شهر بابل در کتاب تاریخ دیودور دو سیسیل

در کتاب تاریخ خود نوشته که : اسکندر دو مرتبه وارد بابل شد، اول درسنه ٔ ۳۳۰ ق .م . بعد از آنکه در میدان اربل قشون دارارا شکست داده و آن پادشاه از مقابل قشون او منهزم وتا همدان فراراً روان شد و آنی نیاسود، با تجمل و شوکت تمام وارد بابل شد، اهالی که فتوحات او را دیده بودند بدون مقاتله دروازه را باز و با نهایت احترام او را وارد کردند، اسکندر بواسطه ٔ خستگی قشون و راحت نمودن اسبان سواره سی روز تمام آنجا توقف کرد، ارگ وعمارات را به قاطهون نام که سرداری مجرب بوده سپرده که با هفتصد نفر سرباز مقدونیه محارست کنند، مابقی عساکر او در خارج شهر اردو زده بودند، بعد از انقضای سی روز اسکندر از راه بصره بشوش رفت و بوالی بابل آپولودور، وقت رفتن سه کرور وجه نقد داد که بمخارج علوفه ٔ قشون برساند، دفعه ٔ دویم که اسکندر ببابل آمد در ۳۲۴ هَ . ق . بود، تفصیل آنکه بعد از فتح ایران ، ترکستان و قسمتی از هندوستان ببابل مراجعت نمود وآن وقت چون این شهر مرکز مملکت او بود خواست آن را دارالملک کند ولی چون به نه فرسخی بابل رسید منجمین کلدانی که در علم نجوم و کهانت و رمل کمال مهارت را داشتند خدمت او آمده عرض کردند: موافق سیر کواکب و قاعده ای که از تأثیر نجوم در دست داریم چنین مشاهده کرده ایم که اگر پادشاه قدم در شهر گذارد فوت او رسیده در همین شهر در خواهد گذشت . اسکندر ازین سخنان زیاددر هم شده قرار داد که عمده ٔ قشون خود را ببابل روانه کند و خود با معدودی از خواص در چندفرسخی بابل اردو زده آنجا را مقر سلطنت سازد، سرداران سپاه که از طول سفر منزجر و از چادرنشینی کسل شده بودند، آناگزارک فیلسوف را دیده از او خواهش نمودند که خدمت اسکندررفته با دلایل حکمتی رد قول کلدانیان نماید و پادشاه را ترغیب به ورود شهر نماید، اسکندر که خود شاگرد ارسطو و تربیت شده ٔ آن فیلسوف بود سخن این حکیم دانشمند را قبول کرده با جلال زیاد وارد شهر بابل گردید، اهالی شهر مقدم او را پذیرفته او را پذیرائی شایان نمودند، بعد از ورود بشهر سفرای دولی که مفتخر بدوستی شده بودند وارد بابل گشتند، اسکندر آنها را پذیرفت و روز اول سفرائی که بجهت قرارداد مذهبی آمده بودند و روز دوم ایلچی هائی که هدایا آورده بودند، روز سیم مأمورینی که بدربار او از جانب دول آمده بودند و ملتمس ایشان این بود که میان ایشان و دول همسایه اسکندر حَکَم و ثالث باشد و تعیین حدود نماید و روز چهارم فرستادگان مللی که بجهت تعیین خراج و مالیات آمده بودند و روز پنجم اقوام و عشیره ٔ کسانی که بحکم اسکندر آنها را جلای وطن داده بودند و بتضرع و التماس آمده بحضور اسکندر نایل شدند بعد از جواب و مرخصی این جمله اسکندرمشغول عیش شد و در آن وقت شوکت او بسرحد کمال رسیده بود و اغلب از اهالی ربع مسکون در ربقه ٔ اطاعت او بودند، لهذا وقت رسیدن آفت عین الکمال دررسیده علامات بدبختی که مقدمه ٔ فنای او بود بنای ظاهر شدن را نهاد، ازجمله روزی اسکندر بحمام رفت و لباس سلطنت که از بردور کرده بود سر حمام گذاشت ، ناگاه محبوسی از زنجیرخانه ٔ پادشاهی بند و کند را شکسته و پاره کرد بدون اینکه مستحفظین مطلع شوند خود را بحمام رسانیده لباس سلطنت را پوشیده تاج را بر سر گذاشت و بجای اسکندر نشست . اسکندر که از حمام بیرون آمد، دیگری را بجای خوددید بدون تغییر از او سؤال کرد که مقصود از این عمل چیست ؟ محبوس جواب داد که خود نیز متحیرم که چگونه مستخلص و با این لباس در اینجا نشسته ام ، اسکندر نهایت مشوش شده و منجمین کلدانی را احضار کرده تفصیل را بایشان اظهار کرد، ایشان صلاح در این دیدند که اسکندراین شخص را بقتل رساند تا اگر صدمه ای در آن اوان بوده که بپادشاه برسد، ازو صرف و باین بدبخت راجع گردد و تمام این لباس و تاج را بفقرا و مساکین بخشد.اسکندر باین گفته عمل نمود ولی در نفس خود، اضطراب و تشویش غریبی داشت و حرف اول منجمین کلدانی او را بخاطر آمده ، منتظر صدمه ٔ بزرگی بود، خواص برای آنکه او را از خیال و تشویش دور دارند، اقسام اسباب عیش و نشاط را برای او فراهم میآوردند، ازجمله روزی به جهت تفرج ، قایقها و کشتی کوچک زیادی در روی شط حاضر ساختند، اسکندر با جمعی از حکما و ندما و سرداران بکشتی ها نشسته ، سه روز و سه شب کشتی اسکندر از سایر سفاین دور افتاده مفقود شده بود و اسکندر را واهمه ٔ هلاکت گرفته تن بمرگ داده بود، روز سیم بدهنه ٔ نهری رسیده که از شط آن را جدا کرده ، ببابل میبردند، نهر بقدری تنگ بود که کشتی اسکندر بزحمت میگذشت ، شاخه ٔ درختی که اطراف نهر کاشته شده بود، تاج اسکندر را از سرش بآب افکند، یکی از پاروزنها خود را در آب افکنده ، تاج را بدرآورد و برای آنکه بسهولت شنا کند، تاج را بر سر گذاشت ، اسکندر از وقوع این قضیه نیز اضطراب و ملالتش زیادتر شد، بعد از ورود ببابل منجمین معهود را طلبیده ، سانحه ٔ تازه را برای ایشان گفت ، ایشان عرض کردند که : اولاً باید اسکندر صدقات زیاد دهد و نذورات بمعابدارباب انواع ، زیاد بفرستد، بعدها جشن سلطنتی فراهم آورده ، خاطر خود را مشغول نماید، سدیوس که یکی از سرداران بزرگ بود، اسکندر را بخانه ٔ خود دعوت کرد، اسکندر آن شب را شراب زیادی خورده در انتهای مجلس رطلی که موسوم بجام هرقل و ظرف بزرگی بود، یکمرتبه بسر کشید و فی الفور صیحه زده و بزمین افتاد، حضار مجلس ، اسکندر را بلند کرده بعمارت سلطنتی برده ، در بستر خوابانیدند، اطبا و حکما حاضر شده هرچه مداوا کردند، مفید نیفتاد، وقتی که مأیوس از زندگانی شد، خاتم سلطنت را از انگشت بیرون آورده به پردیکاس که از خواص بارگاه بود، سپرد. سران سپاه بحضور او آمده پرسیدند، بعداز تو سلطنت کراست ؟ جواب داد: آن راست که قوی تر است . اسکندر بعد از دوازده سال و هفت ماه جهانگیری و سلطنت در بابل درگذشت ، بعضی را عقیده اینست که اسکندر را مسموم کردند و نسبت این عمل را به تی پاتر سردار اسکندر که حکمران یونان و فرنگستان بود داده اند، زیراکه این شخص با مادر اسکندر که در یونان بود کمال خصومت را اظهار و بسبک بی احترامی حرکت میکرد و چندین بار مادر اسکندر ازین سردار به اسکندر شکایت نوشت ، اوایل اسکندر اعتنا نمیکرد ولی در اواخر در عالم مستی چندین بار اظهار دلتنگی ازین سردار کرد، پسر این سردار که ساقی اسکندر بود از شدت وحشت اسکندر را مسموم ساخت . بعد از فوت اسکندر آن سردار پادشاه مقدونیه شد، خبر فوت اسکندر که بمادر دارا رسید بواسطه ٔ وصلتی که با اسکندر کرده بود و دختر دارا را باو داده بود پنج روز غذا نخورده تا هلاک شد. (مرآت البلدان ج ۱ صص ۱۲۵ – ۱۵۰). مشیرالدوله در تاریخ خود آرد: سومریها و اکدیها از زمان بسیار قدیم که معلوم نیست از کی شروع شده در مملکتی که بعدها موسوم بکلده شد سکنی داشته ، بطور قطع نمیتوان حدود مملکت سومر و اکد را معین کردهمینقدر معلوم است که اور ، اوروک یا اِرخ ، نیپ پور از شهرهای نامی سومر بودند و سیپ پار ، کیش بابل ، از شهرهای مهم اکد. اخیراًاین عقیده قوت یافته که سومریها و اکدیها ملت واحدی بودند و اکدیها بمناسبت یکی از شهرهای سومر به این اسم موسوم شدند. این نکته را باید در نظر داشت که نام کلده را ببابل آسوریها دادند (بمناسبت کلدانیهائی که از بنی سام بودند) و این اسم در کتیبه های آنها از قرن نهم ق . م . دیده میشود. بنابراین چون تاریخ سومر و اکد تا چندهزار سال قبل از میلاد صعود میکند نمیتوان تاریخ آنها را تاریخ کلده نامید بلکه باید تاریخ سومر و اکد گفت . بین علما و محققین اختلاف بود که کدام یک از مردمان مزبور در اشغال این مملکت سبقت داشتند،اگرچه این مسئله بطور قطع حل نشده ولیکن اکنون بیشتر باین عقیده اند که قبل از آنکه مردمان بنی سام باینجاها آمده باشند سومریها سواحل خلیج پارس را اشغال کرده بودند. اما اینکه اکدیها و سومریها از کجا آمده اند چون در نزدیکی آباد، استرآباد و دره گز اشیاء سفالین ، ظروف ، اسلحه ٔ مسین و اشیاء دیگر بدست آمده که شیوه ٔ ساخت آنها عیلامی است و روی گلدانی از طلا صورتهای سومر منقور است بعضی گمان میکنند که بین تمدن عیلامی و تمدن ماوراء دریای خزر ارتباطی بوده و شاید سومریها هم از طرف شمال برأس خلیج پارس و جلگه ٔ بابل آمده باشند. بهرحال از حفریات آمریکائیها در نیپ پورکه یکی از شهرهای سومری است و فهرست سلسله های زیاد از پادشاهان این قوم علاوه بر آنچه معلوم بود محقق شده است که پیش از سه هزار سال قبل از میلاد سومریها گذشته های مفصلی داشتند و بابل مرکز تمدن آنها بوده .

منبع : کتاب تاریخ دیودور سیسیل، نقل قول در کتاب لغت نامه مرحوم دهخدا

انی کاظمی

مؤسس تاریخ ما | علاقه‌مند یا عاشق کنکاش در تواریخ ملل، ادیان و مذاهب، تاریخ و فلسفه می‌باشم | همواره این امید را داشته‌ام که بتوانم یک گام مثبت در راستای بهبود وضعیت فرهنگی کشورم، همچنین بهبود حافظه تاریخی مردم کشورم بردارم | از طریق کلیه شبکه های اجتماعی با نام‌کاربری enikazemi می‌توانید با من در ارتباط باشید.

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

دنبال کردن
avatar
wpDiscuz