فروپاشى دولت ساسانى و گروش ایرانیان به اسلام

اشاره

معمول بوده که مسلمان شدنِ ایرانیان را معلولِ فروپاشى دولت ساسانى و استیلاى سیاسى و نظامى تازیان بر ایران زمین بشمارند; و چنان وانمایند که اگر سپاه ایرانیان در «قادسیّه» شکسته نمى شد، شاهنشاهىِ دیرینه ساسانى همچنان بر مدار کهنِ خویش مى گردید و «ایرانى» کماکان زرتشتى باقى مى ماند.

هدف اساسى نوشتار حاضر بازبینىِ این اندیشه از منظرى تازه است; منظرى که از یک اندیشه ساده، امّا مغفول مانده نشأت گرفته است: تازیان نخستین مردمِ بى برگى نبودند که ایران را پیمودند. آخرین آنها هم نبودند; مقدونیان، ترکان، مغولان و تاتاران نیز فاتحانه بر این کهن بوم و بر پاى نهادند; پس چرا توفیق ایشان از همگان بیشتر بود؟ چگونه شد که «ایرانى»، بیشترین وام را از دین و فرهنگ عربى ستانْد و آن دیگران را به آرامى راند یا در خویش مستحیل کرد؟

البته براى این پرسش ها در اشک و آه باستان گرایان، نمى توان پاسخى درخور یافت; امّا اندیشهورى هم که فقط از سرِ شیفتگىِ محض به اسلام سخن مى گوید، به دشوارى مى تواند آن رابطه علّى و معلولى مشهور میان فروپاشى دولت ساسانى و دگرکیشىِ مردم ایرانى را به چالش بکشد. چرا؟ چون نقص این هر دو در پافشارى بر قضاوت هاى از پیش کرده است: یکى وفادارانه، شکوهِ شاهنشاهى هاى کهن را مى ستاید و دیگرى دین مدارانه، بر یک واقعیّت تاریخى مى نگرد. امّا موضوع به سادگى تمام از این قرار است که ایرانیان، چه به تیغ اجبار و چه از سرِ رغبت ملّى، مجموعه بزرگى از باورها و رفتارهاى دینى را از بیگانه به وام گرفتند; و وام گیرى چه از سرِ ناچارى باشد و چه از روى علاقه، بستر مناسب مى خواهد. کاستىِ چیزى در «درون» است که رخنه «بیرون» را ممکن مى کند. ملّتى که پویایى و استوارى دارد، هرگز تسلیم بیگانه نمى شود و مردمى که در بن بست افتاده باشند، براى رهایى، حاجتى به جبر بیرونى ندارند. از این منظر، نمى توان فروپاشى دولت ساسانى و مسلمان شدنِ ایرانیان را دو پدیده جداگانه ــ که یکى علّت دیگرى باشد ــ دانست، بلکه بى گمان، این دو منشأ واحدى دارند. در نوشتار حاضر، کوششى رفته تا این منشأ شناخته شود.

درآمد

بى گمان رویدادِ فروپاشىِ دولت ساسانى، مهمّ ترین تحوّل در روابط دیرینه میان ایرانیان و تازیان است. در پیامدِ این واقعه بود که تاریخ ایران زمین در چرخشى سرنوشت ساز، وارد مدارِ دوران پس از اسلام گردید و دیگر، حیاتِ دینى و فرهنگى و اجتماعى و اقتصادىِ ایرانیان با چنان نوزایىِ ژرفى همراه شد که رابطه کهن با دنیاى شاهنشاهى به تمامى گسست. از طرف دیگر، قوّت یافتنِ اسلام از برکت این فیروزى به اندازه اى بود که دیگر برجاى تقابلِ دیرینه میان دولت هاى بیزانس و ایران، رقابتى جدّى بین مسلمانان و مسیحیان ناگزیر گشت; زیرا تا هنگامِ فتح ایران به دست عربان مسلمان، تنها بیزانسیان بودند که در سیاست هاى توسعه طلبانه خویش، بر عنصر دین تکیه اى جدّى مى زدند و واکنش دیگران ــ از جمله ساسانیان ــ در برابر آنان، به این لحاظ، نمودى غیرتهاجمى و کاملاً تدافعى داشت; امّا از همان هنگام که عرب مسلمان، شکرانه کامیابى خویش را در تیسفون نماز گزارد و وارثِ دولت فروپاشیده ساسانى گشت، بیزانس به ناگزیر پذیرفت که نه با مشتى بدوى صحراگرد ــ که هرازگاهى در مرزهاى خود با آنان رودررو مى گشت ــ بلکه با دیانتى دولتمند، یعنى اسلام، مواجه است; و دست آخر، گروش توده اى به اسلام و بهویژه اهتمام اندیشهورزانِ ایرانى به توسعه علوم و فنون، عاقبت جنبش اسلامى را از صبغه قومى و بدوىِ آغازین رها ساخت و آن را به یک نهضتِ توانمندِ جهانى بدل کرد. بنابراین، مى توان یقین داشت که فتح ایران زمین به دست تازیان، یک نقطه عطف در تاریخ است، نه فقط به این دلیل که این کشور را عمیقاً دستخوشِ دیگرگونى کرد، بلکه هم چنین به آن سبب که با این رویداد، نیروى مادّى و معنوى عظیمى در اختیار تمدّن جهان پیماى اسلام نهاده شد.

امّا مع الاسف، باید دانست که در تحلیلِ چگونگى و چرایىِ واقعه فروپاشى دولت ساسانى، کاستى هاى فراوانى افتاده است، چندان که گاه تصوّر مى رود تازیان مسلمان، بر حسب بداقبالى یا قضا و تقدیر ــ که توفان پشت توفان، شن و خاک در چشم سپاهیان ساسانى مى کرد ــ بر این سرزمین چیره شدند و سپس مردم ایرانى را به تیغِ اجبار و هجمه تعصّب، مسلمان کردند. بى گمان، این تصوّر از فتح عربان به تمامى نادرست است و صدالبته با اندک دقّتى مى توان دید که هرگز براى جماعت محدودِ عرب ممکن نمى بوده که به ضرب شمشیر بر ابرقدرتى چون ایران استیلایى پردوام یابند; چه رسد به این که با زور و اجبار، موفّق به تغییر کیش و آیین ایرانیان هم بشوند. از همین رو، برخى پژوهندگان تصریح کرده اند که اگرچه فروپاشى دولت کهن سال ساسانى به ضربتِ عرب بود، امّا قدر مسلّم از نیرومندىِ او نمى توانست بود.[۲]

بنابراین، اگر از تکرار طوطىوارِ اندیشه هاى سنّتىِ باستان گرایانه فارغ باشیم، خواهیم دید که بى توانىِ فرجامینِ دولت ساسانى با آنچه از آن پیش تر و در پایان کارِ دولت هاى هخامنشى و اشکانى معمول مى بوده، تفاوتى عمیق دارد; چندان عمیق که نه ایرانى در خلال پانزده سالى که از قادسیّه تا قتل یزدگرد طول کشید، توانست کمر راست کند و نه دل بستگىِ دینى در ایران چندان پُر بضاعت بود که بتواند دینِ عرب را فروبگذارد و نه حسّ ناسیونالیستى اش چنان مایه دار، که درآمیختگى با تازىِ فاتح را عار بداند. این همه وقتى بهتر فهمیده مى شود که رویدادِ فتح ایران به دست مقدونیان و حکومت دویست ساله سلوکى را به یاد آوریم که همه کوشش هاى اسکندر و جانشینانش براى توسعه هلنیسم در ایران عاقبتى نیافت و ایرانى نه یونانى مآب ماند و نه حضور بیگانگان را تاب آورد. بنابراین، موضوع ضعف و پریشانىِ ساسانیان در آن سال هاى آخرین را باید در وراى چند شکست نظامى دید و چه ساده انگارانه است که در میان همه عوامل دخیل، فقط توفان شن یا گردباد را عامل اصلى در فروپاشى یک ابرقدرت دانست، یا طعن و ضرب شمشیر را باعث دگرکیشىِ توده هاى مردم خواند. به عبارت دیگر، با مقایسه اى دقیق میان دو رخدادِ فتح ایران به دست مقدونیان و عربان، مى توان دریافت آنچه در آخرین روزگارانِ ساسانى رخ داد، تنها انحطاطِ منتَظَرِ یک دولت کهن سال ــ که دیگر دورانش به سَر مى آمد ــ نبود، بلکه به حقیقت، دستاوردِ دگرگونى هاى ژرفى بود که در عمیق ترین لایه هاى جامعه ایرانى جریان داشت، دگرگونى هایى که هم زمان سه چیز را ناممکن ساخته بودند: تداومِ نظام ساسانى، پدیدارىِ دوباره یک شاهنشاهىِ دیگر و ماندگارىِ بیشترِ مردم بر دین و آیین کهن.

براى شناختن ماهیّتِ دیگرگونى هایى که تداوم حیاتِ بسیارى از سنّت هاى کهنِ سیاسى و دینى در ایران زمین را ناممکن کردند، منطقاً باید به بررسى شاکله هاى دولت ساسانى پرداخت. به عبارت دقیق تر، رویگردانىِ ایرانیان از دین کهنِ خویش، یک واقعه بدیع و یک تحوّل ژرف است که على القاعده باید به مجموعه اى از عللِ نوپدید در تاریخ ایران زمین ربط داشته باشد. این علل نوپدیدْ منطقاً باید به رفتارهاى خاصّى ربط داشته باشد که ساسانیان بر آنها اصرار داشتند و این رفتارها لزوماً چنان پراثر بوده اند که هر گونه امکانى براى بازسازىِ درونى را از جامعه ایرانى سلب کرده و عاقبت، گردیدن بر مدار کهن را ناممکن ساخته باشند. اگر غیر از این مى بود، یورش عربان بر ایران زمین باید فرجامى مشابه دولت سلوکى مى یافت; و چون چنان نشد، باید پذیرفت که منقطع شدنِ خطّ شاهنشاهىِ کهن و ماندگارىِ عناصر دینى یا فرهنگى بیگانه در فرهنگ ایرانى هنگامى ممکن گشت که سازوکارهاى دیرینه حاکم بر جامعه ایرانى، در نتیجه منش دولت ساسانى، دچار ایستایى و انحطاط شده بود; چندان که یک شاهنشاهىِ تازه یا تداوم باورهاى کهن، هیچ یک نمى توانستند مردمان را اقناع کنند و دیگر، نیروهاى درونىِ فرهنگ ایرانى قادر به بازسازىِ خویش یا عرضه ترکیبى تازه بر مبناى همه سنّت هاى قدیمى نبودند. بنابراین، کاملاً منطقى است که ما کنکاش خویش را بر محورِ همان چیزهایى متمرکز کنیم که مى توان از آنها با عنوان شاکله هاى منحصر به فردِ دولت ساسانى یاد کرد.

به این ترتیب، براى شناختنِ مسیرى که فروپاشىِ دولت ساسانى را به دگرکیشىِ ایرانیان پیوند زد، لازم است قبل از هر چیزى، تاریخ دوران ساسانى را از منظرِ کنش هاى درون هرم قدرت و وضع توده هاى مردم بررسى کنیم تا درک لازم از شاکله هاى دولت ساسانى را به دست آوریم. در واقع، ما به روایتى خاص از این دوران نیاز داریم که بیش از هر چیزى، تعامل هاى درون جامعه ساسانى ــ از صدر تا ذیل آن ــ را بازنمایى کند.

پگاه ساسانى / دولت متمرکز

هنگامى که ساسانیان با همّت اردشیر یکم (۲۲۴ـ۲۴۰م) قدرت را قبضه خویش ساختند، نظم و نسقِ دولت اشکانى ــ که بر عدم تمرکز دولتى اصرار داشت ــ هنوز برجا بود و خاندان هاى بزرگ فئودالى در امور کشور دستى به تمام داشتند. این خاندان هاى بزرگ فئودالى که شهره ترینشان کارن و سورن و اسپندیاد بودند،[۴]واضح است که این همه منافع شاهانِ طالب اقتدار یا متمایل به استبداد را به مخاطره مى انداخت و از همین رو در همان دوره اشکانى، گاه پیش مى آمد که برخى شاهان قدرتمند، به قلع و قمع فئودال هاى زیاده مستقل و تصرف اقطاعات آنان دست مى زدند، لیکن، در یک جمع بندى کلّى از نظام حکومتىِ اشکانیان، چنین امرى حکم استثنا را داشت و درنهایت، معمول چنان بود که اشکانیانْ پادشاهان کوچک و امیرنشین هاى متعددى را در داخل قلمرو خویش تحمّل مى کردند و به همین که اینان سلطنت عالیه ایشان را بپذیرند و خراج مرسوم را بپردازند، قانع بودند.

در ابتداى روى کار آمدنِ ساسانیان، خاندان هاى فئودالى کهن با اینان هم کار و انباز بودند[۷]

در واقع، این دورانْ معرّف برهه اى خاصّ در تاریخ ساسانیان است که در خلال آن، تدریجاً برجاى خاندان هاى فئودال کهن که هیچ یک خویش را در نیل به سلطنت نالایق تر از نوادگان پاپک نمى دیدند، طبقه اى از اشراف زمین دار دربارى برآمدند که البته داعیه هم ترازى با شاهان ساسانى نداشتند. این اشراف که به دلیل پراکندگى اقطاعاتشان در سراسر کشور، ناگزیر از ماندن در دربار بودند، در عین این که مشروعیّت و بقایشان بازبسته به دستگاه سلطنت بود، لیکن چنان در توطئه هاى گوناگون براى حذف رقباى خویش سَر نهاده بودند که هم براى پادشاهان تولید دردسرهاى بغرنج مى کردند و هم کشور را در حالت بى ثباتى و ناامنى فرو مى بردند. از طرف دیگر، املاک اینان حکم مال خصوصى ایشان را نداشت، بلکه اقطاعاتى بود که با بخشش شاه ساسانى یک چندى در اختیارشان قرار مى گرفت و دیگر چه جاى تعجّب که برخلاف فئودال هاى سابق، پروایى در استعمار توده هاى فرودست و زارعان محنت کشیده نداشته اند؟ در واقع، مالکیّت خصوصىِ غیررسمى فئودال ها در عهد اشکانى، دیگر جاى خود را به مالکیّت دولتى رسمى اواسطِ دوره ساسانى داده بود و اینان اقطاعات را نه به چشم سرمایه همیشگى خویش، بلکه به عنوان وسیله موقّتى تولید ثروت مى نگریستند. آنان ضمن این که موظّف بودند تا از املاک خویش مالیات شاهى را کسب کنند، هم جیب خویش را مى اندوختند و هم روستاییان را به بیگارى و سیاهى لشکرى وامى داشتند; و خلاصه این که چون مالکیّتشان بر اراضىْ موقّتى و بازبسته به پایدارى لطف شاهنشاه بود، هم دستگاه سلطنت را آماج توطئه قرار مى دادند و هم فرودست ترین طبقات جامعه را به سختى مى دوشیدند.

به این ترتیب، یکى از اساسى ترین شاکله هاى حکومت ساسانى، یعنى تمایل به برقرارى حکومت متمرکز، هویدا مى شود. امّا اینک یک پرسش مهمّ در برابر ما خودنمایى مى کند: ساسانیان به چه دلیل یا دلایلى برخلاف روش مألوفِ عهد اشکانى به ایجاد چنان حکومتى همّت گماشتند؟ واضح است که برافکندنِ فئودالیته و تحوّل در نظام مالکیّت زمینْ کارى سهل نبوده و تبعات فراوانى داشته، پس انگیزه هاى ساسانیان در انجام چنین عمل خطیرى چه بوده است؟ براى پاسخ گویى به این پرسش، ضرورت دارد که قبل از هر سخنى، مفهوم حکومت متمرکز را در تناسب با اقلیم ایران زمین بررسى کنیم تا هم راهى به درک انگیزه هاى ساسانیان در برقرارى چنان حکومتى باز کنیم و هم بر تبعات چنان کارى و رابطه اش با حوادث بعدى آگاه شویم.

از وضعیّت تا موقعیّت جغرافیایى

بى تردید، رشته کوه هاى سر به فلک کشیده پُرآب و کویرهاى پهناورِ بس خشک و تشنه، از دیرباز شاخصه هاى جغرافیاى متضادّ ایران زمین بوده اند: رشته کوه هاى اصلى ایران هر دو، در سمت شمال غربى از بلندى هاى سترگِ ارمنستان نشأت مى گیرند; البزر در امتدادِ کرانه جنوبى دریاچه خزر، دیوارى نفوذناپذیر از کوه و جنگل مى سازد; دیوارى که دو سوى آن، مظهر و نمودِ عینىِ تضادّى سترگ از برهوت و سبزینگى است. این رشته کوه در سمت مشرق، یعنى در شمال خراسانِ کنونى، رو به نشیب مى رود و پس از برآوردن چین خوردگى هایى کم ارتفاع، سرانجام به رشته کوه هاى عظیمِ هندوکش و فلات پامیر مى پیوندد. رشته کوه دیگر یعنى زاگرس، رو به جنوب، از کرانه ى شرقى سرزمین حاصل خیزِ بین النّهرین مى گذرد و پس از آن که در سمت شرقى خلیج فارس سدّى تقریباً نفوذناپذیر مى سازد، در ادامه راه از طریق بلوچستان و افغانستان راه شمال را پیش مى گیرد و در نهایت به انشعاباتى از ارتفاعات پامیر متّصل مى شود. در میانه این چین خوردگى هاى عظیمِ مثلث شکل ــ که خود سرچشمه رودهاى متعددى هستند ــ دشت هاى وسیعى وجود دارند; دشت هایى که اگر زمانى بسترِ دریاچه هاى بزرگى بودند، اینک صرفاً به پهنه هایى کم آب یا کویرهایى بسیار دهشتناک مبدّل شده اند. به این ترتیب، به درستى ایران را سرزمینِ «تضادّهاى بزرگ» گفته اند:[۸] سرزمینى که در آن هم جنگل هاى سبزِ انبوه وجود دارد و هم دشت هاى بایرِ کم آب و هم نمک زارهاى خشکِ بى فریاد.

به گمان برخى اندیشه مندان، این تضادّ جغرافیایى و اقلیمى، بر تحوّل جهان بینىِ آریاییانى که به ایران زمین مهاجرت کردند، سخت مؤثّر افتاده است، چندان که دوآلیسم یا ثنویّت در دیانت زرتشتى را معلول آن دانسته اند. با این همه، باید اذعان کرد که این تعبیر و تفسیر از چرایىِ وجود آیین دو بُن در باورهاى ایرانیان کهن، پى و بنیانِ محکمى ندارد; چرا که بسیارى از مناطق گیتى، گاه به مراتب بیش از ایران زمین، گرفتار تضادّ جغرافیایى بوده اند و هیچ گاه در مردمان ساکنِ آنها، دوآلیسم نمودى نیافته است. محض نمونه، مى توان به تفاوت بارزِ میانِ جنوب با شمال و مرکز شبه جزیره عربستان اشاره کرد که اگر جنوب از فرط خرّمى چنان مى بود که از قدیم به آن «عربستان سعید» مى گفتند، شمال و مرکز، مظهر کویرها و ریگزارهاى مهیب شناخته مى شده است; و پر واضح، که اگر صرفاً جغرافیا عامل بروز نگرش دوگانه گرایى باشد، تازیان ــ اعم از مسلمان و کافر ــ صدبار مستعدتر از ایرانیان براى گروش به چنان نگرشى مى بوده اند.[۹]

امّا البته که جغرافیاى ایران در شکل گیرىِ باورها و فرهنگ ها و تمدّن هاى مردمان ساکن در آن مؤثّر مى بوده است، لیکن این تأثیر را نه در نتیجه تضادّ اقلیمى، بلکه در «وضعیّت» و «موقعیّتِ» آن مى توان دید: ایران زمین از دیرباز اقلیمى نیمه خشک بوده که در آن حیات و ممات از یک طرف به منابع محلّى آب، نظیر رودخانه هاى فصلى و چشمه ها و کاریزها، و از طرف دیگر به معدود اراضى قابل کشتِ پراکنده در میانه کوهستان ها و کویرها وابسته است. در نتیجه، به استثناى باریکه سرسبزِ حاشیه دریاى خزر، بیشتر آبادى ها و کلنى هاى جمعیّتى در ایران زمین، نسبتاً مستقل از هم و هر یک با فاصله اى بالنسبه زیاد از دیگرى، پا گرفته اند و درست به همین دلایل، تا دیرزمانى که از توسعه دولت هاى متمرکز در مصر و بین النّهرین مى گذشت، ایران زمین شاهدِ شکل گیرىِ حکومت هاى فراگیر نبود. به عبارت دیگر، در مناطقى چون بین النهرین و درّه نیل، وجود رودخانه هاى عظیمِ طغیان کننده، لزوم ساختن بندها، مسّاحى زمین هاى به هم پیوسته و نظام مندکردنِ شبکه هاى آبیارى، به ناگزیر استقلالِ کانون هاى جمعیّتى از یکدیگر را ناممکن کرده و برقرارى حکومت هاى متمرکز را براى انتظام بخشیدن به امور، ضرورى مى ساخت; در صورتى که وضعیّت جغرافیایىِ ایران زمین، به گونه اى بود که سازمانى متّکى بر مالکیّت محلّى در اراضى پراکنده کشاورزى را برمى تافت و درست برخلافِ بین النّهرین و مصر، نه بستر مناسبى براى حکومت متمرکز داشت و نه اساساً چنان حکومتى مى توانست نقشى مؤثّر در فرآیند تولید داشته باشد. بهواقع، «وضعیّت جغرافیایى ایران» به رغم کمبودِ همیشگى منابع آب و پراکندگىِ زمین هاى کشاورزى، از نظر استقلال کانون هاى جمعیّتى، شباهتى قابل تأمّل با وضع اروپاى همان دوران داشت و على القاعده مى بایست که ایران نیز نوعى حکومت مبتنى بر فئودالیسم را تجربه مى کرد.[۱۰] با این اوصاف، على رغم همه آنچه از وضعیّتِ دشوار جغرافیایى ناشى مى شد، ایران به دو دلیل از مسیر فئودالیته جدا افتاد و حکومت هاى خودکامه و متمرکزِ چندى را تجربه کرد. یکى از این دلایل، موقعیّت جغرافیایى ایران است که درک آن اهمیّتى به سزا دارد; زیرا با اعتلاى تدریجى بازرگانى جهانى که بقاى خویش را در گرو امنیّت راه ها و توسعه کانون هاى تجارى مى دید، شبکه راه هاى ایران، به عنوان منطقه اى که از دیرباز حلقه وصل شرق و غرب بود، اهمیّتى دو چندان یافت. این موقعیّتِ خاصّ، همواره موجب تشویقِ ایجاد دولت هایى بوده که در سراسر نجد ایران، بسط ید داشته باشند.

امّا دلیل دیگرى که به رغم وضعیّت جغرافیایى، ایران زمین را از تجربه حکومت هاى متمرکز ناگزیر ساخت، غنى بودن معادن فلزات و کانسارهاى جواهر است که بهویژه براى همسایگان بین النّهرینىِ ایران، بس خواستنى یا ضرورى مى نمود. در واقع، در منطقه بین النّهرین جز خاک رسِ حاصل خیز چیزى یافت نمى شد و ساکنان این ناحیه ناچار بودند فلزات، لعل هاى گرانبها و حتّى سنگ و چوب مورد نیازِ خویش را از زاگرس و ماوراى آن ابتیاع کنند، که این امر طبیعتاً ضمن ناگزیرىِ تصادم با بومیان ایران، منجر به گسترشِ فرهنگ بین النّهرینىِ ــ و از جمله تمرکزگرایى ــ در درون ایران مى شد. شواهد باستان شناسى، به روشنى مبیّن این امرند و حتّى از حوالى هزاره چهارم پیش از میلاد به بعد، مى توان رخنه قهرآمیز تمدّن بین النّهرینى را، آن هم تا اعماق ایران، ردّیابى کرد.[۱۱]

از طرف دیگر، ثروت دولت شهرهاى بین النّهرینى سبب اغواى بدویان بى شمارى مى شد که از آن همه بهره اى نداشتند. در واقع، تولید مازاد محصولات کشاورزى که ناشى از توسعه کشت آبى بود، به همراه ثروت اندوزى بازرگانان این ناحیه، طمع اقوام مجاور را مى جنباند و پر واضح که ایران زمین ــ این حلقه وصلِ شرق و غرب ــ یکى از اصلى ترین مسیرهاى عبورِ آنان براى رسیدن به بین النّهرین بود.

به این ترتیب، معادن سرشار ایران، راه هاى مهمّ آن و هم جوارى اش با بین النّهرین، همه و همه باعث شدند تا ایران همواره شاهد رخنه هاى متوالى اقوامى گردد که یا دستیابى به ثروت هاى این سرزمین، یا گذر از آن را مطمح نظرِ داشتند.[۱۷] به این ترتیب، مى توان اطمینان داشت که ایجاد تمرکز دولتى در سلسله هخامنشى، صرفاً دستاوردِ ابتکار کوروش نمى توانست بود، بلکه در یک کلام، ضرورت هاى اقتصادى نیز در ایجاد چنان تمرکزى نقش اساسى ایفا کردند. امّا همان طورى که از این پیش تر گفته شد، ماهیّت و شرایط اقلیم ایران زمین، به دلیل پراکندگى آبادى ها و استقلالِ نسبىِ کانون هاى جمعیّتى از یکدیگر، به هیچوجه با حکومت سراسرى و خودکامه هماهنگى نداشت و اساساً چنان حکومتى نمى توانست در زندگى روزمرّه مردمانِ ایرانى حایز نقشى درخور باشد: آن دهقان ایرانى که در کنجى دورافتاده، تنها دغدغه اش باران وبرکت بود، از تمرکز دولتى هخامنشیان، جز مالیات هاى کمرشکن وبیگارى حصّه اى نداشت.اوشاهنشاه را زورمندِستمگرى مى یافت که فرزندش را به سیاهى لشگرى مى برد ومحصول اندک زمینش را تاراج مى کند. در بین النّهرین وضع به گونه اى دیگر بود. آن جا شاه مظهر ثبات و نظم اجتماعى بود. او با اجراى آیین هاى برکت بخشى درآغاز هرسال، بارورى زمین هارا تضمین مى کرد و حراست دایمى اش از شبکه هاى آبیارى،براى کشاورز بین النّهرینى یک ضرورت زیستى مى نمود.

در نتیجه این واقعیّت ها، طولى نکشید که با برآمدنِ داریوش هخامنشى بر تخت سلطنت، کم کم نوعى فئودالیته مبتنى بر خاندان هاى زمین دارِ بزرگ در درون طبقه حاکم شکل گرفت که بهویژه در خلال دوران طولانى سلوکى و اشکانى تکامل یافت.[۱۸] امّا استقلالِ این خاندان ها، همواره با منافع دستگاه سلطنتِ اقتدارگرا در تعارض بود و این گونه بخش مهمّى از تاریخ ایرانِ کهن را کوشش هاى شاهان براى مطیع کردنِ فئودال ها و تلاش هاى اینان براى گریز از آن، تشکیل داده است. حال گاه آن است تا به دوران ساسانى بازگردیم.

پگاه ساسانى / یک رئیس، یک

بر مبناى آنچه در بخش پیشین گفته شد، باید اعتراف کرد که اقدامِ ساسانیان در تشکیل یک دولت متمرکز، تحوّلى بسیار مهمّ تر و ژرف تر از یک تغییر عادّى در سلسله سلاطین بوده است. در واقع، اهمیّت رویداد مذکور در این بود که ایران زمین را از مدار طبیعىِ ناشى از «وضعیّت جغرافیایى» منحرف کرد و آن را در معرض الزاماتِ ناشى از «موقعیّت جغرافیایى» قرار داد. آشکار است که نمى توان چنین دگرگونىِ مهمّى را، تنها و تنها، ناشى از علایق خاندانى یا حتّى توانمندى شخصىِ کسى چون اردشیر قلمداد نمود و البته که به رغم روش تاریخ نگارى سنّتى، که همه تحوّلات و دگرگونى ها را به انگیزه هاى شخصى یا بخت و اقبال ربط مى دهد، باید توجّه کرد که برپایىِ یک نظام متمرکز در ایرانِ عهد ساسانى، لاجرم خود بر بسترهایى جدّى تر از خواسته هاى یک جاه طلب شکل گرفته بوده است و این اردشیر که بى گمان فردى پر اراده و کوشش گر بوده، هرگز نمى توانسته است از پیشِ خود بانى یک تحوّل عمده اجتماعى گردد.

راقم این سطور، بى گمان است که در کامیابىِ ساسانیان، عوامل بى شمارى نقش آفرینى کردند که از جمله این عوامل، مى توان به چند مورد ذیل اشاره اى کلّى کرد: نارضایى عمومى از آشوب و تفرقه و ناامنى شدید در اواخر دوران اشکانیان، تمایل دستگاه دینى زرتشتى به طرد ادیان بیگانه و تنفّر ایشان از سیاست تساهل مذهبى اشکانیان، و بالاخره منقضى شدنِ عهد هلنیسم در جهانِ آن روزگاران که سلسله اشکانى ــ با وجود همه تغییراتش ــ در اساس وابستگى خاصّى به آن داشت و …. درباره تمام این عوامل زمینه ساز گفته ها و نوشته ها فراوان اند، امّا نکته اى که معمولاً به آن توجّه کافى نمى شود، نیاز ناگزیرِ بازرگانى جهانى به امنیّت و ثبات در ایران زمین است: پیشرفت و اعتلاى تدریجىِ بازرگانى جهانى که بقاى خویش را در گرو امنیّت راه ها و توسعه شهرهاى تجارى مى دید، با وضعیّت آشفته دوره اشکانى، که از آن به درستى با عنوان ملوک الطوایفى یاد کرده اند، تعارضى ژرف داشت. موقعیّت جغرافیایىِ همیشگى ایران به عنوان حلقه وصل شرق و غرب، با آن راه هاى ارتباطى و تجارىِ مهمّ اش، خصوصاً در دوران ضعف و فتورِ انتهایى دوران اشکانى، نمى توانست امنیّت و تمرکز لازم براى توسعه بازرگانى را فراهم آورد. بى گمان، این مسئله، سهمى مهمّ در برپایى یک نظام حکومتى متمرکز در هیئت دولت ساسانى ایفا کرده و اوضاعِ متشتّتِ ناشى از نظام ملوک الطّوایفىِ حاکم در اواخر عهد اشکانى و امنیّتى که گسترش جهانىِ تجارت آن را مبرم مى کرد، در اقبال به دولت متمرکزِ ساسانى نقشى پراثر داشته است.

یکى از نکات جالب توجّه و قابل مقایسه در هر دو سلسله تمرکزگراى ایران، یعنى هخامنشیان و ساسانیان، اهتمام آنان به تسلّط بر دشت هاى شمال شرقى ایران است. در واقع، این که بنیادگذاران شاهنشاهى هاى هخامنشى و ساسانى در سرکوبى بدویان ساکن ماوراءالنّهر آن همه همّت گمارده بودند، فقط با انگیزه لزوم حراست از راه ها و کاروان هاى تجارى جور درمى آید; زیرا نه ماساژت ها که کوروش جان خویش را بر سر با آنان نهاد و نه خیونى ها که اردشیر را به خود مشغول داشتند، از چنان قدرت فائقه اى بهره مند نبودند که موجودیّت دولت ایران را به خطر اندازند. علاوه بر این، مساکن ایشان نیز چندان ثروتمند نبود که بوى دارایى هاى ایشان، شاهان ایرانى را از خود بى خود کند. امّا آنچه تسلّط بر این بدویان را براى شاهان ایرانى ضرورى مى کرد، هم جوارىِ آنان با راه بازرگانى مشهورِ به جاده ابریشم بود که به حقّ مى توان آن را رگ حیات بازرگانى جهانى دانست. امنیّت این جاده طولانى که از تون ـ هونگ در چین آغاز و تا شرقِ روم امتداد مى یافت، به مجاوران آن بستگى داشت: بخشى از جاده که در خاک چین و از پناه دیوار مشهور آن مى گذشت، معمولاً در امنیّت بود، لیکن وضع آن، در گذر از بخش شرقى فلات پامیر و تا رسیدن به خراسان شمالى، عمیقاً دستخوش تهاجمات بدویان و ناآرامى هاى سیاسى این منطقه بود. این نواحى، بهویژه در دوران ساسانیان و به دلیل مهاجرت اقوام گوناگون، در معرض دگرگونى هاى ژرفى قرار داشت و عاقبت هم نیروى نظامى مهیبى که توسط اقوام هپتالى سامان داده شده بود، یک چندى ایرانیان را حتّى وادار به دادنِ خراجى سنگین کرد. در درون ایران، امنیّت راه ابریشم به وضع حکومت و میزان قدرت آن بستگى داشت، امّا خطر عمده اى نیز در مغرب دجله و به دلیل بى ثباتى هاى سیاسى و نظامىِ همیشگىِ این ناحیه، آن را تهدید مى کرد. با اتّکاى به این واقعیّت است که مى توان بخش مهمّى از تاریخ ایران زمین را فهم کرد: شاه ایرانى همواره در دو پایانه شرقى و غربىِ جاده ابریشم دل مشغولى و منافع حیاتى داشت. در سمت شرق باید که بدویان و مهاجرانِ بیابان گرد را فرومالد و در سوى غرب، بین النّهرین را چنان فراچنگِ خویش نگه دارد که کم ترین گزندى به کاروان هاى تجارى وارد نشود. توفیق در این هر دو، هم ثروت فراوانى را از راه واسطه گرى و اخذ عوارض گمرکى نصیب شاه مى کرد و هم زرسالارى جهانى را خشنود مى ساخت; و البته شکست در هر کدام از جبهه ها بحران به ارمغان مى آورد. هخامنشیان در برقرارى امنیّتِ این جادّه نسبتاً موفّق بودند، لیکن شیوه حکومتى اشکانیان، هرچند با وضع جغرافیایى ایران بیشوکم هماهنگى داشت، عاقبت چنان تشتّتى به ارمغان آورد که نه فقط در دوسوى جاده ابریشم، که حتّى در درون ایران زمین نیز بر هر تکّه اى از جاده، کسى فرمان روایى مى کرد. از این رو، ساسانیان پس از متمرکز ساختن قدرت در درون ایران، بلافاصله در هر دو جبهه به نبرد براى استیلا بر خودمختاران پرداختند. در سوى شرق، کوشانیان و تورانیان به اطاعت اینان درآمدند و دامنه فتوحات اینان تا مرو ادامه یافت. خوارزمیان و سغدیان نیز تدریجاً تسلیم دست نشانده ساسانى شدند. در سوى غرب نیز از همان ابتدا ساسانیان با توفیق در فتح و ویران سازىِ شهر مستحکم هاترا و شهرهاى مستقل دیگر، تا حرّان و نصیبین را زیر نگین خویش آوردند. آنان از همان آغاز، در بین النّهرین شهرهاى متعددّى برآوردند و هر چند که این اهتمامِ آنان به شهرسازى، به عنوان سجایاى ایشان و جزیى از صفات ممیزه شان، نسبت به اشکانیان، به شمار مى آید، لیکن در اساس، این کار ربط مستقیمى به مقتضیّات تجارى داشت; چرا که آنان از همان ابتدا با شهرسازى عملاً تغییراتى در راه هاى بازرگانى پدید آوردند تا منافعشان در نظارت بر تجارت شرق و غرب تأمین گردد[۱۹] و البته برخلاف اشکانیان، هرگز اجازه ندادند تا در درون قلمرو ایشان، شهرهاى مستقل یا دولت هاى کوچک محلّى تشکیل شود.

امّا صرف نظر از آنچه تاکنون آورده شد، باید دانست که زرسالاران یهودى نیز در استحکام بخشیدن به دولت تمرکزگراى ساسانى نقشى مهم داشتند. براى درک این موضوع، به ناچار باید بر تاریخچه روابط ساسانیان و یهودیان مرورى کنیم: پیشینه استقرار یهودیان در منطقه حسّاس بین النّهرین و نیز ایران، به دوران تبعید مشهور ایشان به بابل مى رسد. همچنان که پیش تر نشان دادیم، این یهودیان تبعیدى در حمایت از کوروش نقشى مهمّ ایفا کردند و بعدها نیز از همکارى با دولت هخامنشى کم ترین دریغى نورزیدند. در تمام دوران طولانى حکومت سلوکیان و اشکانیان، زرسالاران یهودىِ ساکن در بین النّهرین، یار و همکارِ رومیان بودند و این امر بى گمان به تأمین منافع تجارى ایشان بستگى داشت. از قضاى روزگار، سه مهاجمِ رومىِ برجسته اى که در این دوران بر بین النّهرین یا ایران یورش آوردند، یعنى کاراکالا و مارک آنتونى و الکساندر سوروس بیشترین پیوند را با الیگارشى زرسالار یهودى داشتند.

اردشیر ساسانى با یهودیان روابطى خصمانه داشت و این امر نه به دلیل تعصّب مذهبىِ او، بلکه دقیقاً به سبب همان روابط دیرینه آنان با رومیان بود. در واقع، تا پیش از توسعه مسیحیّت در روم، تجّار یهودى با تکیه بر الیگارشى پرنفوذِ خود، حاکمان آن را وادار به رخنه در بین النّهرین و در دست گرفتنِ راه هاى تجارى با شرق مى کردند. امّا گردش روزگار حوادثى دیگر را رقم مى زد: فروپاشى دولت روم و پدیدارىِ دولت بیزانس، یا روم شرقى، برجاى آن، زمینه اى مساعد براى جنبش مسیحیان فراهم آورد که این امر نیز عرصه را بر یهودیان تنگ کرد. در نتیجه، آنان به دولت ایران نزدیک شدند وچنان افتاد که از برکت سرازیر شدنِ سیل ثروت آنان، شاپور اوّل بر یهودیان نیکى ها کرد و اینان نیز او را ــ که ملک شاپور مى نامیدند ــ سخت گرامى داشتند. بى گمان این نزدیکى در سیاست هاى سخت گیرانه شاپور بر مسیحیان نقشى مهمّ داشته است. در دوران شاپور دوم، این نزدیکى تا به آن جا پیش رفت که یهودیان در جنگ هاى ایرانیان بر ضد رومیان، با دادنِ وام هاى کلان به شاه، مشارکت و سرمایه گذارى هم مى کردند. امّا اقتدار و عزّت ثروتمندان یهودى در دربار ساسانى، در هنگام سلطنت یزدگرد اوّل به اوج تازه اى رسید و به طورى که مى گویند، همسر او یک زن یهودى به نام شوشندخت بود. گفتنى است که روابط عالى یهودیان با دولت ساسانى، در زمان یزدگرد دوم و به دلیل اقتدار بى مانندى که زرسالاران یهودى در درون دولت ایران کسب کرده بودند، رو به تیرگى رفت، و پس از دوران پرآسایش بهرام گور، ستیزه جویى پادشاهان ساسانى دامن آنان را گرفت.

این تعارض، به ویژه در خلال دوران پیروزى که قحطى سختى بر ایران مستولى شده بود، شدّت گرفت و مى توان اندیشید که تکاپوهاى اقتصادى زرسالاران یهودى در آن سال هاى سخت، باعث برانگیخته شدنِ نفرت ایرانیان گشته بود. این همه در کنار آشوب هاى دوران مزدکى گرى، سبب شد تا یهودیان بخش مهمّى از توان تجارى خویش را به یمن و عربستان که از لحاظ تجارى در اوج رونق قرار داشتند، منتقل کنند. این امر بى گمان تأثیرى ژرف بر جاى گذاشت، زیرا از یک طرف، سبب افزایش حضور یهودیان در شبه جزیره گردید و از طرف دیگر، خارج شدنِ سرمایه هاى یهودیان از ایران، دولت ساسانى را در مضیقه اى سخت قرار مى داد. از همین رو، قباد پس از سرکوبى نسبى مزدکیان، سعى در استمالت یهودیان کرد. با به حکومت رسیدنِ خسروپرویز و جنگ هاى مفصّل او با بیزانسِ مسیحى، بار دیگر روابط یهودیان و ساسانیان گرم شد تا آن هنگام که اسلام برآمد.[۲۰] با این شرح کوتاه و فشرده از تاریخ روابط ساسانیان و یهودیان، مى توان دریافت که جنبش مسیحیّت در روم و به تنگنا افتادن یهودیان، در اقتدار دولت ساسانى تأثیر ژرفى نهاد; امّا این واقعه را از جنبه اى دیگر هم باید کاوش کرد و آن رویکرد دینىِ ساسانیان است.

پگاه ساسانى / دین و دینمدارى

چگونگى دین ساسانى در دوره تثبیت این دولت، نیاز به توجّه فراوان دارد. مطابق یک رسم غلط، ساسانیان را زرتشتیان متعصّبى مى شمارند که از همان ابتدا، انگیزه اعتلاى این دین را در سر داشتند و به محض نیل به سریر قدرت زرتشتى گرى را دیانت رسمىِ شاهنشاهىِ خویش قرار دادند. این یک ساده انگارى محض و اشتباه آمیز است; زیرا در نخستین مراحل تثبیت حکومت ساسانى، نه فقط هیچ گونه عزمى براى برقرارى یک دیانت رسمى بر مبناى زرتشتى گرى وجود نداشت، بلکه اساساً این دین در شکل و شمایلى که بعدها مرسوم شد، شناخته شده نبود. در واقع، اوّلین دینى که در تاریخ ایران از همراهى و حمایت دولت بهره مند شد، دین مانى بود، نه زرتشتى گرى. امّا نکته مهمّ تر این که در تمام دوران تثبیت دولت ساسانى، آنچه به عنوان زرتشتى گرى مطرح بود، از نظر باورها و حتّى برخى آیین ها، با چیزى که بعدها مرسوم شد، تفاوت هاى اساسى داشت. به عبارت دقیق تر، اگر آنچه را امروز دین زرتشت مى دانیم، مبنا قرار دهیم، دین ساسانى در بخش اعظم تاریخ خویش، دینى ملحدانه و مشرکانه بوده است; مثلاً در تواریخ سنّتى، اردشیر یکم را یک زرتشتى مؤمن آورده اند، در حالى که نه فقط هیچ دلیل قاطعى مبنى بر ایمان محکم او به این کیش در دست نیست، بلکه با اتّکا به برخى شواهد مى توان گفت که اساساً در دوره وى، دین زرتشتى در شکل و شمایلى که در دوره هاى بعدى رایج شد، مفهوم و مرسوم نبوده است. زیرا به روایت طبرى، اردشیر پس از انجام فتوحاتى در مرو «گروهى را بکشت و سرهاشان را به آتشکده اَناهیذ فرستاد»;[۲۴]

پس، مى توان دید که براى سلسله ساسانى، برقرارى دین رسمى همچون یک اصل یا ضرورت راهبردى مى نموده و هرگز نمى توان گفت که این سلسله، از آغاز در پىِ برقرارى یک دولتِ دینى بر مبناى زرتشتى گرى بوده است. امّا، سیاست دولت ساسانى براى ایجاد یک دیانت رسمى، با منافع ذاتىِ طبقه روحانیان سنّتى ایرانى، یعنى مغان، گره خورد و از همین تعامل بود که تدریجاً نیاز به تعریف جدیدى از دین زرتشت که با اوضاع و احوال زمانه جور دربیاید، احساس شد. بى شکّ میدان دادنِ شاپور اوّل به مانى شوک عظیمى بر دستگاه روحانى ایرانى وارد آورد و همین امر سبب مضاعف شدنِ کوشش هاى آنان در این راه گردید. کرتیر، موبد برجسته و متعصّب ساسانى، پرچم بازسازى دین زرتشت را در چنین بسترى بر دوش گرفت. وى در دوره اردشیر، هیربدى دون پایه بود، امّا ترقّى او در دوران شاپور اوّل آغاز شد تا آن که در دوران بهرام اوّل و دوم، موبد سراسر شاهنشاهى شد. کتیبه او در کعبه زرتشت، حاوى اطلاعات ارزشمندى درباره فعالیّت هاى او است:

در قلمرو پادشاهى ایران، بسیارى از آتش ها و مغ ها را کامکار کردم. و همچنین در سرزمین غیرایرانى ها ( =  انیران) آتشها و مغ هایى نهادم که مى بایست در سرزمین غیرایرانى ها باشند، هر جا اسبان و مردان شاهنشاه رسیده بودند …

کرتیر نه فقط در دستگیرى و اعدام مانى نقش اصلى را ایفا کرد، بلکه با جدّیتى مثال زدنى به سرکوبى تمام دیگر ادیانى پرداخت که در دوره تساهل و تسامحِ اشکانیان، مجال رسوخ در ایران زمین یافته بودند:

و کیش هاى اهریمن و دیوان از امپراتورىناپدید گردیدند … و یهودیان و شمن ها و برهمنان و نصاریان و مسیحیان و زندیق ها در امپراتورى سرکوب شدند و بت ها نابود شدند و لانه هاى دیوان ویران شدند و جاى آنها گاه و مقر خدایان ساخته شد.

بنا به شواهد تاریخى، پس از سرکوبىِ مانویان، بیشتر چالش کرتیر با مسیحیان بود که علاوه بر انگیزه هاى مذهبى، علل سیاسى نیز برخورد با آنان را الزامى مى کرد. در واقع، توفیق مسیحیت در روم، از این دین به تدریج یک وزنه سیاسى در رقابت هاى دو امپراتورى برساخت و در نتیجه، هواداران برقرارى یک حکومت متمرکز در ایران زمین، نمى توانستند مسیحیت را صرفاً در ردیف ادیانى چون مانى یا یهودى، به عنوان کیش هاى بد در شمار آورند، بلکه مسیحیت در حقیقت به مثابه یک رقیب خطرناک، ممکن بود سبب اضمحلال دولت ساسانى گردد. بنابراین، در اوایل دوران ساسانى، انقلابى شگرف در عرصه دینى ایرانیان رخ داد و آن نبود مگر کوشش براى پدیدارى یک کیش دولتى و رسمى. امّا این انقلاب، اصالت مردمى نداشت، بلکه در اساس وابسته به همان بینش خاصّى بود که به دلایل راهبردى، حکومت متمرکز را خواهان بود. این امر، به روشنىِ تمام، دلیل گسست میان دیانت رسمى با باورهاى توده هاى مردم را نشان مى دهد; گسستى که یکى از نمودهاى آن را مى توان در تفاوت هاى تاریخ ملّى وتاریخ دینى ایرانیان یافت. تاریخ دینى را کتب رسمى زرتشتى نقل کرده اند و در آن همه چیز حول محورِ باورهاى کهن زرتشتى قرار دارد; امّا آنچه در حافظه توده هاى مردم باقى ماند و عاقبت در شاهنامه ها تجلّى یافت، روایتى دلکش از پهلوانى هاى اسطوره هایى است که برخى از آنها ــ همچون رستم ــ هیچ جایگاهى در تاریخ دینى ندارند.[۲۵] در واقع، به همان نسبت که میان تاریخ دینىِ رسمى و تاریخ روایىِ ملّى، فاصله وجود دارد، میان دیانت دولتى و باورهاى مردمى نیز تفاوت وجود داشت. دین ساسانى، یعنى همان چیزى که بعدها دین زرتشتى شناخته شد، بیش از هر چیز دستاوردِ کنش هاى دولتى تمرکزگرا بود که در واکنش به تهدید مسیحیّتِ رومى مورد اهتمام قرار گرفته بود; امّا باورهاى توده هاى مردم در چارچوب وسیع تر سنّت هاى کهنِ آریایى قرار داشت. این گونه، بیان این که ایرانیان از دینى که دقیقاً همان کیش زرتشت بود به اسلام گرویدند، محلّ بحث است. دین موبدان ساسانى یک دین حکومتى بود که در همگامى با سیاست تشکیلِ دولت متمرکز شکل گرفته بود; به همان اندازه که این سیاست با مقتضیّات اقلیمى ایران ناسازگارى داشت، دیانت حکومتى موبدان نیز با باورهاى مردمى در تباین بود.

دوره بحران / زمینه ها

دولت ساسانى آرام آرام دوره تثبیت را پشت سر گذاشت و به میانه کارِ خویش وارد شد. این دولت از همان ابتدا، با دو چالش عمده مواجه بود: یکى انحصارطلبى دینىِ موبدان و دیگرى دشوارى هاى مهارِ طبقه اشراف. در واقع، سیاست هاى دینى شاهان ساسانى، گاه به گاه سبب آزردگىِ طبقه پرنفوذِ موبدان را فراهم مى آورد. نخستین عاملى که آشکارا سبب تشتّت میان شاهنشاه و دربارِ او گشت، تقویت دین مانى توسط شاپور یکم، به عنوان دیانت رسمى شاهنشاهى بود که براى روحانیان متعصّب زرتشتى، یک بحران واقعى مى نمود. نخست، اقتدار و جذبه شاپور اوّل بیش از آن بود که این موبدان بتوانند از پسِ مانى برآیند و او را منکوب کنند.[۲۷] و هم کیش هاى بیگانه اى که در خلال قرن ها تساهل و تسامح اشکانیان رواج یافته بودند، دستخوش سخت گیرى هاى دولت ساسانى شدند. امّا بیش از مانى گرى، این دین مسیح بود که دشوارى هاى مهمّى مى آفرید. آن گاه که شاه در سرکوبى مسیحیان با موبدان هم داستان بود، مشکل خاصّى در میان نمى افتاد، امّا هنگامى که برخى شاهان نسبت به ترسایان تساهل به خرج مى دادند، دستگاه روحانیّتِ دولتى سخت به وحشت مى افتاد. در واقع، شاهانى چون بهرام چهارم و به خصوص یزدگرد اوّل، به دلیل برخى ملاحظات سیاسى و اجتماعى، از سرکوبى خونبار مسیحیان استقبال نمى کردند که این تساهلِ آنان، بر موبدان و اشراف همدست آنان، بس انزجارآور بود.منابع ساسانى که معمولاً پادشاهان را به نیکوترین وجه و با صفاتى چون عادل ومهربان ستوده اند،این یزدگرد را «بزه کار» لقب داده واورا به سختى مذمّت کرده اند:

گفته اند او مردى سخت و درشتخوى بود و عیب فراوان داشت ][ دانش و فرهنگ مردم را کم مى شمرد و آن را سبک مى داشت و در شمار نمى آورد و…[۲۸]

این تعابیر، بى گمان ناشى از سیاست سخت گیرانه او نسبت به اشراف و نیز محبّت او در حقّ مسیحیان بوده است.[۳۳] پس از بهرام گور، پسرش یزدگرد دوم بر تخت نشست. او با میدان دادن به اشراف و نیز موبدان، رضایت آنان را جلب کرد و مى توان گفت که دوران حکومت این یزدگرد براى قدرت طلبان دربارى، سراسر کامیابى بود. امّا دردرون این رفاه وکامیابى، آتشى زیر خاکستر بود که هرلحظه مى توانست شعلهور شود.

در این شرایط که هم اشراف دربار ساسانى و هم موبدان، کامیاب از استیلا بر ارکان سلطنت بودند، رویدادى ناگهانى، آرامش ظاهرى را برهم زد و آن نبود مگر شکستِ خفّت بارِ پیروز از هپتالیان، که باج و خراجى گران را بر گردن ایرانیان نهاد. این پیروز، پس از مرگ پدرش یزدگرد دوم، سلطنت را حقّ خویش مى دانست; لیکن برادرش با نام هرمزد سوم بر تخت نشسته بود. در این هنگام پیروز، دست به اقدامى زد که بى گمان هم بى سابقه بود و هم بسیار پراثر در حوادث آینده: او از دشمنان سنّتى ساسانیان، یعنى هپتالیان کمک گرفت[۳۹]

از طرف دیگر، در خلال این ایّام که پیروز، در کشاکش نبردهاى بى فرجام، نیروى دولت ساسانى را تحلیل مى برد، بلایاى طبیعى نیز دامن مردمان ایرانى را گرفته بود که بیش از همه باید به بحران کمبود محصول و قحطى اشاره کرد که فقر وادبارى بى سابقه را به ارمغان آورد.درنتیجه،توده هاى فرودستِ مردم که درنادارى وقحطى دستوپا مى زدند و از زیاده خواهى اشراف در رنجِ تمام به سر مى بردند، ناگزیر از تحمّل بارگرانِ پرداخت غرامت به هپتالیان هم شدند و البته این همه، در کنارِ آن مایه از خفّت و خوارى که از شکست فجیع پیروزناشى مى شد،تمام مشروعیّت واعتبار دولت ساسانى را نابود مى کرد.

نکته بى اندازه مهم، از حیث تحوّلات بعدى، تمهیدات پیروز در مقابل بحران قحطى است. به روایت طبرى توجّه کنید:

مملکت در روزگار پادشاهى او ]= پیروز[ هفت سال پى درپى در تنگى افتاد و رودخانه ها و کاریزها و چشمه هاخشک گردیدند و پرندگان و جانوران بمردند ][. پس پیروز به همه زیردستان خودنوشت که او مالیات زمین و سرانه را از ایشان برگرفته است و ناگزیر نیستند که کار همگانى یا بى مزد کنند و خود خداوند خویش هستند، و نیز بفرمود تا مردم در پى زاد و توشه سخت بکوشند. پس دوباره نامه اى به ایشان نوشت تا هرچه در زیرزمین و انبارها از خواربار و دیگر توشه ها دارند بیرون آورند و به دیگران بدهند و براى خود نگه ندارند و درویش و توانگر و بلند و پست همه در یارى به هم یکى باشند.[۴۰]

تردیدى نیست که این تمهیدات، سابقه و زمینه عملى بسیار مناسبى براى جنبش مزدکى شد; جنبشى که خواهان برقرارى تسویه در توزیع مال و خواسته بود و البته در آینده اى نه چندان دور، تمام نظام ساسانى را دیگرگون کرد و چنان بسترى را فراهم ساخت که اسلام به آسانى بر آن پا نهاد. این موضوع را در ادامه خواهیم کاوید.

بارى، ضعف دولت ساسانى در مقابل هپتالیان و دخالت آشکار آنان در امور سیاسى ایران، اثرى ژرف بر دولت و دربار ایران نهاد. این تأثیر را مى توان در تحوّلات بعدى دید: اعیان و درباریان برجاى پیروز، برادر او، بلاش، را بر تخت نشاندند و البته چندى نگذشت که در توطئه اى او را کشتند و این بار پسر پیروز، یعنى قباد ــ که در نزد هپتالیان گروگان بود، محتملاً با حمایت هم اینان ــ به پادشاهى رسید.

بلاش را مردى نیک نهاد دانسته اند که به فکر آسایش رعیّت بود، لیکن در دلایل عزل او آورده اند که چون قباد به دلیل سال هاى اسارت در نزد هپتالیان روابط خوبى با آنان داشت، وزیر اعظم، زرمهر (= سوخرا)، او را برجاى بلاش بر تخت نشانید تا مگر از فشار بى امان آنان بکاهد. با این حال، برخى هم بلاش را به بى اعتنایى در رعایت آیین هاى طهارت و برآوردن گرمابه در شهرهاى ایران متهم کرده و این امر را دلیلِ نارضایتى موبدان زرتشتى و لذا خلع او دانسته اند.[۴۲] و در همین امتداد کوشید تا از قدرت دیگر اشراف نیز چندان بکاهد که دیگر خطرى براى حکومت او نباشند. در واقع، قباد زمانى به حکومت رسید که ضعف سه پادشاه قبلى، مجالى گسترده براى رخنه اشراف و موبدان در ارکان سلطنت پدید آورده بود و البته تقدیر چنان افتاد که وى به ماه عسل درباریان و روحانیان پایان دهد. امّا این بحران هاى داخلى و خارجى که از زمان پیروز آغاز شد، دولت ساسانى را سخت در مخاطره افکند و دستگاه سلطنت براى حفظ بقاى خویش، ناگزیر از رعایت احوال مردمى مى شد که قحطى و مالیات هاى کمرشکن، امانشان را بریده بود. پیروز نخستین گام را در این راه برداشت و کوشید تا بزرگان را به کمک کردن به فرودستان ترغیب کند و بلاش کوشید تا همین راه را ادامه دهد. نتیجه قطعىِ این همه، تقابل ناگزیرِ شاه و مردم با این بزرگانِ خودخواه و منفعت طلبى بود که به آسانى حاضر به تسلیم نبودند; و این گونه بروز یک انقلاب ناگزیر گشت.

دوره بحران / جنبش مزدکى

چنان که مى دانیم، جامعه ساسانى در دورانِ نخستین خویش بر سه طبقه مجزّا از هم نهاده شده بود که از ذیل به صدر، عبارت بودند از: «واستریوشان» و «رتشتاران» و «آذربانان». در آن دوران، راه یابى اشخاص از طبقه پایین تر به مرتبه برتر جز به ندرت ممکن نبود و در همه حال دولت با اصرار و ابرام بر بقاى اشخاص در همان درجه و طبقه خویش نظارت مى کرد. پر واضح که چنین جامعه اى از چندین جانب در معرض آسیب بود; چراکه هم خود را از کفایت اشخاصِ مستعدّ محروم مى داشت و هم از نالایقىِ افرادى که به سبب وضع طبقاتى ــ و نه جوهر ذاتى ــ متصدى مراتب و مقامات مى شدند، زیان ها مى دید و هم به دلیل این بى عدالتى، در درون طبقات، از هر دستى ناراضیانِ فراوانى مى پرورد. این گونه، جامعه ساسانى به رغم آن که از نظم ظاهرى بهره مندىِ تامى داشت، از درون بس آشفته مى نمود و در آن نارضایى و سرخوردگىِ مردمى موج مى زد. به قول ریچارد ن. فراى:

این نظم جامعه بى شک ثباتى پدید مى آورد، اما همکارى میان طبقات را نابود مى کرد و حس مسئولیت افراد را نسبت به پادشاه یا طبقات را نسبت به پادشاه یا طبقات دیگر از میان برمى داشت. همین ناتوانى بزرگ ایرانیان بود که تازیان را در رسیدن به پیروزى هایشان یارى کرد.[۴۳]

این مایه از سرخوردگى را بهویژه باید در احوال رعایا و روستاییان جستوجو کرد: اینان را از مزایاى نظام ساسانى ــ یعنى مالکیّت و پاکى نسب یا خون ــ بهره اى نبود و در نتیجه به وقت صلح محکوم به بیگارى براى اشرافِ یا دهگانانِ زمین دار، و در هنگام جنگ، سیاهى لشگرانى بودند که از پىِ سواران روانه میدان مى شدند، بى آن که مواجبى دریافت دارند. در واقع، این فرودست ترین طبقات جامعه ساسانى، در فقر و نادارى روزگار مى گذراندند و علاوه بر این که مال و خواسته و زن و رفاه از آنان دریغ مى شد، هر گونه امکانى براى تغییر موقعیّت یا طبقه نیز پیشاپیش از ایشان سلب گشته بود.

در این میانه، آنچه بیش از پیش بر آلام توده هاى فرودست مى افزود، تبدیل شدنِ مراسم دینى به مجموعه دل آزارى از تشریفات بود که جملگى در خدمتِ غنى تر شدن موبدانِ حریصِ آتشکده ها قرار داشت. این موبدان در رقابت با شاهان ساسانى براى خویش نسب نامه هاى بلندبالایى فراهم آورده بودند و نژاد خود را به منوچهر، پادشاه افسانه اى، مى کشانیدند. اینان که اخلاف مغان کهن بودند، عملاً دولتى در درون دولت پدید آورده بودند و نه تنها تمام امور راجع به حوزه شریعت و تطهیر و قربانى و ثبت ولادت و ازدواج و حتى قضا را در اختیار داشتند، بلکه در همه امور دیگر مداخله و نفوذى تمام کسب کرده بودند. به قول کریستن سن:

روحانیون در روابط خود با جامعه وظایف متعدد و مختلف داشته اند، از قبیل: اجراى احکام و اصغاى اعترافات گناهکاران و عفو و بخشایش آنان و تعیین کفارات و جرایم و انجام دادن تشریفات عادى هنگام ولادت و بستن کستیگ (کمربند ) و عروسى و تشییع جنازه و اعیاد مذهبى. اگر در نظر بگیریم که دیانت زردشتى در کوچک ترین حوادث و وقایع دخالت داشته و هر فردى در مدت شبانه روز بر اثر غفلت دستخوش گناه و گرفتار پلیدى و نجاست مى شده است، آنوقت آشکار مى گردد، که روحانیون طبقه بیکارى نبوده اند و هر یک از این طبقه که ارثاً ثروتى نداشت، به سهولت مى توانست از راه مشاغل مختلفه توانگر شود.[۴۴]

مداخله موبدان در امور دنیوى به حقوق ویژه آنان در عزل و نصب پادشاهان منتهى نمى شد،[۴۶] به این ترتیب، موبدان از صدقه سر دولت ساسانى روزبه روز توانگرتر شده بودند و علاوه بر حکومت دینى، در حکومت دنیوى نیز دستى به تمام داشتند و دخالت در آن را حقّ مسلّم خویش مى شمردند و معلوم است که این مایه از قدرتمندى و مداخله جویى، آنان را به فساد مى کشانید و بر مصیبت هاى مردم محروم مى افزود. درنتیجه، نظام ساسانى که رسماً حامىِ دین زرتشتى بود، در بین طبقات فرودست ــ و حتّى برخى نجباء ــ با واکنش هاى نامساعدى مواجه مى گشت، به آن حدّ که آنان را آماده پذیرش هر دینى به جز زرتشتى گرىِ رایج مى کرد. امّا این موبدان چنان متعصّب بودند که در درون ایران، رواج هیچ دینى به جز زرتشتى گرى رسمى را تحمّل نمى کردند.

به این ترتیب، مقارن حکم فرمایىِ قباد که قدرت دو طبقه اشراف و موبدان در حدّ اعلاى خود مى نمود،بحرانى بسیار عمیق تمامى سطوح جامعه ساسانى را درمى نوردید; بحرانى که نابسامانى هاى دوره پیروز به بعد، آتش آن را تندتر از هر زمان دیگرى کرد و البته دیگر بر اهلِ درک وفهم آشکار بود که نظام طبقاتىِ ساسانى به درجه اى از انحطاط رسیده که به زودى، تحوّل و انقلاب ناگزیر خواهد شد و اگر تغییرى در احوالِ توده هاى محروم پدید نیاید، دیرى نخواهد پایید که این جان به لب آمدگان، سر به عصیان برخواهند داشت. یکى از این اهلِ درک و فهم، موبدى زرتشتى به نام «مزدکِ بامدادان» بود[۴۸]

تعالیم مزدکى در واقع اصلاحى در کیش مانى بود که بر خلاف آن، با بدبینى به مبازره میان خداى خیر و خداى شرّ نمى نگریست.[۵۲]

تاریخ مزدکى گرى البته لگدکوبِ جعل و تزویرِ موبدان زرتشتى است که از هیچ کوششى براى تخریب چهره مزدکیان فروگذارى نکرده اند; با این وصف، نه در تعالیم مزدکى و نه در قوانینى که قباد نهاد، ردّپایى از آنچه موبدان بر این کیش بسته اند ــ مثل نفى ازدواج و اباحه گرى و زندگى اشتراکى ــ دیده نمى شود; امّا این قدر پیداست که در این جنبش، اشراف و دولتمندانِ ساسانى، آماجِ طبقات فرومالیده شده جامعه ساسانى بودند و البته همراهىِ قباد با مزدک، از آن رو بود که او نیز از غلبه این اشراف بر ارکان سلطنت، ناخشنود و بیم زده بود.[۵۴] به واقع، مى توان گفت آن جنبشى که مزدک از نهان گاه جامعه بر کشید و نام خویش را ــ خواسته یا ناخواسته ــ بر آن دید، دیگر بر خودِ او هم اکتفا نکرده و با سرعتى حیرت آور، به یک عصیانِ کوبنده اجتماعى بدل شده بود. به عبارت دیگر، مرام مزدکى گرى، از رفرمِ محدودى که خودِ مزدک ــ به عنوان یک موبد زرتشتى ــ خواهانِ آن بود، بسیار فراتر رفته و مستقیماً ارکانِ کهنه و پوسیده جامعه ساسانى را هدف گرفته بود; مردم عاصىِ جان به لب رسیده، خانومانِ اشراف و نجبا و ثروتمندان را غارت مى کردند و در هر جا، دم از لزومِ اشتراک در مال و خواسته و زن و تمام مواهب زندگى مى زدند; که این دقیقاً با نظام «کاست» و چند طبقه اى کهن در تعارضى ژرف بود.

هرچند که مزدکیان عاقبت به شکل فجیعى سرکوب گشتند و تا دوران عباسیان مجال عرض اندام نیافتند،[۵۹] این امر، از سوى دیگر، موجب قوّت گرفتنِ هرچه بیشتر طبقه دهگانانِ آزاد یا خرده مالکان بود. در واقع، از دوران انوشه روان به بعد، تکیه گاه اصلى دولت ساسانى دیگر هرچه بیشتر بر این دهگانان آزاد ــ و نه اشراف زمین دار کهن و موبدان ــ قرار گرفت و مقدّر بود که این طبقه تازه قدرت یافته، در آینده اى نه چندان دور، نقش آفرینىِ مهمّى در کامیابىِ اسلام ایفا کنند.

امّا یکى دیگر از تأثیرات ماندگارِ مزدکى گرى را مى توان در خودِ دین زرتشت و مناسباتِ میان مردم عادّى و دستگاه روحانى دانست. شک نیست که جنبش مزدکى بر مبنایى ایدئولوژیک استوار بود و این همه نمى توانست توجّه موبدان زرتشتى را به خود معطوف نکرده باشد. مزدک به هیچ روى مدّعى آوردنِ یک دین جدید نبود، بلکه خویش را اصلاح گرى مى دانست که مى خواست مردمان را از واقعیّت پیام زرتشت آگاه گرداند و آنان را از انحراف نجات دهد.[۶۰] این امر، بى گمان چون تکانه اى عظیم در دستگاه سنّت گراى روحانیّت، به مجادلات دامنه دار راجع به ماهیّت دین زرتشتى بسى مى افزود و استوارى توده ها را در پیروى از موبدان سست مى گردانید.

به عبارت دقیق تر، با خیزش مزدکى، هر دو رکن نظام ساسانى که عبارت بود از طبقه بندى جامعه و حکومت مبتنى بر زرتشتى گرىِ مورد اهتمام موبدان، آسیبى جدّى دید و البته پیشاپیش مى توان دید که سرکوبى خونبارِ این خیزش، نتیجه اى جز سرخوردگى و رمیدگىِ توده هاى مردم از هر آنچه نظام ساسانى مظهر آن بود، نمى توانست داشت. این گونه، گروش بعدى ایرانیان به اسلام و عدم مقاومت جمعىِ آنان در مقابل تازیان را باید در فراز و فرود نهضت مزدکى دید; نهضتى که تا آمدن اسلام، یک صدسال سرکوبى خونین را براى تحدید مبانى همان نظامِ منحط ساسانى شاهد بود.

بارى، به بحث تاریخى خویش بازگردیم: همراهى قباد با مزدک براى او بسیار گران تمام شد، زیرا با توطئه موبدان و برخى نجبا ــ که از هر چیزى که بوى مانویّت استشمام مى شد، تنفّر داشتند ــ خلع شد و به زندان افتاد. این که مى گوییم برخى نجبا، به این دلیل است که قباد در میان این طبقه هواخواهانى چون سیاوش داشت که عاقبت او را رهانید. به هرحال، پس از خلع قباد، حکومت چندى به برادرش ژاماسپ وانهاده شد; لیکن همان طورى که گفته شد، او به یارى سیاوش از دژ انوشبرد (= قلعه فراموشى) به نزد دوستان هپتالىِ خویش گریخت و به زودى با سپاهى که اینان به یارى اش فرستاده بودند، بى خون ریزىِ چندانى دوباره بر تخت نشست. قباد وقتى حکومت خویش را اعاده کرد، برخى بزرگانى را که برضد او توطئه کرده بودند از دم تیغ گذراند و سیاوش را مقام ارتیشتاران سالار اعطا کرد. او در دنبال این بازگشت دوباره به شاهنشاهى، باز هم در تضعیفِ طبقه اشراف کوشید و چندان پایه هاى حکومت خویش را مستحکم کرد که براى نخستین بار پس از شاپور اوّل، توانست در سال ۵۱۹ میلادى، شخصاً جانشین خویش را برگزیند. این جانشینْ سومین پسر قباد یعنى خسرو بود که با لقب انوشه روان بر تخت نشست. به هرحال، به نظر مى رسد که موضع قباد در حمایت از مزدکیان در اواخر دوران سلطنتش تغییر یافته باشد و این امر مى تواند هم به هراس او از عاقبت جانشینش ربط داشته باشد[۶۲] بزرگ ترین فرزندِ قباد یعنى کاووس آشکارا پیرو مزدک بود و این که شاه ساسانى خسرو را بر او ترجیح داد، سبب نارضایتى مزدکیان شد و آنان را بر آن داشت تا خسرو را از ولایت عهدى خلع کنند. این امر، به قول کریستن سن «آخرین قطره اى بود که جام را لبریز کرد»، و این گونه، کواذ به کلّى از مزدکیان دل برگرفت. نخستین قربانى او، ناجى اش سیاوش بود که به فرمان او کشته شد و اندکى بعد، با کشته شدن مزدک در فرجامِ مجلس مناظره اى که خسرو صحنه گردان اصلى آن بود، همه مزدکیان آماج قلع و قمع قرار گرفتند. بر این منوال، مزدکیان به فرقه اى سرّى مبدّل شدند و دیگر شاهنشاهىِ خسرو انوشه روان مسلّم گردید و البته عصیان کاووس بر ضد او هم کارى از پیش نمى توانست برد. با این اوصاف، کواذ آن قدر عاقل بود که بداند سرکوبىِ مزدکیان بدون اصلاحِ زمینه هاى نارضایتى عمومى کارى عبث است; از این رو، کوشید تا با مسّاحى مجدد زمین ها، مقدّمات اصلاح نظام مالیات گیرى را فراهم کند; لیکن اجل مهلتش نداد و درگذشت.

نشیب ساسانى / اصلاحات انوشه روانى

سرکوبى مزدکیان در دوره پادشاهى خسرو انوشه روان تداوم یافت،[۶۸]

از طرف دیگر، اهمیّت یافتنِ طبقه جدید دبیران، در پایان سلطنت ساسانیان یکى از نتایج اصلاحات انوشه روان است. پیش از این، جامعه ایرانى داراى سه طبقه آذربانان و رتشتاران و واستریوشان بود. پس از اقدامات این انوشه روان، دبیران پس از رتشتاران سومین طبقه و واستریوشان چهارمین طبقه را تشکیل دادند.[۶۹]

نفوذ طبقه دبیران، بهویژه در پایان شاهنشاهى ساسانى روزافزون گشت، چراکه تغییر سریع فرمانروایان و پادشاهان مایه اهمیّت یافتنِ دستگاه ثابت دیوانى مى بود. امّا عدم تأمین دایمى پایگاه این دبیران و اتکاى هر فرد بر فرد بالاتر، آن چنان که بنده به مولاى خویش وابسته باشد، از همان ایّام جزیى از مشخّصات دستگاه دیوانى ایران بود که هنوز تداوم دارد. در نتیجه، نظام دیوان سالارىِ عظیمى که در پایان کار ساسانیان شکل گرفت، نه فقط جبرانى براى ضعف هاى دستگاه حکومتى نبود، بلکه در دل خود کانونى توطئه زا بود که هر از گاهى به همراه طبقه اشراف نوکیسه و موبدانِ متعصّبِ از خود راضى، موجبات بحران درونى در ارکان دولت مى شد.

این گونه که گذشت،درخشان ترین دوران حکومت ساسانیان پدیدارگشت، دوره اى که کشور ایران در ظاهر به اوج اقتدار و آرامش خویش رسید.[۷۰] با این اوصاف، «اصلاحات انوشه روانى» و آرامش ناشى از آن، تنها سطح جامعه را مى پیمود و اعماق نارضایتى ها کماکان با همان استبداد یا حتّى شمشیرخون چکان،پاسخ داده مى شد.به قول کریستن سن:

این صلح و آرامش حزن آور ملتى بود که در اثر اغتشاشات طولانى، که در همه طبقات جامعه تأثیر داشت، فقیر و خسته و ناتوان شده بود.[۷۱]

شاهد برجسته این رویه کارى را باید در حکایت مشهور آن کفش گر دید که آرزوى دبیرى فرزند داشت. فردوسى این داستان را با شیوایى نقل کرده است: انوشه روان را در هنگام جنگ با روم، به مال و خواسته نیاز افتاد و بر آن شد تا از گنج شاهى در ایران نیاز خود را برآورد. لیکن چون فاصله تا ایران زیاد بود، به راهنمایى موبدِ خویش بر آن شد تا از بازرگانان همان ناحیه، وام ستاند. دراین هنگام کفش گرى حاضر شد تا به تنهایى آن مال را بدهد. وقتى این کار به انجام رسید، کفش گر از فرستاده انوشه روان درخواست کرد تا در مقابل این وام، شاه اجازه دهد که فرزند هوشمند و با استعدادش در سلک دبیران درآید. شاه با شنیدن این سخن، عصبانى شد و فرستاده را چنین خطاب کرد:

بدو گفت شاه اى خردمند مرد***چرا دیو چشم تو را خیره کرد

برو همچنان بازگردان شتر***مبادا کزو سیم خواهیم و درّ

چو بازرگان بچه گردد دبیر*** و با دانش و یادگیر

چو فرزند ما برنشیند به تخت***دبیرى ببایدش پیروز بخت

هنر یابد از مرد موزه فروش***سپارد بدو چشم بینا و گوش

بما بر پس مرگ و نفرین بود***چه آیین این روزگار این بود

این حکایت، به روشنى نشان مى دهد اصلاحات انوشه روانى را با ارضاى توده هاى آگاه شده به حقوق خویش، کارى نبود. در واقع، آن کفش گر، نماد مردمِ فرودستى است که هشیارانه، مشروعیتِ نظام «کاست» را برنمى تافتند و دقیقاً بر حقوق اجتماعى خویش واقف بوده، آن را با جدّیت مطالبه مى کردند. لیکن، آنچه انوشه روان در مواجهه با این مردمِ آگاه شده از قِبَلِ جنبش مزدکى روا داشت، بیش از جعل و تزویرِ شاهى که اصلاحات را براى خودکامگىِ خویش قربانى کرد، نبود.

اصلاحاتِ مالیاتى انوشه روان هم نمونه دیگرى از سطحى بودنِ اقدامات اوست; چرا که او به جاى همّت بر بهبودى وضع تهى دستانِ جامعه، بیشتر چشم به برقرارى نظامى داشت که منجر به تأمین درآمدى ثابت و قطعى براى خزانه گردد;[۷۶]پس،شکّى نیست که اصلاحات مالیاتى انوشه روان با نقایصى بنیادین مواجه بوده ولاجرم مخالفت هایى را در درون دستگاه سلطنت در پى داشته است. طبرى حکایتى شنیدنى درباره مخالفت با اصلاحات مالیاتىِ انوشه روان دارد که خواندن آن خالى از لطف نیست:

خسرو ][ گفت: «ما چنان دیدیم که بر هر گریب زمین از آنچه اندازه گرفته شده است و بر خرمابنان و درختان زیتون و بر هر سرى از مردم مالیات بنهیم ][ آیا در آنچه ما دیده ایم و بر آن عزم کرده ایم چه مى بینید؟» کسى در این باره رایى نداد و همه خاموش ماندند. خسرو این سخن را سه بار بر ایشان بازگفت. پس مردى از میان ایشان برخاست و به خسرو چنین گفت: «پادشاها، زندگانیت دراز باد! آیا مى خواهى بر چیزهاى ناپایدار خراج پایدار بنهى: بر رزى که خواهد پوسید و بر کشتى که خواهد خشکید. بر جویى که آبش بریده خواهد شد و چشمه یا کاهریزى که آبش فرو خواهد نشست؟» خسرو گفت: «اى گرانجان نافرجام! تو از کدام طبقه مردمانى؟» آن مرد گفت: «من از دبیرانم». خسرو فرمود تا دوات ها را چندان بر او کوبند که بمیرد. پس دبیران به خصوص دوات ها چندان بر او کوفتند که کشته شد تا به خسرو نشان دهند که از گفته او بیزارند. آن گاه همه مردمان گفتند: «پادشاها، ما به خراجى که بر ما نهاده اى خرسندیم».[۷۷]

از طرف دیگر، پاره اى از اقدامات اصلاحىِ انوشه روان، به گونه اى بود که روندِ تغییرِ تکیه گاه دولت ساسانى، از کهنه اشرافِ دولتمند به طبقات پایین تر ــ یعنى نجباى درجه دوم ــ را به کمال رسانید. این مهمّ که خود از همان دوران تشکیلِ دولت ساسانى مطمح نظرِ بیشتر شاهان بود، با جایگزینىِ دهگانان خرده مالک برجاى فئودال هاى قدیم محققّ شد و به این ترتیب، سیر تحوّلِ درونىِ شاهنشاهى ساسانى که از سده سوم میلادى آغاز گشته بود، سرانجام در قرن هفتم به ثمر نشست; به گونه اى که اگر در آغاز دولت ساسانى، فرمانروا متّکى بر شاهان جزء و ملاکان فئودالى بود، از عصر انوشه روان به بعد، بر دربار و دستگاه دیوانى با گروه بسیارى از اشراف خرد یا دهگانان، تکیه گاه دستگاه سلطنت گشتند.[۷۸]

از جمله دیگر اقدامات انوشه روان این بود که او براى نخستین بار با مواجب دادن به نظامیان تهیدست، توانست پشتیبانى طبقه اى از نظامیان حرفه اى را به دست آورد.[۸۳]

به این ترتیب، اصلاحات انوشه روان دگرگونى هاى ژرفى در جامعه ایرانى پدید آورد، دگرگونى هایى که نه تنها قدرت بزرگان قدیم را از میان برد، بلکه اشرافیت را نیز دستخوش تحوّلى اساسى کرد. درنتیجه، دیگر تمام آن خاندان هاى بزرگ فئودال که در آغاز شاهنشاهى ساسانى قدرت فائقه بودند، نفوذ و پایگاه خویش را از دست دادند.[۸۴]بى گمان، در باور انوشه روان چنان بود که این تغییرات، پایه هاى دولت او را مستحکم مى نمودند و نارضایتى مردمان را این «عدالت» تاریخى تسکین مى بخشد. امّا نکته مهمّ این جاست که توفیقِ انوشه روان در فرونشاندنِ جنبش مردم که در واقع با تحدید همان مبانى کهنه نظام ساسانى همراه بود، به بهاى بقاى دولت اجدادىِ او تمام شد، چرا که اصلاح گرىِ سطحىِ او بنیان هاى اجتماعى ایرانى را چنان از بیخ و بن ویران کرد که با تلنگرى که اعراب زدند، تمام سامانه هاى ساسانى نابود شد. به عبارت دیگر، اصلاحاتِ رویه کارى و ظاهرى انوشه روان، از یک طرف منجر به پدیدارى درباریان و حکومت گرانى شد که هیچ گونه دلبستگىِ اساسى و منطقى اى به نظام ساسانى نداشتند و از طرف دیگر، عدم پاسخ گویى به نیازهایى که مردم را بر گردِ جنبش مزدکى فراهم آورده بود، چنان بیزارى و سرخوردگىِ عمیقى در توده هاى مردم پدید آورد که دیگر اضمحلالِ دولت ساسانى اجتناب ناپذیر مى نمود; چراکه مشکل دولت ساسانى با تغییر در کسانى که طبقه اشراف و دولتمندان را تشکیل مى دادند، حل و فصل نمى شد، بلکه در حقیقت این نظام کاست و استبداد مذهبىِ موبدان بود که سبب مى شد نظام ساسانى با خوى انسانى و مقتضیّات نوینِ جهانى در تعارض باشد. این گونه، هرچند که شاهنشاهى ساسانى در دوران انوشه روان در اوج نیرو و اقتدار مى نمود و اگر قضاوت بر ظاهر آن مى شد، همه چیز درجاى خویش نهاده و بس منظّم مى نمود; لیکن درست همان هنگام، نخستین شواهدِ گسستِ عمیقِ درونى آن، با قیام انوشه زاد ظاهر گشت. انوشه زاد، پسر خسرو انوشه روان و از مادرى مسیحى بود. به روایت دینورى:

گویند خسرو را پسرى بود به نام انوشه زاذ که مادرش مسیحى بود و زیبا بود. خسرو آن زن را سخت دوست مى داشت و مى خواست که او از ترسایى دست بردارد و به دین مجوس گراید، ولى آن زن سرباز مى زد. انوشه زاذ این صفت را از مادر به ارث برد و از دین پدر دست برداشت. خسرو بر او خشم گرفت و بفرمود تا او را در شهر گندى شاپور به زندان انداختند ] [انوشه زاذ زندانیان را از راه به در برد و به ترسایان گندى شاپور و دیگر کوره هاى اهواز کس فرستاد و زندان را بشکست و بیرون آمد.[۸۵]

از قرار معلوم، در این ایّام انوشه روان در شهر حمص به بیمارى گرفتار شده بود و این امر به انوشه زاد کمک کرد تا در خوزستان کرّوفرّى کند و آهنگ تیسفون نماید. لیکن در نبردى که میان هواداران انوشه زاد و نیروهاى دولتى درگرفت، او را مجدداً دستگیر شد و یارانش را از دم تیغ گذراندند.[۸۶]

نشیب ساسانى / پس از انوشه روان

بارى، پس از انوشه روان، یک چندى فرزندش هرمزد چهارم بر تخت نشست که بنا به منابع اسلامى، در عدالت از پدرش برتر بود و هرچه نسبت به ضعفا رأفت داشت، بر بزرگان سخت مى گرفت.[۸۸]

صرف نظر از اغراقى که در این گزارش هست، مى توان از وراى آن به روشنى دید که سیاست انوشه روان در قدرت دادن به اشراف، دشوارى هاى بزرگى در راه جانشین او بهوجود آورده بود. در واقع، تسلّط انوشه روان بر اشراف، به برترى معنوى و روحى او ــ که ناجى ایشان گشته بود ــ بازمى گشت; امّا هرمزد از این معنا عارى بود. او مى خواست قدرت دستگاه سلطنت را افزایش دهد و طبیعتاً همچون اجدادش با رقابت درباریان و دولتمندان مواجه بود و همین امر رمز گرایش او به طبقات پایین تر است.[۸۹]

شواهد تاریخى نشان مى دهند که هرمزد، علاوه بر سخت گیرى بر اشراف، در امر دین نیز تسامحى چشم گیر داشت و واضح است که این امر براى موبدان متعصّب زرتشتى، بزهى بزرگ و نابخشودنى بود.[۹۰] طبرى روایت جذّابى از سیاست دینى هرمزد دارد که خواندن آن خالى از لطف نیست:

هیربذان نامه اى به او نوشتند و از او درخواست کردند که به ترسایان بتازد. هرمزد در زیر آن نامه چنین نوشت: همچنان که تخت پادشاهى ما تنها به دو پایه پیشین و بى دو پایه پسین نایستد، پادشاهى ما نیز با تباه ساختن ترسایان و پیروان کیش هاى دیگرِ به جز کیش ما استوار و پایدار نباشد. پس دست از ترسایان کوتاه کنید و به کارهاى نیک روى آورید تا ترسایان و پیروان کیش هاى دیگر آن را ببینند و شما را بر آن بستایند و از جان هواخواه کیش شما باشند.[۹۱]

بى گمان این پاسخ عالى، که هنوز هم مى تواند سرمشق حاکمان قرار گیرد، سبب عصیان موبدان گشت و دیگر چه جاى تعجّب که هم موبدان و هم اشراف بر او شوریدند و عاقبت او در منازعه اى با سردار سپاهش، بهرام چوبین، چنان خویش را یکّه و تنها یافت، که ناچار از هزیمت شد. درباریان در همدستى با فرزندش خسرو پرویز، او را فرونهادند و عاقبت خلع و کورش کردند.[۹۲]

به هرحال، خسروپرویز توانست با حمایت نجبا و درباریان، از پسِ بهرام چوبین برآید و با بر نشستن بر تخت سلطنت، وزر و وبالى بى نظیر را دامن گیر ایرانیان کند; چرا که در نتیجه جنگ هاى طولانىِ عهد او، لطمات جبران ناپذیرى بر پیکره جامعه درحال فروپاشىِ ساسانى وارد آمد و همه توش و توان دولت ساسانى به باد یغما رفت. این خسرو که نواده انوشه روان بود، با نیرنگ بر سریر سلطنت بر نشست و سپس از کشتن پدر هم ابا نکرد.[۹۳] به قول طبرى:

از فراوانى خواسته و گوهرهاى گوناگون و کالا و چارپایان بسیار که گردآورده بود و از شهرهایى که از دشمن گرفته بود و از کارهایى که به کام او برآمده بود، سرکش شد و خود را نشناخت و آزمندىِ تباهى آورى پیشه گرفت و بر آنچه در دست مردم بود، رشک برد. براى گرفتن مالى که در عهده مردم باقى مانده بود بیگانه خشنى را که از دهى به نام خندگ،ازتسوگ به اردشیر،بود و اورا فرّخ زاد پسر سُمىّ گفتندى، برگماشت. این مرد مردم را سخت بیازرد و ستم از اندازه بگذرانید و آنچه در دست مردم بود به بهانه مالى که بر ایشان باقى مانده بود بگرفت و مردم را به تباهى کشانید و زندگانى را بر ایشان تنگ کرد، چندان که خسرو و پادشاهى اش را ناخوش داشتند و…[۹۴]

آشکار است که این مردمى که ناگزیر از تحمّل ستمکارىِ آن عامل مالیاتى شدند، از موبدان و اشراف و دبیران و دولتمندان نبودند، بلکه همان پیشهوران و خرده مالکان و روستاییانى بودند که هیچ گاه از پرداخت مالیات دولتى معاف نگشتند; و معلوم است این مایه از آزمندىِ اپرویز، در کنار جنگ هاى بسیار طولانى با روم که بسیارى از جوانان و نیروهاى کار را به نابودى کشانید، تابه نهایت توده هاى مردم را از دولت و نظام ساسانى رمیده خاطر ساخت.

در واقع، اگر اصلاحات انوشه روانى توانست جانى دوباره بر کالبدِ فرسوده ساسانى بدهد و ناخرسندى هاى مردمان را یک چندى سرپوشى کند; خسرو اپرویز آن همه را که جدّش اندوخته بود با بقیّتى که از دولتمدارى ساسانى مانده بود، همه را یک جا به باد یغما داد و نابود کرد.

خشونت و کبرِ اپرویز چنان بود که همه مردمان را پست و خوار مى شمرد و خویش را همچون خداوندگارى مى دانست که در میان آدمیان مى زید.[۹۶]

مقایسه این تعابیرِ سخیف اپرویز، با آن پاسخ هوشمندانه پدرش به هیربذان ــ که از این پیش تر دیدیم ــ خود گواهى است بر درجه انحطاط دربار ساسانى در واپسین روزگارانِ خویش; دربارى که کم ترین تساهلى در امور دینى و اجتماعى کشور نداشت و جز به منافع کوتاه مدّت خویش نمى اندیشید.

بارى، خسرو اپرویز در خلال بیست سال کشورگشایىِ پیگیر، تقریباً بیشتر مستملاک رومیان در خارج از قارّه اروپا را تصرّف کرد، لیکن این فیروزى هاى سریع که از سوریه تا مصر و فلسطین را در بر مى گرفت، چندان نیروهاى درونى جامعه ایرانى را مستهلک ساخت که هراکلیوس، امپراتور روم، با یک پاتک سریع ــ ولى نه چندان قوى ــ از جناح شمالى، آن همه را یک جا بر باد داد.[۹۷]

این که مى گوییم جنگ هاى طولانى خسرو اپرویز، تمام توش و توانِ دولت ساسانى و جامعه ایرانى را فرسود، نه به آن دلیل است که این جنگ ها امورى جدید و بدیع بودند; اتّفاقاً هنگامى جنگ هاى بیست ساله با بیزانس آغاز شد که اقتصاد دولت ساسانى از هر زمان دیگرى نیرومندتر شده بود و در نتیجه اصلاحات نظامى انوشه روان، طبقه اى از جنگ جویان حرفه اى و مواجب بگیر پدید آمده بود که مستقیماً از شاه اطاعت مى کردند. در واقع، اصل نبرد و منازعه با رومیان و سپس بیزانسیان همچون ترکه اى کهن، از اشکانیان به ساسانیان به میراث رسیده بود و البته ادّعاهاى این ساسانیان مبنى بر حقّ دست یابى به تمام سرزمین هایى که روزگارى متعلّق به هخامنشیان بوده، بر ماندگارىِ این میراث بسى مى افزود.[۱۰۰]

در پیامد این شکست مفتضحانه، اپرویز از پادشاهى خلع شد و سپس محتملاً با موافقت فرزندش شیرویه در سال ۶۲۸ میلادى به قتل آمد. شیرویه، که خود با نام کواذ دوم بر تخت نشسته بود، اندکى بعد به مرض طاعون یا در اثر سمّى که به او خوراندند، درگذشت و این بار شهروراز ــ سردار نامى خسرو اپرویز ــ به تیسفون لشکر کشید و فرزند خردسال شیرویه، یعنى اردشیر سوم را که شاهش کرده بودند، به همراه جمعى از بزرگان بکشت. لیکن شهروراز خود دو ماهى بعد در یک توطئه کشته شد و تا سال ۶۳۲ که یزدگرد سوم به پادشاهى رسید، جمع کثیرى از شاهزادگان بر تخت نشستند و یکى پس از دیگرى در نتیجه دسیسه هاى درباریان و اشراف، سرنگون شدند; از جمله: بوران، آذرمیدخت، پیروز دوم، هرمزد پنجم و خسرو چهارم.[۱۰۲] رستم فرخزاد، نمونه برجسته این نوآمدگانِ سریر قدرت بود که یک چندى در انتظام امور کوشید، ولى عاقبت در قادسیّه جان باخت.

اینک شایسته است تا موضوعِ ضعف دولت ساسانى را که گاه از آن به عنوان علّت شکست از تازیان یاد مى کنند، بهتر موشکافى کرد: در خلال بیش از هزار سال حکومت ساسانى ــ و نیز اشکانى ــ آنچه در فرجامِ کارِ آخرین نوادگان پاپگ رخ داد، بى بدیل نبود، بلکه بارها و بارها، شیرازه امور سلطنت از هم مى گسیخت و باز برجاى مى آمد. در واقع، این که در طىّ چهار سالِ پیش از یزدگرد سوم، سریر حکومت ایران چندین تن را به خود دید، امرى بود که هر از گاهى رخ مى داد و البته على القاعده با استقرار یزدگرد و جانبدارى رستم فرخزاد از او، مى باید که بار دیگر انتظام امور برقرار مى شد; امّا درست در همین هنگام بود که ضعف و فتور دولت ساسانى، ماهیّتى متفاوت با آنچه در گذشته ها ــ و به صورت ادوارى ــ رخ مى داد، داشت. در واقع، هرچه در گذشته ها تشتّت و درهم ریختگىِ سریر سلطنت در تیسفون ناشى از رقابت و توسعه طلبىِ اشراف و شاهزادگان بود، در این فرجامِ کار، مبانى اجتماعىِ ساسانى، از قِبَلِ اصلاحات انوشه روانى، چنان ویران گشته بود که هیچ گونه پایگاهى در میان مردم ــ از فرودست تا زبردست ــ نداشت، و درنتیجه، درآمدن چندین مدّعى سلطنت بر تخت پادشاهى، نمودى از همان ضعف و درهم ریختگى ادوارىِ عادّى نمى توانست بود، بلکه آن همهْ جلوه اى نوپدید بود از آن نامقبولى و عصیان اجتماعى که از صدر تا ذیلِ مردمان را درنوردیده بود. شاهد برجسته این امر را مى توان در جسارت کسانى دید که بى داشتن فرّه ایزدى،[۱۰۴]

بهرام چوبین در میان سپاهیان از شهرت و جذبه بى مانندى بهره مند بود و این امر، در سپاه خسرو که به جنگ او رفته بود، تأثیر نهاد و بسیارى را در نبرد سست و دیگرگون کرد.[۱۰۹]

فروپاشى از نوع ساسانى

با آنچه تاکنون در این نوشتار گفته آمد، دیگر فروپاشى دولت ساسانى، چه جاى حیرت دارد؟ بهواقع، در خلال دوره چهارصد ساله ساسانیان، چنان شکاف هاى عمیقى در بنیادهاى جامعه ایران پدیدار گشت که عرب براى رخنه در ایران و هماوردى با آن اسواران نژاده ایرانى، حاجتى به شورى که اسلام در او مى نهاد، نداشت. این ادّعایى به گزاف نیست; زیرا در همان دوران خسرو اپرویز برخورد محدودى میان سپاهیان ایرانى و دسته اى از عربان ــ از قبیله بکر بن وائل ــ در آبشخورى موسوم به ذوقار رخ داد که منجر به هزیمت سپاه ایرانیان شد.[۱۱۱]

امّا البته که یورش عرب بر ایران، با اسلام و آن جان مایه سیاسى و اجتماعى بى نظیرش، قدرت عظیمى یافت، چندان عظیم که بى کم ترین تردیدى، ایرانِ ساسانى در اوج اقتدار خویش هم مشکل مى توانست از پس آن برآید. بر این اساس، شکستِ نظامى از عرب و فروپاشى و چندپارگىِ کشور ایران، عجبى نیست; چرا که در آن فرجامین روزگارانِ ساسانیانْ هرگز اتّحادى بر گرد شاهزاده یا نجیب زاده اى ممکن نمى توانست گشت; چه، دیگر همان طورى که «کفشگران» سرکوبىِ سوداى دبیرشدن را برنمى تافتند، بزرگان و نام آورانى چون بهرام چوبین و وستهم و شهروراز هم در نشستن بر سریر حکومت، خویشتن را کم تر از کسانى که فقط با مفهوم مبهمى چون «فرّه» دعوى برترى داشتند، نمى دیدند.

این گونه، اگر هم یزدگرد سوم در مرو کشته نمى شد، فرقى نمى کرد; کما این که فرزند او، پیروز هم ــ که یک چندى در مرزهاى چین کرّوفرّى کرد ــ کارى از پیش نبرد. چه، مشکل از قحط الرّجالى که از آن دم مى زنند، یا نابسامانى وضع سلطنت یا آن توفان هاى شن و خاک نبود; بلکه در حقیقت، سامانه هاى اجتماعىِ ایران ساسانىْ کارکردِ وحدت آفرینِ خویش را از کفّ داده بودند و گریز از مرکز، به سانِ کششى قدرت مند، اجزاى جامعه ایرانى را به جدایى و رهایى مى کشاند. در نتیجه، براى تازیانِ دل گرمى یافته از شور اسلامى، سرنگونى دولتى که بر جامعه اى چنان متشتّت و بى تقارب تکیه داشت، محل هیچ دشوارى نبود. به دیگر سخن، آن ایرانى که با جنبش مزدکى، شعور تازه اى در نفى نظام کهن «کاست» به کفّ آورده بود، دیگر نه مى خواست و نه مى توانست که جادّه صاف کنِ یک شاهنشاهىِ دیگر بشود: او از بنیادهاى کهن رمیده و طرحى نو را خواهان گشته بود; براى او «فرّه ایزدى» ارجى نداشت تا به بهانه آن حکومت هر نالایقى را گردن گذارد و دیانت زرتشتى نیز چنان با حکومت ساسانى در هم تنیده شده بود که مایه هیچ جنبشى نمى توانست بود، و شاید اگر جنبش اصلاح طلبىِ مزدکى به جایى مى رسید، جامعه کهن ایرانى مى توانست بار دیگر خود را از درون بازسازى کند; لیکن این آخرین امکان هم در همان لحظه اى که خسرو انوشه روان، «اصلاح طلب» گشت، بى فروغ شد و مرد. در حقیقت، آن اصلاحاتِ فرمایشى اى که این انوشه روان پى گرفت، چنان در رویه جامعه محصور ماند که هیچ یک از خواست هاى ریشه اى مردمان رمیده را پاسخى نگفت و آرزوى دیرینه «کفشگران» در سایه ماندگارىِ نظام طبقاتى، کماکان دست نایافتنى ماند تا هنگامى که اسلام به ایران درآمد.

از طرف دیگر، در چشم راقم این سطور، کوشش هاى برخى شاهان ساسانى در قطع ید از خاندان هاى فئودالى کهن، هرچند که براى تحکیم قدرت دستگاه سلطنت انجام مى یافت، امّا در نهایت منتهى به نتیجه اى بسیار وخیم شد; زیرا تحوّل تدریجى در دوره ساسانى در انتقال پایه هاى حکومت از خاندان هاى کهن اشکانى به دهگانان و اسواران و نجباى نوظهور، یک مشکل اساسى داشت: تا پیش از ساسانیان، بزرگ زمین داران در قبال حکومت مرکزى وظیفه داشتند تا در مواقع بحرانى از رعایاى خویش لشکر بیارایند و شاه اشکانى را که از خود سپاهى نداشت، امداد رسانند. این بزرگ زمین داران هرچند که با استقلال طلبى خویش، هر از گاهى براى دولت مرکزى دردسرآفرین مى شدند، امّا در مقایسه با دهگانان و درباریانِ جدید، درک بالاترى از مفهوم وطن و حتّى ناسیونالیسم داشتند. به واقع، منافع یک دهگان در زمین هاى کوچکى که در اختیار داشت، خلاصه مى شد و براى او تنظیم رابطه مالیاتى میان دولت و رعایا، و نیز برقرارى امنیّت مهمّ ترین دغدغه خاطر بود; در حالى که خاندان هاى فئودالى در مقیاسى وسیع تر مى اندیشیدند و براى ایشان اندازه هاى مفهوم وطن از یک دیه یا یک بلوک اراضى، بسى بزرگ تر بود. بنابراین، هر گاه کشور با یک دشمن قوى پنجه مواجه مى شد یا هر زمان که دولت مرکزى غرق در فتنه هاى بى پایان به ضعف و سستى گرفتار مى آمد، این خاندان ها با قدرتى که داشتند، مى توانستند در نقش یک منجى، خطر را دفع کنند; شاهد مثال در این مورد، همان سورن معروف عهد اشکانى است که با سپاه ده هزارنفرىِ شخصى اش توانست کراسوس رومى را در هم بشکند. این درحالى است که دهگانان به هرکس که قدرت بیشترى مى داشت و البته مالیات کم ترى مى ستاند، سر مى سپردند، ولو بیگانه اى باشد. بر این منوال، در فرجام کار ساسانیان که از قدرت خاندان هاى کهن و بزرگ زمین داران قدیم اثرى نمانده بود و دولت مرکزى از شدّت آشفتگى یا هرج و مرج، نیرویى براى انتظام امور نداشت، دهگان ایرانى سر به طاعت تازیانى آورد که هم توانِ برقرارى امنیّت داشتند و هم مالیاتى اگر نه کم تر از ساسانیان، لااقل به همان اندازه مطالبه مى کردند.[۱۱۲] به عبارت دیگر، وقتى که دولت ساسانى چنان در هرج و مرج افتاد که در ظرف چهار سال، چندین و چند پادشاه را یکى پس از دیگرى بر سریر سلطنت نشسته دید، دهگان ایرانى آرام آرام خویش را از وابستگى به حکومت رهانید. این کنش کاملاً طبیعى بود، چه این دهگان نه از خود چنان نیرویى داشت که بتواند نجات بخش گردد و نه خارج از محدوده امنیّت ملک کوچک خویش منافعى مى دید که به فکر حراست از آن باشد. براى او حاکم تازى با شاه خودکامه ساسانى این فرق را داشت که این تازهواردان، نه جوانانش را در هیئت سیاهى لشکر به کام مرگ مى فرستادند و نه مالیاتى بیش از مأموران سابق مطالبه مى کردند، و مهمّ تر از همه این که او را به نظام کاست یا چند طبقه اى مقیّد نمى ساختند. بنابراین، براى رعیّت ایرانى، زیستن درسایه تازیانِ فاتح،آسان تر ازتحمّل بارِگرانِ خودکامّگى شاهنشاه ودرباریان بود.

فرجام سخن

قبل از هر چیز، بار دیگر یادآور شوم که در این نوشتار، عمده توجّه به سمت مسائل و مشکلات ساختارى جامعه ایران در عهد ساسانى است; امّا البته که در تحلیل واقعه فروپاشىِ دولت ساسانى و گروش ایرانیان به دین تازه، جنبه هاى حایز اهمیّت دیگرى هم هستند که راقم این سطور، در این جا به آنها نپرداخته است. به هرحال، در یک جمع بندى نهایى از آنچه در این مقاله عرضه شد، مى توان گفت:

۱) سیاستِ تمرکز دولتىِ ساسانیان، پس از کشاکش هاى فراوان براى سرکوبى فئودال ها، منجر به پدیدارىِ جامعه اى گشت که اندامى ناهمگون داشت. سَرِ این جامعه که دیوان سالارى دولتى بود، بسیار حجیم مى نمود: شاه، درباریان، موبدان، دبیران، اسپاهبدان و اسواران. و تمام سنگینىِ این توده عظیم با واسطه خرده مالکان یا دهگانان، بر دوش مردم عادى، از کشاورز و افزارمند قرار داشت. هنگامى که دولتِ عریض و طویل ساسانى، در نتیجه بیمارگونه و توطئه خیزش، دچار شکست و بحران و تشتّت شد، دهگانان و خرده مالکان براى حفظ منافعِ محدوده هاى خویش، به سرعت خویش را از یوغِ وابستگى رهانیدند و هر یک، در معنا ـ دولتى مستقل شدند. این گونه، ایران بار دیگر کوشید تا از تحمیل بى رحمانه «موقعیّت جغرافیایى» خویش، به سمت طبیعت «وضعیّت جغرافیایى اش» رجعت کند و در چنین شرایطى، البته براى هریک از دهگانان ایرانى، آنچه بیش از هر چیزى اهمیّت داشت، امنیّت داخلى و رفاه اقتصادى بود. عرب نه فقط در این همه با آنان منازعه اى نداشت، بلکه هوشمندانه اداره امور محلّى را به همین خرده مالکان سپرد و خویش به دریافت مالیات بسنده کرد.[۱۱۳]

۲) اصرار و ابرام ساسانیان به حفظ نظام کاست، اگرچه خود بر سنّت هاى کهن آریایى مبتنى بود، لیکن قدر مسلّم در مقایسه با جهانى که عمیقاً تحت تأثیر رسالت مسیح قرار داشت، یک ارتجاع محض بود. در واقع، جامعه ساسانىْ خویش را از نخبگانى که در انبوه لایه هاى فرودست وجود داشتند، محروم مى کرد و معلوم است که کسى که استعدادِ خویش را این چنین تباه شده مى یابد، دیگر نه مفهوم فرّه ایزدى را برمى تابد و نه حفظ نظام ساسانى را جان فشانى مى کند. امّا عرب، هرچند که غرور مىورزید و فاتحانه برخورد مى کرد، امّا در برابر «ان اکرمکم عنداللّه اتقیکم» حرفى براى گفتن و کبرى براى فروختن نداشت; و مهمّ تر این که او ایرادى در ویران شدنِ نظام کاست نمى دید.

۳) آزمندى دستگاه روحانیت ساسانى، آبرویى براى دیانت زرتشتى باقى نگذاشته بود. دین به تمامى در خدمت دولتى بود که تحقیر توده هاى فرودست را حقّ مسلّم خویش مى دانست و موبد زرتشتى چنان خرف شده بود که در گذر ایّام، از سرودهاى زرتشت چیزى نمى فهمید و نادانىِ خویش را در پسِ این مدّعا که فهم گاهان از عهده آدمى بیرون است، مخفى مى کرد. از طرف دیگر، دیانت زرتشتى به مجموعه اى از آداب دشوار طهارت و انبوهى از خرافات شگفتى آور مبدّل شده بود که به واقع، اسلام در برابر آن دین سمحه و سهله مى نمود.

۴) رفرم مزدکى، در اساس معلول کوشش جامعه اى بیمار براى ترمیمِ خویش بود و هرگز دستاورد فکر و اندیشه شخصى به نام مزدک نمى توانست بود. بهواقع، این مصایب و دشوارى هاست که اصلاح خواهى را پدید مى آورد، و بى وجود نیازهاى درونى و بنیادین در یک اجتماع، هیچ نواندیشى نمى تواند جامعه اى را دیگرگون کند. از این منظر، بلاش و مزدک و هرمزد چهارم، یک معنا را برمى تافتند و جملگى طرحى نو را خواهان بودند تا با مقتضیّات روز علاج دردمندى هاى جامعه ایرانى گردد. پرواضح که کشته آمدنِ چنین اشخاصى به دست قدرت طلبان و اشراف زرسالار، در معنا عبارت بود از ذبحِ روح و طراوات جامعه و پدیدارىِ انفعالِ محض در تک تک افراد آن، افرادى که نه مى توانستند درکى از ناسیونالیسم داشته باشند و نه براى همیشه در سایه نظام کاست زندگى کنند. این گونه، آن روایت ها که از به هم بسته شدن سربازان ایرانى با زنجیر در جنگ با اعراب نقل ها دارند، خود از گسیختگى و سرخوردگىِ عمیقِ یک ملّتِ بزرگ حکایت دارد.

حال پرسش اساسى این است: اسلام و حتّى قیمومیّتِ عرب، کدام داشته اى را از ایرانىِ پایان عهد ساسانى مى ستانْد و کدام آرزویى را نامحققّ مى ساخت؟ به عبارت دیگر، برجاى این پرسش ها که چرا دولت ساسانى فروپاشید و ایرانیان مسلمان شدند، باید سؤال کرد که به کدامین دلیل آن دولت مستحقّ نابودى نبود و چرا نمى باید که ایرانى به اسلام مى گروید؟!


[۱]. براى دیدن این تعبیر، رک: عبدالحسین، زرّین کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، صص۱۵۷ـ۱۵۸٫

[۲]. براى آگاهى بیشتر در این باره، رک: ریچارد ن. فراى، عصر زرّین فرهنگ ایران، ص۷۸٫

[۳]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۳۹٫ باید گفت که تعداد این خاندان هاى فئودالى را، با علاوه کردنِ دودمان شاهى، هفت تا شمرده اند و على الظّاهر این که در ایران هفت خاندان بزرگ در رأس نجبا و اشراف قرار بگیرند، یک رسم بسیار کهن بوده باشد; زیرا در زمان هخامنشیان هم صحبت از هفت تن است که داریوش را به شاهى برداشتند و در اسطوره هاى زرتشتى نیز به برگزینىِ هفت خاندان توسط کوىویشتاسپه اشاره رفته است. واضح است که هفت خاندان بزرگِ زمان ساسانیان را نمى توان اعقاب همان هفت تن عهد هخامنشى دانست، بلکه موضوع به تقدس عدد هفت بازمى گردد که سابقه اى طولانى در گیتى دارد. براى آگاهى بیشتر از توضیحات نولدکه دراین باره، رک: تئودور، نولدکه، تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۴۶۴ـ۴۶۷٫

[۴]. درباره این مجلس و نقش اساسى آن در اداره کشور و تعیین شاهان اشکانى، رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۶۱٫

[۵]. در سالنامه سریانى وقایع اربیل یا اربل، از همکارى پادشاهان آدیابن و کرکوک با پارس ها در براندارى حکومت اشکانیان سخن رفته است; براى آگاهى بیش تر در این مورد رک میراث باستانى ایران، صص ۳۳۴ – ۳۳۵٫ هم چنین طبرى نقل کرده که: «گویند اردشیر در آغاز کارش نامه هاى رسائى به ملوک الطّوائف نوشت و دلایل حقّ بودن خود را بنمود و ایشان را به طاعت خود فراخواند.» به نقل از تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص ۵۰٫

[۶]. از کتیبه شاپور یکم در شهر نوبنیاد بیشاپور برمى آید که تا دوران این دومین شاه ساسانى، هنوز سه خاندان سورن، کارن و اسپهبد در ساختار حکومت نقش داشتند; براى آگاهى بیشتر، رک: میراث باستانى ایران، صص۳۳۸ـ۳۳۹٫

[۷]. اسامى حامیان نرسه در کتیبه موسوم به پایقلى درج شده است. براى آگاهى بیشتر رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، صص۲۳۰ـ۲۳۱٫

[۸]. براى دیدنِ این تعبیر، از جمله رک: جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، ص۹٫

[۹]. براى آگاهى از وضعیّت متضادّ جغرافیایى شبه جزیره عربستان، رک: تاریخ اسلام، پژوهش دانشگاه کیمبریج، صص۳۱ـ۳۵٫

[۱۰]. براى آگاهى بیشتر درباره این موارد، رک: مهرداد بهار، از اسطوره تا تاریخ، صص۶۱ـ۶۲٫

[۱۱]. براى آگاهى بیشتر از این شواهد، رک: رومن گیرشمن، تاریخ ایران از آغاز تا اسلام، صص۳۱ـ۳۴٫

[۱۲]. در سمت غرب، براى ساکنان دشت هاى بین النّهرین، استیلا بر کوه نشینانِ زاگرس یک ضرورت تمام عیار براى حفظ راه هاى بازرگانى و تهیه مواد معدنى اى بود که خود به کلّى فاقد آن بودند و در سوى شمال غرب، در طول تاریخ، بدویان ماوراى قفقاز از سکاها گرفته تا آلان ها، با گذر از گردنه هاى صعب العبور، به تاراج نواحى آبادانِ مجاور مى پرداختند. شرق و شمال شرق نیز از گذشته هاى دور، لگدکوب اقوامى مى شد که بیشتر با نیّت مهاجرت و نشیمن گزینى ــ و شاید کم تر با انگیزه تاراج گرى ــ تا اعماقِ ایران زمین را مى پیمودند. نمونه برجسته اینان همان آریاییانِ مشهور هستند که بنا به قول مشهور، از هزاره دوم پیش از میلاد به بعد، در امواج متوالى، تا آن سوى رشته کوه زاگرس را درنوردیدند و نیز اقوامى چون هون ها و سپس ترکان و تاتاران و مغولان، که جملگى از راه پهنه هاى بالنسبه گشوده ترِ شمال شرقىِ نجد ایران، به درون آن دست اندازى کردند; و بالاخرّه مرزهاى جنوبى ــ آن جا که دریاى پارس با کرانه هاى ایران پیوند مى خورد ــ شاهد رخنه گاه به گاهِ حبشیان و البته تازیانِ جنوبى بود که آمیزشى ماندگار با بومیان این نواحى را رقم زدند.

[۱۳]. براى آگاهى بیشتر از این تحلیل رک: آ.کاژدان، ن. نیکولسکى و غیره، باستان، ج ۱، ص۳۵۷٫

[۱۴]. براى آگاهى بیشتر از تسلیم آسان بابل به کوروش و همکارى بى دریغِ اشراف بابلى با او، رک: لئوناردو، کینگ، تاریخ بابل، صص۲۷۲ـ۲۷۴; نیز به مرى، بویس، تاریخ کیش زرتشت، ج ۲، صص ۹۵ـ۹۷٫

[۱۵]. دراین باره رک: تاریخ کیش زرتشت، ج۱، صص ۹۸ـ۹۹٫

[۱۶]. شواهد تاریخى نشان مى دهند که منش پر تساهل و تسامح کوروش در برابر ملل مغلوب، چندان هم بى بدیل و استثنایى نبوده است. به عنوان مثال، یکى از پادشاهان سیماش، به نام کینداتو)Kindattu(هنگام فتح عیلام، هوشمندانه براى ایزد محلّى یا اینشوشیناک )Inshushinak( قربانى کرد و پرستشگاه او را مرمّت نمود تا به این وسیله همراهى مردم عیلام را به دست آورد. رک: جرج کامرون، ایران در سپیده دم تاریخ، ص۴۷٫

[۱۷]. دراین باره رک: هنرى، لوکاس، تاریخ تمدّن، ج۱، صص۱۸۲ـ۱۸۵٫

[۱۸]. براى آگاهى بیشتر، رک: میترا مهرآبادى، خاندان هاى حکومتگر در ایران باستان، صص ۱۸ـ۲۳٫

[۱۹]. براى آگاهى از اقدامات دو پادشاه نخست ساسانى در شهرسازى، دیگرگونى در راه هاى بازرگانى و پدید آوردن دولت هاى پوشالى مرزى، رک: میراث باستانى ایران، صص ۳۴۱ ـ ۳۴۴٫ جالب توجّه این که به روایت طبرى، اردوان پنجم، شاه اشکانى، در حین مجادله با اردشیر بر سرِ قدرت، به اقدامات اردشیر در ساختن شهرهاى نوین، به سختى اعتراض مى کرد. براى آگاهى از این نامه و دیدن شهرهاى پرشمارى که طبرى بناى آنها را به اردشیر نسبت داده، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۴۸ـ۴۹٫

[۲۰]. درباره روابط ساسانیان با یهودیان، رک: عبداللّه، شهبازى، زرسالاران یهودى و پارسى، استعمار بریتانیا و ایران، صص ۴۳۲ـ۴۳۹ و ۴۴۶ـ۴۶۱٫

[۲۱]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص۴۷٫

[۲۲]. آیین هاى طهارت زرتشتى درباره پرهیز از مردار بسیار جدّى و تخلّف ناپذیر بوده و هست. براى آگاهى بیشتر رک: اوستا، بخش ویدئودات، فرگردهاى پنجم و هفتم.

[۲۳]. براى آگاهى بیشتر از کیفیّات دیانت مانى، رک: ایران در زمان ساسانیان، صص ۲۶۵ـ۲۷۵٫

[۲۴]. در واقع از آغاز دوران ساسانى، وضع دیانت در خاورمیانه متحوّل شده بود و انواعى از فرقه هاى عرفانى و تشریفاتى در کنار دین هایى چون مسیحیّت و یهودیّت و زرتشتى گرى سر برآورده بودند. براى آگاهى بیشتر از این امر و تبعات آن که سبب شد ساسانیان برخلاف هخامنشیان نخواهند تا سیاست تساهل عامّ مذهبى در پیش گیرند، رک: میراث باستانى ایران، ص۳۵۷٫

[۲۵]. براى آگاهى بیشتر از دو تاریخ ملّى و دینى ایرانیان کهن، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، صص ۴۷۱ـ۵۸۷٫

[۲۶]. دولت شاپور بى گمان بسیار قوى بوده است. او در جنگ هاى متوالى با روم به پیروزى هاى شگرفى دست یافت که نقطه اوج آنها را مى توان اسارت والرین، امپراتور روم و فتح شهر مستحکم هاترا دانست که هر یک در تواریخ کهن انعکاسى به تمام یافته اند. براى آگاهى بیشتر از روایات طبرى در این مورد و تعلیقات ارزشمند نولدکه در این باب، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۶۰ـ۷۰٫

[۲۷]. ضعف دستگاه سلطنت در خلال ایّام پس از شاپور یکم، شرایط لازم براى برخورد با مانى را فراهم ساخت و او عاقبت در اواخر سلطنت بهرام یکم کشته شد. دوران بهرام یکم، مصادف با به اوج رسیدن فعالیّت موبد بزرگ ساسانى یعنى کرتیر است که سهم عمده اى در اعدام مانى ایفا کرد. قدرت کرتیر در دوران سلطنت نوزده ساله بهرام دوم به حدّ اعلاى خود رسید، چندان که به قولى در پشت سلطنت وى، قدرت واقعى در دست کرتیر بوده است. دراین باره رک: تاریخ ایران کمبیریج، ج۳، ق۱، ص۲۲۸٫

[۲۸]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص ۱۰۵٫

[۲۹]. دراین باره رک: تاریخ ایران کمبریج، ج ۳، ق ۱، ص۲۴۳٫ همچنین براى آگاهى از نظر نولدکه که این تغییر روش از مدح به قدح را ناشى از سخت گیرى بر اشراف و تساهل مذهبى یزدگرد و مخصوصاً محبّت او به مسیحیان دانسته، رک: ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۰۶ـ۱۰۷٫

[۳۰]. براى آگاهى از روایت طبرى از شرح ماوقع ــ که آن را به استجابت دعاى بزرگان و اشراف مربوط مى کند! ــ و توضیحات نولدکه در این باب که دست اشراف و موبدان را دخیل در توطئه قتل یزدگرد مى داند، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۰۸ـ۱۱۱٫

[۳۱]. براى آگاهى بیشتر از این موارد، رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۳۷۳ـ۳۷۴ و نیز براى دیدن روایت طبرى از موضع گیرى هاى اشراف که در این هنگام فرزندان یزدگرد را لایق پادشاهى نمى دانستند، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۲۳ و ص۱۲۵٫

[۳۲]. براى آگاهى از این موارد، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، صص ۲۴۴ و نیز ایران در زمان ساسانیان، ص ۳۷۳ ـ ۳۷۵٫ همچنین براى دیدن روایت طبرى از چرایىِ سپرده شدنِ این بهرام به دست ملوک لخمى حیره و امداد آن به این بهرام براى نیل به سریر سلطنت، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص ۱۱۸ـ۱۲۰ و ص۱۲۴٫

[۳۳]. رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۲۵ـ۱۲۶٫

[۳۴]. درباره نژاد و مسکن هپتالیان، آراى فراوانى ارایه شده است; براى آگاهى رک: میراث باستانى ایران، صص۳۶۴ـ۳۶۶٫

[۳۵]. دراین باره رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۳۹۱٫ گفتنى است که، به روایت طبرى، در خلال نزاع میان پیروز و هرمزد سوم، مادرشان دینگ در تیسفون چند ماهى با عنوان بانبشان بانبش (ملکه ملکه ها) سلطنت کرد (دراین باره رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۴۸ و نیز ایران در زمان ساسانیان، صص ۳۹۱ ـ ۳۹۲). به چشم راقم این سطور، این امر الگویى بوده که بر تخت نشستنِ بوران و آزرمیدخت را براى ایرانیان پذیرفتن مى کرده است.

[۳۶]. تخارستان یا تخیرستان سرزمینى واقع در خاور بلخ است. براى آگاهى بیشتر و دیدن توضیحات نولدکه، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۴۸٫

[۳۷]. نولدکه معتقد بود که محتملاً رومیان در تحریک هفتالیان به حمله به ایران دست داشته اند; دراین باره رک: همان، ص۱۵۰٫

[۳۸]. طبرى نقل کرده که پادشاهى پیروز بر مردم ایران، «شوم افتاد» و «همه کردار و گفتارش بر او و مردم مملکتش زیان و وبال آمد»; رک: همان، ص۱۵۲٫

[۳۹]. طبرى نقل کرده که پس از کشته شدنِ پیروز در جنگ با هپتالیان، پسر او بلاش بر تخت نشست، امّا «برادر او کواذ براى گرفتن شاهى از دست او به نزاع برخاست امّا بلاش غالب آمد و کواذ پیش خاقان پادشاه ترک بگریخت تا از او یارى و مدد بخواهد و … الخ»; رک: همان، ص۱۶۲٫

[۴۰]. به نقل از همان، ص ۱۴۹٫

[۴۱]. براى آگاهى بیشتر، رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۴۰۰٫ گفتنى است که تأکید فقه زرتشتى به حفظ پاکى آب، با برآوردن گرمابه به شکلى که همواره مرسوم بوده، تباین داشته است.

[۴۲]. دراین باره رک: همان، ص۴۵۰٫ مشهور است که در پیامد این رویداد، در ایران این ضرب المثل مشهور شد: «باد سوخرا (= زرمهر) از وزیدن فرومرد و باد مهران وزید»!

[۴۳]. به نقل از میراث باستانى ایران، ص۳۷۶٫

[۴۴]. به نقل از ایران در زمان ساسانیان، صص۱۸۰ـ۱۸۱٫

[۴۵]. «اصل قابل عزل بودن شاه اسلحه خطرناکى بود در دست موبدان. اگرچند مدعى براى سلطنت پیدا مى شد و هریک از آنها متکى بر یک فرقه از نجباى عالى مرتبت بودند، رأى روحانى اعظم قاطع مى گردید، چه او نماینده قدرت دینى و مظهر ایمان مذهبى ملت محسوب مى شد» به نقل از همان، صص ۳۵۹ـ۳۶۰٫

[۴۶]. براى آگاهى بیشتر، رک: همان، ص۱۷۶٫

[۴۷]. در شاهنامه فردوسى و نیز سیاست نامه خواجه نظام الملک، مزدک یک روحانى و موبدان موبد معرّفى شده است.

[۴۸]. گروش قباد به مزدک هرچند بر مبناى محاسبات زیرکانه اى بود، لیکن نمودى جدّى داشت: «مى گویند که هنگامى که شاهنشاه ساسانى، کواذ (۵۳۱ ـ ۴۸۸ م)، تعالیم مزدک را پذیرفت، به دست نشانده اش منذر سوم نیز دستور داد که چنین کند. هنگامى که منذر خواستِ پادشاه را نپذیرفت شاهنشاه آن را به حارث بن عمرو، رییس قبیله کنده تکلیف کرد و او نیز پذیرفت که اعراب نجد و حجاز را به قبول آیین نوین وادارد … از این روى، پاره اى از اعراب مکه از آیین مزدکى پیروى مى کردند (تزندق) و به هنگام ظهور محمد(ص) که کمابیش دو نسل بعد روى داد هنوز گروهى در مکه بودند که در گذشته مزدکیان (زنادقه) خوانده مى شدند» به نقل از تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، صص۷۱۳ـ۷۱۴٫ با این اوصاف، باید دانست که پشتیبانىِ کواذ از مزدک ــ لااقل در درون ایران ــ نمى توانسته با زور و اجبار همراه بوده باشد، چرا که قباد جنگى موفقیّت آمیز را با روم پشت سر نهاد و البته اگر در میان بزرگان هواخواهانى نمى داشت، براى او غلبه بر دشمن خارجى ممکن نمى گشت. از این همه، یک نتیجه قطعى مستفاد مى شود: رفرم مزدکى در میان توده هاى مردم و نیز بزرگان هواخواهان فراوانى داشته است.

[۴۹]. رک: ایران در زمان ساسانیان، صص ۴۵۲ ـ ۴۵۳٫ در واقع مى توان جنبش مزدکى را جلوه اجتماعى و اقتصادى آیین مانى دانست; دراین باره رک: میراث باستانى ایران، ص ۳۵۶٫ باید دانست که مزدک خود بنیادگذار این آیین نبود، بلکه همچنان که طبرى هم روایت کرده، او در واقع مبلّغِ آیینى بود که شخصى به نام زرادشت پسر خُرَگان آورده بود. براى آگاهى بیشتر دراین باره رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۸۴ـ۱۸۵ و ص۴۸۵٫

[۵۰]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۴۵۸٫ جالب توجّه است که طبرى هم به پرهیز مزدکیان از خوردن گوشت اشاره دارد (رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۷۹) و هم در شرح خصلت هاى کواذ (= قباد)، از پرهیز مزدکیان از خون ریزى سخن رانده است: «کواذ زندیک بود و همه نیکى نشان مى داد و از خون ریزى پرهیز مى کرد و چون نمى خواست خونى ریخته شود با دشمنانش به نرمى رفتار مى کرد.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۷۸) واضح است که این صفات براى دیانت مزدکى که خود دنباله منطقى مانى گرى بود، طبیعى است; لیکن تواریخ مأخوذ از عهد ساسانى، معمولاً در کنار چنین اشاراتى بر کشتار و خون ریزى مزدکیان هم اشاره دارند که یا از اساس جعلى است و یا نشان از عصیان مردم فرودستى دارد که از برکت جنبش مزدکى، سر در پىِ انتقام گیرى هاى شخصى خود نهاده بودند.

[۵۱]. مؤلّف ملل و نحل، تاریخ و باورهاى مزدکى را چنین نقل کرده است: «و از آن جمله مزدکیه اند. اصحاب آن مزدک که در ایام قباد، والد انوشیروان ظاهر شد و قباد را به مذهب خود دعوت نمود] و او مذهب مزدک را پذیرفت[ و انوشیروان بر رسوایى و افتراى او واقف گشت; ]پس او را بخواست و پیدا کرد[ و به تیغ سیاست سرش را از تن جدا کرد. ورّاق مى گوید که قول مزدکیه موافق قول اکثر مانویه است: در کونین و اصلین. الا آن که مزدک گوید که افعال نور به قصد و اختیار است و افعال ظلمت به خبط و اتفاق و نور داناى صاحب حس است و ظلمت جاهل نابینا است و مزاج بر خبط و اتفاق است، نه به قصد و اختیار و خلاص نور از ظلمت هم به خبط و اتفاق است نه به اختیار و مزدک مردم را از دشمنى و کارزار کردن و نزاع کردن با هم منع مى کرد و چون بیشتر نزاع مردم به سبب مال و زنان بود، زنان را حلال گردانید و اموال را مباح کرد و تمام مردم را در مال ها و زنان شریک ساخت، چنان که در آب و آتش و علف شریک مى باشند.» توضیح ضرورى آن که به نظر مى رسد شهرستانى این مطالب را از ابوعیسى ورّاق نقل کرده که فردى زرتشتى بوده است و جالب توجّه است که ابن الندیم در الفهرست درباره این ابوعیسى ورّاق چنین آورده: «و من رؤسائهم المتکلمین الذین یظهرون الاسلام و یبطنون الزندقه».

[۵۲]. طبرى درباره این باورهاى مزدکیان چنین گفته است: «]مزدکیان[ مى گفتند که مى خواهند از توانگران بگیرند و به درویشان بدهند و از دارایان بازگیرند و به ناداران باز پس دهند. و اگر کسى خواسته و زن و کالاى بیشترى داشته باشد در آن زیادتى حقّى بیش از دیگران ندارد و مردمى که از طبقه پایین بودند این فرصت را غنیمت شمردند و بر مزدک و یاران او گرد آمدند و از او پیروى کردند.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۷۰ـ۱۷۱٫)

[۵۳]. قباد همواره از نیرو گرفتنِ اشراف بر دستگاه سلطنت، بیم داشت. او پس از دست یابى به سلطنت، سوخرا وزیر مقتدر خویش و نیز اسپاهبد سیاوش را ــ که هر دو از خاندان هاى اشرافى کهنى بودند ــ کشت و مانع از قدرت یابى مجددّ امثال آنان گشت. براى آگاهى بیشتر رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در …، صص ۱۶۵ ـ ۱۷۰ و همچنین تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۴۹٫

[۵۴]. از جمله نکاتى که در خیزش مزدک کم تر مورد توجّه واقع شده، موضوع هم زمانى عجیب آن با پایان هزاره زرتشت است. چنان که مى دانیم، در باور مزدیسنان، عمر گیتى دوازده هزاره دانسته شده و انتهاى هر هزاره اى را قرینِ شوربختى و مصایب مى شمرده اند. زرتشت در سرآغاز هزاره دهم به دنیا آمد و به موجب همان باور کهن مى باید که در انتهاى این هزاره موجى از بلایا بر ایران زمین بتازند. جالب توجّه این که دورانِ به سلطنت رسیدنِ اردشیر یکم مصادف با پایان هزاره زرتشت ــ بنا بر روایات سنّتى ــ بود. اردشیر براى حلّ مشکل هزاره گرایى ــ و بدبینى منتّج از آن ــ که در میان مردمانش رایج بود، در تاریخ گذارى ها چندان دست برد که پایان هزاره را ۲۵۷ سال به عهده تعویق افکنْد و البته این امر با کوتاه وانمود کردنِ دوره حکومت اشکانیان میسّر شد. به هر حال، تاریخ خیزش مزدک به نحوى باورنکردنى، مقارن پایان این هزاره نوپدید است! براى آگاهى بیشتر از این امر، رک: تاریخچه مکتب مزدک، صص ۱۵۲ ـ ۱۵۴٫ با این توصیفات، پرسشى مهمّ جلوه گر مى شود: آیا باور به شوربختىِ ناگزیر در آخر هزاره زرتشت، ربطى به انگیزش هاى جنبش مزدکى داشته است؟ مع الاسف باید اعتراف کنیم که تا پیدا شدن مدارکى جدیدتر، پاسخى بر این پرسش نداریم.

[۵۵]. دراین باره رک: تاریخچه مکتب مزدک، صص۵۸ـ۶۰ و ص۸۰٫

[۵۶]. براى آگاهى از نظر نولدکه دراین باره، رک: تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص۱۷۲٫ فراى نیز معتقد است که «دشمنى دستگاه پادشاهى با بزرگان و نیروى شگرف آنان، موجب پشتیبانى قباد از مزدک شد.» به نقل از میراث باستانى ایران، ص۳۵۶٫

[۵۷]. پیش تر درباره دست درازى مزدکیان بر اموال اشراف مطالبى آوردیم، لیکن باید دانست که این جنبش در اضمحلال رکن دیگر اشرافیّت ــ یعنى پاکى خون ــ نیز نقش مهمّى ایفا کرد; چه به قول طبرى، بر اثر اقدامات مزدکیان «گوهر پست با گوهر بالا بیامیخت» رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۸۵٫

[۵۸]. به روایت طبرى، انوشه روان دستور داد: «تا فرزندان خاندان هاى اصیل را که بى سرپرست بودند از آن او بنویسند; آن گاه ایشان را به هم پایگانشان شوهر داد و جهاز ایشان را از بیت المال بپرداخت و به جوانان آن خاندان ها از خانواده اشراف زن داد و خرج آن را بداد و ایشان را بى نیاز ساخت و دستور داد که در دربار بمانند تا از ایشان در مناصب و کارهاى دولتى یارى جوید.» به نقل از همان، صص۱۹۳ـ۱۹۴٫

[۵۹]. و البته این انوشه روان هم کوشید تا از بقایاى خاندان هاى اشرافىِ مضمحل شده، طبقه اى مطیع خود بهوجود آورد; دراین باره رک: همان، ص۱۹۴٫

[۶۰]. براى آگاهى بیشتر ازجنبه هاى اصلاح طلبانه آموزه هاى مزدک، رک:مهرداد،بهار، جستارى چند در فرهنگ ایران، صص۲۴۵ـ۲۷۸٫

[۶۱]. قباد ( = کواذ) براى استوار کردن پادشاهى خسرو، ضمن پیشنهاد صلح قطعى به ژوستن امپراتور روم، از او خواست تا خسرو را به فرزندى بپذیرد. دراین باره رک: ایران در زمان ساسانیان، صص۴۷۳ـ۴۷۴٫

[۶۲]. به تعبیر نولدکه، هرچند سرکوبى مزدکیان در عهد پدرش قباد آغاز شد، لیکن در معنا انوشه روان صحنه گردان اصلى بوده است. رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۹۰٫

[۶۳]. روایت طبرى دراین باره شاهدى است بر تداوم نهضت مزدکى در آغاز سلطنت انوشه روان و کوشش هاى او براى سرکوبى اینان: «خسرو مردم را از پیروى به نوآورى هائى که ] [مزدک پسر بامداذ آورده بود بازداشت و بدعتشان را برانداخت و مردم بسیارى از ایشان را که بر آن بدعت ثابت ماندند و از آن بازنیامدند بکشت و …» به نقل از همان، ص ۱۸۵; نیز رک: همان، ص۱۹۳٫

[۶۴]. پیش تر معمول بود که هر ساله میزان محصول را مى سنجیدند و بر مبناى آن مالیات مى گرفتند، امّا انوشه روان مقررّ داشت تا خراجى ثابت از زمین هاى کشاورزى بر مبناى مساحت و شماره درختان اخذ شود. البته باید دانست این انوشه روان گماشتگان دولت و مغان و سپاهیان و برجستگان را کماکان از پرداخت مالیات معاف داشت; دراین باره رک: میراث باستانى ایران، صص۳۶۵-۳۶۶٫

[۶۵]. براى آگاهى از روایت طبرى از اقدامات خسرو براى برقرارى امنیّت، رک: تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، صص ۱۸۵ـ۱۹۰ و ص۱۹۵٫

[۶۶]. دراین موارد رک: همان، ص۱۹۵٫

[۶۷]. براى آگاهى بیشتر از این گونه اقدامات انوشه روان در التیام مصایب وارد آمده بر اشراف، رک: همان، صص۱۹۳ـ۱۹۴٫

[۶۸]. رک: عصر زرّین فرهنگ ایران، صص ۲۴ـ۲۵٫

[۶۹]. رک: همان، ص۳۴٫

[۷۰]. قابل ذکر است که برخى محققّان به وجود هم زمانى و نوعى تشابه میان اصلاحات عصر انوشه روان با تحوّلات انجام شده در امپراتورى روم شرقى اشاراتى کرده اند. براى آگاهى بیشتر، رک: میراث باستانى ایران، ص۳۶۵٫

[۷۱]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۴۸۴٫

[۷۲]. براى آگاهى از این امر و اهمّیتى که انوشه روان به این امر مى داد، رک: میراث باستانى ایران، صص۳۶۴ـ۳۶۶٫

[۷۳]. رک: ن. پیگولوسکایا،شهرهاى ایران در روزگار پارتیان و ساسانیان، ص۴۵۵٫

[۷۴]. طبرى روایت کرده است که: «پیش از فرمانروایى خسرو انوشروان پادشاهان ایران از هر کوره اى به اندازه آبیارى و آبادانى آن سه یک یا چهاریک یا پنج یک یا شش یکِ برداشت آن خراج مى گرفتند و سر گزیت هر کس مالى معیّن بود ][ خسرو بفرمود تا خرمابنان و درختان زیتون را بشمارند و نیز مردم را سرشمارى کنند و…» به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۶۶٫

[۷۵]. رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۵۱٫

[۷۶]. طبرى این امر را چنین روایت کرده است که: «… امّا سر گزیت را بایستى همه بپردازند به جز اشراف و بزرگان و جنگیان وهیربذان و دبیران و هر که (جز ایشان) در خدمت پادشاه بود; و مردم را به اندازه کمى و بیشى خواسته شان طبقه بندى کردند و…» رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۷۰٫

[۷۷]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۶۷٫

[۷۸]. رک: عصر زرّین فرهنگ ایران، ص۲۳

[۷۹]. طبرى نقل کرده که: «خسرو به جنگجویان ساز جنگ و چارپایانى که به کار جنگ آیند بداد.» «در کار اسواران بنگریست و به هرکه خواسته نداشت اسب و ساز جنگى داد و وظیفه اى برایشان مقرّر کرد تا مایه قوّت ایشان باشد.» (رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۸۷).

[۸۰]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۴۹۰٫

[۸۱]. درباره اصلاحات نظامى انوشه روان، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۵۲٫

[۸۲]. تا پیش از آن، ایران فقط یک «ایران سپاهبذ» داشت. براى آگاهى از این امر و تبعات آن، رک: میراث باستانى ایران، ص ۳۶۷ و نیز به تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۸۵ـ۱۸۶٫

[۸۳]. دراین باره رک: عصر زرّین فرهنگ ایران، ص ۷۸٫ گفتنى است که در مراحل اوّلیه فتح ایران، بسیارى از اساوره، همراه و همگام با مهاجمان عرب در لشکرکشى ها شرکت مى کردند و به این دلیل از پرداخت مالیات هم معاف مى شدند; براى آگاهى بیشتر از این موارد، رک: همان صص۷۸ـ۸۳; نیز تاریخ اسلام کیمبریج (ازاسلام تا سلاجقه)، ص۳۲٫

[۸۴]. رک: عصر زرّین فرهنگ ایران، ص۲۴٫

[۸۵]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص ۴۹۶٫

[۸۶]. رک: همان، صص۴۹۷ـ۴۹۸٫

[۸۷]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۵۷۵٫ به روایت طبرى «هرمزد مردى بود با فرهنگ. نیّت او نیکى به ناتوانان و تنگ گرفتن بر اشراف بود; از این روى اشراف او را دشمن داشتند و کینه او به دل گرفتند. او نیز در دل خویش ایشان را دشمن مى داشت و به ایشان کینه مىورزید». (رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۸۷ـ۲۸۸).

[۸۸]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۹۰٫

[۸۹]. براى آگاهى از تفسیر جالب توجّه نولدکه در این باب، رک: همان، ص ۲۸۸٫

[۹۰]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۵۷۷٫

[۹۱]. به نقل از همان، ص ۲۹۱٫

[۹۲]. رک: تاریخ ایران کمبریج، ج ۳، ق ۱، صص۲۶۰ـ۲۶۱; نیز براى دیدن روایت طبرى از این رویداد و تفسیر نولدکه بر آن، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۲۹۴ـ۲۹۵٫

[۹۳]. به روایت طبرى، خسرو تلویحاً با کشتن پدرش هرمزد موافقت کرده بوده است; براى آگاهى بیشتر دراین باره و تفسیر نولدکه بر آن، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۳۰۳٫

[۹۴]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۳۷۳ـ۳۷۴٫

[۹۵]. طبرى نقل کرده که خسرو اپرویز دستور به کشتن تمام زندانیان داد که شماره آنان به سى و شش هزار تن مى رسید و حتّى تصمیم داشت که سپاهیانى که از هراکلیوس شکست خورده بودند، به قتل آورد; رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۳۷۷٫

[۹۶]. دراین باره رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۳۵۷٫

[۹۷]. رک تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، صص ۳۱۶ ـ ۳۱۷٫

[۹۸]. درباره این مدّعا، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۶۹٫

[۹۹]. رک: همان.

[۱۰۰]. رک: همان، ص ۲۷۰٫ در کتاب طبرى روایتى وجود دارد که دقّت در آن، از حیث درک نفرتِ فراگیرى که مردمان از خسرو اپرویز در دل داشتند، حائز اهمّیت است: «خسرو مردم را پست مى شمرد و چیزهایى را سبک مى داشت که هیچ پادشاه رشید و دوراندیش سبک نمى دارد. ][ خسرو از چند روى دشمنى مردم مملکت خود را به خود برانگیخت: نخست آن که ایشان را پست مى شمرد و بزرگان ایشان را خرد مى داشت; دوم آن که فرّخان زاد پسر سمَىّ را که بیگانه خشنى بود بر ایشان چیره ساخت; سوم آن که دستور داد تا بندیان را بکشند; چهارم آن که مى خواست سپاهیانى را که از هراکلیوس و رومیان گریخته بودند بکشد.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۳۷۷ ـ ۳۷۸).

[۱۰۱]. درباره حوادث پس از خسرو اپرویز، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۶۷٫ براى دیدن روایت هاى طبرى از این دوران و تعلیقات ارزشمند نولدکه، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص ۴۰۸ـ۴۱۶٫

[۱۰۲]. نیرو و جسارت اسپهبدان ایران را مى توان در خواستگارىِ یکى از آنان از آزرمیدخت دید. به روایت طبرى: «در آن روزگار، بزرگ ایرانیان فرّخ هرمزد سپهبذ خراسان بود و او کس فرستاد و از آزرمیدخت خواستگارى کرد. آزرمیدخت چنین پاسخ داد: “شهبانو را نشاید که شوهر کند و من مى دانم که تو در همه روزگار خود خواستار آن بودى که کام از من برگیرى; اکنون فلان شب پیش من آى”. فرخ هرمزد چنان کرد ][. آزرمیدخت به رئیس جانداران خود سپرده بود که در همان شب که به فرخ هرمزد نوید داده بود، در کمین بایستد و او را بکشد. ][. بامدادان مردم فرّخ هرمزد را کشته یافتند. ] [فرّخ هرمزد را پسرى بود به نام رستم و او همان بود که یزدگرد چندى بعد او را به جنگ عرب فرستاد.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۴۱۲ـ۴۱۳).

[۱۰۳]. به باور ایرانیان کهن، فرّ یا خوِرنه یا فَرّه یا خُرّ، فروغ یا موهبتى ایزدى بود که هر کس از آن بهره مند مى شد، برازنده سرورى و سالارى مى گردید و مى توانست به شهریارى برسد. در اوستا معمولاً از دو فر، یاد مى شود:«اَیریَنِمْ خَورنُ» (= فرّایرانى) و «کَوئِنِمْ خَوِرنُ» (= فرّکیانى). فرّایرانىْ خِرَد و دارایى نیک مى بخشد و دشمنان ایران و اهریمنان را درهم مى شکند; و فرّکیانىْ بهره ناموران و شهریاران و اَشَوَنان مى شود تا از پرتو آن به رستگارى و کامرایى برسند. افتخار بهره مندى از فرّکیانى، پس از گشتاسپ شاه کیانى، نصیب هیچ کس نشده است، ولى اهوره مزدا آن را براى ایرانیان ذخیره کرده تا در آخرت آن را به سوشیانت عطا کند.

[۱۰۴]. درباره شورش بهرام چوبین رک: ایران در زمان ساسانیان، صص۵۷۸ ـ ۵۸۱٫ همچنین براى آگاهى بیشتر از این که تا پیش از این بهرام، هیچ نافرّه مندى نتوانسته بود بر تخت سلطنت بنشیند، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۳۴٫

[۱۰۵]. دراین باره رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۹۷٫

[۱۰۶]. رک: همان، ص۵۸۱٫

[۱۰۷]. رک: همان، ص۶۴۶٫ گفتنى است که علّت پایدارى ده ساله وستهم را حمایت طرفداران سابق بهرام چوبین از او دانسته اند و این که در معنا وستهم، جانشین بهرام بود; دراین باره رک: تاریخ ایران کمبریج، ج ۳، ق ۱، ص۲۶۲٫

[۱۰۸]. به نقل از تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۶۲٫

[۱۰۹]. این نکته از طرفى دیگر مى تواند پاسخى باشد به آن نظریه که تشیّع ایرانیان را دستاورد تداومِ باورداشت به مفهوم فرّه در هیئت امامان دوازده گانه قلمداد مى کند.

[۱۱۰]. براى آگاهى بیشتر، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۳۵۵ـ۳۶۶٫

[۱۱۱]. به نقل از تاریخ ایران بعد از اسلام، ص ۲۸۷٫

[۱۱۲]. براى آگاهى از این امر که غالباً مورد خلط واقع مى شود، رک: عصر زرّین فرهنگ ایران، ص۷۵ و ص۸۰٫

[۱۱۳]. به روایت طبرى، پس از یورش اعراب به بین النّهرین، ساکنان روستاها و مالکان زمین هاى کشاورزى از بوم خویش مى گریختند; لیکن پس از اندک مدّتى، با بستن پیمان مالیات و جزیه، بازمى گشتند (رک: تاریخ طبرى، ج پنجم، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، چاپ چهارم، از جمله ص ۱۸۰۷ و ص ۱۸۳۵). همچنین براى آگاهى بیشتر از این که تازیان پس از فتح ایران، اداره امور محلّى را به دهقانان و خرده مالکان مى سپردند، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۴۶۸٫

سیدمجتبى علوىزاه

دسته بندی مطلب: تاریخ تمدن ایران باستان + دین و آیین اسلام + ساسانیان
تصویر پروفایل انی کاظمی

انی کاظمی

مؤسس تاریخ ما | علاقه‌مند یا عاشق کنکاش در تواریخ ملل، ادیان و مذاهب، تاریخ و فلسفه می‌باشم | همواره این امید را داشته‌ام که بتوانم یک گام مثبت در راستای بهبود وضعیت فرهنگی کشورم، همچنین بهبود حافظه تاریخی مردم کشورم بردارم | از طریق کلیه شبکه های اجتماعی با نام‌کاربری enikazemi می‌توانید با من در ارتباط باشید.

74 دیدگاه در “فروپاشى دولت ساسانى و گروش ایرانیان به اسلام

  • دی ۲۶, ۱۳۸۸ در۴:۱۶ ب.ظ
    پیوندیکتا

    دوست گرامی با سپاس از کوششتان

    من به نوبه ی با آگاهی از سختی و پیچیدگی این گونه کارهای علمی در تجزیه وتحلیل منابع و نیز جمع بندی و نتیجه گیری ؛ حتی اخلاقی آنهم در مورد موضوعی مانند این یکی، دیدگاه ها و نتیجه گیری های شما را نمی توانم قانع کننده بیابم و آن را در مواردی همچنان احساساتی و نیز دارای زخم زبانهای تلویحی به تاریخ ایران پیش از اسلام می دانم.
    البته ما مانند بسیاری از مردمان ما نیز جهان در طول تاریخ بسیار دچار افراط ها و تفریط هایی بوده ایم که شاید بیش از همه جغرافیای ما و خودمان حتی دیگر اقوام مسبب آن بوده اند. خوشبختانه بررسی این بخش از تاریخ ما که جای اندیشیدن های بسی در آن هنوز هست،چند سده ای است که آغاز شده و پی آمد های علمی آن بیشتر قضاوت ها از این دست را به عهده ی خوانندگان می گذارد.

    [پاسخ]

    پاسخ
  • اسفند ۱۶, ۱۳۸۸ در۴:۱۰ ق.ظ
    پیوندیکتا

    تو عرب هستی و انهمه عزمت ایران رو نمی تونی ببینی.عربی که در کاخ تیسفون جام طلا را با نقره به خاطر سفیدیش عوض میکرد از ۱۵۰۰ سال امپراتوری ایران قبل از اسلام چی میدونه.زمانی که عرب ها ملخ می خوردن و دختراشون و میکشتن و فقط به شهوت فکر می کردن(که الانم همونن) اجداد ما در دوران هخا منشی و بعد از اون اولین پایه ریزان حقوق بشر ازادی علم صنعت دین بدون تبلیغات حکومتی و هزاران مورد دیگه بودن.

    [پاسخ]

    پاسخ
  • فروردین ۵, ۱۳۸۹ در۳:۰۱ ب.ظ
    پیوندیکتا

    با درود
    دوست خوبم تمام پژوهشهایی که کردید به راستی که اشاست اما سخن در مورد اشغال خاک میهن است هر چند که ساسانیها ستم روا داشتند چه این در همه کشورهای پادشاهی در آن زمان رواج داشت نه تنها ایران و البته فجایعی که عرب در ایران آفرید و برده کردن آزادگان تیسپون و دیگر نواحی ایران بر جریده تارخ خواهد ماند. اعراب فاتح نیز به همان راهی رفتند که شاهان ساسانی رفته بودند و پس از چند سالی دستگاه خلافت همان دستگاه سلطنت شد اما این بار ایرانی نبودند بلکه قومی وحشی که ایرانیان متمدن را تحقیر می کردند به هر حال این نیز بگذشت اما پس از حمله اعراب متاسفانه ایران دیگر کمر راست نکرد.به هر رو از ماست که بر ماست!!!
    با سپاس از پژوهش زیبای شما
    کوچیک شما مزدا zardosht_toos@yahoo.com

    [پاسخ]

    میلاد پاسخ در تاريخ مهر ۲ام, ۱۳۸۹ ۱۲:۵۴ ق.ظ:

    براستی که : از ماست که برماست ! به علاوه : چنین است رسم سرای درشت / گهی پشت به زین و گهی زین به پشت … البته من معتقد به پیشانی نوشته یا سرنوشت همیشگی نیستم !!!

    [پاسخ]

    پاسخ
  • فروردین ۱۵, ۱۳۸۹ در۱۱:۲۴ ق.ظ
    پیوندیکتا

    درود
    سال‌ها پیش منم مثل خیلی‌ ها به خودم می‌گفتم مگر ممکن است که ارتش ساسانی که ۹ بار روم را به زانو دراورد از این اعراب وحشی شکست بخورد…تا اینکه تصمیم گرفتم کتاب بخوانم، تحقیق کنم و لااقل خودم را آرام کنم…که به شکر خدا به هدفم رسیدم و تصمیم گرفتم که اگه چیزی بدانم با دیگران هم قسمت کنم. ولی‌ سوگند خوردم که راستی‌ را پیشه کنم…
    سخنرانی‌ دکتر خسرو خزاعی که از زرتشتیان ساکن بلژیک هستند شاید بتواند این جواب شما را بدهد که دلیل شکست ایرانیان چه بوده است… تمنا می‌کنم که تا آخر بخوانید…البته با بخشی از صحبتش موافق نیستم ولی‌ مجموع صحبتشون منطقی‌ است و نشان میدهد که در واقع جنگ ایدئولوژیک را ایرانیان باختند…بگذارید من توضیح ندهم و شما مطالعه کنید:

    چرا ایرانیان شکست خوردند ؟
    دیدگاهی تازه درباره بزرگترین فاجعه تاریخ ایران
    اگر ایرانیان روزی بخواهند خود را از زنجیرهای فرهنگ عرب رها کنند باید حتما دلیل درست این شکست را بدانند
    دوستان ارجمند، سروران گرامی،
    اگر شخصی در زندگی اشتباهی کند و کوشش نکند دلیل و سر چشمه این اشتباه را پیدا کند، شانس بسیار زیادی است که باز دوباره این اشتباه را تکرار کند.
    همچنین ایرانیانی که نخواستند دلیل درست بزرگترین فاجعه تاریخ خودشان ، یعنی شکست از عربها در سده هفتم میلادی را منصفانه ارزیابی کرده و آنرا بفهمند، ناگزیر شدند تا این شکست را برای دومین بار در سال ۱۹۷۹ میلادی به نوعی دیگر باز تکرار کنند و فاجعه دیگری را برای خود و کشورشان بوجود آورند .
    در این زمینه است که اجازه میخواهم امروز کمی در این باره با یک ارزیابی نوین گفتگو کنم. چون من به این باورم اگر ایرانیان روزی بخواهند خود را از زنجیرهای یک فرهنگ بیگانه یعنی فرهنگ شبه جزیره عربستان که ۱۴۰۰ سال است بزور به آنها تحمیل شده و از نسلی به نسل دیگری منتقل شده رها کنند باید حتما دلیل درست این شکست را بدانند.
    دوستان ارجمند،
    ۱۴۰۰ سال پیش در چند جنگ سهمگین از جمله قادسیه ۶۳۶) تا ۶۳۷ میلادی ) و نهاوند ( ۶۴۲ میلادی) پس از دادن ده ها هزار کشته، ایران به تسخیر تازیان درآمد .
    این شکست وحشتناک که نسلهای پی در پی ایرانیان تا به امروز بار سنگین آنرا به دوش میکشند مورد بررسی و پژوهشهای گوناگون واقع شده و بسیاری از پژوهشگران درباره آن نظر داده اند . این نظریه ها از « معجزه » گرفته تا کشمکشهای سیاسی در دربار ساسانیان یا جنگ با رومیان یا ناخشنودی مردم یا دخالت موبدان ساسانی در کارهای دولتی و یا طبقه بندی اجتماعی دور میزند .
    بدبختانه تاکنون هیچ کس نتوانسته پاسخی قانع کننده برای آن پیدا کند. تا آنجا که من میدانم هیچکس تا کنون نتوانسته با دلیلهای خرد پزیر بگوید که چگونه سپاهیان کوچک عرب که تا آن زمان جز جنگهای قبیله ای تجربه دیگری در دانش نظامی گری نداشتند توانستند با آن سرعت نیرمندترین ارتش جهان آن زمان را یعنی ارتش امپراتوری ساسانی را که نه بار ارتش امپراتوری رم را به زانو در آورده بود و از مرز های چین تا مصر را زیر قلمرو خود داشت شکست بدهند.
    برای نمونه نوشتار جامعی که در ۴۰ رویه سالها پیش بوسیله شادروان استاد ابراهیم پورداوود در زیر همین فرنام نوشته شده، قانع کننده نیست و از کنار بسیاری از واقعیت ها گزشته و خواننده را به کژراهی میاندازد. ایشان شکست ایرانیان را از تازیان به علت رقابتها و کشمکشهای سیاسی در درون دستگاه حکومتی ساسانیان و جنگ با رومی ها میدانند که میتوان آنرا به صورت زیر خلاصه کرد :
    ۱ـ جنگهای خسرو پرویز با بهرام چوبینه
    ۲ـ جنگهای پایان ناپزیر با رم
    ۳ـ کشته شدن عده ای از سران به دست شیرویه .
    ۴ـ طغیان دجله و فرات
    ۵ـ طاعون
    ۶ـ به پادشاهی رسیدن چند زن و کودک در زمانی کوتاه
    ۷ـ شکست خوردن رومیان از تازیان و باز شدن راه به تیسفون
    ۸ـ برخاستن تند بادی در چهارمین روز نبرد در قادسیه و کشته شدن
    رستم فرخزاد سردار یزدگرد و افتادن درفش کاویانی . .

    استاد پورداود در اینجا برای توجیه شکست ایرانیان از تازیان یک تابلوی سیاهی از جزئیات پایان دوران ساسانیان ترسیم میکند که بکلی با نیرومندی افسانه ای دولت ساسانی در تضاد است . برای توجیه تئوری خود استاد پورداود در نوشتار خود چند نکته اساسی را فراموش میکند از جمله:
    ۱ـ ایشان فراموش میکند که در سال ۶۱۰ میلادی در زمان خسرو پرویز یعنی درست زمانی که محمد در کویر های عربستان اعلام پیغمبری میکند ایران نیرومند ترین کشور جهان است . ایران نه تنها تمام خاورمیانه و روم شرقی ( بیزانس ) را زیر تسلط خود دارد بلکه با شکست دادن امپراتوری رم برای نهمین بار صلیب عیسی را هم از اورشلیم ( قدس ) به ایران می آورد و در سال ۶۱۶ مصر را فتح میکند.
    ۲ ـ ایشان فراموش میکند که اگر کشمکشهای سیا سی در در بار ساسانیان دلیل شکست بود پس چه بگوئیم در باره قبائل عرب که در همان زمان چنان به جان هم افتاده بودند و چنان یکدیگر را کشتار میکردند که کشمکشهای سیا سی در بار ساسانیان در برابر آنها هیچ بود.
    ۳ـ ایشان فراموش میکند که عربها نه تنها ایران را گرفتند بلکه امپراتوری روم شرقی را سرنگون کرده، اسپانیا را گرفته و تا قلب اروپا در شهر « پواتیه» در جنوب فرانسه پیش رفتند و اگر کمبود لوژیستیک نداشتند شانس زیادی داشتند تا تمام اروپا را بگیرند.
    پس چه شد که سپاهیان کوچک و ژنده پوش عرب توانستند بر دو ابر نیروی آن زمان ایران و رم پیروز شوند ؟
    همانطور که پیش از این گفتم ، زمانی که در سال ۶۱۰ میلادی محمد پیغمبری خود را اعلام کرد، ایران در اوج قدرت خود بود .و در سطح جهان نه یکی از نیرومندترین بلکه نیرومندترین کشور حهان به شمار می آمد . در همان زمان عربستان کشور کم جمعیت و بسیار عقب مانده ای بود که دریک کشور بی آب و علف از ۳۶۰ قبیله گوناگون درست شده بود که دائماً برای به دست آوردن منابع آبی و زمین های کشتی در حال جنگ و جدال با یکدیگر بودند . اگر چه تمام مردم این شبیه جزیره همه عرب بودند ولی هیچ یک از آنها نه ملیت می شناختند و نه کشور . آنها فقط خود را وابسته به قبیله خود می نامیدند.
    بیشتر مردم عربستان بت پرست بودند و هر قبیله ای برای خود بتی داشت که آنرا می پرستیدند . با اینکه در جوار آنها قبائل مسیحی و یهودی هم زندگی میکردند ولی هر قبیله ای خود را یک بخش مستقل می نامید و دیالکت و باورهای مربوط به خود داشت و هیچ احساس میهنی یا مردمی در آنها نبود. هر یک از قبیله ها که افراد آن در چادر زندگی میکردند سازمان مربوط به خود را داشت . افراد هر قبیله ای برای خودش شخصی را بنام « شیخ » تعیین میکرد که رئیس قبیله می شد . نام هر قبیله ای با واژه « بنی » آغاز می شد و افراد هر قبیله ای به اضافه نام خود ، نام قبیله خود را هم پس از نام کوچک می آورد . همانطور که گفتم هر یک از این قبیله ها برای خود بتی یا خدائی داشتند . این قبائل برعکس کشورهای مجاور ، معبد و نیایشگاهی برای خدایان خود نداشتند . مکانهای مقدس برای عربها از چاه و غار و درخت یا سنگهای متئوریت درست شده بود . در میان خدایان قبائل عرب ، الله خدای قبیله قریش یکی از مهمترین بود . الله سه دختر داشت به نامهای ال لات ، ال اوزا و ال مناح که خدایان مکه بودند . در این دوران هیچ فرهنگی که بشود نام فرهنگ روی آن گزاشت در عربستان وجود نداشت . یعنی نه دولت مرکزی بود، نه سیستم اداری وجود داشت نه خطی وجود داشت که بوسیله آن چیزی بنویسند ، نه هنری مانند نقاشی یا مجسمه سازی یا معماری و یا موسیقی وجود داشت و نه داستانهای استوره ای . با اینکه در کشور مجاور آنها در جنوب عراق ، یک مردم غیر عرب به نام سومریها نخستین خط را در ۳۲۰۰ سال پیش از میلاد به وجود آورده بودند و زندگی شهر نشینی را پی ریزی کرده بودند. نتها چیزی که در عربستان رونق داشت شعر و شاعری بود .
    محمد که از قبیله قریش بود و در سال ۵۷۰ میلادی در مکه به دنیا آمده بود ، خیلی زود فهمید که قبیله های عربستان نیاز به یک باور و یک « ایده الوژی » مشترکی دارند . ولی او نه میتوانست بخواند و نه بنویسد . بنابراین کوشش کرد که ابزارهای این ایده الوژی را از آداب و رسوم اطراف خود بوسیله گفتگو و شنیدن بگیرد .
    جمله « الله اکبر » بنیاد ایده الوژی سیاسی محمد شد .همین جمله باعث شد که بزرگترین جنگهای میان قبیله ای در عربستان به وجود بیاید که کشمکشهای درباری دوره ساسانیان در برابر آنها هیچ بود . در این زمان محمد هنوز خود را « پیام آور الله » نمی خواند . او زمانی خود را « پیام آور الله » خواند که پس از ۱۴ سال ازدواج با خدیجه که زنی یکتاپرست بود ، و با ثروت خود کمکهای مادی زیادی به محمد میکرد و بر محمد نفوذ داشت سرانجام به ماموریت جدید خود پی برد و خود را فرستاده الله نامید . از این پس ایده الوژی محمد به سرعت در حال شکل گرفتن شد . او در مدت ۱۳ سالی که در مکه بود موضوع دیگری را کشف کرد و آن این بود که با گفتگو و استدلال و دلیل آوردن نمیشود مردم را به ایده الوژی خود در آورد . او میدید که در ۱۳ سالی که او میخواست با استدلال مردم را به سوی خود بکشد فقط دورو بر ۸۰ نفر به او پیوستند .
    کم کم الله به خدای جهان و آفریدگار کل هستی تبدیل شد.
    در این زمان جنگ و جدالهای میان قبیله ای عربستان بسیار شدت پیدا کرد . برای نمونه در جنگ بدر در سال دوم هجرت ، سپاهیان محمد بسیاری از بزرگان و افراد قبیله قریش را که قبیله خود محمد بود کشتند و لشکر محمد با پیروزی وارد مدینه شد . با این پیروزی بسیاری از عربها و سران آنها که از پزیرفتن اسلام سرباز زده بودند کشته شدند . طایفه یهودی بنی قنینا و بنی النفیر به تبعید فرستاده شدند و کل اموال و دارائیهای آنها به غنیمت گرفته شد .
    در پیامد این کشتارها و غنیمت گرفتن ها ، انتقام جوئی در میان قبائل عرب گسترده شد و در این گیر و مگیر ها ، ۸۰۰ نفر از مردان قبیله بنی قریظه را قتل عام کردند ، زنان آنها را به اسارت گرقتند و تمام دارائی آنها را تصاحب نمودند . پس از آن باز ، قبیله مصطلق را به اسارت برده و دارائی های آنها را به غنیمت گرفتند .
    ایده الوژی محمد ، که نام اسلام به خود گرفت بزرگترین ابزار نبرد و عامل تعیین کننده در پیروزی اعراب در جنگهای آینده از جمله با ایران شد .
    حال ببینیم در این زمان که محمد در عربستان مشغول فراهم کردن یک جنگ صرفاً ایده الوژیکی بود در امپراتوری ساسانی ، چه میگزشت .
    گفتم که ارتش ساسانیان در زمانی که محمد با قبائل عرب درآویخته بود نیرومندترین ارتش جهان بود .
    در این دوران ارتش ایران به چهار بخش بزرگ تقسیم شده بود که هر کدام از بخشها بوسیله یک سپهبد رهبری می شدند . این چهار بخش طوری ترسیم شده بودند که در یک زمان میتوانستند با چهار ارتش نیرومند آن دوران جنگ کنند و پیروز شوند . این ارتشها می بایست از مرزهای خاوری ایران که مرتباً مورد هجوم هونس ها و ترکان آسیای شرقی بودند دفاع کند و در غرب با ارتش رم بجنگد و در شمال از ارمنستان و آسیای مرکزی دفاع کند و در جنوب عربها را زیر پوشش خود داشته باشد . جنگهای طولانی ارتش ساسانیان باعث شده بود که سربازان ایران جنگ دیده و کار آزموده بشوند و تاکتیکهای جنگی جدید بیافرینند .
    ارتشهای ساسانیان از دو نیروی اصلی سواره و پیاده نظام درست شده بود . نقشها و کتیبه های ساسانی نشان میدهد که تمام سربازان ساسانی از سر تا پا زره پوش بودند به طوری که فقط بخش کوچکی از صورت آنها پیدا بود. که به وسیله کلاه خود پوشش شده بود . حتی تمام بدن اسبهای آنها زره پوش بود . اسلحه آنها از نیزه های بلند ، تیرو کمان ، شمشیر های راست ، گرز و کمند درست شده بود . بنا به پژوهشهای دانشمندان غربی ، بسیاری از ارتشیان کشورهای دیگر برای آشنائی با تکنیکها و تاکتیکهای جدید جنگی به ایران برای آموزش می آمدند . به طور کلی ارتش این ابر قدرت جهانی ، برای کشور گشایی و دفاع از مرزهای بسیار وسیع امپراتوری ساسانی درست شده بود .
    اگر ارتش ساسانیان از دیدگاه صرفاً نظامی نیرومندترین ارتش جهان بود ولی کشور ایران از نیمه دوم حکومت ساسانیان به بعد در یک خلا و آشفتگی آرمانی و ایده الوژیکی وحشتناکی روبرو بود .
    ما میدانیم که بزرگترین عامل شکست چه در زندگی فردی و چه زندگی کشورها آشفتگی اندیشه ای است اگر شما یک نفر را سردرگم کنید به طوری که او نتواند میان سیاه و سپید ، راست و دروغ ، خرد و خرافات و غیره یکی را گزینش کند شما میتوانید هر کاری بخواهید با او بکنید حتی اگر او به بهترین سلاحها مجهز شده باشد . و این زمینه اشفتگی اندیشه ای در نیمه دوم دوران ساسانیان فراهم شده بود . نه تنها زوروانیها ، یعنی آئین پیش از زرتشت ، جای آئین زرتشت را گرفته بود ، و مردم را به سردرگمی کشانده بود ، بلکه جریانهای فلسفی دیگری ، مانند مانوی ، مزدکی ، مسیحی و حتی بودائی به این آشفتگی
    اندیشه ای روزانه کمک میکردند .
    اگر در عربستان محمد و جانشینان او خود را برای یک جنگ ایده الوژیکی آماده میکردند ، ایرانیان در همان زمان به دست خود ، خود را از ابزار ایده الوژیکی خلع سلاح میکردند . اهورامزدا خدای زرتشت که سیمان نیرومند ایرانیان را برای همبستگی و پیروزی درست میکرد ، در این دوران ، رقیبی به نام انگرامینو یا اهریمن پیدا کرده بود که او را تقریباً خنثی میکرد. تمام اساس پایه های فلسفه نیرومند زرتشت از هم پاشیده شده بود . ولی برعکس در عربستان همه چیز به سوی ساختمان بندی یک سیستم نیرومند که مردمان آن دیار با تمام وجود خود به آن باور داشتند پیش میرفت . برای اینکه این مسئله و نیروی شگفت آور یک « سیستم » برای شما روشن بشود ، اجازه میخواهم یکی دو مثال در این زمینه بیاورم چون برای دریافتن درست سخنانی را که امروز میگویم مهم است : اگر از مردمان، از هر فرهنگ و نژادی که باشند، بپرسید ، آیا کشتن مردم بیگناه خوب است ؟ آیا بیداد گری خوب است ؟ آیا چپاول کردن و به غنیمت کردن اموال مردم خوب است ؟ ایا خرافات و دروغ خوب است ؟ بی گمان هیچ کس نیست که به شما بگوید این اعمال خوب است . ولی اگر کشتن و چپاول کردن و دروغ گفتن و خرافات تحویل مردم دادن و بیدادگری کردن را در قالب یک فلسفه بگزارید و آنها را به هم پیوند دهید و به آنها یک حالت مثبت و حتی تقدس بدهید و به مردم بپزیرانید که همه این کارها را شما باید بکنید چون در راه خداست و پاداش این اعمال را در دنیای دیگر خواهید گرفت و اگر نکنید در آن دنیا مجازات خواهید شد و در آتش جهنم تا ابد خواهید سوخت ، میتوانید مردم را وادار کنید تا با وجدان راحت بکشند، چپاول کنند ، دروغ بگویند و هر کس دروغهای آنها را باور نکند او را بکشند ،بیدادگری بکنند و مردمان دیگر را به بردگی بکشند . در این حالت شما موفق شده اید از چند مفهوم پراکنده مانند کشتن و چپاول و غیره یک سیستم بسازید که نه تنها این مفهومها ارزش های منفی خود را از دست بدهند بلکه همگی آنها در بالاترین مرتبه از ارزش های مثبت قرار بگیرند که میتوانند انسانهائی را که در این سیستم قرار گرفته اند به تحرک و جنبش
    درآورند . بطوریکه به نسبت درجه باور آنها به این سیستم ، هر نیروئی را شکست دهند . مثلاً در زمان پیدایش سیستم اسلامی در عربستان ، اگر پسری به یکی از ارزشهای این سیستم باور نداشت ، پدر میتوانست با وجدان راحت ، بی درنگ او را بکشد .
    برای اینکه نیروی یک سیستم بیشتر روشن شود نمونه دیگری که بیشتر یک تشبیه است می آورم :
    همه میدانیم که یک ماشین یا اتومبیل از یک موتور ، از چهار چرخ ، از رل و دنده و صندلی و شیشه و چراغ و غیره درست شده ، حال اگر ما از یک مغازه لوازم تومبیل ، یک موتور بخریم ، یک رل بخریم ، چهار تا چرخ بخریم و چراغ و غیره بخریم و آنها را به خانه بیاوریم می بینیم که این ابزار به تنهائی قادر نخواهند بود که حرکت کنند و ما را از جایی به جای دیگر ببرند . چرا؟ چون یک سیستم نیستند . حال اگر یک کارشناسی این ابزار پراکنده را به هم وصل کند و آنها را به صورت یک سیستم در بیاورد ، در آن زمان ما میتوانیم از این سیستم استفاده کنیم و رانندگی کنیم . به همین گونه ، اگر ارزشهای فلسفی و اجتماعی یک فرهنگ بطور پراکنده دردسترس ما باشند یعنی به صورت سیستم نباشند ، ما هیچ استفاده ای از آنها نخواهیم کرد .
    برای نمونهً فرهنگ ایرانی پر از گفته هائی است مانند : « میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است» یا « زگهواره تا گور دانش بجوی » ، یا « راست گو باش» یا «خرد را برتر از هر چیز بشناس» ، یا از «داد و عدل دفاع کن» …… ولی چون تمام این مفهومها ، به صورت پراکنده هستند و بصورت سیستم در نیامده اند . کاربردی ندارند و در نتیجه جامعه ای را که ایرانیان امروز برای خود درست کرده اند پر از نادانی و خرافات و سنگ دلی و بی خردی است و امروز همگی میتوانند آنرا ببینند .
    ولی در عوض نیروهائی که باعث بوجود آوردن نادانی و خرافات و سنگ دلی و بی خردی هستند بصورت
    « سیتم» درآمده اند و جای خود را در یک ساختمانبندی دینی و فلسفی پیدا کرده اند و در نتیجه توانسته اند به آسانی بر ارزشهای فرهنگ ایرانی که بصورت پراکنده مانده اند پیروز شوند .
    به همین گونه ، در نیمه دوم دوران ساسانیان جامعه ایرانی بصورت جامعه ای بی سیستم درآمده بود . جریانهای اندیشه ای متضاد یکدیگر را خنثی میکردند . در صورتیکه در عربستان تمام نیروهای متضاد خنثی شده بودند و یک سیستم با مفهومهای پیوسته به هم و به هم جوش خورده درست شده بود .
    ارتش نیرومند ساسانیان برای کشورگشائی و دفاع از مرزهای بسیار گسترده امپراتوری درست شده بود نه برای یک جنگ ایده الوژیکی . اصلاً ایرانیان نمیدانستند جنگ ایده الوژیکی چی است . ایرانیان در درازای امپراتوری های خود ، چه هخامنشی چه اشکانی و چه ساسانی هیچ گاه کوشش نکرده بودند که باورهای خود را به دیگر ملتها تحمیل بکنند بقول Paul de Brail ، یکی از بزرگترین زرتشت شناسان فرانسوی ، اگر ایرانیان میخواستند اندیشه و فرهنگ و آئین خود را به دیگر ملتها به زور تحمیل کنند اکنون از هند تا یونان و مصر همگی زرتشتی شده بودند . امپراتوری هخامنشی که امپراتوری جهانی درست کرده بود هیچگاه کوشش نکرد که یک نفر را بزور به آئین زرتشت بیاورد و همچنین اشکانیان و ساسانیان چنین کوششی نکردند .
    در سده هفتم میلادی هنوز جنگ دینی یعنی جنگ برای تحمیل یک دین تا حد زیادی در دنیا ناشناخته بود . حتی مسیحیان در آن زمان در سدد تحمیل دین خود بوسیله جنگ به ملتهای دیگر نیامدند . جنگهای دینی ، مانند جنگهای صلیبی ، همگی پس از پیدایش اسلام صورت گرفت . بنابراین حکومت ساسانی در برابر قومی کوچک و بی فرهنگ قرار گرفت که به بزرگترین نیروی نظامی آن زمان میگفت یا خدای ما الله را بعنوان خدای خود بپزیر و در سیستم قبیله ای ما وارد شو یا مالیات و جزیه بده یا با شما جنگ خواهیم کرد !
    تصور کنید امروز چنین در خواستی بوسیله کشور کوچک کوبا به بزرگترین ابر قدرت جهان یعنی آمریکا بشود و دولت کوبا بگوید یا سیستم کمونیستی و مارکسیست لنینیستی ما را بپزیرید یا باید به ما مالیات و جزبه بدهید یا آماده جنگ باشید ، واکنش دولت آمریکا چه خواه بود ؟ یا میگویند ، اینها یعنی کوبائیها دیوانه شده اند و هذیان میگویند، یا دارند شوخی میکنند ، یا اصلاً روی خود نخواهند آورد .
    همین واکنش از سوی ایرانیان شد . هیچ کس این خطر را در آغاز نه جدی گرفت و نه اعتنائی به آن کرد . درخواست عربها که برای گرفتن بصره و کوفه و خوزستان نبود . درخواست عربها یک درخواست شکفت آوری برای پزیرفتن خدای آنها بود و بس !
    رستم فرخزاد ، سپهبد ارتش ساسانیان در جبهه غرب اعتنائی به آن نکرد و فکر میکرد که این قوم یعنی اعراب در دنیای خواب و رویا هذیانهائی میگویند و نیازی که حتی به آن توجهی شود نیست .
    ولی چیزی که نه یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی و نه سردار او رستم فرخزاد میدانستند این بود که قوم پراکنده ای را که ایرانیان تحقیر میکردند ، اکنون صاحب یک ایده الوژی شده اند که تا رگ و پود خود به آن ایمان دارند و حاضرند به خاطر آن جان بدهند .
    برپایه باور به این سیستم، که در این دنیا غنیمت و چپاول را به آنها وعده میداد و در آن دنیا حوری و جویهای آب و عسل را، عربها بیش از پیش جرات پیدا کردند و رفته رفته در برابر ارتش ساسانیان جبهه گرفتند و حتی دو سه بار هم به آن تاخت و تازی کردند . تا سرانجام آن روز تعین کننده فرا رسید :
    ما در سال ۶۳۶ میلادی هستیم در ناحیه ای بنام قادسیه که امروز در شرق عراق نزدیک دجله واقع شده : در یکسو سپاهیان ایران با سدو بیست هزار لشکر ، مجهز به مدرن ترین اسلحه های آن زمان به رهبری رستم فرخزاد . در سوی دیگر نزدیک به سی هزار نفر سپاهیان عرب با شمشیر های زنگ زده و ابتدائی به فرماندهی سعد بن وقاص . در یک سو سپاهیان ایران ، بدون تقریباً هیچ سیستم اندیشه ای یا عقیدتی و باورهای ضد و نقیض و باز دارنده . در سوی دیگر سپاهاین عرب با یک سیستم عقیدتی که به آن تا جان خود باور داشتند . به آنها گفته بودند ، اگر ایرانیان را بکشید ، در راه الله کشته اید و تمام مال و ثروت ایرانیان را میتوانید به غنیمت و تاراج ببرید و آنها را به بردگی و زنان آنها را به کنیزی بگیرید . اگر هم بوسیله ایرانیان کشته شدید پس به بهشت الله خواهید رفت و با حوریها همزیست خواهید شد و از جوی های عسل و آب چشمه بهره خواهید گرفت . چه نیروی ایده الوژیکی میتوانست به عربها نیروی بیشتری بدهد که این جمله ها که در قالب یک سیستم بسته پیاده شده بودند .
    بیش از چهار ماه در قادسیه دو لشکر در مقابل هم بودند ولی از آغاز جنگ اجتناب میکردند . رستم فکر میکرد که اعراب سرانجام از گرسنگی بی ساز و برگی خسته خواهند شد و خواهند رفت . سپاهیان ایران که سربازان ژنده پوش عرب را می دیدند ، آنها را در خور تحقیر می یافتند ، نیزه های آنها را به دوک پیر زنان تشبیه می کردند و می خندیدند . شمشیر هایشان را بسبب آنکه غلافهایشان فرسوده و کهنه است در خور ریشخند می دیدند . در عوض فرستادگان عرب که به مکان رستم فرخزاد می آمدند لشکریان ایران را غرق در اسلحه میدیدند و رستم را بر تخت زرین می یابتند که تاج بر سر نهاده و بر بالشهای زرین تکیه کرده . سوارانشان را با جامه های گرانبها می دیدند که بر فرشهای هنگفت ایستاده اند . ….
    به هر روی در سال ۶۳۶ میلادی سرانجام جنگ در منطقه قادسیه که آنسوی رودخانه دجله که در عراق امروز واقع شده میان سپاهیان رستم فرخزاد و سپاهیان سعد بن وقاص در گرفت . و همانگونه که همه میدانیم در این جنگ تعیین کننده ، امپراتوری ایران که از زمان کورش بزرگ شکل گرفته بود و مدت ۱۱۰۰ سال بر جهان فرمانروائی کرده بود ، به نقطه پایانی خود نزدیک میشد . در این جنگ پس از وارد شدن شکست سختی به سپاه ایرانیان و کشته شدن رستم فرخزدا و فرو افتادن درفش سرخ و زرد و بنفش کاویانی ، عربها به پیشروی خود به سوی بیستون ادامه دادند . سپاهیان سعد بن وقاص که در آغاز بیست هزار نفر بودند در میان راه با پیوستن بسیاری از عربها و حتی ایرانیان به آنها به شست هزار رسیدند.
    همه به راه افتادند چون میدانستند شاه ایران یزدگرد هم به زودی خواهد رفت . همانگونه که در سال ۱۹۷۹ ، زمانیکه مردم فهمیدند که محمد رضا شاه در حال رفتن است هزاران هزار نفر به همان ایده الوژی عربهای ۱۴۰۰ سال پیش پیوستند و تاریخ را به نوع دیگری تکرار کردند .
    زمانی که عربها به پایتخت ساسانیان، تیسفون رسیدند ، شهری را دیدند که مجلل ترین و زیباترین کاخ های آن زمان را در سینه خود داشت . ثروتی که در آن شهر بود در هیچ تصوری نمی گنجید . مردمان تیسفون برای نجات جان خود ، خانه های خود را رها کرده و فرار کرده بودند . نوشته های تاریخی گوناگون چه از سوی ایرانیان و چه از سوی عربها پر از نگارش صحنه های چپاول و تاراج کاخها و خانه های آن شهر است .
    می نویسند بیش از یک هفته هزاران نفر از سپاهیان عرب و تاراج گرانی که با آنها همراه شده بودند ، کاخهای مجلل و خانه های مردم را تاراج میکردند و اشیای گران قیمت را به غنیمت میگرفتند . میگویند به هر سرباز عرب دوازده هزار درهم رسید و یک پنجم کل دارائی های تاراج شده را برای عمر خلیفه مسلمانان فرستادند . در این جریان هزاران مرد ایرانی به بردگی و زنان ایرانی به کنیزی گرفته شدند .
    و داستانهائی که در این زمینه موجود است بحدی دلخراش و افسوس بار است که در اینجا جز « ذکر مصیبت » چیزی بر پیام این سخنرانی افزوده نخواهد کرد . کسانی که پس از بهمن ۱۹۷۹ در ایران ماندند میتوانند تصویر کوچکی را از آنچه در سال ۶۳۶ میلادی در تیسفون گزشت مجسم کنند . به هر روی ، با آخرین جنگ میان ایرانیان و عربها در نهاوند و آخرین شکست بزرگ در سال ۶۴۲ ایران بعنوان یک نیرو در صحنه جهان از میان رفت . یزدگرد هم در سال ۶۵۱ میلادی در مزرهای شمالی ایران در شهر مرو در ترکمنستان کشته شد .
    دوستان ارجمند ، اگر این شکست سهمناک در ۱۴۰۰ سال پیش رخ داد ولی اثرات و پیامدهای آن تا به امروز به قوت خود باقی است . نسلهای گوناگون ایرانیان ، که هیچگاه فرصت پیدا نکردند ، فرهنگ درهم شکسته خود را بازسازی کنند ، هنوز اثرات و مانده های این شکست را در دلها و زندگی خود ، حتی زندگی روزانه خود، احساس میکنند . چون این شکست هنوز ادامه دارد . اگر عربها ، دویست سال پس از تسخیر ایران که به آن دویست سال سکوت میگویند ، دیگر قدرت سیاسی خود را در ایران از دست دادند ، ولی ایده الوژی که آنها بوسیله آن بر ایران پیروز شدند هنوز پس از ۱۴۰۰ سال به همان قدرت باقی است . این ایده الوژی که بصورت فرهنگ درآمده در بیشتر جنبه های اجتماعی ایرانیان به چشم میخورد ، در زبان ، در برخورد ها ، در غذا خوردن ، در لباس پوشیدن ، در نیمه پنداشتن زنان ، در شیوه نگاه کردن به زندگی و رخدادهای زندگی، در سیستم قضائی و غیره همگی، هنوز در سده بیست و یکم، شدیدا زیر تاثیر
    ایده اولوژی عرب است . تجربه سده ها نشان داده که این فرهنگ که ایرانیان پس از آن شکست خانمان برانداز وارث آن شدند نه تغییر پزیر است و نه توانائی پزیرش آزادی یا چیزی که در غرب به آن
    « دمکراسی » میگویند دارد . تنها راهی که برای ایرانیان برای جبران آن شکست تاریخی مانده ، بازسازی فرهنگی است که ارزشهای آن از ژرفنای تاریخ خودشان بیرون آمده و این بازسازی فرهنگی برای مقابله با سیستم ایده الوژی عرب نیاز به بازسازی یک سیستم ایده الوژیکی نیرومند ایرانی دارد . یعنی ارزشهای فرهنگی ایرانی را که بصورت پراکنده هستند و بنابراین کاربردی ندارند، در یک سیستم نیرومند پیاده کرد. امروز با آگاه شدن بیش از بیش ایرانیان ، بویژه جوانان به این موضوع ، مردم به آئین زرتشت روی
    آورده اند چون در این آئین پتانسیل و نیرو و امکان به وجود آوردن چنین سیستمی را احساس میکنند . آئین زرتشتی را که امروز جوانان ایرانی در پی آن هستند ، دیگر آئین زرتشتی که در پایان دوران ساسانی بود نیست . در آن زمان ، سخنان زرتشت یعنی گاتها از یادها رفته بود و آداب و رسوم بیگانه به آئین زرتشت جای آنرا گرفته بود .
    امروز ما شاهد یک رنسانس یعنی نوزادی و رستاخیز هویتی و فرهنگی آئین زرتشت هستیم . تمام ارزشهای فرهنگی ایرانی که نه تنها با ارزشهای سده ۲۱ برابری میکند بلکه بسیار از آن هم پیشی دارد در سیستم گاتهای زرتشت پیاده شده.
    ولی گاتهای زرتشت به خودی خود قدرتی ندارد . نیرو و قدرت این کتاب بستگی به رابطه ای است که ایرانیان با این کتاب برقرار میکنند . این رابطه باید به اندازه ای نیرومند باشد که بتواند رابطه ای را که ایرانیان در پیامد آن شکست ۱۴۰۰ سال پیش و با زور با کتاب اعراب یعنی « قرآن » برقرار کردند بشکند ، و دورانی دیگر را از شکوه و سربلندی برای کشورشان درست کنند .
    سخنرانی دکتر خسرو خزاعی ( پردیس) در « مرکز زرتشتیان کالیفرنیا» در آمریکا ۶ ژانویه

    [پاسخ]

    niavash پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۸۹ ۲:۳۲ ق.ظ:

    سلام
    کاش میشدهمه جوانان بخوانندوبداننداعراب باایران کهنسال
    چه کردنددرغبای اسلام.

    [پاسخ]

    تصویر پروفایل انی کاظمی

    انی کاظمی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۸۹ ۱:۵۵ ب.ظ:

    “در غبای اسلام”

    [پاسخ]

    آیریک پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۰ ۳:۰۰ ب.ظ:

    از ان روز این خانه ویرانه شد– که نان آورش مرد بیگانه شد- چو ناکس به دهکد خدایی کند_ کشاورز باید گدایی کند

    [پاسخ]

    هاشم رشادی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۳ام, ۱۳۹۰ ۹:۳۹ ب.ظ:

    شما به مطالعهی بیشتری نیاز دارید . شما به دین چهرهی قومی میدهید و سخنانی در مورد محمد(ص) میزنید که باعث ازردن دل یک مسلمان میشود ۰ من نمی خواهم جنایتهای اعراب در ایران را توجیه کنم فقط این را میخواهم بگویم که کارهای اعراب ربطی به دین اسلام ( که از طرف خداوند یکتا فرستاده شده ) ندارد .

    [پاسخ]

    آیریک پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۰ ۳:۰۳ ب.ظ:

    اما یادت بتشه که علی ولی الله که به قول خودتون مسلمونا تک تک کلمات خدا رو تو سینه داشت بااین جنایات همراه بود نگو نه که این حرف تاریخه و شهربانو غنیمتی که به حسین بن علی رسید گویاترین شاهدمطلب

    [پاسخ]

    پارسا پاسخ در تاريخ آبان ۱۹ام, ۱۳۹۰ ۱۰:۰۵ ب.ظ:

    جناب آیریک

    اگه این ادعای شما حرف تاریخ هم باشه٬ در تاریخ اهل تسنن بوده که برای موجه نشون دادن حمله ی عمر بن خطاب جعل شده

    و هیچ جایی در تاریخ شیعی چنین مطلبی نیست
    (آخرین کسی که ادعای شما را داشت حدود ۹ ماه است که رفته برای حرفش نقل قول تاریخی از شیعه بیاورد٬ شما وقتتون رو تلف نکنین)

    .

    ضمنا در باره شهربانو جای تعجب دارد این حرف شما

    جون از جمله اعتراضات امیر المؤمنین علیه السلام به عمر بن خطاب این بو که باید با شاهزادگان برخورد کنیز نشود و خودشان همسر خودشان را انتخاب کنند.

    و در باره ی شهربانو و امام حسین علیه السلام نیز همین اتفاق افتاد

    [پاسخ]

    بهرام پاسخ در تاريخ خرداد ۲۸ام, ۱۳۹۰ ۶:۳۷ ق.ظ:

    دوست عزیز
    ماکروسافت وقتی یه ویندوز جدید به بازار میده ، همه داوطلب تهیه اون هستن و میخوا هند آخرین ورژن را که از مزایای بیشتری نسبت به قبلی ها داره ، استفاده کنند.
    اگر شما به خدای زرتشت ایمان دارید (که البته خدا همان خداست) باید به دین های بعد از اون نیز که آخرینشان اسلام است اعتفاد داشته باشید . چرا که اسلام آخرین ورژن دین خداست .
    از این سخنان بر می آید که شما فقط به بنده خدا که زرتشت باشد ایمان دارید ، نه به خود خدا.

    [پاسخ]

    ارمان پاسخ در تاريخ تیر ۸ام, ۱۳۹۰ ۷:۵۲ ب.ظ:

    کارت جالبه خدارو با ویندوز یکی کردی

    [پاسخ]

    بهرام پاسخ در تاريخ تیر ۱۱ام, ۱۳۹۰ ۷:۰۱ ق.ظ:

    دوست عزیز آقای آرمان ، در مثل مناقشه نیست . این مثل برای آنست که فهم مخاطب از خدا و پیامبران او بهتر درک شود.
    بنابراین ، یک بنده مومن ، بایستی آخرین دستورات خدا را اجرا کند و پیامبران را بت قرار ندهد. چرا که آنها نیز خود را بنده خدا معرفی کرده اند.

    [پاسخ]

    arman پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۰ ۱۲:۴۹ ق.ظ:

    حرفات درست عزیز اما مثالت رو با مثاله خودت جواب میدم ویندوز ویستا اومد اما کسی ازش استفاده نکرد اینو چی میگی ؟ من نمیگم اسلام م مشکل داره اما چیزایی توش میبینی که نمیشه قبولش کرد با انسانیت جور درنمیاد.بهتره همینجا تموم شه…

    [پاسخ]

    بهرام پاسخ در تاريخ تیر ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۱:۳۰ ب.ظ:

    آقای آرمان دیگه نمیخوام بحث رو ادامه بدم چون یه اشاره هم کافی بود که مطلب رو بگیرید.
    اگر قبول داریم که اسلام دین خداست. و در این میان هم اگر چیزهایی باشه که نمیشه قبولش کرد ، بدان که اشکال از خود ماست.
    اسلام به ذات خود ندارد هیچ عیبی —- هر عیبیست ز مسلمانی ماست.
    چشمها را باید شست . . . . . .

    آرش پاسخ در تاريخ مرداد ۳۰ام, ۱۳۹۰ ۴:۱۳ ب.ظ:

    دوست عزیز آقای فرشید کاملا با حرفات موافقم ولی چند نکته ای رو باید بگم :
    این که ارتش ایران از مسلمونها شکست خورد فقط عامل ایدئولوژیک نبود عوامل مختلف دیگه ای هم بودند:
    ۱-براثر کودتاهای زیادی که در طی ۴۰ سال بعد از مرگ خسرو پرویز شده پیکره دربار و طبقه بزرگان ایرانی دچار انتقام گیری های شدیدی شده که متاسفانه بدنه ارتش هم از اونها بی نصیب نماندو بسیاری از فرمانهدهای ارتش ایران ساسانی در این انتقام گیری ها کشته شدند که البته رستم فرخزاد هم جزء انتقام گیرها بود و حتی قبل از اون هم در زمان مزدکیها یه سری از افسرهای ایرانی به علت گرایش به مزدک توسط خسرو انوشیروان کشته شدند که البته بعد از کار خودش پشیمون میشه و دوباره یه عده از افسرهایی رو که باهاش همکاری کردند می کشه .رستم فرخزاد هم به همین علت میخواست به هرنحوی که شده جلوی جنگ با اعراب رو بگیره ،چون میدونست که ارتش ایران دیگه اون ارتش نیرومند نیست.
    ۲- همونطور که گفتی مسلمونا به رم هم حمله کرده بودند و به علت ثروت و شکوه بیشتر ایران از رم ،و آشفتگیی دربار ایران داشت و خبرش به بوبکر و عمر رسد ،تصمیم بر اون شد که به ایران حمله کنند ،حتی یه عده راهزن مسلمون عرب که به پیش عمر میاند و اجازه جهاد در رم رو می گیرند توسط عمر برای رفتن به ایران مجاب می شن به دلیل اینکه عمر بهشون گفت در سوریه و شام دیگر چیزی نیست ،غنائم اصلی درایرانه، بنابراین قبلا هم عربها رم رو شکست دادند و عجیب نیست که ایران هم از اونا شکست می خورد که علت اون هم دنباله علت بالاست ارتش ایران و رم دراثر جنگهای ۸۰۰ ساله ضعیف شده بودند و مثل اینکه الان روسیه امریکا باهم بجنگند بعد پایان جنگ اگه چیزی ازشون باقی مونده باشده یقینا قدرت سابق رو ندارند و درصورت جنگ با یه کشور با انگیزه شکست می خورند
    ۳- ایران در زمان آذر نرسی هم از قوم هیالیطه شکست خورده بود که حتی آذرنرسی مجبور شد در مقابل پادشاه اونها زانو بزنه که چنان غمی از این حادثه به آذرنرسی رسیده بود که وزیرش به او گفت پادشاه در جلوی خورشید زانو زده و نه جلو پادشاه اونها که به خیال خودش میخواست از غم آذر نرسی کم کنه ،پس می بینیم که ایران قبل از عربها از یه قوم وحشی دیگه ای شکست خورده بودند که اگه هیالیطه اون انگیزه مسلمونا رو داشت شاید می تونست ایران رو به زانو در بیاره ،پس شکست از عربها چیز عجیبی نبود که البته بعد از این حادثه ایران تا مدت کوتاهی توسط انوشیروان دوباره قدرتش احیا شدکه دیری نپایید و کار از کار گذشته بود.
    ۴-ما اگه می خوایم راجع گذشته صحبت کنیم باید بر طبق منابع تاریخی صحبت کنیم ،در کتاب های فتوح البلدان ،طبری ،نسب الاشرف،تاریخ بخار و…. خیلی از منابع دست اول جنگ مسلمانان با ایران شرح کامل اشغال ایران اومده نه فقط یک دوره بلکه در دوره های گوناگون ،و مانباید در مورد وقایع تاریخ به سراغ احساسات و سلایق شخصی بریم ،باید از تاریخ صحبت کنیم ،دریکی از قدیمی ترین منابع که من خوندم به نام فتوح البلدان نوشته بلاذری ترجمه محمد توکل سال ۱۳۳۷ متوجه حقایقی شدم که لازم به ذکره که دین اسلام رو حتی اهالی عربستان با زور شمشیر و وعده غنائم و اندکی ترس از عذاب الله قبول کردند و که حتی در اوایل کتاب می بینیم که بعد از مرگ محمد به غیر از مدینه همه جای عربستان تقریبا نافرمانی کردند و از دین اسلام خارج شدند که خالد اونا رو باز زور شمشیر مسلمون کرد ،که شرحش در کتاب اومده ،حالا سوال اینجاست که آیا واقعا ایرانیها با روی باز اسلام آوردند یا نه که اینگونه میشه به این سوال جواب داد چطور ممکنه که عربهای بیابانگرد بی فرهنگ حاضر به پذیرش اسلام که محمد از اونا بوده نشدند ولی ایرانیهای با فرهنگ و اصیل به راحتی پذیرای اسلام شدند که جواب این سوال رو باید از تاریخ جستجو کنیم نه یه عده هپروتی بر طبق فتوح البلدان ایرانی ها در همه شهرها در مقابل اعراب جنگدن و یا وقتی میدیدن توان مقابله با اونها رو ندارند یا به ظاهر مسلمون می شدن و یا نمیشدن و با خواری حاضر به پرداخت جزیه می شند که حتی اون رو هم باعث ننگشون می دونستن که می بینم مردم اکثر شهرها پیمان شکنی می کردن از نگاه عربها و دوباره عربها به اونها حمله می کردند و یا پیمان برقرار می شد ویا مسلمونها به زور وارد شهر شده و برده و غنیمت می گرفتند و ما حتی می بینیم دیلمیان که در جنگ قادسیه خیانت می کنند و حتی و در مقابل قزوینی ها از اعراب در حمله اول عربها به قزوین خیانت می کنند بعد از مدتی به یاری قزوینیها می رن،پس حتی اونایی که خیانت می کنند هم اکثرشون بعد ها پشیمان می شن
    ۵- ناگفته نمونه که عربها بعد قرنها زندگی سخت و رزم صحرایی جنگ آوران قوی شده بودند که اسلام باعث شد که این پتانسیل عظیم غارت گری با هم جمع شد و متحد بشن ،سربازهای ایرانی دنبال زنده موندن بودند اکثرشون و علی رغم جانفشانی هایی که کردند از عهده عربهای چریک سختی کشده بر نیومدندو این کاملا طبیعه که مانمونش رو در حمله شور.ی به افغانستان دیدیم .
    ۶- در مورد مسلمان شدن مردم شهرها هم باید بگیم که ایران یک کشور حرفه ای بوده به این ترتیب که هر کسی در طبقه خودش فعالیت می کرده که به طبقه بزرگان ،دبیران ،نظامیان و ….. می توان اشاره کرد ،بدیهی که وقتی در طی نزدیک به ۱۰ جنگ بزرگ و کوچک ارتش شکست می خوره دیگه از باقی مردم در شهرها انتظار زیادی نمیشه از پایداری در مقابل اعراب داشت که البته بر طبق متون تاریخی مردم در بسیاری از شهرها در حدود ۱۰۰ سال مقاومت می کنند و ازپذیرش سلطه اعراب و اسلام سر باز می زنند بر طبق متون تاریخی
    ۷- طبیعی که عده ای در هر کشوری بخوان در مواقع بحرانی و فوق بحرانی مثل وضعیت ایران در هنگام حمله اعراب به کشورشون خیانت کنند،ولی این دلیل نمی ما این قضیه رو به همه افراد یک کشور ارتباط بدیم ،مثلا در فرانسه اشغال جنگ دوم مارشال پتن به هیتلر کمک و ابراز وفاداری می کنه و حکومت فرانسه رو با کمک یه عده فرانسوی تشکیل می ده که به هیتلر وفادار بودند،ایا واقعا همه فرانسوی ها به هیتلر علاقه داشتن و ایدولوژی اون رو قبول نکردن ؟!!چرا مردم فرانسه بعد از شکست ارتش و اشغال شهر به شهر در مقابل نازی ها واینستادن ؟در صورتی که می دونیم مردم فرانسه از نازی ها متنفر بودند ،فقط تاب مقابله با نازی ها رو نداشتن ،اگه مبارزه می کردند شاید قتل عام می شدند !حالا بریم به ایران باستان ما میبینم در تاریخ که ایرانیان باستان حتی بعد از فروپاشی ارتش حرفه ای شون هم در مقابل عربها ایستادگی کردن که به قیمت نابودی بعضی از شهرها و خاندانهای اصیل ایرانی تموم شد.
    ۸- متاسفانه ما هیچ سندی از ایرانیان چند دهه بعد از حمله اعراب و یا حتی اواخر عصر ساسانی از مقابله شون با مسلمونا از زبان خودشون نداریم و اگه اطلاعاتی داریم بعد از ۲۰۰ ساله که اونم توسط مسلمونا زاده و یا عربیزه شدگان ایرانی داریم که همونم دلایل کافی و معتبری رو راجع به وحشیگری و ستم اعراب و پایداری ایرانیها در مقابلشون رو ارائه می کنه ،مثلا شهرهایی مثل و مهران اردشیر ،بهمن اردشیر ،تیسپون و … از همه مهمتر استخر توسط اعراب بطور کلی نابود می شه و همه ساکنینش قیل عام می شن که متاسفانه همه خاندانهای اصیل ایرانی و به همراه مدارک ونوشته های معتر تاریخی از ساسانیان که خودشون نوشته بودند به همراه اونا نابود می شه ،همونطور که در بالا گفتم هر قشر در طبقه خودش فعالیت می کرد که مسملما وقتی طبقه دییر و بزرگان نابود شدند کلیه هنر و نوشته های تاریخی و…. هم به همراه اونا نابود می شه که نمونه کوچکی از بازمونده های این فرهنگ عظیم رو پارسیان هند در ۱۹۲۱ درباره قوانین اداری دبیری ایران عصر ساسانی می بینیم .
    ۹-در طول ۶۰۰ سال تا حمله مغول خیلی از مردم اصیل ایرانی توسط اقوام گوناگون متجاوز کشته می شن و ترکیب جمعیتی که ما الان در ایران داریم کاملا با اون ترکیب جمعیتی ایران باستان فرق داره و مسلما نمشه از فرزندان کسانی که به ایران در ۱۴۰۰ سال پیش و یا بعد از اون که در ایران موندن وفارسی یاد گرفتن نمی شه انتظار داشت که از حمله مسلمونا به ایران دفاع نکنند .به هر حا خصوصیات ژنتیکی به ارث می رسه .
    ۱۰- این پشرفت علمی سده های اول اسلامی که می گن از دین اسلامه چرا تا ۱۵۰ سال بعد از ورود اسلام به ایران شروع می شه ؟ آیا به راستی این نهضتی نبوده که توسط خسرو انوشیروان و با تاسیس اولین دانشگاه دنیا شروع شده که بعد از حمله اعراب به ایران و با شروع استیلای اسلام ۱ به دست فراموشی سپرده می شه و با شروع استیلای اسلام ۲ و فراموشی اسلام ۱ (رجوع شود به سلسله مقالات قرآن محمدی اکبر گنجی که اثبات می کنه در قران اگه از علم یاد شده قفط علم فقه و سایر علوم مانند موسیقی و هنرو…. رو حرام می دونه )دوباره شروع به رشد می کنه ؟چرا اکثر دانشمندها قرون اولیه اسلامی توسط متعصبان مذهبی طرد و یا کشته شدند؟

    [پاسخ]

    فرشید پاسخ در تاريخ شهریور ۷ام, ۱۳۹۰ ۷:۳۱ ق.ظ:

    آرش گرامی‌، درود بر شما
    خوشحالم که مطلب مورد توجه بوده است…بی‌ شک فقط عوامل ایدئولوژیک موثره نبوده است و من نیز با بسیاری از دلایلی که بر شمردید موافقم. اما آنرا مهمترین دلیل میدانم که تا کنون کمتر مورد بحث بوده که خواستم بیشتر مورد نظر قرار بگیرد…خوشحال خواهم شد که به مطالب دیگری در این تارنگار ملاحظه کنید:
    http://www.farshidh.blogspot.com

    [پاسخ]

    فرشید پاسخ در تاريخ شهریور ۷ام, ۱۳۹۰ ۷:۴۲ ق.ظ:

    آرش گرامی‌، درود بر شما
    خوشحالم که مطلب مورد توجه بوده است…بی‌ شک فقط عوامل ایدئولوژیک موثره نبوده است و من نیز با بسیاری از دلایلی که بر شمردید موافقم. اما آنرا مهمترین دلیل میدانم که تا کنون کمتر مورد بحث بوده که خواستم بیشتر مورد نظر قرار بگیرد…خوشحال خواهم شد که مطالب دیگری را در این تارنگار ملاحظه کنید:
    http://farshidh.blogspot.com

    [پاسخ]

    پاسخ
  • مهر ۱, ۱۳۸۹ در۱۱:۲۰ ب.ظ
    پیوندیکتا

    با سلام … واقعا مطالب سنگینی در اینجا گذاشته شده ! من که خودم دیگه مخم نمیکشید!!! به عقیده من حقیقت سقوط ایران ساسانی چیزی مرکب از دو مطلبیه که یکیش متن اصلی بود و دیگری رو یکی از نظر دهندگان گذاشته اند . هرکدام از این دو مطلب حقایقی در خود دارند مثلا مطلب اصلی درباره نقش جغرافیای ایران در این پیشامدها حرف زده که به نظر من صحیح میاد … از طرفی من تمام اونها رو هم نمیپذیرم … یعنی قانع نمیشم چون بعضی از دلایل مطرح شده خلاف نظر من هستند . مثلا من نمیتونم قبول کنم که این دو حکومت اشکانی و ساسانی اصلا نفعی برای مردم نداشته اند در حالیکه فرهنگ ملی ایران در این هزار سال پادشاهی دو سلسله ترقی کرد و به درجه بالایی از شکوه رسید وگرنه این فرهنگ چطور به وجود میومده؟ … تمدن درخشان اسلامی همراه با تمام دانشمندانش زمانی به وجود آمد که فرهنگ ایران ساسانی رو به دست آورد و همچنین رونق اقتصاد ایران و ثروتش که اعراب را اون اندازه توانگر کرد رو نمیشود از یاد برد .این برای من عجیبه که ایرانی از شکست خود در مقابل عرب خشمگین نشده چون کوششهای استقلال گونه قرون بعد خلاف اون رو میگه . اعراب تمام ایران رو به سادگی به دست نیاوردند مثل طبرستان که مردمش خیلی ایستادگی کردند. ایران اواخر ساسانی درست از نداشتن چیزهایی رنج میکشید که اعراب تازه مسلمان به داشتنش افتخار میکردند :یک ایدئولوژی قوی . وجود دین و آئین های گوناگون و ساختار بسته و پر از مشکل جامعه ساسانی همراه با نفوذ موبدان در کوچکترین جزئیات زندگی مردم در عین داشتن ارتش قوی نتوانست ایران رو نجات بده و این حادثه شوم (از این نظر که استقللال کشور از بین رفت) اتفاق افتاد .از دلایل دیگر هم کوچک شمردن حریف از نظر ایرانیها بود. پس از شکست هم تنها تحفه ای که ایرانیها از اعراب به دست آوردند و مهمترین هم بود دین اسلام بود که تا حدودی تونست خلا دین واحد و متحد کننده رو جبران کنه و ایران به کمک اون دوباره استقلال خودش رو با بازسازی کردن اندیشه هایش به دست آورد . این حقیقت جالبیه که خلفا از گرویدن ایرانیان به اسلام عصبانی میشده اند چون جزیه فراوانی رو از دست میداده اند … پس غالب ایرانیان با شمشیر مسلمون نشده اند ! در کل از این مطالب راضی هستم . خوانندگان عزیز یه حقیقتی که وجود داره اینه که ما تنها در صورت رفتن به خود اون زمان میتونیم از اصل حوادث آنزمان آگاه بشیم که این غیر ممکنه ! فقط از نگرشهای افراط و تفریطی بپرهیزید !!! با تشکر از شما

    [پاسخ]

    پاسخ
  • مهر ۳, ۱۳۸۹ در۴:۴۳ ب.ظ
    پیوندیکتا

    به این سوال پاسخ بدید : از یه طرف اصلاحات انوشیروان ظاهری و سطحی خوانده شده از یک طرف این اصلاحات از بیخ و بن جامعه رو تغییر داده ؟!!! تکلیف رو معین کنید بلاخره این چه اصلاحاتی بوده ؟ سطحی یا عمقی ؟ … مناسب اینه که این اصلاحات رو یک اقدامات بزرگ و عمیق اجتماعی – اقتصادی بخونیم . با تشکر

    [پاسخ]

    پاسخ
  • مهر ۱۴, ۱۳۸۹ در۱۲:۲۰ ق.ظ
    پیوندیکتا

    بالاخره تکلیف مشخص نشد

    ساسانیان ایرانی بودند یا یونانی؟

    اگر ایرانی بودند چرا بر روی سکه های شان به خط یونانی می نوشتند؟

    اگر ایرانی بودند را نام فرزندان شان یونانی بوده؟

    (مانند تئوفوبوس که به بیزانطه یا بیزانس گریخته بود)

    باید توضیح دهند که چرا سلسله هخامنشی سقوط کرد؟

    نقش یهودیان در این موضوع جچه بود؟

    چرا یهودیان با یونانیان توطئه کردند و موجبات شکست خشایارشا را فراهم نمودند؟

    چرا؟

    چرا؟

    و باز هم چرا؟

    [پاسخ]

    میلاد پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۸۹ ۴:۱۱ ب.ظ:

    سلام
    در روی سکه های ساسانی تا جایی که من میدونم به پهلوی نوشته شده و اسامی ساسانیان هم تقریبا همشون ایرانیه و اون اسمی که شما گفتی من تا حالا ندیده ام (شاید من اشتباه میکنم…خدا عالمه)! بعد اینکه هخامنشیان چرا سقوط کردند بحث پیچیده ایست :از گوناگونی اقوام و ملل مختلف که وفاداری زیادی به حکومت نداشتند (مثل یونانیها و مصریها) و همچنین تاکتیکهای نظامی درخشان اسکندر و بعضی اشتباهات داریوش سوم مثل گریختن از مقابل مقدونیها و گوش نکردن به نصایح ممنون یونانی (مشاور نظامی اش) و مناسب نبودن پوشش سربازان ایرانی در مقابل یونانیان و هماهنگ نبودن افراد ارتش ایران تا بسیاری قدرت طلبیها در دربار و اشراف پارسی و مادی که برای اثباتش میتوان به ترور شدن بیشتر شاهنشاهان هخامنشی اشاره کرد . بعد این موضوع که یهودیها !!! با یونانیها توطئه کردند تا هخامنشیها شکست بخورند خوب راستش من تا حالا این داستان رو نشنیده بودم !!! ولی خوب چراهای زیادی در تاریخ ایران هست اما این جور چراها رو که مطرح کردید من نشنیده بودم .
    با تشکر

    [پاسخ]

    آرتمیس پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۸۹ ۸:۵۱ ب.ظ:

    داستانی که نشنیدید به نظر واقعی نمیاد!

    مهمترین عامل سقوط هخامنشی ها، بدون شک و تردید وحدت بود.

    [پاسخ]

    میلاد پاسخ در تاريخ مهر ۲۲ام, ۱۳۸۹ ۴:۵۷ ب.ظ:

    سلام
    حرفت درسته .
    با تشکر

    [پاسخ]

    آرتمیس پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۸۹ ۸:۴۱ ب.ظ:

    منظور ناهید خانم رو من نمی فهمم. ایا جرمه که کتیبه یا جمله ای یونانی نوشتن؟
    بنابراین مجرمان نخستین هخامنشیان هستند که به ایلامی و آرامی نیز می نوشتند.

    اگه کسی ایرانی باشه ولی یونانی بنویسه جرمه ؟ بنابراین هخامنشیان ایرانی نبودند! (پس کی ایرانی بوده؟) – بسیاری از ایرانی های امروز نیز، نام و لقب هایی نه از فرهنگ خودی، که بیگانه دارند. هرگز هم این روال قطع نخواهد شد، این طبیعت است.
    طی همین مهاجرت ها، زندگی و تاریخ معنا دارد.

    تو نقدهایی بدون داشتن راه حل می کنی. این درست نیس – جواب روشن میخوای؟ این چطور ممکنه وقتی این بخش از تاریخ تا حدودی تاریک هستش؟

    [پاسخ]

    پاسخ
  • بهمن ۱۳, ۱۳۸۹ در۷:۵۸ ب.ظ
    پیوندیکتا

    با سلام
    خدمت آقای فرشید عرض کنم اگه واقعا دنبال واقیت هستی تعصب رو بذار کنار و به دیدگاه جدید استاد پورپیرار که خلاصه اونو برات از سایت wwww.naria.ir برداشتم توجه کن
    اساس نظریات جدید تاریخی آقای ناصر پورپیرار درباره‌ی تاریخ و فرهنگ شرق میانه، در دوره‌ی ما قبل و ما بعد اسلام، بر افشای مطلب به عمد پنهان نگاه داشته شده‌ی قتل عام پوریم و تبعات حاصل از آن قرار دارد. بر اساس این نظریات آن نسل‌کشی برنامه ریزی شده، موجب انهدام کامل تمدن و تجمع مردم ممتاز شرق میانه تا حد امحاء کامل حیات انسانی در حوزه‌ای وسیع شده است که در زیر به فشرده کاملی از آن اشاره می‌شود و مشروح مطالب و مستندات آن را می‌توانید در بخش «آثار، نوشته‌ها و کتاب‌های آقای پورپیرار» بیابید.

    ۱٫ منطقه‌ی شرق میانه، شامل محدوده‌ی تقریبی شام تا ایران، حداقل ۷ هزار سال تاریخ و قدمت متمدنانه دارد.

    ۲٫ بنی اسراییل پس از خروج از مصر، در جست و جوی مکان استقرار، به جای آماده سازی زمینه‌های همزیستی مسالمت آمیز، به سبب نژاد و قوم‌پرستی ویژه‌ی یهود، با مقابله‌ی نظامی با بومیان منطقه، چنان‌که شرح‌هایی از آن درگیری‌های سبعانه در تورات نیز آمده است، موجب ایجاد نفرت از آن قوم در میان مردم شرق میانه شده است.

    ۳٫ سرانجام این تجاوزات متعدد یهود به فلسطینیان و عاموریان و آرامیان و غیره، که اوج آن در تحرکات نظامی زمان حضرت داود دیده می‌شود و شاید هم به تقاضای مردم مغلوب خون‌ریزی‌های وحشیانه‌ی یهود شده است، دو امپراتوری قدرتمند آشور و بابل، چندین بار اورشلیم را مورد تهدید و تخریب قرار دادند و در نهایت، موجب انهدام کامل اورشلیم به وسیله‌ی بخت النصر پادشاه بابل و انتقال اسیران و ثروت یهود به بابل شد.

    ۴٫ رابی‌ها و سران کنیسه، سال‌ها پس از این شکست کامل، برای آزاد کردن اسیران بلند پایه و سرمایه‌ی کنیسه از اسارت بابل، چنان‌که در تورات به جزییات تشریح شده، موفق به جلب همکاری و موافقت سر کرده‌ی یک قوم وحشی ساکن شمال کوه‌های قفقاز، به نام کورش شدند تا با حمله به بابل موجب رهایی آن اسیران و ثروت یهود شود. همکاری داخلی ستون پنجم و حمایت و هدایت‌های همه جانبه‌ی یهود به اضافه اعمال وحشیانه‌ترین خشونت‌ها، سرانجام موجب پیروزی نهایی کورش در جنگ با بابلیان و سقوط آن تمدن و فرهنگ فوق عالی منطقه‌ی ما شد. در مقابل نیز، به پاس تقدیر از کورش، علاوه بر پاداش‌های مادی فراوان، عنوان «مسیح» نیز، مشرکانه و بدون اذن الهی، به او بخشیده می‌شود و این موضوع، در تورات‌های یک قرن پیش، به وضوح ثبت شده است. اما در میان امت اسلامی و به دلیل ایمان مسلمانان به عیسی ابن مریم به عنوان مسیح واقعی و پیامبر الهی، چنان‌چه در قرآن نیز مندرج است، آنوسیان به خدمت گرفته شدند تا به جای عنوان مسیح، عنوان ذوالقرنین را به مزدور نابودکننده‌ی مادر شهرهای جهان یعنی بابل ببخشند که پیامبری فاقد پیروان و تا حدی ناشناخته بود تا قداست و احترام یهود به کورش جنایت‌کار، به نوعی، به امت اسلامی نیز تسری داده شود.

    ۵٫ مبارزه‌ی متحدانه‌ی اقوام سراسر منطقه در حمایت از بقایای در حال مقاومت بابلیان، موجب یک سلسله ستیزه‌های پیاپی میان نیزه داران هخامنشی و اقوام متعددی در شرق میانه شد که شرح نسبتا مفصلی از آن، در کتیبه‌ی داریوشی بیستون مسطور است. تجربه این ستیز، سرانجام به بومیان این خطه آموخت که عدم توفیق نظامی آنان در مقابله با آدم‌کشان هخامنشی، وجود ستون پنجم مخفی یهودیان در میان بومیان شرق میانه است، نقشی که هنوز هم با همان سبک، به وسیله‌ی آنوسییان رخنه کرده در میان مسلمین انجام می‌شود. به همین دلیل، چنان‌که باز هم در تورات نیز مضبوط است، مردم منطقه تصمیم می‌گیرند که ابتدا یهودیان جا خوش کرده در میان خویش را، در روزی معین و در تمام نقاط، قتل عام کنند.

    ۶٫ تورات می‌نویسد که رهبران یهود، از طریق همان ستون پنجم خویش، از این نیت مردم منطقه با خبر می‌شوند و تصمیم به عکس‌العملی پیش‌دستانه و قتل‌عام عمومی دشمنان خود می‌گیرند. این اقدام، چنان که اسناد متعدد مختلف و نیز متن کتاب استر تورات، آن را تایید می‌کنند، منجر به چنان کشتار وسیعی می‌شود که تاریخ یهود، از آن روز، به نام روز مقابله‌ی پوریم یاد می‌کند و همه ساله، اقدام به آن را جشن می‌گیرد.

    ۷٫ حاصل این کشتار و نسل کشی کامل، موجب پیدایش دوران طولانی بیش از ۲۰۰۰ هزار ساله سکوت تمدنی و تولیدی در ایران (و ۱۲۰۰ ساله در سراسر منطقه‌ی شرق میانه) می‌شود و تنها محرک و موجب حرکت دوباره اجتماعی در بین النهرین نیز، از پس طلوع اسلام آغاز می‌شود. بنا بر اسناد باستان‌شناختی ایران در این فاصله‌ی دراز، به جز یک دوران مهاجرت یونانیان به ایران، پس از شکست از رومیان، به سبب فقدان عامل انسانی و زیر بناهای اجتماعی، کوچک‌ترین علامتی از حضور اقتصادی و سیاسی و فرهنگی از خود نشان نداده است که بخشی از اسناد این فقدان حیات انسانی، در «بررسی اسناد و ادله رخداد پلید پوریم» ذکر شده است.

    ۸٫ پس از طلوع اسلام که عامل ایجاد تحرک تدریجی حیات متمرکز در شرق میانه بود، به ایران نیز نیروهایی به صورت مهاجر از اطراف مرزهای‌بیرونی، وارد می‌شوند و زیستگاه‌هایی عمدتا با حالت دفاعی که ناشی از هراس آنان در برخورد با بقایای سوخته و تخریب شده‌ی تجمعات بومی و منهدم شده پیش از حادثه پوریم بود، در قلاعی بر بلندی‌ها ساکن شده‌اند. مردم کنونی خطه‌ی ایران، دنباله‌ی این مهاجران‌اند که در دوران پس از اسلام و در سایه‌ی حیات و حمایت اسلامی، به تدریج وارد این کشور شده‌اند.

    ۹٫ یهودیان، با هدف پنهان نگاه داشتن ارتکاب به آن قتل عام وسیع، در دوران جدید، برای ایران تهی از سکنه، تاریخ‌های جاعلانه متعدد نوشته و در آن‌ها، جاعلانه کوشیده‌اند که سراسر دوران تاریخی ایران را مملو از جوشش حیات و نمایه‌های پیشرفت اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و … نمایش دهند.

    ۱۰٫ حاصل این اقدام برنامه‌ریزی و دوران‌بندی شده آنان و نیز به سبب بی‌خبری ناشی از جدید الورود بودن اقوام مهاجر، منجر به اوضاع کنونی شده است که مردم ایران در حال حاضر کم‌ترین اطلاع درستی از حقایق تاریخی و فرهنگی خویش ندارند و در میان مردابی از دروغ‌های یهود ساخته دست و پا می‌زنند. مجموعه تلاش‌های نوشتاری آقای پورپیرار که به هزاران صفحه مطالب منتشر شده به صورت کتاب و مقالات وبلاگی و مصاحبه‌ها سر می‌زند، در کار اثبات این نادرستی‌ها در تاریخ ایران است که یکی از موثرترین اقدامات ایشان در این راه، همکاری در تولید یک مستند بسیار ارزنده با همکاری گروهی از دانشجویان مستند ساز به سرپرستی استاد مجتبی غفوری از تخت‌جمشید است که موجب بیداری و تحسین عمومی شده است.

    ۲٫ پوریم چیست ؟

    لغت پوریم، واژه‌ای عبری و به معنی قرعه‌کشی است.

    ۳٫ پس از قتل عام پوریم تجمع دوباره اجتماعی در ایران چه گونه و از چه زمان شکل گرفت؟

    در فاصله میان رخ‌داد پوریم، که هستی و حیات سی ملت و قوم پیشرفته در ایران را، که فهرست نام آنان در کتیبه‌ی بیستونی داریوش آمده است، به طور کامل متوقف کرد، تا طلوع اسلام، جز آثار بسیار اندک ولی مطمئنی از حضور یونانیان، که پس از شکست از رم و سوخته شدن آتن، قریب پنج قرن در این سرزمین به صورت مهاجر زیسته و به دنبال آزاد شدن سرزمین‌شان، به یونان باز گشته‌اند. هیچ گونه نشانه‌ای از حضور انسان و علامتی از تجمع و تمدن در هیچ مقیاسی در ایران پس از پوریم از نظر باستان‌شناسی دیده نشده است و بدون کم‌ترین تردیدی می‌توان مدعی شد که ساکنان و بومیان کهن ایران که در کوششی پنج هزار ساله، تمدن و تفکر و تولید را در این قسمت جهان پایه گذارده بودند، در نسل‌کشی کامل پوریم به کلی و کاملا نابود شده‌اند.
    نخستین آثار حیات دوباره در ایران، تنها در دوران پس از اسلام و به صورت زندگانی در قلاع دیده شده است، که تاکنون نتوانسته‌ایم از ساکنان آن، نشانه‌های قومی و آیینی و تولیدی بیابیم و از آن که در ایران پس از اسلام، به مدت دراز یک هزار سال، جز همین قلعه‌ها، علامت قابل اعتنای دیگری از تجمع متمدنانه و مظاهر اجتماعی دیده نشده، می‌توان پذیرفت که بقایای بر زمین مانده آثار آن قتل عام و فزونی بیش از حد مراکز تخریب و سوخته شده، نخستین مهاجران به ایران پس از طلوع اسلام را به پناه گرفتن در مکان‌های بلند و گزینش زندگانی مدافعانه ناگزیر کرده است.
    تصاویر کنونی از تجمع اقوام گوناگون در حواشی اطراف و در درون مرزهای کنونی ایران و نیز فاصله بسیار بلند جغرافیایی و مظاهر زیستی میان ساکنان ایران کنونی، نشان می‌دهد که این مردم، پس از اسلام و بدون برقراری پیوندهای تاریخی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، در حواشی باریکی از نوارهای مرزی ایران، با هویتی کاملا وابسته به ملت‌های اطراف، کلنی‌هایی را بر بلندی‌ها پایه‌گذارده و حتی تاکنون از شناخت حقوق رسمی یکدیگر و برقراری روابط اجتماعی گسترده بازمانده‌اند و این خود کاملا و به صورتی قانع کننده اعلام می‌کند که روابط بومی و ملی و منطقه ای ساکنان کهن ایران، در ماجرای پوریم، کاملا به پایان رسیده و مقطوع شده است.
    برای آشنایی بیش تر با مبانی این منظره از تجدید حیات اجتماعی دوباره در ایران، مطالعه چند یادداشت نخست از مجموعه نوشته‌های تحت عنوان «ایران شناسی بدون دروغ» در وبلاگ ناریا بسیار یاری‌دهنده و روشن‌گر است.

    در واقع، قلعه نشینی، اولین نشانه‌ی آغاز حیات انسانی در منطقه‌ی ایران کنونی است که از زمان طلوع اسلام تا زمانی که به نام صفویه می‌شناسیم، برقرار بوده که موضوع صفویه، خود به بحث مستقل دیگری نیازمند است.
    ۴٫ اشکانیان

    چنان چه در بند هفتم ۱٫ رئوس مطالب جدید و خلاصه نظریات آقای پورپیرار چیست ؟ نیز ذکر شد ، در دوران توقف حیات آدمی پس از پوریم در محدوده ایران و شرق میانه، پس از حمله روم به یونان و نابودی و به آتش کشیده شدن آتن ، بقایای اشراف و نظامیان و کاهنان هلنیست و وابستگان حکومتی، به قصد محافظت از خویش و ادامه دادن فرهنگ یونان، به سمت شرق کوچیدند، که در بخش عمده ای از مصر و بین النهرین، دولت های سلوکی پس از اسکندر حکومت می کردند. این مهاجران و احتمالا با راه نمایی سلوکیان، از مسیر بابل به جنوب ایران و غرب ایران، کرمانشاه و خوزستان و منطقه ی فارس وارد شدند و به تدریج مراکز عمده ای از کلنی های مهاجرتی خویش را سازمان دادند. آن ها اندک اندک بناهای سکونتی و عبادی خویش را در مقیاس نیازهای هر کلنی بالا بردند، سکه زدند و با آزادی کامل، ایران بدون سکنه را به نمایشگاهی از عناصر فرهنگ هلنی بدل کردند و این جا و آن جا، تابلوهای سنگی نقش برجسته ی بسیاری از حضور تاریخی موقت خود به نمایش گذاردند. در تمام این نقوش سنگی بر جای مانده، مظاهر کامل یونانی، حتی در صحنه های مسابقات ورزشی و ابزار آلات رویارویی میدانی قابل تشخیص است چنان که سکه های این مهاجران، به خوبی از هویت آنان خبر می دهد. بر صدر تمام این سکه ها، عبارت “ارشکوس” دیده می شود که به معنای “حکومت در تبعید” است و در ذیل آن ها، شعار “زنده باد یونان” دیده می شود. تاریخ گذاری این سکه ها به طور کامل یونانی است و از مبداء درگذشت اسکندر آغاز می شود، بر پشت آن ها، تصاویر و اسامی خدایان هلنی حک شده و القاب حاکمان هر محل، دارای معانی بس روشنگری از وابستگی آن ها به سیاست و فرهنگ و هلنیسم یونان است که فهرستی از آن را در زیر ملاحظه می کنید:

    لغات منقور بر مسکوکات ارشکوسیان ۱ردیف اصل کلمه تلفظ به حروف فارسی معناء
    ۱ Αρσακον / Αρσακου آرزاکون / آرزاکو ارشکوسیان ( = حاکمین مؤسس ، حاکمین ایالتی )
    ۲ Αιφιλελληνοσ آی فیله لنوز مؤکداً یونان دوست ، دوستدار متعصب هلنیسم یا یونان
    ۳ Αοιυνιυ آی اونیو / آئوایونیو شیفتۀ یونان ، از تخمۀ یونانیان شرقی ، بسیار دوراندیش
    ۴ Αρσακονφιλον آرزاکون فیلون دوستدار مهاجران ، دوستدار ارشکوسیان ، دوستدار گروه
    ۵ Αρτε آرته راهگشا
    ۶ Αυτοκρατορ / Αυτοκρατοροσ اتوکراتور / اتوکراتوروز مستقل ، خودمختار ، مطلق العنان ، خواهانِ نظم کامل
    ۷ Βασιλ بازیل سلطان ، حکمران ، پادشاه ، والامقام
    ۸ Βασιλεωσ بازیلیوس سلطان ، حکمران ، پادشاه ، والامقام
    ۹ Βασιλεωσ αρσακον بازیلیوس آرزاکون پادشاهی از ارشکوسیان
    ۱۰ Βασιλεωσ βασιλεων بازیلیوس بازیلیون شاه شاهان ، حکمرانی که سِمَت قضاوت هم داشته باشد
    ۱۱ Βουλησσκτ بوله زاکت مدیر ، دانشمند ، عضو مجلس ایالتی یونان ( بول )
    ۱۲ Γωτερσηχ گوتِرزون گوشه گیر
    ۱۳ Δικαιον / Δικαιου / Δκαιον دیکائیون / دیکائیو / دکائیون عادل ، دادگر ، منصف ، فکور ، قاضی ، دادرس ، مجری قانون
    ۱۴ Εκλιφιλελλ اکای فیلل دوستدارِ سر از پا نشناختۀ یونان
    ۱۵ Εληνοσ هله نوز ستایندۀ هلنیسم یا یونان
    ۱۶ Ενεργετον انرگتون نیرومند ، پرتحرک ، گشاده دست ، صاحب انرژی و قدرت زیاد
    ۱۷ Ενσηβονσ انسه بونس خداترس ، بنیان شناس
    ۱۸ Επικαλουμενου اپیکالومنو صاحب رسالت خدائی ، صاحب رسالت مردمی
    ۱۹ Επιφανονσ اپی فانونز بدون ابهام ، صریح
    ۲۰ Επιφανουσ اپی فانوز نامی ، نامدار ، مشهور
    ۲۱ Εφειγενον افه ژنن در نهایت خردمندی
    ۲۲ Θεοπατοροσ / Θεουευπατοροσ زئوپاتوروس / زئوئیوپاتوروس زادۀ زئوس ( = خدای یونانیان ) ، فرزند خدا ، خداپدر
    ۲۳ Θεου زئو / زئوی احتمالاً حالتی از نام زئوس
    ۲۴ Θεπατιι زپاتی عادل
    ۲۵ Καικτιστον کای کتیزتون سردار سازندگی
    ۲۶ Καιφιλελλην کای فیلن دوستدار ابدی و مؤکد هلنیسم یا یونان
    ۲۷ Κεπιφανουσ کپی فانوز همیشه مشهور ، نامدار ابدی ، حاکم خوش خُلق
    ۲۸ Μεγαλον / Μεγαλου مگالون / مگالو بزرگ ، کبیر ، دارای روح بلند
    ۲۹ Νεικησασ نیکه زاز کُشنده [ ؟ ] ، معتکف نیکه ( = خدای پیروزی یونانیان ) [ ؟ ]
    ۳۰ Νικατοροσ نیکه توروز / نیکه توروس نظرکرده یا مورد عنایت نیکه ، مرید نیکه
    ۳۱ Νικηφορον / Νικηφορου نیکه فرون / نیکه فرو پیروزمند ، فاتح
    ۳۲ Παν پان جاویدان
    ۳۳ Παν Ι Παν پان ای پان جاویدِ جاویدان
    ۳۴ Πανδλδ پاندلد مهمان نواز
    ۳۵ Πδινλιουσ پدین لیوز مربی
    ۳۶ Σελευκεων زلئوکون احتمالاً اشاره ای است به سلوکیه
    ۳۷ Σκνοηα ( = Εκνοηα ) اکه نوه غیر قابل درک ، دست نیافتنی
    ۳۸ Σωτηροσ زئوتروز نجات بخش ، ناجی
    ۳۹ Τιγρ / Τιγρει تیگر / تیگری احتمالاً به معنای دجله
    ۴۰ Φιλαδελφον فیلادلفون دوستدار برادر ، دوستدار نزدیکان
    ۴۱ Φιλε / Φιλελλ فیله / فیلل دوستدار
    ۴۲ Φιλελληνοσ فیله لنوز / فیله هلنوس دلباختۀ یونان ، دوستدار یونان ، معتقد یا تابع هلنیسم
    ۴۳ Φιλοπατοροσ فیلو پاتوروز دوستدار پدر
    ۴۴ Φιλορωμαιον / Φιλορωμαιο فیلو رومائیون / فیلو رومائیو لاتین دوست ، دوستدار روم
    ۴۵ Φιλοωμαιον فیله مائیون عظمت طلب
    ۴۶ Αρταβανον / Αρταβανοσ آرتابانون / آرتابانوس اسم خاص . تلفظ یونانی نام « اردوان » ، پادشاه اشکانی ؟!
    ۴۷ Γωταρζον گوتارزون اسم خاص . تلفظ یونانی نام « گودرز » ، پادشاه اشکانی ؟!
    ۴۸ Μιθραδατοσ میثراداتوس اسم خاص . تلفظ یونانی نام « مهرداد » ، پادشاه اشکانی ؟!
    ۴۹ Μουσησ موزهز اسم خاص . نام ملکه ای اشکانی ؟!
    ۵۰ Ολαγασοσ اولوگاسس اسم خاص . تلفظ یونانی نام « بلاش » ، پادشاه اشکانی ؟!
    ۵۱ Ονωνησ ونونز اسم خاص . تلفظ یونانی نام « ونن » ، پادشاه اشکانی ؟!
    ۵۲ Πακοροσ پاکاروس اسم خاص . تلفظ یونانی نام « پاکر » ، پادشاه اشکانی ؟!
    ۵۳ Σαναβαρησ ساناباروس اسم خاص . تلفظ یونانی نام « ساناباروس » ، پادشاه اشکانی ؟!
    ۵۴ Φραατεων فرآتون اسم خاص . تلفظ یونانی نام « فرهاد » ، پادشاه اشکانی ؟!
    ۵۵ Περιτιου پری تیو ژانویه
    ۵۶ Δυστρου دوسترو فوریه
    ۵۷ Ξανδικου ساندیکو مارس
    ۵۸ Αρτεμισιου آرتمیسیو آوریل
    ۵۹ Δαισιου دیاسیو مه
    ۶۰ Πανημου پانه مو ژوئن
    ۶۱ Ολπου آلپو ژوئیه
    ۶۲ Γορπιαιου گورپیائیو اوت
    ۶۳ Υπερβερεταιου اوپرورتائیو سپتامبر
    ۶۴ Διου دیو اکتبر
    ۶۵ Απελλαιου آپه لائیو نوامبر
    ۶۶ Αυδυναιου اودونائیو دسامبر
    ۶۷ Εμβολιμου امبالیمو ماه سیزدهم ( ماه اضافی )

    نخستین سکه های این مهاجران یونانی، هشت سال پس از حریق آتن تاریخ خورده است و آخرین آن ها متعلق به دوره ای است که سربازان روم، یونان را تخلیه می کنند و خود نشان دهنده ی این است که آن مهاجران یونانی ساکن ایران، پس از آزادی وطن خود، به یونان بازگشته اند. مشروح مستدل این مطالب را میتوانید در بخش دوم از مجموعه ی ۱۲ قرن سکوت، به نام اشکانیان بخوانید.

    مسئله ای که ممکن است بوجود آید، این است که چرا به دلیل گستردگی حکومت یونان که شامل ایران و بین النهرین است، آنان قادر به آزاد سازی یونان و سرزمین محبوب خود نبودند؟

    پیداست که اسکندر مقدونی و جانشینان وی، حکومتی کوچک و محدود بوده اند و نیروی مقابله با روم را نداشته اند و صرفا در مناطق پوریم زده که اکنون دیگر خالی از سکنه شده بودند، بدون مزاحمت، پراکنده شده و تنازعی در مقابل نداشته اند زیرا به سبب غیرمسکون بودن ، برای پناه گرفتن و حیات موقت، بسیار مطلوب بوده است. پس از آزادی یونان، تمام مهاجران، علی رغم ۵ قرن اقامت، بازگشت به سرزمین مقدس خود بازگشته اند.
    ۱ ) مآخذ :

    ناصر پورپیرار ، اشکانیان ، صفحات ۲۹۴ – ۲۶۸ .

    ناصر پورپیرار ، ساسانیان ۱ ، صفحات ۳۴ ، ۳۵ ، ۹۸ و ۹۹ .

    حسن پیرنیا ، ایران باستان ، جلد ۳ ، صفحات ۲۶۷۶ و ۲۶۷۷ .

    علی اکبر سرفراز و فریدون آور زمانی ، سکه های ایران از آغاز تا دوران زندیه ، صفحات ۴۳ و ۴۴ .

    http://WWW.Naria.Blogfa.Com/post-371.aspx

    http://WWW.Naria.Blogfa.Com/post-372.aspx

    http://WWW.Naria.Blogfa.Com/post-374.aspx

    http://WWW.Naria.Blogfa.Com/post-376.aspx

    ۷٫ حمله‏ی اسکندر و اعراب و مغول

    اثبات وقوع نسل‏کشی پوریم که از مناظر و با مراجعه به اسناد متعدد و متنوع ممکن است، به گونه‏ای روشن معلوم می‏کند که وسعت آن قتل‏عام، در حدی بوده است که از پس آن آدم‏کشی بی‏منتها، تا قرون طولانی، آثاری از تجمع و تمدن در سرزمین‏های پوریم‏زده، که پیش از آن حادثه، در مرتبه‏ی بسیار ممتازی از تمدن و تولید و درک مکاتب صنعتی و هنری می‏گذرانده‏اند، دیده نشده است.
    بر این اساس، مسلم است که مسلمان عرب، در قرن اول هجری، کم‏ترین انگیزه‏ای برای حمله به ایران خالی از سکنه نداشته است و اگر بنا را بر غارت ایران به وسیله‏ی مسلمانان، بنا بر اقوال تاریخی موجود بگذاریم، لااقل باید نشانه‏هایی از ثروت ملی ایرانیان، به هر صورت ممکن، ارائه دهیم که مطلقا نا ممکن است و حتی اگر همین سکه‏های قلابی عهد ساسانی را نیز در آن زمان رایج بگیریم، باز هم خود نشانه‏ای از فقر مطلق ملی حساب می‏شوند و معلوم می‏کنند که محدودیت دارایی در ایران، در چنان سطحی بوده است که حتی سکه‏ی کوچکی از طلا نیز در ایران پس از پوریم تا عهد قاجار نیافته‏ایم. حقیقت این‏که در هیچ نقطه‏ای از ایران، کم‏ترین نشانه‏ای از امکانات زیر بنایی برای تولید و تجارت و توزیع، از قبیل بازار و کاروان سرا، تا زمان صفویه دیده نشده است و اثری از نیازهای ضروری برای تجمع متمدن نظیر خانه‏های اشرافی و گرمابه و حمام و پل، پدیدار نیست. بنا بر این، برای سرباز مسلمان که رسالت اولیه و مقدم او، ابلاغ آیات قرآن بوده است، چنین سرزمینی که نشانه‏ای از حیات اجتماعی در آن دیده نمی‏شود، جای مناسبی برای فعالیت نظامی به هر شکل و صورتی نبوده است. هم‏چنین بر اساس مستندی که از تخت جمشید با نام «تختگاه هیچ‏کس» ، اثر استاد مجتبی غفوری تهیه شده و از همین سایت نیز قابل Download رایگان و یا ارسال با پست است و مضمون و محتوای آن را نامه‏ی رسمی سازمان نظام مهندسی کشور نیز تایید می‏کند، حتی ساخت قدیم‏ترین بنای تاریخی ایران یعنی تخت جمشید هم، پس از قتل عام پوریم، هرگز به پایان نرسیده و از نظر فنی، قابل آتش زدن نبوده است. چنان‏که در حال حاضر نیز، اندک نشانه‏ای از بقایای آتش‏سوزی در آن نیست. بدین ترتیب، یهودیان که در ماجرای پوریم، تمدن ممتاز شرق میانه را نابود کرده‏اند، با ترفندهای متعدد، عوارض و آثار این تخریب را بر دوش ماجراهای تاریخی رخ‏نداده‏ای چون حمله‏ی اسکندر و اعراب گذارده‏اند. با همین تفسیر و با طرح همین ادله‏ی محکم، طبیعی است که ماجرای حمله‏ی مغول به ایران نیز به بخش دیگری از این سریال دروغ در تاریخ نویسی‏های کنونی برای ایرانیان تبدیل می‏شود؛ زیرا نه فقط تاکنون هیچ سندی دال بر وجود قومی به نام مغول در ایران به دست نیامده، بل در زمان مورد ادعا، هنوز کوچک‏ترین نمایه‏ای از هستی ملی قابل غارت و حتی قابل زیست، در ایران دیده نمی‏شود. بدین ترتیب، تالیف تاریخ‏های کنونی که غالب مولفین آن یهودی‏اند، جز برداشتن بار قتل‏عام پوریم از دوش یهودیان و تقسیم علت ویرانی‏های وسیع حاصل از آن، بر دوش اسکندر و مسلمین و مغول نیست. چنان‏که داستان‏های دیگری در باب آتش زدن کتاب‏ها و کتاب خانه‏ها با توجه به مبحث بنیانی بالا به قصد آلودن تاریخ اسلام و مردم مسلمان، به همت مورخین وابسته به کنیسه و کلیسا تدارک شده است.

    [پاسخ]

    آرش پاسخ در تاريخ مرداد ۳۰ام, ۱۳۹۰ ۴:۲۰ ب.ظ:

    خدا شفات بده
    واقعا راجع این خزئبلات اگه با استادای تاریخی حتی اون ضد ایرانیهاشم بحث کنی از تعجب میمیرند ،تعصب ضد ایرانیتون اینقدر زیاده که کل تاریخ ایران رو زیر سوال می برید ،حرفاتون اینقد بی ارزشو غیر مستنده که اصلا جای بحث نداره !!

    [پاسخ]

    پاسخ
  • بهمن ۱۴, ۱۳۸۹ در۱:۰۳ ب.ظ
    پیوندیکتا

    اثبات وقوع نسل‏کشی پوریم که از مناظر و با مراجعه به اسناد متعدد و متنوع ممکن است، به گونه‏ای روشن معلوم می‏کند که وسعت آن قتل‏عام، در حدی بوده است که از پس آن آدم‏کشی بی‏منتها، تا قرون طولانی، آثاری از تجمع و تمدن در سرزمین‏های پوریم‏زده، که پیش از آن حادثه، در مرتبه‏ی بسیار ممتازی از تمدن و تولید و درک مکاتب صنعتی و هنری می‏گذرانده‏اند، دیده نشده است.
    بر این اساس، مسلم است که مسلمان عرب، در قرن اول هجری، کم‏ترین انگیزه‏ای برای حمله به ایران خالی از سکنه نداشته است و اگر بنا را بر غارت ایران به وسیله‏ی مسلمانان، بنا بر اقوال تاریخی موجود بگذاریم، لااقل باید نشانه‏هایی از ثروت ملی ایرانیان، به هر صورت ممکن، ارائه دهیم که مطلقا نا ممکن است و حتی اگر همین سکه‏های قلابی عهد ساسانی را نیز در آن زمان رایج بگیریم، باز هم خود نشانه‏ای از فقر مطلق ملی حساب می‏شوند و معلوم می‏کنند که محدودیت دارایی در ایران، در چنان سطحی بوده است که حتی سکه‏ی کوچکی از طلا نیز در ایران پس از پوریم تا عهد قاجار نیافته‏ایم. حقیقت این‏که در هیچ نقطه‏ای از ایران، کم‏ترین نشانه‏ای از امکانات زیر بنایی برای تولید و تجارت و توزیع، از قبیل بازار و کاروان سرا، تا زمان صفویه دیده نشده است و اثری از نیازهای ضروری برای تجمع متمدن نظیر خانه‏های اشرافی و گرمابه و حمام و پل، پدیدار نیست. بنا بر این، برای سرباز مسلمان که رسالت اولیه و مقدم او، ابلاغ آیات قرآن بوده است، چنین سرزمینی که نشانه‏ای از حیات اجتماعی در آن دیده نمی‏شود، جای مناسبی برای فعالیت نظامی به هر شکل و صورتی نبوده است. هم‏چنین بر اساس مستندی که از تخت جمشید با نام «تختگاه هیچ‏کس» ، اثر استاد مجتبی غفوری تهیه شده و از همین سایت نیز قابل Download رایگان و یا ارسال با پست است و مضمون و محتوای آن را نامه‏ی رسمی سازمان نظام مهندسی کشور نیز تایید می‏کند، حتی ساخت قدیم‏ترین بنای تاریخی ایران یعنی تخت جمشید هم، پس از قتل عام پوریم، هرگز به پایان نرسیده و از نظر فنی، قابل آتش زدن نبوده است. چنان‏که در حال حاضر نیز، اندک نشانه‏ای از بقایای آتش‏سوزی در آن نیست. بدین ترتیب، یهودیان که در ماجرای پوریم، تمدن ممتاز شرق میانه را نابود کرده‏اند، با ترفندهای متعدد، عوارض و آثار این تخریب را بر دوش ماجراهای تاریخی رخ‏نداده‏ای چون حمله‏ی اسکندر و اعراب گذارده‏اند. با همین تفسیر و با طرح همین ادله‏ی محکم، طبیعی است که ماجرای حمله‏ی مغول به ایران نیز به بخش دیگری از این سریال دروغ در تاریخ نویسی‏های کنونی برای ایرانیان تبدیل می‏شود؛ زیرا نه فقط تاکنون هیچ سندی دال بر وجود قومی به نام مغول در ایران به دست نیامده، بل در زمان مورد ادعا، هنوز کوچک‏ترین نمایه‏ای از هستی ملی قابل غارت و حتی قابل زیست، در ایران دیده نمی‏شود. بدین ترتیب، تالیف تاریخ‏های کنونی که غالب مولفین آن یهودی‏اند، جز برداشتن بار قتل‏عام پوریم از دوش یهودیان و تقسیم علت ویرانی‏های وسیع حاصل از آن، بر دوش اسکندر و مسلمین و مغول نیست. چنان‏که داستان‏های دیگری در باب آتش زدن کتاب‏ها و کتاب خانه‏ها با توجه به مبحث بنیانی بالا به قصد آلودن تاریخ اسلام و مردم مسلمان، به همت مورخین وابسته به کنیسه و کلیسا تدارک شده است.

    [پاسخ]

    پاسخ
  • بهمن ۱۴, ۱۳۸۹ در۱:۱۰ ب.ظ
    پیوندیکتا

    بیش‌ترین کوشش دشمنان اسلام در کار پیوند دادن اندیشه‌ی اسلامی با کارآیی تیغه‌ی شمشیر گذشته است. ابزار دست این دشمنان حیله گر و در موارد بیش‌تری دوستان سهل‌انگار و آسان‌گیر، توسل به آیه های «قتال» در قرآن عظیم است که عمدتا در سوره ی بقره دیده می‌شود.

    اینک در گمان و بیان بسیاری از غیرمسلمانان و نیز مسلمانانی که داستان‌های رسوخ اسلام به‌جهان از مسیر شمشیرکشی‌های سرباز مسلمان عرب را پذیرفته اند، اسلام دین خون‌ریزی، مکافات‌دهی، دست بری، گردن زنی، رجم و تخریب جاهلانه‌ی فرهنگ ماقبل خویش شناخته می‌شود! در این میان، با حیرت بسیار، ناسیونالیسم عرب در القاء چنین باوری به جهان، از همه حریص تر است. آن ها که در حال حاضر از ظهور تزهای جدید تاریخی برای شرق میانه هراسان شده اند و مثلا بدون امپراتوری ساسانیان دیگر قادر به تکرار افسانه‌های فتوح قادسیه و جلولاء و نهاوند نیستند و شمشیر فرضی‌شان را از کار افتاده می بینند، علیه کتاب‌های تاملی در بنیان تاریخ ایران، در منطقه تبلیغ می‌کنند، چنان‌که مراکز دانشگاهی باکو، پایتخت‌آذربایجان، لحظه‌ای از پریشان‌پراکنی درباره‌ی این‌کتاب‌ها کوتاه نمی‌آیند. در راس‌کشورهای عرب، که ورود جدید به مسایل صدر اسلام را غیرضروری، مجرمانه و اندکی آن‌سوتر کافرانّه می‌بینند، صاحب‌نظران رسمی دولت عربستان سعودی نشسته‌اند. برای من این موضع‌گیری آن‌ها چندان هم ساده پندارانه، افسانه پرستانه، بی‌دلیل و غیرقابل فهم نیست. یک کشور اسلامی که در پرچم رسمی‌اش، شعاراصلی و اعتباری اسلام، یعنی «لااله الاالله، محمد رسول الله» را با نمایش تیغه شمشیری در زیر آن تخریب می کند، نوع و ماهیت نگاه‌اش به ‌اسلام قابل درک است و از میان این همه صاحب نظر و روشن فکر عالی جاه مسلمان کسی نیست تا از آن ها بپرسد: میان بیان لا اله الا الله با اشاره به شمشیر چه سنخیت و تناسبی است؟ آیا همین افزودن تیغه‌ی شمشیر بر شعار بنیانی مسلمین، شک رسوخ آن تفکر دست ساخت بیگانکان را در سرزمین کنونی کعبه برنمی‌انگیزد که یک هزاره است هدایت‌های اسلام را با‌ هراس از شمشیر مسلمین درهم می‌آمیزند و تبلیغ می‌کنند؟ ابزاری که امروز با نام تروریسم اسلامی در دست یهودیان می‌گردد و تفکری که به‌کلی ساخته‌ی کرسی‌های تفرقه افکنی و ترس میان مسلمین و میان مسلمان و غیر‌مسلمان است. و نباید از یاد برد که پرچم دار بزرگ تفکر شیعی، یعنی علی ابن ابی طالب را نیز مالک نوع دو ‌دم همین شمشیرهای ساختگی کرده اند، آن هم در حالی که اثبات وجود ساده ‌ترین آلت حرب نیز در صدر اسلام از نظر باستان شناسی ممکن نیست و بار دیگر بگویم که مورخ تنها و تنها بر سند همزمان با دوره‌ی تاریخی آن اعتبار می‌گذارد و تابع هیچ قول و بیان و روایتی نمی‌شود که غالبا با زمان خویش صد ها سال فاصله دارد.

    حقیقت این که نه فقط در قرآن عظیم، چنان که در اندازه ی امکان بازخواهم گفت، اشاره‌ی مستقیمی به جنگ‌های فراوان نیست، بل آن آیات «قتال» نیز غالبا اندازه‌ی مهربانی و تفاهم و تحمل تاثیرگرفته از سفارشات اکید قرآن عظیم را معلوم می‌کند و نشان می‌دهد که مراعات دیگران و پرهیز از کین‌توزی و مقابله به‌مثل تا آن جا از سوی پیامبر بزرگوار توصیه و تبلیغ می‌شده، که حتی اقدام به دفاع شخصی نیز پیشاپیش نیازمند صدور اجازه و مجوزی از سوی قرآن بوده است.

    «و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا ان الله لا یحب المعتدین. و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم و الفتنه اشد من القتل و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام حتی یقاتلوکم فیه فان قاتلوکم فاقتلوهم کذلک جزاء الکافرین. فان انتهوا فان الله غفور رحیم و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه و یکون الدین الله فان انتوا فلا عدوان الا علی الظالمین. الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم و اتقوا الله و اعلموا ان الله مع المتقین و انفقوا فی سبیل الله و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه و احسنوا ان الله یحب المحسنین. آن که قصد فتنه‌گری، قتل و نفی شما را دارد، بکشید و نفی کنید، هر‌کجا که باشد، مشروط بر این که در راه خدا و بدون زیاده روی انجام شود، که خداوند زیاده روی را نمی پسندد. در کنار مسجدالحرام کسی را نکشید مگر این که در همان محل قصد قتل شما را داشته باشند و اگر آن ها حرمت ماه های حرام را نگه نداشته‌اند شما هم نگه ندارید. این مقابله تا مرحله ای است که آن‌ها از فتنه افروزی دست بدارند، آن‌گاه شما نیز دست بدارید. برای استقرار دین خدا، فقط به آن اندازه مجاز به مقابله اید که به شما ستم می‌شود. از خدا پروا کنید و پرهیزکاری را از یاد نبرید. تمام این مراتب باید در راه و برای دین خدا باشد، نباید خود را در معرض مهلکه قرار دهید و فراموش نکنید که خداوند نیکوکاران را دوست دارد». (بقره، آیات ۱۹۰ تا۱۹۵ )

    چکیده و روح این فرامین فقط به شرایط مقابله به مثل و دفاع از خویش باز می گردد، که با قید احتیاط‌های لازم، و چند اما و اگر، در قرآن عظیم می گذرد. معلوم است عمل به این دستورات نمی تواند شامل حوادثی شود که در آشفتگی یک جنگ رسمی بزرگ و عمومی می‌گذرد. در جنگ رعایت انصاف میسر نیست و نمی‌توان ملاحظه کرد و منتظر بود تا دشمن ضربه را وارد کند تا برابر دستورات درخشان این آیه‌ها به همان میزان تلافی شود. در جنگ رعایت و پرهیز از زیاده روی معنا نمی گیرد و بل‌ مرسوم و واجب است هر‌چه بیش‌تر، حتی اگر خالی هم بر صورت شما ننشانده باشند، دشمن بکشید. تمام این آموزه های عالی، با شروط لازم، فقط اجازه‌ی دفاع از خویش به‌هنگام تبلیغ دین تا مرحله‌ی قتل فتنه‌گر و متجاوز، حتی در اطراف خانه‌ی خدا و در ماه های حرام را می‌دهد و نمی‌توان این‌گونه آیات قتال را به جنگ عمومی تعبیر کرد. چنین است که در بررسی من هیچ یک از آیه‌های قتال به یک میدان جنگ رسمی باز نمی‌گردد. این آیات فقط تکلیف فرد را دربرخورد با معاندین و فتنه‌گران معلوم می کند و اجماع و شمول جاری در نبردی همگانی را ندارد.

    چنین دستورهایی از‌ ظهور دوران جدیدی، که دوران مقابله با متعدیان است، خبر می‌دهد. آیه‌ی ۳۹ سوره‌ی حج اجازه‌ی کشتن به کسانی داده است که مورد ستم قرار می‌گیرند و خداوند آنان را به حمایت خود دل‌گرم می‌کند. در آیه‌ی ۱۲ سوره‌ی آل‌عمران یادآوری می‌شود که کافران قریبا به زانو درمی‌آیند و به درک واصل می‌شوند. آیه‌ی ۱۱۱ همان سوره تاکید می‌کند که مخالفان قادر به عرض اندام زیاد نیستند و برای توسل به قتل از سوی مردم پشتیبانی نمی شوند، چنان که در آیه‌ی ۲۲ سوره‌ی فتح از ذلت و ناتوانی کافران در رویارویی با مسلمین خبر می‌دهد و سرانجام آیه‌ی ۱۹۵سوره‌ی آل‌عمران تذکر می‌دهد که خداوند زنان و مردانی را که در راه خدا تارانده شده، آزار کشیده و کشته شده اند به پاداش شایسته خواهد رساند. بدین ترتیب مرتبط ‌کردن آیات «قتال» با جنگ رسمی نیازمند بازبینی و باریک ‌اندیشی بیش‌تری است تا در هر دستور مقاومت فردی، پای شمشیرکشی و جنگ‌های وسیع به‌عرصه‌ی اسلام باز نشده باشد. در‌عین‌حال خداوند در آیات ۸ و ۹ سوره‌ی ممتحنه سفارش می‌کند که بی‌جهت نباید همه را دشمن فرض کرد و حتی رافت و ملاطفت و دوستی با غیرمومنی که عملا درمقابله با اسلام نکوشیده را سفارش می‌کند و حساب آن‌ها را از دشمنان کافر و مخالفان سیاسی و نظامی جدا نگه می‌دارد و این است نگاه واقعی اسلام به جوامع انسانی و سفارشات مکرر قرآن به رعایت دیگران و اجابت انصاف و بسط مهربانی و هماندیشی و پرهیز از جدال و خون‌ریزی، تا آن جا که ممکن باشد.

    لغت «جنگ» در قرآن نه «قتال» که «حرب» است و نیاز به گفت و گوی دیگری دارد، که به توفیق الهی در پی خواهد آمد. (ادامه دارد).
    + نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۸۵

    [پاسخ]

    پاسخ
  • بهمن ۱۸, ۱۳۸۹ در۷:۵۴ ب.ظ
    پیوندیکتا

    از ان وقت که اربابتان گفت holucastنیست نوچه نوچه هایش
    افتادند دنبال چه که هولوکاست وجود خارجی ندارد
    حالا هم از بهمن ۵۷ هی دادمیدهند که اقا جان ما خودمانیم!!!!!!!!
    چه ؟خداداند؟!!!!!!!

    [پاسخ]

    پاسخ
  • بهمن ۱۹, ۱۳۸۹ در۱۱:۲۸ ق.ظ
    پیوندیکتا

    به آقای re
    اولا اگه هولوکاست به این بزرگی و با این میزان کشتار بوده چرا تحقیق در موردش جرم حساب میشه مثلا در مورد تاریخ هند و چین و رم هر کسی میتونه هر سوالی بکنه ولی در مورد تاریخ یهود و حتی ایران حساسیتهای زیادی هست که ربطش هم تو اینکه تاریخ ایران هم همون یهودی هایی نوشتند که شما و مورخین ایران بدون اینکه سوال کنن منبع اظهارات اینها که گفتن خشایار شاه ۵۰۰۰۰۰۰ وگاهی ۱۰۰۰۰۰۰ سرباز رو به آتن برده چیه اصلا الان آمریکا که الان بزرگترین ارتش دنیاست مگه میتونه لوجستیک پنج میلیون رو تامین کنه تا بجنگن اصلا معنی این تعداد ارتشی رو میفهمید یا میزان نقره های که میگن اعراب بعد از اشغال ایران بردن چهار میلیارد سکه بوده اگه هر کدوم از این سکه ها ده گرم باشن یعنی چهل هزار تن که همین الان هم تو کل خاور میانه اینقدر نقره نداریم یا اصلا معدن این نقره ها کجاست.
    خلاصه مثل اکثر مسلمونها نباشید که همه چیز رو مقدس میدونن در حالی که اگه یک بار قرآن رو با ترجمه درست خونده باشید می فهمید که خدا حتی پیامبر هارو مقدس قرار نمیده و کلمه مقدس فقط برای خداست
    در ضمن لازم نیست شما از کسانی دفاع کنید که طبق تورات نو نوشته شون که بعد از اسلام انقدر تحریف کردن که میشه گفت نو نوشته میگن تمامی انسانهای غیر یهود چهار پایانی هستند که به شکل انسانند و اگه به یهود خدمت بکنند زنده می مانند و اگر نه باید بمیرند

    [پاسخ]

    پاسخ
  • اسفند ۵, ۱۳۸۹ در۱۱:۲۸ ق.ظ
    پیوندیکتا

    با درود به همه کسانی که تاریخ ایران باستان براشون مهمه و در این زمینه مطالعه و تحقیق میکنن مهمتر از همه اینکه به دنبال حقیقت هستند و هدفشون انتقال اون به نسل بعدیه.
    من به شخصه حس نزدیکی غریبی به فرهنگ و تمدن ایرانی خودمون دارم و از فرهنگ و ایده ئولوژی عربی-اسلامی بسیار رویگردان هستم و هر جا و به هر شکلی که در توانم باشه با اون مقابله میکنم. هر جا که لازم بدونم، البته در میان مردم عامه، مسائل اون دوره رو شرح میدم.

    بهترین داوری برای هر مکتب فکری، نگاه و بررسی و تحلیل تاثیر اون بر زندگی مردم در همون دوره ایه که اون مکتب و گرایش فکری بر اکثریت مردم حاکم بوده. از شواهد و قرائن به آشکار میتونیم به این مسئله پی ببریم که به قول فردوسی شیرین سخن پس از ورود اسلام و اعراب و تسلط سیاسی و فکری اونها بر مردم ایران ، تیره روزی ایرانیان روز به روز بیشتر و بیشتر شده و در هر دوره از تاریخ که نفوذ این مکتب بر حکومت و حتی زندگی روزمره ایرانیان افزون شده، نتایج بسیار ضعیف و ناپسندی رو به دنبال داشته.
    به نظر من یکی از ناخوشایندترین تاثیرات فرهنگ عربی-اسلامی بر آریایان، از بین بردن وحدت و یکپارچگی فرهنگی و سیاسی و ایده ئولوژیکی آونهاست. طوری که چند دسته گی فرهنگی به وضوح در بین ایرانیان خصوصا در عصر حاضر دیده میشه.
    از دیگر تاثیرات اون میشه به تبدیل کردن مردم شاد و با روحیه به یکی از افسرده و غمگین ترین جوامع انسانی در دنیا اشاره کرد. چرا که در دین اسلام نگرشی منفی به شادزیستی وجود دارد و افراد شاد همیشه متهم به سبکسری هستند و در کل اسلام(حداقل به این شکلی که الان در کشور هست) میانه ای با شادی و شعف و شکوفایی و تحرک و تغییر نداره.

    به هر حال این چند تا نکته ای که به نظر من رسید بودند که همیشه از ذهنم میگذره و روشون فکر میکنم، شاید اگه فرد متخصص ی باشه خیلی چیزهای منفی و حتی مثبت رو هم از اسلام بیان کنه، ولی چیزی که هیچکس نمیتونه کتمانش کنه اینه که بشر باید در تمامی سطوح و ادوار زندگیش پدیده های پیرامون خودش رو تجزیه و تحلیل و بررسی کنه و خوبی ها و سودمند ها رو نگه داره و مابقی که مخرب هستند و از جنبه های مختلف به بقاء و پیشرفت بشریت ضربه میزنه رو دور بریزه.

    با تشکر از انی جان، همشهری محترم

    [پاسخ]

    مهرداد پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۰ ۱۰:۱۱ ب.ظ:

    شما اسلام دینی به این زیبایی رو به نام اعراب دوختین واقعا که …………

    [پاسخ]

    arman پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۰ ۱:۱۰ ق.ظ:

    کسی چیزی رو به کسی ندوخته چیزی که هست رو گفتن

    [پاسخ]

    منتقد پاسخ در تاريخ خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۹:۵۷ ق.ظ:

    مرده شور تمام زیبایی هاشو ببرن

    [پاسخ]

    پاسخ
  • اسفند ۲۸, ۱۳۸۹ در۲:۳۷ ب.ظ
    پیوندیکتا

    سلام فرهاد هستم مدیر سایت کوروش بزرگ

    من از شما درخواستی داشتم؛در مورد تبادل لینک نیست اگه ای دی یاهو منو اد کنین خیلی خوشحال میشم چون کار مهمی با شما همکار محترم دارم.
    ای دی یاهو:garvamen@yahoo.com

    با تشکر

    [پاسخ]

    تصویر پروفایل انی کاظمی

    انی کاظمی پاسخ در تاريخ فروردین ۱ام, ۱۳۹۰ ۷:۵۲ ب.ظ:

    درود. در ستون سمت راست آن بالا، شناسه یاهو ما هست
    این شناسه یاهوی ماست :
    tarikhema4us

    [پاسخ]

    chubin پاسخ در تاريخ تیر ۶ام, ۱۳۹۰ ۱:۲۲ ب.ظ:

    با درود فراوان
    هدف من از نوشتن این مختصر ها بیشتر اشاره کردن به متد تاریخ نویسی علمی – انتقادی ( اگر موفق شده باشم ) است. تاریخ طبری ۲۰۰ سال بعد از این جنگ های (فرضی) نوشته شده است، طبری داستان تعریف کرده و نه ناریخ را. داستان نویسی ( داستان های هزار و یک شب ) و تاریخ نویسی دو مقوله مختلف هستند. من در اینجا نیز به تاریخ طبری اشاره کردم (شاید تکراری باشد و دراین سایت منتشر شده ).
    http://www.chubin.net/?p=5362

    موفق باشید
    جوبین

    [پاسخ]

    chubin پاسخ در تاريخ تیر ۶ام, ۱۳۹۰ ۱:۴۳ ب.ظ:

    من این پاسخ را اشتبا این جا نوشتم !!!

    چوبین

    [پاسخ]

    پاسخ
  • فروردین ۳, ۱۳۹۰ در۳:۳۴ ق.ظ
    پیوندیکتا

    اندیشه خود را به یادگار بگذارید زیبا بود ولی صورت جهت تماس مدیر مرتبط رو هم کاش به جاش واژه های پارسی مینوشتید

    [پاسخ]

    پاسخ
  • فروردین ۱۰, ۱۳۹۰ در۱:۲۶ ق.ظ
    پیوندیکتا

    Esme pedar mohamad abdollah bod ghabl az inke mohamad be donya biad ,yani mohamad baad az resalate gholabish. in allah ro az ro familiye babash gozashte ro khodaye zartosht, allah esme bote khanevadegishonam bode, khob sare karid be khoda

    DIN BAYAD SABABE OLFAT SHAVAD NA KOLFAT

    [پاسخ]

    مهرداد پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۰ ۱۰:۰۸ ب.ظ:

    به امید روزی که همه به خدای یکتا ایمان بیاریم و دست از اینکه به ادیان الهی رنگ و بوی ملیتی بدیم دست برداریم به امید روزی که نادانی از دنیا شسته بشه به تاریخ نگاه کنید و ببینید دلیل بیشتر جنگها در بین ملتها چی بوده دوری از اصل فرمان خداوند و نفع پرستی متاسفانه انسانها دستورات خدا رو هر جور که به نفع خودشون بود تغییر دادن و از خدا دور شدن و همین موضوع مشکل جهان امروزه.

    [پاسخ]

    arman پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۰ ۱:۰۸ ق.ظ:

    خودت رو عاقل ندان چیزی که تو میگی همیشه درست نیست

    [پاسخ]

    منتقد پاسخ در تاريخ خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۰۳ ق.ظ:

    کاش می شد کلا دست از سر این خدا برداشت و به کارهای روزمره زندگی و انسان دوستی پرداخت چراکه هرکس از خداگفت مشکل داشت این نظر شخصی منه
    چون هیچ کس نمی دونه این خداهه کیه کجاست چند سالشه
    یکی میگه آدم فضایی ها مارو ساختن
    یکی میگه خدای واحد ساخته
    یکی میگه چند تا خدا ساخته
    چه فرقی میکنه حالا هرکی که ساخته ساخته دیگه
    اصل اینه که باید زندگی کرد

    [پاسخ]

    محمد پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۰ ۱۱:۳۸ ق.ظ:

    دوست عزیز اشتباه نکن پدر و مادر و خاندان بنی هاشم پیرو دین ابراهیم بودند و خدای بزرگ در زبان عرب الله نام دارد ربطی به حضرت محمد ندارد

    [پاسخ]

    پاسخ
  • اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۰ در۳:۳۱ ب.ظ
    پیوندیکتا

    به نظر من اگه تاریخ نگارن ایران همه یهودی بودند وتاریخ به انحراف کشیده شده است لابد فردوسی هم یهودی بوده و او در آثاره خود قصد انحراف تاریخ داشته است.

    [پاسخ]

    پاسخ
  • مرداد ۱, ۱۳۹۰ در۹:۵۳ ب.ظ
    پیوندیکتا

    درود
    ۱٫اگر خدارو قبول داشته باشین و اونو عاقل بدونین پس باید این هم قبول کنین که اشتباه نمیکنه پس ویندوز ویستا بیرون نمیده که کسی استقبال نکنه{یعنی هر دین جدید بهتر میشه نه بدتر، البته اینا در صورت قبول داشتن شرط اول درسته؛}
    ۲٫تعصب خوب نیست؛ مثلا اگر یکی از پادشاهان هخامنشی به اعراب حمله میکرد و غارت می کرد کسی زیاد بهش گیر نمی داد چون ایرانیه؛
    خیلی از جنگ های زمان ساسانی با رومیان بیهوده بوده؛چرا کسی اونارو مطرح نمیکنه؛وقتی سورنا کشته شد چرا کسی وقتی پسر پدرو میکشت که به تخت و تاج برسه وقتی اختلاف طبقاتی به وجود اومد یاوقتی خشایارشا بیخود با وجود مخالفت مشاورا به یونان حمله کرد که آخرشم یونان استقلالشو به دست آوزد و نبرد ترموپیل و… بیهوده بود و هزاران اشتباهات دیگه که در این سه دوره اتفاق افتاد؛ چرا اینارو نمیگین و تا کسی حرف مخالف میزنه بهش توهین میکنین؟
    احتمالا با این حرفا خیلی ها بگن من طرفدار عربها هستم و این حرفا ولی من فقط میخوام کمی صادق باشیم؛من از عمر متنفرم که ایرانو به اون لجنزار کشوندو ایران عزیزمونو تحقیر کرد؛اما نباید عینک دودی بزنیم و همه چیز رو تاریک ببینیم یا همه چیز رو سفید؛همین پاینده باد ایران و ایرانی ; بدرود

    [پاسخ]

    ارش پاسخ در تاريخ مرداد ۲۱ام, ۱۳۹۰ ۱:۵۶ ب.ظ:

    دوست عزیز این مقایسه هایی که شما کردید اصلا قابل قیاس نیستند!!

    [پاسخ]

    پاسخ
  • شهریور ۷, ۱۳۹۰ در۷:۳۶ ق.ظ
    پیوندیکتا

    با درود
    دوستان را به مطالعه مقالات زیر دعوت می‌کنم:

    آیا اعراب برای ایرانیان علم آورد‌ند
    http://farshidh.blogspot.com/2010/12/blog-post_11.html

    جنایت اعراب در ایران
    http://farshidh.blogspot.com/2010/12/blog-post.html

    کتابسوزی اعراب در ایران
    http://farshidh.blogspot.com/2010/11/blog-post.html

    دردنامه تیسفون
    http://farshidh.blogspot.com/2010/08/blog-post.html

    [پاسخ]

    پاسخ
  • شهریور ۲۵, ۱۳۹۰ در۹:۵۸ ب.ظ
    پیوندیکتا

    درود

    از کی تا به حال پورپیرار حرامی استاد شده است؟

    لابد از همان دورانی که از صندوق حزب بنا بر گفته های کیانوری پول بالا می کشید.

    [پاسخ]

    پاسخ
  • شهریور ۲۷, ۱۳۹۰ در۴:۲۰ ب.ظ
    پیوندیکتا

    آقا آرش شما بیش از اندازه به گذشته افتخار میکنید…به هر حال ایران الان اسلامیه و ریشه اسلام در ایران ۱۴۰۰ ساله و هیچ تیشه ای این ریشه رو نمیتونه قطع کنه…

    ایرانی هم اکنون میتونه سرشو بلند کنه و بگه اگه جرات دارید حمله کنید…
    این خصلت رو نه اعراب دارن و نه ایرانیان باستان در آستانه سقوط

    آیا شما مسلمان هستید؟

    [پاسخ]

    محمد پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۰ ۱۱:۵۶ ق.ظ:

    ای کاش ای کاش مردم ما به حای هجوم به عقاید یکدیگر کمی دست در دست یکدیگر میگرفتند و به یاد می آوردن که جابر بن حیان پدر علم شیمی و ابو علی سینا که هنوز کتب او در برترین دانشگاه های دنیا تدریس میشود مسلمان بودند دلیل عقب ماندگی ما زورگویی حاکمان بر سر ما اسلام نیست این خودمان هستیم که بدیم این خودمان هستیم به یاد آورید که چه بودید و چه شدید به یاد بیاوردید که ایران پس از اسلام هم قدرتمند شد ولی باز بخاطر نادانی مردم و غرق در خرافات شدنشون باز به زیر رفت به یاد آورید چه بودید

    من با کسی سر جنگ ندارم و وقتی که میبینم کشوری که زمینه های پیشرفت فراوانی دارد کشوری که چه از دینش و چه از فرهنگ اصیلش میتونه بهترین درس ها را بگیره انقدر حقیر و ذلیل شده دردم میگیره این درد ، درد بزرگیه

    اسلام بد نیست این ما هستیم که بدیم

    این دانشمندان را میشناسید

    ابن بطوطه
    ابن خردادبه
    ابن خلدون
    ابن رشد
    ابن سینا
    ابن هیثم
    ابوریحان بیرونی
    ابوعبیدالله عبدالواحد بن محمد جوزجانی
    جابر بن حیان
    خواجه نصیرالدین طوسی
    خوارزمی
    خیام
    شیخ بهایی(بهاءالدین عاملی)
    غیاث الدین جمشید کاشانی
    فارابی
    قطب‌الدین شیرازی
    محمد بن زکریای رازی

    اینها همه مسلمان بودند همه و همه

    از این تفرقه ها دست بردارید دست های همدیگر را بگیرید با هر عقیده ای که هستید پیرو هر مذهبی که هستید شمشیرتون را به جای اینکه سمت یکدیگر بگیرید طرف دشمن اصلیتون بگیرید کسی که میخواهد بین شما تفرقه بیاندازد و حکومت کند و آنگاه خواهید دید چگونه دشمنتان ذلیل میشه و چگونه ایرانیان به اوج خودشان میرسند ایرانیان شایسته بهترین ها هستند پس برادران و خواهران من تمومش کنید

    برای همتون آرزوی موفقیت میکنم انشاء الله که در تک تک مراحل زندگیتان موفق و سربلند باشید

    بدرود

    [پاسخ]

    امید پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۰ ۴:۲۹ ق.ظ:

    زیباترین و با شکوه ترین دوران ایران، دوران پس از اسلام است . تنها پس از ورود اسلام بود که عامه مردم توانستند از مدرسه ها و دانشگاه ها و کتابخانه ها استفاده کنند . برای درمان بیماری به بیمارستان مراجعه کنند و در فلسفه و عرفان با هم به بحث بنشینند .

    [پاسخ]

    بهمن سوشيانت پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۱ ۶:۲۰ ب.ظ:

    درود بر شما
    بسی سخنی گفتید مضخرف و بیمنطق!!!
    اخه عزیز من قبل از اسلام ما قدرت اول دنیا بودیم
    ولی بعد از اسلام به جز دوره عالی نادر شاه افشار، دیگه هیچوقت نتونستیم سرمونو بالا بگیریم

    [پاسخ]

    امیرخان پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۴:۲۷ ب.ظ:

    وای بر حال افرادی که دانشمندانی چون فارابی و ابن سینا و خیام و…رو به پاس آمدن اسلام میدانند! واقعا متاسفم…واقعا متاسفم…حال آنکه این افراد بدبخت نمیدانند که همه این دانشمندان شعوبی بودن و در اصل برای مبارزه با خلافت اومیان عباسیان و…شیوه مبارزه فرهنگی رو در پیش گرفتن و با نوشتن انواع کتب مردم رو به حمایت از فرهنگ بر باد رفته خیش دعوت کردن…این احمق ها نمیدانند که تا ۲۰۰ سال اولیه اسلامی در ایران هیچکسی حق نداشت که حتی یه نامه با زبان پارسی بنویسد…این افراد نمیدانند که همیشه دانشمندان بزرگ بیزانس از رم فرار کرده و به امپراطوری ایران پناهنده میشدند…اینان نمیدانند که چرا دانشگان جندی شاپور تاسیس شد…اینان آنقدر چشمشان را نسبت به حقیقت بسته اند که نمیدانند اگر ایرانیان آنزمان دانش و فرهنگ نداشتن پس چرا بنایی مانند تخت جمشید رو ساختند؟!!!!….پس با چنین حرف هایی نباید انتظار داشت که عربان دانشمندانی چون ابن سینا رو از ان خود بدانند…خلیج پارس رو خلیج عرب بنامند! واقعا که….

    [پاسخ]

    بهمن سوشيانت پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۴:۲۴ ب.ظ:

    واژه خلیج عرب را به این شکل تایپ کنید
    خلیج عر…
    تا باعث بالا رفتن رتبه این واژه در گوگل نشویم

    پاسخ
  • آبان ۱۹, ۱۳۹۰ در۱۰:۰۸ ب.ظ
    پیوندیکتا

    میشه این بیت زشیر شتر خوردن و سوسمار …. رو برای من از شاهنامه بیاورید؟!

    من هر چه در نرم افزار شاهنامه گشتم این بیت و بیت بعد و مشابه این دو نبود.

    بعدش هم شما می تونین به دیباچه ی شاهنامه رجوع کنین و ببینین که فردوسی درباره ی پیامبر خاتم چه اوصافی رو ذکر می کنه

    [پاسخ]

    پاسخ
  • آذر ۶, ۱۳۹۰ در۱۱:۵۸ ق.ظ
    پیوندیکتا

    دوستان لطفاً دست از این بحث و جدلهای بیفایده بردارید،دین به ذاته یک مشت خرافات و دروغ فرقی نمی کنه دین زرتشتی باشه یا اسلام .شما اگر تحقیق کنید متوجه می شید که خیلی از احکام اسلام و حتی ادیان ابراهیمی دیگه تقلیدی از دین زرتشت(از جمله نمازهای پنجگانه، نجسی و پاکی،پل صراط،معاد،بهشت و جهنم…..)بجای بحث درباره دین به عقلتون رجوع کنید و انسان باشید.

    [پاسخ]

    پاسخ
  • آذر ۶, ۱۳۹۰ در۱۲:۱۲ ب.ظ
    پیوندیکتا

    دین فقط از لحاظ هویت و وحدتی که به یک جامعه می ده برای من جالب ،در غیر این صورت ادیان مختلف فرق چندانی با هم ندارند.مشکل ما ایرانیها این که هویتمونو ازمون گرفتن و آداب و رسوم و فرهنگ یک جامعه بدوی رو به ما تحمیل کردن.اگر از این دید به قضیه نگاه کنیم من دین زرتشت را به ادیان دیگه ترجیح می دم. چون ریشه در هویت ، تاریخ و فرهنگ ما داره. الان جامعه ایران مانند انسان بالغی است که در کودکی از پدر و مادر و اصالتش جداش کردن و حالا که بلوغ فکری رسیده دنبال هویتش می گرده و هیچ قیم دیگری غیر از اون رو قبول نمی کنه.به امید روزی که این رویا به واقعیت بپیونده.

    [پاسخ]

    پاسخ
  • دی ۱۰, ۱۳۹۰ در۱۰:۴۲ ب.ظ
    پیوندیکتا

    به نظر من علت اصلی محبوبیت و گسترش دین اسلام در ایران و سایر نقاط توضیح و توصیف کاملیه که این دین از جهان بعد از مرگ میده . در هیچ آیینی به اندازه آیین عربیه اسلام که حالا جهانی شده این اندازه به سرنوشت انسان بعد از مرگ و فنا پرداخته نشده . اینکه خداوند برای بندگانه صالحش با فلان ویژگی ها بهشت برین جاویدان رو با فلان ویژگی ها آماده کرده و برای مردم فاسد و نافرمان با فلان ویژگی ها جهنم سوزان و عذاب آور و دردناک رو که اونهم جاویدانه تدارک دیده . هیچ انسان عاقلی نمی تونه در برابر این تهدیدها و ترغیب ها مقاومت کنه چون اسلام روی نقطه ضعف بشر دست گذاشته و اون هم ترس از عذاب و شکنجه ابدی و لذت و خوشبختیه بی اندازه و ابدیه . هر انسانی وقتی دربرابر این وعده ها و اخطارها قرار بگیره بدونه استثنا کم میاره و تسلیم میشه و حاضره تن به هرکاری که قانون اساسیه این دین یعنی قران بهش امر میکنه بده تا اولا از عذاب ابدی در امان باشه ودر مرحله بعدی به نعمت های بی حدو حصری که بهش وعده داده شده برسه .چون همه انسانها به این حقیقت معترفند که دنیا چه خوب چه بد چه راحت چه ناراحت یه روز براشون به آخر میرسه و تموم میشه پس بهتره برای بعد از مرگشون تلاش کنند .این اصل ماجراست که باعث شده اسلام اینقدر محبوب و گسترده بشه و هرروز هم بر طرفداراش افزوده بشه چیزی که دین زرتشت یا سایر ادیان نتونستن خوب بیانش کنن و بهمین خاطر هم خیلی زود به فراموشی سپرده شدن .

    [پاسخ]

    امیرخان پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۴:۱۴ ب.ظ:

    جناب بهمن خان لطفا این عقاید خرافی رو که نمیدونم انسان هارو شکنجه میدن و نمیدونم شلاق میزنند و آهن گداخته رو میریزن رو گلو…به این خرافات ها اعتقاد نداشته باش…خداوند تبارک و تعالی خیلی مهربان تر و خوبتر از آنچیزی است که ما فکرش را میکنیم…پس چنین خالق مهربانی چطور دلش می آید که بندگانش را چنین با وضع وحشتناکی مورد آزار قرار دهد؟! خداوندی که همیشه درش باز است و منتظر ماست…با یک مثال حرفم را اثبات میکنم…فرض کنید به بچه ای کار بسیار بدی کرده….آیا پدر و مادر آن بچه دلش می آید که به خاطر آن گناه به گلوی فرزند خود آهن گداخته بریزد؟! چه برسد به خداوند که هزاران مرتبه از پدر و مادر بر انسان مهربان تر است…اینان همش ساخته ذهن افراد سودجو هستند…طبق نظریه فیزیک ماده و انرژی نه به وجود می آید و نه از بین میرود بلکه از حالتی به حالت دیگر تغییر میکند…این قانون در مورد جهان خلقت نیز صدق میکند…این جهان به هیج وجه از بین نمیرود…به وجود هم نیومده…این جهان در اثر یک انفجار که تغییرات فیزیکی و شیمیایی بسیاری در آن رخ داد به وجود آمد…در واقع این جهان حاصل یک تغییرحالت است نه «به وجود آمدن»!…از بین هم نخواهد رفت…فقط در قیامت به شکل دیگری ظاهر خواهد شد…و بهشت و جهنم نیز بر روی همین کره خاکی به وجود خواهند آمد…وقتی انسانی به وجود می آید زندگی کردن و آفرینش آن بی هدف و بی علت نیست…تو به عنوان یک انسان در این کره زندگی کرده ای و مهم این جسمت است…اگه تو از روح دم میزنی آیا میتوانی وجود یا عدم وجود روح در بطن انسان رو ثابت کنی؟!!!!…اصلا چیزی به نام مرگ نداریم…آن مرگی که در میان عوام کاربرد دارید مرگ نیست…بلکه نوعی تغییر حالت در ابعدا جسمی و روحی انسان هست…همانطور که خداوند متعال جاودانه هست ما انسان هانیز جاودانه ایم…چون ما ساخته ی او هستیم…

    [پاسخ]

    پاسخ
  • دی ۱۴, ۱۳۹۰ در۱۲:۵۴ ب.ظ
    پیوندیکتا

    من برام سوالاتیوجود داره که مایلم اگه کسی میدونه جواب بده:
    ۱- چرا اعراب به ایران حمله کردند؟ در هیچ جا نخواندم که ایران ابتدا به ساکن به اعراب حمله کرد و عربها برای دفاع از خود به ایران حمله کردند. پس چه توجیهی داشت حمله اونها؟؟؟؟
    ۲٫ اگه فرض کنیم علت حمله اعراب به ایران ” گسترش اسلام ” بوده , پس میتونیم نتیجه بگیریم که اسلام با زور شمشیر گسترش پیدا کرد؟؟؟
    ۳٫ در تاریخ اومده که سپاه اعراب ( اسلام) پیش از حمله به ایران , روستاها و قصبات مرزی در منطقه ” حیره” در جنوب رود فرات رو بدستور خلیفه وقت ( عثمان) و بدست خالد ابن ولید بارها و بارها مورد حمله شبانه قرار داده و ضمن کشتن مردان روستایی , زن و بچه اونها رو به برده گی میبردن و مال و اموال اونهارو به تاراج میبردن و هدن از این کار نا امن کردن منطقه و کوچ اجباری ساکنین از این مناطق و جایگزینی اعراب در این مناطق بوده ضمن اینکه بدین وسیله امرار معاش نیز میکردند. حالا سوال من اینه که چرا؟؟؟ آیا مردمی که در صلح و صفا داشتن زندگی میکردن چه گناهی مرتکب شدن که بایستی اینچنین مورد تاراج قرار بگیرن؟؟؟ ( برای اینکه درک بهتری از این موضوع داشته باشین لطفا” بدور از جو زدگی , خودتونو جای اون مردم قرار بدین و ببینین چه ظلمی به اونا رفته )
    ۴٫ مردمی که در خانه و کاشانه خود دارن زندگی میکنن ناگهان به حمله اعراب مواجه میش که نه تنها کشورشونو میگیرن بلکه به اونها گفته میشه بایستی به دین جدید بپیوندید که اگه چنین نکنین بایستی ” جزیه ” بدین. اگه کسانی متمول بودن که به دین خود باقی میموندن و جزیه میدادن و اگه فقیر بودن دین جدید رو قبول میکردن. حالا سوال من اینه ” جزیه ” ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه کشورشو بگیری و حالا باید ” باج” هم بدی؟؟؟ و سوال دیگه اینکه گسترش اسلام از راه جزیه؟؟؟؟؟
    ۵٫ سپاه اسلام وقتی به سرزمین ها حمله میکرد مردان رو میکشت و زنان و دختران و پسران رو به بردگی میگرفت و سپس اونهارو بین خودشون تقسیم میکردن و یا اونهارو در بازار میفروختن . ینی برده داری با حکم شرعی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    فعلا” همین چند تا سوال رو لطفا” منطقی به من جواب بده هرکسی که اطلاعات داره تا بعدا”

    [پاسخ]

    پاسخ
  • بهمن ۱۳, ۱۳۹۰ در۱۲:۴۵ ق.ظ
    پیوندیکتا

    با سلام خدمت کلیه دوستان واقعا متاسف شدم از روحیه ای که حاکم میباشد؟؟؟؟؟تعصب هر جا که باشد انسان به بیراهه خواهد رفت ما باید عاقلانه فکر کنیم همه ما ایرانیها به گذشتمان افتخار میکنیم اما باید بدانیم که تمدن گذشته ما اگر به سمت فساد و انحطاط پیش نمیرفت که نابود نمیشد؟برای کلیه تمدنها این درست می باشد اما یه سوال در مورد کسانی که میگن اسلام به زور شمشیر مردم رو مسلمان کرد؟اگر این طور بود خود پیامبر دستور حمله به ایران رو میداد ایا پیامبر دستور حمله به ایران رو داد؟خیر کسانی به ایران حمله کردند که سودای کشورگشایی و …داشتند همان کسانی که خلافت رو از حضرت علی علیه السلام غصب کردند بعدشم اگر ایرانی جماعت قرار بود به زور شمشیر کاری کنه زمانی که اسکندر لعنته الله علیه و دارودستشون برای مدتهای طولانی کسانی که به غیر زبان یونانی صحبت میکردن رو حکم اعدام داده بود توی اون سالها در ایران هیچ کس به زبان یونانی صحبت نکرد؟؟؟؟؟؟هر کی میگه نه یه کلمه یونانی بیاره با سند و مدرک؟؟؟؟تازه در زمانی که به ایران حمله شد گارد ویژه ساسانی ها که افراد منتخبی از دیلم یا همون مازندران خودمون میشه برای مقابله با اعراب اومدن بعد گفتن حرف حساب شما چیه چرا میجنگید با ما و به سرزمین ما تجاوز کردین؟اعراب توضیح دادن اینها هم گفتن بابا این شاهای ساسانی که بفکر عیش و نوش خودشونن ما برای چی کشته بشیم حرف اینها هم درست پس سربازانی که برای دفاع فرستاذه شدن با شرطو شروطی که در تاریخ اومده مسلمان شدن و کشیدن کنار و اما در مورد کارهایی که اعراب کردند در اون زمان اگر اینها مسلمان واقعی بودن و از پیامبر پیروی میکردن که حضرت علی رو قبول میکردن وحق شو نمی خوردن؟؟؟پس اینها از دین اسلام فاصله گرفته بودن همنطور که ما امروز و همه انسانها از دینمون حالا هر چی میخواد باشه فاصله گرفتیم و فقط به اسم زرتشتی و مسیحی و یهودی و مسلمان و… هستیم بغیر از عده بسیار کمی؟؟؟؟الان وهابیت به اسم اسلام ادم میکشه و….اون موقع هم همین بوده واما ایرانی ها با دین اسلام بخاطر شباهتهای بسیار به دین زرتشت و اینکه نقص های دین زرتشت رو نداشت و به عبارتی کامل بود مسلمان شدن البته در بعضی نقاط ایران که سرسخت بودن بعد از گذشت زمان بعد ایرانیها خودشون ساده بگیم با دین اسلام و زبان عربی حال کردن که پذیرفتن وقتی اعراب داشتن میرفتن ایرانیها گفتن ببخشید یه لحظه بیایید میدونستید زبون شما قواعد داره؟؟؟اون گفتن نه چی میگید؟؟؟ما میبینیم از چند نفری که قواعد زبان عربی رو نوشتند بغیر از یه نفرشون اگه اشتباه نکنم ایرانی بود؟؟؟بعدشم خداوند اولین چیزی که از ما میخواد که برای خودش بگذریم نژاد؟؟؟؟برید قران بخونید؟؟؟بعشم شما فکر میکنید یه فرد بسیار بزرگی مثل کوروش کبیر اگه الان بود چه دینی داشت خودتون فکر کنید و جواب بدید؟؟؟؟کسی که چند هزار سال پیش که همه دنیا وحشی بودن اصلا چیزی حالیشون نبود اون کارها رو کرد که بابا الان همین الن تو قرن بیست ویک و عصر سرعت و کامپیوتر و علم ودانش تو عصر بقول غربیها پست مدرن همچین ادمی پیدا نمیشه اگر هم باشه تک و توکه بغیر از این؟؟؟هر کی عاقلانه فکر کنه شک نمیکنه که کوروش دین اسلام و علی الخصوص شیعه رو انتخاب میکرد اثبات:۱-کاری که کوروش کرد در زمان فتح بابل دقیقا شبیه کاری که پیامبر موقع فتح مکه انجام داد و فرمود الیوم یوم العفو؟؟؟دقیقا عین همه۲-کاری که اریو برزن کرد و سربازا شو جمع کرد و بقیه شو میدونید عینا شبیه کاری که ابا عبدالله کرد؟؟؟ببینید چقدر شباهت دوستان قبل از اینکه جو نژاد بگیردشون واحساسی بشن برن تحقیق کن البته منم چند سال پیش عین دوستان بودم رفتم تحقیق کردم در مورد تاریخ ایران عزیز بعد دیدم بابا اجدادمون کی بودن بابا؟؟؟؟بعدشم در مورد اسلام نکته جالب این که ایرانیها با اینکه مسلمان نبودن و دین اسلام نازل نشده بود رفتارشون کردارشون گفتارشون اسلامی بوده و در عمل ثابت کردن و حالا میفهمیم که در قران به اعراب ایه نازل میشه ومیگه زیاد ناز نکنید خودتون شنیدید اعراب و اصحاب به پیامبر میگن این قوم کین که اونا خدا رو دوست دارن وخدا اونا رو که در تفسیر شیعه و سنی نقل شده که پیامبر میزنه رو شونه سلمان فارسی میگه قوم سلمان خداوند میگه؟؟؟بعدشم کی نعوذ بالله امام حسین گفته به زنهای ایرانی تجاوز کنید بابا بازی بازی با امام حیسنم بازی با اسلام هم بازی با خدا هم بازی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعدشم اینه که در روایات اومده که خداوند از عرب قریش رو برگزید و از عجم فارس ؟؟؟؟واقع بینانه و منطقی نگاه کنیم؟؟؟شک نکنید که کوروش کبیر (ره)اگه الان میزیستد مسلمان بود از نوع شیعه نه از نوعی که الان ماها هستیما نه از اون شیعه های که باید هممون بدویم پشتش و نماز بخونیم-کاری که اعراب کردن و ما در زمان خودمون هم دیدم اون صدام لعنته الله انجام داد پیروی محض از شیطان بود که ما به چشم دیدیم خون ایرانی چطور گردن عراقی ها و عرب های نژاد پرست و گرفت تمام دنیا کمک صدام میکردن با یه جنور میجنگی باید از همون اسیر داشته باشیم از ۱۸ کشور دنیا اسیر داشتیم اسیر آلمانی چشم آبی داشتیم؟؟؟عربهای منطقه سر همین نژاد پرستی پول و سرباز میذاشتن در اختیارش هیچ اون فلسطینی یاسر تلفات لعنته الله داشت با اسراییل میجنگید نیرو داد به صدام گفت بزنید این مجوس ها رو اون مبارک اشغال که الان ما دیدیم به چه فلاکتی افتاده ۱۸ هزار نفر داد به صدام اون امریکاییه که خودش اخرا علنا وارد جنگ شد فرانسوی هواپیما با خلبان فرانسوی داد به صدام و..خ.دتون برید مطالعه کنید…….اون اعراب هم مثل همین ها اومدن ایران اون افتضاحات و به بار اوردن ولی حساب اونها و هر کسی که این رفتارها رو میکنه با خداو اسلام و پیغمبر و ائمه جداست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هم گذشته از ان ایرانیان بوده و هم اینده از ان ما؟؟؟؟؟؟البته زیاد رگ نژاد پرستی تون نزنه بالا واقعا مقالات سایت بدون تعصب بخونین موضوع حل خواهد شد

    [پاسخ]

    منتقد پاسخ در تاريخ خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۱۹ ق.ظ:

    ببخشید گاگول خان
    پیامبر نه زور و قدرتشو داشت و نه عمرش کفاف کرد که به ایران حمله کنه و گرنه حمله می کرد و انتقامشو از خسروپرویز و خانوادش میگرفت اون به سختی تونست همون عربا رو هم آروم کنه
    این سران قبلی مکه بودن که کار را ادامه دادن و نقشه های پلید کشیدن و ایدولوزی محمد رو تکمیل و صادر کردند
    لعنت بر عمر

    [پاسخ]

    پاسخ
  • اردیبهشت ۱۳, ۱۳۹۱ در۱۰:۴۰ ق.ظ
    پیوندیکتا

    سلام دوستان
    امروز با این سایت آشنا شدم و کلی از این مطالب رو خوندم. برخی نوشته با استناد تاریخی و برخی با تعصبات کم و زیادی روبروست. آن چه می توان گفت این که در چند صفحه و نوشتار نمی توان باوری را که سالها برای ما به وجود آمده به راحتی تغییر داد. نیاز به مطالعه و تحقیق بدون تعصب بیشتر، برای هر کدام از دوستان دارد.
    فقط این مطلب را بگویم که اعراب دلشان به حال ما نسوخته بود که به ایران حمله کنند و دینشان را با زور شمشیر برایمان توجیه و به ارمغان بیاورند. همه از مسلمان و غیر مسلمان می دانند که حمله تازیها به خاطر خوی وحشی گری و غارت و چپاول بوده است. موضوع دیگری که می توان به آن اشاره کرد اینکه من از همه عزیزان این سوال را دارم آیا اگر ما در یک کشور غیر مسلمان متولد شده بودیم اکنون می توانستیم مسلمان باشیم و یا آن یهودی اگر در یک سرزمین غیر یهود متولد و بزرگ می شد می توانست اکنون یهودی باشد؟ مسلما نه. پس بسیاری از ادیان به صورت آگاهانه و روشنگرانه انتخاب نشده اند و از آنجا که اکثریت مردم عام هستند و فرصت و علاقه به مطالعات تاریخی و علمی در این زمینه را ندارند، آن دین ارثی را که حامیان آن دین نیز رنگ و لعاب عقلانی و منطقی به آن داده اند می پذیرند و به تدریج که بزرگ می شوند جزئی از باورها و ایدئولوژی شان می شود و تغییر ایدئولوژی مخصوصا در میان متعصبان دین گرا کار ساده ای نیست. پس نمی توان گفت که ما با آغوش باز اسلام را پذیرفتیم و نمی توان گفت که ما از سر روشنگری و خرد و مطالعه به این دین روی آوردیم. امروزه کسانی که راه مطالعه و تحقیق بی تعصب را در هر دینی پیش بگیرند شاهد خروج آنان از آن دین و یا کل ادیان می باشیم.
    تعصب در مورد هر مذهبی دست و پای عقل را می بندد. دست و پای عقل که بسته شد هر خرافات و مزخرفاتی را در قالب دین و حتی رنگ و لعاب عقلی و فلسفی می توان به طرفداران آن داد. فرقی نمی کند زردتشت باشد،مسیحی، کلیمی، یهودی، مسلمان و…
    آنچه مسلم است این که چون دسترسی علم به جهان دیگر مقدور نبوده و نیست، هر کسی به زعم خود تصویری را از آن جهان ساخته و مقرراتی را نوشته است. هر گاه علم به جایی دسترسی نداشته باشد، هر گونه فرضیه ای می توان در مورد آن ساخت تا زمانی که خلافش ثابت نشده باشد. تصور دروغ و واهی بودن گفتار یک دین، در نزد دینداران مخصوصا متصب کفر به خدا بوده و یا در نزد بعضی موجی از نگرانی و خشم خدا و بی هویتی را به دنبال دارد و اگر افراد نتوانند از این کوران تحقیق علمی به یک واقعیت و چارچوب ذهنی اقلا برای خودشان برسند دچار بی هویتی و پوچی می شوند. در اینجا با اجازه شما من هر مذهبی را رد می کنم و نمی خواهم بگویم آنچه در مذاهب هست همه غلط و سفسطه است بلکه همان گونه که مذاهب دارای تعالیم خوب و انسانی هستند، دستورات غیر اخلاقی و غیرانسانی را نیز در بردارند.
    بهترین راه راه خرد و اندیشه و عقل است. کار ثواب است بدون چشم داشت دنیوی و اخروی. در سرشت همه ما دیگر آزاری بد است. حق دیگران را خوردن بد است. گل زیباست و…. خود خدا در نهاد ما خودش ر ا قرار داده مگر اینکه بر اثر حواث و محیط تغییرش دهیم. درونمان با ما حرف می زند که چه کاری خوب است و چه کاری بد و از طریق اجماعات علمی نیز می توان این درونیات را به قانون تبدیل کرد.
    سخن زیاد است و این مجال محدود اما امیدوارم همه دوستان به جای طرفداری از یک اندیشه مذهبی، به خود بیایند و بدانند که هیچ بشری تا کنون با آن خالق هستی که بینهایت کهکشان دارد و شاید میلیاردها موجود مانند ما و یا متفاوت تر در آنها باشد تا کنون به گفتگو نپرداخته مگر خدایان خیالی و یا ساختگی. وقتی فکرش را می کنید که قطر کهکشان ما(راه شیری) صدسال نوری است و در مورد فضای به این بزرگی و کرات و سیارت چه در کهکشان ما و چه در سایر کهکشانها می اندیشید کره زمین نقطه ای چون الکترون است که خدا باید با ذره بین آنرا ببیند تا چه رشد بخواهد با اشخاصی چون ابراهیم و موسی و محمد و دیگران به گفتگو بنشیند و کلی از زندگی خصوصی و مجادله های شخصی محمد را در کتاب به قول خودشان جاودانی بشریت بیاورد.
    دین اسلا م نیز مانند سایر ادیان یک ایدئولوژی خاص دارد که جمع بندی و توسعه ادیان دیگر در گذشته است و اعراب گرسنه و غارتگر نیز به آن ایمان آوردند و با همان ایمان به ایران و سایر جاها رواج دادند. طرفداران بنلادن آنقدر به ایدئولوژی خودشان اینمان دارند که تا کنون شاهد موردها از جان گذشتگی و انفاجارها و انسان کشی ها توسط آنان بوده ایم. این دلیل حقانیت آنها نیست. حتی اگر در زندگی شخصی تان اگر ایمان و امید به پیروزی در کاری نداشته باشید آب در هاون می کوبید. محمد کسی بود که توانست ایدئولوژی را بنیان نهد که این گونه ایمانها را به وجود آورد و مطمئنم که هیچ گاه فکرش را نمی کرد که روزی اسلام این همه فراگیر شود. آنچه باعث تداوم اسلام تا کنون شده نه اعراب بلکه خود ما و اسلاف ما بوده اند مانند امروزیان. و زمانی نیز شیخ صفی الدین اردبیلی با کلاه قرمزی های غزلباش دست به شیعه گری زد و تا ۵۰۰ سال پیش همه ما سنی بودیم و بازه م به زور شمشیر اجدادمان شیعه شدند و شیعه ماندند تا کنون.

    [پاسخ]

    میلاد پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۰ ق.ظ:

    سلام آقای آزاد اندیش شما چطور به طور قاطع میگین که شیخ صفی الدین اردبیلی مردم رو شیعه کرد، در صورتی که خیلی ها مثل دکتر حسین زرینکوب اون رو به طور قطع سنی مذهب میدونستن. بعدشم خیلی از حکومت های بعد از اسلام مثل آل بویه تقریبا شیعه بوده .
    خوشحال میشم توضیح بدین.
    مرسی

    [پاسخ]

    آزاد اندیش پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۰ ق.ظ:

    ببخشید با شاه اسماعیل اول اشتباه شد.
    رسمی شدن مذهب شیعه دوازده امامی در ایران توسط صفویان اشاره به تلاشهای انجام گرفته از سال ۸۸۰ برای رسمی شدن این مذهب در ایران دارد.
    شاه اسماعیل یکم صفوی توانست در سال ۸۸۰ در تبریز تاجگذاری کند و مذهب شیعه دوازده امامی را در ایران رسمی کند. مبارزه‌های بی‌امان شیعه در ایران پس از حدود ۸۰۰ سال به نتیجه رسید و پس از حکومتهای محلی علویان (طبرستان)، اسماعیلیان، آل بویه و سربداران، سرانجام ایرانیان توانستند تشیع را در ایران رسمی کنند.
    در زمان تشکیل حکومت صفویه مناطقی مانند طبرستان، گیلان، آذربایجان، خراسان، عراق عجم دارای اکثریت شیعه بود و سنی‌های ایران که بیشتر شافعی بودند از دیرباز به اهل بیت پیامبر علاقهٔ بسیاری داشتند و این موضوع به فراگیر شدن تشیع در ایران کمک بسیاری کرد. گسترش تشیع در زمان شاه اسماعیل اول همراه با خونریزی بسیار و اهانت به خلفای سنی بود ولی ایرانیانی که تا آن زمان سنی بودند مقاومت چندانی از خود نشان نداند و تشیع به عنوان عامل هبستگی ملی و پایه‌های برای تشکیل کشور و ملت ایران شد.
    صفویان با اقدامات خود در سال ۸۸۰ خورشیدی، ایران را به عنوان یک دولت مستقل مجدداً یکپارچه کردند و مذهب تشیع اثنی عشری را به عنوان مذهب رسمی حکومت خود به مثابه یکی از مهمترین نقاط عطف در جهان اسلام برگزیدند.[۱]
    ۱٫ غفاری‌فرد، عباسقلی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوران صفویه، سمت، ۱۳۸۱. (صص ۵-۲۱)

    [پاسخ]

    پاسخ
  • تیر ۱, ۱۳۹۱ در۳:۱۵ ب.ظ
    پیوندیکتا

    آره عزیز میبینم که بعد از آمدن اسلام در ایران چه بلایی به سر ایران اومد سالها این کشور به صورت ملوک الطوایفی در اومد و بعد از اسلام بود که هر کشوری تونست بیاد ایران رو بگیره مثل مغول ها وتار تار ها و….. ایران رفته رفته کوچ شد و هیچ وقت بعد از اسلام نتونست کمر راست کنه . در این که دوران پایانی حکومت ساسانی مشکلاتی بود و لی که چی جامعه ایران به اعراب گفتن بیان به ما حمله کنین و به پدران و مادران ما تجاوز کنین و ایران رو به خاک خون بکشین بعد هم با کمل میل به اسلام رو می آوریم . حکوت مقدونی رو با اعراب مقایسه نکن اسکندر وقتی به ایران حمله کرد درسته جنایاتی کرد که البته در جنگ حلوا پخش نمیکننولی او به هیچ عنوان خونخوار نبود و کل ایران رو نابود نکرد و کم کم خودش و حکومت سلوکیش در جامعه ایران حل شدن . ولی اعراب فقط و فقط به فکر نابودی ایران و فرهنگ ایرانی بودن ولی اسکندر به هیچ عنوان چنین قصدی نداشت و کوروش بزرگ احترام بسیاری میگذاشت ………. اسلام چه کمکی به جامعه ایران کرد اگه خوب بود چرا پس از حمله اعراب به ایران ایران رفته رفته رو به افول نهاد عزیز جوک نگو انسان عقل داره و قشنگ میتونه تجزیه و تحلیل بکنه همه چیز رو ……… الان یک جامعه اسلامی پیشرفته در دنیای کنونی نام ببر که در جهان اسم و رسم داشته باشه . باشه تو راست میگی

    [پاسخ]

    پاسخ
  • اردیبهشت ۲۵, ۱۳۹۳ در۹:۵۶ ب.ظ
    پیوندیکتا

    اسم کوروش در قرآن آمده به عنوان ذولقینن که نشانه های کوروش را دارد و منابع قوی این موضوع را تائید می کنند کوروش شخصی مومن و یکتا پرست بود مثل لقمان حتی زرتشت هم پیامبر الهی بود و به غیر از پیامبر خاتم پیامبران الاهی زیادی بودن که انسان ها را به راه مستقیم هدایت می کردن که در قرآن به آنها اشاره شده است اما بعضی از پیروان این پیامبران دچار انحراف شدن و با نافرمانی از دستورات خداوند دین را به انحراف کشیدن و به اسم دین به مردم ظلم می کردن و متاسفانه در اسلام هم چنین اتفاقی افتاده اما خداوند یکتا برای اینکه اسلام که کامل ترین دین الاهی است از دست این افراد محفوظ باشد امامان را مامور به حفظ اسلام کرد که این افراد حجت خدا بر زمین هستن و قرآن ناطق و دارای علم بی نهایت و جانشین رسول خدا هستن اگر علی (ع) نبود قرآن تحریف می شد و معلوم نبود چه بلایی سر اسلام می آمد اما متاسفانه ۱۱ امام به دست همین طاغوتیان به شهادت رسیدن وقتی این ها به امامان رحم نکردن به مردم ایران رحم می کنند شما خود قضاوت کنید شما اسکندر را با پیامبر مقایسه می کنید اسکندر بدون هیچ پیامی و به صورت ناگهانی به ایران حمله کرد و پادشاه ایران را به صورت وحشیانه ای به اسب بست ودر تخت جمشید می کشید اگر رسول خدا از همان اول می خواست بجنگد به خسرو پرویز نامه نمی نوشت و او را دعوت به اسلام نمی کرد و منتظر جواب نامه نمی شد خسرو پرویز خیلی فرصت داشت تا خود را برای جنگ آماده کند یا اصلا نجنگد و گفتگو کند پیامبر می فهمید که با این نامه دشمن خود را برای جنگ آماده می کند و جنگ با او سخت می شود پس چرا دشمن را هوشیار کند همین صدام برای حمله به ایران دنبال یک فرصت بود که با استفاده از اصل غافلگیری حمله خود راشروع کند و دو روزه خود را به اهواز برساند و اگر ساسانیان قوی بودن جلوی اعراب را می گرفتن و در جنگ شکست نمی خوردن علت اینکه کشور های اسلامی پیشرفته نیستن این که اسلام است اما مسلمان نیست ملتی که دستش به چشم بیگانه گان باشد هیچ وقت پیشرفت نمی کنند هر عیبی هست از مسلمانی ماست

    [پاسخ]

    پاسخ
  • خرداد ۲, ۱۳۹۴ در۱:۲۰ ب.ظ
    پیوندیکتا

    ممنون از مطالب زیباتون
    با کامنت دوستی که راجع به یک ایدولوژی و لزوم یک بازسازی فرهنگی سخن به میان آوردن.کاملاً موافقم…یک فرهنگ و ایدولوژی کاملاً ایرانی و انسانی.یک ایدولوژی که در اون خداوند و مبدا آفرینش مثل خداوند شاهنامه و خداوند خیام و حافظ و سعدی منبع و منشاء عشق، خرد،و زیبایی باشه.خداوندی که انسان رو به کمال تشویق کنه و نه مانند خداوند محمد قاتل و غاضب و منتقم!!!.
    متاسفم برای مسلمانان ایرانی که هنوز نفهمیدن فلسفه ی اسلامی عرفان و جنبه های مثبت اخلاقی اسلام همه گی وامدار فلاسفه و اندیشمندان ایرانی هستن.که کاملاً ارادی و هدفمند برای نجات مردم خودشون خرد و بینش صحیح رو به فرهنگ عقبمانده ی اسلامی تزریق کردند!متاسفم که نمیدونن اونچه که ما امروزه از. به اسم اخلاق و فلسفه عرفان اسلامی داریم تماما حاصل دسترنج بزرگان و دانشمندان ایرانی هست که در خفقان و سیطره ی جهل اسلامی سعی در ارائه یک ایدولوژی ایرانی در قالب اسلام داشتند.
    متاسفم که مسلمانان ایرانی این ذخیره رو مدیون علی و پسرانش میدونند!سیاستمدارن محافظه کاری که دست کمی از باقی اعراب جانی نداشتند!
    متاسفم که تلاش و تفکر و تعمق چندصدساله ی دانشمندان ایرانی برای فهمیدن راز هستی به پای علی ابن ابی طالب افسانه ای و متناقض نوشته میشه.

    [پاسخ]

    تصویر پروفایل انی کاظمی

    انی کاظمی پاسخ در تاريخ خرداد ۳ام, ۱۳۹۴ ۲:۵۵ ب.ظ:

    علی بن ابیطالب افسانه ای؟

    [پاسخ]

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

X

Pin It on Pinterest

X