گنج تاریخ ما

1
برفتی از نظر و از نظر نرفت خیال
به افتراق مبدّل شد اتفاق وصال
2
تصوری به صبوری خیال می بندم
زهی تصور باطل زهی خیال محال
3
به دست باد صبا بوی زلف خود بفرست
مگر به حال خود آید دل پریشان حال
4
مرا چه سود که دامن ز آب در چینم
که هست دامن من ز آب دیده مالامال
5
کبوتر حرم صدر سینه یعنی دل
به دام زلف تو آمد به میل دانه ی خال
6
مرا که صاحب حالم به معرفت بشناس
چرا که معرفه باید به واجبی ذوالحال
7
درون روزنه ی جان چو آفتاب بتاب
که در هوای تو سر گشته ایم ذره مثال
8
کمال حسن تو چون برق لُمعه ای بنمود
بسوخت ابن حسام از تجلّیات جمال
9
مرا رسد که کنم دعوی کمال سخن
از آن جهت که رسانم سخن به حدّ کمال

نظرات