گنج تاریخ ما

1
ما به گلزار عذارت همه در بستانیم
از خیال می لعلت همه سر مستانیم
2
نیم جانیست که در پای تو انداخته ایم
نیست لایق چه توان کرد تهیدستانیم
3
چهره بنما که چو صبحم نفسی بیش نماند
کان نفس را ز سر صدق بر آن افشانیم
4
گر به سودای تو در پای بگردد سر ما
تو مپندار که از پای تو سر گردانیم
5
ما به امید تو از راه دراز آمده ایم
سر مگردان که چو زلفت همه سرگردانیم
6
شعله ی آتش دل هستی ما پست کند
گر نه هرلحظه به آب مژه اش بنشانیم
7
پیشتر زان که فلک داد ز ما بستاند
ساقیا باده که ما داد ازو بستانیم
8
ما که پیمان وفا با سر زلفت بستیم
به وفای تو که هم بر سر آن پیمانیم
9
حالیا در صفت حسن تو چون ابن حسام
در کتب خانه ی عشقت ورقی می خوانیم

نظرات