گنج تاریخ ما

1
بر گرد مه ز غالیه پرگار می کشی
بر طرف روز نقش شب تار می کشی
2
آن روز شد که راز نهان داشتم که باز
رازم چو روز بر سر بازار می کشی
3
زنار زلف آتش عشقت بلا شدند
زین باز می کُشی و به زنَّار می کَشی
4
دل چند گه ز فتنه چشم تو رسته بود
بازش بدام طُّره ی طَّرار می کشی
5
زآشوب چشم توست که ابن حسام را
از صومعه به خانه خمّار می کشی

نظرات