گنج تاریخ ما

1
با خال تو گر مشک به دعوی بنشیند
حقّا که نه بر صورت معنی بنشیند
2
ابروی تو نگذاشت که اندر خم محراب
یک گوشه نشین از سر تقوی بنشیند
3
آنرا که به نقد از سرکوی تو بهشت است
جیفست که بر نسیه ی عقبی بنشیند
4
خاک قدمت روشنی چشم ضریرست
بگذار که در دیده ی اعمی بنشیند
5
شاید که بود روشنی دیده ی مجنون
زان گرد که بر دامن لیلی بنشیند
6
آن کز سر کوی تو کند میل به فردوس
اولی نکند گرچه به اولی بنشیند
7
خون جگر ابن حسام است که هر دم
بر رهگذر دیده چو سیلی بنشیند

نظرات