گنج تاریخ ما

1
شب عیش است و ساقی با شراب ناب می آید
زعکس طلعت او شعله ی مهتاب می آید
2
شب اندوه و تنهایی مرا از مطلع دولت
بشارت داد کان خورشید عالمتاب می آید
3
چو اندر دیده می آید خیال لعل می گونت
به جای آبم از دیده همه خوناب می آید
4
برفت از ناله ی من خواب خوش از دیده ی مردم
الا ای مردم دیده ترا چون خواب می آید
5
خیال ابرویت درچشم من پیوسته می گردد
مه نو بین که چون ماهی میان آب می آید
6
زتاب زلف مشکینت صبا بر خویش می پیچد
صبا را غالبا از پیچ زلفت تاب می آید
7
سواد ابن حسام از نامه می شوید به آب چشم
چو در وقت کتابت یادش از احباب می آید

نظرات