گنج تاریخ ما

1
صبا نشان غبار دیار یار بپرس
دوای چشم ضرر دیده زان غبار بپرس
2
هزار بار گر از یار بر دلم بیش است
به جان یار که او را هزار یار بپرس
3
ز زلف دوست که مجموع او پریشانیست
حکایت من آشفته روزگار بپرس
4
حدیث دیده ی بی خواب من ز درد فراق
از آن دو نرگس خوش خواب پر خمار بپرس
5
مرا که زار شدم ز آرزوی دیدن دوست
تن نزار مرا بین و زار زار بپرس
6
بر آن قرار که دادی مرا به پرسیدن
تلطفی کن و روزی بر آن قرار بپرس
7
علاج درد دل مستمند ابن حسام
از آن مفرح یاقوت آبدار بپرس

نظرات