گنج تاریخ ما

1
زهّاد و عُجب و گوشه ی محراب وکار خویش
ما و نیاز قبله ی ابروی یار خویش
2
ما را نسیم طرّه ی خوبان به یاد داد
هان تا به باد بر ندهی روزگار خویش
3
ما را چه اختیار اگر بخت یار نیست
آری به اختیار کشد بختیار خویش
4
گفتم که جان نثار تو کردم قبول کن
گفتا که چشم نیست مرا بر نثار خویش
5
با خاک آستانه چو کردی برابرم
سر بر فلک کشیده ام از اعتبار خویش
6
من صید لاغرم به کمند تو پای بند
بگشای دست و روی متاب اش شکار خویش
7
ساقی می صبوح به ابن حسام ده
بشکن خمار او به می خوشگوار خویش

نظرات