گنج تاریخ ما

1
خلیلی لاحت لنا دور سلمی
نشان های سلمی شد از دور پیدا
2
کهن ناشده داغ او گشت تازه
قفا نبک من ذکر من لیس ینسی
3
ازین ربع و اطلال هر جا گیاهی
که بینیم گویا زبانی ست گویا
4
جز افسون سلمی و افسانه او
نخوانند بر ما نگویند با ما
5
خدا را رو ای باد و از من بنه رخ
به خاک رهش مرة بعد اخری
6
به عرضش رسان کای درین دیر کرده
لب لعلت احیای رسم مسیحا
7
حیات ابد می کند بنده جامی
ز لعل تو دریوزه و الامر اعلی
8
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
9
آسان مگیر کار که در سین این طلسم
دندانه ای که بینی دندان اژدهاست
10
نادر بود که دست دهد فتح این طلسم
آن را که نی به دست ارادت کلید لاست
11
چل سال بایدت که بجنبانی این کلید
گر هرگزت گشادن این قفل مدعاست
12
تصویر لا به صورت مقراض بهر چیست
یعنی برای قطع تعلق ز ماسواست
13
نور قدم ز رخنه لا می کند طلوع
خوش خانه دلی که ازان رخنه پر ضیاست
14
یابد ره برون شد ازان رخنه عاقبت
هر کس به حبس هستی خود مانده مبتلاست
15
هست آن عصای شق شده از بس که دل بدو
با نفس در محاربه با دیو در غزاست
16
زینهار کان عصا منه از کف که چون کلیم
فرعون تو زبون شده آخر بدان عصاست
17
پهلوی هم دودار بود شکل لاکزان
مقصود زجر هر دغل و قهر هر دغاست
18
دانی که آن دغا و دغل کیست نفس و دیو
کین سرکشیده ز امر حق آن سخره هواست
19
آمد دو شاخ لا چو دو انگشت متصل
سالک به آن ز رشته وحدت گره گشاست
20
زان رشته چون گره بگشاید بداند آنک
جز رشته نیست آن که به صورت گره نماست
21
زان رشته کن کمند سوی اوج نیستی
گر از حضیض هستیت آهنگ ارتقاست
22
فقر است راحت دو جهان زینها ازان
میل غنا مکن که غنا صورت عناست
23
راحت همین به قاف قناعت بود بلی
عنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
24
عاریت است هر چه دهد گردش سپهر
عارض بود بیاض که از گرد آسیاست
25
بی تخت چون نشیند و بی تاج چون زید
آن کو به تخت خسرو و از تاج پادشاست
26
گو تخت و تاج زیر و زبر شو که باک نیست
درویش را که تاج نمد تخت بوریاست
27
فرمانروا مگوی کسی را که تیر حکم
بر مور و پشه گر فکند فی المثل خطاست
28
فرمانروا کسی ست که منشور قدرتش
یفعل کما یرید و یحکم کما یشاست
29
تکوین هر مراد که خواهد به قول کن
قول کن و وجود مکون معا معاست
30
هر ظلمتی که هست ز ناراستی توست
خور را گم است سایه چو در حد استواست
31
نفس تو از گنه تهی از دست کوتهی ست
از دست نارساست که بدکاره پارساست
32
تیری ست کج شده که به آتش بود سزا
آن را که قد به خدمت همچون خودی دوتاست
33
در طاعت خدای دو تا شو که تا کمان
کج نیست نیست در نظر اعتبار راست
34
نفس تو را خرید حق از بهر بندگی
تصدیق این معامله «ان الله اشتری » ست
35
غل ساختن ز طوق هوا تا نهی به ظلم
بر بنده خدای نه دأب اولی النهی ست
36
خوش دار حال را به خلاصی ز قید خویش
کاینده و گذشته غم افزا و غصه زاست
37
حاشا که حال خوش دهدت رو چو کار تو
گه فکر ما یجی گهی ذکر ما مضی ست
38
بگذر ز خود که پر نشود از هوای هو
هر کس که نی انای دلش خالی از اناست
39
گر اره ات نهند به سر سر مکش که آن
بر فرق فقر کنگره تاج کبریاست
40
ور خنجرت زنند به دل دل بنه که آن
درها گشاده بر دلت از عالم بقاست
41
در هر قدم مپای که مقصد نه منتهی ست
در هر گذر مای ست که ره را نه منتهاست
42
گر نی رهی ست این که نهایت پذیر نیست
آن را که مهتدی ست چه حاجت به اهدناست
43
ایمن مزی که کند شور بارگی سعی
گر زانکه زجر سائق خوفش نه از قفاست
44
نومید هم مباش که بیرون رود ز راه
گر نی زمام او به کف قائد رجاست
45
ره را میان خوف و رجا رو که در خبر
«خیرالامور اوسطها» قول مصطفی ست
46
آمد صدای بانگ جنازه ز صوب شهر
ما و تو را به خوان اجل آن صدا صلاست
47
می ترسی از فنای خود آخر ز صوفیان
بشنو که گفته اند بقا از پی فناست
48
نی از فناست ترس تو از زنگ هستی است
کآیینه حقیقت آن را ز خود نکاست
49
اخلاق نیک و بد همه تخم است و تو زمین
احوال آخرت ز تو روینده چون گیاست
50
تخمی که در زمین بود آخر همان دمد
گر ارغوان و لاله و گر سیر و گندناست
51
باشد هوای نفس عفن زو فرار کن
چون روح را عفونت آن مایه وباست
52
کسر بتان ملت کفر آید از خلیل
قهر قوای نفس قوی کار اقویاست
53
آزار جو عزیز بود لطف خوی خوار
این ست طبع دهر دلت مضطرب چراست
54
مستلزم ممات بود زهر و قیمتی است
سرمایه حیات بود آب و کم بهاست
55
جوع بست و عزلت و سهر و صمت چار رکن
زین چار رکن قصر ولایت قوی بناست
56
زین چار چاره نیست کسی را که همتش
در ساحت زمین دل این طرفه قصر خاست
57
خواهی صدای فقر تو گیرد همه جهان
کم خور که از درون تهی کوس پرصداست
58
معتاد شو به حکم تجوع تری اگر
در دل تو را مطالبه دولت لقاست
59
بهر فراغ دل طلب گنج می کنی
آن گنج را که می طلبی کنج انزواست
60
خلق اژدها و صحبتشان کام اژدها
از کام اژدها به حیل رستن از دهاست
61
در دیده میل خواب بود میل چشم دل
چشم دلت ز آفت این میل بی جلاست
62
گردی به دیده از ره بی خوابی ار کشی
روشن شود به چشم دلت کان چه توتیاست
63
در صمت جو نجات که حکمی که عاقبت
بر شرط من صمت مترتب شود نجاست
64
نقشی ست بی ثبات سخن کش پی هوس
کلک زبان رقم زده بر صفحه هواست
65
برتر ازین همه چه بود جست و جوی پیر
پیری که پای بر پی پیران پیشواست
66
پیری که در افاضه نور آفتاب و ماه
پیش ضمیر انور او کمتر از سهاست
67
پیری که در جهان برون از زمان او
نه پرتو صباح و نه تاریکی مساست
68
پیری که چون ز پستی هستی کند عروج
نعلین پای همت او تاج عرش ساست
69
پیری که چون ز نکته اخلاص دم زند
اخلاص مخلصان همه در جنب آن ریاست
70
پیری که جذب همت او درکشد تو را
یکسر به عالمی که نه ارض است و نی سماست
71
در قید طینتی چه کند با تو جذب پیر
که را ز گل کشیدن نی طبع کهرباست
72
نی نی قیاس را بهل اینجا که جذب پیر
اول کشیدنت ز گل و آبش اقتضاست
73
چون ز آب و گل خلاص شدی می برد تو را
تا اوج لامکان که در او عرش زیر پاست
74
جامی به گفت و گو مکن اثبات فقر از آنک
اثبات آن اقامت برهان انتقاست
75
پهلو بس است لوح و نی بوریا قلم
در شرح رنج شب که ز بی بستری تو راست
76
دردی که شب سر تو ز بی بالشی کشد
زیر سر تو سنگ بر آن درد سر گواست
77
دعوی کنی که پیر شدم زیر بار دل
برهان مستقیم برین دعوی انحناست
78
قول زبان و فکر خرد صورت است و بس
آنجا که سر فقر بود این همه هباست
79
گر سر فقر بایدت از خواجه ای طلب
کز سر فقر سر زده از کسوت غناست
80
آن خواجه ای که خوان کرم تا کشیده است
هر جا شهی ست بر در دهلیز او گداست
81
نبود ز شرع جنبش و آرام او برون
او مقتدی و خواجه کونین مقتداست
82
چون در زمانه نصرت دین محمدی
او کرده است ناصر دینش لقب سزاست
83
گویم به وجه تعمیه نامش نه آشکار
زیرا که طبع اهل ادب را ازان اباست
84
چون شست دل ز عجب دمد زو شمیم فقر
زان رو شمامه سان به یدالله گرفته جاست
85
همچون شمامه بر سر دستش گرفته است
فضل ازل چو از نفسش بوی فقر خاست
86
چشم امید خلق همه گرچه سوی اوست
چشم شهود او ز همه خلق بر خداست
87
امواج بحر کی شود او را حجاب بحر
با بحر بی حجاب چو جان وی آشناست
88
دهقان این سراست ولی از کمال حزم
انبار کرده حاصل خود را در آن سراست
89
کارش حراثت است اگر نغلطم خود اوست
آن حارثی که داده نشان ختم انبیاست
90
در مزرع سلوک ز باران فیض او
تخم ارادت همه در نشو و در نماست
91
چون کلک او متاع خطا آورد به روم
منقاد خط او ز در روم تا خطاست
92
بس نارواست بر خطش انگشت چون ازو
حاجات عالمی به دو انگشت خط رواست
93
زین گفته قصد من نه ادای ثنای اوست
بر آفتاب شب پره را کی حد ثناست
94
گوید نشان ز پرتو خورشید شب پره
یعنی که رسته چشم من از ظلمت عمی ست
95
ورنی در آن مقام که خورشید انور است
آن قوتش که چشم به بالا کند کجاست
96
ز اطناب در سخن چو میسر نمی شود
عد شمایلش که مبرا از انتهاست
97
شد وقت آنکه ختم کند بر دعای او
زیرا دعای او همه آفاق را دعاست
98
تا بر مس وجود مرید کمال جوی
فر حضور پیر مکمل چو کیمیاست
99
ممدود باد سایه فر حضور او
بر فرق هر که روی دلش در ره هدی ست
100
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات
جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست
101
سال عمرت شصت شد در لجه هستی بکوش
تا ازین دریا برآری صید مقصودی به شست
102
بنامیزد چه دلکش منزل است این
نه آب و گل همه جان و دل است این
103
بسی مه بر فلک منزل بریده
به عمر خود چنین منزل ندیده
104
تصور کن چو یک شخص این جهان را
که باشد همچو چشم این خانه آن را
105
کسی کان شخص را انسان عین است
جهان مردمی سلطان حسین است
106
گلش گویی ز مشک چین سرشتند
که نامش خانه مشکین نوشتند
107
ز هر لاله به سقف آن نمونه
مگر شد لاله زاری باژگونه
108
به دیوارش ز گچ گلها بریده
گل کافوری ست از گل دمیده
109
منقش از زر حل هر در او
دری از خلد در هر منظر او
110
مروح خانه ای دان از جنانش
که باشد حوض کوثر در میانش
111
میان حوض نرگسدان سیمین
بود فواره های نرگس آیین
112
ز هر نرگس جهنده آب از آنسان
که گاه شادی آب از چشم جانان
113
به گرد حوض جویی پر خم و تاب
چو ماری سیمگون پیچان در او آب
114
چو لطف حوض و جوی آب روان دید
گه بیرون شدن بر خویش پیچید
115
به سعی شاه شد این خانه آباد
چو تاریخ عمارت فرخش باد
116
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهاد
یک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد
117
هر داغ کاورد قدری رو به بهتری
آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد
118
زیر هزار کوه غمم پست و گر دهد
دستش هزار کوه دگر بر زبر نهد
119
بر خوان میهمانی او حاضر ار شوم
پیش من از کباب جگر ماحضر نهد
120
صد زهر ناب تعبیه شد در آن میان
در کام عیش من به مثل گر شکر نهد
121
چون درنیاید از در احسان و لطف کاش
رختم ازین سراچه حرمان بدر نهد
122
دانی که چیست بالش راحت ازو مرا
خشتی که روز واقعه ام زیر سر نهد
123
مرغی به تنگنای قفس بود پای بست
دست قضا به لطف قفس را بر او شکست
124
بگشاد بال صدق و صفا در فضای قدس
جولان کنان به کنگر قصر بقا نشست
125
نادان که جز مضیق قفس جا ندیده بود
در ماتمش به ناخن اندوه چهره خست
126
دانا که داشت آگهی از فسحت چمن
شکر خدای گفت که مرغ از قفس برست
127
مرغ است جان پاک و قفس این طلسم خاک
این مرغ بس بلند و قفس نیک تنگ و پست
128
مرغ تو گر نه بسته پر است این قفس چرا
بر خویشتن نمی شکنی ای قفس پرست
129
جامی شکستن قفس آسان شود تو را
گر جلوه گاه مرغ ببینی چنانکه هست
130
خرم دلی که روضه قدسش نشیمن است
فارغ ز رنج و محنت این تیره گلخن است
131
منشین درین سرای مسدس که عاقبت
جای اقامت تو سرای مثمن است
132
روشن دلی کجا که بود روشناس گل
و آزاده ای کجا که زباندان سوسن است
133
تا بنگرد که هست گلی سرزده ز گل
گل چهره ای که در ته گل کرده مسکن است
134
تا بشنود که سوسن آزاده ده زبان
پر فن سخنوری ست کش از خاک مدفن است
135
جامی نظر سوی چمن افکن ببین که گل
زینسان چرا به خون دل آلوده دامن است
136
گل را نرفت دامن هم صحبتی ز دست
گویا غلط همی کنم آن دامن من است
137
خیز ای نسیم و ره به حریم چمن بپرس
وز هر گل و گیاه چمن یک سخن بپرس
138
زان گل که می رسد کفن سبز کرده چاک
حاصل حریف خفته درون کفن بپرس
139
بنگر به تازه رویی نورستگان باغ
پژمردگی عارضش از نسترن بپرس
140
سروی بجوی بر لب آن روان و زو
احوال ناروانی آن نارون بپرس
141
چون شمع لاله بزم فروز چمن شود
زان شمع نوربخش به هر انجمن بپرس
142
فرش حریر سبزه چو آری به زیر پای
چونست زیر خاره و خار آن بدن بپرس
143
سوسن چو با زبان نباتی کند حدیث
از خامشی آن لب شکرشکن بپرس
144
من بودم از جهان و گرامی برادری
در سلک نظم جمع گرانمایه گوهری
145
زانسان برادری که در اطوار علم و فضل
چون او نزاد مادر ایام دیگری
146
در بوستان فضل سراینده بلبلی
بر آسمان علم درخشنده اختری
147
خورشید اوج فضل محمد که بر دوام
پیش قدم ز نور قدم داشت رهبری
148
یک شمه از شمایل او گر بیان کنم
جمع آید از مکارم اخلاق دفتری
149
دردا و حسرتا که ز باغ جهان برفت
ناخورده از نهال کمالات خود بری
150
چون او ندیده دیده ایام قرنها
روشندلی دقیقه شناسی سخنوری
151
رفتی و درد و داغ توام یادگار ماند
صد حسرت از تو در دل امیدوار ماند
152
بلبل کشید رنج گلستان و عاقبت
گل را صبا ربود و ازو بهر خار ماند
153
دریا شد از سرشک کنارم ولی چه سود
کان گوهر یگانه من بر کنار ماند
154
ای یار مهربان به کرم دستگیریی
کز دست رفت کارم و دستم ز کار ماند
155
در حیرتم که از دل ریشم اثر نماند
وین سوز و بی قراری دل برقرار ماند
156
آن کس که بود آرزوی جان ز دست شد
این جان زار مانده ندانم چه کار ماند
157
خاری همی خلید مرا در دل از گلی
آن گل نماند و در دلم این خارخار ماند
158
یارب به روح پاک امینی که بر درش
روح الامین سزد ز گدایان کمترش
159
یارب به نفس زاکیه او که کرده ای
ز آلودگی هر چه نباید مطهرش
160
یارب به صفوت دل پاکش که ساخته ست
عکس فروغ ذات تو مشکات انورش
161
کان مفلس غریب غریق گنه که کرد
دوران ز خشت بالش و از خاک بسترش
162
عاری ز طاعت آمده پیش تو خلعتی
پوشان ز جامه خانه افضال در برش
163
وز آسمان جود و سحاب کرم بریز
باران فیض رحمت جاوید بر سرش
164
گستاخیی ز غفلت اگر کرد این زمان
کاورد رو به سوی تو با رو میاورش
165
ای به روی تو چشم جان روشن
وز فروغ رخت جهان روشن
166
رخ به راه تو سوده مه که چنین
تابد از اوج آسمان روشن
167
هر شب از شعله های آتش دل
همچو شمعم شود زبان روشن
168
دیده بخت مقبلان نشود
جز بدان خاک آستان روشن
169
سوخت جان از غم و هنوز نشد
بر تو این آتش نهان روشن
170
زخم تیر تو روزنیست که هست
خانه جان و دل به آن روشن
171
پرده از پیش چهره یک سو نه
تا شود پیش همگنان روشن
172
لاح برق یهیج الاشواق
تازه شد درد عشق و داغ فراق
173
شربت مرگ اگر چه جانسوز است
نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
174
من که و خنده نشاط ای صبح
خل عینی و دمعی المهراق
175
تو به لب جان نازنینی و من
کمترین بنده به جان مشتاق
176
سر عشق از کتاب نتوان یافت
لیس تلک الرموز فی الاوراق
177
چون متاع دو کون عرضه دهند
ای به خوبی میان خوبان طاق
178
گر تو با این جمال جلوه کنی
شور و افغان بر آید از عشاق
179
می کشد غمزه تو خنجر کین
می کند نرگس تو غارت دین
180
روی بنما چو گل ز حجله ناز
چند باشی چو غنچه پرده نشین
181
بی تو هر جا سرشک خون ریزم
لاله خون چکان دمد ز زمین
182
نتوان غره شد به دولت وصل
چون غم هجر دشمنی ز کمین
183
برد خواب عدم مرا ای کاش
خاک کوی تو بودیم بالین
184
من که و جست و جوی عیش جهان
من که و آرزوی خلد برین
185
از من این شیوه ها نمی آید
زانکه من دیده ام به چشم یقین
186
طال شوقی الیک یا مولای
بنما آن رخ جهان آرای
187
رفت عمرم به درد حرمان آه
سوخت جانم به داغ هجران وای
188
لاف عشقت بسی زنند ولی
لیس فی ربقة الخلوص سوای
189
دست امید ما و آن سر زلف
روی اخلاص ما و آن کف پای
190
گر به تن دورم از برت چه غم است
چون تو داری درون جانم جای
191
گو مرا عمر جاودانه مباش
گو مرا دولت زمانه مپای
192
جمله اینها طفیل توست ای دوست
تو همین کن که روی خود بنمای
193
عاشقان بی تو صبر نتوانند
روی بنما که جان برافشانند
194
این چه حسن است و این چه زیبایی
که در او کاینات حیرانند
195
چشم چون گویم آن دو خونخوارند
کز پی خون صد مسلمانند
196
جان و دل روی در عدم دارند
پیش تو یک دو روزه مهمانند
197
دردمندان عشق با المت
فارغ از جست و جوی درمانند
198
زاهدان با خیال حور و قصور
از وصال تو دور می مانند
199
با چنین رخ گذر به صومعه کن
باشد آن بی بصیرتان دانند
200
جان فرسوده شد به راه تو خاک
و من القلب لا یزول هواک
201
نتوان دوخت جز به رشته وصل
جگری کز فراق گردد چاک
202
برندارم ز خاک پای تو سر
گر چه آید هزار تیغ هلاک
203
من و سودای جز تویی هیهات
تو و پروای چون منی حاشاک
204
نتوان طعنه بر گل رعنا
گر کشد دامن از خس و خاشاک
205
دامن وصلت ار به دست آید
دو جهان گر رود ز دست چه باک
206
ما نخواهیم جز وصال تو هیچ
هم تو خود دانی ای بت چالاک
207
صید آن طره دلاویزم
مست آن چشم فتنه انگیزم
208
چشم تو می فروش و لعل تو می
خود بگو چون ز باده پرهیزم
209
خلق ریزند اشک خون هر جا
کز غمت قصه ای فرو ریزم
210
من غلام توام ولی نه چنان
که به بیداد و جور بگریزم
211
نخورم بی تو شربت آبی
که به خون جگر نیامیزم
212
گر پس از مرگ بر سرم گذری
مست و بی خود ز خواب برخیزم
213
آستین بر دو عالم افشانم
دست در دامن تو آویزم
214
چشم گریان حدیث شوق تو گفت
راستی در چکاند و گوهر سفت
215
باغ حسن و جمال را هرگز
از رخت تازه تر گلی نشکفت
216
بخت بیدار پاسبان این بس
که شبی سر بر آستان تو خفت
217
گر توان یک نظر خرید از تو
به دو عالم هنوز باشد مفت
218
دور از آن طاق ابروان دارم
دلی از صبر طاق و با غم جفت
219
جلوه حسن توست در نظرم
هر کجا بینم آشکار و نهفت
220
پیش ازین گر نهفته می گفتم
بعد ازین آشکار خواهم گفت
221
از ز قد تو قدر طوبی پست
رونق مه ز عارض تو شکست
222
گر تو صد بار دامن افشانی
کی گذاریم دامن تو ز دست
223
رفت عقل از حریم خلوت دل
عشقت آمد به جای او بنشست
224
من نه تنها اسیر زلف توام
کیست کامروز از کمند تو جست
225
هست دل لوح ساده ای که بر او
جز خیال تو هیچ نقش نبست
226
چند گویی به سرزنش که فلان
رفت و با دلبری دگر پیوست
227
سر ز عهد تو چون توانم تافت
من که دانسته ام ز عهد الست
228
هر قدح کز می تو کردم نوش
آفت عقل بود و غارت هوش
229
شد به دور لب می آلودت
پیر مرشد مرید باده فروش
230
با خیال تو روز و شب دارم
دل پر از گفت و گوی و لب خاموش
231
وه چه اقبال بود آنکه مرا
رخ نمودی به خواب نوشین دوش
232
مشک ریز آن دو زلف عنبرپاش
درفشان آن دو لعل گوهر پوش
233
گفتی از وصل من چه برخیزد
خیز جامی به فکر دیگر کوش
234
بر زبان بودت این حدیث هنوز
که برآمد ز من فغان و خروش
235
گه باده و گاه جام خوانیم تو را
گه دانه و گاه دام خوانیم تو را
236
جز نام تو بر لوح جهان حرفی نیست
آیا به کدام نام خوانیم تو را
237
قد بدا مشهد مولای انیخوا جملی
که مشاهد شد ازان مشهدم انوار جلی
238
رویش آن مظهر صافی ست که بر صورت اصل
آشکار است در او عکس جمال ازلی
239
چشم از پرتو رویش به خدا بینا شد
جای آن دارد اگر کور شود معتزلی
240
زنده عشق نمرده ست و نمیرد هرگز
لایزالی بود این زندگی و لم یزلی
241
در جهان نیست متاعی که ندارد بدلی
خاصه عشق بود منقبت بی بدلی
242
دعوی عشق و تولا مکن ای سیرت تو
نقص ارباب دل از بی خردی و دغلی
243
مشک بر جامه زدن سود ندارد چندان
چون تو در جامه گرفتار به گند بغلی
244
چون تو را چاشنی شهد محبت نرسید
از شهی نحل چه حاصل ز لباس عسلی
245
جامی از قافله سالار ره عشق تو را
گر بپرسند که آن کیست علی گوی علی
246
خلیلی لاحت لنا دور سلمی
نشان های سلمی شد از دور پیدا
247
کهن ناشده داغ او گشت تازه
قفا نبک من ذکر من لیس ینسی
248
ازین ربع و اطلال هر جا گیاهی
که بینیم گویا زبانی ست گویا
249
جز افسون سلمی و افسانه او
نخوانند بر ما نگویند با ما
250
خدا را رو ای باد و از من بنه رخ
به خاک رهش مرة بعد اخری
251
به عرضش رسان کای درین دیر کرده
لب لعلت احیای رسم مسیحا
252
حیات ابد می کند بنده جامی
ز لعل تو دریوزه و الامر اعلی
253
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
254
آسان مگیر کار که در سین این طلسم
دندانه ای که بینی دندان اژدهاست
255
نادر بود که دست دهد فتح این طلسم
آن را که نی به دست ارادت کلید لاست
256
چل سال بایدت که بجنبانی این کلید
گر هرگزت گشادن این قفل مدعاست
257
تصویر لا به صورت مقراض بهر چیست
یعنی برای قطع تعلق ز ماسواست
258
نور قدم ز رخنه لا می کند طلوع
خوش خانه دلی که ازان رخنه پر ضیاست
259
یابد ره برون شد ازان رخنه عاقبت
هر کس به حبس هستی خود مانده مبتلاست
260
هست آن عصای شق شده از بس که دل بدو
با نفس در محاربه با دیو در غزاست
261
زینهار کان عصا منه از کف که چون کلیم
فرعون تو زبون شده آخر بدان عصاست
262
پهلوی هم دودار بود شکل لاکزان
مقصود زجر هر دغل و قهر هر دغاست
263
دانی که آن دغا و دغل کیست نفس و دیو
کین سرکشیده ز امر حق آن سخره هواست
264
آمد دو شاخ لا چو دو انگشت متصل
سالک به آن ز رشته وحدت گره گشاست
265
زان رشته چون گره بگشاید بداند آنک
جز رشته نیست آن که به صورت گره نماست
266
زان رشته کن کمند سوی اوج نیستی
گر از حضیض هستیت آهنگ ارتقاست
267
فقر است راحت دو جهان زینها ازان
میل غنا مکن که غنا صورت عناست
268
راحت همین به قاف قناعت بود بلی
عنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
269
عاریت است هر چه دهد گردش سپهر
عارض بود بیاض که از گرد آسیاست
270
بی تخت چون نشیند و بی تاج چون زید
آن کو به تخت خسرو و از تاج پادشاست
271
گو تخت و تاج زیر و زبر شو که باک نیست
درویش را که تاج نمد تخت بوریاست
272
فرمانروا مگوی کسی را که تیر حکم
بر مور و پشه گر فکند فی المثل خطاست
273
فرمانروا کسی ست که منشور قدرتش
یفعل کما یرید و یحکم کما یشاست
274
تکوین هر مراد که خواهد به قول کن
قول کن و وجود مکون معا معاست
275
هر ظلمتی که هست ز ناراستی توست
خور را گم است سایه چو در حد استواست
276
نفس تو از گنه تهی از دست کوتهی ست
از دست نارساست که بدکاره پارساست
277
تیری ست کج شده که به آتش بود سزا
آن را که قد به خدمت همچون خودی دوتاست
278
در طاعت خدای دو تا شو که تا کمان
کج نیست نیست در نظر اعتبار راست
279
نفس تو را خرید حق از بهر بندگی
تصدیق این معامله «ان الله اشتری » ست
280
غل ساختن ز طوق هوا تا نهی به ظلم
بر بنده خدای نه دأب اولی النهی ست
281
خوش دار حال را به خلاصی ز قید خویش
کاینده و گذشته غم افزا و غصه زاست
282
حاشا که حال خوش دهدت رو چو کار تو
گه فکر ما یجی گهی ذکر ما مضی ست
283
بگذر ز خود که پر نشود از هوای هو
هر کس که نی انای دلش خالی از اناست
284
گر اره ات نهند به سر سر مکش که آن
بر فرق فقر کنگره تاج کبریاست
285
ور خنجرت زنند به دل دل بنه که آن
درها گشاده بر دلت از عالم بقاست
286
در هر قدم مپای که مقصد نه منتهی ست
در هر گذر مای ست که ره را نه منتهاست
287
گر نی رهی ست این که نهایت پذیر نیست
آن را که مهتدی ست چه حاجت به اهدناست
288
ایمن مزی که کند شور بارگی سعی
گر زانکه زجر سائق خوفش نه از قفاست
289
نومید هم مباش که بیرون رود ز راه
گر نی زمام او به کف قائد رجاست
290
ره را میان خوف و رجا رو که در خبر
«خیرالامور اوسطها» قول مصطفی ست
291
آمد صدای بانگ جنازه ز صوب شهر
ما و تو را به خوان اجل آن صدا صلاست
292
می ترسی از فنای خود آخر ز صوفیان
بشنو که گفته اند بقا از پی فناست
293
نی از فناست ترس تو از زنگ هستی است
کآیینه حقیقت آن را ز خود نکاست
294
اخلاق نیک و بد همه تخم است و تو زمین
احوال آخرت ز تو روینده چون گیاست
295
تخمی که در زمین بود آخر همان دمد
گر ارغوان و لاله و گر سیر و گندناست
296
باشد هوای نفس عفن زو فرار کن
چون روح را عفونت آن مایه وباست
297
کسر بتان ملت کفر آید از خلیل
قهر قوای نفس قوی کار اقویاست
298
آزار جو عزیز بود لطف خوی خوار
این ست طبع دهر دلت مضطرب چراست
299
مستلزم ممات بود زهر و قیمتی است
سرمایه حیات بود آب و کم بهاست
300
جوع بست و عزلت و سهر و صمت چار رکن
زین چار رکن قصر ولایت قوی بناست
301
زین چار چاره نیست کسی را که همتش
در ساحت زمین دل این طرفه قصر خاست
302
خواهی صدای فقر تو گیرد همه جهان
کم خور که از درون تهی کوس پرصداست
303
معتاد شو به حکم تجوع تری اگر
در دل تو را مطالبه دولت لقاست
304
بهر فراغ دل طلب گنج می کنی
آن گنج را که می طلبی کنج انزواست
305
خلق اژدها و صحبتشان کام اژدها
از کام اژدها به حیل رستن از دهاست
306
در دیده میل خواب بود میل چشم دل
چشم دلت ز آفت این میل بی جلاست
307
گردی به دیده از ره بی خوابی ار کشی
روشن شود به چشم دلت کان چه توتیاست
308
در صمت جو نجات که حکمی که عاقبت
بر شرط من صمت مترتب شود نجاست
309
نقشی ست بی ثبات سخن کش پی هوس
کلک زبان رقم زده بر صفحه هواست
310
برتر ازین همه چه بود جست و جوی پیر
پیری که پای بر پی پیران پیشواست
311
پیری که در افاضه نور آفتاب و ماه
پیش ضمیر انور او کمتر از سهاست
312
پیری که در جهان برون از زمان او
نه پرتو صباح و نه تاریکی مساست
313
پیری که چون ز پستی هستی کند عروج
نعلین پای همت او تاج عرش ساست
314
پیری که چون ز نکته اخلاص دم زند
اخلاص مخلصان همه در جنب آن ریاست
315
پیری که جذب همت او درکشد تو را
یکسر به عالمی که نه ارض است و نی سماست
316
در قید طینتی چه کند با تو جذب پیر
که را ز گل کشیدن نی طبع کهرباست
317
نی نی قیاس را بهل اینجا که جذب پیر
اول کشیدنت ز گل و آبش اقتضاست
318
چون ز آب و گل خلاص شدی می برد تو را
تا اوج لامکان که در او عرش زیر پاست
319
جامی به گفت و گو مکن اثبات فقر از آنک
اثبات آن اقامت برهان انتقاست
320
پهلو بس است لوح و نی بوریا قلم
در شرح رنج شب که ز بی بستری تو راست
321
دردی که شب سر تو ز بی بالشی کشد
زیر سر تو سنگ بر آن درد سر گواست
322
دعوی کنی که پیر شدم زیر بار دل
برهان مستقیم برین دعوی انحناست
323
قول زبان و فکر خرد صورت است و بس
آنجا که سر فقر بود این همه هباست
324
گر سر فقر بایدت از خواجه ای طلب
کز سر فقر سر زده از کسوت غناست
325
آن خواجه ای که خوان کرم تا کشیده است
هر جا شهی ست بر در دهلیز او گداست
326
نبود ز شرع جنبش و آرام او برون
او مقتدی و خواجه کونین مقتداست
327
چون در زمانه نصرت دین محمدی
او کرده است ناصر دینش لقب سزاست
328
گویم به وجه تعمیه نامش نه آشکار
زیرا که طبع اهل ادب را ازان اباست
329
چون شست دل ز عجب دمد زو شمیم فقر
زان رو شمامه سان به یدالله گرفته جاست
330
همچون شمامه بر سر دستش گرفته است
فضل ازل چو از نفسش بوی فقر خاست
331
چشم امید خلق همه گرچه سوی اوست
چشم شهود او ز همه خلق بر خداست
332
امواج بحر کی شود او را حجاب بحر
با بحر بی حجاب چو جان وی آشناست
333
دهقان این سراست ولی از کمال حزم
انبار کرده حاصل خود را در آن سراست
334
کارش حراثت است اگر نغلطم خود اوست
آن حارثی که داده نشان ختم انبیاست
335
در مزرع سلوک ز باران فیض او
تخم ارادت همه در نشو و در نماست
336
چون کلک او متاع خطا آورد به روم
منقاد خط او ز در روم تا خطاست
337
بس نارواست بر خطش انگشت چون ازو
حاجات عالمی به دو انگشت خط رواست
338
زین گفته قصد من نه ادای ثنای اوست
بر آفتاب شب پره را کی حد ثناست
339
گوید نشان ز پرتو خورشید شب پره
یعنی که رسته چشم من از ظلمت عمی ست
340
ورنی در آن مقام که خورشید انور است
آن قوتش که چشم به بالا کند کجاست
341
ز اطناب در سخن چو میسر نمی شود
عد شمایلش که مبرا از انتهاست
342
شد وقت آنکه ختم کند بر دعای او
زیرا دعای او همه آفاق را دعاست
343
تا بر مس وجود مرید کمال جوی
فر حضور پیر مکمل چو کیمیاست
344
ممدود باد سایه فر حضور او
بر فرق هر که روی دلش در ره هدی ست
345
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات
جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست
346
سال عمرت شصت شد در لجه هستی بکوش
تا ازین دریا برآری صید مقصودی به شست
347
بنامیزد چه دلکش منزل است این
نه آب و گل همه جان و دل است این
348
بسی مه بر فلک منزل بریده
به عمر خود چنین منزل ندیده
349
تصور کن چو یک شخص این جهان را
که باشد همچو چشم این خانه آن را
350
کسی کان شخص را انسان عین است
جهان مردمی سلطان حسین است
351
گلش گویی ز مشک چین سرشتند
که نامش خانه مشکین نوشتند
352
ز هر لاله به سقف آن نمونه
مگر شد لاله زاری باژگونه
353
به دیوارش ز گچ گلها بریده
گل کافوری ست از گل دمیده
354
منقش از زر حل هر در او
دری از خلد در هر منظر او
355
مروح خانه ای دان از جنانش
که باشد حوض کوثر در میانش
356
میان حوض نرگسدان سیمین
بود فواره های نرگس آیین
357
ز هر نرگس جهنده آب از آنسان
که گاه شادی آب از چشم جانان
358
به گرد حوض جویی پر خم و تاب
چو ماری سیمگون پیچان در او آب
359
چو لطف حوض و جوی آب روان دید
گه بیرون شدن بر خویش پیچید
360
به سعی شاه شد این خانه آباد
چو تاریخ عمارت فرخش باد
361
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهاد
یک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد
362
هر داغ کاورد قدری رو به بهتری
آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد
363
زیر هزار کوه غمم پست و گر دهد
دستش هزار کوه دگر بر زبر نهد
364
بر خوان میهمانی او حاضر ار شوم
پیش من از کباب جگر ماحضر نهد
365
صد زهر ناب تعبیه شد در آن میان
در کام عیش من به مثل گر شکر نهد
366
چون درنیاید از در احسان و لطف کاش
رختم ازین سراچه حرمان بدر نهد
367
دانی که چیست بالش راحت ازو مرا
خشتی که روز واقعه ام زیر سر نهد
368
مرغی به تنگنای قفس بود پای بست
دست قضا به لطف قفس را بر او شکست
369
بگشاد بال صدق و صفا در فضای قدس
جولان کنان به کنگر قصر بقا نشست
370
نادان که جز مضیق قفس جا ندیده بود
در ماتمش به ناخن اندوه چهره خست
371
دانا که داشت آگهی از فسحت چمن
شکر خدای گفت که مرغ از قفس برست
372
مرغ است جان پاک و قفس این طلسم خاک
این مرغ بس بلند و قفس نیک تنگ و پست
373
مرغ تو گر نه بسته پر است این قفس چرا
بر خویشتن نمی شکنی ای قفس پرست
374
جامی شکستن قفس آسان شود تو را
گر جلوه گاه مرغ ببینی چنانکه هست
375
خرم دلی که روضه قدسش نشیمن است
فارغ ز رنج و محنت این تیره گلخن است
376
منشین درین سرای مسدس که عاقبت
جای اقامت تو سرای مثمن است
377
روشن دلی کجا که بود روشناس گل
و آزاده ای کجا که زباندان سوسن است
378
تا بنگرد که هست گلی سرزده ز گل
گل چهره ای که در ته گل کرده مسکن است
379
تا بشنود که سوسن آزاده ده زبان
پر فن سخنوری ست کش از خاک مدفن است
380
جامی نظر سوی چمن افکن ببین که گل
زینسان چرا به خون دل آلوده دامن است
381
گل را نرفت دامن هم صحبتی ز دست
گویا غلط همی کنم آن دامن من است
382
خیز ای نسیم و ره به حریم چمن بپرس
وز هر گل و گیاه چمن یک سخن بپرس
383
زان گل که می رسد کفن سبز کرده چاک
حاصل حریف خفته درون کفن بپرس
384
بنگر به تازه رویی نورستگان باغ
پژمردگی عارضش از نسترن بپرس
385
سروی بجوی بر لب آن روان و زو
احوال ناروانی آن نارون بپرس
386
چون شمع لاله بزم فروز چمن شود
زان شمع نوربخش به هر انجمن بپرس
387
فرش حریر سبزه چو آری به زیر پای
چونست زیر خاره و خار آن بدن بپرس
388
سوسن چو با زبان نباتی کند حدیث
از خامشی آن لب شکرشکن بپرس
389
من بودم از جهان و گرامی برادری
در سلک نظم جمع گرانمایه گوهری
390
زانسان برادری که در اطوار علم و فضل
چون او نزاد مادر ایام دیگری
391
در بوستان فضل سراینده بلبلی
بر آسمان علم درخشنده اختری
392
خورشید اوج فضل محمد که بر دوام
پیش قدم ز نور قدم داشت رهبری
393
یک شمه از شمایل او گر بیان کنم
جمع آید از مکارم اخلاق دفتری
394
دردا و حسرتا که ز باغ جهان برفت
ناخورده از نهال کمالات خود بری
395
چون او ندیده دیده ایام قرنها
روشندلی دقیقه شناسی سخنوری
396
رفتی و درد و داغ توام یادگار ماند
صد حسرت از تو در دل امیدوار ماند
397
بلبل کشید رنج گلستان و عاقبت
گل را صبا ربود و ازو بهر خار ماند
398
دریا شد از سرشک کنارم ولی چه سود
کان گوهر یگانه من بر کنار ماند
399
ای یار مهربان به کرم دستگیریی
کز دست رفت کارم و دستم ز کار ماند
400
در حیرتم که از دل ریشم اثر نماند
وین سوز و بی قراری دل برقرار ماند
401
آن کس که بود آرزوی جان ز دست شد
این جان زار مانده ندانم چه کار ماند
402
خاری همی خلید مرا در دل از گلی
آن گل نماند و در دلم این خارخار ماند
403
یارب به روح پاک امینی که بر درش
روح الامین سزد ز گدایان کمترش
404
یارب به نفس زاکیه او که کرده ای
ز آلودگی هر چه نباید مطهرش
405
یارب به صفوت دل پاکش که ساخته ست
عکس فروغ ذات تو مشکات انورش
406
کان مفلس غریب غریق گنه که کرد
دوران ز خشت بالش و از خاک بسترش
407
عاری ز طاعت آمده پیش تو خلعتی
پوشان ز جامه خانه افضال در برش
408
وز آسمان جود و سحاب کرم بریز
باران فیض رحمت جاوید بر سرش
409
گستاخیی ز غفلت اگر کرد این زمان
کاورد رو به سوی تو با رو میاورش
410
ای به روی تو چشم جان روشن
وز فروغ رخت جهان روشن
411
رخ به راه تو سوده مه که چنین
تابد از اوج آسمان روشن
412
هر شب از شعله های آتش دل
همچو شمعم شود زبان روشن
413
دیده بخت مقبلان نشود
جز بدان خاک آستان روشن
414
سوخت جان از غم و هنوز نشد
بر تو این آتش نهان روشن
415
زخم تیر تو روزنیست که هست
خانه جان و دل به آن روشن
416
پرده از پیش چهره یک سو نه
تا شود پیش همگنان روشن
417
لاح برق یهیج الاشواق
تازه شد درد عشق و داغ فراق
418
شربت مرگ اگر چه جانسوز است
نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
419
من که و خنده نشاط ای صبح
خل عینی و دمعی المهراق
420
تو به لب جان نازنینی و من
کمترین بنده به جان مشتاق
421
سر عشق از کتاب نتوان یافت
لیس تلک الرموز فی الاوراق
422
چون متاع دو کون عرضه دهند
ای به خوبی میان خوبان طاق
423
گر تو با این جمال جلوه کنی
شور و افغان بر آید از عشاق
424
می کشد غمزه تو خنجر کین
می کند نرگس تو غارت دین
425
روی بنما چو گل ز حجله ناز
چند باشی چو غنچه پرده نشین
426
بی تو هر جا سرشک خون ریزم
لاله خون چکان دمد ز زمین
427
نتوان غره شد به دولت وصل
چون غم هجر دشمنی ز کمین
428
برد خواب عدم مرا ای کاش
خاک کوی تو بودیم بالین
429
من که و جست و جوی عیش جهان
من که و آرزوی خلد برین
430
از من این شیوه ها نمی آید
زانکه من دیده ام به چشم یقین
431
طال شوقی الیک یا مولای
بنما آن رخ جهان آرای
432
رفت عمرم به درد حرمان آه
سوخت جانم به داغ هجران وای
433
لاف عشقت بسی زنند ولی
لیس فی ربقة الخلوص سوای
434
دست امید ما و آن سر زلف
روی اخلاص ما و آن کف پای
435
گر به تن دورم از برت چه غم است
چون تو داری درون جانم جای
436
گو مرا عمر جاودانه مباش
گو مرا دولت زمانه مپای
437
جمله اینها طفیل توست ای دوست
تو همین کن که روی خود بنمای
438
عاشقان بی تو صبر نتوانند
روی بنما که جان برافشانند
439
این چه حسن است و این چه زیبایی
که در او کاینات حیرانند
440
چشم چون گویم آن دو خونخوارند
کز پی خون صد مسلمانند
441
جان و دل روی در عدم دارند
پیش تو یک دو روزه مهمانند
442
دردمندان عشق با المت
فارغ از جست و جوی درمانند
443
زاهدان با خیال حور و قصور
از وصال تو دور می مانند
444
با چنین رخ گذر به صومعه کن
باشد آن بی بصیرتان دانند
445
جان فرسوده شد به راه تو خاک
و من القلب لا یزول هواک
446
نتوان دوخت جز به رشته وصل
جگری کز فراق گردد چاک
447
برندارم ز خاک پای تو سر
گر چه آید هزار تیغ هلاک
448
من و سودای جز تویی هیهات
تو و پروای چون منی حاشاک
449
نتوان طعنه بر گل رعنا
گر کشد دامن از خس و خاشاک
450
دامن وصلت ار به دست آید
دو جهان گر رود ز دست چه باک
451
ما نخواهیم جز وصال تو هیچ
هم تو خود دانی ای بت چالاک
452
صید آن طره دلاویزم
مست آن چشم فتنه انگیزم
453
چشم تو می فروش و لعل تو می
خود بگو چون ز باده پرهیزم
454
خلق ریزند اشک خون هر جا
کز غمت قصه ای فرو ریزم
455
من غلام توام ولی نه چنان
که به بیداد و جور بگریزم
456
نخورم بی تو شربت آبی
که به خون جگر نیامیزم
457
گر پس از مرگ بر سرم گذری
مست و بی خود ز خواب برخیزم
458
آستین بر دو عالم افشانم
دست در دامن تو آویزم
459
چشم گریان حدیث شوق تو گفت
راستی در چکاند و گوهر سفت
460
باغ حسن و جمال را هرگز
از رخت تازه تر گلی نشکفت
461
بخت بیدار پاسبان این بس
که شبی سر بر آستان تو خفت
462
گر توان یک نظر خرید از تو
به دو عالم هنوز باشد مفت
463
دور از آن طاق ابروان دارم
دلی از صبر طاق و با غم جفت
464
جلوه حسن توست در نظرم
هر کجا بینم آشکار و نهفت
465
پیش ازین گر نهفته می گفتم
بعد ازین آشکار خواهم گفت
466
از ز قد تو قدر طوبی پست
رونق مه ز عارض تو شکست
467
گر تو صد بار دامن افشانی
کی گذاریم دامن تو ز دست
468
رفت عقل از حریم خلوت دل
عشقت آمد به جای او بنشست
469
من نه تنها اسیر زلف توام
کیست کامروز از کمند تو جست
470
هست دل لوح ساده ای که بر او
جز خیال تو هیچ نقش نبست
471
چند گویی به سرزنش که فلان
رفت و با دلبری دگر پیوست
472
سر ز عهد تو چون توانم تافت
من که دانسته ام ز عهد الست
473
هر قدح کز می تو کردم نوش
آفت عقل بود و غارت هوش
474
شد به دور لب می آلودت
پیر مرشد مرید باده فروش
475
با خیال تو روز و شب دارم
دل پر از گفت و گوی و لب خاموش
476
وه چه اقبال بود آنکه مرا
رخ نمودی به خواب نوشین دوش
477
مشک ریز آن دو زلف عنبرپاش
درفشان آن دو لعل گوهر پوش
478
گفتی از وصل من چه برخیزد
خیز جامی به فکر دیگر کوش
479
بر زبان بودت این حدیث هنوز
که برآمد ز من فغان و خروش
480
گه باده و گاه جام خوانیم تو را
گه دانه و گاه دام خوانیم تو را
481
جز نام تو بر لوح جهان حرفی نیست
آیا به کدام نام خوانیم تو را
482
قد بدا مشهد مولای انیخوا جملی
که مشاهد شد ازان مشهدم انوار جلی
483
رویش آن مظهر صافی ست که بر صورت اصل
آشکار است در او عکس جمال ازلی
484
چشم از پرتو رویش به خدا بینا شد
جای آن دارد اگر کور شود معتزلی
485
زنده عشق نمرده ست و نمیرد هرگز
لایزالی بود این زندگی و لم یزلی
486
در جهان نیست متاعی که ندارد بدلی
خاصه عشق بود منقبت بی بدلی
487
دعوی عشق و تولا مکن ای سیرت تو
نقص ارباب دل از بی خردی و دغلی
488
مشک بر جامه زدن سود ندارد چندان
چون تو در جامه گرفتار به گند بغلی
489
چون تو را چاشنی شهد محبت نرسید
از شهی نحل چه حاصل ز لباس عسلی
490
جامی از قافله سالار ره عشق تو را
گر بپرسند که آن کیست علی گوی علی
491
خلیلی لاحت لنا دور سلمی
نشان های سلمی شد از دور پیدا
492
کهن ناشده داغ او گشت تازه
قفا نبک من ذکر من لیس ینسی
493
ازین ربع و اطلال هر جا گیاهی
که بینیم گویا زبانی ست گویا
494
جز افسون سلمی و افسانه او
نخوانند بر ما نگویند با ما
495
خدا را رو ای باد و از من بنه رخ
به خاک رهش مرة بعد اخری
496
به عرضش رسان کای درین دیر کرده
لب لعلت احیای رسم مسیحا
497
حیات ابد می کند بنده جامی
ز لعل تو دریوزه و الامر اعلی
498
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
499
آسان مگیر کار که در سین این طلسم
دندانه ای که بینی دندان اژدهاست
500
نادر بود که دست دهد فتح این طلسم
آن را که نی به دست ارادت کلید لاست
501
چل سال بایدت که بجنبانی این کلید
گر هرگزت گشادن این قفل مدعاست
502
تصویر لا به صورت مقراض بهر چیست
یعنی برای قطع تعلق ز ماسواست
503
نور قدم ز رخنه لا می کند طلوع
خوش خانه دلی که ازان رخنه پر ضیاست
504
یابد ره برون شد ازان رخنه عاقبت
هر کس به حبس هستی خود مانده مبتلاست
505
هست آن عصای شق شده از بس که دل بدو
با نفس در محاربه با دیو در غزاست
506
زینهار کان عصا منه از کف که چون کلیم
فرعون تو زبون شده آخر بدان عصاست
507
پهلوی هم دودار بود شکل لاکزان
مقصود زجر هر دغل و قهر هر دغاست
508
دانی که آن دغا و دغل کیست نفس و دیو
کین سرکشیده ز امر حق آن سخره هواست
509
آمد دو شاخ لا چو دو انگشت متصل
سالک به آن ز رشته وحدت گره گشاست
510
زان رشته چون گره بگشاید بداند آنک
جز رشته نیست آن که به صورت گره نماست
511
زان رشته کن کمند سوی اوج نیستی
گر از حضیض هستیت آهنگ ارتقاست
512
فقر است راحت دو جهان زینها ازان
میل غنا مکن که غنا صورت عناست
513
راحت همین به قاف قناعت بود بلی
عنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
514
عاریت است هر چه دهد گردش سپهر
عارض بود بیاض که از گرد آسیاست
515
بی تخت چون نشیند و بی تاج چون زید
آن کو به تخت خسرو و از تاج پادشاست
516
گو تخت و تاج زیر و زبر شو که باک نیست
درویش را که تاج نمد تخت بوریاست
517
فرمانروا مگوی کسی را که تیر حکم
بر مور و پشه گر فکند فی المثل خطاست
518
فرمانروا کسی ست که منشور قدرتش
یفعل کما یرید و یحکم کما یشاست
519
تکوین هر مراد که خواهد به قول کن
قول کن و وجود مکون معا معاست
520
هر ظلمتی که هست ز ناراستی توست
خور را گم است سایه چو در حد استواست
521
نفس تو از گنه تهی از دست کوتهی ست
از دست نارساست که بدکاره پارساست
522
تیری ست کج شده که به آتش بود سزا
آن را که قد به خدمت همچون خودی دوتاست
523
در طاعت خدای دو تا شو که تا کمان
کج نیست نیست در نظر اعتبار راست
524
نفس تو را خرید حق از بهر بندگی
تصدیق این معامله «ان الله اشتری » ست
525
غل ساختن ز طوق هوا تا نهی به ظلم
بر بنده خدای نه دأب اولی النهی ست
526
خوش دار حال را به خلاصی ز قید خویش
کاینده و گذشته غم افزا و غصه زاست
527
حاشا که حال خوش دهدت رو چو کار تو
گه فکر ما یجی گهی ذکر ما مضی ست
528
بگذر ز خود که پر نشود از هوای هو
هر کس که نی انای دلش خالی از اناست
529
گر اره ات نهند به سر سر مکش که آن
بر فرق فقر کنگره تاج کبریاست
530
ور خنجرت زنند به دل دل بنه که آن
درها گشاده بر دلت از عالم بقاست
531
در هر قدم مپای که مقصد نه منتهی ست
در هر گذر مای ست که ره را نه منتهاست
532
گر نی رهی ست این که نهایت پذیر نیست
آن را که مهتدی ست چه حاجت به اهدناست
533
ایمن مزی که کند شور بارگی سعی
گر زانکه زجر سائق خوفش نه از قفاست
534
نومید هم مباش که بیرون رود ز راه
گر نی زمام او به کف قائد رجاست
535
ره را میان خوف و رجا رو که در خبر
«خیرالامور اوسطها» قول مصطفی ست
536
آمد صدای بانگ جنازه ز صوب شهر
ما و تو را به خوان اجل آن صدا صلاست
537
می ترسی از فنای خود آخر ز صوفیان
بشنو که گفته اند بقا از پی فناست
538
نی از فناست ترس تو از زنگ هستی است
کآیینه حقیقت آن را ز خود نکاست
539
اخلاق نیک و بد همه تخم است و تو زمین
احوال آخرت ز تو روینده چون گیاست
540
تخمی که در زمین بود آخر همان دمد
گر ارغوان و لاله و گر سیر و گندناست
541
باشد هوای نفس عفن زو فرار کن
چون روح را عفونت آن مایه وباست
542
کسر بتان ملت کفر آید از خلیل
قهر قوای نفس قوی کار اقویاست
543
آزار جو عزیز بود لطف خوی خوار
این ست طبع دهر دلت مضطرب چراست
544
مستلزم ممات بود زهر و قیمتی است
سرمایه حیات بود آب و کم بهاست
545
جوع بست و عزلت و سهر و صمت چار رکن
زین چار رکن قصر ولایت قوی بناست
546
زین چار چاره نیست کسی را که همتش
در ساحت زمین دل این طرفه قصر خاست
547
خواهی صدای فقر تو گیرد همه جهان
کم خور که از درون تهی کوس پرصداست
548
معتاد شو به حکم تجوع تری اگر
در دل تو را مطالبه دولت لقاست
549
بهر فراغ دل طلب گنج می کنی
آن گنج را که می طلبی کنج انزواست
550
خلق اژدها و صحبتشان کام اژدها
از کام اژدها به حیل رستن از دهاست
551
در دیده میل خواب بود میل چشم دل
چشم دلت ز آفت این میل بی جلاست
552
گردی به دیده از ره بی خوابی ار کشی
روشن شود به چشم دلت کان چه توتیاست
553
در صمت جو نجات که حکمی که عاقبت
بر شرط من صمت مترتب شود نجاست
554
نقشی ست بی ثبات سخن کش پی هوس
کلک زبان رقم زده بر صفحه هواست
555
برتر ازین همه چه بود جست و جوی پیر
پیری که پای بر پی پیران پیشواست
556
پیری که در افاضه نور آفتاب و ماه
پیش ضمیر انور او کمتر از سهاست
557
پیری که در جهان برون از زمان او
نه پرتو صباح و نه تاریکی مساست
558
پیری که چون ز پستی هستی کند عروج
نعلین پای همت او تاج عرش ساست
559
پیری که چون ز نکته اخلاص دم زند
اخلاص مخلصان همه در جنب آن ریاست
560
پیری که جذب همت او درکشد تو را
یکسر به عالمی که نه ارض است و نی سماست
561
در قید طینتی چه کند با تو جذب پیر
که را ز گل کشیدن نی طبع کهرباست
562
نی نی قیاس را بهل اینجا که جذب پیر
اول کشیدنت ز گل و آبش اقتضاست
563
چون ز آب و گل خلاص شدی می برد تو را
تا اوج لامکان که در او عرش زیر پاست
564
جامی به گفت و گو مکن اثبات فقر از آنک
اثبات آن اقامت برهان انتقاست
565
پهلو بس است لوح و نی بوریا قلم
در شرح رنج شب که ز بی بستری تو راست
566
دردی که شب سر تو ز بی بالشی کشد
زیر سر تو سنگ بر آن درد سر گواست
567
دعوی کنی که پیر شدم زیر بار دل
برهان مستقیم برین دعوی انحناست
568
قول زبان و فکر خرد صورت است و بس
آنجا که سر فقر بود این همه هباست
569
گر سر فقر بایدت از خواجه ای طلب
کز سر فقر سر زده از کسوت غناست
570
آن خواجه ای که خوان کرم تا کشیده است
هر جا شهی ست بر در دهلیز او گداست
571
نبود ز شرع جنبش و آرام او برون
او مقتدی و خواجه کونین مقتداست
572
چون در زمانه نصرت دین محمدی
او کرده است ناصر دینش لقب سزاست
573
گویم به وجه تعمیه نامش نه آشکار
زیرا که طبع اهل ادب را ازان اباست
574
چون شست دل ز عجب دمد زو شمیم فقر
زان رو شمامه سان به یدالله گرفته جاست
575
همچون شمامه بر سر دستش گرفته است
فضل ازل چو از نفسش بوی فقر خاست
576
چشم امید خلق همه گرچه سوی اوست
چشم شهود او ز همه خلق بر خداست
577
امواج بحر کی شود او را حجاب بحر
با بحر بی حجاب چو جان وی آشناست
578
دهقان این سراست ولی از کمال حزم
انبار کرده حاصل خود را در آن سراست
579
کارش حراثت است اگر نغلطم خود اوست
آن حارثی که داده نشان ختم انبیاست
580
در مزرع سلوک ز باران فیض او
تخم ارادت همه در نشو و در نماست
581
چون کلک او متاع خطا آورد به روم
منقاد خط او ز در روم تا خطاست
582
بس نارواست بر خطش انگشت چون ازو
حاجات عالمی به دو انگشت خط رواست
583
زین گفته قصد من نه ادای ثنای اوست
بر آفتاب شب پره را کی حد ثناست
584
گوید نشان ز پرتو خورشید شب پره
یعنی که رسته چشم من از ظلمت عمی ست
585
ورنی در آن مقام که خورشید انور است
آن قوتش که چشم به بالا کند کجاست
586
ز اطناب در سخن چو میسر نمی شود
عد شمایلش که مبرا از انتهاست
587
شد وقت آنکه ختم کند بر دعای او
زیرا دعای او همه آفاق را دعاست
588
تا بر مس وجود مرید کمال جوی
فر حضور پیر مکمل چو کیمیاست
589
ممدود باد سایه فر حضور او
بر فرق هر که روی دلش در ره هدی ست
590
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات
جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست
591
سال عمرت شصت شد در لجه هستی بکوش
تا ازین دریا برآری صید مقصودی به شست
592
بنامیزد چه دلکش منزل است این
نه آب و گل همه جان و دل است این
593
بسی مه بر فلک منزل بریده
به عمر خود چنین منزل ندیده
594
تصور کن چو یک شخص این جهان را
که باشد همچو چشم این خانه آن را
595
کسی کان شخص را انسان عین است
جهان مردمی سلطان حسین است
596
گلش گویی ز مشک چین سرشتند
که نامش خانه مشکین نوشتند
597
ز هر لاله به سقف آن نمونه
مگر شد لاله زاری باژگونه
598
به دیوارش ز گچ گلها بریده
گل کافوری ست از گل دمیده
599
منقش از زر حل هر در او
دری از خلد در هر منظر او
600
مروح خانه ای دان از جنانش
که باشد حوض کوثر در میانش
601
میان حوض نرگسدان سیمین
بود فواره های نرگس آیین
602
ز هر نرگس جهنده آب از آنسان
که گاه شادی آب از چشم جانان
603
به گرد حوض جویی پر خم و تاب
چو ماری سیمگون پیچان در او آب
604
چو لطف حوض و جوی آب روان دید
گه بیرون شدن بر خویش پیچید
605
به سعی شاه شد این خانه آباد
چو تاریخ عمارت فرخش باد
606
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهاد
یک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد
607
هر داغ کاورد قدری رو به بهتری
آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد
608
زیر هزار کوه غمم پست و گر دهد
دستش هزار کوه دگر بر زبر نهد
609
بر خوان میهمانی او حاضر ار شوم
پیش من از کباب جگر ماحضر نهد
610
صد زهر ناب تعبیه شد در آن میان
در کام عیش من به مثل گر شکر نهد
611
چون درنیاید از در احسان و لطف کاش
رختم ازین سراچه حرمان بدر نهد
612
دانی که چیست بالش راحت ازو مرا
خشتی که روز واقعه ام زیر سر نهد
613
مرغی به تنگنای قفس بود پای بست
دست قضا به لطف قفس را بر او شکست
614
بگشاد بال صدق و صفا در فضای قدس
جولان کنان به کنگر قصر بقا نشست
615
نادان که جز مضیق قفس جا ندیده بود
در ماتمش به ناخن اندوه چهره خست
616
دانا که داشت آگهی از فسحت چمن
شکر خدای گفت که مرغ از قفس برست
617
مرغ است جان پاک و قفس این طلسم خاک
این مرغ بس بلند و قفس نیک تنگ و پست
618
مرغ تو گر نه بسته پر است این قفس چرا
بر خویشتن نمی شکنی ای قفس پرست
619
جامی شکستن قفس آسان شود تو را
گر جلوه گاه مرغ ببینی چنانکه هست
620
خرم دلی که روضه قدسش نشیمن است
فارغ ز رنج و محنت این تیره گلخن است
621
منشین درین سرای مسدس که عاقبت
جای اقامت تو سرای مثمن است
622
روشن دلی کجا که بود روشناس گل
و آزاده ای کجا که زباندان سوسن است
623
تا بنگرد که هست گلی سرزده ز گل
گل چهره ای که در ته گل کرده مسکن است
624
تا بشنود که سوسن آزاده ده زبان
پر فن سخنوری ست کش از خاک مدفن است
625
جامی نظر سوی چمن افکن ببین که گل
زینسان چرا به خون دل آلوده دامن است
626
گل را نرفت دامن هم صحبتی ز دست
گویا غلط همی کنم آن دامن من است
627
خیز ای نسیم و ره به حریم چمن بپرس
وز هر گل و گیاه چمن یک سخن بپرس
628
زان گل که می رسد کفن سبز کرده چاک
حاصل حریف خفته درون کفن بپرس
629
بنگر به تازه رویی نورستگان باغ
پژمردگی عارضش از نسترن بپرس
630
سروی بجوی بر لب آن روان و زو
احوال ناروانی آن نارون بپرس
631
چون شمع لاله بزم فروز چمن شود
زان شمع نوربخش به هر انجمن بپرس
632
فرش حریر سبزه چو آری به زیر پای
چونست زیر خاره و خار آن بدن بپرس
633
سوسن چو با زبان نباتی کند حدیث
از خامشی آن لب شکرشکن بپرس
634
من بودم از جهان و گرامی برادری
در سلک نظم جمع گرانمایه گوهری
635
زانسان برادری که در اطوار علم و فضل
چون او نزاد مادر ایام دیگری
636
در بوستان فضل سراینده بلبلی
بر آسمان علم درخشنده اختری
637
خورشید اوج فضل محمد که بر دوام
پیش قدم ز نور قدم داشت رهبری
638
یک شمه از شمایل او گر بیان کنم
جمع آید از مکارم اخلاق دفتری
639
دردا و حسرتا که ز باغ جهان برفت
ناخورده از نهال کمالات خود بری
640
چون او ندیده دیده ایام قرنها
روشندلی دقیقه شناسی سخنوری
641
رفتی و درد و داغ توام یادگار ماند
صد حسرت از تو در دل امیدوار ماند
642
بلبل کشید رنج گلستان و عاقبت
گل را صبا ربود و ازو بهر خار ماند
643
دریا شد از سرشک کنارم ولی چه سود
کان گوهر یگانه من بر کنار ماند
644
ای یار مهربان به کرم دستگیریی
کز دست رفت کارم و دستم ز کار ماند
645
در حیرتم که از دل ریشم اثر نماند
وین سوز و بی قراری دل برقرار ماند
646
آن کس که بود آرزوی جان ز دست شد
این جان زار مانده ندانم چه کار ماند
647
خاری همی خلید مرا در دل از گلی
آن گل نماند و در دلم این خارخار ماند
648
یارب به روح پاک امینی که بر درش
روح الامین سزد ز گدایان کمترش
649
یارب به نفس زاکیه او که کرده ای
ز آلودگی هر چه نباید مطهرش
650
یارب به صفوت دل پاکش که ساخته ست
عکس فروغ ذات تو مشکات انورش
651
کان مفلس غریب غریق گنه که کرد
دوران ز خشت بالش و از خاک بسترش
652
عاری ز طاعت آمده پیش تو خلعتی
پوشان ز جامه خانه افضال در برش
653
وز آسمان جود و سحاب کرم بریز
باران فیض رحمت جاوید بر سرش
654
گستاخیی ز غفلت اگر کرد این زمان
کاورد رو به سوی تو با رو میاورش
655
ای به روی تو چشم جان روشن
وز فروغ رخت جهان روشن
656
رخ به راه تو سوده مه که چنین
تابد از اوج آسمان روشن
657
هر شب از شعله های آتش دل
همچو شمعم شود زبان روشن
658
دیده بخت مقبلان نشود
جز بدان خاک آستان روشن
659
سوخت جان از غم و هنوز نشد
بر تو این آتش نهان روشن
660
زخم تیر تو روزنیست که هست
خانه جان و دل به آن روشن
661
پرده از پیش چهره یک سو نه
تا شود پیش همگنان روشن
662
لاح برق یهیج الاشواق
تازه شد درد عشق و داغ فراق
663
شربت مرگ اگر چه جانسوز است
نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
664
من که و خنده نشاط ای صبح
خل عینی و دمعی المهراق
665
تو به لب جان نازنینی و من
کمترین بنده به جان مشتاق
666
سر عشق از کتاب نتوان یافت
لیس تلک الرموز فی الاوراق
667
چون متاع دو کون عرضه دهند
ای به خوبی میان خوبان طاق
668
گر تو با این جمال جلوه کنی
شور و افغان بر آید از عشاق
669
می کشد غمزه تو خنجر کین
می کند نرگس تو غارت دین
670
روی بنما چو گل ز حجله ناز
چند باشی چو غنچه پرده نشین
671
بی تو هر جا سرشک خون ریزم
لاله خون چکان دمد ز زمین
672
نتوان غره شد به دولت وصل
چون غم هجر دشمنی ز کمین
673
برد خواب عدم مرا ای کاش
خاک کوی تو بودیم بالین
674
من که و جست و جوی عیش جهان
من که و آرزوی خلد برین
675
از من این شیوه ها نمی آید
زانکه من دیده ام به چشم یقین
676
طال شوقی الیک یا مولای
بنما آن رخ جهان آرای
677
رفت عمرم به درد حرمان آه
سوخت جانم به داغ هجران وای
678
لاف عشقت بسی زنند ولی
لیس فی ربقة الخلوص سوای
679
دست امید ما و آن سر زلف
روی اخلاص ما و آن کف پای
680
گر به تن دورم از برت چه غم است
چون تو داری درون جانم جای
681
گو مرا عمر جاودانه مباش
گو مرا دولت زمانه مپای
682
جمله اینها طفیل توست ای دوست
تو همین کن که روی خود بنمای
683
عاشقان بی تو صبر نتوانند
روی بنما که جان برافشانند
684
این چه حسن است و این چه زیبایی
که در او کاینات حیرانند
685
چشم چون گویم آن دو خونخوارند
کز پی خون صد مسلمانند
686
جان و دل روی در عدم دارند
پیش تو یک دو روزه مهمانند
687
دردمندان عشق با المت
فارغ از جست و جوی درمانند
688
زاهدان با خیال حور و قصور
از وصال تو دور می مانند
689
با چنین رخ گذر به صومعه کن
باشد آن بی بصیرتان دانند
690
جان فرسوده شد به راه تو خاک
و من القلب لا یزول هواک
691
نتوان دوخت جز به رشته وصل
جگری کز فراق گردد چاک
692
برندارم ز خاک پای تو سر
گر چه آید هزار تیغ هلاک
693
من و سودای جز تویی هیهات
تو و پروای چون منی حاشاک
694
نتوان طعنه بر گل رعنا
گر کشد دامن از خس و خاشاک
695
دامن وصلت ار به دست آید
دو جهان گر رود ز دست چه باک
696
ما نخواهیم جز وصال تو هیچ
هم تو خود دانی ای بت چالاک
697
صید آن طره دلاویزم
مست آن چشم فتنه انگیزم
698
چشم تو می فروش و لعل تو می
خود بگو چون ز باده پرهیزم
699
خلق ریزند اشک خون هر جا
کز غمت قصه ای فرو ریزم
700
من غلام توام ولی نه چنان
که به بیداد و جور بگریزم
701
نخورم بی تو شربت آبی
که به خون جگر نیامیزم
702
گر پس از مرگ بر سرم گذری
مست و بی خود ز خواب برخیزم
703
آستین بر دو عالم افشانم
دست در دامن تو آویزم
704
چشم گریان حدیث شوق تو گفت
راستی در چکاند و گوهر سفت
705
باغ حسن و جمال را هرگز
از رخت تازه تر گلی نشکفت
706
بخت بیدار پاسبان این بس
که شبی سر بر آستان تو خفت
707
گر توان یک نظر خرید از تو
به دو عالم هنوز باشد مفت
708
دور از آن طاق ابروان دارم
دلی از صبر طاق و با غم جفت
709
جلوه حسن توست در نظرم
هر کجا بینم آشکار و نهفت
710
پیش ازین گر نهفته می گفتم
بعد ازین آشکار خواهم گفت
711
از ز قد تو قدر طوبی پست
رونق مه ز عارض تو شکست
712
گر تو صد بار دامن افشانی
کی گذاریم دامن تو ز دست
713
رفت عقل از حریم خلوت دل
عشقت آمد به جای او بنشست
714
من نه تنها اسیر زلف توام
کیست کامروز از کمند تو جست
715
هست دل لوح ساده ای که بر او
جز خیال تو هیچ نقش نبست
716
چند گویی به سرزنش که فلان
رفت و با دلبری دگر پیوست
717
سر ز عهد تو چون توانم تافت
من که دانسته ام ز عهد الست
718
هر قدح کز می تو کردم نوش
آفت عقل بود و غارت هوش
719
شد به دور لب می آلودت
پیر مرشد مرید باده فروش
720
با خیال تو روز و شب دارم
دل پر از گفت و گوی و لب خاموش
721
وه چه اقبال بود آنکه مرا
رخ نمودی به خواب نوشین دوش
722
مشک ریز آن دو زلف عنبرپاش
درفشان آن دو لعل گوهر پوش
723
گفتی از وصل من چه برخیزد
خیز جامی به فکر دیگر کوش
724
بر زبان بودت این حدیث هنوز
که برآمد ز من فغان و خروش
725
گه باده و گاه جام خوانیم تو را
گه دانه و گاه دام خوانیم تو را
726
جز نام تو بر لوح جهان حرفی نیست
آیا به کدام نام خوانیم تو را
727
قد بدا مشهد مولای انیخوا جملی
که مشاهد شد ازان مشهدم انوار جلی
728
رویش آن مظهر صافی ست که بر صورت اصل
آشکار است در او عکس جمال ازلی
729
چشم از پرتو رویش به خدا بینا شد
جای آن دارد اگر کور شود معتزلی
730
زنده عشق نمرده ست و نمیرد هرگز
لایزالی بود این زندگی و لم یزلی
731
در جهان نیست متاعی که ندارد بدلی
خاصه عشق بود منقبت بی بدلی
732
دعوی عشق و تولا مکن ای سیرت تو
نقص ارباب دل از بی خردی و دغلی
733
مشک بر جامه زدن سود ندارد چندان
چون تو در جامه گرفتار به گند بغلی
734
چون تو را چاشنی شهد محبت نرسید
از شهی نحل چه حاصل ز لباس عسلی
735
جامی از قافله سالار ره عشق تو را
گر بپرسند که آن کیست علی گوی علی
736
خلیلی لاحت لنا دور سلمی
نشان های سلمی شد از دور پیدا
737
کهن ناشده داغ او گشت تازه
قفا نبک من ذکر من لیس ینسی
738
ازین ربع و اطلال هر جا گیاهی
که بینیم گویا زبانی ست گویا
739
جز افسون سلمی و افسانه او
نخوانند بر ما نگویند با ما
740
خدا را رو ای باد و از من بنه رخ
به خاک رهش مرة بعد اخری
741
به عرضش رسان کای درین دیر کرده
لب لعلت احیای رسم مسیحا
742
حیات ابد می کند بنده جامی
ز لعل تو دریوزه و الامر اعلی
743
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
744
آسان مگیر کار که در سین این طلسم
دندانه ای که بینی دندان اژدهاست
745
نادر بود که دست دهد فتح این طلسم
آن را که نی به دست ارادت کلید لاست
746
چل سال بایدت که بجنبانی این کلید
گر هرگزت گشادن این قفل مدعاست
747
تصویر لا به صورت مقراض بهر چیست
یعنی برای قطع تعلق ز ماسواست
748
نور قدم ز رخنه لا می کند طلوع
خوش خانه دلی که ازان رخنه پر ضیاست
749
یابد ره برون شد ازان رخنه عاقبت
هر کس به حبس هستی خود مانده مبتلاست
750
هست آن عصای شق شده از بس که دل بدو
با نفس در محاربه با دیو در غزاست
751
زینهار کان عصا منه از کف که چون کلیم
فرعون تو زبون شده آخر بدان عصاست
752
پهلوی هم دودار بود شکل لاکزان
مقصود زجر هر دغل و قهر هر دغاست
753
دانی که آن دغا و دغل کیست نفس و دیو
کین سرکشیده ز امر حق آن سخره هواست
754
آمد دو شاخ لا چو دو انگشت متصل
سالک به آن ز رشته وحدت گره گشاست
755
زان رشته چون گره بگشاید بداند آنک
جز رشته نیست آن که به صورت گره نماست
756
زان رشته کن کمند سوی اوج نیستی
گر از حضیض هستیت آهنگ ارتقاست
757
فقر است راحت دو جهان زینها ازان
میل غنا مکن که غنا صورت عناست
758
راحت همین به قاف قناعت بود بلی
عنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
759
عاریت است هر چه دهد گردش سپهر
عارض بود بیاض که از گرد آسیاست
760
بی تخت چون نشیند و بی تاج چون زید
آن کو به تخت خسرو و از تاج پادشاست
761
گو تخت و تاج زیر و زبر شو که باک نیست
درویش را که تاج نمد تخت بوریاست
762
فرمانروا مگوی کسی را که تیر حکم
بر مور و پشه گر فکند فی المثل خطاست
763
فرمانروا کسی ست که منشور قدرتش
یفعل کما یرید و یحکم کما یشاست
764
تکوین هر مراد که خواهد به قول کن
قول کن و وجود مکون معا معاست
765
هر ظلمتی که هست ز ناراستی توست
خور را گم است سایه چو در حد استواست
766
نفس تو از گنه تهی از دست کوتهی ست
از دست نارساست که بدکاره پارساست
767
تیری ست کج شده که به آتش بود سزا
آن را که قد به خدمت همچون خودی دوتاست
768
در طاعت خدای دو تا شو که تا کمان
کج نیست نیست در نظر اعتبار راست
769
نفس تو را خرید حق از بهر بندگی
تصدیق این معامله «ان الله اشتری » ست
770
غل ساختن ز طوق هوا تا نهی به ظلم
بر بنده خدای نه دأب اولی النهی ست
771
خوش دار حال را به خلاصی ز قید خویش
کاینده و گذشته غم افزا و غصه زاست
772
حاشا که حال خوش دهدت رو چو کار تو
گه فکر ما یجی گهی ذکر ما مضی ست
773
بگذر ز خود که پر نشود از هوای هو
هر کس که نی انای دلش خالی از اناست
774
گر اره ات نهند به سر سر مکش که آن
بر فرق فقر کنگره تاج کبریاست
775
ور خنجرت زنند به دل دل بنه که آن
درها گشاده بر دلت از عالم بقاست
776
در هر قدم مپای که مقصد نه منتهی ست
در هر گذر مای ست که ره را نه منتهاست
777
گر نی رهی ست این که نهایت پذیر نیست
آن را که مهتدی ست چه حاجت به اهدناست
778
ایمن مزی که کند شور بارگی سعی
گر زانکه زجر سائق خوفش نه از قفاست
779
نومید هم مباش که بیرون رود ز راه
گر نی زمام او به کف قائد رجاست
780
ره را میان خوف و رجا رو که در خبر
«خیرالامور اوسطها» قول مصطفی ست
781
آمد صدای بانگ جنازه ز صوب شهر
ما و تو را به خوان اجل آن صدا صلاست
782
می ترسی از فنای خود آخر ز صوفیان
بشنو که گفته اند بقا از پی فناست
783
نی از فناست ترس تو از زنگ هستی است
کآیینه حقیقت آن را ز خود نکاست
784
اخلاق نیک و بد همه تخم است و تو زمین
احوال آخرت ز تو روینده چون گیاست
785
تخمی که در زمین بود آخر همان دمد
گر ارغوان و لاله و گر سیر و گندناست
786
باشد هوای نفس عفن زو فرار کن
چون روح را عفونت آن مایه وباست
787
کسر بتان ملت کفر آید از خلیل
قهر قوای نفس قوی کار اقویاست
788
آزار جو عزیز بود لطف خوی خوار
این ست طبع دهر دلت مضطرب چراست
789
مستلزم ممات بود زهر و قیمتی است
سرمایه حیات بود آب و کم بهاست
790
جوع بست و عزلت و سهر و صمت چار رکن
زین چار رکن قصر ولایت قوی بناست
791
زین چار چاره نیست کسی را که همتش
در ساحت زمین دل این طرفه قصر خاست
792
خواهی صدای فقر تو گیرد همه جهان
کم خور که از درون تهی کوس پرصداست
793
معتاد شو به حکم تجوع تری اگر
در دل تو را مطالبه دولت لقاست
794
بهر فراغ دل طلب گنج می کنی
آن گنج را که می طلبی کنج انزواست
795
خلق اژدها و صحبتشان کام اژدها
از کام اژدها به حیل رستن از دهاست
796
در دیده میل خواب بود میل چشم دل
چشم دلت ز آفت این میل بی جلاست
797
گردی به دیده از ره بی خوابی ار کشی
روشن شود به چشم دلت کان چه توتیاست
798
در صمت جو نجات که حکمی که عاقبت
بر شرط من صمت مترتب شود نجاست
799
نقشی ست بی ثبات سخن کش پی هوس
کلک زبان رقم زده بر صفحه هواست
800
برتر ازین همه چه بود جست و جوی پیر
پیری که پای بر پی پیران پیشواست
801
پیری که در افاضه نور آفتاب و ماه
پیش ضمیر انور او کمتر از سهاست
802
پیری که در جهان برون از زمان او
نه پرتو صباح و نه تاریکی مساست
803
پیری که چون ز پستی هستی کند عروج
نعلین پای همت او تاج عرش ساست
804
پیری که چون ز نکته اخلاص دم زند
اخلاص مخلصان همه در جنب آن ریاست
805
پیری که جذب همت او درکشد تو را
یکسر به عالمی که نه ارض است و نی سماست
806
در قید طینتی چه کند با تو جذب پیر
که را ز گل کشیدن نی طبع کهرباست
807
نی نی قیاس را بهل اینجا که جذب پیر
اول کشیدنت ز گل و آبش اقتضاست
808
چون ز آب و گل خلاص شدی می برد تو را
تا اوج لامکان که در او عرش زیر پاست
809
جامی به گفت و گو مکن اثبات فقر از آنک
اثبات آن اقامت برهان انتقاست
810
پهلو بس است لوح و نی بوریا قلم
در شرح رنج شب که ز بی بستری تو راست
811
دردی که شب سر تو ز بی بالشی کشد
زیر سر تو سنگ بر آن درد سر گواست
812
دعوی کنی که پیر شدم زیر بار دل
برهان مستقیم برین دعوی انحناست
813
قول زبان و فکر خرد صورت است و بس
آنجا که سر فقر بود این همه هباست
814
گر سر فقر بایدت از خواجه ای طلب
کز سر فقر سر زده از کسوت غناست
815
آن خواجه ای که خوان کرم تا کشیده است
هر جا شهی ست بر در دهلیز او گداست
816
نبود ز شرع جنبش و آرام او برون
او مقتدی و خواجه کونین مقتداست
817
چون در زمانه نصرت دین محمدی
او کرده است ناصر دینش لقب سزاست
818
گویم به وجه تعمیه نامش نه آشکار
زیرا که طبع اهل ادب را ازان اباست
819
چون شست دل ز عجب دمد زو شمیم فقر
زان رو شمامه سان به یدالله گرفته جاست
820
همچون شمامه بر سر دستش گرفته است
فضل ازل چو از نفسش بوی فقر خاست
821
چشم امید خلق همه گرچه سوی اوست
چشم شهود او ز همه خلق بر خداست
822
امواج بحر کی شود او را حجاب بحر
با بحر بی حجاب چو جان وی آشناست
823
دهقان این سراست ولی از کمال حزم
انبار کرده حاصل خود را در آن سراست
824
کارش حراثت است اگر نغلطم خود اوست
آن حارثی که داده نشان ختم انبیاست
825
در مزرع سلوک ز باران فیض او
تخم ارادت همه در نشو و در نماست
826
چون کلک او متاع خطا آورد به روم
منقاد خط او ز در روم تا خطاست
827
بس نارواست بر خطش انگشت چون ازو
حاجات عالمی به دو انگشت خط رواست
828
زین گفته قصد من نه ادای ثنای اوست
بر آفتاب شب پره را کی حد ثناست
829
گوید نشان ز پرتو خورشید شب پره
یعنی که رسته چشم من از ظلمت عمی ست
830
ورنی در آن مقام که خورشید انور است
آن قوتش که چشم به بالا کند کجاست
831
ز اطناب در سخن چو میسر نمی شود
عد شمایلش که مبرا از انتهاست
832
شد وقت آنکه ختم کند بر دعای او
زیرا دعای او همه آفاق را دعاست
833
تا بر مس وجود مرید کمال جوی
فر حضور پیر مکمل چو کیمیاست
834
ممدود باد سایه فر حضور او
بر فرق هر که روی دلش در ره هدی ست
835
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات
جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست
836
سال عمرت شصت شد در لجه هستی بکوش
تا ازین دریا برآری صید مقصودی به شست
837
بنامیزد چه دلکش منزل است این
نه آب و گل همه جان و دل است این
838
بسی مه بر فلک منزل بریده
به عمر خود چنین منزل ندیده
839
تصور کن چو یک شخص این جهان را
که باشد همچو چشم این خانه آن را
840
کسی کان شخص را انسان عین است
جهان مردمی سلطان حسین است
841
گلش گویی ز مشک چین سرشتند
که نامش خانه مشکین نوشتند
842
ز هر لاله به سقف آن نمونه
مگر شد لاله زاری باژگونه
843
به دیوارش ز گچ گلها بریده
گل کافوری ست از گل دمیده
844
منقش از زر حل هر در او
دری از خلد در هر منظر او
845
مروح خانه ای دان از جنانش
که باشد حوض کوثر در میانش
846
میان حوض نرگسدان سیمین
بود فواره های نرگس آیین
847
ز هر نرگس جهنده آب از آنسان
که گاه شادی آب از چشم جانان
848
به گرد حوض جویی پر خم و تاب
چو ماری سیمگون پیچان در او آب
849
چو لطف حوض و جوی آب روان دید
گه بیرون شدن بر خویش پیچید
850
به سعی شاه شد این خانه آباد
چو تاریخ عمارت فرخش باد
851
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهاد
یک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد
852
هر داغ کاورد قدری رو به بهتری
آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد
853
زیر هزار کوه غمم پست و گر دهد
دستش هزار کوه دگر بر زبر نهد
854
بر خوان میهمانی او حاضر ار شوم
پیش من از کباب جگر ماحضر نهد
855
صد زهر ناب تعبیه شد در آن میان
در کام عیش من به مثل گر شکر نهد
856
چون درنیاید از در احسان و لطف کاش
رختم ازین سراچه حرمان بدر نهد
857
دانی که چیست بالش راحت ازو مرا
خشتی که روز واقعه ام زیر سر نهد
858
مرغی به تنگنای قفس بود پای بست
دست قضا به لطف قفس را بر او شکست
859
بگشاد بال صدق و صفا در فضای قدس
جولان کنان به کنگر قصر بقا نشست
860
نادان که جز مضیق قفس جا ندیده بود
در ماتمش به ناخن اندوه چهره خست
861
دانا که داشت آگهی از فسحت چمن
شکر خدای گفت که مرغ از قفس برست
862
مرغ است جان پاک و قفس این طلسم خاک
این مرغ بس بلند و قفس نیک تنگ و پست
863
مرغ تو گر نه بسته پر است این قفس چرا
بر خویشتن نمی شکنی ای قفس پرست
864
جامی شکستن قفس آسان شود تو را
گر جلوه گاه مرغ ببینی چنانکه هست
865
خرم دلی که روضه قدسش نشیمن است
فارغ ز رنج و محنت این تیره گلخن است
866
منشین درین سرای مسدس که عاقبت
جای اقامت تو سرای مثمن است
867
روشن دلی کجا که بود روشناس گل
و آزاده ای کجا که زباندان سوسن است
868
تا بنگرد که هست گلی سرزده ز گل
گل چهره ای که در ته گل کرده مسکن است
869
تا بشنود که سوسن آزاده ده زبان
پر فن سخنوری ست کش از خاک مدفن است
870
جامی نظر سوی چمن افکن ببین که گل
زینسان چرا به خون دل آلوده دامن است
871
گل را نرفت دامن هم صحبتی ز دست
گویا غلط همی کنم آن دامن من است
872
خیز ای نسیم و ره به حریم چمن بپرس
وز هر گل و گیاه چمن یک سخن بپرس
873
زان گل که می رسد کفن سبز کرده چاک
حاصل حریف خفته درون کفن بپرس
874
بنگر به تازه رویی نورستگان باغ
پژمردگی عارضش از نسترن بپرس
875
سروی بجوی بر لب آن روان و زو
احوال ناروانی آن نارون بپرس
876
چون شمع لاله بزم فروز چمن شود
زان شمع نوربخش به هر انجمن بپرس
877
فرش حریر سبزه چو آری به زیر پای
چونست زیر خاره و خار آن بدن بپرس
878
سوسن چو با زبان نباتی کند حدیث
از خامشی آن لب شکرشکن بپرس
879
من بودم از جهان و گرامی برادری
در سلک نظم جمع گرانمایه گوهری
880
زانسان برادری که در اطوار علم و فضل
چون او نزاد مادر ایام دیگری
881
در بوستان فضل سراینده بلبلی
بر آسمان علم درخشنده اختری
882
خورشید اوج فضل محمد که بر دوام
پیش قدم ز نور قدم داشت رهبری
883
یک شمه از شمایل او گر بیان کنم
جمع آید از مکارم اخلاق دفتری
884
دردا و حسرتا که ز باغ جهان برفت
ناخورده از نهال کمالات خود بری
885
چون او ندیده دیده ایام قرنها
روشندلی دقیقه شناسی سخنوری
886
رفتی و درد و داغ توام یادگار ماند
صد حسرت از تو در دل امیدوار ماند
887
بلبل کشید رنج گلستان و عاقبت
گل را صبا ربود و ازو بهر خار ماند
888
دریا شد از سرشک کنارم ولی چه سود
کان گوهر یگانه من بر کنار ماند
889
ای یار مهربان به کرم دستگیریی
کز دست رفت کارم و دستم ز کار ماند
890
در حیرتم که از دل ریشم اثر نماند
وین سوز و بی قراری دل برقرار ماند
891
آن کس که بود آرزوی جان ز دست شد
این جان زار مانده ندانم چه کار ماند
892
خاری همی خلید مرا در دل از گلی
آن گل نماند و در دلم این خارخار ماند
893
یارب به روح پاک امینی که بر درش
روح الامین سزد ز گدایان کمترش
894
یارب به نفس زاکیه او که کرده ای
ز آلودگی هر چه نباید مطهرش
895
یارب به صفوت دل پاکش که ساخته ست
عکس فروغ ذات تو مشکات انورش
896
کان مفلس غریب غریق گنه که کرد
دوران ز خشت بالش و از خاک بسترش
897
عاری ز طاعت آمده پیش تو خلعتی
پوشان ز جامه خانه افضال در برش
898
وز آسمان جود و سحاب کرم بریز
باران فیض رحمت جاوید بر سرش
899
گستاخیی ز غفلت اگر کرد این زمان
کاورد رو به سوی تو با رو میاورش
900
ای به روی تو چشم جان روشن
وز فروغ رخت جهان روشن
901
رخ به راه تو سوده مه که چنین
تابد از اوج آسمان روشن
902
هر شب از شعله های آتش دل
همچو شمعم شود زبان روشن
903
دیده بخت مقبلان نشود
جز بدان خاک آستان روشن
904
سوخت جان از غم و هنوز نشد
بر تو این آتش نهان روشن
905
زخم تیر تو روزنیست که هست
خانه جان و دل به آن روشن
906
پرده از پیش چهره یک سو نه
تا شود پیش همگنان روشن
907
لاح برق یهیج الاشواق
تازه شد درد عشق و داغ فراق
908
شربت مرگ اگر چه جانسوز است
نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
909
من که و خنده نشاط ای صبح
خل عینی و دمعی المهراق
910
تو به لب جان نازنینی و من
کمترین بنده به جان مشتاق
911
سر عشق از کتاب نتوان یافت
لیس تلک الرموز فی الاوراق
912
چون متاع دو کون عرضه دهند
ای به خوبی میان خوبان طاق
913
گر تو با این جمال جلوه کنی
شور و افغان بر آید از عشاق
914
می کشد غمزه تو خنجر کین
می کند نرگس تو غارت دین
915
روی بنما چو گل ز حجله ناز
چند باشی چو غنچه پرده نشین
916
بی تو هر جا سرشک خون ریزم
لاله خون چکان دمد ز زمین
917
نتوان غره شد به دولت وصل
چون غم هجر دشمنی ز کمین
918
برد خواب عدم مرا ای کاش
خاک کوی تو بودیم بالین
919
من که و جست و جوی عیش جهان
من که و آرزوی خلد برین
920
از من این شیوه ها نمی آید
زانکه من دیده ام به چشم یقین
921
طال شوقی الیک یا مولای
بنما آن رخ جهان آرای
922
رفت عمرم به درد حرمان آه
سوخت جانم به داغ هجران وای
923
لاف عشقت بسی زنند ولی
لیس فی ربقة الخلوص سوای
924
دست امید ما و آن سر زلف
روی اخلاص ما و آن کف پای
925
گر به تن دورم از برت چه غم است
چون تو داری درون جانم جای
926
گو مرا عمر جاودانه مباش
گو مرا دولت زمانه مپای
927
جمله اینها طفیل توست ای دوست
تو همین کن که روی خود بنمای
928
عاشقان بی تو صبر نتوانند
روی بنما که جان برافشانند
929
این چه حسن است و این چه زیبایی
که در او کاینات حیرانند
930
چشم چون گویم آن دو خونخوارند
کز پی خون صد مسلمانند
931
جان و دل روی در عدم دارند
پیش تو یک دو روزه مهمانند
932
دردمندان عشق با المت
فارغ از جست و جوی درمانند
933
زاهدان با خیال حور و قصور
از وصال تو دور می مانند
934
با چنین رخ گذر به صومعه کن
باشد آن بی بصیرتان دانند
935
جان فرسوده شد به راه تو خاک
و من القلب لا یزول هواک
936
نتوان دوخت جز به رشته وصل
جگری کز فراق گردد چاک
937
برندارم ز خاک پای تو سر
گر چه آید هزار تیغ هلاک
938
من و سودای جز تویی هیهات
تو و پروای چون منی حاشاک
939
نتوان طعنه بر گل رعنا
گر کشد دامن از خس و خاشاک
940
دامن وصلت ار به دست آید
دو جهان گر رود ز دست چه باک
941
ما نخواهیم جز وصال تو هیچ
هم تو خود دانی ای بت چالاک
942
صید آن طره دلاویزم
مست آن چشم فتنه انگیزم
943
چشم تو می فروش و لعل تو می
خود بگو چون ز باده پرهیزم
944
خلق ریزند اشک خون هر جا
کز غمت قصه ای فرو ریزم
945
من غلام توام ولی نه چنان
که به بیداد و جور بگریزم
946
نخورم بی تو شربت آبی
که به خون جگر نیامیزم
947
گر پس از مرگ بر سرم گذری
مست و بی خود ز خواب برخیزم
948
آستین بر دو عالم افشانم
دست در دامن تو آویزم
949
چشم گریان حدیث شوق تو گفت
راستی در چکاند و گوهر سفت
950
باغ حسن و جمال را هرگز
از رخت تازه تر گلی نشکفت
951
بخت بیدار پاسبان این بس
که شبی سر بر آستان تو خفت
952
گر توان یک نظر خرید از تو
به دو عالم هنوز باشد مفت
953
دور از آن طاق ابروان دارم
دلی از صبر طاق و با غم جفت
954
جلوه حسن توست در نظرم
هر کجا بینم آشکار و نهفت
955
پیش ازین گر نهفته می گفتم
بعد ازین آشکار خواهم گفت
956
از ز قد تو قدر طوبی پست
رونق مه ز عارض تو شکست
957
گر تو صد بار دامن افشانی
کی گذاریم دامن تو ز دست
958
رفت عقل از حریم خلوت دل
عشقت آمد به جای او بنشست
959
من نه تنها اسیر زلف توام
کیست کامروز از کمند تو جست
960
هست دل لوح ساده ای که بر او
جز خیال تو هیچ نقش نبست
961
چند گویی به سرزنش که فلان
رفت و با دلبری دگر پیوست
962
سر ز عهد تو چون توانم تافت
من که دانسته ام ز عهد الست
963
هر قدح کز می تو کردم نوش
آفت عقل بود و غارت هوش
964
شد به دور لب می آلودت
پیر مرشد مرید باده فروش
965
با خیال تو روز و شب دارم
دل پر از گفت و گوی و لب خاموش
966
وه چه اقبال بود آنکه مرا
رخ نمودی به خواب نوشین دوش
967
مشک ریز آن دو زلف عنبرپاش
درفشان آن دو لعل گوهر پوش
968
گفتی از وصل من چه برخیزد
خیز جامی به فکر دیگر کوش
969
بر زبان بودت این حدیث هنوز
که برآمد ز من فغان و خروش
970
گه باده و گاه جام خوانیم تو را
گه دانه و گاه دام خوانیم تو را
971
جز نام تو بر لوح جهان حرفی نیست
آیا به کدام نام خوانیم تو را
972
قد بدا مشهد مولای انیخوا جملی
که مشاهد شد ازان مشهدم انوار جلی
973
رویش آن مظهر صافی ست که بر صورت اصل
آشکار است در او عکس جمال ازلی
974
چشم از پرتو رویش به خدا بینا شد
جای آن دارد اگر کور شود معتزلی
975
زنده عشق نمرده ست و نمیرد هرگز
لایزالی بود این زندگی و لم یزلی
976
در جهان نیست متاعی که ندارد بدلی
خاصه عشق بود منقبت بی بدلی
977
دعوی عشق و تولا مکن ای سیرت تو
نقص ارباب دل از بی خردی و دغلی
978
مشک بر جامه زدن سود ندارد چندان
چون تو در جامه گرفتار به گند بغلی
979
چون تو را چاشنی شهد محبت نرسید
از شهی نحل چه حاصل ز لباس عسلی
980
جامی از قافله سالار ره عشق تو را
گر بپرسند که آن کیست علی گوی علی
981
خلیلی لاحت لنا دور سلمی
نشان های سلمی شد از دور پیدا
982
کهن ناشده داغ او گشت تازه
قفا نبک من ذکر من لیس ینسی
983
ازین ربع و اطلال هر جا گیاهی
که بینیم گویا زبانی ست گویا
984
جز افسون سلمی و افسانه او
نخوانند بر ما نگویند با ما
985
خدا را رو ای باد و از من بنه رخ
به خاک رهش مرة بعد اخری
986
به عرضش رسان کای درین دیر کرده
لب لعلت احیای رسم مسیحا
987
حیات ابد می کند بنده جامی
ز لعل تو دریوزه و الامر اعلی
988
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
989
آسان مگیر کار که در سین این طلسم
دندانه ای که بینی دندان اژدهاست
990
نادر بود که دست دهد فتح این طلسم
آن را که نی به دست ارادت کلید لاست
991
چل سال بایدت که بجنبانی این کلید
گر هرگزت گشادن این قفل مدعاست
992
تصویر لا به صورت مقراض بهر چیست
یعنی برای قطع تعلق ز ماسواست
993
نور قدم ز رخنه لا می کند طلوع
خوش خانه دلی که ازان رخنه پر ضیاست
994
یابد ره برون شد ازان رخنه عاقبت
هر کس به حبس هستی خود مانده مبتلاست
995
هست آن عصای شق شده از بس که دل بدو
با نفس در محاربه با دیو در غزاست
996
زینهار کان عصا منه از کف که چون کلیم
فرعون تو زبون شده آخر بدان عصاست
997
پهلوی هم دودار بود شکل لاکزان
مقصود زجر هر دغل و قهر هر دغاست
998
دانی که آن دغا و دغل کیست نفس و دیو
کین سرکشیده ز امر حق آن سخره هواست
999
آمد دو شاخ لا چو دو انگشت متصل
سالک به آن ز رشته وحدت گره گشاست
1000
زان رشته چون گره بگشاید بداند آنک
جز رشته نیست آن که به صورت گره نماست
1001
زان رشته کن کمند سوی اوج نیستی
گر از حضیض هستیت آهنگ ارتقاست
1002
فقر است راحت دو جهان زینها ازان
میل غنا مکن که غنا صورت عناست
1003
راحت همین به قاف قناعت بود بلی
عنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
1004
عاریت است هر چه دهد گردش سپهر
عارض بود بیاض که از گرد آسیاست
1005
بی تخت چون نشیند و بی تاج چون زید
آن کو به تخت خسرو و از تاج پادشاست
1006
گو تخت و تاج زیر و زبر شو که باک نیست
درویش را که تاج نمد تخت بوریاست
1007
فرمانروا مگوی کسی را که تیر حکم
بر مور و پشه گر فکند فی المثل خطاست
1008
فرمانروا کسی ست که منشور قدرتش
یفعل کما یرید و یحکم کما یشاست
1009
تکوین هر مراد که خواهد به قول کن
قول کن و وجود مکون معا معاست
1010
هر ظلمتی که هست ز ناراستی توست
خور را گم است سایه چو در حد استواست
1011
نفس تو از گنه تهی از دست کوتهی ست
از دست نارساست که بدکاره پارساست
1012
تیری ست کج شده که به آتش بود سزا
آن را که قد به خدمت همچون خودی دوتاست
1013
در طاعت خدای دو تا شو که تا کمان
کج نیست نیست در نظر اعتبار راست
1014
نفس تو را خرید حق از بهر بندگی
تصدیق این معامله «ان الله اشتری » ست
1015
غل ساختن ز طوق هوا تا نهی به ظلم
بر بنده خدای نه دأب اولی النهی ست
1016
خوش دار حال را به خلاصی ز قید خویش
کاینده و گذشته غم افزا و غصه زاست
1017
حاشا که حال خوش دهدت رو چو کار تو
گه فکر ما یجی گهی ذکر ما مضی ست
1018
بگذر ز خود که پر نشود از هوای هو
هر کس که نی انای دلش خالی از اناست
1019
گر اره ات نهند به سر سر مکش که آن
بر فرق فقر کنگره تاج کبریاست
1020
ور خنجرت زنند به دل دل بنه که آن
درها گشاده بر دلت از عالم بقاست
1021
در هر قدم مپای که مقصد نه منتهی ست
در هر گذر مای ست که ره را نه منتهاست
1022
گر نی رهی ست این که نهایت پذیر نیست
آن را که مهتدی ست چه حاجت به اهدناست
1023
ایمن مزی که کند شور بارگی سعی
گر زانکه زجر سائق خوفش نه از قفاست
1024
نومید هم مباش که بیرون رود ز راه
گر نی زمام او به کف قائد رجاست
1025
ره را میان خوف و رجا رو که در خبر
«خیرالامور اوسطها» قول مصطفی ست
1026
آمد صدای بانگ جنازه ز صوب شهر
ما و تو را به خوان اجل آن صدا صلاست
1027
می ترسی از فنای خود آخر ز صوفیان
بشنو که گفته اند بقا از پی فناست
1028
نی از فناست ترس تو از زنگ هستی است
کآیینه حقیقت آن را ز خود نکاست
1029
اخلاق نیک و بد همه تخم است و تو زمین
احوال آخرت ز تو روینده چون گیاست
1030
تخمی که در زمین بود آخر همان دمد
گر ارغوان و لاله و گر سیر و گندناست
1031
باشد هوای نفس عفن زو فرار کن
چون روح را عفونت آن مایه وباست
1032
کسر بتان ملت کفر آید از خلیل
قهر قوای نفس قوی کار اقویاست
1033
آزار جو عزیز بود لطف خوی خوار
این ست طبع دهر دلت مضطرب چراست
1034
مستلزم ممات بود زهر و قیمتی است
سرمایه حیات بود آب و کم بهاست
1035
جوع بست و عزلت و سهر و صمت چار رکن
زین چار رکن قصر ولایت قوی بناست
1036
زین چار چاره نیست کسی را که همتش
در ساحت زمین دل این طرفه قصر خاست
1037
خواهی صدای فقر تو گیرد همه جهان
کم خور که از درون تهی کوس پرصداست
1038
معتاد شو به حکم تجوع تری اگر
در دل تو را مطالبه دولت لقاست
1039
بهر فراغ دل طلب گنج می کنی
آن گنج را که می طلبی کنج انزواست
1040
خلق اژدها و صحبتشان کام اژدها
از کام اژدها به حیل رستن از دهاست
1041
در دیده میل خواب بود میل چشم دل
چشم دلت ز آفت این میل بی جلاست
1042
گردی به دیده از ره بی خوابی ار کشی
روشن شود به چشم دلت کان چه توتیاست
1043
در صمت جو نجات که حکمی که عاقبت
بر شرط من صمت مترتب شود نجاست
1044
نقشی ست بی ثبات سخن کش پی هوس
کلک زبان رقم زده بر صفحه هواست
1045
برتر ازین همه چه بود جست و جوی پیر
پیری که پای بر پی پیران پیشواست
1046
پیری که در افاضه نور آفتاب و ماه
پیش ضمیر انور او کمتر از سهاست
1047
پیری که در جهان برون از زمان او
نه پرتو صباح و نه تاریکی مساست
1048
پیری که چون ز پستی هستی کند عروج
نعلین پای همت او تاج عرش ساست
1049
پیری که چون ز نکته اخلاص دم زند
اخلاص مخلصان همه در جنب آن ریاست
1050
پیری که جذب همت او درکشد تو را
یکسر به عالمی که نه ارض است و نی سماست
1051
در قید طینتی چه کند با تو جذب پیر
که را ز گل کشیدن نی طبع کهرباست
1052
نی نی قیاس را بهل اینجا که جذب پیر
اول کشیدنت ز گل و آبش اقتضاست
1053
چون ز آب و گل خلاص شدی می برد تو را
تا اوج لامکان که در او عرش زیر پاست
1054
جامی به گفت و گو مکن اثبات فقر از آنک
اثبات آن اقامت برهان انتقاست
1055
پهلو بس است لوح و نی بوریا قلم
در شرح رنج شب که ز بی بستری تو راست
1056
دردی که شب سر تو ز بی بالشی کشد
زیر سر تو سنگ بر آن درد سر گواست
1057
دعوی کنی که پیر شدم زیر بار دل
برهان مستقیم برین دعوی انحناست
1058
قول زبان و فکر خرد صورت است و بس
آنجا که سر فقر بود این همه هباست
1059
گر سر فقر بایدت از خواجه ای طلب
کز سر فقر سر زده از کسوت غناست
1060
آن خواجه ای که خوان کرم تا کشیده است
هر جا شهی ست بر در دهلیز او گداست
1061
نبود ز شرع جنبش و آرام او برون
او مقتدی و خواجه کونین مقتداست
1062
چون در زمانه نصرت دین محمدی
او کرده است ناصر دینش لقب سزاست
1063
گویم به وجه تعمیه نامش نه آشکار
زیرا که طبع اهل ادب را ازان اباست
1064
چون شست دل ز عجب دمد زو شمیم فقر
زان رو شمامه سان به یدالله گرفته جاست
1065
همچون شمامه بر سر دستش گرفته است
فضل ازل چو از نفسش بوی فقر خاست
1066
چشم امید خلق همه گرچه سوی اوست
چشم شهود او ز همه خلق بر خداست
1067
امواج بحر کی شود او را حجاب بحر
با بحر بی حجاب چو جان وی آشناست
1068
دهقان این سراست ولی از کمال حزم
انبار کرده حاصل خود را در آن سراست
1069
کارش حراثت است اگر نغلطم خود اوست
آن حارثی که داده نشان ختم انبیاست
1070
در مزرع سلوک ز باران فیض او
تخم ارادت همه در نشو و در نماست
1071
چون کلک او متاع خطا آورد به روم
منقاد خط او ز در روم تا خطاست
1072
بس نارواست بر خطش انگشت چون ازو
حاجات عالمی به دو انگشت خط رواست
1073
زین گفته قصد من نه ادای ثنای اوست
بر آفتاب شب پره را کی حد ثناست
1074
گوید نشان ز پرتو خورشید شب پره
یعنی که رسته چشم من از ظلمت عمی ست
1075
ورنی در آن مقام که خورشید انور است
آن قوتش که چشم به بالا کند کجاست
1076
ز اطناب در سخن چو میسر نمی شود
عد شمایلش که مبرا از انتهاست
1077
شد وقت آنکه ختم کند بر دعای او
زیرا دعای او همه آفاق را دعاست
1078
تا بر مس وجود مرید کمال جوی
فر حضور پیر مکمل چو کیمیاست
1079
ممدود باد سایه فر حضور او
بر فرق هر که روی دلش در ره هدی ست
1080
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات
جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست
1081
سال عمرت شصت شد در لجه هستی بکوش
تا ازین دریا برآری صید مقصودی به شست
1082
بنامیزد چه دلکش منزل است این
نه آب و گل همه جان و دل است این
1083
بسی مه بر فلک منزل بریده
به عمر خود چنین منزل ندیده
1084
تصور کن چو یک شخص این جهان را
که باشد همچو چشم این خانه آن را
1085
کسی کان شخص را انسان عین است
جهان مردمی سلطان حسین است
1086
گلش گویی ز مشک چین سرشتند
که نامش خانه مشکین نوشتند
1087
ز هر لاله به سقف آن نمونه
مگر شد لاله زاری باژگونه
1088
به دیوارش ز گچ گلها بریده
گل کافوری ست از گل دمیده
1089
منقش از زر حل هر در او
دری از خلد در هر منظر او
1090
مروح خانه ای دان از جنانش
که باشد حوض کوثر در میانش
1091
میان حوض نرگسدان سیمین
بود فواره های نرگس آیین
1092
ز هر نرگس جهنده آب از آنسان
که گاه شادی آب از چشم جانان
1093
به گرد حوض جویی پر خم و تاب
چو ماری سیمگون پیچان در او آب
1094
چو لطف حوض و جوی آب روان دید
گه بیرون شدن بر خویش پیچید
1095
به سعی شاه شد این خانه آباد
چو تاریخ عمارت فرخش باد
1096
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهاد
یک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد
1097
هر داغ کاورد قدری رو به بهتری
آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد
1098
زیر هزار کوه غمم پست و گر دهد
دستش هزار کوه دگر بر زبر نهد
1099
بر خوان میهمانی او حاضر ار شوم
پیش من از کباب جگر ماحضر نهد
1100
صد زهر ناب تعبیه شد در آن میان
در کام عیش من به مثل گر شکر نهد
1101
چون درنیاید از در احسان و لطف کاش
رختم ازین سراچه حرمان بدر نهد
1102
دانی که چیست بالش راحت ازو مرا
خشتی که روز واقعه ام زیر سر نهد
1103
مرغی به تنگنای قفس بود پای بست
دست قضا به لطف قفس را بر او شکست
1104
بگشاد بال صدق و صفا در فضای قدس
جولان کنان به کنگر قصر بقا نشست
1105
نادان که جز مضیق قفس جا ندیده بود
در ماتمش به ناخن اندوه چهره خست
1106
دانا که داشت آگهی از فسحت چمن
شکر خدای گفت که مرغ از قفس برست
1107
مرغ است جان پاک و قفس این طلسم خاک
این مرغ بس بلند و قفس نیک تنگ و پست
1108
مرغ تو گر نه بسته پر است این قفس چرا
بر خویشتن نمی شکنی ای قفس پرست
1109
جامی شکستن قفس آسان شود تو را
گر جلوه گاه مرغ ببینی چنانکه هست
1110
خرم دلی که روضه قدسش نشیمن است
فارغ ز رنج و محنت این تیره گلخن است
1111
منشین درین سرای مسدس که عاقبت
جای اقامت تو سرای مثمن است
1112
روشن دلی کجا که بود روشناس گل
و آزاده ای کجا که زباندان سوسن است
1113
تا بنگرد که هست گلی سرزده ز گل
گل چهره ای که در ته گل کرده مسکن است
1114
تا بشنود که سوسن آزاده ده زبان
پر فن سخنوری ست کش از خاک مدفن است
1115
جامی نظر سوی چمن افکن ببین که گل
زینسان چرا به خون دل آلوده دامن است
1116
گل را نرفت دامن هم صحبتی ز دست
گویا غلط همی کنم آن دامن من است
1117
خیز ای نسیم و ره به حریم چمن بپرس
وز هر گل و گیاه چمن یک سخن بپرس
1118
زان گل که می رسد کفن سبز کرده چاک
حاصل حریف خفته درون کفن بپرس
1119
بنگر به تازه رویی نورستگان باغ
پژمردگی عارضش از نسترن بپرس
1120
سروی بجوی بر لب آن روان و زو
احوال ناروانی آن نارون بپرس
1121
چون شمع لاله بزم فروز چمن شود
زان شمع نوربخش به هر انجمن بپرس
1122
فرش حریر سبزه چو آری به زیر پای
چونست زیر خاره و خار آن بدن بپرس
1123
سوسن چو با زبان نباتی کند حدیث
از خامشی آن لب شکرشکن بپرس
1124
من بودم از جهان و گرامی برادری
در سلک نظم جمع گرانمایه گوهری
1125
زانسان برادری که در اطوار علم و فضل
چون او نزاد مادر ایام دیگری
1126
در بوستان فضل سراینده بلبلی
بر آسمان علم درخشنده اختری
1127
خورشید اوج فضل محمد که بر دوام
پیش قدم ز نور قدم داشت رهبری
1128
یک شمه از شمایل او گر بیان کنم
جمع آید از مکارم اخلاق دفتری
1129
دردا و حسرتا که ز باغ جهان برفت
ناخورده از نهال کمالات خود بری
1130
چون او ندیده دیده ایام قرنها
روشندلی دقیقه شناسی سخنوری
1131
رفتی و درد و داغ توام یادگار ماند
صد حسرت از تو در دل امیدوار ماند
1132
بلبل کشید رنج گلستان و عاقبت
گل را صبا ربود و ازو بهر خار ماند
1133
دریا شد از سرشک کنارم ولی چه سود
کان گوهر یگانه من بر کنار ماند
1134
ای یار مهربان به کرم دستگیریی
کز دست رفت کارم و دستم ز کار ماند
1135
در حیرتم که از دل ریشم اثر نماند
وین سوز و بی قراری دل برقرار ماند
1136
آن کس که بود آرزوی جان ز دست شد
این جان زار مانده ندانم چه کار ماند
1137
خاری همی خلید مرا در دل از گلی
آن گل نماند و در دلم این خارخار ماند
1138
یارب به روح پاک امینی که بر درش
روح الامین سزد ز گدایان کمترش
1139
یارب به نفس زاکیه او که کرده ای
ز آلودگی هر چه نباید مطهرش
1140
یارب به صفوت دل پاکش که ساخته ست
عکس فروغ ذات تو مشکات انورش
1141
کان مفلس غریب غریق گنه که کرد
دوران ز خشت بالش و از خاک بسترش
1142
عاری ز طاعت آمده پیش تو خلعتی
پوشان ز جامه خانه افضال در برش
1143
وز آسمان جود و سحاب کرم بریز
باران فیض رحمت جاوید بر سرش
1144
گستاخیی ز غفلت اگر کرد این زمان
کاورد رو به سوی تو با رو میاورش
1145
ای به روی تو چشم جان روشن
وز فروغ رخت جهان روشن
1146
رخ به راه تو سوده مه که چنین
تابد از اوج آسمان روشن
1147
هر شب از شعله های آتش دل
همچو شمعم شود زبان روشن
1148
دیده بخت مقبلان نشود
جز بدان خاک آستان روشن
1149
سوخت جان از غم و هنوز نشد
بر تو این آتش نهان روشن
1150
زخم تیر تو روزنیست که هست
خانه جان و دل به آن روشن
1151
پرده از پیش چهره یک سو نه
تا شود پیش همگنان روشن
1152
لاح برق یهیج الاشواق
تازه شد درد عشق و داغ فراق
1153
شربت مرگ اگر چه جانسوز است
نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
1154
من که و خنده نشاط ای صبح
خل عینی و دمعی المهراق
1155
تو به لب جان نازنینی و من
کمترین بنده به جان مشتاق
1156
سر عشق از کتاب نتوان یافت
لیس تلک الرموز فی الاوراق
1157
چون متاع دو کون عرضه دهند
ای به خوبی میان خوبان طاق
1158
گر تو با این جمال جلوه کنی
شور و افغان بر آید از عشاق
1159
می کشد غمزه تو خنجر کین
می کند نرگس تو غارت دین
1160
روی بنما چو گل ز حجله ناز
چند باشی چو غنچه پرده نشین
1161
بی تو هر جا سرشک خون ریزم
لاله خون چکان دمد ز زمین
1162
نتوان غره شد به دولت وصل
چون غم هجر دشمنی ز کمین
1163
برد خواب عدم مرا ای کاش
خاک کوی تو بودیم بالین
1164
من که و جست و جوی عیش جهان
من که و آرزوی خلد برین
1165
از من این شیوه ها نمی آید
زانکه من دیده ام به چشم یقین
1166
طال شوقی الیک یا مولای
بنما آن رخ جهان آرای
1167
رفت عمرم به درد حرمان آه
سوخت جانم به داغ هجران وای
1168
لاف عشقت بسی زنند ولی
لیس فی ربقة الخلوص سوای
1169
دست امید ما و آن سر زلف
روی اخلاص ما و آن کف پای
1170
گر به تن دورم از برت چه غم است
چون تو داری درون جانم جای
1171
گو مرا عمر جاودانه مباش
گو مرا دولت زمانه مپای
1172
جمله اینها طفیل توست ای دوست
تو همین کن که روی خود بنمای
1173
عاشقان بی تو صبر نتوانند
روی بنما که جان برافشانند
1174
این چه حسن است و این چه زیبایی
که در او کاینات حیرانند
1175
چشم چون گویم آن دو خونخوارند
کز پی خون صد مسلمانند
1176
جان و دل روی در عدم دارند
پیش تو یک دو روزه مهمانند
1177
دردمندان عشق با المت
فارغ از جست و جوی درمانند
1178
زاهدان با خیال حور و قصور
از وصال تو دور می مانند
1179
با چنین رخ گذر به صومعه کن
باشد آن بی بصیرتان دانند
1180
جان فرسوده شد به راه تو خاک
و من القلب لا یزول هواک
1181
نتوان دوخت جز به رشته وصل
جگری کز فراق گردد چاک
1182
برندارم ز خاک پای تو سر
گر چه آید هزار تیغ هلاک
1183
من و سودای جز تویی هیهات
تو و پروای چون منی حاشاک
1184
نتوان طعنه بر گل رعنا
گر کشد دامن از خس و خاشاک
1185
دامن وصلت ار به دست آید
دو جهان گر رود ز دست چه باک
1186
ما نخواهیم جز وصال تو هیچ
هم تو خود دانی ای بت چالاک
1187
صید آن طره دلاویزم
مست آن چشم فتنه انگیزم
1188
چشم تو می فروش و لعل تو می
خود بگو چون ز باده پرهیزم
1189
خلق ریزند اشک خون هر جا
کز غمت قصه ای فرو ریزم
1190
من غلام توام ولی نه چنان
که به بیداد و جور بگریزم
1191
نخورم بی تو شربت آبی
که به خون جگر نیامیزم
1192
گر پس از مرگ بر سرم گذری
مست و بی خود ز خواب برخیزم
1193
آستین بر دو عالم افشانم
دست در دامن تو آویزم
1194
چشم گریان حدیث شوق تو گفت
راستی در چکاند و گوهر سفت
1195
باغ حسن و جمال را هرگز
از رخت تازه تر گلی نشکفت
1196
بخت بیدار پاسبان این بس
که شبی سر بر آستان تو خفت
1197
گر توان یک نظر خرید از تو
به دو عالم هنوز باشد مفت
1198
دور از آن طاق ابروان دارم
دلی از صبر طاق و با غم جفت
1199
جلوه حسن توست در نظرم
هر کجا بینم آشکار و نهفت
1200
پیش ازین گر نهفته می گفتم
بعد ازین آشکار خواهم گفت
1201
از ز قد تو قدر طوبی پست
رونق مه ز عارض تو شکست
1202
گر تو صد بار دامن افشانی
کی گذاریم دامن تو ز دست
1203
رفت عقل از حریم خلوت دل
عشقت آمد به جای او بنشست
1204
من نه تنها اسیر زلف توام
کیست کامروز از کمند تو جست
1205
هست دل لوح ساده ای که بر او
جز خیال تو هیچ نقش نبست
1206
چند گویی به سرزنش که فلان
رفت و با دلبری دگر پیوست
1207
سر ز عهد تو چون توانم تافت
من که دانسته ام ز عهد الست
1208
هر قدح کز می تو کردم نوش
آفت عقل بود و غارت هوش
1209
شد به دور لب می آلودت
پیر مرشد مرید باده فروش
1210
با خیال تو روز و شب دارم
دل پر از گفت و گوی و لب خاموش
1211
وه چه اقبال بود آنکه مرا
رخ نمودی به خواب نوشین دوش
1212
مشک ریز آن دو زلف عنبرپاش
درفشان آن دو لعل گوهر پوش
1213
گفتی از وصل من چه برخیزد
خیز جامی به فکر دیگر کوش
1214
بر زبان بودت این حدیث هنوز
که برآمد ز من فغان و خروش
1215
گه باده و گاه جام خوانیم تو را
گه دانه و گاه دام خوانیم تو را
1216
جز نام تو بر لوح جهان حرفی نیست
آیا به کدام نام خوانیم تو را
1217
قد بدا مشهد مولای انیخوا جملی
که مشاهد شد ازان مشهدم انوار جلی
1218
رویش آن مظهر صافی ست که بر صورت اصل
آشکار است در او عکس جمال ازلی
1219
چشم از پرتو رویش به خدا بینا شد
جای آن دارد اگر کور شود معتزلی
1220
زنده عشق نمرده ست و نمیرد هرگز
لایزالی بود این زندگی و لم یزلی
1221
در جهان نیست متاعی که ندارد بدلی
خاصه عشق بود منقبت بی بدلی
1222
دعوی عشق و تولا مکن ای سیرت تو
نقص ارباب دل از بی خردی و دغلی
1223
مشک بر جامه زدن سود ندارد چندان
چون تو در جامه گرفتار به گند بغلی
1224
چون تو را چاشنی شهد محبت نرسید
از شهی نحل چه حاصل ز لباس عسلی
1225
جامی از قافله سالار ره عشق تو را
گر بپرسند که آن کیست علی گوی علی
1226
خلیلی لاحت لنا دور سلمی
نشان های سلمی شد از دور پیدا
1227
کهن ناشده داغ او گشت تازه
قفا نبک من ذکر من لیس ینسی
1228
ازین ربع و اطلال هر جا گیاهی
که بینیم گویا زبانی ست گویا
1229
جز افسون سلمی و افسانه او
نخوانند بر ما نگویند با ما
1230
خدا را رو ای باد و از من بنه رخ
به خاک رهش مرة بعد اخری
1231
به عرضش رسان کای درین دیر کرده
لب لعلت احیای رسم مسیحا
1232
حیات ابد می کند بنده جامی
ز لعل تو دریوزه و الامر اعلی
1233
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
1234
آسان مگیر کار که در سین این طلسم
دندانه ای که بینی دندان اژدهاست
1235
نادر بود که دست دهد فتح این طلسم
آن را که نی به دست ارادت کلید لاست
1236
چل سال بایدت که بجنبانی این کلید
گر هرگزت گشادن این قفل مدعاست
1237
تصویر لا به صورت مقراض بهر چیست
یعنی برای قطع تعلق ز ماسواست
1238
نور قدم ز رخنه لا می کند طلوع
خوش خانه دلی که ازان رخنه پر ضیاست
1239
یابد ره برون شد ازان رخنه عاقبت
هر کس به حبس هستی خود مانده مبتلاست
1240
هست آن عصای شق شده از بس که دل بدو
با نفس در محاربه با دیو در غزاست
1241
زینهار کان عصا منه از کف که چون کلیم
فرعون تو زبون شده آخر بدان عصاست
1242
پهلوی هم دودار بود شکل لاکزان
مقصود زجر هر دغل و قهر هر دغاست
1243
دانی که آن دغا و دغل کیست نفس و دیو
کین سرکشیده ز امر حق آن سخره هواست
1244
آمد دو شاخ لا چو دو انگشت متصل
سالک به آن ز رشته وحدت گره گشاست
1245
زان رشته چون گره بگشاید بداند آنک
جز رشته نیست آن که به صورت گره نماست
1246
زان رشته کن کمند سوی اوج نیستی
گر از حضیض هستیت آهنگ ارتقاست
1247
فقر است راحت دو جهان زینها ازان
میل غنا مکن که غنا صورت عناست
1248
راحت همین به قاف قناعت بود بلی
عنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
1249
عاریت است هر چه دهد گردش سپهر
عارض بود بیاض که از گرد آسیاست
1250
بی تخت چون نشیند و بی تاج چون زید
آن کو به تخت خسرو و از تاج پادشاست
1251
گو تخت و تاج زیر و زبر شو که باک نیست
درویش را که تاج نمد تخت بوریاست
1252
فرمانروا مگوی کسی را که تیر حکم
بر مور و پشه گر فکند فی المثل خطاست
1253
فرمانروا کسی ست که منشور قدرتش
یفعل کما یرید و یحکم کما یشاست
1254
تکوین هر مراد که خواهد به قول کن
قول کن و وجود مکون معا معاست
1255
هر ظلمتی که هست ز ناراستی توست
خور را گم است سایه چو در حد استواست
1256
نفس تو از گنه تهی از دست کوتهی ست
از دست نارساست که بدکاره پارساست
1257
تیری ست کج شده که به آتش بود سزا
آن را که قد به خدمت همچون خودی دوتاست
1258
در طاعت خدای دو تا شو که تا کمان
کج نیست نیست در نظر اعتبار راست
1259
نفس تو را خرید حق از بهر بندگی
تصدیق این معامله «ان الله اشتری » ست
1260
غل ساختن ز طوق هوا تا نهی به ظلم
بر بنده خدای نه دأب اولی النهی ست
1261
خوش دار حال را به خلاصی ز قید خویش
کاینده و گذشته غم افزا و غصه زاست
1262
حاشا که حال خوش دهدت رو چو کار تو
گه فکر ما یجی گهی ذکر ما مضی ست
1263
بگذر ز خود که پر نشود از هوای هو
هر کس که نی انای دلش خالی از اناست
1264
گر اره ات نهند به سر سر مکش که آن
بر فرق فقر کنگره تاج کبریاست
1265
ور خنجرت زنند به دل دل بنه که آن
درها گشاده بر دلت از عالم بقاست
1266
در هر قدم مپای که مقصد نه منتهی ست
در هر گذر مای ست که ره را نه منتهاست
1267
گر نی رهی ست این که نهایت پذیر نیست
آن را که مهتدی ست چه حاجت به اهدناست
1268
ایمن مزی که کند شور بارگی سعی
گر زانکه زجر سائق خوفش نه از قفاست
1269
نومید هم مباش که بیرون رود ز راه
گر نی زمام او به کف قائد رجاست
1270
ره را میان خوف و رجا رو که در خبر
«خیرالامور اوسطها» قول مصطفی ست
1271
آمد صدای بانگ جنازه ز صوب شهر
ما و تو را به خوان اجل آن صدا صلاست
1272
می ترسی از فنای خود آخر ز صوفیان
بشنو که گفته اند بقا از پی فناست
1273
نی از فناست ترس تو از زنگ هستی است
کآیینه حقیقت آن را ز خود نکاست
1274
اخلاق نیک و بد همه تخم است و تو زمین
احوال آخرت ز تو روینده چون گیاست
1275
تخمی که در زمین بود آخر همان دمد
گر ارغوان و لاله و گر سیر و گندناست
1276
باشد هوای نفس عفن زو فرار کن
چون روح را عفونت آن مایه وباست
1277
کسر بتان ملت کفر آید از خلیل
قهر قوای نفس قوی کار اقویاست
1278
آزار جو عزیز بود لطف خوی خوار
این ست طبع دهر دلت مضطرب چراست
1279
مستلزم ممات بود زهر و قیمتی است
سرمایه حیات بود آب و کم بهاست
1280
جوع بست و عزلت و سهر و صمت چار رکن
زین چار رکن قصر ولایت قوی بناست
1281
زین چار چاره نیست کسی را که همتش
در ساحت زمین دل این طرفه قصر خاست
1282
خواهی صدای فقر تو گیرد همه جهان
کم خور که از درون تهی کوس پرصداست
1283
معتاد شو به حکم تجوع تری اگر
در دل تو را مطالبه دولت لقاست
1284
بهر فراغ دل طلب گنج می کنی
آن گنج را که می طلبی کنج انزواست
1285
خلق اژدها و صحبتشان کام اژدها
از کام اژدها به حیل رستن از دهاست
1286
در دیده میل خواب بود میل چشم دل
چشم دلت ز آفت این میل بی جلاست
1287
گردی به دیده از ره بی خوابی ار کشی
روشن شود به چشم دلت کان چه توتیاست
1288
در صمت جو نجات که حکمی که عاقبت
بر شرط من صمت مترتب شود نجاست
1289
نقشی ست بی ثبات سخن کش پی هوس
کلک زبان رقم زده بر صفحه هواست
1290
برتر ازین همه چه بود جست و جوی پیر
پیری که پای بر پی پیران پیشواست
1291
پیری که در افاضه نور آفتاب و ماه
پیش ضمیر انور او کمتر از سهاست
1292
پیری که در جهان برون از زمان او
نه پرتو صباح و نه تاریکی مساست
1293
پیری که چون ز پستی هستی کند عروج
نعلین پای همت او تاج عرش ساست
1294
پیری که چون ز نکته اخلاص دم زند
اخلاص مخلصان همه در جنب آن ریاست
1295
پیری که جذب همت او درکشد تو را
یکسر به عالمی که نه ارض است و نی سماست
1296
در قید طینتی چه کند با تو جذب پیر
که را ز گل کشیدن نی طبع کهرباست
1297
نی نی قیاس را بهل اینجا که جذب پیر
اول کشیدنت ز گل و آبش اقتضاست
1298
چون ز آب و گل خلاص شدی می برد تو را
تا اوج لامکان که در او عرش زیر پاست
1299
جامی به گفت و گو مکن اثبات فقر از آنک
اثبات آن اقامت برهان انتقاست
1300
پهلو بس است لوح و نی بوریا قلم
در شرح رنج شب که ز بی بستری تو راست
1301
دردی که شب سر تو ز بی بالشی کشد
زیر سر تو سنگ بر آن درد سر گواست
1302
دعوی کنی که پیر شدم زیر بار دل
برهان مستقیم برین دعوی انحناست
1303
قول زبان و فکر خرد صورت است و بس
آنجا که سر فقر بود این همه هباست
1304
گر سر فقر بایدت از خواجه ای طلب
کز سر فقر سر زده از کسوت غناست
1305
آن خواجه ای که خوان کرم تا کشیده است
هر جا شهی ست بر در دهلیز او گداست
1306
نبود ز شرع جنبش و آرام او برون
او مقتدی و خواجه کونین مقتداست
1307
چون در زمانه نصرت دین محمدی
او کرده است ناصر دینش لقب سزاست
1308
گویم به وجه تعمیه نامش نه آشکار
زیرا که طبع اهل ادب را ازان اباست
1309
چون شست دل ز عجب دمد زو شمیم فقر
زان رو شمامه سان به یدالله گرفته جاست
1310
همچون شمامه بر سر دستش گرفته است
فضل ازل چو از نفسش بوی فقر خاست
1311
چشم امید خلق همه گرچه سوی اوست
چشم شهود او ز همه خلق بر خداست
1312
امواج بحر کی شود او را حجاب بحر
با بحر بی حجاب چو جان وی آشناست
1313
دهقان این سراست ولی از کمال حزم
انبار کرده حاصل خود را در آن سراست
1314
کارش حراثت است اگر نغلطم خود اوست
آن حارثی که داده نشان ختم انبیاست
1315
در مزرع سلوک ز باران فیض او
تخم ارادت همه در نشو و در نماست
1316
چون کلک او متاع خطا آورد به روم
منقاد خط او ز در روم تا خطاست
1317
بس نارواست بر خطش انگشت چون ازو
حاجات عالمی به دو انگشت خط رواست
1318
زین گفته قصد من نه ادای ثنای اوست
بر آفتاب شب پره را کی حد ثناست
1319
گوید نشان ز پرتو خورشید شب پره
یعنی که رسته چشم من از ظلمت عمی ست
1320
ورنی در آن مقام که خورشید انور است
آن قوتش که چشم به بالا کند کجاست
1321
ز اطناب در سخن چو میسر نمی شود
عد شمایلش که مبرا از انتهاست
1322
شد وقت آنکه ختم کند بر دعای او
زیرا دعای او همه آفاق را دعاست
1323
تا بر مس وجود مرید کمال جوی
فر حضور پیر مکمل چو کیمیاست
1324
ممدود باد سایه فر حضور او
بر فرق هر که روی دلش در ره هدی ست
1325
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات
جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست
1326
سال عمرت شصت شد در لجه هستی بکوش
تا ازین دریا برآری صید مقصودی به شست
1327
بنامیزد چه دلکش منزل است این
نه آب و گل همه جان و دل است این
1328
بسی مه بر فلک منزل بریده
به عمر خود چنین منزل ندیده
1329
تصور کن چو یک شخص این جهان را
که باشد همچو چشم این خانه آن را
1330
کسی کان شخص را انسان عین است
جهان مردمی سلطان حسین است
1331
گلش گویی ز مشک چین سرشتند
که نامش خانه مشکین نوشتند
1332
ز هر لاله به سقف آن نمونه
مگر شد لاله زاری باژگونه
1333
به دیوارش ز گچ گلها بریده
گل کافوری ست از گل دمیده
1334
منقش از زر حل هر در او
دری از خلد در هر منظر او
1335
مروح خانه ای دان از جنانش
که باشد حوض کوثر در میانش
1336
میان حوض نرگسدان سیمین
بود فواره های نرگس آیین
1337
ز هر نرگس جهنده آب از آنسان
که گاه شادی آب از چشم جانان
1338
به گرد حوض جویی پر خم و تاب
چو ماری سیمگون پیچان در او آب
1339
چو لطف حوض و جوی آب روان دید
گه بیرون شدن بر خویش پیچید
1340
به سعی شاه شد این خانه آباد
چو تاریخ عمارت فرخش باد
1341
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهاد
یک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد
1342
هر داغ کاورد قدری رو به بهتری
آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد
1343
زیر هزار کوه غمم پست و گر دهد
دستش هزار کوه دگر بر زبر نهد
1344
بر خوان میهمانی او حاضر ار شوم
پیش من از کباب جگر ماحضر نهد
1345
صد زهر ناب تعبیه شد در آن میان
در کام عیش من به مثل گر شکر نهد
1346
چون درنیاید از در احسان و لطف کاش
رختم ازین سراچه حرمان بدر نهد
1347
دانی که چیست بالش راحت ازو مرا
خشتی که روز واقعه ام زیر سر نهد
1348
مرغی به تنگنای قفس بود پای بست
دست قضا به لطف قفس را بر او شکست
1349
بگشاد بال صدق و صفا در فضای قدس
جولان کنان به کنگر قصر بقا نشست
1350
نادان که جز مضیق قفس جا ندیده بود
در ماتمش به ناخن اندوه چهره خست
1351
دانا که داشت آگهی از فسحت چمن
شکر خدای گفت که مرغ از قفس برست
1352
مرغ است جان پاک و قفس این طلسم خاک
این مرغ بس بلند و قفس نیک تنگ و پست
1353
مرغ تو گر نه بسته پر است این قفس چرا
بر خویشتن نمی شکنی ای قفس پرست
1354
جامی شکستن قفس آسان شود تو را
گر جلوه گاه مرغ ببینی چنانکه هست
1355
خرم دلی که روضه قدسش نشیمن است
فارغ ز رنج و محنت این تیره گلخن است
1356
منشین درین سرای مسدس که عاقبت
جای اقامت تو سرای مثمن است
1357
روشن دلی کجا که بود روشناس گل
و آزاده ای کجا که زباندان سوسن است
1358
تا بنگرد که هست گلی سرزده ز گل
گل چهره ای که در ته گل کرده مسکن است
1359
تا بشنود که سوسن آزاده ده زبان
پر فن سخنوری ست کش از خاک مدفن است
1360
جامی نظر سوی چمن افکن ببین که گل
زینسان چرا به خون دل آلوده دامن است
1361
گل را نرفت دامن هم صحبتی ز دست
گویا غلط همی کنم آن دامن من است
1362
خیز ای نسیم و ره به حریم چمن بپرس
وز هر گل و گیاه چمن یک سخن بپرس
1363
زان گل که می رسد کفن سبز کرده چاک
حاصل حریف خفته درون کفن بپرس
1364
بنگر به تازه رویی نورستگان باغ
پژمردگی عارضش از نسترن بپرس
1365
سروی بجوی بر لب آن روان و زو
احوال ناروانی آن نارون بپرس
1366
چون شمع لاله بزم فروز چمن شود
زان شمع نوربخش به هر انجمن بپرس
1367
فرش حریر سبزه چو آری به زیر پای
چونست زیر خاره و خار آن بدن بپرس
1368
سوسن چو با زبان نباتی کند حدیث
از خامشی آن لب شکرشکن بپرس
1369
من بودم از جهان و گرامی برادری
در سلک نظم جمع گرانمایه گوهری
1370
زانسان برادری که در اطوار علم و فضل
چون او نزاد مادر ایام دیگری
1371
در بوستان فضل سراینده بلبلی
بر آسمان علم درخشنده اختری
1372
خورشید اوج فضل محمد که بر دوام
پیش قدم ز نور قدم داشت رهبری
1373
یک شمه از شمایل او گر بیان کنم
جمع آید از مکارم اخلاق دفتری
1374
دردا و حسرتا که ز باغ جهان برفت
ناخورده از نهال کمالات خود بری
1375
چون او ندیده دیده ایام قرنها
روشندلی دقیقه شناسی سخنوری
1376
رفتی و درد و داغ توام یادگار ماند
صد حسرت از تو در دل امیدوار ماند
1377
بلبل کشید رنج گلستان و عاقبت
گل را صبا ربود و ازو بهر خار ماند
1378
دریا شد از سرشک کنارم ولی چه سود
کان گوهر یگانه من بر کنار ماند
1379
ای یار مهربان به کرم دستگیریی
کز دست رفت کارم و دستم ز کار ماند
1380
در حیرتم که از دل ریشم اثر نماند
وین سوز و بی قراری دل برقرار ماند
1381
آن کس که بود آرزوی جان ز دست شد
این جان زار مانده ندانم چه کار ماند
1382
خاری همی خلید مرا در دل از گلی
آن گل نماند و در دلم این خارخار ماند
1383
یارب به روح پاک امینی که بر درش
روح الامین سزد ز گدایان کمترش
1384
یارب به نفس زاکیه او که کرده ای
ز آلودگی هر چه نباید مطهرش
1385
یارب به صفوت دل پاکش که ساخته ست
عکس فروغ ذات تو مشکات انورش
1386
کان مفلس غریب غریق گنه که کرد
دوران ز خشت بالش و از خاک بسترش
1387
عاری ز طاعت آمده پیش تو خلعتی
پوشان ز جامه خانه افضال در برش
1388
وز آسمان جود و سحاب کرم بریز
باران فیض رحمت جاوید بر سرش
1389
گستاخیی ز غفلت اگر کرد این زمان
کاورد رو به سوی تو با رو میاورش
1390
ای به روی تو چشم جان روشن
وز فروغ رخت جهان روشن
1391
رخ به راه تو سوده مه که چنین
تابد از اوج آسمان روشن
1392
هر شب از شعله های آتش دل
همچو شمعم شود زبان روشن
1393
دیده بخت مقبلان نشود
جز بدان خاک آستان روشن
1394
سوخت جان از غم و هنوز نشد
بر تو این آتش نهان روشن
1395
زخم تیر تو روزنیست که هست
خانه جان و دل به آن روشن
1396
پرده از پیش چهره یک سو نه
تا شود پیش همگنان روشن
1397
لاح برق یهیج الاشواق
تازه شد درد عشق و داغ فراق
1398
شربت مرگ اگر چه جانسوز است
نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
1399
من که و خنده نشاط ای صبح
خل عینی و دمعی المهراق
1400
تو به لب جان نازنینی و من
کمترین بنده به جان مشتاق
1401
سر عشق از کتاب نتوان یافت
لیس تلک الرموز فی الاوراق
1402
چون متاع دو کون عرضه دهند
ای به خوبی میان خوبان طاق
1403
گر تو با این جمال جلوه کنی
شور و افغان بر آید از عشاق
1404
می کشد غمزه تو خنجر کین
می کند نرگس تو غارت دین
1405
روی بنما چو گل ز حجله ناز
چند باشی چو غنچه پرده نشین
1406
بی تو هر جا سرشک خون ریزم
لاله خون چکان دمد ز زمین
1407
نتوان غره شد به دولت وصل
چون غم هجر دشمنی ز کمین
1408
برد خواب عدم مرا ای کاش
خاک کوی تو بودیم بالین
1409
من که و جست و جوی عیش جهان
من که و آرزوی خلد برین
1410
از من این شیوه ها نمی آید
زانکه من دیده ام به چشم یقین
1411
طال شوقی الیک یا مولای
بنما آن رخ جهان آرای
1412
رفت عمرم به درد حرمان آه
سوخت جانم به داغ هجران وای
1413
لاف عشقت بسی زنند ولی
لیس فی ربقة الخلوص سوای
1414
دست امید ما و آن سر زلف
روی اخلاص ما و آن کف پای
1415
گر به تن دورم از برت چه غم است
چون تو داری درون جانم جای
1416
گو مرا عمر جاودانه مباش
گو مرا دولت زمانه مپای
1417
جمله اینها طفیل توست ای دوست
تو همین کن که روی خود بنمای
1418
عاشقان بی تو صبر نتوانند
روی بنما که جان برافشانند
1419
این چه حسن است و این چه زیبایی
که در او کاینات حیرانند
1420
چشم چون گویم آن دو خونخوارند
کز پی خون صد مسلمانند
1421
جان و دل روی در عدم دارند
پیش تو یک دو روزه مهمانند
1422
دردمندان عشق با المت
فارغ از جست و جوی درمانند
1423
زاهدان با خیال حور و قصور
از وصال تو دور می مانند
1424
با چنین رخ گذر به صومعه کن
باشد آن بی بصیرتان دانند
1425
جان فرسوده شد به راه تو خاک
و من القلب لا یزول هواک
1426
نتوان دوخت جز به رشته وصل
جگری کز فراق گردد چاک
1427
برندارم ز خاک پای تو سر
گر چه آید هزار تیغ هلاک
1428
من و سودای جز تویی هیهات
تو و پروای چون منی حاشاک
1429
نتوان طعنه بر گل رعنا
گر کشد دامن از خس و خاشاک
1430
دامن وصلت ار به دست آید
دو جهان گر رود ز دست چه باک
1431
ما نخواهیم جز وصال تو هیچ
هم تو خود دانی ای بت چالاک
1432
صید آن طره دلاویزم
مست آن چشم فتنه انگیزم
1433
چشم تو می فروش و لعل تو می
خود بگو چون ز باده پرهیزم
1434
خلق ریزند اشک خون هر جا
کز غمت قصه ای فرو ریزم
1435
من غلام توام ولی نه چنان
که به بیداد و جور بگریزم
1436
نخورم بی تو شربت آبی
که به خون جگر نیامیزم
1437
گر پس از مرگ بر سرم گذری
مست و بی خود ز خواب برخیزم
1438
آستین بر دو عالم افشانم
دست در دامن تو آویزم
1439
چشم گریان حدیث شوق تو گفت
راستی در چکاند و گوهر سفت
1440
باغ حسن و جمال را هرگز
از رخت تازه تر گلی نشکفت
1441
بخت بیدار پاسبان این بس
که شبی سر بر آستان تو خفت
1442
گر توان یک نظر خرید از تو
به دو عالم هنوز باشد مفت
1443
دور از آن طاق ابروان دارم
دلی از صبر طاق و با غم جفت
1444
جلوه حسن توست در نظرم
هر کجا بینم آشکار و نهفت
1445
پیش ازین گر نهفته می گفتم
بعد ازین آشکار خواهم گفت
1446
از ز قد تو قدر طوبی پست
رونق مه ز عارض تو شکست
1447
گر تو صد بار دامن افشانی
کی گذاریم دامن تو ز دست
1448
رفت عقل از حریم خلوت دل
عشقت آمد به جای او بنشست
1449
من نه تنها اسیر زلف توام
کیست کامروز از کمند تو جست
1450
هست دل لوح ساده ای که بر او
جز خیال تو هیچ نقش نبست
1451
چند گویی به سرزنش که فلان
رفت و با دلبری دگر پیوست
1452
سر ز عهد تو چون توانم تافت
من که دانسته ام ز عهد الست
1453
هر قدح کز می تو کردم نوش
آفت عقل بود و غارت هوش
1454
شد به دور لب می آلودت
پیر مرشد مرید باده فروش
1455
با خیال تو روز و شب دارم
دل پر از گفت و گوی و لب خاموش
1456
وه چه اقبال بود آنکه مرا
رخ نمودی به خواب نوشین دوش
1457
مشک ریز آن دو زلف عنبرپاش
درفشان آن دو لعل گوهر پوش
1458
گفتی از وصل من چه برخیزد
خیز جامی به فکر دیگر کوش
1459
بر زبان بودت این حدیث هنوز
که برآمد ز من فغان و خروش
1460
گه باده و گاه جام خوانیم تو را
گه دانه و گاه دام خوانیم تو را
1461
جز نام تو بر لوح جهان حرفی نیست
آیا به کدام نام خوانیم تو را
1462
قد بدا مشهد مولای انیخوا جملی
که مشاهد شد ازان مشهدم انوار جلی
1463
رویش آن مظهر صافی ست که بر صورت اصل
آشکار است در او عکس جمال ازلی
1464
چشم از پرتو رویش به خدا بینا شد
جای آن دارد اگر کور شود معتزلی
1465
زنده عشق نمرده ست و نمیرد هرگز
لایزالی بود این زندگی و لم یزلی
1466
در جهان نیست متاعی که ندارد بدلی
خاصه عشق بود منقبت بی بدلی
1467
دعوی عشق و تولا مکن ای سیرت تو
نقص ارباب دل از بی خردی و دغلی
1468
مشک بر جامه زدن سود ندارد چندان
چون تو در جامه گرفتار به گند بغلی
1469
چون تو را چاشنی شهد محبت نرسید
از شهی نحل چه حاصل ز لباس عسلی
1470
جامی از قافله سالار ره عشق تو را
گر بپرسند که آن کیست علی گوی علی
1471
خلیلی لاحت لنا دور سلمی
نشان های سلمی شد از دور پیدا
1472
کهن ناشده داغ او گشت تازه
قفا نبک من ذکر من لیس ینسی
1473
ازین ربع و اطلال هر جا گیاهی
که بینیم گویا زبانی ست گویا
1474
جز افسون سلمی و افسانه او
نخوانند بر ما نگویند با ما
1475
خدا را رو ای باد و از من بنه رخ
به خاک رهش مرة بعد اخری
1476
به عرضش رسان کای درین دیر کرده
لب لعلت احیای رسم مسیحا
1477
حیات ابد می کند بنده جامی
ز لعل تو دریوزه و الامر اعلی
1478
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
1479
آسان مگیر کار که در سین این طلسم
دندانه ای که بینی دندان اژدهاست
1480
نادر بود که دست دهد فتح این طلسم
آن را که نی به دست ارادت کلید لاست
1481
چل سال بایدت که بجنبانی این کلید
گر هرگزت گشادن این قفل مدعاست
1482
تصویر لا به صورت مقراض بهر چیست
یعنی برای قطع تعلق ز ماسواست
1483
نور قدم ز رخنه لا می کند طلوع
خوش خانه دلی که ازان رخنه پر ضیاست
1484
یابد ره برون شد ازان رخنه عاقبت
هر کس به حبس هستی خود مانده مبتلاست
1485
هست آن عصای شق شده از بس که دل بدو
با نفس در محاربه با دیو در غزاست
1486
زینهار کان عصا منه از کف که چون کلیم
فرعون تو زبون شده آخر بدان عصاست
1487
پهلوی هم دودار بود شکل لاکزان
مقصود زجر هر دغل و قهر هر دغاست
1488
دانی که آن دغا و دغل کیست نفس و دیو
کین سرکشیده ز امر حق آن سخره هواست
1489
آمد دو شاخ لا چو دو انگشت متصل
سالک به آن ز رشته وحدت گره گشاست
1490
زان رشته چون گره بگشاید بداند آنک
جز رشته نیست آن که به صورت گره نماست
1491
زان رشته کن کمند سوی اوج نیستی
گر از حضیض هستیت آهنگ ارتقاست
1492
فقر است راحت دو جهان زینها ازان
میل غنا مکن که غنا صورت عناست
1493
راحت همین به قاف قناعت بود بلی
عنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
1494
عاریت است هر چه دهد گردش سپهر
عارض بود بیاض که از گرد آسیاست
1495
بی تخت چون نشیند و بی تاج چون زید
آن کو به تخت خسرو و از تاج پادشاست
1496
گو تخت و تاج زیر و زبر شو که باک نیست
درویش را که تاج نمد تخت بوریاست
1497
فرمانروا مگوی کسی را که تیر حکم
بر مور و پشه گر فکند فی المثل خطاست
1498
فرمانروا کسی ست که منشور قدرتش
یفعل کما یرید و یحکم کما یشاست
1499
تکوین هر مراد که خواهد به قول کن
قول کن و وجود مکون معا معاست
1500
هر ظلمتی که هست ز ناراستی توست
خور را گم است سایه چو در حد استواست
1501
نفس تو از گنه تهی از دست کوتهی ست
از دست نارساست که بدکاره پارساست
1502
تیری ست کج شده که به آتش بود سزا
آن را که قد به خدمت همچون خودی دوتاست
1503
در طاعت خدای دو تا شو که تا کمان
کج نیست نیست در نظر اعتبار راست
1504
نفس تو را خرید حق از بهر بندگی
تصدیق این معامله «ان الله اشتری » ست
1505
غل ساختن ز طوق هوا تا نهی به ظلم
بر بنده خدای نه دأب اولی النهی ست
1506
خوش دار حال را به خلاصی ز قید خویش
کاینده و گذشته غم افزا و غصه زاست
1507
حاشا که حال خوش دهدت رو چو کار تو
گه فکر ما یجی گهی ذکر ما مضی ست
1508
بگذر ز خود که پر نشود از هوای هو
هر کس که نی انای دلش خالی از اناست
1509
گر اره ات نهند به سر سر مکش که آن
بر فرق فقر کنگره تاج کبریاست
1510
ور خنجرت زنند به دل دل بنه که آن
درها گشاده بر دلت از عالم بقاست
1511
در هر قدم مپای که مقصد نه منتهی ست
در هر گذر مای ست که ره را نه منتهاست
1512
گر نی رهی ست این که نهایت پذیر نیست
آن را که مهتدی ست چه حاجت به اهدناست
1513
ایمن مزی که کند شور بارگی سعی
گر زانکه زجر سائق خوفش نه از قفاست
1514
نومید هم مباش که بیرون رود ز راه
گر نی زمام او به کف قائد رجاست
1515
ره را میان خوف و رجا رو که در خبر
«خیرالامور اوسطها» قول مصطفی ست
1516
آمد صدای بانگ جنازه ز صوب شهر
ما و تو را به خوان اجل آن صدا صلاست
1517
می ترسی از فنای خود آخر ز صوفیان
بشنو که گفته اند بقا از پی فناست
1518
نی از فناست ترس تو از زنگ هستی است
کآیینه حقیقت آن را ز خود نکاست
1519
اخلاق نیک و بد همه تخم است و تو زمین
احوال آخرت ز تو روینده چون گیاست
1520
تخمی که در زمین بود آخر همان دمد
گر ارغوان و لاله و گر سیر و گندناست
1521
باشد هوای نفس عفن زو فرار کن
چون روح را عفونت آن مایه وباست
1522
کسر بتان ملت کفر آید از خلیل
قهر قوای نفس قوی کار اقویاست
1523
آزار جو عزیز بود لطف خوی خوار
این ست طبع دهر دلت مضطرب چراست
1524
مستلزم ممات بود زهر و قیمتی است
سرمایه حیات بود آب و کم بهاست
1525
جوع بست و عزلت و سهر و صمت چار رکن
زین چار رکن قصر ولایت قوی بناست
1526
زین چار چاره نیست کسی را که همتش
در ساحت زمین دل این طرفه قصر خاست
1527
خواهی صدای فقر تو گیرد همه جهان
کم خور که از درون تهی کوس پرصداست
1528
معتاد شو به حکم تجوع تری اگر
در دل تو را مطالبه دولت لقاست
1529
بهر فراغ دل طلب گنج می کنی
آن گنج را که می طلبی کنج انزواست
1530
خلق اژدها و صحبتشان کام اژدها
از کام اژدها به حیل رستن از دهاست
1531
در دیده میل خواب بود میل چشم دل
چشم دلت ز آفت این میل بی جلاست
1532
گردی به دیده از ره بی خوابی ار کشی
روشن شود به چشم دلت کان چه توتیاست
1533
در صمت جو نجات که حکمی که عاقبت
بر شرط من صمت مترتب شود نجاست
1534
نقشی ست بی ثبات سخن کش پی هوس
کلک زبان رقم زده بر صفحه هواست
1535
برتر ازین همه چه بود جست و جوی پیر
پیری که پای بر پی پیران پیشواست
1536
پیری که در افاضه نور آفتاب و ماه
پیش ضمیر انور او کمتر از سهاست
1537
پیری که در جهان برون از زمان او
نه پرتو صباح و نه تاریکی مساست
1538
پیری که چون ز پستی هستی کند عروج
نعلین پای همت او تاج عرش ساست
1539
پیری که چون ز نکته اخلاص دم زند
اخلاص مخلصان همه در جنب آن ریاست
1540
پیری که جذب همت او درکشد تو را
یکسر به عالمی که نه ارض است و نی سماست
1541
در قید طینتی چه کند با تو جذب پیر
که را ز گل کشیدن نی طبع کهرباست
1542
نی نی قیاس را بهل اینجا که جذب پیر
اول کشیدنت ز گل و آبش اقتضاست
1543
چون ز آب و گل خلاص شدی می برد تو را
تا اوج لامکان که در او عرش زیر پاست
1544
جامی به گفت و گو مکن اثبات فقر از آنک
اثبات آن اقامت برهان انتقاست
1545
پهلو بس است لوح و نی بوریا قلم
در شرح رنج شب که ز بی بستری تو راست
1546
دردی که شب سر تو ز بی بالشی کشد
زیر سر تو سنگ بر آن درد سر گواست
1547
دعوی کنی که پیر شدم زیر بار دل
برهان مستقیم برین دعوی انحناست
1548
قول زبان و فکر خرد صورت است و بس
آنجا که سر فقر بود این همه هباست
1549
گر سر فقر بایدت از خواجه ای طلب
کز سر فقر سر زده از کسوت غناست
1550
آن خواجه ای که خوان کرم تا کشیده است
هر جا شهی ست بر در دهلیز او گداست
1551
نبود ز شرع جنبش و آرام او برون
او مقتدی و خواجه کونین مقتداست
1552
چون در زمانه نصرت دین محمدی
او کرده است ناصر دینش لقب سزاست
1553
گویم به وجه تعمیه نامش نه آشکار
زیرا که طبع اهل ادب را ازان اباست
1554
چون شست دل ز عجب دمد زو شمیم فقر
زان رو شمامه سان به یدالله گرفته جاست
1555
همچون شمامه بر سر دستش گرفته است
فضل ازل چو از نفسش بوی فقر خاست
1556
چشم امید خلق همه گرچه سوی اوست
چشم شهود او ز همه خلق بر خداست
1557
امواج بحر کی شود او را حجاب بحر
با بحر بی حجاب چو جان وی آشناست
1558
دهقان این سراست ولی از کمال حزم
انبار کرده حاصل خود را در آن سراست
1559
کارش حراثت است اگر نغلطم خود اوست
آن حارثی که داده نشان ختم انبیاست
1560
در مزرع سلوک ز باران فیض او
تخم ارادت همه در نشو و در نماست
1561
چون کلک او متاع خطا آورد به روم
منقاد خط او ز در روم تا خطاست
1562
بس نارواست بر خطش انگشت چون ازو
حاجات عالمی به دو انگشت خط رواست
1563
زین گفته قصد من نه ادای ثنای اوست
بر آفتاب شب پره را کی حد ثناست
1564
گوید نشان ز پرتو خورشید شب پره
یعنی که رسته چشم من از ظلمت عمی ست
1565
ورنی در آن مقام که خورشید انور است
آن قوتش که چشم به بالا کند کجاست
1566
ز اطناب در سخن چو میسر نمی شود
عد شمایلش که مبرا از انتهاست
1567
شد وقت آنکه ختم کند بر دعای او
زیرا دعای او همه آفاق را دعاست
1568
تا بر مس وجود مرید کمال جوی
فر حضور پیر مکمل چو کیمیاست
1569
ممدود باد سایه فر حضور او
بر فرق هر که روی دلش در ره هدی ست
1570
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات
جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست
1571
سال عمرت شصت شد در لجه هستی بکوش
تا ازین دریا برآری صید مقصودی به شست
1572
بنامیزد چه دلکش منزل است این
نه آب و گل همه جان و دل است این
1573
بسی مه بر فلک منزل بریده
به عمر خود چنین منزل ندیده
1574
تصور کن چو یک شخص این جهان را
که باشد همچو چشم این خانه آن را
1575
کسی کان شخص را انسان عین است
جهان مردمی سلطان حسین است
1576
گلش گویی ز مشک چین سرشتند
که نامش خانه مشکین نوشتند
1577
ز هر لاله به سقف آن نمونه
مگر شد لاله زاری باژگونه
1578
به دیوارش ز گچ گلها بریده
گل کافوری ست از گل دمیده
1579
منقش از زر حل هر در او
دری از خلد در هر منظر او
1580
مروح خانه ای دان از جنانش
که باشد حوض کوثر در میانش
1581
میان حوض نرگسدان سیمین
بود فواره های نرگس آیین
1582
ز هر نرگس جهنده آب از آنسان
که گاه شادی آب از چشم جانان
1583
به گرد حوض جویی پر خم و تاب
چو ماری سیمگون پیچان در او آب
1584
چو لطف حوض و جوی آب روان دید
گه بیرون شدن بر خویش پیچید
1585
به سعی شاه شد این خانه آباد
چو تاریخ عمارت فرخش باد
1586
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهاد
یک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد
1587
هر داغ کاورد قدری رو به بهتری
آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد
1588
زیر هزار کوه غمم پست و گر دهد
دستش هزار کوه دگر بر زبر نهد
1589
بر خوان میهمانی او حاضر ار شوم
پیش من از کباب جگر ماحضر نهد
1590
صد زهر ناب تعبیه شد در آن میان
در کام عیش من به مثل گر شکر نهد
1591
چون درنیاید از در احسان و لطف کاش
رختم ازین سراچه حرمان بدر نهد
1592
دانی که چیست بالش راحت ازو مرا
خشتی که روز واقعه ام زیر سر نهد
1593
مرغی به تنگنای قفس بود پای بست
دست قضا به لطف قفس را بر او شکست
1594
بگشاد بال صدق و صفا در فضای قدس
جولان کنان به کنگر قصر بقا نشست
1595
نادان که جز مضیق قفس جا ندیده بود
در ماتمش به ناخن اندوه چهره خست
1596
دانا که داشت آگهی از فسحت چمن
شکر خدای گفت که مرغ از قفس برست
1597
مرغ است جان پاک و قفس این طلسم خاک
این مرغ بس بلند و قفس نیک تنگ و پست
1598
مرغ تو گر نه بسته پر است این قفس چرا
بر خویشتن نمی شکنی ای قفس پرست
1599
جامی شکستن قفس آسان شود تو را
گر جلوه گاه مرغ ببینی چنانکه هست
1600
خرم دلی که روضه قدسش نشیمن است
فارغ ز رنج و محنت این تیره گلخن است
1601
منشین درین سرای مسدس که عاقبت
جای اقامت تو سرای مثمن است
1602
روشن دلی کجا که بود روشناس گل
و آزاده ای کجا که زباندان سوسن است
1603
تا بنگرد که هست گلی سرزده ز گل
گل چهره ای که در ته گل کرده مسکن است
1604
تا بشنود که سوسن آزاده ده زبان
پر فن سخنوری ست کش از خاک مدفن است
1605
جامی نظر سوی چمن افکن ببین که گل
زینسان چرا به خون دل آلوده دامن است
1606
گل را نرفت دامن هم صحبتی ز دست
گویا غلط همی کنم آن دامن من است
1607
خیز ای نسیم و ره به حریم چمن بپرس
وز هر گل و گیاه چمن یک سخن بپرس
1608
زان گل که می رسد کفن سبز کرده چاک
حاصل حریف خفته درون کفن بپرس
1609
بنگر به تازه رویی نورستگان باغ
پژمردگی عارضش از نسترن بپرس
1610
سروی بجوی بر لب آن روان و زو
احوال ناروانی آن نارون بپرس
1611
چون شمع لاله بزم فروز چمن شود
زان شمع نوربخش به هر انجمن بپرس
1612
فرش حریر سبزه چو آری به زیر پای
چونست زیر خاره و خار آن بدن بپرس
1613
سوسن چو با زبان نباتی کند حدیث
از خامشی آن لب شکرشکن بپرس
1614
من بودم از جهان و گرامی برادری
در سلک نظم جمع گرانمایه گوهری
1615
زانسان برادری که در اطوار علم و فضل
چون او نزاد مادر ایام دیگری
1616
در بوستان فضل سراینده بلبلی
بر آسمان علم درخشنده اختری
1617
خورشید اوج فضل محمد که بر دوام
پیش قدم ز نور قدم داشت رهبری
1618
یک شمه از شمایل او گر بیان کنم
جمع آید از مکارم اخلاق دفتری
1619
دردا و حسرتا که ز باغ جهان برفت
ناخورده از نهال کمالات خود بری
1620
چون او ندیده دیده ایام قرنها
روشندلی دقیقه شناسی سخنوری
1621
رفتی و درد و داغ توام یادگار ماند
صد حسرت از تو در دل امیدوار ماند
1622
بلبل کشید رنج گلستان و عاقبت
گل را صبا ربود و ازو بهر خار ماند
1623
دریا شد از سرشک کنارم ولی چه سود
کان گوهر یگانه من بر کنار ماند
1624
ای یار مهربان به کرم دستگیریی
کز دست رفت کارم و دستم ز کار ماند
1625
در حیرتم که از دل ریشم اثر نماند
وین سوز و بی قراری دل برقرار ماند
1626
آن کس که بود آرزوی جان ز دست شد
این جان زار مانده ندانم چه کار ماند
1627
خاری همی خلید مرا در دل از گلی
آن گل نماند و در دلم این خارخار ماند
1628
یارب به روح پاک امینی که بر درش
روح الامین سزد ز گدایان کمترش
1629
یارب به نفس زاکیه او که کرده ای
ز آلودگی هر چه نباید مطهرش
1630
یارب به صفوت دل پاکش که ساخته ست
عکس فروغ ذات تو مشکات انورش
1631
کان مفلس غریب غریق گنه که کرد
دوران ز خشت بالش و از خاک بسترش
1632
عاری ز طاعت آمده پیش تو خلعتی
پوشان ز جامه خانه افضال در برش
1633
وز آسمان جود و سحاب کرم بریز
باران فیض رحمت جاوید بر سرش
1634
گستاخیی ز غفلت اگر کرد این زمان
کاورد رو به سوی تو با رو میاورش
1635
ای به روی تو چشم جان روشن
وز فروغ رخت جهان روشن
1636
رخ به راه تو سوده مه که چنین
تابد از اوج آسمان روشن
1637
هر شب از شعله های آتش دل
همچو شمعم شود زبان روشن
1638
دیده بخت مقبلان نشود
جز بدان خاک آستان روشن
1639
سوخت جان از غم و هنوز نشد
بر تو این آتش نهان روشن
1640
زخم تیر تو روزنیست که هست
خانه جان و دل به آن روشن
1641
پرده از پیش چهره یک سو نه
تا شود پیش همگنان روشن
1642
لاح برق یهیج الاشواق
تازه شد درد عشق و داغ فراق
1643
شربت مرگ اگر چه جانسوز است
نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
1644
من که و خنده نشاط ای صبح
خل عینی و دمعی المهراق
1645
تو به لب جان نازنینی و من
کمترین بنده به جان مشتاق
1646
سر عشق از کتاب نتوان یافت
لیس تلک الرموز فی الاوراق
1647
چون متاع دو کون عرضه دهند
ای به خوبی میان خوبان طاق
1648
گر تو با این جمال جلوه کنی
شور و افغان بر آید از عشاق
1649
می کشد غمزه تو خنجر کین
می کند نرگس تو غارت دین
1650
روی بنما چو گل ز حجله ناز
چند باشی چو غنچه پرده نشین
1651
بی تو هر جا سرشک خون ریزم
لاله خون چکان دمد ز زمین
1652
نتوان غره شد به دولت وصل
چون غم هجر دشمنی ز کمین
1653
برد خواب عدم مرا ای کاش
خاک کوی تو بودیم بالین
1654
من که و جست و جوی عیش جهان
من که و آرزوی خلد برین
1655
از من این شیوه ها نمی آید
زانکه من دیده ام به چشم یقین
1656
طال شوقی الیک یا مولای
بنما آن رخ جهان آرای
1657
رفت عمرم به درد حرمان آه
سوخت جانم به داغ هجران وای
1658
لاف عشقت بسی زنند ولی
لیس فی ربقة الخلوص سوای
1659
دست امید ما و آن سر زلف
روی اخلاص ما و آن کف پای
1660
گر به تن دورم از برت چه غم است
چون تو داری درون جانم جای
1661
گو مرا عمر جاودانه مباش
گو مرا دولت زمانه مپای
1662
جمله اینها طفیل توست ای دوست
تو همین کن که روی خود بنمای
1663
عاشقان بی تو صبر نتوانند
روی بنما که جان برافشانند
1664
این چه حسن است و این چه زیبایی
که در او کاینات حیرانند
1665
چشم چون گویم آن دو خونخوارند
کز پی خون صد مسلمانند
1666
جان و دل روی در عدم دارند
پیش تو یک دو روزه مهمانند
1667
دردمندان عشق با المت
فارغ از جست و جوی درمانند
1668
زاهدان با خیال حور و قصور
از وصال تو دور می مانند
1669
با چنین رخ گذر به صومعه کن
باشد آن بی بصیرتان دانند
1670
جان فرسوده شد به راه تو خاک
و من القلب لا یزول هواک
1671
نتوان دوخت جز به رشته وصل
جگری کز فراق گردد چاک
1672
برندارم ز خاک پای تو سر
گر چه آید هزار تیغ هلاک
1673
من و سودای جز تویی هیهات
تو و پروای چون منی حاشاک
1674
نتوان طعنه بر گل رعنا
گر کشد دامن از خس و خاشاک
1675
دامن وصلت ار به دست آید
دو جهان گر رود ز دست چه باک
1676
ما نخواهیم جز وصال تو هیچ
هم تو خود دانی ای بت چالاک
1677
صید آن طره دلاویزم
مست آن چشم فتنه انگیزم
1678
چشم تو می فروش و لعل تو می
خود بگو چون ز باده پرهیزم
1679
خلق ریزند اشک خون هر جا
کز غمت قصه ای فرو ریزم
1680
من غلام توام ولی نه چنان
که به بیداد و جور بگریزم
1681
نخورم بی تو شربت آبی
که به خون جگر نیامیزم
1682
گر پس از مرگ بر سرم گذری
مست و بی خود ز خواب برخیزم
1683
آستین بر دو عالم افشانم
دست در دامن تو آویزم
1684
چشم گریان حدیث شوق تو گفت
راستی در چکاند و گوهر سفت
1685
باغ حسن و جمال را هرگز
از رخت تازه تر گلی نشکفت
1686
بخت بیدار پاسبان این بس
که شبی سر بر آستان تو خفت
1687
گر توان یک نظر خرید از تو
به دو عالم هنوز باشد مفت
1688
دور از آن طاق ابروان دارم
دلی از صبر طاق و با غم جفت
1689
جلوه حسن توست در نظرم
هر کجا بینم آشکار و نهفت
1690
پیش ازین گر نهفته می گفتم
بعد ازین آشکار خواهم گفت
1691
از ز قد تو قدر طوبی پست
رونق مه ز عارض تو شکست
1692
گر تو صد بار دامن افشانی
کی گذاریم دامن تو ز دست
1693
رفت عقل از حریم خلوت دل
عشقت آمد به جای او بنشست
1694
من نه تنها اسیر زلف توام
کیست کامروز از کمند تو جست
1695
هست دل لوح ساده ای که بر او
جز خیال تو هیچ نقش نبست
1696
چند گویی به سرزنش که فلان
رفت و با دلبری دگر پیوست
1697
سر ز عهد تو چون توانم تافت
من که دانسته ام ز عهد الست
1698
هر قدح کز می تو کردم نوش
آفت عقل بود و غارت هوش
1699
شد به دور لب می آلودت
پیر مرشد مرید باده فروش
1700
با خیال تو روز و شب دارم
دل پر از گفت و گوی و لب خاموش
1701
وه چه اقبال بود آنکه مرا
رخ نمودی به خواب نوشین دوش
1702
مشک ریز آن دو زلف عنبرپاش
درفشان آن دو لعل گوهر پوش
1703
گفتی از وصل من چه برخیزد
خیز جامی به فکر دیگر کوش
1704
بر زبان بودت این حدیث هنوز
که برآمد ز من فغان و خروش
1705
گه باده و گاه جام خوانیم تو را
گه دانه و گاه دام خوانیم تو را
1706
جز نام تو بر لوح جهان حرفی نیست
آیا به کدام نام خوانیم تو را
1707
قد بدا مشهد مولای انیخوا جملی
که مشاهد شد ازان مشهدم انوار جلی
1708
رویش آن مظهر صافی ست که بر صورت اصل
آشکار است در او عکس جمال ازلی
1709
چشم از پرتو رویش به خدا بینا شد
جای آن دارد اگر کور شود معتزلی
1710
زنده عشق نمرده ست و نمیرد هرگز
لایزالی بود این زندگی و لم یزلی
1711
در جهان نیست متاعی که ندارد بدلی
خاصه عشق بود منقبت بی بدلی
1712
دعوی عشق و تولا مکن ای سیرت تو
نقص ارباب دل از بی خردی و دغلی
1713
مشک بر جامه زدن سود ندارد چندان
چون تو در جامه گرفتار به گند بغلی
1714
چون تو را چاشنی شهد محبت نرسید
از شهی نحل چه حاصل ز لباس عسلی
1715
جامی از قافله سالار ره عشق تو را
گر بپرسند که آن کیست علی گوی علی
1716
خلیلی لاحت لنا دور سلمی
نشان های سلمی شد از دور پیدا
1717
کهن ناشده داغ او گشت تازه
قفا نبک من ذکر من لیس ینسی
1718
ازین ربع و اطلال هر جا گیاهی
که بینیم گویا زبانی ست گویا
1719
جز افسون سلمی و افسانه او
نخوانند بر ما نگویند با ما
1720
خدا را رو ای باد و از من بنه رخ
به خاک رهش مرة بعد اخری
1721
به عرضش رسان کای درین دیر کرده
لب لعلت احیای رسم مسیحا
1722
حیات ابد می کند بنده جامی
ز لعل تو دریوزه و الامر اعلی
1723
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
1724
آسان مگیر کار که در سین این طلسم
دندانه ای که بینی دندان اژدهاست
1725
نادر بود که دست دهد فتح این طلسم
آن را که نی به دست ارادت کلید لاست
1726
چل سال بایدت که بجنبانی این کلید
گر هرگزت گشادن این قفل مدعاست
1727
تصویر لا به صورت مقراض بهر چیست
یعنی برای قطع تعلق ز ماسواست
1728
نور قدم ز رخنه لا می کند طلوع
خوش خانه دلی که ازان رخنه پر ضیاست
1729
یابد ره برون شد ازان رخنه عاقبت
هر کس به حبس هستی خود مانده مبتلاست
1730
هست آن عصای شق شده از بس که دل بدو
با نفس در محاربه با دیو در غزاست
1731
زینهار کان عصا منه از کف که چون کلیم
فرعون تو زبون شده آخر بدان عصاست
1732
پهلوی هم دودار بود شکل لاکزان
مقصود زجر هر دغل و قهر هر دغاست
1733
دانی که آن دغا و دغل کیست نفس و دیو
کین سرکشیده ز امر حق آن سخره هواست
1734
آمد دو شاخ لا چو دو انگشت متصل
سالک به آن ز رشته وحدت گره گشاست
1735
زان رشته چون گره بگشاید بداند آنک
جز رشته نیست آن که به صورت گره نماست
1736
زان رشته کن کمند سوی اوج نیستی
گر از حضیض هستیت آهنگ ارتقاست
1737
فقر است راحت دو جهان زینها ازان
میل غنا مکن که غنا صورت عناست
1738
راحت همین به قاف قناعت بود بلی
عنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
1739
عاریت است هر چه دهد گردش سپهر
عارض بود بیاض که از گرد آسیاست
1740
بی تخت چون نشیند و بی تاج چون زید
آن کو به تخت خسرو و از تاج پادشاست
1741
گو تخت و تاج زیر و زبر شو که باک نیست
درویش را که تاج نمد تخت بوریاست
1742
فرمانروا مگوی کسی را که تیر حکم
بر مور و پشه گر فکند فی المثل خطاست
1743
فرمانروا کسی ست که منشور قدرتش
یفعل کما یرید و یحکم کما یشاست
1744
تکوین هر مراد که خواهد به قول کن
قول کن و وجود مکون معا معاست
1745
هر ظلمتی که هست ز ناراستی توست
خور را گم است سایه چو در حد استواست
1746
نفس تو از گنه تهی از دست کوتهی ست
از دست نارساست که بدکاره پارساست
1747
تیری ست کج شده که به آتش بود سزا
آن را که قد به خدمت همچون خودی دوتاست
1748
در طاعت خدای دو تا شو که تا کمان
کج نیست نیست در نظر اعتبار راست
1749
نفس تو را خرید حق از بهر بندگی
تصدیق این معامله «ان الله اشتری » ست
1750
غل ساختن ز طوق هوا تا نهی به ظلم
بر بنده خدای نه دأب اولی النهی ست
1751
خوش دار حال را به خلاصی ز قید خویش
کاینده و گذشته غم افزا و غصه زاست
1752
حاشا که حال خوش دهدت رو چو کار تو
گه فکر ما یجی گهی ذکر ما مضی ست
1753
بگذر ز خود که پر نشود از هوای هو
هر کس که نی انای دلش خالی از اناست
1754
گر اره ات نهند به سر سر مکش که آن
بر فرق فقر کنگره تاج کبریاست
1755
ور خنجرت زنند به دل دل بنه که آن
درها گشاده بر دلت از عالم بقاست
1756
در هر قدم مپای که مقصد نه منتهی ست
در هر گذر مای ست که ره را نه منتهاست
1757
گر نی رهی ست این که نهایت پذیر نیست
آن را که مهتدی ست چه حاجت به اهدناست
1758
ایمن مزی که کند شور بارگی سعی
گر زانکه زجر سائق خوفش نه از قفاست
1759
نومید هم مباش که بیرون رود ز راه
گر نی زمام او به کف قائد رجاست
1760
ره را میان خوف و رجا رو که در خبر
«خیرالامور اوسطها» قول مصطفی ست
1761
آمد صدای بانگ جنازه ز صوب شهر
ما و تو را به خوان اجل آن صدا صلاست
1762
می ترسی از فنای خود آخر ز صوفیان
بشنو که گفته اند بقا از پی فناست
1763
نی از فناست ترس تو از زنگ هستی است
کآیینه حقیقت آن را ز خود نکاست
1764
اخلاق نیک و بد همه تخم است و تو زمین
احوال آخرت ز تو روینده چون گیاست
1765
تخمی که در زمین بود آخر همان دمد
گر ارغوان و لاله و گر سیر و گندناست
1766
باشد هوای نفس عفن زو فرار کن
چون روح را عفونت آن مایه وباست
1767
کسر بتان ملت کفر آید از خلیل
قهر قوای نفس قوی کار اقویاست
1768
آزار جو عزیز بود لطف خوی خوار
این ست طبع دهر دلت مضطرب چراست
1769
مستلزم ممات بود زهر و قیمتی است
سرمایه حیات بود آب و کم بهاست
1770
جوع بست و عزلت و سهر و صمت چار رکن
زین چار رکن قصر ولایت قوی بناست
1771
زین چار چاره نیست کسی را که همتش
در ساحت زمین دل این طرفه قصر خاست
1772
خواهی صدای فقر تو گیرد همه جهان
کم خور که از درون تهی کوس پرصداست
1773
معتاد شو به حکم تجوع تری اگر
در دل تو را مطالبه دولت لقاست
1774
بهر فراغ دل طلب گنج می کنی
آن گنج را که می طلبی کنج انزواست
1775
خلق اژدها و صحبتشان کام اژدها
از کام اژدها به حیل رستن از دهاست
1776
در دیده میل خواب بود میل چشم دل
چشم دلت ز آفت این میل بی جلاست
1777
گردی به دیده از ره بی خوابی ار کشی
روشن شود به چشم دلت کان چه توتیاست
1778
در صمت جو نجات که حکمی که عاقبت
بر شرط من صمت مترتب شود نجاست
1779
نقشی ست بی ثبات سخن کش پی هوس
کلک زبان رقم زده بر صفحه هواست
1780
برتر ازین همه چه بود جست و جوی پیر
پیری که پای بر پی پیران پیشواست
1781
پیری که در افاضه نور آفتاب و ماه
پیش ضمیر انور او کمتر از سهاست
1782
پیری که در جهان برون از زمان او
نه پرتو صباح و نه تاریکی مساست
1783
پیری که چون ز پستی هستی کند عروج
نعلین پای همت او تاج عرش ساست
1784
پیری که چون ز نکته اخلاص دم زند
اخلاص مخلصان همه در جنب آن ریاست
1785
پیری که جذب همت او درکشد تو را
یکسر به عالمی که نه ارض است و نی سماست
1786
در قید طینتی چه کند با تو جذب پیر
که را ز گل کشیدن نی طبع کهرباست
1787
نی نی قیاس را بهل اینجا که جذب پیر
اول کشیدنت ز گل و آبش اقتضاست
1788
چون ز آب و گل خلاص شدی می برد تو را
تا اوج لامکان که در او عرش زیر پاست
1789
جامی به گفت و گو مکن اثبات فقر از آنک
اثبات آن اقامت برهان انتقاست
1790
پهلو بس است لوح و نی بوریا قلم
در شرح رنج شب که ز بی بستری تو راست
1791
دردی که شب سر تو ز بی بالشی کشد
زیر سر تو سنگ بر آن درد سر گواست
1792
دعوی کنی که پیر شدم زیر بار دل
برهان مستقیم برین دعوی انحناست
1793
قول زبان و فکر خرد صورت است و بس
آنجا که سر فقر بود این همه هباست
1794
گر سر فقر بایدت از خواجه ای طلب
کز سر فقر سر زده از کسوت غناست
1795
آن خواجه ای که خوان کرم تا کشیده است
هر جا شهی ست بر در دهلیز او گداست
1796
نبود ز شرع جنبش و آرام او برون
او مقتدی و خواجه کونین مقتداست
1797
چون در زمانه نصرت دین محمدی
او کرده است ناصر دینش لقب سزاست
1798
گویم به وجه تعمیه نامش نه آشکار
زیرا که طبع اهل ادب را ازان اباست
1799
چون شست دل ز عجب دمد زو شمیم فقر
زان رو شمامه سان به یدالله گرفته جاست
1800
همچون شمامه بر سر دستش گرفته است
فضل ازل چو از نفسش بوی فقر خاست
1801
چشم امید خلق همه گرچه سوی اوست
چشم شهود او ز همه خلق بر خداست
1802
امواج بحر کی شود او را حجاب بحر
با بحر بی حجاب چو جان وی آشناست
1803
دهقان این سراست ولی از کمال حزم
انبار کرده حاصل خود را در آن سراست
1804
کارش حراثت است اگر نغلطم خود اوست
آن حارثی که داده نشان ختم انبیاست
1805
در مزرع سلوک ز باران فیض او
تخم ارادت همه در نشو و در نماست
1806
چون کلک او متاع خطا آورد به روم
منقاد خط او ز در روم تا خطاست
1807
بس نارواست بر خطش انگشت چون ازو
حاجات عالمی به دو انگشت خط رواست
1808
زین گفته قصد من نه ادای ثنای اوست
بر آفتاب شب پره را کی حد ثناست
1809
گوید نشان ز پرتو خورشید شب پره
یعنی که رسته چشم من از ظلمت عمی ست
1810
ورنی در آن مقام که خورشید انور است
آن قوتش که چشم به بالا کند کجاست
1811
ز اطناب در سخن چو میسر نمی شود
عد شمایلش که مبرا از انتهاست
1812
شد وقت آنکه ختم کند بر دعای او
زیرا دعای او همه آفاق را دعاست
1813
تا بر مس وجود مرید کمال جوی
فر حضور پیر مکمل چو کیمیاست
1814
ممدود باد سایه فر حضور او
بر فرق هر که روی دلش در ره هدی ست
1815
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات
جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست
1816
سال عمرت شصت شد در لجه هستی بکوش
تا ازین دریا برآری صید مقصودی به شست
1817
بنامیزد چه دلکش منزل است این
نه آب و گل همه جان و دل است این
1818
بسی مه بر فلک منزل بریده
به عمر خود چنین منزل ندیده
1819
تصور کن چو یک شخص این جهان را
که باشد همچو چشم این خانه آن را
1820
کسی کان شخص را انسان عین است
جهان مردمی سلطان حسین است
1821
گلش گویی ز مشک چین سرشتند
که نامش خانه مشکین نوشتند
1822
ز هر لاله به سقف آن نمونه
مگر شد لاله زاری باژگونه
1823
به دیوارش ز گچ گلها بریده
گل کافوری ست از گل دمیده
1824
منقش از زر حل هر در او
دری از خلد در هر منظر او
1825
مروح خانه ای دان از جنانش
که باشد حوض کوثر در میانش
1826
میان حوض نرگسدان سیمین
بود فواره های نرگس آیین
1827
ز هر نرگس جهنده آب از آنسان
که گاه شادی آب از چشم جانان
1828
به گرد حوض جویی پر خم و تاب
چو ماری سیمگون پیچان در او آب
1829
چو لطف حوض و جوی آب روان دید
گه بیرون شدن بر خویش پیچید
1830
به سعی شاه شد این خانه آباد
چو تاریخ عمارت فرخش باد
1831
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهاد
یک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد
1832
هر داغ کاورد قدری رو به بهتری
آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد
1833
زیر هزار کوه غمم پست و گر دهد
دستش هزار کوه دگر بر زبر نهد
1834
بر خوان میهمانی او حاضر ار شوم
پیش من از کباب جگر ماحضر نهد
1835
صد زهر ناب تعبیه شد در آن میان
در کام عیش من به مثل گر شکر نهد
1836
چون درنیاید از در احسان و لطف کاش
رختم ازین سراچه حرمان بدر نهد
1837
دانی که چیست بالش راحت ازو مرا
خشتی که روز واقعه ام زیر سر نهد
1838
مرغی به تنگنای قفس بود پای بست
دست قضا به لطف قفس را بر او شکست
1839
بگشاد بال صدق و صفا در فضای قدس
جولان کنان به کنگر قصر بقا نشست
1840
نادان که جز مضیق قفس جا ندیده بود
در ماتمش به ناخن اندوه چهره خست
1841
دانا که داشت آگهی از فسحت چمن
شکر خدای گفت که مرغ از قفس برست
1842
مرغ است جان پاک و قفس این طلسم خاک
این مرغ بس بلند و قفس نیک تنگ و پست
1843
مرغ تو گر نه بسته پر است این قفس چرا
بر خویشتن نمی شکنی ای قفس پرست
1844
جامی شکستن قفس آسان شود تو را
گر جلوه گاه مرغ ببینی چنانکه هست
1845
خرم دلی که روضه قدسش نشیمن است
فارغ ز رنج و محنت این تیره گلخن است
1846
منشین درین سرای مسدس که عاقبت
جای اقامت تو سرای مثمن است
1847
روشن دلی کجا که بود روشناس گل
و آزاده ای کجا که زباندان سوسن است
1848
تا بنگرد که هست گلی سرزده ز گل
گل چهره ای که در ته گل کرده مسکن است
1849
تا بشنود که سوسن آزاده ده زبان
پر فن سخنوری ست کش از خاک مدفن است
1850
جامی نظر سوی چمن افکن ببین که گل
زینسان چرا به خون دل آلوده دامن است
1851
گل را نرفت دامن هم صحبتی ز دست
گویا غلط همی کنم آن دامن من است
1852
خیز ای نسیم و ره به حریم چمن بپرس
وز هر گل و گیاه چمن یک سخن بپرس
1853
زان گل که می رسد کفن سبز کرده چاک
حاصل حریف خفته درون کفن بپرس
1854
بنگر به تازه رویی نورستگان باغ
پژمردگی عارضش از نسترن بپرس
1855
سروی بجوی بر لب آن روان و زو
احوال ناروانی آن نارون بپرس
1856
چون شمع لاله بزم فروز چمن شود
زان شمع نوربخش به هر انجمن بپرس
1857
فرش حریر سبزه چو آری به زیر پای
چونست زیر خاره و خار آن بدن بپرس
1858
سوسن چو با زبان نباتی کند حدیث
از خامشی آن لب شکرشکن بپرس
1859
من بودم از جهان و گرامی برادری
در سلک نظم جمع گرانمایه گوهری
1860
زانسان برادری که در اطوار علم و فضل
چون او نزاد مادر ایام دیگری
1861
در بوستان فضل سراینده بلبلی
بر آسمان علم درخشنده اختری
1862
خورشید اوج فضل محمد که بر دوام
پیش قدم ز نور قدم داشت رهبری
1863
یک شمه از شمایل او گر بیان کنم
جمع آید از مکارم اخلاق دفتری
1864
دردا و حسرتا که ز باغ جهان برفت
ناخورده از نهال کمالات خود بری
1865
چون او ندیده دیده ایام قرنها
روشندلی دقیقه شناسی سخنوری
1866
رفتی و درد و داغ توام یادگار ماند
صد حسرت از تو در دل امیدوار ماند
1867
بلبل کشید رنج گلستان و عاقبت
گل را صبا ربود و ازو بهر خار ماند
1868
دریا شد از سرشک کنارم ولی چه سود
کان گوهر یگانه من بر کنار ماند
1869
ای یار مهربان به کرم دستگیریی
کز دست رفت کارم و دستم ز کار ماند
1870
در حیرتم که از دل ریشم اثر نماند
وین سوز و بی قراری دل برقرار ماند
1871
آن کس که بود آرزوی جان ز دست شد
این جان زار مانده ندانم چه کار ماند
1872
خاری همی خلید مرا در دل از گلی
آن گل نماند و در دلم این خارخار ماند
1873
یارب به روح پاک امینی که بر درش
روح الامین سزد ز گدایان کمترش
1874
یارب به نفس زاکیه او که کرده ای
ز آلودگی هر چه نباید مطهرش
1875
یارب به صفوت دل پاکش که ساخته ست
عکس فروغ ذات تو مشکات انورش
1876
کان مفلس غریب غریق گنه که کرد
دوران ز خشت بالش و از خاک بسترش
1877
عاری ز طاعت آمده پیش تو خلعتی
پوشان ز جامه خانه افضال در برش
1878
وز آسمان جود و سحاب کرم بریز
باران فیض رحمت جاوید بر سرش
1879
گستاخیی ز غفلت اگر کرد این زمان
کاورد رو به سوی تو با رو میاورش
1880
ای به روی تو چشم جان روشن
وز فروغ رخت جهان روشن
1881
رخ به راه تو سوده مه که چنین
تابد از اوج آسمان روشن
1882
هر شب از شعله های آتش دل
همچو شمعم شود زبان روشن
1883
دیده بخت مقبلان نشود
جز بدان خاک آستان روشن
1884
سوخت جان از غم و هنوز نشد
بر تو این آتش نهان روشن
1885
زخم تیر تو روزنیست که هست
خانه جان و دل به آن روشن
1886
پرده از پیش چهره یک سو نه
تا شود پیش همگنان روشن
1887
لاح برق یهیج الاشواق
تازه شد درد عشق و داغ فراق
1888
شربت مرگ اگر چه جانسوز است
نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
1889
من که و خنده نشاط ای صبح
خل عینی و دمعی المهراق
1890
تو به لب جان نازنینی و من
کمترین بنده به جان مشتاق
1891
سر عشق از کتاب نتوان یافت
لیس تلک الرموز فی الاوراق
1892
چون متاع دو کون عرضه دهند
ای به خوبی میان خوبان طاق
1893
گر تو با این جمال جلوه کنی
شور و افغان بر آید از عشاق
1894
می کشد غمزه تو خنجر کین
می کند نرگس تو غارت دین
1895
روی بنما چو گل ز حجله ناز
چند باشی چو غنچه پرده نشین
1896
بی تو هر جا سرشک خون ریزم
لاله خون چکان دمد ز زمین
1897
نتوان غره شد به دولت وصل
چون غم هجر دشمنی ز کمین
1898
برد خواب عدم مرا ای کاش
خاک کوی تو بودیم بالین
1899
من که و جست و جوی عیش جهان
من که و آرزوی خلد برین
1900
از من این شیوه ها نمی آید
زانکه من دیده ام به چشم یقین
1901
طال شوقی الیک یا مولای
بنما آن رخ جهان آرای
1902
رفت عمرم به درد حرمان آه
سوخت جانم به داغ هجران وای
1903
لاف عشقت بسی زنند ولی
لیس فی ربقة الخلوص سوای
1904
دست امید ما و آن سر زلف
روی اخلاص ما و آن کف پای
1905
گر به تن دورم از برت چه غم است
چون تو داری درون جانم جای
1906
گو مرا عمر جاودانه مباش
گو مرا دولت زمانه مپای
1907
جمله اینها طفیل توست ای دوست
تو همین کن که روی خود بنمای
1908
عاشقان بی تو صبر نتوانند
روی بنما که جان برافشانند
1909
این چه حسن است و این چه زیبایی
که در او کاینات حیرانند
1910
چشم چون گویم آن دو خونخوارند
کز پی خون صد مسلمانند
1911
جان و دل روی در عدم دارند
پیش تو یک دو روزه مهمانند
1912
دردمندان عشق با المت
فارغ از جست و جوی درمانند
1913
زاهدان با خیال حور و قصور
از وصال تو دور می مانند
1914
با چنین رخ گذر به صومعه کن
باشد آن بی بصیرتان دانند
1915
جان فرسوده شد به راه تو خاک
و من القلب لا یزول هواک
1916
نتوان دوخت جز به رشته وصل
جگری کز فراق گردد چاک
1917
برندارم ز خاک پای تو سر
گر چه آید هزار تیغ هلاک
1918
من و سودای جز تویی هیهات
تو و پروای چون منی حاشاک
1919
نتوان طعنه بر گل رعنا
گر کشد دامن از خس و خاشاک
1920
دامن وصلت ار به دست آید
دو جهان گر رود ز دست چه باک
1921
ما نخواهیم جز وصال تو هیچ
هم تو خود دانی ای بت چالاک
1922
صید آن طره دلاویزم
مست آن چشم فتنه انگیزم
1923
چشم تو می فروش و لعل تو می
خود بگو چون ز باده پرهیزم
1924
خلق ریزند اشک خون هر جا
کز غمت قصه ای فرو ریزم
1925
من غلام توام ولی نه چنان
که به بیداد و جور بگریزم
1926
نخورم بی تو شربت آبی
که به خون جگر نیامیزم
1927
گر پس از مرگ بر سرم گذری
مست و بی خود ز خواب برخیزم
1928
آستین بر دو عالم افشانم
دست در دامن تو آویزم
1929
چشم گریان حدیث شوق تو گفت
راستی در چکاند و گوهر سفت
1930
باغ حسن و جمال را هرگز
از رخت تازه تر گلی نشکفت
1931
بخت بیدار پاسبان این بس
که شبی سر بر آستان تو خفت
1932
گر توان یک نظر خرید از تو
به دو عالم هنوز باشد مفت
1933
دور از آن طاق ابروان دارم
دلی از صبر طاق و با غم جفت
1934
جلوه حسن توست در نظرم
هر کجا بینم آشکار و نهفت
1935
پیش ازین گر نهفته می گفتم
بعد ازین آشکار خواهم گفت
1936
از ز قد تو قدر طوبی پست
رونق مه ز عارض تو شکست
1937
گر تو صد بار دامن افشانی
کی گذاریم دامن تو ز دست
1938
رفت عقل از حریم خلوت دل
عشقت آمد به جای او بنشست
1939
من نه تنها اسیر زلف توام
کیست کامروز از کمند تو جست
1940
هست دل لوح ساده ای که بر او
جز خیال تو هیچ نقش نبست
1941
چند گویی به سرزنش که فلان
رفت و با دلبری دگر پیوست
1942
سر ز عهد تو چون توانم تافت
من که دانسته ام ز عهد الست
1943
هر قدح کز می تو کردم نوش
آفت عقل بود و غارت هوش
1944
شد به دور لب می آلودت
پیر مرشد مرید باده فروش
1945
با خیال تو روز و شب دارم
دل پر از گفت و گوی و لب خاموش
1946
وه چه اقبال بود آنکه مرا
رخ نمودی به خواب نوشین دوش
1947
مشک ریز آن دو زلف عنبرپاش
درفشان آن دو لعل گوهر پوش
1948
گفتی از وصل من چه برخیزد
خیز جامی به فکر دیگر کوش
1949
بر زبان بودت این حدیث هنوز
که برآمد ز من فغان و خروش
1950
گه باده و گاه جام خوانیم تو را
گه دانه و گاه دام خوانیم تو را
1951
جز نام تو بر لوح جهان حرفی نیست
آیا به کدام نام خوانیم تو را
1952
قد بدا مشهد مولای انیخوا جملی
که مشاهد شد ازان مشهدم انوار جلی
1953
رویش آن مظهر صافی ست که بر صورت اصل
آشکار است در او عکس جمال ازلی
1954
چشم از پرتو رویش به خدا بینا شد
جای آن دارد اگر کور شود معتزلی
1955
زنده عشق نمرده ست و نمیرد هرگز
لایزالی بود این زندگی و لم یزلی
1956
در جهان نیست متاعی که ندارد بدلی
خاصه عشق بود منقبت بی بدلی
1957
دعوی عشق و تولا مکن ای سیرت تو
نقص ارباب دل از بی خردی و دغلی
1958
مشک بر جامه زدن سود ندارد چندان
چون تو در جامه گرفتار به گند بغلی
1959
چون تو را چاشنی شهد محبت نرسید
از شهی نحل چه حاصل ز لباس عسلی
1960
جامی از قافله سالار ره عشق تو را
گر بپرسند که آن کیست علی گوی علی

نظرات