گنج تاریخ ما

1
عنقاء طبعم یاد کرد، از قلۀ قاف قِدم
روح القدس امداد کرد، در هر نفس در هر قدم
2
کردم بآسانی صعود، از عالم غیب و شهود
تا قاب قوسین وجود، تا حد اقلیم عدم
3
گشتم چه از خود بی خبر، نخل امیدم داد بر
زد آفتاب عقل سر، حتی انجلت عنی الظلم
4
دیدم بعین حق عیان، در مجمع روحانیان
ما لیس بحکیه البیان، ما لیس یحویه القلم
5
از نغمۀ خیل ملک، خندان و رقصان نه فلک
ذرات عالم یک بیک، در سلک عشرت منتظم
6
شادان ز ماهی تا بماه، از مژدۀ میلاد شاه
شاهنشۀ انجم سپاه، فرماندۀ لوح و قلم
7
فیض نخستین عقل کل، ختم نبیین و رسل
ارباب انواع و مثل، اند درش کمتر خدم
8
رفرف سوار راه عشق، زیبا نگار شاه عشق
شاه فلک خر گاه عشق، سلطان اقلیم همم
9
عقل العقول الواسعه، شمس الشموس الطالعه
بدر البدور اللامعه، کشاف أستار الغمم
10
دیباچۀ ایجاد او، سر حلقۀ ارشاد او
میزان عدل و داد او، حرف نخست اول رقم
11
بزم حقیقت طور او، شمع طریقت نور او
یک آیه از دستور او، مجموعۀ کل حکم
12
تورات و انجیل و زبور، رمزی از آن دستور نور
نور کلامش در ظهور، بر فرق کیوان زد علم
13
خال و خطش ام الکتاب، لعل لبش فصل الخطاب
رفتار او معجز مآب، گفتار او محیی الرمم
14
لولاک، تشریف برش، تاج «لعمرک» بر سرش
از ذره کمتر در درش، فر فریدون جاه جم
15
گردون و مهر و ماه او، خاک ره خرگاه او
درگاه عالی جاه او، پشت فلک را کرده خم
16
سرشار شد دریای عشق، یا ابر گوهرزای عشق
چون درۀ بیضای عشق، تابید از کان کرم
17
از محفل غیب مصون، شد شاهد هستی برون
یا از رواق کاف و نون، قد أشرق المجلی الأتم
18
لاهوت حی لم یزل، از مطلع حسن ازل
بالحق و الصدق نزل، ناسوت شد باغ ارم
19
شد نقطۀ حسن نگار، پرگار وحدت را مدار
توحید را کرد استوار، زد نقش کثرت را بهم
20
عالم سرا پا نور شد، رشک فضای طور شد
ام القری معمور شد، از مقدم صدر الأمم
21
بشکست طاق کسروی، بنیاد ایمان شد قوی
دست قوای معنوی، شد فاتح ملک عجم
22
آئینۀ آئین او، جام حقایق بین او
جمع الجوامع دین او، شد خیر ادیان لاجرم
23
گنج معارف را گشود، سر حقیقت را نمود
افشاند هر دری که بود، عم البرایا بالنعم
24
در بارگاه قرب حق، بر ما سوی بودش سبق
بگذشت از هفتم طبق، وز عرش اعظم نیز هم
25
چون همتش بالا کشید، تا بزم او ادنی کشید
عقل از تصور پا کشید، فی مثله جف القلم
26
آدم صفی الله شد، تشریف آن درگاه شد
نخلیکه خاطرخواه شد، بهر ثمر شد محترم
27
طوفان عشقش دل گرفت، از نوح تا ساحل گرفت
در سایه اش منزل گرفت، تا شد ضجیع ابن عم
28
از آتش شوق خلیل، کلک و عطارد شد کلیل
گوئی بیاد این جمیل، کرده است بنیاد حرم
29
موسی کلیم طور او، دیدار او منظور او
عیسی یکی رنجور او، او روحبخش و روح دم
30
از ماه کنعائی مگو، کاینجا ندارد آبرو
شد در ره عشقش فرو، صد یوسف اندر چاه غم
31
سر خیل اهل الله او، سرّ دل آگاه او
عالم رعیت شاه او، بشنو ز من بی بیش و کم
32
شاها گدای این درم، وز جان و دل مدحتگرم
هرگز از ایندر نذگرم، خواهی بگو: لا یا نعم
33
گوهری را از صدف آورده طبعم در کنار
یا که از خاک نجف تابنده دری آبدار
34
برد تا حد عدم تا قاب قوسین وجود
رفرف طبع مرا، یک غمزه ز اندلدل سوار
35
شاهد بزم ولایت شاه اقلیم وجود
شمع ایوان هدایت نیر گیتی مدار
36
صورت زیبای او یا طلعت «الله نور»
معنی والای او یا سر «لم تمسه نار»
37
خط دلجویش طراز مصحف کون و مکان
خال هندویش مدار گردش لیل و نهار
38
پرتوی از نور رویش طور سینای کلیم
بندۀ درگاه کویش صد سلیمان اقتدار
39
مشرق صبح ازل خورشید عشق لم یزل
چرخ تا شام ابد در زیر حکمش برقرار
40
در برش پیر خرد چون کودکی دانش پژوه
بر درش عقل مجرد همچو پیری خاکسار
41
شاهباز اوج او ادنی بهنگام عروج
یکه تاز عرصۀ ایجاد گاه گیر و دار
42
باز جان می پرورد ساز پیام آشنا
یا که از طور غرب می آید آواز «أنا»
43
میدمد صبح ازل از کوی عشق لم یزل
یا فروزان شمع روی شاهد بزم «دنیٰ»
44
جلوۀ شمع طریقت چشمها را خیره کرد
یا سنا برق حقیقت میزند کوس فنا
45
کعبه را تاج شرف تا اوج «أرادنی» رسید
یافت چون از مولد میمون او اقصی المنیٰ
46
قبلۀ اهل یقین شد خطۀ بیت الحرام
روضۀ خلد برین شد ساحت خیف و منا
47
بیت معمور ار شود و بر ان ازینحسرت رواست
یا بیفتد گنبد دوار من أعلی البناء
48
از پی تعظیم خم شد گوئیا پشت فلک
فرش را عرش معلی گفت تبریک وهنا
49
با ولید البیت! غوغای نصاریٰ در مسیح
گرچه میزیبد ترا، لکن تعالی ربنا
50
مفقر گر می کند با یک زبان مدحتگری
می کند روح الامین با صد نوا مدح و ثنا
51
کعبه چو نگوی سبق از سینۀ سینا گرفت
پایه برتر از فراز گنبد مینا گرفت
52
خانه، بی سالار و صاحب بود تا میلاد شاه
سر بکیوان ز درچه رب البیت دروی جا گرفت
53
تا ز برج کعبه خورشید حقیقت جلوه کرد
چرخ چارم سوخت از حسرت دل از دنیا گرفت
54
کعبه شد تا با مقام لی مع اللهی قرین
از شرافت همسری تا بزم او ادنی گرفت
55
خاک بطحا زین عنایت آنچنان شد سر بلند
رونق عز و شرف از مسجد اقصی گرفت
56
کعبه شد تا مرکز طاوس گلزار ازل
تا ابد زاغ و زغن یکسر ره صحرا گرفت
57
خیر مقدم ای همایون طاله برج شرف
ملک هستی زیب و فر زانطعت غرا گرفت
58
نغمۀ دستان نباشد در خور اینداستان
شور جبریل امین در عالم بالا گرفت
59
گوهری شد از درون کعبه بیرون از صدف
کرد بیت الله را با آنشرف بیت الشرف
60
گوهری سنگین بها رخشان شد از بیت الحرم
کز ثریا تا ثری را کرد کمتر از خزف
61
کعبه شد از مقدم اوقاف عنقاء قدم
شاهبازان طریقت در کنارش صف بصف
62
سینۀ سینا مگر از هیبتش شد چاک چاک
یا شنید از رأفتش موسی ندای «لاتخف»
63
ز اشتیاقش یوسف صدیق در زندان غم
وز فراقش پیر کنعان نغمۀ ساز را أسف
64
خلعت خلت شد ارزانی بر اندام خلیل
کرد بنیاد حرم چون بهر آن نعم الخلف
65
کعبه را شد همسری با تربت خاک غری
مبدء اندر کعبه بود و منتهی اندر نجف
66
آسمان زد کوس شاهی در محیط کن فکان
زهره، ساز نغمۀ تبریک زد بی چنگ و دف
67
هر دو گیتی را بشادی کرد فردوس برین
نغمۀ روح الامین، با یک جهان شوق و شعف
68
آفتاب عالم لاهوت از برج قدم
کرد گیتی را چه صبح روشن از سر تا قدم
69
کعبه شد مشکوه مصباح جمال لم یزل
بیت، رب البیت را گردید مجلای اتم
70
کوکب دری دری بگشود از فیض وجود
کز فروغش نیست جز نام دروغی از عدم
71
کلک قدرت در درون کعبه نقشی را نگاشت
پایه اش را برد برتر از سر لوح و قلم
72
کعبه گوئی کنز محفی بود گوهرزای شد
زین شرافت تا ابد گردید در عالم علم
73
مکه شد ام القری از مقدم ام الکتاب
قبۀ عرش برین زد بوسه بر خاک حرم
74
شاه اقلیم «سلونی» تا قدم در کعبه زد
قبلۀ حاجات گشت و مستجار و ملتزم
75
از مروت داد عنوانی، صفا و مروه را
وز فتوت آبروئی یافت زمزم نیز هم
76
منطق تقریر می گوید: لقد کل اللسان
خامۀ تحریر می نالد: لقد جف الغلم
77
گلشن خلد برین شد عرصه بیت الحرام
تا خرامان گشت دروی تازه سر وی خوشخرام
78
نونهالی معتدل از بوستان «فاستقم»
شاخۀ طوبی بری از روضۀ دار السلام
79
قامتی در استقامت چون صراط مستقیم
سرو آزادی بقامت همچو میزانی تمام
80
قد و بالای دل آرایش بغایت دلستان
عالم از حسن نظامش در کمال انتظام
81
شمع بزم کبریائی گاه قد افراختن
نخلۀ طور تجلای الهی در کلام
82
نقطه بائیه بود و در تجلی شد الف
مصحف کونین را داد افتتاح و اختتام
83
تا قیامت وصف آنقامت نگنجد در بیان
لیک می دانم قیامت می کند از وی قیام
84
زان میان حاشا اگر آرم حدیثی در میان
سر خاص الخاس کی باشد روا در بزم عام؟
85
وصف آن بالا نباید کار هر بی پا و سر
من کجا و مدحت آن سرور والا مقام؟
86
تا درخشان شد درون کعبه زان وجه حسن
ثم وجه الله روشن شد، برون شد شک و ظن
87
چونگه بودش خلوت غیب الغیوبی جایگاه
دید بیت الله را نیکو مثالی در وطن
88
کعبه شد طور حقیقت سینۀ سینا شکافت
پور عمران کو که تا باز آیدش آواز «لن»؟
89
در محیط کعبه چندان موج زد دریای عشق
کز نهیبش گشت نه فلک فلک لشگرشکن
90
سر وحدت از جبینش آنچنان شد آشکار
کز در و دیوار بیت الله فراری شد و تن
91
نقش باطل چیست با آن صورت یزدان نما؟
با وجود اسم اعظم کی بماند اهرمن؟
92
تا علم زد بر فراز کعبه شاه ملک عشق
عالم توحید را یکباره روح آمد بتن
93
شهریار لافتیٰ تازد قدم در آن سرا
حسن ایام جوانی یافت این دهر (دیر) کهن
94
تیشه بر سر کوفت از ناقابلی فرهاد وار
مفتقر، هرچند می گوید بشیرینی سخن
95
کعبه تا نقطۀ بائیه را در بر گرفت
در جهان گوی سبق از چار دفتر بر گرفت
96
در محیط کعبه شد تا نقطۀ وحدت مدار
عالم ایجاد را آن نقطه سرتاسر گرفت
97
نامۀ هستی شد از طغرای نامش نامور
طلعتی زیبا از آن دیباچۀ دفتر گرفت
98
تا که زیر پای او را از دل و جان بوسه داد
آنچه را در وهم ناید کعبه بالاتر گرفت
99
از قدوم روح قدسی از شعف پرواز کرد
شاهباز سد ره را در زیر بال و پر گرفت
100
شد حرم دار الامان در رقص آمد آسمان
تا که شعری بوسه بر خاک ره مشعر گرفت
101
چشمۀ خاور فروغی دید از آن مه جبین
نارطور از شعلۀ نور جمالش در گرفت
102
عقل فعال از دبستان کمالش بهره یافت
چون خداوند سخن جا بر سر منبر گرفت
103
شهسواری آمد اندر عرصه میدان رزم
کز سرای عالم امکان سرو افسر گرفت
104
کعبۀ کوی حقیقت قبلۀ اهل وصول
مستجار علوی و سفلی و ارواح عقول
105
نسخۀ اسماء و سر لوح حروف عالیات
مصدر افعال، اول صادر و اصل الاصول
106
آنکه بودش قاب و قوسین اولین قوس صعود
کعبه اش گاه تنزل آخرین قوس نزول
107
در رواق عزتش اشراقیان را راه نیست
در حریم خلوتش عقلست ممنوع از دخول
108
ریزه خوار خوان او میکال با حفظ ادب
حامل فرمان او جبریل با شرط قبول
109
قطره ای از قلزم جودش محیطی بیکران
عکس از نور جمالش آفتابی بی افول
110
حاکم ارمن و سمایی شبهه اندر رتق و فتق
واجب ممکن نمایی اتحاد و بی حلول
111
خاتم دور ولایت فاتح اقلیم عشق
هرکه این معنی نمی داند ظلوم است و جهول
112
دست هر ادراک کوتاه است از دامان او
پس چگویم من؟ تعالی شانۀ عما نقول
113
شد سمند یکه تاز طبع را زانو دو تا
چون قدم زد در مدیح شهسوار لافتیٰ
114
خامۀ مشکین من چون می نگارد این رقم
خون خورد از رشک و حسرت نافۀ مشک ختا
115
گر بگیرم باج از تاج کیان نبود عجب
چون سرایم نغمه ای از تاجدار هل أتیٰ
116
ای سروش غیب پیغامی ز کوی یار من
جان بلب آمد ز حسرت همتی حتی متیٰ؟!
117
عمر بگذشت و ندیدم روی خوبی ای دریغ
زندگانی رفت بر بادا فنا واحسراتا
118
روز من از شب سیه تر کو جهان افروز من؟
صبحم از شام غریبان تیره تر و اغربتا
119
در حضیض جهل افتادم ز اوج معرفت
در میان شهر دانش در کنار روستا
120
عشق گفتا دست زن در دامن شیر خدا
تا رهائی از نهنگ طبع چون پور متی
121
آنکه در اقلیم وحدت فرد ربی مانند بود
وانکه اندر عرصۀ میدان نبودش هیچ تا
122
ز دلیلی حسن قدم در بزم حدوث قدم
یا سینۀ سینا زد از سر انا الله دم
123
یا شاهد هستی شد در جلوه ز غیب حرم
یا از افق عصمت رخشان شده بدر أتم
124
یا گوهر دُرج شرف تابیده ز بحر کرم
روئیده گل خود رو از آب و گل آدم
125
وز لالۀ گلشن جان گیتی شده باغ ارم
یا صبح ازل طالع از ناصیۀ خاتم
126
یا کلک عنایت کرد طغرای وجود، رقم
آنصنع بدیع که شد ز آرایش لوح و قلم
127
یا زهره زهرا زد برقبۀ عرش، علم
بانوی ملک حشمت خاتون ملوک خدم
128
ناموس جمال ازل طاوس ریاض قدم
کاندر حرم لاهوت جز او نبود محرم
129
ام الخلفا که بود پیوسته پناه امم
هم قبلۀ اهل دعاهم کعبۀ اهل همم
130
مشکوٰة نبوت را مصباح منیر ظلم
انوار ولایت را چرخ فلک اعظم
131
افلاک امامت را او محور مستحکم
اسرار حقایق را سرچشمه و بحر خضم
132
هم معدن صدق و صفا هم گنج علوم و حکم
انسیۀ حوراء اونی آسیه و مریم
133
صدیقۀ کبری او، او سیدۀ عالم
در ستر و عفاف و حیا با سر قدم توأم
134
در عزم و مشیت او حکم ازلی مدغم
فرمان قضا و قدر در محکمه اش محکم
135
از قلزم جودش چه این هر دو جهان یک نم
جز دست وجودش کو غارتگر ملک عدم؟
136
یک شمه بهشت برین ز انگلشن حسن شیم
عقلست عقال درش نفس از نفسش همدم
137
رونق بطبیعت داد آن عنصر جود و کرم
هر ذره ای ز پرتو او شد درۀ افسر جم
138
هرچه نبود زان بیش در وصف جمالش کم
در نعت کمالاتش هر ناطقه ای ابکم
139
تا کی دل مفتقرت نالان بکمند غم؟
این سینۀ غمزده را لطفی کن و کن خرم
140
صبا ز لطف چه عنقا برو بقلۀ قاف
که آشیانۀ قدس است و شرفۀ اشراف
141
چه خضر در ظلمات غیوب زن قدمی
که کوی عین حیاتست و منبع الطاف
142
بطوف کعبۀ روحانیان به بند احرام
که مستجار نفوس است و للعقول مطاف
143
بطرف قبلۀ اهل قبول کن اقبال
بگیر کام ز تقبیل خاک آن اطراف
144
بزن بقائمۀ عرش معدلت دستی
بگو که ای ز تو بر پا قواعد انصاف
145
بدرد خویش چرا درد من دوا نکنی
بمحفلی که بنوشند عارفان می صاف
146
بجام ما هم خون ریختند جای مدام
نصیب ما همه جور و جفا شد از اجلاف
147
منم گرفته بکف نقد جان، توئی نقاد
منم اسیر صروف زمان، توئی صراف
148
شها بمصر حقیقت، تو یوسف حسنی
من و بضاعت مزجاه و این کلافۀ لاف
149
رخ مبین تو، آئینۀ تجلی ذات
مه جبین تو نور معالی اوصاف
150
تو معنی قلمی، لوح عشق را رقمی
تو فالق عدمی، آنوجود غیب شکاف
151
تو عین فاتحه ای بلکه سر بسمله ای
تو باء و نقطۀ بائی و ربط نونی و کاف
152
اساس ملک سعادت بذات تو منسوب
وجود غیب و شهادت بحضرت تو مضاف
153
طفیل بود تو فیض وجود نامحدود
جهانیان همه بر خوان نعمتت اضیاف
154
برند فیض تو لاهوتیان بحد کمال
خورند رزق تو ناسوتیان بقدر کفاف
155
علوم مصطفوی را لسان تو تبیان
معارف علوی را بیان تو کشاف
156
لب شکر شکنت روحبخش گاه سخن
حسام سرفکنت دل شکاف گاه مصاف
157
محیط بحر مکارم ز شعبۀ هاشم
مدار و فخر اکارم ز آل عبد مناف
158
ابو محمد امام دوم باستحقاق
یگانه وارث جد و پدر باستخلاف
159
ترا قلمرو حلم و رضا بزیر قلم
بلوح نفس تو نقش صیانت است و عفاف
160
سپهر و مهر دو فرمانبرند در شب و روز
یکی غلام مرصع نشان یکی زرباف
161
ز کهکشان سپهر و خط شعاعی مهر
سپهر غاشیه کش، مهر خاوری سیاف
162
غبار خاک درت نور بخش مردم چشم
نسیم رهگذرت رشک مشک نافۀ ناف
163
در تو قبلۀ حاجات و کعبۀ محتاج
ملاذ عالمیان در جوانب و اکناف
164
یکی بطی مراحل برای استظهار
یکی بعرض مشاکل برای استکشاف
165
بسوی روی تو چشم امید دشمن و دوست
بگرد کوی تو اهل وفاق و اهل خلاف
166
بر آستان ملک پاسبانت از دل و جان
ملوک را سر ذلت بدون استنکاف
167
نه نعت شأن رفیع تو کار هر منطیق
نه وصف قدر منیع تو حد هر دو صاف
168
شهود ذات نباشد نصیب هر عارف
نه آفتاب حقیقت مجال هر خشاف
169
نه در شریعت عقلست بی ادب معذور
نه در طریقت عشقست از مدیحه معاف
170
بیا به بزم حسینی و بشنو از عشاق
بگوش هوش نوای حجاز و شور عراق
171
بکن مشاهدۀ شاهدان شهد سخن
بنموش می ز کف ساقیان سیمین ساق
172
بیاد مولد سبط دوم امام سوم
فتاده غلغله از شش جهت ز سبع طباق
173
فلک ز ثابت و سیار از برای نثار
نهد لئالی منثوره را علی الاطباق
174
بر اوج چرخ مناطق به تهنیت ناطق
بود معاینه جوزا غلام بسته نطاق
175
سرود زهره به تبریک حضرت زهرا
چنان بنغمه که شد مشتری ز طاقت طاق
176
خطیب عالم ابداع داد داد سماع
که لا یزال برقص است این بلند رواق
177
عطارد از پی انشاء تهنیت، رمزی
نگاشت بر صفحات صحائف آفاق
178
ز ذوق بادۀ وحدت بشکر این نعمت
تمام عالمیان را چه شکر است مذاق
179
نمود طالع اسعد بطلعت میمون
چه نور لم یزل از مشرق ازل اشراق
180
زدند کوس بشارت ز ملک تا ملکوت
بیمن حضرت شاهنشۀ علی الاطلاق
181
سلیل عقل نخستین دلیل اهل یقین
دوم خلیفۀ جد و پدر باستحقاق
182
ز وحدت احدیت وجود او مشتق
جمال مبدء کل را بمنتهی مشتاق
183
لطیفۀ دل والای معرفت زایش
صحیفۀ کرم است و مکارم اخلاق
184
رموز نسخۀ وحدت ز ذات او مفهوم
نکات مصحف آیات را بود مصداق
185
جمال شاهد بزم دنی و او أدنی
فروغ شمع حقیقت مقام استغراق
186
بهمت نبوی شاهباز گاه عروج
بصولت علوی یکه تاز گاه سیاق
187
قضا ز منشی دیوان او گرفته قلم
قدر ز طفل دبستان او برد اوراق
188
مدار ملک حقیقت مدیر فُلک فلک
محیط عشق و محبت مشوق الاشواق
189
ملیک مملکت بردباری و تسلیم
ولی عهد و وفا در قلمرو میثاق
190
بچهره فالق صبح هدایت ازلی
به تیغ تیز رؤس ضلال را فلاق
191
ز تیغ سر فکنش کل باطل زاهق
حق از بیان حقایق نشان او احقاق
192
ز فیض رحمت او زنده قابض الارواح
بخوان نعمت او بنده قاسم الارزاق
193
ملایک از سر حیرت شواخص الابصار
ملوک بر در دولت نوا کس الاعناق
194
نیافت بر در او رفرف خیال مجال
براق عقل چه دیوانه در عقال و وثاق
195
شها بطور تو خر الکلیم مغشیاً
بیک تجلی، و از یک عنایت تو أفاق
196
تجلی تو در آئینۀ وجود نمود
هزار نقش مخالف بچشم اهل وفاق
197
گل حدیقۀ معنی نه وصف صووت تست
نه نعت غره غرا است قره الاحداق
198
ظهور غیب مصون سر مطلق مکنون
بود ز وصف برون و البیان لیس یطاق
199
مرا چه نیست به نیل معانی تو رهی
سخن درست نباشد بدین طریق و سیاق
200
همین بس است که خون ترا خداست بها
از آنکه بهر عروس شهادت است صداق
201
جمال یار تو را بود کعبۀ مقصود
منای عشق تو میدان جنگ اهل شقاق
202
مقام قدس تو و خیل بندگان رهت
بطون او دیه بود و ظهور خیل عتاق
203
ز اهلبیت تو بود الوداع بانگ سماع
شب وصال تو با دوست، بود روز فراق
204
بر اوج نیزه عروج تو از حضیض زمین
سیر تو سر پیمبر، سنان نیزه یراق
205
شاهباز طمعم باز عندلیب شیدا شد
یا که طوطی نطقم طوطی شکرخا شد
206
رفرف خیالم رفت تا مقام او ادنی
یا براق عقلم را جا بعرش اعلی شد
207
مشتری شدم از جان مدح زهره روئیرا
منشی عطارد را خامه عنبر آسا شد
208
گوهری نمایان شد از خزانۀ غیبی
وز کتاب لاریبی آیه ای هویدا شد
209
از معانی بکرم زال چرخ شد واله
حسن دختر فکرم باز در تجلی شد
210
یکه تاز فکرت را باز شد دو ته زانو
تا بمحدت بانو همچو چرخ پویا شد
211
در حریم آن خاتون ره نیابد افلاطون
اسم اعظم مکنون رسم آن مسمی شد
212
اوست بانوی مطلق در حرمسرای حق
بزم غیب را رونق آن جمال زیبا شد
213
برج عصمت کبری دخت زهرۀ زهرا
کو بغرۀ غراء مهر عالم آرا شد
214
از فصاحت گفتار و ز ملاحت رفتار
سرّ حیدر کرّار در وی آشکارا شد
215
گلشن امامت را گلبن کرامت بود
باغ استقامت را رشک شاخ طوبی شد
216
طور علم ربانی طور حکم سبحانی
با کمال انسانی در جمال حورا شد
217
عقل بندۀ کویش، عشق زندۀ بویش
وامق مه رویش صد هزار عذرا شد
218
عرش فرش درگاهش پیش کرسی جاهش
در پناه هرگاهش کل ما سوی الله شد
219
آسمان زمین بوسش ماه شمع فانوسش
پرده دار ناموسش ساره بود و حوا شد
220
کعبه الامانی بود رکنها الیمانی بود
مستجار جانی بود لیک اسیر اعدا شد
221
شد بر اشتر عریان با دلی ز غم بریان
مهد عصمتش گریان ز انقلاب دنیا شد
222
حکم بر منایا داشت مرکز بلایا گشت
قبله البرایا بود کعبه الرزایا شد
223
در سرادق عصمت در حجاب عزت بود
بی حجاب و بی خرگه کوه و دشت پیما شد
224
شد عقیلۀ عالم رهسپار شام غم
چشم چشمۀ زمزم خونفشان به بطحا شد
225
یکه شاهد وحدت دخت خسرو اسلام
شمع محفل جمعی بدتر از نصاریٰ شد
226
آنکه آستانش بود رشک جنه المأوی
همچو گنج شایانش در خرابه مأوی شد
227
ای قبلۀ عقول و امام بنی عقیل
صلوات بر تو باد بالإشراق و الأصیل
228
ای بدر مکه، نور حرم، ماه بی نظیر
وی مالک رقاب امم، شاه بی بدیل
229
ای درگه تو کعبۀ آمال هر فریق
وی خرگه تو قبلۀ آمال هر قبیل
230
ای در منای عشق وفا اولین ذبیح
وی در مقام صبر و صفا دومین خلیل
231
ای طرۀ ترا شده و اللیل رهنما
وی روی نازنین ترا والضحی دلیل
232
ای سرو معتدل که بمیزان عدل نیست
در اعتدال شاخۀ سرو ترا عدیل
233
یک نفخه ای ز بوی تو هر هشت باغ خلد
یک رشحه ای ز کوثر لعل تو سلسبیل
234
در گوهر فلک نبود قدرت کمال
چشم فلک ندیده جمالی چنین جمیل
235
ای تشنگان بادیه را خضر رهنما
در وادی ضلال توئی هادی سبیل
236
ای یکه تاز رزم و سرافراز بزم عزم
کز جان و دل معارف حق را شدی کفیل
237
شاه خواص را بلیاقت سفیر خاص
افزود بر جلال تو این رتبۀ جلیل
238
ای در کمند طائفۀ بیوفا اسیر
وی در میان فرقۀ دور از خدا ذلیل
239
بستند با تو عهد و شکستند کوفیان
آوخ ز بیوفائی آن مردم رذیل
240
بیخانمان بکوفه فتادی غریب وار
ای منزل رفیع تو مأوای هر نزیل
241
شد ادعا و نسل خطازادۀ زیاد
داد ستم بداد بر آن عنصر اصیل
242
کی عاقر ثمود جفائی چنین نمود
از باد رفت واقعۀ ناقه و فصیل
243
هرگز ندیده هیچ مسلمان ز کفاری
ظلمی که دید مسلم از آن کافر محیل
244
دل شوریده نه از شور شراب آمده است
دین و دل ساقی شیرین سخنم برده ز دست
245
ساغر ابروی پیوستۀ او محوم کرد
هر که را نیستی افزود بهستی پیوست
246
سرو بالای بلندش چه خرامان می رفت
نه صنوبر که دو عالم بنظر آمده پست
247
قامت معتدلش را نتوان طوبی خواند
چمن فاستقم از سرو قدش رونق بست
248
لالۀ روی وی از گلشن توحید دمید
سنبل روی وی از روضۀ تجرید برست
249
شاه اخوان صفا ماه بنی هاشم اوست
شد در او صورت و معنی بحقیقت پیوست
250
ساقی بادۀ توحید و معارف عباس
شاهد بزم ازل شمع شبستان الست
251
در ره شاه شهیدان ز سر و دست گذشت
نیست شد از خود و زد پا بسر هرچه که هست
252
رفت در آب روان ساقی و لب تر ننمود
جان بقربان وفا داری آن باده پرست
253
صدف گوهر مکنون هدف پیکان شد
آه از آن سینه و فریاد از آن ناوک و شست
254
سرش از پای بیفتاد و دو دستش از بدن
کمر پشت و پناه همه عالم بشکست
255
شد نگون بیرق و شیرازۀ لشگر بدرید
شاه دین را پس از او رشتۀ امید گسست
256
نه تنش خسته شد از تیغ جفا در ره عشق
که دل عقل نخست از غم او نیز بخست
257
حیف از آن لعل درخشان که ز گفتار بماند
آه از آن سرو خرامان که ز رفتار نشست
258
یوسف مصر وفا غرقه بخون وا اسفا
دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست
259
ای طلعت زیبای تو عکس جمال لم یزل
وی غرۀ غرای تو آئینۀ حسن ازل
260
ای درۀ بیضای تو مصباح راه سالکان
وی لعل گوهر زای تو مفتاح اهل عقد و حل
261
ای غیب مکنون را حجاب زان گیسوی پر پیچ و تاب
وی سر مخزون را کتاب زان خط خالی از خلل
262
پیش قد دلجوی تو طوبی گیاه جوی تو
ای نخلۀ طور یقین وی دوحۀ علم و عمل
263
روح روان عالمی جان نبی خاتمی
طاوس آل هاشمی ناموس حق عزوجل
264
در صولت و دل حیدری زانرو علی اکبری
در صف هیجا صفدری درگاه جنگ اعظم بطل
265
در خلق و خلق و نطق و قیل، ختم نبوت را مثیل
ای مبدء بیمثل و بی مانند را نعم المثل
266
ای تشنۀ بحر وصال، سرچشمۀ فیض و کمال
سرشار عشق لایزال، سرمست شوق لم یزل
267
ذوق رفیع المشربت افکند در تاب و تب
تو خشک لب ز آب و لبت عین زلال بی زلل
268
کردی چه با تیغ دوس در عرصۀ میدان گذر
بر شد ز دشمن الحذر و ز دوست بانگ العجل
269
دست قضا شد کارگر در کار فرمای قدر
حتی اذا نشق القمر لما تجلی و اکتمل
270
عنقاء قاف حق افتاد از هفتم طبق
در لجۀ خون شفق نجمُ هوی، بدرُ أفل
271
یعقوب کنعان محن قمری صفت شد در سخن
کای یوسف گل پیرهن ای طعمۀ گرگ اجل
272
ای لالۀ باغ امید أز داغ تو سروم خمید
شد دیدۀ حق بین سفید و الرأس شیباً اشتعل
273
ای شاه اقلیم صفا سرباز میدان وفا
بادا علی الدنیا العفا بعد از تو ای میر اجل
274
ای سرو آزاد پدر ایشاخ شمشاد پدر
ناکام و ناشاد پدر ای نو نهال بی بدل
275
گفتم به بینم شادیت عیش شب دامادیت
روز مبارکبادیت، خاب الرجاء و الامل
276
زینب شده مفتون تو آغشته اندر خون تو
لیلی ز غم مجنون تو، سر گشتۀ سهل و جبل
277
به نکهت هوا رشک مشک ختن شد
به نزهت زمین روضۀ نسترن شد
278
گلستان بود سبز ز استبرق گل
چمن سبز از سندی یاسمن شد
279
پر از لاله شد باغ، و داغ جوانان
بیاد من آورد و بیت الحزن شد
280
گل ارغوان گر بدامادی آمد
ولیکن شقایق عروس چمن شد
281
ز هر سبزه زاری لب جویباری
بخاطر خط قاسم بن الحسن شد
282
بود نقل هر محفلی نقل رویش
حدیث قدش شمع هر انجمن شد
283
لبش بود سرچشمۀ آب حیوان
سزد خضر اگر بندۀ آن دهن شد
284
بلی قوت جان بود یاقوت لعلش
عقیق یمن دُرج دُرّ عدن شد
285
اگر یوسف از چه درآمد ولیکن
گرفتار آن غبغب و آن زقن شد
286
بصورت پیمبر بصولت چه حیدر
فدای حسینی بوجه حسن شد
287
به هیبت سبق برد از شیر گردون
کمین چاکرش خاور تیغزن شد
288
چه بر رخش همت رخش جلوه کردی
تهمتن فروتر ز زال کهن شد
289
چنان صف اعدا دریدی که گفتی
به میدان کین حیدر صف شکن شد
290
فغان کان صنوبر بر سرو بالا
به بیخ و بنش تیشۀ ریشه کن شد
291
دریغا که آن شاخ گل پیرهن را
بجای قبای عروسی کفن شد
292
مهین خواستگار نگار ازل را
نگاری سیراپا ز خون بدن شد
293
نثار سر او خدنگ مخالف
سنان در بر او حمایل فکن شد
294
روان شد ز دیوار قسمت بلائی
که شهزاده آزاد از قید تن شد
295
یگانه دُرّی یتیم عقیق لب لعل فام
به یازده سالگی دو هفته ماهی تمام
296
شاخ گل تازه ای ز گلشن مجتبی
ندیده چرخ کهن چون قد او خوشخرام
297
کتاب جان باختن حمایل گردنش
از آنکه عبدالهش بود بتحقیق نام
298
دو گوشوارش بگوش ولی ز سر رفته هوش
چو دید یکتائی پادشه خاص و عام
299
بعزّ و فرزانگی از حرم آمد برون
که تا کند از صفا طواف بیت الحرام
300
رفت بخنجر ذبیح کند نیازی ملیح
کعبۀ اسلام را ز جان کند استلام
301
ربود پروانه را شمع دل انجمن
گشت غزال حرم پیش دلآرام رام
302
رهسپر راه عشق شد سپر شاه عشق
چه خصم بد خواه عشق تیغ کشید از نیام
303
بداد دست و گرفت بدامن شاه جای
شد هدف تیر کین در آن خجسته مقام
304
خسرو ملک قدم سوخت ز سر تا قدم
ز داغ شهزادۀ ملیح شیرین کلام
305
کنار مادر گیتی ز طفل اشک بود تر
بیاد خشکی حلقوم و تشنه کامی اصغر
306
رضیع ثدی امامت مسیح مهد کرامت
شفیع روز قیامت ولی خالق اکبر
307
بمحفل ازلی شمع جمع و شاهد وحدت
بحسن لم یزلی ثانی شبیه پیمبر
308
یگانه کوکب دُرّی آستان ولایت
بطلعت آیت «الله نور» را شده مظهر
309
چه شیر خواره که شیر فلک مسخر و خارش
چه طفل شیر که صد عقل را شده رهبر
310
بچهره رشک گل و مل، بطرّه رونق سنبل
بشور و نغمه ز بلبل هزار بار نکوتر
311
لبش چه گوهر رخشان عقیق و لعل درخشان
نه از یمن نه بدخشان ز کنز مخفی داور
312
دریغ و درد که یاقوت لعل روح فزایش
چه کهربا شد و مرجان دوست را زده آذر
313
لبی که غنچۀ سیراب از او گرفته طراوت
چنان فسرده شد از تشنگی که لا یتصور
314
ز قحط آب، لبی خشک ماند در لب دریا
که سلسبیل لبش بود رشک چشمۀ کوثر
315
لبی ز سوز عطش زد شرر بخرمن هستی
که بود مبدء عین الحیوه خضر و سکندر
316
نداشت شیر چه آن بچه شیر بیشۀ هیجا
شد آبش از دم پیکان آبدار مقدر
317
لبان او به تبسم ز ذوق بادۀ وحدت
زبان او مترنم ز شوق جلوۀ دلبر
318
درید خار خدنگ آن گلوی چون گل و سر زد
ز باز وی پدر و خون ز چشم مادر و خواهر
319
دُر عدم زنگار بدن عقیق یمن شد
چه شد گلو هدف ناوک برنده چه خنجر
320
خلیل دشت بلا خون همی فشاند به بالا
که این ذبیح من ای دوست تحفه ایست محقر
321
ز اشک پرد کیان وز شور نوحه سرایان
سزد که چشم ملک کور باد و گوش فلک کر
322
بسوی وطن باز گشتند یاران
خروشان چه رعد، اشکباران چه باران
323
چه لاله فروزان و چون شمع سوزان
ز داغ غم و دوری گلعذاران
324
چمن شد پر از قمری شورش انگیز
بر آمد ز گلشن نوای هزاران
325
نوای حجازی ز هر سو بپا شد
ز شور عراقیّ آن سوگواران
326
گروهی اسیر غم نوجوانان
گروهی زمین گیر آن شهسواران
327
بلعید، پرورده هر یک جوانی
ولی شام شد صبح امیدواران
328
چه بر آستان رسالت رسیدند
ز کف شد قرار دل بی قراران
329
چه برگ خزان ریخته از چپ و راست
باشک روان همچه ابر بهاران
330
بسر بسکه خاک مصیبت فشاندند
حرم گشت چون کلبۀ خاکساران
331
مهین بانوی خلوت کبریائی
بگفت ای سر و سرور تاجداران
332
ز کوی حسین تو دارم پیامی
که برده است هوش از سر هوشیاران
333
لبش خشک و تن غرقۀ لجۀ خون
سرش روی نی رهبر رهسپاران
334
پس از زخم های فراوان کاری
نگویم چه کردند آن نابکاران
335
به پیرامنش نونهالان نامی
چگویم ز جانان و آن جان نثاران
336
گر از بانوان نبوت بگویم
دل سنگ گرید بر آن داغداران
337
ز بیداد گردون دل بانوان خون
چه رفتند در محفل میگساران
338
گر از سختی ما بخواهی نشانه
بود شانۀ من یکی از هزاران
339
دل بود بیمار آن بیمار عشق مه جبین
تن بود رنجور آن رنجور یار نازنین
340
آهوی طبعم به نخجیر غمش تا شد اسیر
چون به زنجیر ستم سر رشتۀ دنیا و دین
341
شد به بند بندگان، سر حلقۀ آزادگان
یا سلیمان حلقۀ اهریمنان را شد نگین
342
نقطۀ اسلام را پر کار کفر آمد محیط
مرکز عدل حقیقی شد مدار ظلم و کین
343
طائر قدس از فضای انس رفت اندر قفس
شاهباز اوج وحدت شد بدام مشرکین
344
همنشین زاغ شد طاوس باغ کبریا
یا که عنقاء و هما با کرکس و شاهین قرین
345
چون اسیر روم رفت از کربلا تا شام شوم
پادشاه یثرب و شهزادۀ ایران زمین
346
زیب و زین عالم امکان علی بن الحسین
نور یزدان سید سجاد زین العابدین
347
مشرق صبح ازل مفتون حسن لم یزل
دردمند شام محنت مبتلای شامتین
348
سرو باغ استقامت نخلۀ پر نور طور
گرچه شد بی شاخ و بر آن دوحۀ علم و یقین
349
شد ز سوز تب و تاب، آمد ز داغ دل بتاب
گرچه آهش بود گاهی سرد و گاهی آتشین
350
کنز مخفی بود لیکن شهرۀ هر شهر شد
تا شود سرّ محبت آشکارا و مبین
351
نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی» بر کشید
بهر هتک حرمت ناموس رب العالمین
352
آنکه همچون نقطۀ مرکز بود ثابت قدم
کی نهد پا از محیط صبر بیرون این چنین؟
353
انه شیءُ عجاب صبره عند المصاب
زشت باشد آفرین بر صبر آن صبر آفرین
354
آنکه از وی شد نظام عالم هستی بپای
سر برهنه شد بپا در محفل پستی لعین
355
شاهد گیتی سراپا سوخت در بزم شراب
همچو شمع از سوز دل با شعلۀ آه و أنین
356
«لا تقل هجراً» شند از معدن جهل و غرور
عین اسرار علوم أولین و آخرین
357
یافت در ویرانۀ شام خراب از کین مکان
آنکه بود اندر مقام لی مع اللهی مکین
358
گنج را ویرانه باید، خاصه گنج معرفت
زین سبب ویرانه آمد مخزن دُرّ ثمین
359
بسکه تلخی ها چشید آن خسرو شیرین لبان
زهر را نوشید در آخر نفس چون انگبین
360
بهار آمد هوا چون زلف یارم باز مشگین شد
زمین چون رویش از گلهای رنگارنگ رنگین شد
361
نگارستان چینی شد زمین از نقش گوناگون
چمن رشک ختن از باسمن و زبوی نسرین شد
362
دل آشفته شد محو گلی از گلشن طاها
اسیر سنبلی از بوستان آل یاسین شد
363
چگویم از گل رویش؟ مپرس از سنبل مویش
ز فیض لعل دلجوش مذاق دهر شیرین شد
364
کرا نیرو که با آن آفتاب رو زند پهلو
که در چوگان حسنش قرص خور چون گوی زرین شد
365
به میزان تعادل با گل رویش چه باشد گل
که با آن خرمن سنبل کم از یک خوشه پروین شد
366
جمال جان فزای او ظهور غیب مکنون بود
دو زلف مشکسای او حجاب عزّ و تمکین شد
367
هم از قصر جلال او بود عرش برین برجی
هم از طور جمال او فروغی طور سینین شد
368
به باغ استقامت اولین سرو آن قد و قامت
به میدان کرامت شهسوار ملک تکوین شد
369
شه ملک قدم، مالک رقاب اکرم و اظعم
مه انجم خدم، بدر حقیقت، نیر دین شد
370
سلیل پاک احمد، زیب و زین مسند سرمد
ابو جعفر محمد، باقر علم نبیین شد
371
محیط علم ربانی، مدار فیض سبحانی
که در ذات و معانی ثانی عقل نخستین شد
372
لسان الله ناطق و الدلیل البارع الفارق
مشاکل از بیان دلستانش حل و تبیین شد
373
حقائق گو، دقائق جو، رقائق جو، شقائق بو
سراج راه حق، کز او رواج دین و آئین شد
374
درش چون سینۀ سینا برفعت گنبد سینا
لبش جانبخش و روح افزا، دلش بنیاد حق بین شد
375
مرارتها چشید آن شاه خوبان ار بنی مروان
مگر آن تلخ کامی بهر زهر کین به تمرین شد
376
عجب نبود گر از آن اخگر سوزان سراپا سوخت
چه او را شاهد بزم حقیقت شمع بالین شد
377
برای یکه تاز عرصۀ میدان جانبازان
ز جور کینۀ مروانیان اسب اجل زین شد
378
ربیع است و دل بر جمال تو شائق
نه بر لاله و ارغوان و شقائق
379
ربودی تحمل زمن، گل ز بلبل
چه لیلی ز مجنون و عذرا ز وامق
380
به بوی خوش گل شود مست بلبل
به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق
381
نه چون خط نیکویت اندر ریاحین
نه چون سنبل مویت اندر حقائق
382
نه زیباست با قامتت شاخ طوبی
نه لایق بسرو قدت نخل باسق
383
توئی دوحۀ بوستان معارف
توئی گلبن گلستان حقائق
384
توئی عقل اقدم توئی روح عالم
محیط دوائر مدار مناطق
385
توئی نیر اعظم و نور انوار
چراغ معارف فروغ مشارق
386
توئی منطق حق و فرمان مطلق
الی الحق داع و بالحق ناطق
387
امام الهدی صالح بعد صالح
دلیل الوری صادق بعد صادق
388
خلیف البقی جعفر بن محمد
کثیر الفواضل عظیم السوابق
389
دلیل حقیقت لسان شریعت
امام طریقت بکل الطرائق
390
به تجلیل او دشمن و دوست یکسان
به تحلیل او هر مخالف موافق
391
ز منصور مخذول چندان بلا دید
لقد کاد تنهدّ منه الشواهق
392
سر اهل ایمان سر و پای عریان
بسی رفت در محفل آن منافق
393
نگویم ز گفت و شنودش که بودش
کسمّ الأفاعی و حدّ البوارق
394
چنان تلخ شد کامش از جور اعداء
که شد سمّ قاتل بر او شهد فائق
395
باز شوری ز سر می زند سر
شور شیرین لبی پر ز شکر
396
شور عشق بتی ماهرخسار
با قد و قامتی چون صنوبر
397
حلقۀ زلف او دام دلها
عنبر آسا به از نافۀ تر
398
آنکه در چین زلفش دل من
چون غزالی پریشان و مضطر
399
روی او دلربا آفت عقل
بوی او جان فزا روح پرور
400
غمزه اش جان ستاند به مژگان
گه به شمشیر و گاهی به خنجر
401
شعلۀ روی او آتش افروز
عاشق کوی او چون سمندر
402
مطربا شام هجران سحر شد
می دمد صبح و صلی منور
403
ساز عیشی کن و نغمه ای زن
تا که گوش فلک را کند کر
404
تا بکوری چشم رقیبان
بهره بردارم از وصل دلبر
405
ساقیا از خم عشق جانان
باده باید بریزی بساغر
406
ساغری سبز همچون زمرد
باده ای همچو یاقوت احمر
407
باده ای تلخ کآرد بسر شور
لیک شیرین چه قند مکرر
408
تا مرا توسن طبع سرکش
وام گردد نه پیچد ز من سر
409
تا مرا بلبل نطق گویا
عندلیبانه گردد ثناگر
410
در مدیح خداوند گیتی
روح عالم، روان پیمبر
411
عقل اقدم، امام مقدم
در حدوث زمانی مؤخر
412
نسخۀ عالیات حروف است
دفتر عشق و عنوان دفتر
413
مشرق آفتاب حقیقت
مطلع نیر ذات انور
414
آنکه از نور ذاتست مشتق
وانکه در کائناتست مصدر
415
کنز مخفی اسرار حکمت
معرفت را است تابنده گوهر
416
مظهر غیب مکنون مطلق
اسم اعظم در او رسم مضمر
417
شاه اقلیم حسن الهی
کز ستایش بسی هست برتر
418
ترسم از غیرتش گر بگویم
ماه کنعان غلامی است در بر
419
یوسف حسن او صد چو یعقوب
در کمند فراقش مسخر
420
با گلستان حسنش ندارد
پور آزر هراسی ز آذر
421
با کلیم آنچه شد از تجلی
می کند نور او صد برابر
422
طور سینا و انی انا الله
روضۀ قدس و موسی بن جعفر
423
کاظم الغیظ باب الحوائج
صائم الدهر فی البرد و الحرّ
424
قبۀ کعبۀ بارگاهش
قبله الناس فی البحر و البرّ
425
آسمان حلقه ای بر در او
بلکه از حلقه ای نیز کمتر
426
آستان ملک پاسبانش
کوی امید کسری و قیصر
427
مستجیر درش دشمن و دوست
مستجار مسلمان و کافر
428
ای مدیر مناطق دمادم
وی مدار دوائر سراسر
429
نقطۀ خطۀ صبر و تسلیم
در محیط مکارم چه محور
430
در حقیقت توئی شاه مطلق
در طریقت توئی پیر و رهبر
431
در شریعت تو هفتم امامی
حاکم و معنی چار دفتر
432
عرش را فرش راه تو خواندم
هاتفی گفت ای پست منظر
433
طائر سدره المنتهی را
طائر همتش بشکند پر
434
اولین پایه اش قاب قوسین
آخرین پایه بگذار و بگذر
435
آنچه در قوۀ وهم ناید
کی تواند کند عقل باور
436
ای امید دل مستمندان
نیست این رسم آقا و چاکر
437
یا بیفکن مرا در چه گور
یا که از چاه محنت برآور
438
برید باد صبا خاطری پریشان داشت
مگر حدیثی از آن زلف عنبر افشان داشت
439
نسیم زلف نگار از نسیم باد بهار
فتوح روح روان و لطافت جان داشت
440
صبا ز سلسلۀ گیسوی مسلسل یار
هزار سلسله بر دست و پای مستان داشت
441
بیام یار عزیز ملیج روح افزا است
دم مسیح توان گفت بهره ای زان داشت
442
حدیث آن لب و دندان چه دُر فشانی کرد
شکست رونق لؤلؤ، سبق ز مرجان داشت
443
یمن کجا و بدخشان؟! مگر صبا سخنی
از آن عقیق درخشان و لعل رخشان داشت
444
بیادم از نفس خرم صبا آمد
گلی که لعل لبی همچو غنچه خندان داشت
445
بخضرت خطش از خضر جان و دل می برد
چه طعنه ها که دهانش به آب حیوان داشت
446
خطا است سنبله گفتن به سنبل تر او
به اعتدال قد و قامتی به میزان داشت
447
هزار نکتۀ باریکتر از مو اینجاست
به صد کرشمه ز اسرار حسن جانان داشت
448
مهی کلاه کیانی بسر چو کیکاوس
که افسر عظمت بر فراز کیوان داشت
449
بخسروی، همۀ بندگان او پرویز
جهان بصحبت شیرین به زیر فرمان داشت
450
ز نای حسن همی زد نوای یا بُشری
جمال یوسفی اندر چه زنخدان داشت
451
صبا دمید خور آسا ز مشرق ایران
مگر که ذره ای از تربت خراسان داشت
452
محل امن و امانی که وادی ایمن
هر آنچه داشت از آن خطۀ بیابان داشت
453
مقام قدس خلیل و منای عشق ذبیح
که نقد جان بکف از بهر دوست قربان داشت
454
مطاف عالم امکان ز ملک تا ملکوت
که از ملوک و ملک پاسبان و دربان داشت
455
بمستجار درش کعبه مستجیر و حرم
اساس رکن یمانی ز رکن ایمان داشت
456
بمروه صفۀ ایوان او صفا بخشید
حطیم و زمزم از او آبرو و عنوان داشت
457
مربع حرمش رشک هشت باغ بهشت
که پایه برتر از این نُه رواق گردون داشت
458
بقاف قبۀ او پر نمی زند عنقا
بر آستانۀ او سر همای گردون داشت
459
درش چو نقطه محیط مدار کون و مکان
هر آفریده نصیبی بقدر امکان داشت
460
شها سمند طبیعت ز آمدن لنگست
بدان حظیره امید وصول نتوان داشت
461
فضای قدس کجا رفرف خیال کجا
براق عقل در آن عرصه گرچه جولان داشت
462
در تو مهبط روح الامین و حصن حصین
ز شرفۀ شرف عرش و فرش، ایوان داشت
463
قصور خلد ز مقصورۀ تو یافت کمال
ز خدمت در آن روضه، رتبه رضوان داشت
464
توئی رضا که قضا و قدر سر تسلیم
بزیر حکم تو ای پادشاه شاهان داشت
465
تو محرم حرم خاص لی مع اللهی
ترا عیان حقیقت جدا ز اعیان داشت
466
تجلی احدیت چنان ترا بربود
که از وجود تو نگذاشت آنچه وجدان داشت
467
جمال شاهد گیتی بهستی تو جمیل
که از شعاع تو شمعی فلک فروزان داشت
468
کتاب محکم توحید از آن جبین مبین
به چشم اهل بصیرت دلیل و برهان داشت
469
حدیث حسن ترا خواند فالق الاصباح
که از افق غسق اللیل را گریزان داشت
470
تو باء بسمله ای در صحیفۀ کونین
ز نقطۀ تو تجلی نکات قرآن داشت
471
ز مصدر تو بود اشتقاق مشتقات
ز مبدء تو اصالت اصول اکوان داشت
472
مقام ذات تو جمع الجوامع کلمات
صفات عز تو شأنی رفیع بنیان داشت
473
حقایق ازلی از رخ تو جلوه نمود
دقایق ابدی از لب تو تبیان داشت
474
نسیم کوی تو یحیی العظام و هی رمیم
شمیم بوی تو صد باغ روح و ریحان داشت
475
مناطق فلکی چاکر تراست نطاق
ز مهر و ماه بسی گوی زر بچوگان داشت
476
فروغ روی ترا مشتری هزاران بود
ولی که زهرۀ آن زهره روی تابان داشت
477
بمفتقر بنگر کز عزیز مصر کرم
به این بضاعت مزجاه چشم احسان داشت
478
به این هدیه اگر دورم از ادب چه عجب
همین معامله را مور با سلیمان داشت
479
باز طبعم را هوای بادۀ گلگون بود
در سرم شور و نوا و نغمۀ موزون بود
480
نوبهار است و کنار یار، ساقی می بیار
طالع می با مبارک طلعتی میمون بود
481
باده گلرنگ و نگاری شوخ و شنگ و وقت تنگ
هر که را این سود و این سودا نشد مغبون بود
482
صحبت حوری سرشتی، باغ و گشتی چون بهشت
هر که این عشرت بهشتی بخت او وارون بود
483
جز لب جوی و کنار یار دلجوئی مجو
جز حدیث می مگو کافسانه و افسون بود
484
ساقیا ده ساغری، بر گردنم نه منتی
از خمی کش یک حباب او خم گردون بود
485
از خم وحدت که لبریز محبت بود و عشق
از خمی کاندر هوایش در خم افلاطون بود
486
از خم مینای عشق حسن لیلای ازل
کز صبوحش عقل تا شام ابد مجنون بود
487
بادۀ گلگون اگر خواهی برون از چند و چون
از خم عشق ولی حضرت بیچون بود
488
پادشاه کشور ایجاد ابوجعفر جواد
آنکه در عین حدوثش با قدم مقرون بود
489
مصحف آیات و عنوان حروف عالیات
غایه الغایات کاوصافش ز حد بیرون بود
490
مظهر غیب مصون و مُظهر ما فی البطون
سرّ ذاتش سرّ اعظم مخزون مخزون بود
491
گنج هستی را طلسم و با جهان چون جان و جسم
مخزن دُرّ ثمین و لؤلؤ مکنون بود
492
فالق صبح ازل مصباح نور لم یزل
کز تجلیهای او اشراق گوناگون بود
493
طور سینای تجلی مطلع نور جلی
کز فروغش پور عمران واله و مفتون بود
494
شد خلیل از شعلۀ روی مهش آتش به جان
فلک عمر نوح از سودای او مشحون بود
495
گر ذبیح اندر رهش صد بار قربانی شود
در منای عشق او از جان و دل ممنون بود
496
چشم یعقوب از فراق روی او بی نور شد
یوسف اندر سجن شوق کوی او مسجون بود
497
در کمند رنج او رنجور ایوب صبور
طعمۀ کام نهنگ عشق او ذوالنون بود
498
بر سر راهش نخستین راهب راغب مسیح
آخرین پروانۀ شمع رخش شمعون بود
499
قرن ها بگذشت ذوالقرنین با حرمان قرین
خضر از شوق لبش سر گشتۀ هامون بود
500
غُرّۀ وجه محمد قُره العین علیّ
زهرۀ زهرا و دُرّ درج آن خاتون بود
501
فرع میمون امام ثامن ضامن رضا
اصل مأمون تمام واجب و مسنون بود
502
عرش اعلی در برش مانند کرسی بر درش
امر عالی مصدرش ما بین کاف و نون بود
503
لعلش اندر روح افزائی به از عین الحیات
سروش از طوبی بر عنائی بسی افزون بود
504
گرد روی ماه او مهر فلک گردش کند
پیش گرد راه او خرگاه گردون دون بود
505
گاهی از غیرت گهی از حسرت آن ماهرو
قرص خور چون شمع سوزان و چه طشت خون بود
506
فتاده مرغ دلم ز آشیان در این وادی
که هر کجا رود افتد بدام صیادی
507
بدانه ای دُر یکدانه می دهد بر باد
نه گوش هوش و نه چشم بصیر نقادی
508
چنان اسیر هوا و هوس شدم که نپرس
نه حال نغمه سرائی نه طبع وقادی
509
نه شمع انجمنی تا که روشنی بخشد
نه شاهدی که غم از دل برد بشیادی
510
دلا دل از همه بر گیر و خلوتی به پذیر
مدار از همه عالم امید امدادی
511
مگر ز قبلۀ حاجات و کعبۀ مقصود
ملاذ حاضر و بادی علیّ الهادی
512
محیط کون و مکان نقطۀ بصیر وجود
مدار عالم امکان مجرد و مادی
513
شها تو شاهد میقات لی مع اللهی
تو شمع جمع شبستان ملک ایجادی
514
صحیفۀ ملکوتی و نسخۀ لاهوت
ولیّ عرصۀ ناسوت بهر ارشادی
515
نه ممکنی و نه واجب چه واحد بمثل
که هم برون ز عدد هم قوام اعدادی
516
مقام باطن ذات تو قاب قوسین است
بظاهر ارچه در این خاکدان اجسادی
517
کشیدی از متوکل شدائدی که بدهر
ندیده دیدۀ گردون ز هیچ شدادی
518
گهی به برکۀ درندگان گهی زندان
گهی به بزم می و ساز باغی عادی
519
تو شاه یکه سواران دشت توحیدی
اگر پیاده روان در رکاب الحادی
520
ز سوز زهر و بلاهای دهر جان تو سوخت
که بر طریقۀ آباء و رسم اجدادی
521
باز کمندی فکند جمد مجعد
آهوی طبع مرا کرد مقید
522
سلسلۀ موی آن زلف مسلسل
سخت مرا بسته چون عهد مؤکد
523
داد شمیمی از آن موی معنبر
عظم رمیم مرا روح مجدد
524
پیک صبا آورد خرم و خندان
زان لب و دندان خبر، مرسل و مسند
525
قوت دل و جان از آن حقۀ یاقوت
لؤلؤ و مرجان از آن دُرّ منضد
526
سرّ حقیقت از آن پیر طریقت
آیۀ رحمت از آن رحمت بیحد
527
عین معارف لسان الله ناطق
الحسن بن علی بن محمد
528
عسکری آن شاه اقلیم ولایت
کش همه عالم بود جند مجند
529
بسملۀ مصحف عالم امکان
نقطۀ بائیۀ نسخۀ سرمد
530
فالق صبح ازل مطلع انوار
مشرق شمس ابد فیض مؤبد
531
خاک گذرگاه او طبع مجسم
بندۀ درگاه او عقل مجرد
532
طلعت زرین مهر شمع رواقش
شرفۀ ایوان او طاق زبرجد
533
کس نزند جز تو ای محرم لاهوت
در حرم کبریا تکیه بمسند
534
سجده کند مهر و مه چون بنشیند
یوسف حسن تو بر تخت ممهد
535
شاخۀ طوبی کجا آن قد زیبا
نخلۀ طور است و یا روح مجسد
536
زد بدلت آتشی زهر که در دهر
شعلۀ او تا ابد ماند مخلد
537
شاهد اصلی پس از شمع جمالت
شد به پس پردۀ غیبت ممتدّ
538
ناظم کون و مکان چون ز میان رفت
شمل حقیقت شد اینگونه مندد
539
ای چه خوش آن دم که در جلوه در آید
کوکب دری از آن برج مشید
540
تا که بدیدار آن طلعت میمون
تا که باشراق آن طالع اسعد
541
سینۀ سینا شود عرصۀ گیتی
روشن و بینا شود دیدۀ ارمد
542
فیض روح قدسی باز طبع مرده را جان داد
عندلیب نطقم را دستگاه دستان داد
543
بلبل غزل خوان را جای در گلستان داد
طوطی شکر خا را ره بشکرستان داد
544
موج عشق بی پایان قطره را به دریا برد
باد، مشت خاکی را برتر از ثریا برد
545
دستبرد اسکندر هر چه داشت دارا برد
عشق یار شهر آشوب عقل را به یغما برد
546
آسمان به آزادی کوس خیر مقدم زد
زهره با دو صد شادی نغمۀ دمادم زد
547
عشرت خدا دادی ساز عیسوی دم زد
صورت پریزادی راه نسل آدم زد
548
شمع شاهد وحدت باز در تجلی شد
نقش باطل کثرت محو «لا» و «إلا» شد
549
تا که رایت نصرت زیب دوش مولا شد
ساز نغمۀ عشرت تا به عرش اعلی شد
550
شاد باش ای مجنون صبح شام غم آمد
با قدی بسی موزون لیلی قدم آمد
551
اسم اعظم مکنون مظهر اتمّ آمد
گنج گوهر مخزون معدن کرم آمد
552
آفتاب لاهوت از مشرق ازل سر زد
تا ابد شرر اندر آفتاب خاور زد
553
باز سینۀ سینا شعله از جگر بر زد
باز پور عمران را مرغ شوق دل پر زد
554
صورتی نمایان شد از سرادق معنی
طلعتی بسی زیبا قلعتی بسی رعنا
555
فرق فرقدان سایش زیب تاج کرّمنا
رانده رفرف همت تا مقام «او ادنی»
556
سرّ مستسر آمد در مظاهر اعیان
غیب مستتر آمد در مشاهد عرفان
557
شاه مقتدر آمد در قلمرو امکان
سیر منتصر آمد در ممالک امکان
558
آنکه نسخۀ ذاتش دفتر کمالاتست
مصحف کمالاتش محکمات آیاتست
559
اولین مقاماتش منتهی النهایاتست
طور نور و میقاتش پرتوی از آن ذاتست
560
مبدء حقیقت را اوست اولین مشتق
خطۀ طریقت را اوست هادی مطلق
561
مسند شریعت را اوست حجت بر حق
کشور طبیعت را اوست صاحب سنجق
562
بزم غیب مکنون را اوست شاهد مشهود
ذات حق بی چون را اوست فیض نامحدود
563
عنقاء طبعم یاد کرد، از قلۀ قاف قِدم
روح القدس امداد کرد، در هر نفس در هر قدم
564
کردم بآسانی صعود، از عالم غیب و شهود
تا قاب قوسین وجود، تا حد اقلیم عدم
565
گشتم چه از خود بی خبر، نخل امیدم داد بر
زد آفتاب عقل سر، حتی انجلت عنی الظلم
566
دیدم بعین حق عیان، در مجمع روحانیان
ما لیس بحکیه البیان، ما لیس یحویه القلم
567
از نغمۀ خیل ملک، خندان و رقصان نه فلک
ذرات عالم یک بیک، در سلک عشرت منتظم
568
شادان ز ماهی تا بماه، از مژدۀ میلاد شاه
شاهنشۀ انجم سپاه، فرماندۀ لوح و قلم
569
فیض نخستین عقل کل، ختم نبیین و رسل
ارباب انواع و مثل، اند درش کمتر خدم
570
رفرف سوار راه عشق، زیبا نگار شاه عشق
شاه فلک خر گاه عشق، سلطان اقلیم همم
571
عقل العقول الواسعه، شمس الشموس الطالعه
بدر البدور اللامعه، کشاف أستار الغمم
572
دیباچۀ ایجاد او، سر حلقۀ ارشاد او
میزان عدل و داد او، حرف نخست اول رقم
573
بزم حقیقت طور او، شمع طریقت نور او
یک آیه از دستور او، مجموعۀ کل حکم
574
تورات و انجیل و زبور، رمزی از آن دستور نور
نور کلامش در ظهور، بر فرق کیوان زد علم
575
خال و خطش ام الکتاب، لعل لبش فصل الخطاب
رفتار او معجز مآب، گفتار او محیی الرمم
576
لولاک، تشریف برش، تاج «لعمرک» بر سرش
از ذره کمتر در درش، فر فریدون جاه جم
577
گردون و مهر و ماه او، خاک ره خرگاه او
درگاه عالی جاه او، پشت فلک را کرده خم
578
سرشار شد دریای عشق، یا ابر گوهرزای عشق
چون درۀ بیضای عشق، تابید از کان کرم
579
از محفل غیب مصون، شد شاهد هستی برون
یا از رواق کاف و نون، قد أشرق المجلی الأتم
580
لاهوت حی لم یزل، از مطلع حسن ازل
بالحق و الصدق نزل، ناسوت شد باغ ارم
581
شد نقطۀ حسن نگار، پرگار وحدت را مدار
توحید را کرد استوار، زد نقش کثرت را بهم
582
عالم سرا پا نور شد، رشک فضای طور شد
ام القری معمور شد، از مقدم صدر الأمم
583
بشکست طاق کسروی، بنیاد ایمان شد قوی
دست قوای معنوی، شد فاتح ملک عجم
584
آئینۀ آئین او، جام حقایق بین او
جمع الجوامع دین او، شد خیر ادیان لاجرم
585
گنج معارف را گشود، سر حقیقت را نمود
افشاند هر دری که بود، عم البرایا بالنعم
586
در بارگاه قرب حق، بر ما سوی بودش سبق
بگذشت از هفتم طبق، وز عرش اعظم نیز هم
587
چون همتش بالا کشید، تا بزم او ادنی کشید
عقل از تصور پا کشید، فی مثله جف القلم
588
آدم صفی الله شد، تشریف آن درگاه شد
نخلیکه خاطرخواه شد، بهر ثمر شد محترم
589
طوفان عشقش دل گرفت، از نوح تا ساحل گرفت
در سایه اش منزل گرفت، تا شد ضجیع ابن عم
590
از آتش شوق خلیل، کلک و عطارد شد کلیل
گوئی بیاد این جمیل، کرده است بنیاد حرم
591
موسی کلیم طور او، دیدار او منظور او
عیسی یکی رنجور او، او روحبخش و روح دم
592
از ماه کنعائی مگو، کاینجا ندارد آبرو
شد در ره عشقش فرو، صد یوسف اندر چاه غم
593
سر خیل اهل الله او، سرّ دل آگاه او
عالم رعیت شاه او، بشنو ز من بی بیش و کم
594
شاها گدای این درم، وز جان و دل مدحتگرم
هرگز از ایندر نذگرم، خواهی بگو: لا یا نعم
595
گوهری را از صدف آورده طبعم در کنار
یا که از خاک نجف تابنده دری آبدار
596
برد تا حد عدم تا قاب قوسین وجود
رفرف طبع مرا، یک غمزه ز اندلدل سوار
597
شاهد بزم ولایت شاه اقلیم وجود
شمع ایوان هدایت نیر گیتی مدار
598
صورت زیبای او یا طلعت «الله نور»
معنی والای او یا سر «لم تمسه نار»
599
خط دلجویش طراز مصحف کون و مکان
خال هندویش مدار گردش لیل و نهار
600
پرتوی از نور رویش طور سینای کلیم
بندۀ درگاه کویش صد سلیمان اقتدار
601
مشرق صبح ازل خورشید عشق لم یزل
چرخ تا شام ابد در زیر حکمش برقرار
602
در برش پیر خرد چون کودکی دانش پژوه
بر درش عقل مجرد همچو پیری خاکسار
603
شاهباز اوج او ادنی بهنگام عروج
یکه تاز عرصۀ ایجاد گاه گیر و دار
604
باز جان می پرورد ساز پیام آشنا
یا که از طور غرب می آید آواز «أنا»
605
میدمد صبح ازل از کوی عشق لم یزل
یا فروزان شمع روی شاهد بزم «دنیٰ»
606
جلوۀ شمع طریقت چشمها را خیره کرد
یا سنا برق حقیقت میزند کوس فنا
607
کعبه را تاج شرف تا اوج «أرادنی» رسید
یافت چون از مولد میمون او اقصی المنیٰ
608
قبلۀ اهل یقین شد خطۀ بیت الحرام
روضۀ خلد برین شد ساحت خیف و منا
609
بیت معمور ار شود و بر ان ازینحسرت رواست
یا بیفتد گنبد دوار من أعلی البناء
610
از پی تعظیم خم شد گوئیا پشت فلک
فرش را عرش معلی گفت تبریک وهنا
611
با ولید البیت! غوغای نصاریٰ در مسیح
گرچه میزیبد ترا، لکن تعالی ربنا
612
مفقر گر می کند با یک زبان مدحتگری
می کند روح الامین با صد نوا مدح و ثنا
613
کعبه چو نگوی سبق از سینۀ سینا گرفت
پایه برتر از فراز گنبد مینا گرفت
614
خانه، بی سالار و صاحب بود تا میلاد شاه
سر بکیوان ز درچه رب البیت دروی جا گرفت
615
تا ز برج کعبه خورشید حقیقت جلوه کرد
چرخ چارم سوخت از حسرت دل از دنیا گرفت
616
کعبه شد تا با مقام لی مع اللهی قرین
از شرافت همسری تا بزم او ادنی گرفت
617
خاک بطحا زین عنایت آنچنان شد سر بلند
رونق عز و شرف از مسجد اقصی گرفت
618
کعبه شد تا مرکز طاوس گلزار ازل
تا ابد زاغ و زغن یکسر ره صحرا گرفت
619
خیر مقدم ای همایون طاله برج شرف
ملک هستی زیب و فر زانطعت غرا گرفت
620
نغمۀ دستان نباشد در خور اینداستان
شور جبریل امین در عالم بالا گرفت
621
گوهری شد از درون کعبه بیرون از صدف
کرد بیت الله را با آنشرف بیت الشرف
622
گوهری سنگین بها رخشان شد از بیت الحرم
کز ثریا تا ثری را کرد کمتر از خزف
623
کعبه شد از مقدم اوقاف عنقاء قدم
شاهبازان طریقت در کنارش صف بصف
624
سینۀ سینا مگر از هیبتش شد چاک چاک
یا شنید از رأفتش موسی ندای «لاتخف»
625
ز اشتیاقش یوسف صدیق در زندان غم
وز فراقش پیر کنعان نغمۀ ساز را أسف
626
خلعت خلت شد ارزانی بر اندام خلیل
کرد بنیاد حرم چون بهر آن نعم الخلف
627
کعبه را شد همسری با تربت خاک غری
مبدء اندر کعبه بود و منتهی اندر نجف
628
آسمان زد کوس شاهی در محیط کن فکان
زهره، ساز نغمۀ تبریک زد بی چنگ و دف
629
هر دو گیتی را بشادی کرد فردوس برین
نغمۀ روح الامین، با یک جهان شوق و شعف
630
آفتاب عالم لاهوت از برج قدم
کرد گیتی را چه صبح روشن از سر تا قدم
631
کعبه شد مشکوه مصباح جمال لم یزل
بیت، رب البیت را گردید مجلای اتم
632
کوکب دری دری بگشود از فیض وجود
کز فروغش نیست جز نام دروغی از عدم
633
کلک قدرت در درون کعبه نقشی را نگاشت
پایه اش را برد برتر از سر لوح و قلم
634
کعبه گوئی کنز محفی بود گوهرزای شد
زین شرافت تا ابد گردید در عالم علم
635
مکه شد ام القری از مقدم ام الکتاب
قبۀ عرش برین زد بوسه بر خاک حرم
636
شاه اقلیم «سلونی» تا قدم در کعبه زد
قبلۀ حاجات گشت و مستجار و ملتزم
637
از مروت داد عنوانی، صفا و مروه را
وز فتوت آبروئی یافت زمزم نیز هم
638
منطق تقریر می گوید: لقد کل اللسان
خامۀ تحریر می نالد: لقد جف الغلم
639
گلشن خلد برین شد عرصه بیت الحرام
تا خرامان گشت دروی تازه سر وی خوشخرام
640
نونهالی معتدل از بوستان «فاستقم»
شاخۀ طوبی بری از روضۀ دار السلام
641
قامتی در استقامت چون صراط مستقیم
سرو آزادی بقامت همچو میزانی تمام
642
قد و بالای دل آرایش بغایت دلستان
عالم از حسن نظامش در کمال انتظام
643
شمع بزم کبریائی گاه قد افراختن
نخلۀ طور تجلای الهی در کلام
644
نقطه بائیه بود و در تجلی شد الف
مصحف کونین را داد افتتاح و اختتام
645
تا قیامت وصف آنقامت نگنجد در بیان
لیک می دانم قیامت می کند از وی قیام
646
زان میان حاشا اگر آرم حدیثی در میان
سر خاص الخاس کی باشد روا در بزم عام؟
647
وصف آن بالا نباید کار هر بی پا و سر
من کجا و مدحت آن سرور والا مقام؟
648
تا درخشان شد درون کعبه زان وجه حسن
ثم وجه الله روشن شد، برون شد شک و ظن
649
چونگه بودش خلوت غیب الغیوبی جایگاه
دید بیت الله را نیکو مثالی در وطن
650
کعبه شد طور حقیقت سینۀ سینا شکافت
پور عمران کو که تا باز آیدش آواز «لن»؟
651
در محیط کعبه چندان موج زد دریای عشق
کز نهیبش گشت نه فلک فلک لشگرشکن
652
سر وحدت از جبینش آنچنان شد آشکار
کز در و دیوار بیت الله فراری شد و تن
653
نقش باطل چیست با آن صورت یزدان نما؟
با وجود اسم اعظم کی بماند اهرمن؟
654
تا علم زد بر فراز کعبه شاه ملک عشق
عالم توحید را یکباره روح آمد بتن
655
شهریار لافتیٰ تازد قدم در آن سرا
حسن ایام جوانی یافت این دهر (دیر) کهن
656
تیشه بر سر کوفت از ناقابلی فرهاد وار
مفتقر، هرچند می گوید بشیرینی سخن
657
کعبه تا نقطۀ بائیه را در بر گرفت
در جهان گوی سبق از چار دفتر بر گرفت
658
در محیط کعبه شد تا نقطۀ وحدت مدار
عالم ایجاد را آن نقطه سرتاسر گرفت
659
نامۀ هستی شد از طغرای نامش نامور
طلعتی زیبا از آن دیباچۀ دفتر گرفت
660
تا که زیر پای او را از دل و جان بوسه داد
آنچه را در وهم ناید کعبه بالاتر گرفت
661
از قدوم روح قدسی از شعف پرواز کرد
شاهباز سد ره را در زیر بال و پر گرفت
662
شد حرم دار الامان در رقص آمد آسمان
تا که شعری بوسه بر خاک ره مشعر گرفت
663
چشمۀ خاور فروغی دید از آن مه جبین
نارطور از شعلۀ نور جمالش در گرفت
664
عقل فعال از دبستان کمالش بهره یافت
چون خداوند سخن جا بر سر منبر گرفت
665
شهسواری آمد اندر عرصه میدان رزم
کز سرای عالم امکان سرو افسر گرفت
666
کعبۀ کوی حقیقت قبلۀ اهل وصول
مستجار علوی و سفلی و ارواح عقول
667
نسخۀ اسماء و سر لوح حروف عالیات
مصدر افعال، اول صادر و اصل الاصول
668
آنکه بودش قاب و قوسین اولین قوس صعود
کعبه اش گاه تنزل آخرین قوس نزول
669
در رواق عزتش اشراقیان را راه نیست
در حریم خلوتش عقلست ممنوع از دخول
670
ریزه خوار خوان او میکال با حفظ ادب
حامل فرمان او جبریل با شرط قبول
671
قطره ای از قلزم جودش محیطی بیکران
عکس از نور جمالش آفتابی بی افول
672
حاکم ارمن و سمایی شبهه اندر رتق و فتق
واجب ممکن نمایی اتحاد و بی حلول
673
خاتم دور ولایت فاتح اقلیم عشق
هرکه این معنی نمی داند ظلوم است و جهول
674
دست هر ادراک کوتاه است از دامان او
پس چگویم من؟ تعالی شانۀ عما نقول
675
شد سمند یکه تاز طبع را زانو دو تا
چون قدم زد در مدیح شهسوار لافتیٰ
676
خامۀ مشکین من چون می نگارد این رقم
خون خورد از رشک و حسرت نافۀ مشک ختا
677
گر بگیرم باج از تاج کیان نبود عجب
چون سرایم نغمه ای از تاجدار هل أتیٰ
678
ای سروش غیب پیغامی ز کوی یار من
جان بلب آمد ز حسرت همتی حتی متیٰ؟!
679
عمر بگذشت و ندیدم روی خوبی ای دریغ
زندگانی رفت بر بادا فنا واحسراتا
680
روز من از شب سیه تر کو جهان افروز من؟
صبحم از شام غریبان تیره تر و اغربتا
681
در حضیض جهل افتادم ز اوج معرفت
در میان شهر دانش در کنار روستا
682
عشق گفتا دست زن در دامن شیر خدا
تا رهائی از نهنگ طبع چون پور متی
683
آنکه در اقلیم وحدت فرد ربی مانند بود
وانکه اندر عرصۀ میدان نبودش هیچ تا
684
ز دلیلی حسن قدم در بزم حدوث قدم
یا سینۀ سینا زد از سر انا الله دم
685
یا شاهد هستی شد در جلوه ز غیب حرم
یا از افق عصمت رخشان شده بدر أتم
686
یا گوهر دُرج شرف تابیده ز بحر کرم
روئیده گل خود رو از آب و گل آدم
687
وز لالۀ گلشن جان گیتی شده باغ ارم
یا صبح ازل طالع از ناصیۀ خاتم
688
یا کلک عنایت کرد طغرای وجود، رقم
آنصنع بدیع که شد ز آرایش لوح و قلم
689
یا زهره زهرا زد برقبۀ عرش، علم
بانوی ملک حشمت خاتون ملوک خدم
690
ناموس جمال ازل طاوس ریاض قدم
کاندر حرم لاهوت جز او نبود محرم
691
ام الخلفا که بود پیوسته پناه امم
هم قبلۀ اهل دعاهم کعبۀ اهل همم
692
مشکوٰة نبوت را مصباح منیر ظلم
انوار ولایت را چرخ فلک اعظم
693
افلاک امامت را او محور مستحکم
اسرار حقایق را سرچشمه و بحر خضم
694
هم معدن صدق و صفا هم گنج علوم و حکم
انسیۀ حوراء اونی آسیه و مریم
695
صدیقۀ کبری او، او سیدۀ عالم
در ستر و عفاف و حیا با سر قدم توأم
696
در عزم و مشیت او حکم ازلی مدغم
فرمان قضا و قدر در محکمه اش محکم
697
از قلزم جودش چه این هر دو جهان یک نم
جز دست وجودش کو غارتگر ملک عدم؟
698
یک شمه بهشت برین ز انگلشن حسن شیم
عقلست عقال درش نفس از نفسش همدم
699
رونق بطبیعت داد آن عنصر جود و کرم
هر ذره ای ز پرتو او شد درۀ افسر جم
700
هرچه نبود زان بیش در وصف جمالش کم
در نعت کمالاتش هر ناطقه ای ابکم
701
تا کی دل مفتقرت نالان بکمند غم؟
این سینۀ غمزده را لطفی کن و کن خرم
702
صبا ز لطف چه عنقا برو بقلۀ قاف
که آشیانۀ قدس است و شرفۀ اشراف
703
چه خضر در ظلمات غیوب زن قدمی
که کوی عین حیاتست و منبع الطاف
704
بطوف کعبۀ روحانیان به بند احرام
که مستجار نفوس است و للعقول مطاف
705
بطرف قبلۀ اهل قبول کن اقبال
بگیر کام ز تقبیل خاک آن اطراف
706
بزن بقائمۀ عرش معدلت دستی
بگو که ای ز تو بر پا قواعد انصاف
707
بدرد خویش چرا درد من دوا نکنی
بمحفلی که بنوشند عارفان می صاف
708
بجام ما هم خون ریختند جای مدام
نصیب ما همه جور و جفا شد از اجلاف
709
منم گرفته بکف نقد جان، توئی نقاد
منم اسیر صروف زمان، توئی صراف
710
شها بمصر حقیقت، تو یوسف حسنی
من و بضاعت مزجاه و این کلافۀ لاف
711
رخ مبین تو، آئینۀ تجلی ذات
مه جبین تو نور معالی اوصاف
712
تو معنی قلمی، لوح عشق را رقمی
تو فالق عدمی، آنوجود غیب شکاف
713
تو عین فاتحه ای بلکه سر بسمله ای
تو باء و نقطۀ بائی و ربط نونی و کاف
714
اساس ملک سعادت بذات تو منسوب
وجود غیب و شهادت بحضرت تو مضاف
715
طفیل بود تو فیض وجود نامحدود
جهانیان همه بر خوان نعمتت اضیاف
716
برند فیض تو لاهوتیان بحد کمال
خورند رزق تو ناسوتیان بقدر کفاف
717
علوم مصطفوی را لسان تو تبیان
معارف علوی را بیان تو کشاف
718
لب شکر شکنت روحبخش گاه سخن
حسام سرفکنت دل شکاف گاه مصاف
719
محیط بحر مکارم ز شعبۀ هاشم
مدار و فخر اکارم ز آل عبد مناف
720
ابو محمد امام دوم باستحقاق
یگانه وارث جد و پدر باستخلاف
721
ترا قلمرو حلم و رضا بزیر قلم
بلوح نفس تو نقش صیانت است و عفاف
722
سپهر و مهر دو فرمانبرند در شب و روز
یکی غلام مرصع نشان یکی زرباف
723
ز کهکشان سپهر و خط شعاعی مهر
سپهر غاشیه کش، مهر خاوری سیاف
724
غبار خاک درت نور بخش مردم چشم
نسیم رهگذرت رشک مشک نافۀ ناف
725
در تو قبلۀ حاجات و کعبۀ محتاج
ملاذ عالمیان در جوانب و اکناف
726
یکی بطی مراحل برای استظهار
یکی بعرض مشاکل برای استکشاف
727
بسوی روی تو چشم امید دشمن و دوست
بگرد کوی تو اهل وفاق و اهل خلاف
728
بر آستان ملک پاسبانت از دل و جان
ملوک را سر ذلت بدون استنکاف
729
نه نعت شأن رفیع تو کار هر منطیق
نه وصف قدر منیع تو حد هر دو صاف
730
شهود ذات نباشد نصیب هر عارف
نه آفتاب حقیقت مجال هر خشاف
731
نه در شریعت عقلست بی ادب معذور
نه در طریقت عشقست از مدیحه معاف
732
بیا به بزم حسینی و بشنو از عشاق
بگوش هوش نوای حجاز و شور عراق
733
بکن مشاهدۀ شاهدان شهد سخن
بنموش می ز کف ساقیان سیمین ساق
734
بیاد مولد سبط دوم امام سوم
فتاده غلغله از شش جهت ز سبع طباق
735
فلک ز ثابت و سیار از برای نثار
نهد لئالی منثوره را علی الاطباق
736
بر اوج چرخ مناطق به تهنیت ناطق
بود معاینه جوزا غلام بسته نطاق
737
سرود زهره به تبریک حضرت زهرا
چنان بنغمه که شد مشتری ز طاقت طاق
738
خطیب عالم ابداع داد داد سماع
که لا یزال برقص است این بلند رواق
739
عطارد از پی انشاء تهنیت، رمزی
نگاشت بر صفحات صحائف آفاق
740
ز ذوق بادۀ وحدت بشکر این نعمت
تمام عالمیان را چه شکر است مذاق
741
نمود طالع اسعد بطلعت میمون
چه نور لم یزل از مشرق ازل اشراق
742
زدند کوس بشارت ز ملک تا ملکوت
بیمن حضرت شاهنشۀ علی الاطلاق
743
سلیل عقل نخستین دلیل اهل یقین
دوم خلیفۀ جد و پدر باستحقاق
744
ز وحدت احدیت وجود او مشتق
جمال مبدء کل را بمنتهی مشتاق
745
لطیفۀ دل والای معرفت زایش
صحیفۀ کرم است و مکارم اخلاق
746
رموز نسخۀ وحدت ز ذات او مفهوم
نکات مصحف آیات را بود مصداق
747
جمال شاهد بزم دنی و او أدنی
فروغ شمع حقیقت مقام استغراق
748
بهمت نبوی شاهباز گاه عروج
بصولت علوی یکه تاز گاه سیاق
749
قضا ز منشی دیوان او گرفته قلم
قدر ز طفل دبستان او برد اوراق
750
مدار ملک حقیقت مدیر فُلک فلک
محیط عشق و محبت مشوق الاشواق
751
ملیک مملکت بردباری و تسلیم
ولی عهد و وفا در قلمرو میثاق
752
بچهره فالق صبح هدایت ازلی
به تیغ تیز رؤس ضلال را فلاق
753
ز تیغ سر فکنش کل باطل زاهق
حق از بیان حقایق نشان او احقاق
754
ز فیض رحمت او زنده قابض الارواح
بخوان نعمت او بنده قاسم الارزاق
755
ملایک از سر حیرت شواخص الابصار
ملوک بر در دولت نوا کس الاعناق
756
نیافت بر در او رفرف خیال مجال
براق عقل چه دیوانه در عقال و وثاق
757
شها بطور تو خر الکلیم مغشیاً
بیک تجلی، و از یک عنایت تو أفاق
758
تجلی تو در آئینۀ وجود نمود
هزار نقش مخالف بچشم اهل وفاق
759
گل حدیقۀ معنی نه وصف صووت تست
نه نعت غره غرا است قره الاحداق
760
ظهور غیب مصون سر مطلق مکنون
بود ز وصف برون و البیان لیس یطاق
761
مرا چه نیست به نیل معانی تو رهی
سخن درست نباشد بدین طریق و سیاق
762
همین بس است که خون ترا خداست بها
از آنکه بهر عروس شهادت است صداق
763
جمال یار تو را بود کعبۀ مقصود
منای عشق تو میدان جنگ اهل شقاق
764
مقام قدس تو و خیل بندگان رهت
بطون او دیه بود و ظهور خیل عتاق
765
ز اهلبیت تو بود الوداع بانگ سماع
شب وصال تو با دوست، بود روز فراق
766
بر اوج نیزه عروج تو از حضیض زمین
سیر تو سر پیمبر، سنان نیزه یراق
767
شاهباز طمعم باز عندلیب شیدا شد
یا که طوطی نطقم طوطی شکرخا شد
768
رفرف خیالم رفت تا مقام او ادنی
یا براق عقلم را جا بعرش اعلی شد
769
مشتری شدم از جان مدح زهره روئیرا
منشی عطارد را خامه عنبر آسا شد
770
گوهری نمایان شد از خزانۀ غیبی
وز کتاب لاریبی آیه ای هویدا شد
771
از معانی بکرم زال چرخ شد واله
حسن دختر فکرم باز در تجلی شد
772
یکه تاز فکرت را باز شد دو ته زانو
تا بمحدت بانو همچو چرخ پویا شد
773
در حریم آن خاتون ره نیابد افلاطون
اسم اعظم مکنون رسم آن مسمی شد
774
اوست بانوی مطلق در حرمسرای حق
بزم غیب را رونق آن جمال زیبا شد
775
برج عصمت کبری دخت زهرۀ زهرا
کو بغرۀ غراء مهر عالم آرا شد
776
از فصاحت گفتار و ز ملاحت رفتار
سرّ حیدر کرّار در وی آشکارا شد
777
گلشن امامت را گلبن کرامت بود
باغ استقامت را رشک شاخ طوبی شد
778
طور علم ربانی طور حکم سبحانی
با کمال انسانی در جمال حورا شد
779
عقل بندۀ کویش، عشق زندۀ بویش
وامق مه رویش صد هزار عذرا شد
780
عرش فرش درگاهش پیش کرسی جاهش
در پناه هرگاهش کل ما سوی الله شد
781
آسمان زمین بوسش ماه شمع فانوسش
پرده دار ناموسش ساره بود و حوا شد
782
کعبه الامانی بود رکنها الیمانی بود
مستجار جانی بود لیک اسیر اعدا شد
783
شد بر اشتر عریان با دلی ز غم بریان
مهد عصمتش گریان ز انقلاب دنیا شد
784
حکم بر منایا داشت مرکز بلایا گشت
قبله البرایا بود کعبه الرزایا شد
785
در سرادق عصمت در حجاب عزت بود
بی حجاب و بی خرگه کوه و دشت پیما شد
786
شد عقیلۀ عالم رهسپار شام غم
چشم چشمۀ زمزم خونفشان به بطحا شد
787
یکه شاهد وحدت دخت خسرو اسلام
شمع محفل جمعی بدتر از نصاریٰ شد
788
آنکه آستانش بود رشک جنه المأوی
همچو گنج شایانش در خرابه مأوی شد
789
ای قبلۀ عقول و امام بنی عقیل
صلوات بر تو باد بالإشراق و الأصیل
790
ای بدر مکه، نور حرم، ماه بی نظیر
وی مالک رقاب امم، شاه بی بدیل
791
ای درگه تو کعبۀ آمال هر فریق
وی خرگه تو قبلۀ آمال هر قبیل
792
ای در منای عشق وفا اولین ذبیح
وی در مقام صبر و صفا دومین خلیل
793
ای طرۀ ترا شده و اللیل رهنما
وی روی نازنین ترا والضحی دلیل
794
ای سرو معتدل که بمیزان عدل نیست
در اعتدال شاخۀ سرو ترا عدیل
795
یک نفخه ای ز بوی تو هر هشت باغ خلد
یک رشحه ای ز کوثر لعل تو سلسبیل
796
در گوهر فلک نبود قدرت کمال
چشم فلک ندیده جمالی چنین جمیل
797
ای تشنگان بادیه را خضر رهنما
در وادی ضلال توئی هادی سبیل
798
ای یکه تاز رزم و سرافراز بزم عزم
کز جان و دل معارف حق را شدی کفیل
799
شاه خواص را بلیاقت سفیر خاص
افزود بر جلال تو این رتبۀ جلیل
800
ای در کمند طائفۀ بیوفا اسیر
وی در میان فرقۀ دور از خدا ذلیل
801
بستند با تو عهد و شکستند کوفیان
آوخ ز بیوفائی آن مردم رذیل
802
بیخانمان بکوفه فتادی غریب وار
ای منزل رفیع تو مأوای هر نزیل
803
شد ادعا و نسل خطازادۀ زیاد
داد ستم بداد بر آن عنصر اصیل
804
کی عاقر ثمود جفائی چنین نمود
از باد رفت واقعۀ ناقه و فصیل
805
هرگز ندیده هیچ مسلمان ز کفاری
ظلمی که دید مسلم از آن کافر محیل
806
دل شوریده نه از شور شراب آمده است
دین و دل ساقی شیرین سخنم برده ز دست
807
ساغر ابروی پیوستۀ او محوم کرد
هر که را نیستی افزود بهستی پیوست
808
سرو بالای بلندش چه خرامان می رفت
نه صنوبر که دو عالم بنظر آمده پست
809
قامت معتدلش را نتوان طوبی خواند
چمن فاستقم از سرو قدش رونق بست
810
لالۀ روی وی از گلشن توحید دمید
سنبل روی وی از روضۀ تجرید برست
811
شاه اخوان صفا ماه بنی هاشم اوست
شد در او صورت و معنی بحقیقت پیوست
812
ساقی بادۀ توحید و معارف عباس
شاهد بزم ازل شمع شبستان الست
813
در ره شاه شهیدان ز سر و دست گذشت
نیست شد از خود و زد پا بسر هرچه که هست
814
رفت در آب روان ساقی و لب تر ننمود
جان بقربان وفا داری آن باده پرست
815
صدف گوهر مکنون هدف پیکان شد
آه از آن سینه و فریاد از آن ناوک و شست
816
سرش از پای بیفتاد و دو دستش از بدن
کمر پشت و پناه همه عالم بشکست
817
شد نگون بیرق و شیرازۀ لشگر بدرید
شاه دین را پس از او رشتۀ امید گسست
818
نه تنش خسته شد از تیغ جفا در ره عشق
که دل عقل نخست از غم او نیز بخست
819
حیف از آن لعل درخشان که ز گفتار بماند
آه از آن سرو خرامان که ز رفتار نشست
820
یوسف مصر وفا غرقه بخون وا اسفا
دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست
821
ای طلعت زیبای تو عکس جمال لم یزل
وی غرۀ غرای تو آئینۀ حسن ازل
822
ای درۀ بیضای تو مصباح راه سالکان
وی لعل گوهر زای تو مفتاح اهل عقد و حل
823
ای غیب مکنون را حجاب زان گیسوی پر پیچ و تاب
وی سر مخزون را کتاب زان خط خالی از خلل
824
پیش قد دلجوی تو طوبی گیاه جوی تو
ای نخلۀ طور یقین وی دوحۀ علم و عمل
825
روح روان عالمی جان نبی خاتمی
طاوس آل هاشمی ناموس حق عزوجل
826
در صولت و دل حیدری زانرو علی اکبری
در صف هیجا صفدری درگاه جنگ اعظم بطل
827
در خلق و خلق و نطق و قیل، ختم نبوت را مثیل
ای مبدء بیمثل و بی مانند را نعم المثل
828
ای تشنۀ بحر وصال، سرچشمۀ فیض و کمال
سرشار عشق لایزال، سرمست شوق لم یزل
829
ذوق رفیع المشربت افکند در تاب و تب
تو خشک لب ز آب و لبت عین زلال بی زلل
830
کردی چه با تیغ دوس در عرصۀ میدان گذر
بر شد ز دشمن الحذر و ز دوست بانگ العجل
831
دست قضا شد کارگر در کار فرمای قدر
حتی اذا نشق القمر لما تجلی و اکتمل
832
عنقاء قاف حق افتاد از هفتم طبق
در لجۀ خون شفق نجمُ هوی، بدرُ أفل
833
یعقوب کنعان محن قمری صفت شد در سخن
کای یوسف گل پیرهن ای طعمۀ گرگ اجل
834
ای لالۀ باغ امید أز داغ تو سروم خمید
شد دیدۀ حق بین سفید و الرأس شیباً اشتعل
835
ای شاه اقلیم صفا سرباز میدان وفا
بادا علی الدنیا العفا بعد از تو ای میر اجل
836
ای سرو آزاد پدر ایشاخ شمشاد پدر
ناکام و ناشاد پدر ای نو نهال بی بدل
837
گفتم به بینم شادیت عیش شب دامادیت
روز مبارکبادیت، خاب الرجاء و الامل
838
زینب شده مفتون تو آغشته اندر خون تو
لیلی ز غم مجنون تو، سر گشتۀ سهل و جبل
839
به نکهت هوا رشک مشک ختن شد
به نزهت زمین روضۀ نسترن شد
840
گلستان بود سبز ز استبرق گل
چمن سبز از سندی یاسمن شد
841
پر از لاله شد باغ، و داغ جوانان
بیاد من آورد و بیت الحزن شد
842
گل ارغوان گر بدامادی آمد
ولیکن شقایق عروس چمن شد
843
ز هر سبزه زاری لب جویباری
بخاطر خط قاسم بن الحسن شد
844
بود نقل هر محفلی نقل رویش
حدیث قدش شمع هر انجمن شد
845
لبش بود سرچشمۀ آب حیوان
سزد خضر اگر بندۀ آن دهن شد
846
بلی قوت جان بود یاقوت لعلش
عقیق یمن دُرج دُرّ عدن شد
847
اگر یوسف از چه درآمد ولیکن
گرفتار آن غبغب و آن زقن شد
848
بصورت پیمبر بصولت چه حیدر
فدای حسینی بوجه حسن شد
849
به هیبت سبق برد از شیر گردون
کمین چاکرش خاور تیغزن شد
850
چه بر رخش همت رخش جلوه کردی
تهمتن فروتر ز زال کهن شد
851
چنان صف اعدا دریدی که گفتی
به میدان کین حیدر صف شکن شد
852
فغان کان صنوبر بر سرو بالا
به بیخ و بنش تیشۀ ریشه کن شد
853
دریغا که آن شاخ گل پیرهن را
بجای قبای عروسی کفن شد
854
مهین خواستگار نگار ازل را
نگاری سیراپا ز خون بدن شد
855
نثار سر او خدنگ مخالف
سنان در بر او حمایل فکن شد
856
روان شد ز دیوار قسمت بلائی
که شهزاده آزاد از قید تن شد
857
یگانه دُرّی یتیم عقیق لب لعل فام
به یازده سالگی دو هفته ماهی تمام
858
شاخ گل تازه ای ز گلشن مجتبی
ندیده چرخ کهن چون قد او خوشخرام
859
کتاب جان باختن حمایل گردنش
از آنکه عبدالهش بود بتحقیق نام
860
دو گوشوارش بگوش ولی ز سر رفته هوش
چو دید یکتائی پادشه خاص و عام
861
بعزّ و فرزانگی از حرم آمد برون
که تا کند از صفا طواف بیت الحرام
862
رفت بخنجر ذبیح کند نیازی ملیح
کعبۀ اسلام را ز جان کند استلام
863
ربود پروانه را شمع دل انجمن
گشت غزال حرم پیش دلآرام رام
864
رهسپر راه عشق شد سپر شاه عشق
چه خصم بد خواه عشق تیغ کشید از نیام
865
بداد دست و گرفت بدامن شاه جای
شد هدف تیر کین در آن خجسته مقام
866
خسرو ملک قدم سوخت ز سر تا قدم
ز داغ شهزادۀ ملیح شیرین کلام
867
کنار مادر گیتی ز طفل اشک بود تر
بیاد خشکی حلقوم و تشنه کامی اصغر
868
رضیع ثدی امامت مسیح مهد کرامت
شفیع روز قیامت ولی خالق اکبر
869
بمحفل ازلی شمع جمع و شاهد وحدت
بحسن لم یزلی ثانی شبیه پیمبر
870
یگانه کوکب دُرّی آستان ولایت
بطلعت آیت «الله نور» را شده مظهر
871
چه شیر خواره که شیر فلک مسخر و خارش
چه طفل شیر که صد عقل را شده رهبر
872
بچهره رشک گل و مل، بطرّه رونق سنبل
بشور و نغمه ز بلبل هزار بار نکوتر
873
لبش چه گوهر رخشان عقیق و لعل درخشان
نه از یمن نه بدخشان ز کنز مخفی داور
874
دریغ و درد که یاقوت لعل روح فزایش
چه کهربا شد و مرجان دوست را زده آذر
875
لبی که غنچۀ سیراب از او گرفته طراوت
چنان فسرده شد از تشنگی که لا یتصور
876
ز قحط آب، لبی خشک ماند در لب دریا
که سلسبیل لبش بود رشک چشمۀ کوثر
877
لبی ز سوز عطش زد شرر بخرمن هستی
که بود مبدء عین الحیوه خضر و سکندر
878
نداشت شیر چه آن بچه شیر بیشۀ هیجا
شد آبش از دم پیکان آبدار مقدر
879
لبان او به تبسم ز ذوق بادۀ وحدت
زبان او مترنم ز شوق جلوۀ دلبر
880
درید خار خدنگ آن گلوی چون گل و سر زد
ز باز وی پدر و خون ز چشم مادر و خواهر
881
دُر عدم زنگار بدن عقیق یمن شد
چه شد گلو هدف ناوک برنده چه خنجر
882
خلیل دشت بلا خون همی فشاند به بالا
که این ذبیح من ای دوست تحفه ایست محقر
883
ز اشک پرد کیان وز شور نوحه سرایان
سزد که چشم ملک کور باد و گوش فلک کر
884
بسوی وطن باز گشتند یاران
خروشان چه رعد، اشکباران چه باران
885
چه لاله فروزان و چون شمع سوزان
ز داغ غم و دوری گلعذاران
886
چمن شد پر از قمری شورش انگیز
بر آمد ز گلشن نوای هزاران
887
نوای حجازی ز هر سو بپا شد
ز شور عراقیّ آن سوگواران
888
گروهی اسیر غم نوجوانان
گروهی زمین گیر آن شهسواران
889
بلعید، پرورده هر یک جوانی
ولی شام شد صبح امیدواران
890
چه بر آستان رسالت رسیدند
ز کف شد قرار دل بی قراران
891
چه برگ خزان ریخته از چپ و راست
باشک روان همچه ابر بهاران
892
بسر بسکه خاک مصیبت فشاندند
حرم گشت چون کلبۀ خاکساران
893
مهین بانوی خلوت کبریائی
بگفت ای سر و سرور تاجداران
894
ز کوی حسین تو دارم پیامی
که برده است هوش از سر هوشیاران
895
لبش خشک و تن غرقۀ لجۀ خون
سرش روی نی رهبر رهسپاران
896
پس از زخم های فراوان کاری
نگویم چه کردند آن نابکاران
897
به پیرامنش نونهالان نامی
چگویم ز جانان و آن جان نثاران
898
گر از بانوان نبوت بگویم
دل سنگ گرید بر آن داغداران
899
ز بیداد گردون دل بانوان خون
چه رفتند در محفل میگساران
900
گر از سختی ما بخواهی نشانه
بود شانۀ من یکی از هزاران
901
دل بود بیمار آن بیمار عشق مه جبین
تن بود رنجور آن رنجور یار نازنین
902
آهوی طبعم به نخجیر غمش تا شد اسیر
چون به زنجیر ستم سر رشتۀ دنیا و دین
903
شد به بند بندگان، سر حلقۀ آزادگان
یا سلیمان حلقۀ اهریمنان را شد نگین
904
نقطۀ اسلام را پر کار کفر آمد محیط
مرکز عدل حقیقی شد مدار ظلم و کین
905
طائر قدس از فضای انس رفت اندر قفس
شاهباز اوج وحدت شد بدام مشرکین
906
همنشین زاغ شد طاوس باغ کبریا
یا که عنقاء و هما با کرکس و شاهین قرین
907
چون اسیر روم رفت از کربلا تا شام شوم
پادشاه یثرب و شهزادۀ ایران زمین
908
زیب و زین عالم امکان علی بن الحسین
نور یزدان سید سجاد زین العابدین
909
مشرق صبح ازل مفتون حسن لم یزل
دردمند شام محنت مبتلای شامتین
910
سرو باغ استقامت نخلۀ پر نور طور
گرچه شد بی شاخ و بر آن دوحۀ علم و یقین
911
شد ز سوز تب و تاب، آمد ز داغ دل بتاب
گرچه آهش بود گاهی سرد و گاهی آتشین
912
کنز مخفی بود لیکن شهرۀ هر شهر شد
تا شود سرّ محبت آشکارا و مبین
913
نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی» بر کشید
بهر هتک حرمت ناموس رب العالمین
914
آنکه همچون نقطۀ مرکز بود ثابت قدم
کی نهد پا از محیط صبر بیرون این چنین؟
915
انه شیءُ عجاب صبره عند المصاب
زشت باشد آفرین بر صبر آن صبر آفرین
916
آنکه از وی شد نظام عالم هستی بپای
سر برهنه شد بپا در محفل پستی لعین
917
شاهد گیتی سراپا سوخت در بزم شراب
همچو شمع از سوز دل با شعلۀ آه و أنین
918
«لا تقل هجراً» شند از معدن جهل و غرور
عین اسرار علوم أولین و آخرین
919
یافت در ویرانۀ شام خراب از کین مکان
آنکه بود اندر مقام لی مع اللهی مکین
920
گنج را ویرانه باید، خاصه گنج معرفت
زین سبب ویرانه آمد مخزن دُرّ ثمین
921
بسکه تلخی ها چشید آن خسرو شیرین لبان
زهر را نوشید در آخر نفس چون انگبین
922
بهار آمد هوا چون زلف یارم باز مشگین شد
زمین چون رویش از گلهای رنگارنگ رنگین شد
923
نگارستان چینی شد زمین از نقش گوناگون
چمن رشک ختن از باسمن و زبوی نسرین شد
924
دل آشفته شد محو گلی از گلشن طاها
اسیر سنبلی از بوستان آل یاسین شد
925
چگویم از گل رویش؟ مپرس از سنبل مویش
ز فیض لعل دلجوش مذاق دهر شیرین شد
926
کرا نیرو که با آن آفتاب رو زند پهلو
که در چوگان حسنش قرص خور چون گوی زرین شد
927
به میزان تعادل با گل رویش چه باشد گل
که با آن خرمن سنبل کم از یک خوشه پروین شد
928
جمال جان فزای او ظهور غیب مکنون بود
دو زلف مشکسای او حجاب عزّ و تمکین شد
929
هم از قصر جلال او بود عرش برین برجی
هم از طور جمال او فروغی طور سینین شد
930
به باغ استقامت اولین سرو آن قد و قامت
به میدان کرامت شهسوار ملک تکوین شد
931
شه ملک قدم، مالک رقاب اکرم و اظعم
مه انجم خدم، بدر حقیقت، نیر دین شد
932
سلیل پاک احمد، زیب و زین مسند سرمد
ابو جعفر محمد، باقر علم نبیین شد
933
محیط علم ربانی، مدار فیض سبحانی
که در ذات و معانی ثانی عقل نخستین شد
934
لسان الله ناطق و الدلیل البارع الفارق
مشاکل از بیان دلستانش حل و تبیین شد
935
حقائق گو، دقائق جو، رقائق جو، شقائق بو
سراج راه حق، کز او رواج دین و آئین شد
936
درش چون سینۀ سینا برفعت گنبد سینا
لبش جانبخش و روح افزا، دلش بنیاد حق بین شد
937
مرارتها چشید آن شاه خوبان ار بنی مروان
مگر آن تلخ کامی بهر زهر کین به تمرین شد
938
عجب نبود گر از آن اخگر سوزان سراپا سوخت
چه او را شاهد بزم حقیقت شمع بالین شد
939
برای یکه تاز عرصۀ میدان جانبازان
ز جور کینۀ مروانیان اسب اجل زین شد
940
ربیع است و دل بر جمال تو شائق
نه بر لاله و ارغوان و شقائق
941
ربودی تحمل زمن، گل ز بلبل
چه لیلی ز مجنون و عذرا ز وامق
942
به بوی خوش گل شود مست بلبل
به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق
943
نه چون خط نیکویت اندر ریاحین
نه چون سنبل مویت اندر حقائق
944
نه زیباست با قامتت شاخ طوبی
نه لایق بسرو قدت نخل باسق
945
توئی دوحۀ بوستان معارف
توئی گلبن گلستان حقائق
946
توئی عقل اقدم توئی روح عالم
محیط دوائر مدار مناطق
947
توئی نیر اعظم و نور انوار
چراغ معارف فروغ مشارق
948
توئی منطق حق و فرمان مطلق
الی الحق داع و بالحق ناطق
949
امام الهدی صالح بعد صالح
دلیل الوری صادق بعد صادق
950
خلیف البقی جعفر بن محمد
کثیر الفواضل عظیم السوابق
951
دلیل حقیقت لسان شریعت
امام طریقت بکل الطرائق
952
به تجلیل او دشمن و دوست یکسان
به تحلیل او هر مخالف موافق
953
ز منصور مخذول چندان بلا دید
لقد کاد تنهدّ منه الشواهق
954
سر اهل ایمان سر و پای عریان
بسی رفت در محفل آن منافق
955
نگویم ز گفت و شنودش که بودش
کسمّ الأفاعی و حدّ البوارق
956
چنان تلخ شد کامش از جور اعداء
که شد سمّ قاتل بر او شهد فائق
957
باز شوری ز سر می زند سر
شور شیرین لبی پر ز شکر
958
شور عشق بتی ماهرخسار
با قد و قامتی چون صنوبر
959
حلقۀ زلف او دام دلها
عنبر آسا به از نافۀ تر
960
آنکه در چین زلفش دل من
چون غزالی پریشان و مضطر
961
روی او دلربا آفت عقل
بوی او جان فزا روح پرور
962
غمزه اش جان ستاند به مژگان
گه به شمشیر و گاهی به خنجر
963
شعلۀ روی او آتش افروز
عاشق کوی او چون سمندر
964
مطربا شام هجران سحر شد
می دمد صبح و صلی منور
965
ساز عیشی کن و نغمه ای زن
تا که گوش فلک را کند کر
966
تا بکوری چشم رقیبان
بهره بردارم از وصل دلبر
967
ساقیا از خم عشق جانان
باده باید بریزی بساغر
968
ساغری سبز همچون زمرد
باده ای همچو یاقوت احمر
969
باده ای تلخ کآرد بسر شور
لیک شیرین چه قند مکرر
970
تا مرا توسن طبع سرکش
وام گردد نه پیچد ز من سر
971
تا مرا بلبل نطق گویا
عندلیبانه گردد ثناگر
972
در مدیح خداوند گیتی
روح عالم، روان پیمبر
973
عقل اقدم، امام مقدم
در حدوث زمانی مؤخر
974
نسخۀ عالیات حروف است
دفتر عشق و عنوان دفتر
975
مشرق آفتاب حقیقت
مطلع نیر ذات انور
976
آنکه از نور ذاتست مشتق
وانکه در کائناتست مصدر
977
کنز مخفی اسرار حکمت
معرفت را است تابنده گوهر
978
مظهر غیب مکنون مطلق
اسم اعظم در او رسم مضمر
979
شاه اقلیم حسن الهی
کز ستایش بسی هست برتر
980
ترسم از غیرتش گر بگویم
ماه کنعان غلامی است در بر
981
یوسف حسن او صد چو یعقوب
در کمند فراقش مسخر
982
با گلستان حسنش ندارد
پور آزر هراسی ز آذر
983
با کلیم آنچه شد از تجلی
می کند نور او صد برابر
984
طور سینا و انی انا الله
روضۀ قدس و موسی بن جعفر
985
کاظم الغیظ باب الحوائج
صائم الدهر فی البرد و الحرّ
986
قبۀ کعبۀ بارگاهش
قبله الناس فی البحر و البرّ
987
آسمان حلقه ای بر در او
بلکه از حلقه ای نیز کمتر
988
آستان ملک پاسبانش
کوی امید کسری و قیصر
989
مستجیر درش دشمن و دوست
مستجار مسلمان و کافر
990
ای مدیر مناطق دمادم
وی مدار دوائر سراسر
991
نقطۀ خطۀ صبر و تسلیم
در محیط مکارم چه محور
992
در حقیقت توئی شاه مطلق
در طریقت توئی پیر و رهبر
993
در شریعت تو هفتم امامی
حاکم و معنی چار دفتر
994
عرش را فرش راه تو خواندم
هاتفی گفت ای پست منظر
995
طائر سدره المنتهی را
طائر همتش بشکند پر
996
اولین پایه اش قاب قوسین
آخرین پایه بگذار و بگذر
997
آنچه در قوۀ وهم ناید
کی تواند کند عقل باور
998
ای امید دل مستمندان
نیست این رسم آقا و چاکر
999
یا بیفکن مرا در چه گور
یا که از چاه محنت برآور
1000
برید باد صبا خاطری پریشان داشت
مگر حدیثی از آن زلف عنبر افشان داشت
1001
نسیم زلف نگار از نسیم باد بهار
فتوح روح روان و لطافت جان داشت
1002
صبا ز سلسلۀ گیسوی مسلسل یار
هزار سلسله بر دست و پای مستان داشت
1003
بیام یار عزیز ملیج روح افزا است
دم مسیح توان گفت بهره ای زان داشت
1004
حدیث آن لب و دندان چه دُر فشانی کرد
شکست رونق لؤلؤ، سبق ز مرجان داشت
1005
یمن کجا و بدخشان؟! مگر صبا سخنی
از آن عقیق درخشان و لعل رخشان داشت
1006
بیادم از نفس خرم صبا آمد
گلی که لعل لبی همچو غنچه خندان داشت
1007
بخضرت خطش از خضر جان و دل می برد
چه طعنه ها که دهانش به آب حیوان داشت
1008
خطا است سنبله گفتن به سنبل تر او
به اعتدال قد و قامتی به میزان داشت
1009
هزار نکتۀ باریکتر از مو اینجاست
به صد کرشمه ز اسرار حسن جانان داشت
1010
مهی کلاه کیانی بسر چو کیکاوس
که افسر عظمت بر فراز کیوان داشت
1011
بخسروی، همۀ بندگان او پرویز
جهان بصحبت شیرین به زیر فرمان داشت
1012
ز نای حسن همی زد نوای یا بُشری
جمال یوسفی اندر چه زنخدان داشت
1013
صبا دمید خور آسا ز مشرق ایران
مگر که ذره ای از تربت خراسان داشت
1014
محل امن و امانی که وادی ایمن
هر آنچه داشت از آن خطۀ بیابان داشت
1015
مقام قدس خلیل و منای عشق ذبیح
که نقد جان بکف از بهر دوست قربان داشت
1016
مطاف عالم امکان ز ملک تا ملکوت
که از ملوک و ملک پاسبان و دربان داشت
1017
بمستجار درش کعبه مستجیر و حرم
اساس رکن یمانی ز رکن ایمان داشت
1018
بمروه صفۀ ایوان او صفا بخشید
حطیم و زمزم از او آبرو و عنوان داشت
1019
مربع حرمش رشک هشت باغ بهشت
که پایه برتر از این نُه رواق گردون داشت
1020
بقاف قبۀ او پر نمی زند عنقا
بر آستانۀ او سر همای گردون داشت
1021
درش چو نقطه محیط مدار کون و مکان
هر آفریده نصیبی بقدر امکان داشت
1022
شها سمند طبیعت ز آمدن لنگست
بدان حظیره امید وصول نتوان داشت
1023
فضای قدس کجا رفرف خیال کجا
براق عقل در آن عرصه گرچه جولان داشت
1024
در تو مهبط روح الامین و حصن حصین
ز شرفۀ شرف عرش و فرش، ایوان داشت
1025
قصور خلد ز مقصورۀ تو یافت کمال
ز خدمت در آن روضه، رتبه رضوان داشت
1026
توئی رضا که قضا و قدر سر تسلیم
بزیر حکم تو ای پادشاه شاهان داشت
1027
تو محرم حرم خاص لی مع اللهی
ترا عیان حقیقت جدا ز اعیان داشت
1028
تجلی احدیت چنان ترا بربود
که از وجود تو نگذاشت آنچه وجدان داشت
1029
جمال شاهد گیتی بهستی تو جمیل
که از شعاع تو شمعی فلک فروزان داشت
1030
کتاب محکم توحید از آن جبین مبین
به چشم اهل بصیرت دلیل و برهان داشت
1031
حدیث حسن ترا خواند فالق الاصباح
که از افق غسق اللیل را گریزان داشت
1032
تو باء بسمله ای در صحیفۀ کونین
ز نقطۀ تو تجلی نکات قرآن داشت
1033
ز مصدر تو بود اشتقاق مشتقات
ز مبدء تو اصالت اصول اکوان داشت
1034
مقام ذات تو جمع الجوامع کلمات
صفات عز تو شأنی رفیع بنیان داشت
1035
حقایق ازلی از رخ تو جلوه نمود
دقایق ابدی از لب تو تبیان داشت
1036
نسیم کوی تو یحیی العظام و هی رمیم
شمیم بوی تو صد باغ روح و ریحان داشت
1037
مناطق فلکی چاکر تراست نطاق
ز مهر و ماه بسی گوی زر بچوگان داشت
1038
فروغ روی ترا مشتری هزاران بود
ولی که زهرۀ آن زهره روی تابان داشت
1039
بمفتقر بنگر کز عزیز مصر کرم
به این بضاعت مزجاه چشم احسان داشت
1040
به این هدیه اگر دورم از ادب چه عجب
همین معامله را مور با سلیمان داشت
1041
باز طبعم را هوای بادۀ گلگون بود
در سرم شور و نوا و نغمۀ موزون بود
1042
نوبهار است و کنار یار، ساقی می بیار
طالع می با مبارک طلعتی میمون بود
1043
باده گلرنگ و نگاری شوخ و شنگ و وقت تنگ
هر که را این سود و این سودا نشد مغبون بود
1044
صحبت حوری سرشتی، باغ و گشتی چون بهشت
هر که این عشرت بهشتی بخت او وارون بود
1045
جز لب جوی و کنار یار دلجوئی مجو
جز حدیث می مگو کافسانه و افسون بود
1046
ساقیا ده ساغری، بر گردنم نه منتی
از خمی کش یک حباب او خم گردون بود
1047
از خم وحدت که لبریز محبت بود و عشق
از خمی کاندر هوایش در خم افلاطون بود
1048
از خم مینای عشق حسن لیلای ازل
کز صبوحش عقل تا شام ابد مجنون بود
1049
بادۀ گلگون اگر خواهی برون از چند و چون
از خم عشق ولی حضرت بیچون بود
1050
پادشاه کشور ایجاد ابوجعفر جواد
آنکه در عین حدوثش با قدم مقرون بود
1051
مصحف آیات و عنوان حروف عالیات
غایه الغایات کاوصافش ز حد بیرون بود
1052
مظهر غیب مصون و مُظهر ما فی البطون
سرّ ذاتش سرّ اعظم مخزون مخزون بود
1053
گنج هستی را طلسم و با جهان چون جان و جسم
مخزن دُرّ ثمین و لؤلؤ مکنون بود
1054
فالق صبح ازل مصباح نور لم یزل
کز تجلیهای او اشراق گوناگون بود
1055
طور سینای تجلی مطلع نور جلی
کز فروغش پور عمران واله و مفتون بود
1056
شد خلیل از شعلۀ روی مهش آتش به جان
فلک عمر نوح از سودای او مشحون بود
1057
گر ذبیح اندر رهش صد بار قربانی شود
در منای عشق او از جان و دل ممنون بود
1058
چشم یعقوب از فراق روی او بی نور شد
یوسف اندر سجن شوق کوی او مسجون بود
1059
در کمند رنج او رنجور ایوب صبور
طعمۀ کام نهنگ عشق او ذوالنون بود
1060
بر سر راهش نخستین راهب راغب مسیح
آخرین پروانۀ شمع رخش شمعون بود
1061
قرن ها بگذشت ذوالقرنین با حرمان قرین
خضر از شوق لبش سر گشتۀ هامون بود
1062
غُرّۀ وجه محمد قُره العین علیّ
زهرۀ زهرا و دُرّ درج آن خاتون بود
1063
فرع میمون امام ثامن ضامن رضا
اصل مأمون تمام واجب و مسنون بود
1064
عرش اعلی در برش مانند کرسی بر درش
امر عالی مصدرش ما بین کاف و نون بود
1065
لعلش اندر روح افزائی به از عین الحیات
سروش از طوبی بر عنائی بسی افزون بود
1066
گرد روی ماه او مهر فلک گردش کند
پیش گرد راه او خرگاه گردون دون بود
1067
گاهی از غیرت گهی از حسرت آن ماهرو
قرص خور چون شمع سوزان و چه طشت خون بود
1068
فتاده مرغ دلم ز آشیان در این وادی
که هر کجا رود افتد بدام صیادی
1069
بدانه ای دُر یکدانه می دهد بر باد
نه گوش هوش و نه چشم بصیر نقادی
1070
چنان اسیر هوا و هوس شدم که نپرس
نه حال نغمه سرائی نه طبع وقادی
1071
نه شمع انجمنی تا که روشنی بخشد
نه شاهدی که غم از دل برد بشیادی
1072
دلا دل از همه بر گیر و خلوتی به پذیر
مدار از همه عالم امید امدادی
1073
مگر ز قبلۀ حاجات و کعبۀ مقصود
ملاذ حاضر و بادی علیّ الهادی
1074
محیط کون و مکان نقطۀ بصیر وجود
مدار عالم امکان مجرد و مادی
1075
شها تو شاهد میقات لی مع اللهی
تو شمع جمع شبستان ملک ایجادی
1076
صحیفۀ ملکوتی و نسخۀ لاهوت
ولیّ عرصۀ ناسوت بهر ارشادی
1077
نه ممکنی و نه واجب چه واحد بمثل
که هم برون ز عدد هم قوام اعدادی
1078
مقام باطن ذات تو قاب قوسین است
بظاهر ارچه در این خاکدان اجسادی
1079
کشیدی از متوکل شدائدی که بدهر
ندیده دیدۀ گردون ز هیچ شدادی
1080
گهی به برکۀ درندگان گهی زندان
گهی به بزم می و ساز باغی عادی
1081
تو شاه یکه سواران دشت توحیدی
اگر پیاده روان در رکاب الحادی
1082
ز سوز زهر و بلاهای دهر جان تو سوخت
که بر طریقۀ آباء و رسم اجدادی
1083
باز کمندی فکند جمد مجعد
آهوی طبع مرا کرد مقید
1084
سلسلۀ موی آن زلف مسلسل
سخت مرا بسته چون عهد مؤکد
1085
داد شمیمی از آن موی معنبر
عظم رمیم مرا روح مجدد
1086
پیک صبا آورد خرم و خندان
زان لب و دندان خبر، مرسل و مسند
1087
قوت دل و جان از آن حقۀ یاقوت
لؤلؤ و مرجان از آن دُرّ منضد
1088
سرّ حقیقت از آن پیر طریقت
آیۀ رحمت از آن رحمت بیحد
1089
عین معارف لسان الله ناطق
الحسن بن علی بن محمد
1090
عسکری آن شاه اقلیم ولایت
کش همه عالم بود جند مجند
1091
بسملۀ مصحف عالم امکان
نقطۀ بائیۀ نسخۀ سرمد
1092
فالق صبح ازل مطلع انوار
مشرق شمس ابد فیض مؤبد
1093
خاک گذرگاه او طبع مجسم
بندۀ درگاه او عقل مجرد
1094
طلعت زرین مهر شمع رواقش
شرفۀ ایوان او طاق زبرجد
1095
کس نزند جز تو ای محرم لاهوت
در حرم کبریا تکیه بمسند
1096
سجده کند مهر و مه چون بنشیند
یوسف حسن تو بر تخت ممهد
1097
شاخۀ طوبی کجا آن قد زیبا
نخلۀ طور است و یا روح مجسد
1098
زد بدلت آتشی زهر که در دهر
شعلۀ او تا ابد ماند مخلد
1099
شاهد اصلی پس از شمع جمالت
شد به پس پردۀ غیبت ممتدّ
1100
ناظم کون و مکان چون ز میان رفت
شمل حقیقت شد اینگونه مندد
1101
ای چه خوش آن دم که در جلوه در آید
کوکب دری از آن برج مشید
1102
تا که بدیدار آن طلعت میمون
تا که باشراق آن طالع اسعد
1103
سینۀ سینا شود عرصۀ گیتی
روشن و بینا شود دیدۀ ارمد
1104
فیض روح قدسی باز طبع مرده را جان داد
عندلیب نطقم را دستگاه دستان داد
1105
بلبل غزل خوان را جای در گلستان داد
طوطی شکر خا را ره بشکرستان داد
1106
موج عشق بی پایان قطره را به دریا برد
باد، مشت خاکی را برتر از ثریا برد
1107
دستبرد اسکندر هر چه داشت دارا برد
عشق یار شهر آشوب عقل را به یغما برد
1108
آسمان به آزادی کوس خیر مقدم زد
زهره با دو صد شادی نغمۀ دمادم زد
1109
عشرت خدا دادی ساز عیسوی دم زد
صورت پریزادی راه نسل آدم زد
1110
شمع شاهد وحدت باز در تجلی شد
نقش باطل کثرت محو «لا» و «إلا» شد
1111
تا که رایت نصرت زیب دوش مولا شد
ساز نغمۀ عشرت تا به عرش اعلی شد
1112
شاد باش ای مجنون صبح شام غم آمد
با قدی بسی موزون لیلی قدم آمد
1113
اسم اعظم مکنون مظهر اتمّ آمد
گنج گوهر مخزون معدن کرم آمد
1114
آفتاب لاهوت از مشرق ازل سر زد
تا ابد شرر اندر آفتاب خاور زد
1115
باز سینۀ سینا شعله از جگر بر زد
باز پور عمران را مرغ شوق دل پر زد
1116
صورتی نمایان شد از سرادق معنی
طلعتی بسی زیبا قلعتی بسی رعنا
1117
فرق فرقدان سایش زیب تاج کرّمنا
رانده رفرف همت تا مقام «او ادنی»
1118
سرّ مستسر آمد در مظاهر اعیان
غیب مستتر آمد در مشاهد عرفان
1119
شاه مقتدر آمد در قلمرو امکان
سیر منتصر آمد در ممالک امکان
1120
آنکه نسخۀ ذاتش دفتر کمالاتست
مصحف کمالاتش محکمات آیاتست
1121
اولین مقاماتش منتهی النهایاتست
طور نور و میقاتش پرتوی از آن ذاتست
1122
مبدء حقیقت را اوست اولین مشتق
خطۀ طریقت را اوست هادی مطلق
1123
مسند شریعت را اوست حجت بر حق
کشور طبیعت را اوست صاحب سنجق
1124
بزم غیب مکنون را اوست شاهد مشهود
ذات حق بی چون را اوست فیض نامحدود
1125
عنقاء طبعم یاد کرد، از قلۀ قاف قِدم
روح القدس امداد کرد، در هر نفس در هر قدم
1126
کردم بآسانی صعود، از عالم غیب و شهود
تا قاب قوسین وجود، تا حد اقلیم عدم
1127
گشتم چه از خود بی خبر، نخل امیدم داد بر
زد آفتاب عقل سر، حتی انجلت عنی الظلم
1128
دیدم بعین حق عیان، در مجمع روحانیان
ما لیس بحکیه البیان، ما لیس یحویه القلم
1129
از نغمۀ خیل ملک، خندان و رقصان نه فلک
ذرات عالم یک بیک، در سلک عشرت منتظم
1130
شادان ز ماهی تا بماه، از مژدۀ میلاد شاه
شاهنشۀ انجم سپاه، فرماندۀ لوح و قلم
1131
فیض نخستین عقل کل، ختم نبیین و رسل
ارباب انواع و مثل، اند درش کمتر خدم
1132
رفرف سوار راه عشق، زیبا نگار شاه عشق
شاه فلک خر گاه عشق، سلطان اقلیم همم
1133
عقل العقول الواسعه، شمس الشموس الطالعه
بدر البدور اللامعه، کشاف أستار الغمم
1134
دیباچۀ ایجاد او، سر حلقۀ ارشاد او
میزان عدل و داد او، حرف نخست اول رقم
1135
بزم حقیقت طور او، شمع طریقت نور او
یک آیه از دستور او، مجموعۀ کل حکم
1136
تورات و انجیل و زبور، رمزی از آن دستور نور
نور کلامش در ظهور، بر فرق کیوان زد علم
1137
خال و خطش ام الکتاب، لعل لبش فصل الخطاب
رفتار او معجز مآب، گفتار او محیی الرمم
1138
لولاک، تشریف برش، تاج «لعمرک» بر سرش
از ذره کمتر در درش، فر فریدون جاه جم
1139
گردون و مهر و ماه او، خاک ره خرگاه او
درگاه عالی جاه او، پشت فلک را کرده خم
1140
سرشار شد دریای عشق، یا ابر گوهرزای عشق
چون درۀ بیضای عشق، تابید از کان کرم
1141
از محفل غیب مصون، شد شاهد هستی برون
یا از رواق کاف و نون، قد أشرق المجلی الأتم
1142
لاهوت حی لم یزل، از مطلع حسن ازل
بالحق و الصدق نزل، ناسوت شد باغ ارم
1143
شد نقطۀ حسن نگار، پرگار وحدت را مدار
توحید را کرد استوار، زد نقش کثرت را بهم
1144
عالم سرا پا نور شد، رشک فضای طور شد
ام القری معمور شد، از مقدم صدر الأمم
1145
بشکست طاق کسروی، بنیاد ایمان شد قوی
دست قوای معنوی، شد فاتح ملک عجم
1146
آئینۀ آئین او، جام حقایق بین او
جمع الجوامع دین او، شد خیر ادیان لاجرم
1147
گنج معارف را گشود، سر حقیقت را نمود
افشاند هر دری که بود، عم البرایا بالنعم
1148
در بارگاه قرب حق، بر ما سوی بودش سبق
بگذشت از هفتم طبق، وز عرش اعظم نیز هم
1149
چون همتش بالا کشید، تا بزم او ادنی کشید
عقل از تصور پا کشید، فی مثله جف القلم
1150
آدم صفی الله شد، تشریف آن درگاه شد
نخلیکه خاطرخواه شد، بهر ثمر شد محترم
1151
طوفان عشقش دل گرفت، از نوح تا ساحل گرفت
در سایه اش منزل گرفت، تا شد ضجیع ابن عم
1152
از آتش شوق خلیل، کلک و عطارد شد کلیل
گوئی بیاد این جمیل، کرده است بنیاد حرم
1153
موسی کلیم طور او، دیدار او منظور او
عیسی یکی رنجور او، او روحبخش و روح دم
1154
از ماه کنعائی مگو، کاینجا ندارد آبرو
شد در ره عشقش فرو، صد یوسف اندر چاه غم
1155
سر خیل اهل الله او، سرّ دل آگاه او
عالم رعیت شاه او، بشنو ز من بی بیش و کم
1156
شاها گدای این درم، وز جان و دل مدحتگرم
هرگز از ایندر نذگرم، خواهی بگو: لا یا نعم
1157
گوهری را از صدف آورده طبعم در کنار
یا که از خاک نجف تابنده دری آبدار
1158
برد تا حد عدم تا قاب قوسین وجود
رفرف طبع مرا، یک غمزه ز اندلدل سوار
1159
شاهد بزم ولایت شاه اقلیم وجود
شمع ایوان هدایت نیر گیتی مدار
1160
صورت زیبای او یا طلعت «الله نور»
معنی والای او یا سر «لم تمسه نار»
1161
خط دلجویش طراز مصحف کون و مکان
خال هندویش مدار گردش لیل و نهار
1162
پرتوی از نور رویش طور سینای کلیم
بندۀ درگاه کویش صد سلیمان اقتدار
1163
مشرق صبح ازل خورشید عشق لم یزل
چرخ تا شام ابد در زیر حکمش برقرار
1164
در برش پیر خرد چون کودکی دانش پژوه
بر درش عقل مجرد همچو پیری خاکسار
1165
شاهباز اوج او ادنی بهنگام عروج
یکه تاز عرصۀ ایجاد گاه گیر و دار
1166
باز جان می پرورد ساز پیام آشنا
یا که از طور غرب می آید آواز «أنا»
1167
میدمد صبح ازل از کوی عشق لم یزل
یا فروزان شمع روی شاهد بزم «دنیٰ»
1168
جلوۀ شمع طریقت چشمها را خیره کرد
یا سنا برق حقیقت میزند کوس فنا
1169
کعبه را تاج شرف تا اوج «أرادنی» رسید
یافت چون از مولد میمون او اقصی المنیٰ
1170
قبلۀ اهل یقین شد خطۀ بیت الحرام
روضۀ خلد برین شد ساحت خیف و منا
1171
بیت معمور ار شود و بر ان ازینحسرت رواست
یا بیفتد گنبد دوار من أعلی البناء
1172
از پی تعظیم خم شد گوئیا پشت فلک
فرش را عرش معلی گفت تبریک وهنا
1173
با ولید البیت! غوغای نصاریٰ در مسیح
گرچه میزیبد ترا، لکن تعالی ربنا
1174
مفقر گر می کند با یک زبان مدحتگری
می کند روح الامین با صد نوا مدح و ثنا
1175
کعبه چو نگوی سبق از سینۀ سینا گرفت
پایه برتر از فراز گنبد مینا گرفت
1176
خانه، بی سالار و صاحب بود تا میلاد شاه
سر بکیوان ز درچه رب البیت دروی جا گرفت
1177
تا ز برج کعبه خورشید حقیقت جلوه کرد
چرخ چارم سوخت از حسرت دل از دنیا گرفت
1178
کعبه شد تا با مقام لی مع اللهی قرین
از شرافت همسری تا بزم او ادنی گرفت
1179
خاک بطحا زین عنایت آنچنان شد سر بلند
رونق عز و شرف از مسجد اقصی گرفت
1180
کعبه شد تا مرکز طاوس گلزار ازل
تا ابد زاغ و زغن یکسر ره صحرا گرفت
1181
خیر مقدم ای همایون طاله برج شرف
ملک هستی زیب و فر زانطعت غرا گرفت
1182
نغمۀ دستان نباشد در خور اینداستان
شور جبریل امین در عالم بالا گرفت
1183
گوهری شد از درون کعبه بیرون از صدف
کرد بیت الله را با آنشرف بیت الشرف
1184
گوهری سنگین بها رخشان شد از بیت الحرم
کز ثریا تا ثری را کرد کمتر از خزف
1185
کعبه شد از مقدم اوقاف عنقاء قدم
شاهبازان طریقت در کنارش صف بصف
1186
سینۀ سینا مگر از هیبتش شد چاک چاک
یا شنید از رأفتش موسی ندای «لاتخف»
1187
ز اشتیاقش یوسف صدیق در زندان غم
وز فراقش پیر کنعان نغمۀ ساز را أسف
1188
خلعت خلت شد ارزانی بر اندام خلیل
کرد بنیاد حرم چون بهر آن نعم الخلف
1189
کعبه را شد همسری با تربت خاک غری
مبدء اندر کعبه بود و منتهی اندر نجف
1190
آسمان زد کوس شاهی در محیط کن فکان
زهره، ساز نغمۀ تبریک زد بی چنگ و دف
1191
هر دو گیتی را بشادی کرد فردوس برین
نغمۀ روح الامین، با یک جهان شوق و شعف
1192
آفتاب عالم لاهوت از برج قدم
کرد گیتی را چه صبح روشن از سر تا قدم
1193
کعبه شد مشکوه مصباح جمال لم یزل
بیت، رب البیت را گردید مجلای اتم
1194
کوکب دری دری بگشود از فیض وجود
کز فروغش نیست جز نام دروغی از عدم
1195
کلک قدرت در درون کعبه نقشی را نگاشت
پایه اش را برد برتر از سر لوح و قلم
1196
کعبه گوئی کنز محفی بود گوهرزای شد
زین شرافت تا ابد گردید در عالم علم
1197
مکه شد ام القری از مقدم ام الکتاب
قبۀ عرش برین زد بوسه بر خاک حرم
1198
شاه اقلیم «سلونی» تا قدم در کعبه زد
قبلۀ حاجات گشت و مستجار و ملتزم
1199
از مروت داد عنوانی، صفا و مروه را
وز فتوت آبروئی یافت زمزم نیز هم
1200
منطق تقریر می گوید: لقد کل اللسان
خامۀ تحریر می نالد: لقد جف الغلم
1201
گلشن خلد برین شد عرصه بیت الحرام
تا خرامان گشت دروی تازه سر وی خوشخرام
1202
نونهالی معتدل از بوستان «فاستقم»
شاخۀ طوبی بری از روضۀ دار السلام
1203
قامتی در استقامت چون صراط مستقیم
سرو آزادی بقامت همچو میزانی تمام
1204
قد و بالای دل آرایش بغایت دلستان
عالم از حسن نظامش در کمال انتظام
1205
شمع بزم کبریائی گاه قد افراختن
نخلۀ طور تجلای الهی در کلام
1206
نقطه بائیه بود و در تجلی شد الف
مصحف کونین را داد افتتاح و اختتام
1207
تا قیامت وصف آنقامت نگنجد در بیان
لیک می دانم قیامت می کند از وی قیام
1208
زان میان حاشا اگر آرم حدیثی در میان
سر خاص الخاس کی باشد روا در بزم عام؟
1209
وصف آن بالا نباید کار هر بی پا و سر
من کجا و مدحت آن سرور والا مقام؟
1210
تا درخشان شد درون کعبه زان وجه حسن
ثم وجه الله روشن شد، برون شد شک و ظن
1211
چونگه بودش خلوت غیب الغیوبی جایگاه
دید بیت الله را نیکو مثالی در وطن
1212
کعبه شد طور حقیقت سینۀ سینا شکافت
پور عمران کو که تا باز آیدش آواز «لن»؟
1213
در محیط کعبه چندان موج زد دریای عشق
کز نهیبش گشت نه فلک فلک لشگرشکن
1214
سر وحدت از جبینش آنچنان شد آشکار
کز در و دیوار بیت الله فراری شد و تن
1215
نقش باطل چیست با آن صورت یزدان نما؟
با وجود اسم اعظم کی بماند اهرمن؟
1216
تا علم زد بر فراز کعبه شاه ملک عشق
عالم توحید را یکباره روح آمد بتن
1217
شهریار لافتیٰ تازد قدم در آن سرا
حسن ایام جوانی یافت این دهر (دیر) کهن
1218
تیشه بر سر کوفت از ناقابلی فرهاد وار
مفتقر، هرچند می گوید بشیرینی سخن
1219
کعبه تا نقطۀ بائیه را در بر گرفت
در جهان گوی سبق از چار دفتر بر گرفت
1220
در محیط کعبه شد تا نقطۀ وحدت مدار
عالم ایجاد را آن نقطه سرتاسر گرفت
1221
نامۀ هستی شد از طغرای نامش نامور
طلعتی زیبا از آن دیباچۀ دفتر گرفت
1222
تا که زیر پای او را از دل و جان بوسه داد
آنچه را در وهم ناید کعبه بالاتر گرفت
1223
از قدوم روح قدسی از شعف پرواز کرد
شاهباز سد ره را در زیر بال و پر گرفت
1224
شد حرم دار الامان در رقص آمد آسمان
تا که شعری بوسه بر خاک ره مشعر گرفت
1225
چشمۀ خاور فروغی دید از آن مه جبین
نارطور از شعلۀ نور جمالش در گرفت
1226
عقل فعال از دبستان کمالش بهره یافت
چون خداوند سخن جا بر سر منبر گرفت
1227
شهسواری آمد اندر عرصه میدان رزم
کز سرای عالم امکان سرو افسر گرفت
1228
کعبۀ کوی حقیقت قبلۀ اهل وصول
مستجار علوی و سفلی و ارواح عقول
1229
نسخۀ اسماء و سر لوح حروف عالیات
مصدر افعال، اول صادر و اصل الاصول
1230
آنکه بودش قاب و قوسین اولین قوس صعود
کعبه اش گاه تنزل آخرین قوس نزول
1231
در رواق عزتش اشراقیان را راه نیست
در حریم خلوتش عقلست ممنوع از دخول
1232
ریزه خوار خوان او میکال با حفظ ادب
حامل فرمان او جبریل با شرط قبول
1233
قطره ای از قلزم جودش محیطی بیکران
عکس از نور جمالش آفتابی بی افول
1234
حاکم ارمن و سمایی شبهه اندر رتق و فتق
واجب ممکن نمایی اتحاد و بی حلول
1235
خاتم دور ولایت فاتح اقلیم عشق
هرکه این معنی نمی داند ظلوم است و جهول
1236
دست هر ادراک کوتاه است از دامان او
پس چگویم من؟ تعالی شانۀ عما نقول
1237
شد سمند یکه تاز طبع را زانو دو تا
چون قدم زد در مدیح شهسوار لافتیٰ
1238
خامۀ مشکین من چون می نگارد این رقم
خون خورد از رشک و حسرت نافۀ مشک ختا
1239
گر بگیرم باج از تاج کیان نبود عجب
چون سرایم نغمه ای از تاجدار هل أتیٰ
1240
ای سروش غیب پیغامی ز کوی یار من
جان بلب آمد ز حسرت همتی حتی متیٰ؟!
1241
عمر بگذشت و ندیدم روی خوبی ای دریغ
زندگانی رفت بر بادا فنا واحسراتا
1242
روز من از شب سیه تر کو جهان افروز من؟
صبحم از شام غریبان تیره تر و اغربتا
1243
در حضیض جهل افتادم ز اوج معرفت
در میان شهر دانش در کنار روستا
1244
عشق گفتا دست زن در دامن شیر خدا
تا رهائی از نهنگ طبع چون پور متی
1245
آنکه در اقلیم وحدت فرد ربی مانند بود
وانکه اندر عرصۀ میدان نبودش هیچ تا
1246
ز دلیلی حسن قدم در بزم حدوث قدم
یا سینۀ سینا زد از سر انا الله دم
1247
یا شاهد هستی شد در جلوه ز غیب حرم
یا از افق عصمت رخشان شده بدر أتم
1248
یا گوهر دُرج شرف تابیده ز بحر کرم
روئیده گل خود رو از آب و گل آدم
1249
وز لالۀ گلشن جان گیتی شده باغ ارم
یا صبح ازل طالع از ناصیۀ خاتم
1250
یا کلک عنایت کرد طغرای وجود، رقم
آنصنع بدیع که شد ز آرایش لوح و قلم
1251
یا زهره زهرا زد برقبۀ عرش، علم
بانوی ملک حشمت خاتون ملوک خدم
1252
ناموس جمال ازل طاوس ریاض قدم
کاندر حرم لاهوت جز او نبود محرم
1253
ام الخلفا که بود پیوسته پناه امم
هم قبلۀ اهل دعاهم کعبۀ اهل همم
1254
مشکوٰة نبوت را مصباح منیر ظلم
انوار ولایت را چرخ فلک اعظم
1255
افلاک امامت را او محور مستحکم
اسرار حقایق را سرچشمه و بحر خضم
1256
هم معدن صدق و صفا هم گنج علوم و حکم
انسیۀ حوراء اونی آسیه و مریم
1257
صدیقۀ کبری او، او سیدۀ عالم
در ستر و عفاف و حیا با سر قدم توأم
1258
در عزم و مشیت او حکم ازلی مدغم
فرمان قضا و قدر در محکمه اش محکم
1259
از قلزم جودش چه این هر دو جهان یک نم
جز دست وجودش کو غارتگر ملک عدم؟
1260
یک شمه بهشت برین ز انگلشن حسن شیم
عقلست عقال درش نفس از نفسش همدم
1261
رونق بطبیعت داد آن عنصر جود و کرم
هر ذره ای ز پرتو او شد درۀ افسر جم
1262
هرچه نبود زان بیش در وصف جمالش کم
در نعت کمالاتش هر ناطقه ای ابکم
1263
تا کی دل مفتقرت نالان بکمند غم؟
این سینۀ غمزده را لطفی کن و کن خرم
1264
صبا ز لطف چه عنقا برو بقلۀ قاف
که آشیانۀ قدس است و شرفۀ اشراف
1265
چه خضر در ظلمات غیوب زن قدمی
که کوی عین حیاتست و منبع الطاف
1266
بطوف کعبۀ روحانیان به بند احرام
که مستجار نفوس است و للعقول مطاف
1267
بطرف قبلۀ اهل قبول کن اقبال
بگیر کام ز تقبیل خاک آن اطراف
1268
بزن بقائمۀ عرش معدلت دستی
بگو که ای ز تو بر پا قواعد انصاف
1269
بدرد خویش چرا درد من دوا نکنی
بمحفلی که بنوشند عارفان می صاف
1270
بجام ما هم خون ریختند جای مدام
نصیب ما همه جور و جفا شد از اجلاف
1271
منم گرفته بکف نقد جان، توئی نقاد
منم اسیر صروف زمان، توئی صراف
1272
شها بمصر حقیقت، تو یوسف حسنی
من و بضاعت مزجاه و این کلافۀ لاف
1273
رخ مبین تو، آئینۀ تجلی ذات
مه جبین تو نور معالی اوصاف
1274
تو معنی قلمی، لوح عشق را رقمی
تو فالق عدمی، آنوجود غیب شکاف
1275
تو عین فاتحه ای بلکه سر بسمله ای
تو باء و نقطۀ بائی و ربط نونی و کاف
1276
اساس ملک سعادت بذات تو منسوب
وجود غیب و شهادت بحضرت تو مضاف
1277
طفیل بود تو فیض وجود نامحدود
جهانیان همه بر خوان نعمتت اضیاف
1278
برند فیض تو لاهوتیان بحد کمال
خورند رزق تو ناسوتیان بقدر کفاف
1279
علوم مصطفوی را لسان تو تبیان
معارف علوی را بیان تو کشاف
1280
لب شکر شکنت روحبخش گاه سخن
حسام سرفکنت دل شکاف گاه مصاف
1281
محیط بحر مکارم ز شعبۀ هاشم
مدار و فخر اکارم ز آل عبد مناف
1282
ابو محمد امام دوم باستحقاق
یگانه وارث جد و پدر باستخلاف
1283
ترا قلمرو حلم و رضا بزیر قلم
بلوح نفس تو نقش صیانت است و عفاف
1284
سپهر و مهر دو فرمانبرند در شب و روز
یکی غلام مرصع نشان یکی زرباف
1285
ز کهکشان سپهر و خط شعاعی مهر
سپهر غاشیه کش، مهر خاوری سیاف
1286
غبار خاک درت نور بخش مردم چشم
نسیم رهگذرت رشک مشک نافۀ ناف
1287
در تو قبلۀ حاجات و کعبۀ محتاج
ملاذ عالمیان در جوانب و اکناف
1288
یکی بطی مراحل برای استظهار
یکی بعرض مشاکل برای استکشاف
1289
بسوی روی تو چشم امید دشمن و دوست
بگرد کوی تو اهل وفاق و اهل خلاف
1290
بر آستان ملک پاسبانت از دل و جان
ملوک را سر ذلت بدون استنکاف
1291
نه نعت شأن رفیع تو کار هر منطیق
نه وصف قدر منیع تو حد هر دو صاف
1292
شهود ذات نباشد نصیب هر عارف
نه آفتاب حقیقت مجال هر خشاف
1293
نه در شریعت عقلست بی ادب معذور
نه در طریقت عشقست از مدیحه معاف
1294
بیا به بزم حسینی و بشنو از عشاق
بگوش هوش نوای حجاز و شور عراق
1295
بکن مشاهدۀ شاهدان شهد سخن
بنموش می ز کف ساقیان سیمین ساق
1296
بیاد مولد سبط دوم امام سوم
فتاده غلغله از شش جهت ز سبع طباق
1297
فلک ز ثابت و سیار از برای نثار
نهد لئالی منثوره را علی الاطباق
1298
بر اوج چرخ مناطق به تهنیت ناطق
بود معاینه جوزا غلام بسته نطاق
1299
سرود زهره به تبریک حضرت زهرا
چنان بنغمه که شد مشتری ز طاقت طاق
1300
خطیب عالم ابداع داد داد سماع
که لا یزال برقص است این بلند رواق
1301
عطارد از پی انشاء تهنیت، رمزی
نگاشت بر صفحات صحائف آفاق
1302
ز ذوق بادۀ وحدت بشکر این نعمت
تمام عالمیان را چه شکر است مذاق
1303
نمود طالع اسعد بطلعت میمون
چه نور لم یزل از مشرق ازل اشراق
1304
زدند کوس بشارت ز ملک تا ملکوت
بیمن حضرت شاهنشۀ علی الاطلاق
1305
سلیل عقل نخستین دلیل اهل یقین
دوم خلیفۀ جد و پدر باستحقاق
1306
ز وحدت احدیت وجود او مشتق
جمال مبدء کل را بمنتهی مشتاق
1307
لطیفۀ دل والای معرفت زایش
صحیفۀ کرم است و مکارم اخلاق
1308
رموز نسخۀ وحدت ز ذات او مفهوم
نکات مصحف آیات را بود مصداق
1309
جمال شاهد بزم دنی و او أدنی
فروغ شمع حقیقت مقام استغراق
1310
بهمت نبوی شاهباز گاه عروج
بصولت علوی یکه تاز گاه سیاق
1311
قضا ز منشی دیوان او گرفته قلم
قدر ز طفل دبستان او برد اوراق
1312
مدار ملک حقیقت مدیر فُلک فلک
محیط عشق و محبت مشوق الاشواق
1313
ملیک مملکت بردباری و تسلیم
ولی عهد و وفا در قلمرو میثاق
1314
بچهره فالق صبح هدایت ازلی
به تیغ تیز رؤس ضلال را فلاق
1315
ز تیغ سر فکنش کل باطل زاهق
حق از بیان حقایق نشان او احقاق
1316
ز فیض رحمت او زنده قابض الارواح
بخوان نعمت او بنده قاسم الارزاق
1317
ملایک از سر حیرت شواخص الابصار
ملوک بر در دولت نوا کس الاعناق
1318
نیافت بر در او رفرف خیال مجال
براق عقل چه دیوانه در عقال و وثاق
1319
شها بطور تو خر الکلیم مغشیاً
بیک تجلی، و از یک عنایت تو أفاق
1320
تجلی تو در آئینۀ وجود نمود
هزار نقش مخالف بچشم اهل وفاق
1321
گل حدیقۀ معنی نه وصف صووت تست
نه نعت غره غرا است قره الاحداق
1322
ظهور غیب مصون سر مطلق مکنون
بود ز وصف برون و البیان لیس یطاق
1323
مرا چه نیست به نیل معانی تو رهی
سخن درست نباشد بدین طریق و سیاق
1324
همین بس است که خون ترا خداست بها
از آنکه بهر عروس شهادت است صداق
1325
جمال یار تو را بود کعبۀ مقصود
منای عشق تو میدان جنگ اهل شقاق
1326
مقام قدس تو و خیل بندگان رهت
بطون او دیه بود و ظهور خیل عتاق
1327
ز اهلبیت تو بود الوداع بانگ سماع
شب وصال تو با دوست، بود روز فراق
1328
بر اوج نیزه عروج تو از حضیض زمین
سیر تو سر پیمبر، سنان نیزه یراق
1329
شاهباز طمعم باز عندلیب شیدا شد
یا که طوطی نطقم طوطی شکرخا شد
1330
رفرف خیالم رفت تا مقام او ادنی
یا براق عقلم را جا بعرش اعلی شد
1331
مشتری شدم از جان مدح زهره روئیرا
منشی عطارد را خامه عنبر آسا شد
1332
گوهری نمایان شد از خزانۀ غیبی
وز کتاب لاریبی آیه ای هویدا شد
1333
از معانی بکرم زال چرخ شد واله
حسن دختر فکرم باز در تجلی شد
1334
یکه تاز فکرت را باز شد دو ته زانو
تا بمحدت بانو همچو چرخ پویا شد
1335
در حریم آن خاتون ره نیابد افلاطون
اسم اعظم مکنون رسم آن مسمی شد
1336
اوست بانوی مطلق در حرمسرای حق
بزم غیب را رونق آن جمال زیبا شد
1337
برج عصمت کبری دخت زهرۀ زهرا
کو بغرۀ غراء مهر عالم آرا شد
1338
از فصاحت گفتار و ز ملاحت رفتار
سرّ حیدر کرّار در وی آشکارا شد
1339
گلشن امامت را گلبن کرامت بود
باغ استقامت را رشک شاخ طوبی شد
1340
طور علم ربانی طور حکم سبحانی
با کمال انسانی در جمال حورا شد
1341
عقل بندۀ کویش، عشق زندۀ بویش
وامق مه رویش صد هزار عذرا شد
1342
عرش فرش درگاهش پیش کرسی جاهش
در پناه هرگاهش کل ما سوی الله شد
1343
آسمان زمین بوسش ماه شمع فانوسش
پرده دار ناموسش ساره بود و حوا شد
1344
کعبه الامانی بود رکنها الیمانی بود
مستجار جانی بود لیک اسیر اعدا شد
1345
شد بر اشتر عریان با دلی ز غم بریان
مهد عصمتش گریان ز انقلاب دنیا شد
1346
حکم بر منایا داشت مرکز بلایا گشت
قبله البرایا بود کعبه الرزایا شد
1347
در سرادق عصمت در حجاب عزت بود
بی حجاب و بی خرگه کوه و دشت پیما شد
1348
شد عقیلۀ عالم رهسپار شام غم
چشم چشمۀ زمزم خونفشان به بطحا شد
1349
یکه شاهد وحدت دخت خسرو اسلام
شمع محفل جمعی بدتر از نصاریٰ شد
1350
آنکه آستانش بود رشک جنه المأوی
همچو گنج شایانش در خرابه مأوی شد
1351
ای قبلۀ عقول و امام بنی عقیل
صلوات بر تو باد بالإشراق و الأصیل
1352
ای بدر مکه، نور حرم، ماه بی نظیر
وی مالک رقاب امم، شاه بی بدیل
1353
ای درگه تو کعبۀ آمال هر فریق
وی خرگه تو قبلۀ آمال هر قبیل
1354
ای در منای عشق وفا اولین ذبیح
وی در مقام صبر و صفا دومین خلیل
1355
ای طرۀ ترا شده و اللیل رهنما
وی روی نازنین ترا والضحی دلیل
1356
ای سرو معتدل که بمیزان عدل نیست
در اعتدال شاخۀ سرو ترا عدیل
1357
یک نفخه ای ز بوی تو هر هشت باغ خلد
یک رشحه ای ز کوثر لعل تو سلسبیل
1358
در گوهر فلک نبود قدرت کمال
چشم فلک ندیده جمالی چنین جمیل
1359
ای تشنگان بادیه را خضر رهنما
در وادی ضلال توئی هادی سبیل
1360
ای یکه تاز رزم و سرافراز بزم عزم
کز جان و دل معارف حق را شدی کفیل
1361
شاه خواص را بلیاقت سفیر خاص
افزود بر جلال تو این رتبۀ جلیل
1362
ای در کمند طائفۀ بیوفا اسیر
وی در میان فرقۀ دور از خدا ذلیل
1363
بستند با تو عهد و شکستند کوفیان
آوخ ز بیوفائی آن مردم رذیل
1364
بیخانمان بکوفه فتادی غریب وار
ای منزل رفیع تو مأوای هر نزیل
1365
شد ادعا و نسل خطازادۀ زیاد
داد ستم بداد بر آن عنصر اصیل
1366
کی عاقر ثمود جفائی چنین نمود
از باد رفت واقعۀ ناقه و فصیل
1367
هرگز ندیده هیچ مسلمان ز کفاری
ظلمی که دید مسلم از آن کافر محیل
1368
دل شوریده نه از شور شراب آمده است
دین و دل ساقی شیرین سخنم برده ز دست
1369
ساغر ابروی پیوستۀ او محوم کرد
هر که را نیستی افزود بهستی پیوست
1370
سرو بالای بلندش چه خرامان می رفت
نه صنوبر که دو عالم بنظر آمده پست
1371
قامت معتدلش را نتوان طوبی خواند
چمن فاستقم از سرو قدش رونق بست
1372
لالۀ روی وی از گلشن توحید دمید
سنبل روی وی از روضۀ تجرید برست
1373
شاه اخوان صفا ماه بنی هاشم اوست
شد در او صورت و معنی بحقیقت پیوست
1374
ساقی بادۀ توحید و معارف عباس
شاهد بزم ازل شمع شبستان الست
1375
در ره شاه شهیدان ز سر و دست گذشت
نیست شد از خود و زد پا بسر هرچه که هست
1376
رفت در آب روان ساقی و لب تر ننمود
جان بقربان وفا داری آن باده پرست
1377
صدف گوهر مکنون هدف پیکان شد
آه از آن سینه و فریاد از آن ناوک و شست
1378
سرش از پای بیفتاد و دو دستش از بدن
کمر پشت و پناه همه عالم بشکست
1379
شد نگون بیرق و شیرازۀ لشگر بدرید
شاه دین را پس از او رشتۀ امید گسست
1380
نه تنش خسته شد از تیغ جفا در ره عشق
که دل عقل نخست از غم او نیز بخست
1381
حیف از آن لعل درخشان که ز گفتار بماند
آه از آن سرو خرامان که ز رفتار نشست
1382
یوسف مصر وفا غرقه بخون وا اسفا
دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست
1383
ای طلعت زیبای تو عکس جمال لم یزل
وی غرۀ غرای تو آئینۀ حسن ازل
1384
ای درۀ بیضای تو مصباح راه سالکان
وی لعل گوهر زای تو مفتاح اهل عقد و حل
1385
ای غیب مکنون را حجاب زان گیسوی پر پیچ و تاب
وی سر مخزون را کتاب زان خط خالی از خلل
1386
پیش قد دلجوی تو طوبی گیاه جوی تو
ای نخلۀ طور یقین وی دوحۀ علم و عمل
1387
روح روان عالمی جان نبی خاتمی
طاوس آل هاشمی ناموس حق عزوجل
1388
در صولت و دل حیدری زانرو علی اکبری
در صف هیجا صفدری درگاه جنگ اعظم بطل
1389
در خلق و خلق و نطق و قیل، ختم نبوت را مثیل
ای مبدء بیمثل و بی مانند را نعم المثل
1390
ای تشنۀ بحر وصال، سرچشمۀ فیض و کمال
سرشار عشق لایزال، سرمست شوق لم یزل
1391
ذوق رفیع المشربت افکند در تاب و تب
تو خشک لب ز آب و لبت عین زلال بی زلل
1392
کردی چه با تیغ دوس در عرصۀ میدان گذر
بر شد ز دشمن الحذر و ز دوست بانگ العجل
1393
دست قضا شد کارگر در کار فرمای قدر
حتی اذا نشق القمر لما تجلی و اکتمل
1394
عنقاء قاف حق افتاد از هفتم طبق
در لجۀ خون شفق نجمُ هوی، بدرُ أفل
1395
یعقوب کنعان محن قمری صفت شد در سخن
کای یوسف گل پیرهن ای طعمۀ گرگ اجل
1396
ای لالۀ باغ امید أز داغ تو سروم خمید
شد دیدۀ حق بین سفید و الرأس شیباً اشتعل
1397
ای شاه اقلیم صفا سرباز میدان وفا
بادا علی الدنیا العفا بعد از تو ای میر اجل
1398
ای سرو آزاد پدر ایشاخ شمشاد پدر
ناکام و ناشاد پدر ای نو نهال بی بدل
1399
گفتم به بینم شادیت عیش شب دامادیت
روز مبارکبادیت، خاب الرجاء و الامل
1400
زینب شده مفتون تو آغشته اندر خون تو
لیلی ز غم مجنون تو، سر گشتۀ سهل و جبل
1401
به نکهت هوا رشک مشک ختن شد
به نزهت زمین روضۀ نسترن شد
1402
گلستان بود سبز ز استبرق گل
چمن سبز از سندی یاسمن شد
1403
پر از لاله شد باغ، و داغ جوانان
بیاد من آورد و بیت الحزن شد
1404
گل ارغوان گر بدامادی آمد
ولیکن شقایق عروس چمن شد
1405
ز هر سبزه زاری لب جویباری
بخاطر خط قاسم بن الحسن شد
1406
بود نقل هر محفلی نقل رویش
حدیث قدش شمع هر انجمن شد
1407
لبش بود سرچشمۀ آب حیوان
سزد خضر اگر بندۀ آن دهن شد
1408
بلی قوت جان بود یاقوت لعلش
عقیق یمن دُرج دُرّ عدن شد
1409
اگر یوسف از چه درآمد ولیکن
گرفتار آن غبغب و آن زقن شد
1410
بصورت پیمبر بصولت چه حیدر
فدای حسینی بوجه حسن شد
1411
به هیبت سبق برد از شیر گردون
کمین چاکرش خاور تیغزن شد
1412
چه بر رخش همت رخش جلوه کردی
تهمتن فروتر ز زال کهن شد
1413
چنان صف اعدا دریدی که گفتی
به میدان کین حیدر صف شکن شد
1414
فغان کان صنوبر بر سرو بالا
به بیخ و بنش تیشۀ ریشه کن شد
1415
دریغا که آن شاخ گل پیرهن را
بجای قبای عروسی کفن شد
1416
مهین خواستگار نگار ازل را
نگاری سیراپا ز خون بدن شد
1417
نثار سر او خدنگ مخالف
سنان در بر او حمایل فکن شد
1418
روان شد ز دیوار قسمت بلائی
که شهزاده آزاد از قید تن شد
1419
یگانه دُرّی یتیم عقیق لب لعل فام
به یازده سالگی دو هفته ماهی تمام
1420
شاخ گل تازه ای ز گلشن مجتبی
ندیده چرخ کهن چون قد او خوشخرام
1421
کتاب جان باختن حمایل گردنش
از آنکه عبدالهش بود بتحقیق نام
1422
دو گوشوارش بگوش ولی ز سر رفته هوش
چو دید یکتائی پادشه خاص و عام
1423
بعزّ و فرزانگی از حرم آمد برون
که تا کند از صفا طواف بیت الحرام
1424
رفت بخنجر ذبیح کند نیازی ملیح
کعبۀ اسلام را ز جان کند استلام
1425
ربود پروانه را شمع دل انجمن
گشت غزال حرم پیش دلآرام رام
1426
رهسپر راه عشق شد سپر شاه عشق
چه خصم بد خواه عشق تیغ کشید از نیام
1427
بداد دست و گرفت بدامن شاه جای
شد هدف تیر کین در آن خجسته مقام
1428
خسرو ملک قدم سوخت ز سر تا قدم
ز داغ شهزادۀ ملیح شیرین کلام
1429
کنار مادر گیتی ز طفل اشک بود تر
بیاد خشکی حلقوم و تشنه کامی اصغر
1430
رضیع ثدی امامت مسیح مهد کرامت
شفیع روز قیامت ولی خالق اکبر
1431
بمحفل ازلی شمع جمع و شاهد وحدت
بحسن لم یزلی ثانی شبیه پیمبر
1432
یگانه کوکب دُرّی آستان ولایت
بطلعت آیت «الله نور» را شده مظهر
1433
چه شیر خواره که شیر فلک مسخر و خارش
چه طفل شیر که صد عقل را شده رهبر
1434
بچهره رشک گل و مل، بطرّه رونق سنبل
بشور و نغمه ز بلبل هزار بار نکوتر
1435
لبش چه گوهر رخشان عقیق و لعل درخشان
نه از یمن نه بدخشان ز کنز مخفی داور
1436
دریغ و درد که یاقوت لعل روح فزایش
چه کهربا شد و مرجان دوست را زده آذر
1437
لبی که غنچۀ سیراب از او گرفته طراوت
چنان فسرده شد از تشنگی که لا یتصور
1438
ز قحط آب، لبی خشک ماند در لب دریا
که سلسبیل لبش بود رشک چشمۀ کوثر
1439
لبی ز سوز عطش زد شرر بخرمن هستی
که بود مبدء عین الحیوه خضر و سکندر
1440
نداشت شیر چه آن بچه شیر بیشۀ هیجا
شد آبش از دم پیکان آبدار مقدر
1441
لبان او به تبسم ز ذوق بادۀ وحدت
زبان او مترنم ز شوق جلوۀ دلبر
1442
درید خار خدنگ آن گلوی چون گل و سر زد
ز باز وی پدر و خون ز چشم مادر و خواهر
1443
دُر عدم زنگار بدن عقیق یمن شد
چه شد گلو هدف ناوک برنده چه خنجر
1444
خلیل دشت بلا خون همی فشاند به بالا
که این ذبیح من ای دوست تحفه ایست محقر
1445
ز اشک پرد کیان وز شور نوحه سرایان
سزد که چشم ملک کور باد و گوش فلک کر
1446
بسوی وطن باز گشتند یاران
خروشان چه رعد، اشکباران چه باران
1447
چه لاله فروزان و چون شمع سوزان
ز داغ غم و دوری گلعذاران
1448
چمن شد پر از قمری شورش انگیز
بر آمد ز گلشن نوای هزاران
1449
نوای حجازی ز هر سو بپا شد
ز شور عراقیّ آن سوگواران
1450
گروهی اسیر غم نوجوانان
گروهی زمین گیر آن شهسواران
1451
بلعید، پرورده هر یک جوانی
ولی شام شد صبح امیدواران
1452
چه بر آستان رسالت رسیدند
ز کف شد قرار دل بی قراران
1453
چه برگ خزان ریخته از چپ و راست
باشک روان همچه ابر بهاران
1454
بسر بسکه خاک مصیبت فشاندند
حرم گشت چون کلبۀ خاکساران
1455
مهین بانوی خلوت کبریائی
بگفت ای سر و سرور تاجداران
1456
ز کوی حسین تو دارم پیامی
که برده است هوش از سر هوشیاران
1457
لبش خشک و تن غرقۀ لجۀ خون
سرش روی نی رهبر رهسپاران
1458
پس از زخم های فراوان کاری
نگویم چه کردند آن نابکاران
1459
به پیرامنش نونهالان نامی
چگویم ز جانان و آن جان نثاران
1460
گر از بانوان نبوت بگویم
دل سنگ گرید بر آن داغداران
1461
ز بیداد گردون دل بانوان خون
چه رفتند در محفل میگساران
1462
گر از سختی ما بخواهی نشانه
بود شانۀ من یکی از هزاران
1463
دل بود بیمار آن بیمار عشق مه جبین
تن بود رنجور آن رنجور یار نازنین
1464
آهوی طبعم به نخجیر غمش تا شد اسیر
چون به زنجیر ستم سر رشتۀ دنیا و دین
1465
شد به بند بندگان، سر حلقۀ آزادگان
یا سلیمان حلقۀ اهریمنان را شد نگین
1466
نقطۀ اسلام را پر کار کفر آمد محیط
مرکز عدل حقیقی شد مدار ظلم و کین
1467
طائر قدس از فضای انس رفت اندر قفس
شاهباز اوج وحدت شد بدام مشرکین
1468
همنشین زاغ شد طاوس باغ کبریا
یا که عنقاء و هما با کرکس و شاهین قرین
1469
چون اسیر روم رفت از کربلا تا شام شوم
پادشاه یثرب و شهزادۀ ایران زمین
1470
زیب و زین عالم امکان علی بن الحسین
نور یزدان سید سجاد زین العابدین
1471
مشرق صبح ازل مفتون حسن لم یزل
دردمند شام محنت مبتلای شامتین
1472
سرو باغ استقامت نخلۀ پر نور طور
گرچه شد بی شاخ و بر آن دوحۀ علم و یقین
1473
شد ز سوز تب و تاب، آمد ز داغ دل بتاب
گرچه آهش بود گاهی سرد و گاهی آتشین
1474
کنز مخفی بود لیکن شهرۀ هر شهر شد
تا شود سرّ محبت آشکارا و مبین
1475
نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی» بر کشید
بهر هتک حرمت ناموس رب العالمین
1476
آنکه همچون نقطۀ مرکز بود ثابت قدم
کی نهد پا از محیط صبر بیرون این چنین؟
1477
انه شیءُ عجاب صبره عند المصاب
زشت باشد آفرین بر صبر آن صبر آفرین
1478
آنکه از وی شد نظام عالم هستی بپای
سر برهنه شد بپا در محفل پستی لعین
1479
شاهد گیتی سراپا سوخت در بزم شراب
همچو شمع از سوز دل با شعلۀ آه و أنین
1480
«لا تقل هجراً» شند از معدن جهل و غرور
عین اسرار علوم أولین و آخرین
1481
یافت در ویرانۀ شام خراب از کین مکان
آنکه بود اندر مقام لی مع اللهی مکین
1482
گنج را ویرانه باید، خاصه گنج معرفت
زین سبب ویرانه آمد مخزن دُرّ ثمین
1483
بسکه تلخی ها چشید آن خسرو شیرین لبان
زهر را نوشید در آخر نفس چون انگبین
1484
بهار آمد هوا چون زلف یارم باز مشگین شد
زمین چون رویش از گلهای رنگارنگ رنگین شد
1485
نگارستان چینی شد زمین از نقش گوناگون
چمن رشک ختن از باسمن و زبوی نسرین شد
1486
دل آشفته شد محو گلی از گلشن طاها
اسیر سنبلی از بوستان آل یاسین شد
1487
چگویم از گل رویش؟ مپرس از سنبل مویش
ز فیض لعل دلجوش مذاق دهر شیرین شد
1488
کرا نیرو که با آن آفتاب رو زند پهلو
که در چوگان حسنش قرص خور چون گوی زرین شد
1489
به میزان تعادل با گل رویش چه باشد گل
که با آن خرمن سنبل کم از یک خوشه پروین شد
1490
جمال جان فزای او ظهور غیب مکنون بود
دو زلف مشکسای او حجاب عزّ و تمکین شد
1491
هم از قصر جلال او بود عرش برین برجی
هم از طور جمال او فروغی طور سینین شد
1492
به باغ استقامت اولین سرو آن قد و قامت
به میدان کرامت شهسوار ملک تکوین شد
1493
شه ملک قدم، مالک رقاب اکرم و اظعم
مه انجم خدم، بدر حقیقت، نیر دین شد
1494
سلیل پاک احمد، زیب و زین مسند سرمد
ابو جعفر محمد، باقر علم نبیین شد
1495
محیط علم ربانی، مدار فیض سبحانی
که در ذات و معانی ثانی عقل نخستین شد
1496
لسان الله ناطق و الدلیل البارع الفارق
مشاکل از بیان دلستانش حل و تبیین شد
1497
حقائق گو، دقائق جو، رقائق جو، شقائق بو
سراج راه حق، کز او رواج دین و آئین شد
1498
درش چون سینۀ سینا برفعت گنبد سینا
لبش جانبخش و روح افزا، دلش بنیاد حق بین شد
1499
مرارتها چشید آن شاه خوبان ار بنی مروان
مگر آن تلخ کامی بهر زهر کین به تمرین شد
1500
عجب نبود گر از آن اخگر سوزان سراپا سوخت
چه او را شاهد بزم حقیقت شمع بالین شد
1501
برای یکه تاز عرصۀ میدان جانبازان
ز جور کینۀ مروانیان اسب اجل زین شد
1502
ربیع است و دل بر جمال تو شائق
نه بر لاله و ارغوان و شقائق
1503
ربودی تحمل زمن، گل ز بلبل
چه لیلی ز مجنون و عذرا ز وامق
1504
به بوی خوش گل شود مست بلبل
به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق
1505
نه چون خط نیکویت اندر ریاحین
نه چون سنبل مویت اندر حقائق
1506
نه زیباست با قامتت شاخ طوبی
نه لایق بسرو قدت نخل باسق
1507
توئی دوحۀ بوستان معارف
توئی گلبن گلستان حقائق
1508
توئی عقل اقدم توئی روح عالم
محیط دوائر مدار مناطق
1509
توئی نیر اعظم و نور انوار
چراغ معارف فروغ مشارق
1510
توئی منطق حق و فرمان مطلق
الی الحق داع و بالحق ناطق
1511
امام الهدی صالح بعد صالح
دلیل الوری صادق بعد صادق
1512
خلیف البقی جعفر بن محمد
کثیر الفواضل عظیم السوابق
1513
دلیل حقیقت لسان شریعت
امام طریقت بکل الطرائق
1514
به تجلیل او دشمن و دوست یکسان
به تحلیل او هر مخالف موافق
1515
ز منصور مخذول چندان بلا دید
لقد کاد تنهدّ منه الشواهق
1516
سر اهل ایمان سر و پای عریان
بسی رفت در محفل آن منافق
1517
نگویم ز گفت و شنودش که بودش
کسمّ الأفاعی و حدّ البوارق
1518
چنان تلخ شد کامش از جور اعداء
که شد سمّ قاتل بر او شهد فائق
1519
باز شوری ز سر می زند سر
شور شیرین لبی پر ز شکر
1520
شور عشق بتی ماهرخسار
با قد و قامتی چون صنوبر
1521
حلقۀ زلف او دام دلها
عنبر آسا به از نافۀ تر
1522
آنکه در چین زلفش دل من
چون غزالی پریشان و مضطر
1523
روی او دلربا آفت عقل
بوی او جان فزا روح پرور
1524
غمزه اش جان ستاند به مژگان
گه به شمشیر و گاهی به خنجر
1525
شعلۀ روی او آتش افروز
عاشق کوی او چون سمندر
1526
مطربا شام هجران سحر شد
می دمد صبح و صلی منور
1527
ساز عیشی کن و نغمه ای زن
تا که گوش فلک را کند کر
1528
تا بکوری چشم رقیبان
بهره بردارم از وصل دلبر
1529
ساقیا از خم عشق جانان
باده باید بریزی بساغر
1530
ساغری سبز همچون زمرد
باده ای همچو یاقوت احمر
1531
باده ای تلخ کآرد بسر شور
لیک شیرین چه قند مکرر
1532
تا مرا توسن طبع سرکش
وام گردد نه پیچد ز من سر
1533
تا مرا بلبل نطق گویا
عندلیبانه گردد ثناگر
1534
در مدیح خداوند گیتی
روح عالم، روان پیمبر
1535
عقل اقدم، امام مقدم
در حدوث زمانی مؤخر
1536
نسخۀ عالیات حروف است
دفتر عشق و عنوان دفتر
1537
مشرق آفتاب حقیقت
مطلع نیر ذات انور
1538
آنکه از نور ذاتست مشتق
وانکه در کائناتست مصدر
1539
کنز مخفی اسرار حکمت
معرفت را است تابنده گوهر
1540
مظهر غیب مکنون مطلق
اسم اعظم در او رسم مضمر
1541
شاه اقلیم حسن الهی
کز ستایش بسی هست برتر
1542
ترسم از غیرتش گر بگویم
ماه کنعان غلامی است در بر
1543
یوسف حسن او صد چو یعقوب
در کمند فراقش مسخر
1544
با گلستان حسنش ندارد
پور آزر هراسی ز آذر
1545
با کلیم آنچه شد از تجلی
می کند نور او صد برابر
1546
طور سینا و انی انا الله
روضۀ قدس و موسی بن جعفر
1547
کاظم الغیظ باب الحوائج
صائم الدهر فی البرد و الحرّ
1548
قبۀ کعبۀ بارگاهش
قبله الناس فی البحر و البرّ
1549
آسمان حلقه ای بر در او
بلکه از حلقه ای نیز کمتر
1550
آستان ملک پاسبانش
کوی امید کسری و قیصر
1551
مستجیر درش دشمن و دوست
مستجار مسلمان و کافر
1552
ای مدیر مناطق دمادم
وی مدار دوائر سراسر
1553
نقطۀ خطۀ صبر و تسلیم
در محیط مکارم چه محور
1554
در حقیقت توئی شاه مطلق
در طریقت توئی پیر و رهبر
1555
در شریعت تو هفتم امامی
حاکم و معنی چار دفتر
1556
عرش را فرش راه تو خواندم
هاتفی گفت ای پست منظر
1557
طائر سدره المنتهی را
طائر همتش بشکند پر
1558
اولین پایه اش قاب قوسین
آخرین پایه بگذار و بگذر
1559
آنچه در قوۀ وهم ناید
کی تواند کند عقل باور
1560
ای امید دل مستمندان
نیست این رسم آقا و چاکر
1561
یا بیفکن مرا در چه گور
یا که از چاه محنت برآور
1562
برید باد صبا خاطری پریشان داشت
مگر حدیثی از آن زلف عنبر افشان داشت
1563
نسیم زلف نگار از نسیم باد بهار
فتوح روح روان و لطافت جان داشت
1564
صبا ز سلسلۀ گیسوی مسلسل یار
هزار سلسله بر دست و پای مستان داشت
1565
بیام یار عزیز ملیج روح افزا است
دم مسیح توان گفت بهره ای زان داشت
1566
حدیث آن لب و دندان چه دُر فشانی کرد
شکست رونق لؤلؤ، سبق ز مرجان داشت
1567
یمن کجا و بدخشان؟! مگر صبا سخنی
از آن عقیق درخشان و لعل رخشان داشت
1568
بیادم از نفس خرم صبا آمد
گلی که لعل لبی همچو غنچه خندان داشت
1569
بخضرت خطش از خضر جان و دل می برد
چه طعنه ها که دهانش به آب حیوان داشت
1570
خطا است سنبله گفتن به سنبل تر او
به اعتدال قد و قامتی به میزان داشت
1571
هزار نکتۀ باریکتر از مو اینجاست
به صد کرشمه ز اسرار حسن جانان داشت
1572
مهی کلاه کیانی بسر چو کیکاوس
که افسر عظمت بر فراز کیوان داشت
1573
بخسروی، همۀ بندگان او پرویز
جهان بصحبت شیرین به زیر فرمان داشت
1574
ز نای حسن همی زد نوای یا بُشری
جمال یوسفی اندر چه زنخدان داشت
1575
صبا دمید خور آسا ز مشرق ایران
مگر که ذره ای از تربت خراسان داشت
1576
محل امن و امانی که وادی ایمن
هر آنچه داشت از آن خطۀ بیابان داشت
1577
مقام قدس خلیل و منای عشق ذبیح
که نقد جان بکف از بهر دوست قربان داشت
1578
مطاف عالم امکان ز ملک تا ملکوت
که از ملوک و ملک پاسبان و دربان داشت
1579
بمستجار درش کعبه مستجیر و حرم
اساس رکن یمانی ز رکن ایمان داشت
1580
بمروه صفۀ ایوان او صفا بخشید
حطیم و زمزم از او آبرو و عنوان داشت
1581
مربع حرمش رشک هشت باغ بهشت
که پایه برتر از این نُه رواق گردون داشت
1582
بقاف قبۀ او پر نمی زند عنقا
بر آستانۀ او سر همای گردون داشت
1583
درش چو نقطه محیط مدار کون و مکان
هر آفریده نصیبی بقدر امکان داشت
1584
شها سمند طبیعت ز آمدن لنگست
بدان حظیره امید وصول نتوان داشت
1585
فضای قدس کجا رفرف خیال کجا
براق عقل در آن عرصه گرچه جولان داشت
1586
در تو مهبط روح الامین و حصن حصین
ز شرفۀ شرف عرش و فرش، ایوان داشت
1587
قصور خلد ز مقصورۀ تو یافت کمال
ز خدمت در آن روضه، رتبه رضوان داشت
1588
توئی رضا که قضا و قدر سر تسلیم
بزیر حکم تو ای پادشاه شاهان داشت
1589
تو محرم حرم خاص لی مع اللهی
ترا عیان حقیقت جدا ز اعیان داشت
1590
تجلی احدیت چنان ترا بربود
که از وجود تو نگذاشت آنچه وجدان داشت
1591
جمال شاهد گیتی بهستی تو جمیل
که از شعاع تو شمعی فلک فروزان داشت
1592
کتاب محکم توحید از آن جبین مبین
به چشم اهل بصیرت دلیل و برهان داشت
1593
حدیث حسن ترا خواند فالق الاصباح
که از افق غسق اللیل را گریزان داشت
1594
تو باء بسمله ای در صحیفۀ کونین
ز نقطۀ تو تجلی نکات قرآن داشت
1595
ز مصدر تو بود اشتقاق مشتقات
ز مبدء تو اصالت اصول اکوان داشت
1596
مقام ذات تو جمع الجوامع کلمات
صفات عز تو شأنی رفیع بنیان داشت
1597
حقایق ازلی از رخ تو جلوه نمود
دقایق ابدی از لب تو تبیان داشت
1598
نسیم کوی تو یحیی العظام و هی رمیم
شمیم بوی تو صد باغ روح و ریحان داشت
1599
مناطق فلکی چاکر تراست نطاق
ز مهر و ماه بسی گوی زر بچوگان داشت
1600
فروغ روی ترا مشتری هزاران بود
ولی که زهرۀ آن زهره روی تابان داشت
1601
بمفتقر بنگر کز عزیز مصر کرم
به این بضاعت مزجاه چشم احسان داشت
1602
به این هدیه اگر دورم از ادب چه عجب
همین معامله را مور با سلیمان داشت
1603
باز طبعم را هوای بادۀ گلگون بود
در سرم شور و نوا و نغمۀ موزون بود
1604
نوبهار است و کنار یار، ساقی می بیار
طالع می با مبارک طلعتی میمون بود
1605
باده گلرنگ و نگاری شوخ و شنگ و وقت تنگ
هر که را این سود و این سودا نشد مغبون بود
1606
صحبت حوری سرشتی، باغ و گشتی چون بهشت
هر که این عشرت بهشتی بخت او وارون بود
1607
جز لب جوی و کنار یار دلجوئی مجو
جز حدیث می مگو کافسانه و افسون بود
1608
ساقیا ده ساغری، بر گردنم نه منتی
از خمی کش یک حباب او خم گردون بود
1609
از خم وحدت که لبریز محبت بود و عشق
از خمی کاندر هوایش در خم افلاطون بود
1610
از خم مینای عشق حسن لیلای ازل
کز صبوحش عقل تا شام ابد مجنون بود
1611
بادۀ گلگون اگر خواهی برون از چند و چون
از خم عشق ولی حضرت بیچون بود
1612
پادشاه کشور ایجاد ابوجعفر جواد
آنکه در عین حدوثش با قدم مقرون بود
1613
مصحف آیات و عنوان حروف عالیات
غایه الغایات کاوصافش ز حد بیرون بود
1614
مظهر غیب مصون و مُظهر ما فی البطون
سرّ ذاتش سرّ اعظم مخزون مخزون بود
1615
گنج هستی را طلسم و با جهان چون جان و جسم
مخزن دُرّ ثمین و لؤلؤ مکنون بود
1616
فالق صبح ازل مصباح نور لم یزل
کز تجلیهای او اشراق گوناگون بود
1617
طور سینای تجلی مطلع نور جلی
کز فروغش پور عمران واله و مفتون بود
1618
شد خلیل از شعلۀ روی مهش آتش به جان
فلک عمر نوح از سودای او مشحون بود
1619
گر ذبیح اندر رهش صد بار قربانی شود
در منای عشق او از جان و دل ممنون بود
1620
چشم یعقوب از فراق روی او بی نور شد
یوسف اندر سجن شوق کوی او مسجون بود
1621
در کمند رنج او رنجور ایوب صبور
طعمۀ کام نهنگ عشق او ذوالنون بود
1622
بر سر راهش نخستین راهب راغب مسیح
آخرین پروانۀ شمع رخش شمعون بود
1623
قرن ها بگذشت ذوالقرنین با حرمان قرین
خضر از شوق لبش سر گشتۀ هامون بود
1624
غُرّۀ وجه محمد قُره العین علیّ
زهرۀ زهرا و دُرّ درج آن خاتون بود
1625
فرع میمون امام ثامن ضامن رضا
اصل مأمون تمام واجب و مسنون بود
1626
عرش اعلی در برش مانند کرسی بر درش
امر عالی مصدرش ما بین کاف و نون بود
1627
لعلش اندر روح افزائی به از عین الحیات
سروش از طوبی بر عنائی بسی افزون بود
1628
گرد روی ماه او مهر فلک گردش کند
پیش گرد راه او خرگاه گردون دون بود
1629
گاهی از غیرت گهی از حسرت آن ماهرو
قرص خور چون شمع سوزان و چه طشت خون بود
1630
فتاده مرغ دلم ز آشیان در این وادی
که هر کجا رود افتد بدام صیادی
1631
بدانه ای دُر یکدانه می دهد بر باد
نه گوش هوش و نه چشم بصیر نقادی
1632
چنان اسیر هوا و هوس شدم که نپرس
نه حال نغمه سرائی نه طبع وقادی
1633
نه شمع انجمنی تا که روشنی بخشد
نه شاهدی که غم از دل برد بشیادی
1634
دلا دل از همه بر گیر و خلوتی به پذیر
مدار از همه عالم امید امدادی
1635
مگر ز قبلۀ حاجات و کعبۀ مقصود
ملاذ حاضر و بادی علیّ الهادی
1636
محیط کون و مکان نقطۀ بصیر وجود
مدار عالم امکان مجرد و مادی
1637
شها تو شاهد میقات لی مع اللهی
تو شمع جمع شبستان ملک ایجادی
1638
صحیفۀ ملکوتی و نسخۀ لاهوت
ولیّ عرصۀ ناسوت بهر ارشادی
1639
نه ممکنی و نه واجب چه واحد بمثل
که هم برون ز عدد هم قوام اعدادی
1640
مقام باطن ذات تو قاب قوسین است
بظاهر ارچه در این خاکدان اجسادی
1641
کشیدی از متوکل شدائدی که بدهر
ندیده دیدۀ گردون ز هیچ شدادی
1642
گهی به برکۀ درندگان گهی زندان
گهی به بزم می و ساز باغی عادی
1643
تو شاه یکه سواران دشت توحیدی
اگر پیاده روان در رکاب الحادی
1644
ز سوز زهر و بلاهای دهر جان تو سوخت
که بر طریقۀ آباء و رسم اجدادی
1645
باز کمندی فکند جمد مجعد
آهوی طبع مرا کرد مقید
1646
سلسلۀ موی آن زلف مسلسل
سخت مرا بسته چون عهد مؤکد
1647
داد شمیمی از آن موی معنبر
عظم رمیم مرا روح مجدد
1648
پیک صبا آورد خرم و خندان
زان لب و دندان خبر، مرسل و مسند
1649
قوت دل و جان از آن حقۀ یاقوت
لؤلؤ و مرجان از آن دُرّ منضد
1650
سرّ حقیقت از آن پیر طریقت
آیۀ رحمت از آن رحمت بیحد
1651
عین معارف لسان الله ناطق
الحسن بن علی بن محمد
1652
عسکری آن شاه اقلیم ولایت
کش همه عالم بود جند مجند
1653
بسملۀ مصحف عالم امکان
نقطۀ بائیۀ نسخۀ سرمد
1654
فالق صبح ازل مطلع انوار
مشرق شمس ابد فیض مؤبد
1655
خاک گذرگاه او طبع مجسم
بندۀ درگاه او عقل مجرد
1656
طلعت زرین مهر شمع رواقش
شرفۀ ایوان او طاق زبرجد
1657
کس نزند جز تو ای محرم لاهوت
در حرم کبریا تکیه بمسند
1658
سجده کند مهر و مه چون بنشیند
یوسف حسن تو بر تخت ممهد
1659
شاخۀ طوبی کجا آن قد زیبا
نخلۀ طور است و یا روح مجسد
1660
زد بدلت آتشی زهر که در دهر
شعلۀ او تا ابد ماند مخلد
1661
شاهد اصلی پس از شمع جمالت
شد به پس پردۀ غیبت ممتدّ
1662
ناظم کون و مکان چون ز میان رفت
شمل حقیقت شد اینگونه مندد
1663
ای چه خوش آن دم که در جلوه در آید
کوکب دری از آن برج مشید
1664
تا که بدیدار آن طلعت میمون
تا که باشراق آن طالع اسعد
1665
سینۀ سینا شود عرصۀ گیتی
روشن و بینا شود دیدۀ ارمد
1666
فیض روح قدسی باز طبع مرده را جان داد
عندلیب نطقم را دستگاه دستان داد
1667
بلبل غزل خوان را جای در گلستان داد
طوطی شکر خا را ره بشکرستان داد
1668
موج عشق بی پایان قطره را به دریا برد
باد، مشت خاکی را برتر از ثریا برد
1669
دستبرد اسکندر هر چه داشت دارا برد
عشق یار شهر آشوب عقل را به یغما برد
1670
آسمان به آزادی کوس خیر مقدم زد
زهره با دو صد شادی نغمۀ دمادم زد
1671
عشرت خدا دادی ساز عیسوی دم زد
صورت پریزادی راه نسل آدم زد
1672
شمع شاهد وحدت باز در تجلی شد
نقش باطل کثرت محو «لا» و «إلا» شد
1673
تا که رایت نصرت زیب دوش مولا شد
ساز نغمۀ عشرت تا به عرش اعلی شد
1674
شاد باش ای مجنون صبح شام غم آمد
با قدی بسی موزون لیلی قدم آمد
1675
اسم اعظم مکنون مظهر اتمّ آمد
گنج گوهر مخزون معدن کرم آمد
1676
آفتاب لاهوت از مشرق ازل سر زد
تا ابد شرر اندر آفتاب خاور زد
1677
باز سینۀ سینا شعله از جگر بر زد
باز پور عمران را مرغ شوق دل پر زد
1678
صورتی نمایان شد از سرادق معنی
طلعتی بسی زیبا قلعتی بسی رعنا
1679
فرق فرقدان سایش زیب تاج کرّمنا
رانده رفرف همت تا مقام «او ادنی»
1680
سرّ مستسر آمد در مظاهر اعیان
غیب مستتر آمد در مشاهد عرفان
1681
شاه مقتدر آمد در قلمرو امکان
سیر منتصر آمد در ممالک امکان
1682
آنکه نسخۀ ذاتش دفتر کمالاتست
مصحف کمالاتش محکمات آیاتست
1683
اولین مقاماتش منتهی النهایاتست
طور نور و میقاتش پرتوی از آن ذاتست
1684
مبدء حقیقت را اوست اولین مشتق
خطۀ طریقت را اوست هادی مطلق
1685
مسند شریعت را اوست حجت بر حق
کشور طبیعت را اوست صاحب سنجق
1686
بزم غیب مکنون را اوست شاهد مشهود
ذات حق بی چون را اوست فیض نامحدود
1687
عنقاء طبعم یاد کرد، از قلۀ قاف قِدم
روح القدس امداد کرد، در هر نفس در هر قدم
1688
کردم بآسانی صعود، از عالم غیب و شهود
تا قاب قوسین وجود، تا حد اقلیم عدم
1689
گشتم چه از خود بی خبر، نخل امیدم داد بر
زد آفتاب عقل سر، حتی انجلت عنی الظلم
1690
دیدم بعین حق عیان، در مجمع روحانیان
ما لیس بحکیه البیان، ما لیس یحویه القلم
1691
از نغمۀ خیل ملک، خندان و رقصان نه فلک
ذرات عالم یک بیک، در سلک عشرت منتظم
1692
شادان ز ماهی تا بماه، از مژدۀ میلاد شاه
شاهنشۀ انجم سپاه، فرماندۀ لوح و قلم
1693
فیض نخستین عقل کل، ختم نبیین و رسل
ارباب انواع و مثل، اند درش کمتر خدم
1694
رفرف سوار راه عشق، زیبا نگار شاه عشق
شاه فلک خر گاه عشق، سلطان اقلیم همم
1695
عقل العقول الواسعه، شمس الشموس الطالعه
بدر البدور اللامعه، کشاف أستار الغمم
1696
دیباچۀ ایجاد او، سر حلقۀ ارشاد او
میزان عدل و داد او، حرف نخست اول رقم
1697
بزم حقیقت طور او، شمع طریقت نور او
یک آیه از دستور او، مجموعۀ کل حکم
1698
تورات و انجیل و زبور، رمزی از آن دستور نور
نور کلامش در ظهور، بر فرق کیوان زد علم
1699
خال و خطش ام الکتاب، لعل لبش فصل الخطاب
رفتار او معجز مآب، گفتار او محیی الرمم
1700
لولاک، تشریف برش، تاج «لعمرک» بر سرش
از ذره کمتر در درش، فر فریدون جاه جم
1701
گردون و مهر و ماه او، خاک ره خرگاه او
درگاه عالی جاه او، پشت فلک را کرده خم
1702
سرشار شد دریای عشق، یا ابر گوهرزای عشق
چون درۀ بیضای عشق، تابید از کان کرم
1703
از محفل غیب مصون، شد شاهد هستی برون
یا از رواق کاف و نون، قد أشرق المجلی الأتم
1704
لاهوت حی لم یزل، از مطلع حسن ازل
بالحق و الصدق نزل، ناسوت شد باغ ارم
1705
شد نقطۀ حسن نگار، پرگار وحدت را مدار
توحید را کرد استوار، زد نقش کثرت را بهم
1706
عالم سرا پا نور شد، رشک فضای طور شد
ام القری معمور شد، از مقدم صدر الأمم
1707
بشکست طاق کسروی، بنیاد ایمان شد قوی
دست قوای معنوی، شد فاتح ملک عجم
1708
آئینۀ آئین او، جام حقایق بین او
جمع الجوامع دین او، شد خیر ادیان لاجرم
1709
گنج معارف را گشود، سر حقیقت را نمود
افشاند هر دری که بود، عم البرایا بالنعم
1710
در بارگاه قرب حق، بر ما سوی بودش سبق
بگذشت از هفتم طبق، وز عرش اعظم نیز هم
1711
چون همتش بالا کشید، تا بزم او ادنی کشید
عقل از تصور پا کشید، فی مثله جف القلم
1712
آدم صفی الله شد، تشریف آن درگاه شد
نخلیکه خاطرخواه شد، بهر ثمر شد محترم
1713
طوفان عشقش دل گرفت، از نوح تا ساحل گرفت
در سایه اش منزل گرفت، تا شد ضجیع ابن عم
1714
از آتش شوق خلیل، کلک و عطارد شد کلیل
گوئی بیاد این جمیل، کرده است بنیاد حرم
1715
موسی کلیم طور او، دیدار او منظور او
عیسی یکی رنجور او، او روحبخش و روح دم
1716
از ماه کنعائی مگو، کاینجا ندارد آبرو
شد در ره عشقش فرو، صد یوسف اندر چاه غم
1717
سر خیل اهل الله او، سرّ دل آگاه او
عالم رعیت شاه او، بشنو ز من بی بیش و کم
1718
شاها گدای این درم، وز جان و دل مدحتگرم
هرگز از ایندر نذگرم، خواهی بگو: لا یا نعم
1719
گوهری را از صدف آورده طبعم در کنار
یا که از خاک نجف تابنده دری آبدار
1720
برد تا حد عدم تا قاب قوسین وجود
رفرف طبع مرا، یک غمزه ز اندلدل سوار
1721
شاهد بزم ولایت شاه اقلیم وجود
شمع ایوان هدایت نیر گیتی مدار
1722
صورت زیبای او یا طلعت «الله نور»
معنی والای او یا سر «لم تمسه نار»
1723
خط دلجویش طراز مصحف کون و مکان
خال هندویش مدار گردش لیل و نهار
1724
پرتوی از نور رویش طور سینای کلیم
بندۀ درگاه کویش صد سلیمان اقتدار
1725
مشرق صبح ازل خورشید عشق لم یزل
چرخ تا شام ابد در زیر حکمش برقرار
1726
در برش پیر خرد چون کودکی دانش پژوه
بر درش عقل مجرد همچو پیری خاکسار
1727
شاهباز اوج او ادنی بهنگام عروج
یکه تاز عرصۀ ایجاد گاه گیر و دار
1728
باز جان می پرورد ساز پیام آشنا
یا که از طور غرب می آید آواز «أنا»
1729
میدمد صبح ازل از کوی عشق لم یزل
یا فروزان شمع روی شاهد بزم «دنیٰ»
1730
جلوۀ شمع طریقت چشمها را خیره کرد
یا سنا برق حقیقت میزند کوس فنا
1731
کعبه را تاج شرف تا اوج «أرادنی» رسید
یافت چون از مولد میمون او اقصی المنیٰ
1732
قبلۀ اهل یقین شد خطۀ بیت الحرام
روضۀ خلد برین شد ساحت خیف و منا
1733
بیت معمور ار شود و بر ان ازینحسرت رواست
یا بیفتد گنبد دوار من أعلی البناء
1734
از پی تعظیم خم شد گوئیا پشت فلک
فرش را عرش معلی گفت تبریک وهنا
1735
با ولید البیت! غوغای نصاریٰ در مسیح
گرچه میزیبد ترا، لکن تعالی ربنا
1736
مفقر گر می کند با یک زبان مدحتگری
می کند روح الامین با صد نوا مدح و ثنا
1737
کعبه چو نگوی سبق از سینۀ سینا گرفت
پایه برتر از فراز گنبد مینا گرفت
1738
خانه، بی سالار و صاحب بود تا میلاد شاه
سر بکیوان ز درچه رب البیت دروی جا گرفت
1739
تا ز برج کعبه خورشید حقیقت جلوه کرد
چرخ چارم سوخت از حسرت دل از دنیا گرفت
1740
کعبه شد تا با مقام لی مع اللهی قرین
از شرافت همسری تا بزم او ادنی گرفت
1741
خاک بطحا زین عنایت آنچنان شد سر بلند
رونق عز و شرف از مسجد اقصی گرفت
1742
کعبه شد تا مرکز طاوس گلزار ازل
تا ابد زاغ و زغن یکسر ره صحرا گرفت
1743
خیر مقدم ای همایون طاله برج شرف
ملک هستی زیب و فر زانطعت غرا گرفت
1744
نغمۀ دستان نباشد در خور اینداستان
شور جبریل امین در عالم بالا گرفت
1745
گوهری شد از درون کعبه بیرون از صدف
کرد بیت الله را با آنشرف بیت الشرف
1746
گوهری سنگین بها رخشان شد از بیت الحرم
کز ثریا تا ثری را کرد کمتر از خزف
1747
کعبه شد از مقدم اوقاف عنقاء قدم
شاهبازان طریقت در کنارش صف بصف
1748
سینۀ سینا مگر از هیبتش شد چاک چاک
یا شنید از رأفتش موسی ندای «لاتخف»
1749
ز اشتیاقش یوسف صدیق در زندان غم
وز فراقش پیر کنعان نغمۀ ساز را أسف
1750
خلعت خلت شد ارزانی بر اندام خلیل
کرد بنیاد حرم چون بهر آن نعم الخلف
1751
کعبه را شد همسری با تربت خاک غری
مبدء اندر کعبه بود و منتهی اندر نجف
1752
آسمان زد کوس شاهی در محیط کن فکان
زهره، ساز نغمۀ تبریک زد بی چنگ و دف
1753
هر دو گیتی را بشادی کرد فردوس برین
نغمۀ روح الامین، با یک جهان شوق و شعف
1754
آفتاب عالم لاهوت از برج قدم
کرد گیتی را چه صبح روشن از سر تا قدم
1755
کعبه شد مشکوه مصباح جمال لم یزل
بیت، رب البیت را گردید مجلای اتم
1756
کوکب دری دری بگشود از فیض وجود
کز فروغش نیست جز نام دروغی از عدم
1757
کلک قدرت در درون کعبه نقشی را نگاشت
پایه اش را برد برتر از سر لوح و قلم
1758
کعبه گوئی کنز محفی بود گوهرزای شد
زین شرافت تا ابد گردید در عالم علم
1759
مکه شد ام القری از مقدم ام الکتاب
قبۀ عرش برین زد بوسه بر خاک حرم
1760
شاه اقلیم «سلونی» تا قدم در کعبه زد
قبلۀ حاجات گشت و مستجار و ملتزم
1761
از مروت داد عنوانی، صفا و مروه را
وز فتوت آبروئی یافت زمزم نیز هم
1762
منطق تقریر می گوید: لقد کل اللسان
خامۀ تحریر می نالد: لقد جف الغلم
1763
گلشن خلد برین شد عرصه بیت الحرام
تا خرامان گشت دروی تازه سر وی خوشخرام
1764
نونهالی معتدل از بوستان «فاستقم»
شاخۀ طوبی بری از روضۀ دار السلام
1765
قامتی در استقامت چون صراط مستقیم
سرو آزادی بقامت همچو میزانی تمام
1766
قد و بالای دل آرایش بغایت دلستان
عالم از حسن نظامش در کمال انتظام
1767
شمع بزم کبریائی گاه قد افراختن
نخلۀ طور تجلای الهی در کلام
1768
نقطه بائیه بود و در تجلی شد الف
مصحف کونین را داد افتتاح و اختتام
1769
تا قیامت وصف آنقامت نگنجد در بیان
لیک می دانم قیامت می کند از وی قیام
1770
زان میان حاشا اگر آرم حدیثی در میان
سر خاص الخاس کی باشد روا در بزم عام؟
1771
وصف آن بالا نباید کار هر بی پا و سر
من کجا و مدحت آن سرور والا مقام؟
1772
تا درخشان شد درون کعبه زان وجه حسن
ثم وجه الله روشن شد، برون شد شک و ظن
1773
چونگه بودش خلوت غیب الغیوبی جایگاه
دید بیت الله را نیکو مثالی در وطن
1774
کعبه شد طور حقیقت سینۀ سینا شکافت
پور عمران کو که تا باز آیدش آواز «لن»؟
1775
در محیط کعبه چندان موج زد دریای عشق
کز نهیبش گشت نه فلک فلک لشگرشکن
1776
سر وحدت از جبینش آنچنان شد آشکار
کز در و دیوار بیت الله فراری شد و تن
1777
نقش باطل چیست با آن صورت یزدان نما؟
با وجود اسم اعظم کی بماند اهرمن؟
1778
تا علم زد بر فراز کعبه شاه ملک عشق
عالم توحید را یکباره روح آمد بتن
1779
شهریار لافتیٰ تازد قدم در آن سرا
حسن ایام جوانی یافت این دهر (دیر) کهن
1780
تیشه بر سر کوفت از ناقابلی فرهاد وار
مفتقر، هرچند می گوید بشیرینی سخن
1781
کعبه تا نقطۀ بائیه را در بر گرفت
در جهان گوی سبق از چار دفتر بر گرفت
1782
در محیط کعبه شد تا نقطۀ وحدت مدار
عالم ایجاد را آن نقطه سرتاسر گرفت
1783
نامۀ هستی شد از طغرای نامش نامور
طلعتی زیبا از آن دیباچۀ دفتر گرفت
1784
تا که زیر پای او را از دل و جان بوسه داد
آنچه را در وهم ناید کعبه بالاتر گرفت
1785
از قدوم روح قدسی از شعف پرواز کرد
شاهباز سد ره را در زیر بال و پر گرفت
1786
شد حرم دار الامان در رقص آمد آسمان
تا که شعری بوسه بر خاک ره مشعر گرفت
1787
چشمۀ خاور فروغی دید از آن مه جبین
نارطور از شعلۀ نور جمالش در گرفت
1788
عقل فعال از دبستان کمالش بهره یافت
چون خداوند سخن جا بر سر منبر گرفت
1789
شهسواری آمد اندر عرصه میدان رزم
کز سرای عالم امکان سرو افسر گرفت
1790
کعبۀ کوی حقیقت قبلۀ اهل وصول
مستجار علوی و سفلی و ارواح عقول
1791
نسخۀ اسماء و سر لوح حروف عالیات
مصدر افعال، اول صادر و اصل الاصول
1792
آنکه بودش قاب و قوسین اولین قوس صعود
کعبه اش گاه تنزل آخرین قوس نزول
1793
در رواق عزتش اشراقیان را راه نیست
در حریم خلوتش عقلست ممنوع از دخول
1794
ریزه خوار خوان او میکال با حفظ ادب
حامل فرمان او جبریل با شرط قبول
1795
قطره ای از قلزم جودش محیطی بیکران
عکس از نور جمالش آفتابی بی افول
1796
حاکم ارمن و سمایی شبهه اندر رتق و فتق
واجب ممکن نمایی اتحاد و بی حلول
1797
خاتم دور ولایت فاتح اقلیم عشق
هرکه این معنی نمی داند ظلوم است و جهول
1798
دست هر ادراک کوتاه است از دامان او
پس چگویم من؟ تعالی شانۀ عما نقول
1799
شد سمند یکه تاز طبع را زانو دو تا
چون قدم زد در مدیح شهسوار لافتیٰ
1800
خامۀ مشکین من چون می نگارد این رقم
خون خورد از رشک و حسرت نافۀ مشک ختا
1801
گر بگیرم باج از تاج کیان نبود عجب
چون سرایم نغمه ای از تاجدار هل أتیٰ
1802
ای سروش غیب پیغامی ز کوی یار من
جان بلب آمد ز حسرت همتی حتی متیٰ؟!
1803
عمر بگذشت و ندیدم روی خوبی ای دریغ
زندگانی رفت بر بادا فنا واحسراتا
1804
روز من از شب سیه تر کو جهان افروز من؟
صبحم از شام غریبان تیره تر و اغربتا
1805
در حضیض جهل افتادم ز اوج معرفت
در میان شهر دانش در کنار روستا
1806
عشق گفتا دست زن در دامن شیر خدا
تا رهائی از نهنگ طبع چون پور متی
1807
آنکه در اقلیم وحدت فرد ربی مانند بود
وانکه اندر عرصۀ میدان نبودش هیچ تا
1808
ز دلیلی حسن قدم در بزم حدوث قدم
یا سینۀ سینا زد از سر انا الله دم
1809
یا شاهد هستی شد در جلوه ز غیب حرم
یا از افق عصمت رخشان شده بدر أتم
1810
یا گوهر دُرج شرف تابیده ز بحر کرم
روئیده گل خود رو از آب و گل آدم
1811
وز لالۀ گلشن جان گیتی شده باغ ارم
یا صبح ازل طالع از ناصیۀ خاتم
1812
یا کلک عنایت کرد طغرای وجود، رقم
آنصنع بدیع که شد ز آرایش لوح و قلم
1813
یا زهره زهرا زد برقبۀ عرش، علم
بانوی ملک حشمت خاتون ملوک خدم
1814
ناموس جمال ازل طاوس ریاض قدم
کاندر حرم لاهوت جز او نبود محرم
1815
ام الخلفا که بود پیوسته پناه امم
هم قبلۀ اهل دعاهم کعبۀ اهل همم
1816
مشکوٰة نبوت را مصباح منیر ظلم
انوار ولایت را چرخ فلک اعظم
1817
افلاک امامت را او محور مستحکم
اسرار حقایق را سرچشمه و بحر خضم
1818
هم معدن صدق و صفا هم گنج علوم و حکم
انسیۀ حوراء اونی آسیه و مریم
1819
صدیقۀ کبری او، او سیدۀ عالم
در ستر و عفاف و حیا با سر قدم توأم
1820
در عزم و مشیت او حکم ازلی مدغم
فرمان قضا و قدر در محکمه اش محکم
1821
از قلزم جودش چه این هر دو جهان یک نم
جز دست وجودش کو غارتگر ملک عدم؟
1822
یک شمه بهشت برین ز انگلشن حسن شیم
عقلست عقال درش نفس از نفسش همدم
1823
رونق بطبیعت داد آن عنصر جود و کرم
هر ذره ای ز پرتو او شد درۀ افسر جم
1824
هرچه نبود زان بیش در وصف جمالش کم
در نعت کمالاتش هر ناطقه ای ابکم
1825
تا کی دل مفتقرت نالان بکمند غم؟
این سینۀ غمزده را لطفی کن و کن خرم
1826
صبا ز لطف چه عنقا برو بقلۀ قاف
که آشیانۀ قدس است و شرفۀ اشراف
1827
چه خضر در ظلمات غیوب زن قدمی
که کوی عین حیاتست و منبع الطاف
1828
بطوف کعبۀ روحانیان به بند احرام
که مستجار نفوس است و للعقول مطاف
1829
بطرف قبلۀ اهل قبول کن اقبال
بگیر کام ز تقبیل خاک آن اطراف
1830
بزن بقائمۀ عرش معدلت دستی
بگو که ای ز تو بر پا قواعد انصاف
1831
بدرد خویش چرا درد من دوا نکنی
بمحفلی که بنوشند عارفان می صاف
1832
بجام ما هم خون ریختند جای مدام
نصیب ما همه جور و جفا شد از اجلاف
1833
منم گرفته بکف نقد جان، توئی نقاد
منم اسیر صروف زمان، توئی صراف
1834
شها بمصر حقیقت، تو یوسف حسنی
من و بضاعت مزجاه و این کلافۀ لاف
1835
رخ مبین تو، آئینۀ تجلی ذات
مه جبین تو نور معالی اوصاف
1836
تو معنی قلمی، لوح عشق را رقمی
تو فالق عدمی، آنوجود غیب شکاف
1837
تو عین فاتحه ای بلکه سر بسمله ای
تو باء و نقطۀ بائی و ربط نونی و کاف
1838
اساس ملک سعادت بذات تو منسوب
وجود غیب و شهادت بحضرت تو مضاف
1839
طفیل بود تو فیض وجود نامحدود
جهانیان همه بر خوان نعمتت اضیاف
1840
برند فیض تو لاهوتیان بحد کمال
خورند رزق تو ناسوتیان بقدر کفاف
1841
علوم مصطفوی را لسان تو تبیان
معارف علوی را بیان تو کشاف
1842
لب شکر شکنت روحبخش گاه سخن
حسام سرفکنت دل شکاف گاه مصاف
1843
محیط بحر مکارم ز شعبۀ هاشم
مدار و فخر اکارم ز آل عبد مناف
1844
ابو محمد امام دوم باستحقاق
یگانه وارث جد و پدر باستخلاف
1845
ترا قلمرو حلم و رضا بزیر قلم
بلوح نفس تو نقش صیانت است و عفاف
1846
سپهر و مهر دو فرمانبرند در شب و روز
یکی غلام مرصع نشان یکی زرباف
1847
ز کهکشان سپهر و خط شعاعی مهر
سپهر غاشیه کش، مهر خاوری سیاف
1848
غبار خاک درت نور بخش مردم چشم
نسیم رهگذرت رشک مشک نافۀ ناف
1849
در تو قبلۀ حاجات و کعبۀ محتاج
ملاذ عالمیان در جوانب و اکناف
1850
یکی بطی مراحل برای استظهار
یکی بعرض مشاکل برای استکشاف
1851
بسوی روی تو چشم امید دشمن و دوست
بگرد کوی تو اهل وفاق و اهل خلاف
1852
بر آستان ملک پاسبانت از دل و جان
ملوک را سر ذلت بدون استنکاف
1853
نه نعت شأن رفیع تو کار هر منطیق
نه وصف قدر منیع تو حد هر دو صاف
1854
شهود ذات نباشد نصیب هر عارف
نه آفتاب حقیقت مجال هر خشاف
1855
نه در شریعت عقلست بی ادب معذور
نه در طریقت عشقست از مدیحه معاف
1856
بیا به بزم حسینی و بشنو از عشاق
بگوش هوش نوای حجاز و شور عراق
1857
بکن مشاهدۀ شاهدان شهد سخن
بنموش می ز کف ساقیان سیمین ساق
1858
بیاد مولد سبط دوم امام سوم
فتاده غلغله از شش جهت ز سبع طباق
1859
فلک ز ثابت و سیار از برای نثار
نهد لئالی منثوره را علی الاطباق
1860
بر اوج چرخ مناطق به تهنیت ناطق
بود معاینه جوزا غلام بسته نطاق
1861
سرود زهره به تبریک حضرت زهرا
چنان بنغمه که شد مشتری ز طاقت طاق
1862
خطیب عالم ابداع داد داد سماع
که لا یزال برقص است این بلند رواق
1863
عطارد از پی انشاء تهنیت، رمزی
نگاشت بر صفحات صحائف آفاق
1864
ز ذوق بادۀ وحدت بشکر این نعمت
تمام عالمیان را چه شکر است مذاق
1865
نمود طالع اسعد بطلعت میمون
چه نور لم یزل از مشرق ازل اشراق
1866
زدند کوس بشارت ز ملک تا ملکوت
بیمن حضرت شاهنشۀ علی الاطلاق
1867
سلیل عقل نخستین دلیل اهل یقین
دوم خلیفۀ جد و پدر باستحقاق
1868
ز وحدت احدیت وجود او مشتق
جمال مبدء کل را بمنتهی مشتاق
1869
لطیفۀ دل والای معرفت زایش
صحیفۀ کرم است و مکارم اخلاق
1870
رموز نسخۀ وحدت ز ذات او مفهوم
نکات مصحف آیات را بود مصداق
1871
جمال شاهد بزم دنی و او أدنی
فروغ شمع حقیقت مقام استغراق
1872
بهمت نبوی شاهباز گاه عروج
بصولت علوی یکه تاز گاه سیاق
1873
قضا ز منشی دیوان او گرفته قلم
قدر ز طفل دبستان او برد اوراق
1874
مدار ملک حقیقت مدیر فُلک فلک
محیط عشق و محبت مشوق الاشواق
1875
ملیک مملکت بردباری و تسلیم
ولی عهد و وفا در قلمرو میثاق
1876
بچهره فالق صبح هدایت ازلی
به تیغ تیز رؤس ضلال را فلاق
1877
ز تیغ سر فکنش کل باطل زاهق
حق از بیان حقایق نشان او احقاق
1878
ز فیض رحمت او زنده قابض الارواح
بخوان نعمت او بنده قاسم الارزاق
1879
ملایک از سر حیرت شواخص الابصار
ملوک بر در دولت نوا کس الاعناق
1880
نیافت بر در او رفرف خیال مجال
براق عقل چه دیوانه در عقال و وثاق
1881
شها بطور تو خر الکلیم مغشیاً
بیک تجلی، و از یک عنایت تو أفاق
1882
تجلی تو در آئینۀ وجود نمود
هزار نقش مخالف بچشم اهل وفاق
1883
گل حدیقۀ معنی نه وصف صووت تست
نه نعت غره غرا است قره الاحداق
1884
ظهور غیب مصون سر مطلق مکنون
بود ز وصف برون و البیان لیس یطاق
1885
مرا چه نیست به نیل معانی تو رهی
سخن درست نباشد بدین طریق و سیاق
1886
همین بس است که خون ترا خداست بها
از آنکه بهر عروس شهادت است صداق
1887
جمال یار تو را بود کعبۀ مقصود
منای عشق تو میدان جنگ اهل شقاق
1888
مقام قدس تو و خیل بندگان رهت
بطون او دیه بود و ظهور خیل عتاق
1889
ز اهلبیت تو بود الوداع بانگ سماع
شب وصال تو با دوست، بود روز فراق
1890
بر اوج نیزه عروج تو از حضیض زمین
سیر تو سر پیمبر، سنان نیزه یراق
1891
شاهباز طمعم باز عندلیب شیدا شد
یا که طوطی نطقم طوطی شکرخا شد
1892
رفرف خیالم رفت تا مقام او ادنی
یا براق عقلم را جا بعرش اعلی شد
1893
مشتری شدم از جان مدح زهره روئیرا
منشی عطارد را خامه عنبر آسا شد
1894
گوهری نمایان شد از خزانۀ غیبی
وز کتاب لاریبی آیه ای هویدا شد
1895
از معانی بکرم زال چرخ شد واله
حسن دختر فکرم باز در تجلی شد
1896
یکه تاز فکرت را باز شد دو ته زانو
تا بمحدت بانو همچو چرخ پویا شد
1897
در حریم آن خاتون ره نیابد افلاطون
اسم اعظم مکنون رسم آن مسمی شد
1898
اوست بانوی مطلق در حرمسرای حق
بزم غیب را رونق آن جمال زیبا شد
1899
برج عصمت کبری دخت زهرۀ زهرا
کو بغرۀ غراء مهر عالم آرا شد
1900
از فصاحت گفتار و ز ملاحت رفتار
سرّ حیدر کرّار در وی آشکارا شد
1901
گلشن امامت را گلبن کرامت بود
باغ استقامت را رشک شاخ طوبی شد
1902
طور علم ربانی طور حکم سبحانی
با کمال انسانی در جمال حورا شد
1903
عقل بندۀ کویش، عشق زندۀ بویش
وامق مه رویش صد هزار عذرا شد
1904
عرش فرش درگاهش پیش کرسی جاهش
در پناه هرگاهش کل ما سوی الله شد
1905
آسمان زمین بوسش ماه شمع فانوسش
پرده دار ناموسش ساره بود و حوا شد
1906
کعبه الامانی بود رکنها الیمانی بود
مستجار جانی بود لیک اسیر اعدا شد
1907
شد بر اشتر عریان با دلی ز غم بریان
مهد عصمتش گریان ز انقلاب دنیا شد
1908
حکم بر منایا داشت مرکز بلایا گشت
قبله البرایا بود کعبه الرزایا شد
1909
در سرادق عصمت در حجاب عزت بود
بی حجاب و بی خرگه کوه و دشت پیما شد
1910
شد عقیلۀ عالم رهسپار شام غم
چشم چشمۀ زمزم خونفشان به بطحا شد
1911
یکه شاهد وحدت دخت خسرو اسلام
شمع محفل جمعی بدتر از نصاریٰ شد
1912
آنکه آستانش بود رشک جنه المأوی
همچو گنج شایانش در خرابه مأوی شد
1913
ای قبلۀ عقول و امام بنی عقیل
صلوات بر تو باد بالإشراق و الأصیل
1914
ای بدر مکه، نور حرم، ماه بی نظیر
وی مالک رقاب امم، شاه بی بدیل
1915
ای درگه تو کعبۀ آمال هر فریق
وی خرگه تو قبلۀ آمال هر قبیل
1916
ای در منای عشق وفا اولین ذبیح
وی در مقام صبر و صفا دومین خلیل
1917
ای طرۀ ترا شده و اللیل رهنما
وی روی نازنین ترا والضحی دلیل
1918
ای سرو معتدل که بمیزان عدل نیست
در اعتدال شاخۀ سرو ترا عدیل
1919
یک نفخه ای ز بوی تو هر هشت باغ خلد
یک رشحه ای ز کوثر لعل تو سلسبیل
1920
در گوهر فلک نبود قدرت کمال
چشم فلک ندیده جمالی چنین جمیل
1921
ای تشنگان بادیه را خضر رهنما
در وادی ضلال توئی هادی سبیل
1922
ای یکه تاز رزم و سرافراز بزم عزم
کز جان و دل معارف حق را شدی کفیل
1923
شاه خواص را بلیاقت سفیر خاص
افزود بر جلال تو این رتبۀ جلیل
1924
ای در کمند طائفۀ بیوفا اسیر
وی در میان فرقۀ دور از خدا ذلیل
1925
بستند با تو عهد و شکستند کوفیان
آوخ ز بیوفائی آن مردم رذیل
1926
بیخانمان بکوفه فتادی غریب وار
ای منزل رفیع تو مأوای هر نزیل
1927
شد ادعا و نسل خطازادۀ زیاد
داد ستم بداد بر آن عنصر اصیل
1928
کی عاقر ثمود جفائی چنین نمود
از باد رفت واقعۀ ناقه و فصیل
1929
هرگز ندیده هیچ مسلمان ز کفاری
ظلمی که دید مسلم از آن کافر محیل
1930
دل شوریده نه از شور شراب آمده است
دین و دل ساقی شیرین سخنم برده ز دست
1931
ساغر ابروی پیوستۀ او محوم کرد
هر که را نیستی افزود بهستی پیوست
1932
سرو بالای بلندش چه خرامان می رفت
نه صنوبر که دو عالم بنظر آمده پست
1933
قامت معتدلش را نتوان طوبی خواند
چمن فاستقم از سرو قدش رونق بست
1934
لالۀ روی وی از گلشن توحید دمید
سنبل روی وی از روضۀ تجرید برست
1935
شاه اخوان صفا ماه بنی هاشم اوست
شد در او صورت و معنی بحقیقت پیوست
1936
ساقی بادۀ توحید و معارف عباس
شاهد بزم ازل شمع شبستان الست
1937
در ره شاه شهیدان ز سر و دست گذشت
نیست شد از خود و زد پا بسر هرچه که هست
1938
رفت در آب روان ساقی و لب تر ننمود
جان بقربان وفا داری آن باده پرست
1939
صدف گوهر مکنون هدف پیکان شد
آه از آن سینه و فریاد از آن ناوک و شست
1940
سرش از پای بیفتاد و دو دستش از بدن
کمر پشت و پناه همه عالم بشکست
1941
شد نگون بیرق و شیرازۀ لشگر بدرید
شاه دین را پس از او رشتۀ امید گسست
1942
نه تنش خسته شد از تیغ جفا در ره عشق
که دل عقل نخست از غم او نیز بخست
1943
حیف از آن لعل درخشان که ز گفتار بماند
آه از آن سرو خرامان که ز رفتار نشست
1944
یوسف مصر وفا غرقه بخون وا اسفا
دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست
1945
ای طلعت زیبای تو عکس جمال لم یزل
وی غرۀ غرای تو آئینۀ حسن ازل
1946
ای درۀ بیضای تو مصباح راه سالکان
وی لعل گوهر زای تو مفتاح اهل عقد و حل
1947
ای غیب مکنون را حجاب زان گیسوی پر پیچ و تاب
وی سر مخزون را کتاب زان خط خالی از خلل
1948
پیش قد دلجوی تو طوبی گیاه جوی تو
ای نخلۀ طور یقین وی دوحۀ علم و عمل
1949
روح روان عالمی جان نبی خاتمی
طاوس آل هاشمی ناموس حق عزوجل
1950
در صولت و دل حیدری زانرو علی اکبری
در صف هیجا صفدری درگاه جنگ اعظم بطل
1951
در خلق و خلق و نطق و قیل، ختم نبوت را مثیل
ای مبدء بیمثل و بی مانند را نعم المثل
1952
ای تشنۀ بحر وصال، سرچشمۀ فیض و کمال
سرشار عشق لایزال، سرمست شوق لم یزل
1953
ذوق رفیع المشربت افکند در تاب و تب
تو خشک لب ز آب و لبت عین زلال بی زلل
1954
کردی چه با تیغ دوس در عرصۀ میدان گذر
بر شد ز دشمن الحذر و ز دوست بانگ العجل
1955
دست قضا شد کارگر در کار فرمای قدر
حتی اذا نشق القمر لما تجلی و اکتمل
1956
عنقاء قاف حق افتاد از هفتم طبق
در لجۀ خون شفق نجمُ هوی، بدرُ أفل
1957
یعقوب کنعان محن قمری صفت شد در سخن
کای یوسف گل پیرهن ای طعمۀ گرگ اجل
1958
ای لالۀ باغ امید أز داغ تو سروم خمید
شد دیدۀ حق بین سفید و الرأس شیباً اشتعل
1959
ای شاه اقلیم صفا سرباز میدان وفا
بادا علی الدنیا العفا بعد از تو ای میر اجل
1960
ای سرو آزاد پدر ایشاخ شمشاد پدر
ناکام و ناشاد پدر ای نو نهال بی بدل
1961
گفتم به بینم شادیت عیش شب دامادیت
روز مبارکبادیت، خاب الرجاء و الامل
1962
زینب شده مفتون تو آغشته اندر خون تو
لیلی ز غم مجنون تو، سر گشتۀ سهل و جبل
1963
به نکهت هوا رشک مشک ختن شد
به نزهت زمین روضۀ نسترن شد
1964
گلستان بود سبز ز استبرق گل
چمن سبز از سندی یاسمن شد
1965
پر از لاله شد باغ، و داغ جوانان
بیاد من آورد و بیت الحزن شد
1966
گل ارغوان گر بدامادی آمد
ولیکن شقایق عروس چمن شد
1967
ز هر سبزه زاری لب جویباری
بخاطر خط قاسم بن الحسن شد
1968
بود نقل هر محفلی نقل رویش
حدیث قدش شمع هر انجمن شد
1969
لبش بود سرچشمۀ آب حیوان
سزد خضر اگر بندۀ آن دهن شد
1970
بلی قوت جان بود یاقوت لعلش
عقیق یمن دُرج دُرّ عدن شد
1971
اگر یوسف از چه درآمد ولیکن
گرفتار آن غبغب و آن زقن شد
1972
بصورت پیمبر بصولت چه حیدر
فدای حسینی بوجه حسن شد
1973
به هیبت سبق برد از شیر گردون
کمین چاکرش خاور تیغزن شد
1974
چه بر رخش همت رخش جلوه کردی
تهمتن فروتر ز زال کهن شد
1975
چنان صف اعدا دریدی که گفتی
به میدان کین حیدر صف شکن شد
1976
فغان کان صنوبر بر سرو بالا
به بیخ و بنش تیشۀ ریشه کن شد
1977
دریغا که آن شاخ گل پیرهن را
بجای قبای عروسی کفن شد
1978
مهین خواستگار نگار ازل را
نگاری سیراپا ز خون بدن شد
1979
نثار سر او خدنگ مخالف
سنان در بر او حمایل فکن شد
1980
روان شد ز دیوار قسمت بلائی
که شهزاده آزاد از قید تن شد
1981
یگانه دُرّی یتیم عقیق لب لعل فام
به یازده سالگی دو هفته ماهی تمام
1982
شاخ گل تازه ای ز گلشن مجتبی
ندیده چرخ کهن چون قد او خوشخرام
1983
کتاب جان باختن حمایل گردنش
از آنکه عبدالهش بود بتحقیق نام
1984
دو گوشوارش بگوش ولی ز سر رفته هوش
چو دید یکتائی پادشه خاص و عام
1985
بعزّ و فرزانگی از حرم آمد برون
که تا کند از صفا طواف بیت الحرام
1986
رفت بخنجر ذبیح کند نیازی ملیح
کعبۀ اسلام را ز جان کند استلام
1987
ربود پروانه را شمع دل انجمن
گشت غزال حرم پیش دلآرام رام
1988
رهسپر راه عشق شد سپر شاه عشق
چه خصم بد خواه عشق تیغ کشید از نیام
1989
بداد دست و گرفت بدامن شاه جای
شد هدف تیر کین در آن خجسته مقام
1990
خسرو ملک قدم سوخت ز سر تا قدم
ز داغ شهزادۀ ملیح شیرین کلام
1991
کنار مادر گیتی ز طفل اشک بود تر
بیاد خشکی حلقوم و تشنه کامی اصغر
1992
رضیع ثدی امامت مسیح مهد کرامت
شفیع روز قیامت ولی خالق اکبر
1993
بمحفل ازلی شمع جمع و شاهد وحدت
بحسن لم یزلی ثانی شبیه پیمبر
1994
یگانه کوکب دُرّی آستان ولایت
بطلعت آیت «الله نور» را شده مظهر
1995
چه شیر خواره که شیر فلک مسخر و خارش
چه طفل شیر که صد عقل را شده رهبر
1996
بچهره رشک گل و مل، بطرّه رونق سنبل
بشور و نغمه ز بلبل هزار بار نکوتر
1997
لبش چه گوهر رخشان عقیق و لعل درخشان
نه از یمن نه بدخشان ز کنز مخفی داور
1998
دریغ و درد که یاقوت لعل روح فزایش
چه کهربا شد و مرجان دوست را زده آذر
1999
لبی که غنچۀ سیراب از او گرفته طراوت
چنان فسرده شد از تشنگی که لا یتصور
2000
ز قحط آب، لبی خشک ماند در لب دریا
که سلسبیل لبش بود رشک چشمۀ کوثر
2001
لبی ز سوز عطش زد شرر بخرمن هستی
که بود مبدء عین الحیوه خضر و سکندر
2002
نداشت شیر چه آن بچه شیر بیشۀ هیجا
شد آبش از دم پیکان آبدار مقدر
2003
لبان او به تبسم ز ذوق بادۀ وحدت
زبان او مترنم ز شوق جلوۀ دلبر
2004
درید خار خدنگ آن گلوی چون گل و سر زد
ز باز وی پدر و خون ز چشم مادر و خواهر
2005
دُر عدم زنگار بدن عقیق یمن شد
چه شد گلو هدف ناوک برنده چه خنجر
2006
خلیل دشت بلا خون همی فشاند به بالا
که این ذبیح من ای دوست تحفه ایست محقر
2007
ز اشک پرد کیان وز شور نوحه سرایان
سزد که چشم ملک کور باد و گوش فلک کر
2008
بسوی وطن باز گشتند یاران
خروشان چه رعد، اشکباران چه باران
2009
چه لاله فروزان و چون شمع سوزان
ز داغ غم و دوری گلعذاران
2010
چمن شد پر از قمری شورش انگیز
بر آمد ز گلشن نوای هزاران
2011
نوای حجازی ز هر سو بپا شد
ز شور عراقیّ آن سوگواران
2012
گروهی اسیر غم نوجوانان
گروهی زمین گیر آن شهسواران
2013
بلعید، پرورده هر یک جوانی
ولی شام شد صبح امیدواران
2014
چه بر آستان رسالت رسیدند
ز کف شد قرار دل بی قراران
2015
چه برگ خزان ریخته از چپ و راست
باشک روان همچه ابر بهاران
2016
بسر بسکه خاک مصیبت فشاندند
حرم گشت چون کلبۀ خاکساران
2017
مهین بانوی خلوت کبریائی
بگفت ای سر و سرور تاجداران
2018
ز کوی حسین تو دارم پیامی
که برده است هوش از سر هوشیاران
2019
لبش خشک و تن غرقۀ لجۀ خون
سرش روی نی رهبر رهسپاران
2020
پس از زخم های فراوان کاری
نگویم چه کردند آن نابکاران
2021
به پیرامنش نونهالان نامی
چگویم ز جانان و آن جان نثاران
2022
گر از بانوان نبوت بگویم
دل سنگ گرید بر آن داغداران
2023
ز بیداد گردون دل بانوان خون
چه رفتند در محفل میگساران
2024
گر از سختی ما بخواهی نشانه
بود شانۀ من یکی از هزاران
2025
دل بود بیمار آن بیمار عشق مه جبین
تن بود رنجور آن رنجور یار نازنین
2026
آهوی طبعم به نخجیر غمش تا شد اسیر
چون به زنجیر ستم سر رشتۀ دنیا و دین
2027
شد به بند بندگان، سر حلقۀ آزادگان
یا سلیمان حلقۀ اهریمنان را شد نگین
2028
نقطۀ اسلام را پر کار کفر آمد محیط
مرکز عدل حقیقی شد مدار ظلم و کین
2029
طائر قدس از فضای انس رفت اندر قفس
شاهباز اوج وحدت شد بدام مشرکین
2030
همنشین زاغ شد طاوس باغ کبریا
یا که عنقاء و هما با کرکس و شاهین قرین
2031
چون اسیر روم رفت از کربلا تا شام شوم
پادشاه یثرب و شهزادۀ ایران زمین
2032
زیب و زین عالم امکان علی بن الحسین
نور یزدان سید سجاد زین العابدین
2033
مشرق صبح ازل مفتون حسن لم یزل
دردمند شام محنت مبتلای شامتین
2034
سرو باغ استقامت نخلۀ پر نور طور
گرچه شد بی شاخ و بر آن دوحۀ علم و یقین
2035
شد ز سوز تب و تاب، آمد ز داغ دل بتاب
گرچه آهش بود گاهی سرد و گاهی آتشین
2036
کنز مخفی بود لیکن شهرۀ هر شهر شد
تا شود سرّ محبت آشکارا و مبین
2037
نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی» بر کشید
بهر هتک حرمت ناموس رب العالمین
2038
آنکه همچون نقطۀ مرکز بود ثابت قدم
کی نهد پا از محیط صبر بیرون این چنین؟
2039
انه شیءُ عجاب صبره عند المصاب
زشت باشد آفرین بر صبر آن صبر آفرین
2040
آنکه از وی شد نظام عالم هستی بپای
سر برهنه شد بپا در محفل پستی لعین
2041
شاهد گیتی سراپا سوخت در بزم شراب
همچو شمع از سوز دل با شعلۀ آه و أنین
2042
«لا تقل هجراً» شند از معدن جهل و غرور
عین اسرار علوم أولین و آخرین
2043
یافت در ویرانۀ شام خراب از کین مکان
آنکه بود اندر مقام لی مع اللهی مکین
2044
گنج را ویرانه باید، خاصه گنج معرفت
زین سبب ویرانه آمد مخزن دُرّ ثمین
2045
بسکه تلخی ها چشید آن خسرو شیرین لبان
زهر را نوشید در آخر نفس چون انگبین
2046
بهار آمد هوا چون زلف یارم باز مشگین شد
زمین چون رویش از گلهای رنگارنگ رنگین شد
2047
نگارستان چینی شد زمین از نقش گوناگون
چمن رشک ختن از باسمن و زبوی نسرین شد
2048
دل آشفته شد محو گلی از گلشن طاها
اسیر سنبلی از بوستان آل یاسین شد
2049
چگویم از گل رویش؟ مپرس از سنبل مویش
ز فیض لعل دلجوش مذاق دهر شیرین شد
2050
کرا نیرو که با آن آفتاب رو زند پهلو
که در چوگان حسنش قرص خور چون گوی زرین شد
2051
به میزان تعادل با گل رویش چه باشد گل
که با آن خرمن سنبل کم از یک خوشه پروین شد
2052
جمال جان فزای او ظهور غیب مکنون بود
دو زلف مشکسای او حجاب عزّ و تمکین شد
2053
هم از قصر جلال او بود عرش برین برجی
هم از طور جمال او فروغی طور سینین شد
2054
به باغ استقامت اولین سرو آن قد و قامت
به میدان کرامت شهسوار ملک تکوین شد
2055
شه ملک قدم، مالک رقاب اکرم و اظعم
مه انجم خدم، بدر حقیقت، نیر دین شد
2056
سلیل پاک احمد، زیب و زین مسند سرمد
ابو جعفر محمد، باقر علم نبیین شد
2057
محیط علم ربانی، مدار فیض سبحانی
که در ذات و معانی ثانی عقل نخستین شد
2058
لسان الله ناطق و الدلیل البارع الفارق
مشاکل از بیان دلستانش حل و تبیین شد
2059
حقائق گو، دقائق جو، رقائق جو، شقائق بو
سراج راه حق، کز او رواج دین و آئین شد
2060
درش چون سینۀ سینا برفعت گنبد سینا
لبش جانبخش و روح افزا، دلش بنیاد حق بین شد
2061
مرارتها چشید آن شاه خوبان ار بنی مروان
مگر آن تلخ کامی بهر زهر کین به تمرین شد
2062
عجب نبود گر از آن اخگر سوزان سراپا سوخت
چه او را شاهد بزم حقیقت شمع بالین شد
2063
برای یکه تاز عرصۀ میدان جانبازان
ز جور کینۀ مروانیان اسب اجل زین شد
2064
ربیع است و دل بر جمال تو شائق
نه بر لاله و ارغوان و شقائق
2065
ربودی تحمل زمن، گل ز بلبل
چه لیلی ز مجنون و عذرا ز وامق
2066
به بوی خوش گل شود مست بلبل
به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق
2067
نه چون خط نیکویت اندر ریاحین
نه چون سنبل مویت اندر حقائق
2068
نه زیباست با قامتت شاخ طوبی
نه لایق بسرو قدت نخل باسق
2069
توئی دوحۀ بوستان معارف
توئی گلبن گلستان حقائق
2070
توئی عقل اقدم توئی روح عالم
محیط دوائر مدار مناطق
2071
توئی نیر اعظم و نور انوار
چراغ معارف فروغ مشارق
2072
توئی منطق حق و فرمان مطلق
الی الحق داع و بالحق ناطق
2073
امام الهدی صالح بعد صالح
دلیل الوری صادق بعد صادق
2074
خلیف البقی جعفر بن محمد
کثیر الفواضل عظیم السوابق
2075
دلیل حقیقت لسان شریعت
امام طریقت بکل الطرائق
2076
به تجلیل او دشمن و دوست یکسان
به تحلیل او هر مخالف موافق
2077
ز منصور مخذول چندان بلا دید
لقد کاد تنهدّ منه الشواهق
2078
سر اهل ایمان سر و پای عریان
بسی رفت در محفل آن منافق
2079
نگویم ز گفت و شنودش که بودش
کسمّ الأفاعی و حدّ البوارق
2080
چنان تلخ شد کامش از جور اعداء
که شد سمّ قاتل بر او شهد فائق
2081
باز شوری ز سر می زند سر
شور شیرین لبی پر ز شکر
2082
شور عشق بتی ماهرخسار
با قد و قامتی چون صنوبر
2083
حلقۀ زلف او دام دلها
عنبر آسا به از نافۀ تر
2084
آنکه در چین زلفش دل من
چون غزالی پریشان و مضطر
2085
روی او دلربا آفت عقل
بوی او جان فزا روح پرور
2086
غمزه اش جان ستاند به مژگان
گه به شمشیر و گاهی به خنجر
2087
شعلۀ روی او آتش افروز
عاشق کوی او چون سمندر
2088
مطربا شام هجران سحر شد
می دمد صبح و صلی منور
2089
ساز عیشی کن و نغمه ای زن
تا که گوش فلک را کند کر
2090
تا بکوری چشم رقیبان
بهره بردارم از وصل دلبر
2091
ساقیا از خم عشق جانان
باده باید بریزی بساغر
2092
ساغری سبز همچون زمرد
باده ای همچو یاقوت احمر
2093
باده ای تلخ کآرد بسر شور
لیک شیرین چه قند مکرر
2094
تا مرا توسن طبع سرکش
وام گردد نه پیچد ز من سر
2095
تا مرا بلبل نطق گویا
عندلیبانه گردد ثناگر
2096
در مدیح خداوند گیتی
روح عالم، روان پیمبر
2097
عقل اقدم، امام مقدم
در حدوث زمانی مؤخر
2098
نسخۀ عالیات حروف است
دفتر عشق و عنوان دفتر
2099
مشرق آفتاب حقیقت
مطلع نیر ذات انور
2100
آنکه از نور ذاتست مشتق
وانکه در کائناتست مصدر
2101
کنز مخفی اسرار حکمت
معرفت را است تابنده گوهر
2102
مظهر غیب مکنون مطلق
اسم اعظم در او رسم مضمر
2103
شاه اقلیم حسن الهی
کز ستایش بسی هست برتر
2104
ترسم از غیرتش گر بگویم
ماه کنعان غلامی است در بر
2105
یوسف حسن او صد چو یعقوب
در کمند فراقش مسخر
2106
با گلستان حسنش ندارد
پور آزر هراسی ز آذر
2107
با کلیم آنچه شد از تجلی
می کند نور او صد برابر
2108
طور سینا و انی انا الله
روضۀ قدس و موسی بن جعفر
2109
کاظم الغیظ باب الحوائج
صائم الدهر فی البرد و الحرّ
2110
قبۀ کعبۀ بارگاهش
قبله الناس فی البحر و البرّ
2111
آسمان حلقه ای بر در او
بلکه از حلقه ای نیز کمتر
2112
آستان ملک پاسبانش
کوی امید کسری و قیصر
2113
مستجیر درش دشمن و دوست
مستجار مسلمان و کافر
2114
ای مدیر مناطق دمادم
وی مدار دوائر سراسر
2115
نقطۀ خطۀ صبر و تسلیم
در محیط مکارم چه محور
2116
در حقیقت توئی شاه مطلق
در طریقت توئی پیر و رهبر
2117
در شریعت تو هفتم امامی
حاکم و معنی چار دفتر
2118
عرش را فرش راه تو خواندم
هاتفی گفت ای پست منظر
2119
طائر سدره المنتهی را
طائر همتش بشکند پر
2120
اولین پایه اش قاب قوسین
آخرین پایه بگذار و بگذر
2121
آنچه در قوۀ وهم ناید
کی تواند کند عقل باور
2122
ای امید دل مستمندان
نیست این رسم آقا و چاکر
2123
یا بیفکن مرا در چه گور
یا که از چاه محنت برآور
2124
برید باد صبا خاطری پریشان داشت
مگر حدیثی از آن زلف عنبر افشان داشت
2125
نسیم زلف نگار از نسیم باد بهار
فتوح روح روان و لطافت جان داشت
2126
صبا ز سلسلۀ گیسوی مسلسل یار
هزار سلسله بر دست و پای مستان داشت
2127
بیام یار عزیز ملیج روح افزا است
دم مسیح توان گفت بهره ای زان داشت
2128
حدیث آن لب و دندان چه دُر فشانی کرد
شکست رونق لؤلؤ، سبق ز مرجان داشت
2129
یمن کجا و بدخشان؟! مگر صبا سخنی
از آن عقیق درخشان و لعل رخشان داشت
2130
بیادم از نفس خرم صبا آمد
گلی که لعل لبی همچو غنچه خندان داشت
2131
بخضرت خطش از خضر جان و دل می برد
چه طعنه ها که دهانش به آب حیوان داشت
2132
خطا است سنبله گفتن به سنبل تر او
به اعتدال قد و قامتی به میزان داشت
2133
هزار نکتۀ باریکتر از مو اینجاست
به صد کرشمه ز اسرار حسن جانان داشت
2134
مهی کلاه کیانی بسر چو کیکاوس
که افسر عظمت بر فراز کیوان داشت
2135
بخسروی، همۀ بندگان او پرویز
جهان بصحبت شیرین به زیر فرمان داشت
2136
ز نای حسن همی زد نوای یا بُشری
جمال یوسفی اندر چه زنخدان داشت
2137
صبا دمید خور آسا ز مشرق ایران
مگر که ذره ای از تربت خراسان داشت
2138
محل امن و امانی که وادی ایمن
هر آنچه داشت از آن خطۀ بیابان داشت
2139
مقام قدس خلیل و منای عشق ذبیح
که نقد جان بکف از بهر دوست قربان داشت
2140
مطاف عالم امکان ز ملک تا ملکوت
که از ملوک و ملک پاسبان و دربان داشت
2141
بمستجار درش کعبه مستجیر و حرم
اساس رکن یمانی ز رکن ایمان داشت
2142
بمروه صفۀ ایوان او صفا بخشید
حطیم و زمزم از او آبرو و عنوان داشت
2143
مربع حرمش رشک هشت باغ بهشت
که پایه برتر از این نُه رواق گردون داشت
2144
بقاف قبۀ او پر نمی زند عنقا
بر آستانۀ او سر همای گردون داشت
2145
درش چو نقطه محیط مدار کون و مکان
هر آفریده نصیبی بقدر امکان داشت
2146
شها سمند طبیعت ز آمدن لنگست
بدان حظیره امید وصول نتوان داشت
2147
فضای قدس کجا رفرف خیال کجا
براق عقل در آن عرصه گرچه جولان داشت
2148
در تو مهبط روح الامین و حصن حصین
ز شرفۀ شرف عرش و فرش، ایوان داشت
2149
قصور خلد ز مقصورۀ تو یافت کمال
ز خدمت در آن روضه، رتبه رضوان داشت
2150
توئی رضا که قضا و قدر سر تسلیم
بزیر حکم تو ای پادشاه شاهان داشت
2151
تو محرم حرم خاص لی مع اللهی
ترا عیان حقیقت جدا ز اعیان داشت
2152
تجلی احدیت چنان ترا بربود
که از وجود تو نگذاشت آنچه وجدان داشت
2153
جمال شاهد گیتی بهستی تو جمیل
که از شعاع تو شمعی فلک فروزان داشت
2154
کتاب محکم توحید از آن جبین مبین
به چشم اهل بصیرت دلیل و برهان داشت
2155
حدیث حسن ترا خواند فالق الاصباح
که از افق غسق اللیل را گریزان داشت
2156
تو باء بسمله ای در صحیفۀ کونین
ز نقطۀ تو تجلی نکات قرآن داشت
2157
ز مصدر تو بود اشتقاق مشتقات
ز مبدء تو اصالت اصول اکوان داشت
2158
مقام ذات تو جمع الجوامع کلمات
صفات عز تو شأنی رفیع بنیان داشت
2159
حقایق ازلی از رخ تو جلوه نمود
دقایق ابدی از لب تو تبیان داشت
2160
نسیم کوی تو یحیی العظام و هی رمیم
شمیم بوی تو صد باغ روح و ریحان داشت
2161
مناطق فلکی چاکر تراست نطاق
ز مهر و ماه بسی گوی زر بچوگان داشت
2162
فروغ روی ترا مشتری هزاران بود
ولی که زهرۀ آن زهره روی تابان داشت
2163
بمفتقر بنگر کز عزیز مصر کرم
به این بضاعت مزجاه چشم احسان داشت
2164
به این هدیه اگر دورم از ادب چه عجب
همین معامله را مور با سلیمان داشت
2165
باز طبعم را هوای بادۀ گلگون بود
در سرم شور و نوا و نغمۀ موزون بود
2166
نوبهار است و کنار یار، ساقی می بیار
طالع می با مبارک طلعتی میمون بود
2167
باده گلرنگ و نگاری شوخ و شنگ و وقت تنگ
هر که را این سود و این سودا نشد مغبون بود
2168
صحبت حوری سرشتی، باغ و گشتی چون بهشت
هر که این عشرت بهشتی بخت او وارون بود
2169
جز لب جوی و کنار یار دلجوئی مجو
جز حدیث می مگو کافسانه و افسون بود
2170
ساقیا ده ساغری، بر گردنم نه منتی
از خمی کش یک حباب او خم گردون بود
2171
از خم وحدت که لبریز محبت بود و عشق
از خمی کاندر هوایش در خم افلاطون بود
2172
از خم مینای عشق حسن لیلای ازل
کز صبوحش عقل تا شام ابد مجنون بود
2173
بادۀ گلگون اگر خواهی برون از چند و چون
از خم عشق ولی حضرت بیچون بود
2174
پادشاه کشور ایجاد ابوجعفر جواد
آنکه در عین حدوثش با قدم مقرون بود
2175
مصحف آیات و عنوان حروف عالیات
غایه الغایات کاوصافش ز حد بیرون بود
2176
مظهر غیب مصون و مُظهر ما فی البطون
سرّ ذاتش سرّ اعظم مخزون مخزون بود
2177
گنج هستی را طلسم و با جهان چون جان و جسم
مخزن دُرّ ثمین و لؤلؤ مکنون بود
2178
فالق صبح ازل مصباح نور لم یزل
کز تجلیهای او اشراق گوناگون بود
2179
طور سینای تجلی مطلع نور جلی
کز فروغش پور عمران واله و مفتون بود
2180
شد خلیل از شعلۀ روی مهش آتش به جان
فلک عمر نوح از سودای او مشحون بود
2181
گر ذبیح اندر رهش صد بار قربانی شود
در منای عشق او از جان و دل ممنون بود
2182
چشم یعقوب از فراق روی او بی نور شد
یوسف اندر سجن شوق کوی او مسجون بود
2183
در کمند رنج او رنجور ایوب صبور
طعمۀ کام نهنگ عشق او ذوالنون بود
2184
بر سر راهش نخستین راهب راغب مسیح
آخرین پروانۀ شمع رخش شمعون بود
2185
قرن ها بگذشت ذوالقرنین با حرمان قرین
خضر از شوق لبش سر گشتۀ هامون بود
2186
غُرّۀ وجه محمد قُره العین علیّ
زهرۀ زهرا و دُرّ درج آن خاتون بود
2187
فرع میمون امام ثامن ضامن رضا
اصل مأمون تمام واجب و مسنون بود
2188
عرش اعلی در برش مانند کرسی بر درش
امر عالی مصدرش ما بین کاف و نون بود
2189
لعلش اندر روح افزائی به از عین الحیات
سروش از طوبی بر عنائی بسی افزون بود
2190
گرد روی ماه او مهر فلک گردش کند
پیش گرد راه او خرگاه گردون دون بود
2191
گاهی از غیرت گهی از حسرت آن ماهرو
قرص خور چون شمع سوزان و چه طشت خون بود
2192
فتاده مرغ دلم ز آشیان در این وادی
که هر کجا رود افتد بدام صیادی
2193
بدانه ای دُر یکدانه می دهد بر باد
نه گوش هوش و نه چشم بصیر نقادی
2194
چنان اسیر هوا و هوس شدم که نپرس
نه حال نغمه سرائی نه طبع وقادی
2195
نه شمع انجمنی تا که روشنی بخشد
نه شاهدی که غم از دل برد بشیادی
2196
دلا دل از همه بر گیر و خلوتی به پذیر
مدار از همه عالم امید امدادی
2197
مگر ز قبلۀ حاجات و کعبۀ مقصود
ملاذ حاضر و بادی علیّ الهادی
2198
محیط کون و مکان نقطۀ بصیر وجود
مدار عالم امکان مجرد و مادی
2199
شها تو شاهد میقات لی مع اللهی
تو شمع جمع شبستان ملک ایجادی
2200
صحیفۀ ملکوتی و نسخۀ لاهوت
ولیّ عرصۀ ناسوت بهر ارشادی
2201
نه ممکنی و نه واجب چه واحد بمثل
که هم برون ز عدد هم قوام اعدادی
2202
مقام باطن ذات تو قاب قوسین است
بظاهر ارچه در این خاکدان اجسادی
2203
کشیدی از متوکل شدائدی که بدهر
ندیده دیدۀ گردون ز هیچ شدادی
2204
گهی به برکۀ درندگان گهی زندان
گهی به بزم می و ساز باغی عادی
2205
تو شاه یکه سواران دشت توحیدی
اگر پیاده روان در رکاب الحادی
2206
ز سوز زهر و بلاهای دهر جان تو سوخت
که بر طریقۀ آباء و رسم اجدادی
2207
باز کمندی فکند جمد مجعد
آهوی طبع مرا کرد مقید
2208
سلسلۀ موی آن زلف مسلسل
سخت مرا بسته چون عهد مؤکد
2209
داد شمیمی از آن موی معنبر
عظم رمیم مرا روح مجدد
2210
پیک صبا آورد خرم و خندان
زان لب و دندان خبر، مرسل و مسند
2211
قوت دل و جان از آن حقۀ یاقوت
لؤلؤ و مرجان از آن دُرّ منضد
2212
سرّ حقیقت از آن پیر طریقت
آیۀ رحمت از آن رحمت بیحد
2213
عین معارف لسان الله ناطق
الحسن بن علی بن محمد
2214
عسکری آن شاه اقلیم ولایت
کش همه عالم بود جند مجند
2215
بسملۀ مصحف عالم امکان
نقطۀ بائیۀ نسخۀ سرمد
2216
فالق صبح ازل مطلع انوار
مشرق شمس ابد فیض مؤبد
2217
خاک گذرگاه او طبع مجسم
بندۀ درگاه او عقل مجرد
2218
طلعت زرین مهر شمع رواقش
شرفۀ ایوان او طاق زبرجد
2219
کس نزند جز تو ای محرم لاهوت
در حرم کبریا تکیه بمسند
2220
سجده کند مهر و مه چون بنشیند
یوسف حسن تو بر تخت ممهد
2221
شاخۀ طوبی کجا آن قد زیبا
نخلۀ طور است و یا روح مجسد
2222
زد بدلت آتشی زهر که در دهر
شعلۀ او تا ابد ماند مخلد
2223
شاهد اصلی پس از شمع جمالت
شد به پس پردۀ غیبت ممتدّ
2224
ناظم کون و مکان چون ز میان رفت
شمل حقیقت شد اینگونه مندد
2225
ای چه خوش آن دم که در جلوه در آید
کوکب دری از آن برج مشید
2226
تا که بدیدار آن طلعت میمون
تا که باشراق آن طالع اسعد
2227
سینۀ سینا شود عرصۀ گیتی
روشن و بینا شود دیدۀ ارمد
2228
فیض روح قدسی باز طبع مرده را جان داد
عندلیب نطقم را دستگاه دستان داد
2229
بلبل غزل خوان را جای در گلستان داد
طوطی شکر خا را ره بشکرستان داد
2230
موج عشق بی پایان قطره را به دریا برد
باد، مشت خاکی را برتر از ثریا برد
2231
دستبرد اسکندر هر چه داشت دارا برد
عشق یار شهر آشوب عقل را به یغما برد
2232
آسمان به آزادی کوس خیر مقدم زد
زهره با دو صد شادی نغمۀ دمادم زد
2233
عشرت خدا دادی ساز عیسوی دم زد
صورت پریزادی راه نسل آدم زد
2234
شمع شاهد وحدت باز در تجلی شد
نقش باطل کثرت محو «لا» و «إلا» شد
2235
تا که رایت نصرت زیب دوش مولا شد
ساز نغمۀ عشرت تا به عرش اعلی شد
2236
شاد باش ای مجنون صبح شام غم آمد
با قدی بسی موزون لیلی قدم آمد
2237
اسم اعظم مکنون مظهر اتمّ آمد
گنج گوهر مخزون معدن کرم آمد
2238
آفتاب لاهوت از مشرق ازل سر زد
تا ابد شرر اندر آفتاب خاور زد
2239
باز سینۀ سینا شعله از جگر بر زد
باز پور عمران را مرغ شوق دل پر زد
2240
صورتی نمایان شد از سرادق معنی
طلعتی بسی زیبا قلعتی بسی رعنا
2241
فرق فرقدان سایش زیب تاج کرّمنا
رانده رفرف همت تا مقام «او ادنی»
2242
سرّ مستسر آمد در مظاهر اعیان
غیب مستتر آمد در مشاهد عرفان
2243
شاه مقتدر آمد در قلمرو امکان
سیر منتصر آمد در ممالک امکان
2244
آنکه نسخۀ ذاتش دفتر کمالاتست
مصحف کمالاتش محکمات آیاتست
2245
اولین مقاماتش منتهی النهایاتست
طور نور و میقاتش پرتوی از آن ذاتست
2246
مبدء حقیقت را اوست اولین مشتق
خطۀ طریقت را اوست هادی مطلق
2247
مسند شریعت را اوست حجت بر حق
کشور طبیعت را اوست صاحب سنجق
2248
بزم غیب مکنون را اوست شاهد مشهود
ذات حق بی چون را اوست فیض نامحدود
2249
عنقاء طبعم یاد کرد، از قلۀ قاف قِدم
روح القدس امداد کرد، در هر نفس در هر قدم
2250
کردم بآسانی صعود، از عالم غیب و شهود
تا قاب قوسین وجود، تا حد اقلیم عدم
2251
گشتم چه از خود بی خبر، نخل امیدم داد بر
زد آفتاب عقل سر، حتی انجلت عنی الظلم
2252
دیدم بعین حق عیان، در مجمع روحانیان
ما لیس بحکیه البیان، ما لیس یحویه القلم
2253
از نغمۀ خیل ملک، خندان و رقصان نه فلک
ذرات عالم یک بیک، در سلک عشرت منتظم
2254
شادان ز ماهی تا بماه، از مژدۀ میلاد شاه
شاهنشۀ انجم سپاه، فرماندۀ لوح و قلم
2255
فیض نخستین عقل کل، ختم نبیین و رسل
ارباب انواع و مثل، اند درش کمتر خدم
2256
رفرف سوار راه عشق، زیبا نگار شاه عشق
شاه فلک خر گاه عشق، سلطان اقلیم همم
2257
عقل العقول الواسعه، شمس الشموس الطالعه
بدر البدور اللامعه، کشاف أستار الغمم
2258
دیباچۀ ایجاد او، سر حلقۀ ارشاد او
میزان عدل و داد او، حرف نخست اول رقم
2259
بزم حقیقت طور او، شمع طریقت نور او
یک آیه از دستور او، مجموعۀ کل حکم
2260
تورات و انجیل و زبور، رمزی از آن دستور نور
نور کلامش در ظهور، بر فرق کیوان زد علم
2261
خال و خطش ام الکتاب، لعل لبش فصل الخطاب
رفتار او معجز مآب، گفتار او محیی الرمم
2262
لولاک، تشریف برش، تاج «لعمرک» بر سرش
از ذره کمتر در درش، فر فریدون جاه جم
2263
گردون و مهر و ماه او، خاک ره خرگاه او
درگاه عالی جاه او، پشت فلک را کرده خم
2264
سرشار شد دریای عشق، یا ابر گوهرزای عشق
چون درۀ بیضای عشق، تابید از کان کرم
2265
از محفل غیب مصون، شد شاهد هستی برون
یا از رواق کاف و نون، قد أشرق المجلی الأتم
2266
لاهوت حی لم یزل، از مطلع حسن ازل
بالحق و الصدق نزل، ناسوت شد باغ ارم
2267
شد نقطۀ حسن نگار، پرگار وحدت را مدار
توحید را کرد استوار، زد نقش کثرت را بهم
2268
عالم سرا پا نور شد، رشک فضای طور شد
ام القری معمور شد، از مقدم صدر الأمم
2269
بشکست طاق کسروی، بنیاد ایمان شد قوی
دست قوای معنوی، شد فاتح ملک عجم
2270
آئینۀ آئین او، جام حقایق بین او
جمع الجوامع دین او، شد خیر ادیان لاجرم
2271
گنج معارف را گشود، سر حقیقت را نمود
افشاند هر دری که بود، عم البرایا بالنعم
2272
در بارگاه قرب حق، بر ما سوی بودش سبق
بگذشت از هفتم طبق، وز عرش اعظم نیز هم
2273
چون همتش بالا کشید، تا بزم او ادنی کشید
عقل از تصور پا کشید، فی مثله جف القلم
2274
آدم صفی الله شد، تشریف آن درگاه شد
نخلیکه خاطرخواه شد، بهر ثمر شد محترم
2275
طوفان عشقش دل گرفت، از نوح تا ساحل گرفت
در سایه اش منزل گرفت، تا شد ضجیع ابن عم
2276
از آتش شوق خلیل، کلک و عطارد شد کلیل
گوئی بیاد این جمیل، کرده است بنیاد حرم
2277
موسی کلیم طور او، دیدار او منظور او
عیسی یکی رنجور او، او روحبخش و روح دم
2278
از ماه کنعائی مگو، کاینجا ندارد آبرو
شد در ره عشقش فرو، صد یوسف اندر چاه غم
2279
سر خیل اهل الله او، سرّ دل آگاه او
عالم رعیت شاه او، بشنو ز من بی بیش و کم
2280
شاها گدای این درم، وز جان و دل مدحتگرم
هرگز از ایندر نذگرم، خواهی بگو: لا یا نعم
2281
گوهری را از صدف آورده طبعم در کنار
یا که از خاک نجف تابنده دری آبدار
2282
برد تا حد عدم تا قاب قوسین وجود
رفرف طبع مرا، یک غمزه ز اندلدل سوار
2283
شاهد بزم ولایت شاه اقلیم وجود
شمع ایوان هدایت نیر گیتی مدار
2284
صورت زیبای او یا طلعت «الله نور»
معنی والای او یا سر «لم تمسه نار»
2285
خط دلجویش طراز مصحف کون و مکان
خال هندویش مدار گردش لیل و نهار
2286
پرتوی از نور رویش طور سینای کلیم
بندۀ درگاه کویش صد سلیمان اقتدار
2287
مشرق صبح ازل خورشید عشق لم یزل
چرخ تا شام ابد در زیر حکمش برقرار
2288
در برش پیر خرد چون کودکی دانش پژوه
بر درش عقل مجرد همچو پیری خاکسار
2289
شاهباز اوج او ادنی بهنگام عروج
یکه تاز عرصۀ ایجاد گاه گیر و دار
2290
باز جان می پرورد ساز پیام آشنا
یا که از طور غرب می آید آواز «أنا»
2291
میدمد صبح ازل از کوی عشق لم یزل
یا فروزان شمع روی شاهد بزم «دنیٰ»
2292
جلوۀ شمع طریقت چشمها را خیره کرد
یا سنا برق حقیقت میزند کوس فنا
2293
کعبه را تاج شرف تا اوج «أرادنی» رسید
یافت چون از مولد میمون او اقصی المنیٰ
2294
قبلۀ اهل یقین شد خطۀ بیت الحرام
روضۀ خلد برین شد ساحت خیف و منا
2295
بیت معمور ار شود و بر ان ازینحسرت رواست
یا بیفتد گنبد دوار من أعلی البناء
2296
از پی تعظیم خم شد گوئیا پشت فلک
فرش را عرش معلی گفت تبریک وهنا
2297
با ولید البیت! غوغای نصاریٰ در مسیح
گرچه میزیبد ترا، لکن تعالی ربنا
2298
مفقر گر می کند با یک زبان مدحتگری
می کند روح الامین با صد نوا مدح و ثنا
2299
کعبه چو نگوی سبق از سینۀ سینا گرفت
پایه برتر از فراز گنبد مینا گرفت
2300
خانه، بی سالار و صاحب بود تا میلاد شاه
سر بکیوان ز درچه رب البیت دروی جا گرفت
2301
تا ز برج کعبه خورشید حقیقت جلوه کرد
چرخ چارم سوخت از حسرت دل از دنیا گرفت
2302
کعبه شد تا با مقام لی مع اللهی قرین
از شرافت همسری تا بزم او ادنی گرفت
2303
خاک بطحا زین عنایت آنچنان شد سر بلند
رونق عز و شرف از مسجد اقصی گرفت
2304
کعبه شد تا مرکز طاوس گلزار ازل
تا ابد زاغ و زغن یکسر ره صحرا گرفت
2305
خیر مقدم ای همایون طاله برج شرف
ملک هستی زیب و فر زانطعت غرا گرفت
2306
نغمۀ دستان نباشد در خور اینداستان
شور جبریل امین در عالم بالا گرفت
2307
گوهری شد از درون کعبه بیرون از صدف
کرد بیت الله را با آنشرف بیت الشرف
2308
گوهری سنگین بها رخشان شد از بیت الحرم
کز ثریا تا ثری را کرد کمتر از خزف
2309
کعبه شد از مقدم اوقاف عنقاء قدم
شاهبازان طریقت در کنارش صف بصف
2310
سینۀ سینا مگر از هیبتش شد چاک چاک
یا شنید از رأفتش موسی ندای «لاتخف»
2311
ز اشتیاقش یوسف صدیق در زندان غم
وز فراقش پیر کنعان نغمۀ ساز را أسف
2312
خلعت خلت شد ارزانی بر اندام خلیل
کرد بنیاد حرم چون بهر آن نعم الخلف
2313
کعبه را شد همسری با تربت خاک غری
مبدء اندر کعبه بود و منتهی اندر نجف
2314
آسمان زد کوس شاهی در محیط کن فکان
زهره، ساز نغمۀ تبریک زد بی چنگ و دف
2315
هر دو گیتی را بشادی کرد فردوس برین
نغمۀ روح الامین، با یک جهان شوق و شعف
2316
آفتاب عالم لاهوت از برج قدم
کرد گیتی را چه صبح روشن از سر تا قدم
2317
کعبه شد مشکوه مصباح جمال لم یزل
بیت، رب البیت را گردید مجلای اتم
2318
کوکب دری دری بگشود از فیض وجود
کز فروغش نیست جز نام دروغی از عدم
2319
کلک قدرت در درون کعبه نقشی را نگاشت
پایه اش را برد برتر از سر لوح و قلم
2320
کعبه گوئی کنز محفی بود گوهرزای شد
زین شرافت تا ابد گردید در عالم علم
2321
مکه شد ام القری از مقدم ام الکتاب
قبۀ عرش برین زد بوسه بر خاک حرم
2322
شاه اقلیم «سلونی» تا قدم در کعبه زد
قبلۀ حاجات گشت و مستجار و ملتزم
2323
از مروت داد عنوانی، صفا و مروه را
وز فتوت آبروئی یافت زمزم نیز هم
2324
منطق تقریر می گوید: لقد کل اللسان
خامۀ تحریر می نالد: لقد جف الغلم
2325
گلشن خلد برین شد عرصه بیت الحرام
تا خرامان گشت دروی تازه سر وی خوشخرام
2326
نونهالی معتدل از بوستان «فاستقم»
شاخۀ طوبی بری از روضۀ دار السلام
2327
قامتی در استقامت چون صراط مستقیم
سرو آزادی بقامت همچو میزانی تمام
2328
قد و بالای دل آرایش بغایت دلستان
عالم از حسن نظامش در کمال انتظام
2329
شمع بزم کبریائی گاه قد افراختن
نخلۀ طور تجلای الهی در کلام
2330
نقطه بائیه بود و در تجلی شد الف
مصحف کونین را داد افتتاح و اختتام
2331
تا قیامت وصف آنقامت نگنجد در بیان
لیک می دانم قیامت می کند از وی قیام
2332
زان میان حاشا اگر آرم حدیثی در میان
سر خاص الخاس کی باشد روا در بزم عام؟
2333
وصف آن بالا نباید کار هر بی پا و سر
من کجا و مدحت آن سرور والا مقام؟
2334
تا درخشان شد درون کعبه زان وجه حسن
ثم وجه الله روشن شد، برون شد شک و ظن
2335
چونگه بودش خلوت غیب الغیوبی جایگاه
دید بیت الله را نیکو مثالی در وطن
2336
کعبه شد طور حقیقت سینۀ سینا شکافت
پور عمران کو که تا باز آیدش آواز «لن»؟
2337
در محیط کعبه چندان موج زد دریای عشق
کز نهیبش گشت نه فلک فلک لشگرشکن
2338
سر وحدت از جبینش آنچنان شد آشکار
کز در و دیوار بیت الله فراری شد و تن
2339
نقش باطل چیست با آن صورت یزدان نما؟
با وجود اسم اعظم کی بماند اهرمن؟
2340
تا علم زد بر فراز کعبه شاه ملک عشق
عالم توحید را یکباره روح آمد بتن
2341
شهریار لافتیٰ تازد قدم در آن سرا
حسن ایام جوانی یافت این دهر (دیر) کهن
2342
تیشه بر سر کوفت از ناقابلی فرهاد وار
مفتقر، هرچند می گوید بشیرینی سخن
2343
کعبه تا نقطۀ بائیه را در بر گرفت
در جهان گوی سبق از چار دفتر بر گرفت
2344
در محیط کعبه شد تا نقطۀ وحدت مدار
عالم ایجاد را آن نقطه سرتاسر گرفت
2345
نامۀ هستی شد از طغرای نامش نامور
طلعتی زیبا از آن دیباچۀ دفتر گرفت
2346
تا که زیر پای او را از دل و جان بوسه داد
آنچه را در وهم ناید کعبه بالاتر گرفت
2347
از قدوم روح قدسی از شعف پرواز کرد
شاهباز سد ره را در زیر بال و پر گرفت
2348
شد حرم دار الامان در رقص آمد آسمان
تا که شعری بوسه بر خاک ره مشعر گرفت
2349
چشمۀ خاور فروغی دید از آن مه جبین
نارطور از شعلۀ نور جمالش در گرفت
2350
عقل فعال از دبستان کمالش بهره یافت
چون خداوند سخن جا بر سر منبر گرفت
2351
شهسواری آمد اندر عرصه میدان رزم
کز سرای عالم امکان سرو افسر گرفت
2352
کعبۀ کوی حقیقت قبلۀ اهل وصول
مستجار علوی و سفلی و ارواح عقول
2353
نسخۀ اسماء و سر لوح حروف عالیات
مصدر افعال، اول صادر و اصل الاصول
2354
آنکه بودش قاب و قوسین اولین قوس صعود
کعبه اش گاه تنزل آخرین قوس نزول
2355
در رواق عزتش اشراقیان را راه نیست
در حریم خلوتش عقلست ممنوع از دخول
2356
ریزه خوار خوان او میکال با حفظ ادب
حامل فرمان او جبریل با شرط قبول
2357
قطره ای از قلزم جودش محیطی بیکران
عکس از نور جمالش آفتابی بی افول
2358
حاکم ارمن و سمایی شبهه اندر رتق و فتق
واجب ممکن نمایی اتحاد و بی حلول
2359
خاتم دور ولایت فاتح اقلیم عشق
هرکه این معنی نمی داند ظلوم است و جهول
2360
دست هر ادراک کوتاه است از دامان او
پس چگویم من؟ تعالی شانۀ عما نقول
2361
شد سمند یکه تاز طبع را زانو دو تا
چون قدم زد در مدیح شهسوار لافتیٰ
2362
خامۀ مشکین من چون می نگارد این رقم
خون خورد از رشک و حسرت نافۀ مشک ختا
2363
گر بگیرم باج از تاج کیان نبود عجب
چون سرایم نغمه ای از تاجدار هل أتیٰ
2364
ای سروش غیب پیغامی ز کوی یار من
جان بلب آمد ز حسرت همتی حتی متیٰ؟!
2365
عمر بگذشت و ندیدم روی خوبی ای دریغ
زندگانی رفت بر بادا فنا واحسراتا
2366
روز من از شب سیه تر کو جهان افروز من؟
صبحم از شام غریبان تیره تر و اغربتا
2367
در حضیض جهل افتادم ز اوج معرفت
در میان شهر دانش در کنار روستا
2368
عشق گفتا دست زن در دامن شیر خدا
تا رهائی از نهنگ طبع چون پور متی
2369
آنکه در اقلیم وحدت فرد ربی مانند بود
وانکه اندر عرصۀ میدان نبودش هیچ تا
2370
ز دلیلی حسن قدم در بزم حدوث قدم
یا سینۀ سینا زد از سر انا الله دم
2371
یا شاهد هستی شد در جلوه ز غیب حرم
یا از افق عصمت رخشان شده بدر أتم
2372
یا گوهر دُرج شرف تابیده ز بحر کرم
روئیده گل خود رو از آب و گل آدم
2373
وز لالۀ گلشن جان گیتی شده باغ ارم
یا صبح ازل طالع از ناصیۀ خاتم
2374
یا کلک عنایت کرد طغرای وجود، رقم
آنصنع بدیع که شد ز آرایش لوح و قلم
2375
یا زهره زهرا زد برقبۀ عرش، علم
بانوی ملک حشمت خاتون ملوک خدم
2376
ناموس جمال ازل طاوس ریاض قدم
کاندر حرم لاهوت جز او نبود محرم
2377
ام الخلفا که بود پیوسته پناه امم
هم قبلۀ اهل دعاهم کعبۀ اهل همم
2378
مشکوٰة نبوت را مصباح منیر ظلم
انوار ولایت را چرخ فلک اعظم
2379
افلاک امامت را او محور مستحکم
اسرار حقایق را سرچشمه و بحر خضم
2380
هم معدن صدق و صفا هم گنج علوم و حکم
انسیۀ حوراء اونی آسیه و مریم
2381
صدیقۀ کبری او، او سیدۀ عالم
در ستر و عفاف و حیا با سر قدم توأم
2382
در عزم و مشیت او حکم ازلی مدغم
فرمان قضا و قدر در محکمه اش محکم
2383
از قلزم جودش چه این هر دو جهان یک نم
جز دست وجودش کو غارتگر ملک عدم؟
2384
یک شمه بهشت برین ز انگلشن حسن شیم
عقلست عقال درش نفس از نفسش همدم
2385
رونق بطبیعت داد آن عنصر جود و کرم
هر ذره ای ز پرتو او شد درۀ افسر جم
2386
هرچه نبود زان بیش در وصف جمالش کم
در نعت کمالاتش هر ناطقه ای ابکم
2387
تا کی دل مفتقرت نالان بکمند غم؟
این سینۀ غمزده را لطفی کن و کن خرم
2388
صبا ز لطف چه عنقا برو بقلۀ قاف
که آشیانۀ قدس است و شرفۀ اشراف
2389
چه خضر در ظلمات غیوب زن قدمی
که کوی عین حیاتست و منبع الطاف
2390
بطوف کعبۀ روحانیان به بند احرام
که مستجار نفوس است و للعقول مطاف
2391
بطرف قبلۀ اهل قبول کن اقبال
بگیر کام ز تقبیل خاک آن اطراف
2392
بزن بقائمۀ عرش معدلت دستی
بگو که ای ز تو بر پا قواعد انصاف
2393
بدرد خویش چرا درد من دوا نکنی
بمحفلی که بنوشند عارفان می صاف
2394
بجام ما هم خون ریختند جای مدام
نصیب ما همه جور و جفا شد از اجلاف
2395
منم گرفته بکف نقد جان، توئی نقاد
منم اسیر صروف زمان، توئی صراف
2396
شها بمصر حقیقت، تو یوسف حسنی
من و بضاعت مزجاه و این کلافۀ لاف
2397
رخ مبین تو، آئینۀ تجلی ذات
مه جبین تو نور معالی اوصاف
2398
تو معنی قلمی، لوح عشق را رقمی
تو فالق عدمی، آنوجود غیب شکاف
2399
تو عین فاتحه ای بلکه سر بسمله ای
تو باء و نقطۀ بائی و ربط نونی و کاف
2400
اساس ملک سعادت بذات تو منسوب
وجود غیب و شهادت بحضرت تو مضاف
2401
طفیل بود تو فیض وجود نامحدود
جهانیان همه بر خوان نعمتت اضیاف
2402
برند فیض تو لاهوتیان بحد کمال
خورند رزق تو ناسوتیان بقدر کفاف
2403
علوم مصطفوی را لسان تو تبیان
معارف علوی را بیان تو کشاف
2404
لب شکر شکنت روحبخش گاه سخن
حسام سرفکنت دل شکاف گاه مصاف
2405
محیط بحر مکارم ز شعبۀ هاشم
مدار و فخر اکارم ز آل عبد مناف
2406
ابو محمد امام دوم باستحقاق
یگانه وارث جد و پدر باستخلاف
2407
ترا قلمرو حلم و رضا بزیر قلم
بلوح نفس تو نقش صیانت است و عفاف
2408
سپهر و مهر دو فرمانبرند در شب و روز
یکی غلام مرصع نشان یکی زرباف
2409
ز کهکشان سپهر و خط شعاعی مهر
سپهر غاشیه کش، مهر خاوری سیاف
2410
غبار خاک درت نور بخش مردم چشم
نسیم رهگذرت رشک مشک نافۀ ناف
2411
در تو قبلۀ حاجات و کعبۀ محتاج
ملاذ عالمیان در جوانب و اکناف
2412
یکی بطی مراحل برای استظهار
یکی بعرض مشاکل برای استکشاف
2413
بسوی روی تو چشم امید دشمن و دوست
بگرد کوی تو اهل وفاق و اهل خلاف
2414
بر آستان ملک پاسبانت از دل و جان
ملوک را سر ذلت بدون استنکاف
2415
نه نعت شأن رفیع تو کار هر منطیق
نه وصف قدر منیع تو حد هر دو صاف
2416
شهود ذات نباشد نصیب هر عارف
نه آفتاب حقیقت مجال هر خشاف
2417
نه در شریعت عقلست بی ادب معذور
نه در طریقت عشقست از مدیحه معاف
2418
بیا به بزم حسینی و بشنو از عشاق
بگوش هوش نوای حجاز و شور عراق
2419
بکن مشاهدۀ شاهدان شهد سخن
بنموش می ز کف ساقیان سیمین ساق
2420
بیاد مولد سبط دوم امام سوم
فتاده غلغله از شش جهت ز سبع طباق
2421
فلک ز ثابت و سیار از برای نثار
نهد لئالی منثوره را علی الاطباق
2422
بر اوج چرخ مناطق به تهنیت ناطق
بود معاینه جوزا غلام بسته نطاق
2423
سرود زهره به تبریک حضرت زهرا
چنان بنغمه که شد مشتری ز طاقت طاق
2424
خطیب عالم ابداع داد داد سماع
که لا یزال برقص است این بلند رواق
2425
عطارد از پی انشاء تهنیت، رمزی
نگاشت بر صفحات صحائف آفاق
2426
ز ذوق بادۀ وحدت بشکر این نعمت
تمام عالمیان را چه شکر است مذاق
2427
نمود طالع اسعد بطلعت میمون
چه نور لم یزل از مشرق ازل اشراق
2428
زدند کوس بشارت ز ملک تا ملکوت
بیمن حضرت شاهنشۀ علی الاطلاق
2429
سلیل عقل نخستین دلیل اهل یقین
دوم خلیفۀ جد و پدر باستحقاق
2430
ز وحدت احدیت وجود او مشتق
جمال مبدء کل را بمنتهی مشتاق
2431
لطیفۀ دل والای معرفت زایش
صحیفۀ کرم است و مکارم اخلاق
2432
رموز نسخۀ وحدت ز ذات او مفهوم
نکات مصحف آیات را بود مصداق
2433
جمال شاهد بزم دنی و او أدنی
فروغ شمع حقیقت مقام استغراق
2434
بهمت نبوی شاهباز گاه عروج
بصولت علوی یکه تاز گاه سیاق
2435
قضا ز منشی دیوان او گرفته قلم
قدر ز طفل دبستان او برد اوراق
2436
مدار ملک حقیقت مدیر فُلک فلک
محیط عشق و محبت مشوق الاشواق
2437
ملیک مملکت بردباری و تسلیم
ولی عهد و وفا در قلمرو میثاق
2438
بچهره فالق صبح هدایت ازلی
به تیغ تیز رؤس ضلال را فلاق
2439
ز تیغ سر فکنش کل باطل زاهق
حق از بیان حقایق نشان او احقاق
2440
ز فیض رحمت او زنده قابض الارواح
بخوان نعمت او بنده قاسم الارزاق
2441
ملایک از سر حیرت شواخص الابصار
ملوک بر در دولت نوا کس الاعناق
2442
نیافت بر در او رفرف خیال مجال
براق عقل چه دیوانه در عقال و وثاق
2443
شها بطور تو خر الکلیم مغشیاً
بیک تجلی، و از یک عنایت تو أفاق
2444
تجلی تو در آئینۀ وجود نمود
هزار نقش مخالف بچشم اهل وفاق
2445
گل حدیقۀ معنی نه وصف صووت تست
نه نعت غره غرا است قره الاحداق
2446
ظهور غیب مصون سر مطلق مکنون
بود ز وصف برون و البیان لیس یطاق
2447
مرا چه نیست به نیل معانی تو رهی
سخن درست نباشد بدین طریق و سیاق
2448
همین بس است که خون ترا خداست بها
از آنکه بهر عروس شهادت است صداق
2449
جمال یار تو را بود کعبۀ مقصود
منای عشق تو میدان جنگ اهل شقاق
2450
مقام قدس تو و خیل بندگان رهت
بطون او دیه بود و ظهور خیل عتاق
2451
ز اهلبیت تو بود الوداع بانگ سماع
شب وصال تو با دوست، بود روز فراق
2452
بر اوج نیزه عروج تو از حضیض زمین
سیر تو سر پیمبر، سنان نیزه یراق
2453
شاهباز طمعم باز عندلیب شیدا شد
یا که طوطی نطقم طوطی شکرخا شد
2454
رفرف خیالم رفت تا مقام او ادنی
یا براق عقلم را جا بعرش اعلی شد
2455
مشتری شدم از جان مدح زهره روئیرا
منشی عطارد را خامه عنبر آسا شد
2456
گوهری نمایان شد از خزانۀ غیبی
وز کتاب لاریبی آیه ای هویدا شد
2457
از معانی بکرم زال چرخ شد واله
حسن دختر فکرم باز در تجلی شد
2458
یکه تاز فکرت را باز شد دو ته زانو
تا بمحدت بانو همچو چرخ پویا شد
2459
در حریم آن خاتون ره نیابد افلاطون
اسم اعظم مکنون رسم آن مسمی شد
2460
اوست بانوی مطلق در حرمسرای حق
بزم غیب را رونق آن جمال زیبا شد
2461
برج عصمت کبری دخت زهرۀ زهرا
کو بغرۀ غراء مهر عالم آرا شد
2462
از فصاحت گفتار و ز ملاحت رفتار
سرّ حیدر کرّار در وی آشکارا شد
2463
گلشن امامت را گلبن کرامت بود
باغ استقامت را رشک شاخ طوبی شد
2464
طور علم ربانی طور حکم سبحانی
با کمال انسانی در جمال حورا شد
2465
عقل بندۀ کویش، عشق زندۀ بویش
وامق مه رویش صد هزار عذرا شد
2466
عرش فرش درگاهش پیش کرسی جاهش
در پناه هرگاهش کل ما سوی الله شد
2467
آسمان زمین بوسش ماه شمع فانوسش
پرده دار ناموسش ساره بود و حوا شد
2468
کعبه الامانی بود رکنها الیمانی بود
مستجار جانی بود لیک اسیر اعدا شد
2469
شد بر اشتر عریان با دلی ز غم بریان
مهد عصمتش گریان ز انقلاب دنیا شد
2470
حکم بر منایا داشت مرکز بلایا گشت
قبله البرایا بود کعبه الرزایا شد
2471
در سرادق عصمت در حجاب عزت بود
بی حجاب و بی خرگه کوه و دشت پیما شد
2472
شد عقیلۀ عالم رهسپار شام غم
چشم چشمۀ زمزم خونفشان به بطحا شد
2473
یکه شاهد وحدت دخت خسرو اسلام
شمع محفل جمعی بدتر از نصاریٰ شد
2474
آنکه آستانش بود رشک جنه المأوی
همچو گنج شایانش در خرابه مأوی شد
2475
ای قبلۀ عقول و امام بنی عقیل
صلوات بر تو باد بالإشراق و الأصیل
2476
ای بدر مکه، نور حرم، ماه بی نظیر
وی مالک رقاب امم، شاه بی بدیل
2477
ای درگه تو کعبۀ آمال هر فریق
وی خرگه تو قبلۀ آمال هر قبیل
2478
ای در منای عشق وفا اولین ذبیح
وی در مقام صبر و صفا دومین خلیل
2479
ای طرۀ ترا شده و اللیل رهنما
وی روی نازنین ترا والضحی دلیل
2480
ای سرو معتدل که بمیزان عدل نیست
در اعتدال شاخۀ سرو ترا عدیل
2481
یک نفخه ای ز بوی تو هر هشت باغ خلد
یک رشحه ای ز کوثر لعل تو سلسبیل
2482
در گوهر فلک نبود قدرت کمال
چشم فلک ندیده جمالی چنین جمیل
2483
ای تشنگان بادیه را خضر رهنما
در وادی ضلال توئی هادی سبیل
2484
ای یکه تاز رزم و سرافراز بزم عزم
کز جان و دل معارف حق را شدی کفیل
2485
شاه خواص را بلیاقت سفیر خاص
افزود بر جلال تو این رتبۀ جلیل
2486
ای در کمند طائفۀ بیوفا اسیر
وی در میان فرقۀ دور از خدا ذلیل
2487
بستند با تو عهد و شکستند کوفیان
آوخ ز بیوفائی آن مردم رذیل
2488
بیخانمان بکوفه فتادی غریب وار
ای منزل رفیع تو مأوای هر نزیل
2489
شد ادعا و نسل خطازادۀ زیاد
داد ستم بداد بر آن عنصر اصیل
2490
کی عاقر ثمود جفائی چنین نمود
از باد رفت واقعۀ ناقه و فصیل
2491
هرگز ندیده هیچ مسلمان ز کفاری
ظلمی که دید مسلم از آن کافر محیل
2492
دل شوریده نه از شور شراب آمده است
دین و دل ساقی شیرین سخنم برده ز دست
2493
ساغر ابروی پیوستۀ او محوم کرد
هر که را نیستی افزود بهستی پیوست
2494
سرو بالای بلندش چه خرامان می رفت
نه صنوبر که دو عالم بنظر آمده پست
2495
قامت معتدلش را نتوان طوبی خواند
چمن فاستقم از سرو قدش رونق بست
2496
لالۀ روی وی از گلشن توحید دمید
سنبل روی وی از روضۀ تجرید برست
2497
شاه اخوان صفا ماه بنی هاشم اوست
شد در او صورت و معنی بحقیقت پیوست
2498
ساقی بادۀ توحید و معارف عباس
شاهد بزم ازل شمع شبستان الست
2499
در ره شاه شهیدان ز سر و دست گذشت
نیست شد از خود و زد پا بسر هرچه که هست
2500
رفت در آب روان ساقی و لب تر ننمود
جان بقربان وفا داری آن باده پرست
2501
صدف گوهر مکنون هدف پیکان شد
آه از آن سینه و فریاد از آن ناوک و شست
2502
سرش از پای بیفتاد و دو دستش از بدن
کمر پشت و پناه همه عالم بشکست
2503
شد نگون بیرق و شیرازۀ لشگر بدرید
شاه دین را پس از او رشتۀ امید گسست
2504
نه تنش خسته شد از تیغ جفا در ره عشق
که دل عقل نخست از غم او نیز بخست
2505
حیف از آن لعل درخشان که ز گفتار بماند
آه از آن سرو خرامان که ز رفتار نشست
2506
یوسف مصر وفا غرقه بخون وا اسفا
دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست
2507
ای طلعت زیبای تو عکس جمال لم یزل
وی غرۀ غرای تو آئینۀ حسن ازل
2508
ای درۀ بیضای تو مصباح راه سالکان
وی لعل گوهر زای تو مفتاح اهل عقد و حل
2509
ای غیب مکنون را حجاب زان گیسوی پر پیچ و تاب
وی سر مخزون را کتاب زان خط خالی از خلل
2510
پیش قد دلجوی تو طوبی گیاه جوی تو
ای نخلۀ طور یقین وی دوحۀ علم و عمل
2511
روح روان عالمی جان نبی خاتمی
طاوس آل هاشمی ناموس حق عزوجل
2512
در صولت و دل حیدری زانرو علی اکبری
در صف هیجا صفدری درگاه جنگ اعظم بطل
2513
در خلق و خلق و نطق و قیل، ختم نبوت را مثیل
ای مبدء بیمثل و بی مانند را نعم المثل
2514
ای تشنۀ بحر وصال، سرچشمۀ فیض و کمال
سرشار عشق لایزال، سرمست شوق لم یزل
2515
ذوق رفیع المشربت افکند در تاب و تب
تو خشک لب ز آب و لبت عین زلال بی زلل
2516
کردی چه با تیغ دوس در عرصۀ میدان گذر
بر شد ز دشمن الحذر و ز دوست بانگ العجل
2517
دست قضا شد کارگر در کار فرمای قدر
حتی اذا نشق القمر لما تجلی و اکتمل
2518
عنقاء قاف حق افتاد از هفتم طبق
در لجۀ خون شفق نجمُ هوی، بدرُ أفل
2519
یعقوب کنعان محن قمری صفت شد در سخن
کای یوسف گل پیرهن ای طعمۀ گرگ اجل
2520
ای لالۀ باغ امید أز داغ تو سروم خمید
شد دیدۀ حق بین سفید و الرأس شیباً اشتعل
2521
ای شاه اقلیم صفا سرباز میدان وفا
بادا علی الدنیا العفا بعد از تو ای میر اجل
2522
ای سرو آزاد پدر ایشاخ شمشاد پدر
ناکام و ناشاد پدر ای نو نهال بی بدل
2523
گفتم به بینم شادیت عیش شب دامادیت
روز مبارکبادیت، خاب الرجاء و الامل
2524
زینب شده مفتون تو آغشته اندر خون تو
لیلی ز غم مجنون تو، سر گشتۀ سهل و جبل
2525
به نکهت هوا رشک مشک ختن شد
به نزهت زمین روضۀ نسترن شد
2526
گلستان بود سبز ز استبرق گل
چمن سبز از سندی یاسمن شد
2527
پر از لاله شد باغ، و داغ جوانان
بیاد من آورد و بیت الحزن شد
2528
گل ارغوان گر بدامادی آمد
ولیکن شقایق عروس چمن شد
2529
ز هر سبزه زاری لب جویباری
بخاطر خط قاسم بن الحسن شد
2530
بود نقل هر محفلی نقل رویش
حدیث قدش شمع هر انجمن شد
2531
لبش بود سرچشمۀ آب حیوان
سزد خضر اگر بندۀ آن دهن شد
2532
بلی قوت جان بود یاقوت لعلش
عقیق یمن دُرج دُرّ عدن شد
2533
اگر یوسف از چه درآمد ولیکن
گرفتار آن غبغب و آن زقن شد
2534
بصورت پیمبر بصولت چه حیدر
فدای حسینی بوجه حسن شد
2535
به هیبت سبق برد از شیر گردون
کمین چاکرش خاور تیغزن شد
2536
چه بر رخش همت رخش جلوه کردی
تهمتن فروتر ز زال کهن شد
2537
چنان صف اعدا دریدی که گفتی
به میدان کین حیدر صف شکن شد
2538
فغان کان صنوبر بر سرو بالا
به بیخ و بنش تیشۀ ریشه کن شد
2539
دریغا که آن شاخ گل پیرهن را
بجای قبای عروسی کفن شد
2540
مهین خواستگار نگار ازل را
نگاری سیراپا ز خون بدن شد
2541
نثار سر او خدنگ مخالف
سنان در بر او حمایل فکن شد
2542
روان شد ز دیوار قسمت بلائی
که شهزاده آزاد از قید تن شد
2543
یگانه دُرّی یتیم عقیق لب لعل فام
به یازده سالگی دو هفته ماهی تمام
2544
شاخ گل تازه ای ز گلشن مجتبی
ندیده چرخ کهن چون قد او خوشخرام
2545
کتاب جان باختن حمایل گردنش
از آنکه عبدالهش بود بتحقیق نام
2546
دو گوشوارش بگوش ولی ز سر رفته هوش
چو دید یکتائی پادشه خاص و عام
2547
بعزّ و فرزانگی از حرم آمد برون
که تا کند از صفا طواف بیت الحرام
2548
رفت بخنجر ذبیح کند نیازی ملیح
کعبۀ اسلام را ز جان کند استلام
2549
ربود پروانه را شمع دل انجمن
گشت غزال حرم پیش دلآرام رام
2550
رهسپر راه عشق شد سپر شاه عشق
چه خصم بد خواه عشق تیغ کشید از نیام
2551
بداد دست و گرفت بدامن شاه جای
شد هدف تیر کین در آن خجسته مقام
2552
خسرو ملک قدم سوخت ز سر تا قدم
ز داغ شهزادۀ ملیح شیرین کلام
2553
کنار مادر گیتی ز طفل اشک بود تر
بیاد خشکی حلقوم و تشنه کامی اصغر
2554
رضیع ثدی امامت مسیح مهد کرامت
شفیع روز قیامت ولی خالق اکبر
2555
بمحفل ازلی شمع جمع و شاهد وحدت
بحسن لم یزلی ثانی شبیه پیمبر
2556
یگانه کوکب دُرّی آستان ولایت
بطلعت آیت «الله نور» را شده مظهر
2557
چه شیر خواره که شیر فلک مسخر و خارش
چه طفل شیر که صد عقل را شده رهبر
2558
بچهره رشک گل و مل، بطرّه رونق سنبل
بشور و نغمه ز بلبل هزار بار نکوتر
2559
لبش چه گوهر رخشان عقیق و لعل درخشان
نه از یمن نه بدخشان ز کنز مخفی داور
2560
دریغ و درد که یاقوت لعل روح فزایش
چه کهربا شد و مرجان دوست را زده آذر
2561
لبی که غنچۀ سیراب از او گرفته طراوت
چنان فسرده شد از تشنگی که لا یتصور
2562
ز قحط آب، لبی خشک ماند در لب دریا
که سلسبیل لبش بود رشک چشمۀ کوثر
2563
لبی ز سوز عطش زد شرر بخرمن هستی
که بود مبدء عین الحیوه خضر و سکندر
2564
نداشت شیر چه آن بچه شیر بیشۀ هیجا
شد آبش از دم پیکان آبدار مقدر
2565
لبان او به تبسم ز ذوق بادۀ وحدت
زبان او مترنم ز شوق جلوۀ دلبر
2566
درید خار خدنگ آن گلوی چون گل و سر زد
ز باز وی پدر و خون ز چشم مادر و خواهر
2567
دُر عدم زنگار بدن عقیق یمن شد
چه شد گلو هدف ناوک برنده چه خنجر
2568
خلیل دشت بلا خون همی فشاند به بالا
که این ذبیح من ای دوست تحفه ایست محقر
2569
ز اشک پرد کیان وز شور نوحه سرایان
سزد که چشم ملک کور باد و گوش فلک کر
2570
بسوی وطن باز گشتند یاران
خروشان چه رعد، اشکباران چه باران
2571
چه لاله فروزان و چون شمع سوزان
ز داغ غم و دوری گلعذاران
2572
چمن شد پر از قمری شورش انگیز
بر آمد ز گلشن نوای هزاران
2573
نوای حجازی ز هر سو بپا شد
ز شور عراقیّ آن سوگواران
2574
گروهی اسیر غم نوجوانان
گروهی زمین گیر آن شهسواران
2575
بلعید، پرورده هر یک جوانی
ولی شام شد صبح امیدواران
2576
چه بر آستان رسالت رسیدند
ز کف شد قرار دل بی قراران
2577
چه برگ خزان ریخته از چپ و راست
باشک روان همچه ابر بهاران
2578
بسر بسکه خاک مصیبت فشاندند
حرم گشت چون کلبۀ خاکساران
2579
مهین بانوی خلوت کبریائی
بگفت ای سر و سرور تاجداران
2580
ز کوی حسین تو دارم پیامی
که برده است هوش از سر هوشیاران
2581
لبش خشک و تن غرقۀ لجۀ خون
سرش روی نی رهبر رهسپاران
2582
پس از زخم های فراوان کاری
نگویم چه کردند آن نابکاران
2583
به پیرامنش نونهالان نامی
چگویم ز جانان و آن جان نثاران
2584
گر از بانوان نبوت بگویم
دل سنگ گرید بر آن داغداران
2585
ز بیداد گردون دل بانوان خون
چه رفتند در محفل میگساران
2586
گر از سختی ما بخواهی نشانه
بود شانۀ من یکی از هزاران
2587
دل بود بیمار آن بیمار عشق مه جبین
تن بود رنجور آن رنجور یار نازنین
2588
آهوی طبعم به نخجیر غمش تا شد اسیر
چون به زنجیر ستم سر رشتۀ دنیا و دین
2589
شد به بند بندگان، سر حلقۀ آزادگان
یا سلیمان حلقۀ اهریمنان را شد نگین
2590
نقطۀ اسلام را پر کار کفر آمد محیط
مرکز عدل حقیقی شد مدار ظلم و کین
2591
طائر قدس از فضای انس رفت اندر قفس
شاهباز اوج وحدت شد بدام مشرکین
2592
همنشین زاغ شد طاوس باغ کبریا
یا که عنقاء و هما با کرکس و شاهین قرین
2593
چون اسیر روم رفت از کربلا تا شام شوم
پادشاه یثرب و شهزادۀ ایران زمین
2594
زیب و زین عالم امکان علی بن الحسین
نور یزدان سید سجاد زین العابدین
2595
مشرق صبح ازل مفتون حسن لم یزل
دردمند شام محنت مبتلای شامتین
2596
سرو باغ استقامت نخلۀ پر نور طور
گرچه شد بی شاخ و بر آن دوحۀ علم و یقین
2597
شد ز سوز تب و تاب، آمد ز داغ دل بتاب
گرچه آهش بود گاهی سرد و گاهی آتشین
2598
کنز مخفی بود لیکن شهرۀ هر شهر شد
تا شود سرّ محبت آشکارا و مبین
2599
نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی» بر کشید
بهر هتک حرمت ناموس رب العالمین
2600
آنکه همچون نقطۀ مرکز بود ثابت قدم
کی نهد پا از محیط صبر بیرون این چنین؟
2601
انه شیءُ عجاب صبره عند المصاب
زشت باشد آفرین بر صبر آن صبر آفرین
2602
آنکه از وی شد نظام عالم هستی بپای
سر برهنه شد بپا در محفل پستی لعین
2603
شاهد گیتی سراپا سوخت در بزم شراب
همچو شمع از سوز دل با شعلۀ آه و أنین
2604
«لا تقل هجراً» شند از معدن جهل و غرور
عین اسرار علوم أولین و آخرین
2605
یافت در ویرانۀ شام خراب از کین مکان
آنکه بود اندر مقام لی مع اللهی مکین
2606
گنج را ویرانه باید، خاصه گنج معرفت
زین سبب ویرانه آمد مخزن دُرّ ثمین
2607
بسکه تلخی ها چشید آن خسرو شیرین لبان
زهر را نوشید در آخر نفس چون انگبین
2608
بهار آمد هوا چون زلف یارم باز مشگین شد
زمین چون رویش از گلهای رنگارنگ رنگین شد
2609
نگارستان چینی شد زمین از نقش گوناگون
چمن رشک ختن از باسمن و زبوی نسرین شد
2610
دل آشفته شد محو گلی از گلشن طاها
اسیر سنبلی از بوستان آل یاسین شد
2611
چگویم از گل رویش؟ مپرس از سنبل مویش
ز فیض لعل دلجوش مذاق دهر شیرین شد
2612
کرا نیرو که با آن آفتاب رو زند پهلو
که در چوگان حسنش قرص خور چون گوی زرین شد
2613
به میزان تعادل با گل رویش چه باشد گل
که با آن خرمن سنبل کم از یک خوشه پروین شد
2614
جمال جان فزای او ظهور غیب مکنون بود
دو زلف مشکسای او حجاب عزّ و تمکین شد
2615
هم از قصر جلال او بود عرش برین برجی
هم از طور جمال او فروغی طور سینین شد
2616
به باغ استقامت اولین سرو آن قد و قامت
به میدان کرامت شهسوار ملک تکوین شد
2617
شه ملک قدم، مالک رقاب اکرم و اظعم
مه انجم خدم، بدر حقیقت، نیر دین شد
2618
سلیل پاک احمد، زیب و زین مسند سرمد
ابو جعفر محمد، باقر علم نبیین شد
2619
محیط علم ربانی، مدار فیض سبحانی
که در ذات و معانی ثانی عقل نخستین شد
2620
لسان الله ناطق و الدلیل البارع الفارق
مشاکل از بیان دلستانش حل و تبیین شد
2621
حقائق گو، دقائق جو، رقائق جو، شقائق بو
سراج راه حق، کز او رواج دین و آئین شد
2622
درش چون سینۀ سینا برفعت گنبد سینا
لبش جانبخش و روح افزا، دلش بنیاد حق بین شد
2623
مرارتها چشید آن شاه خوبان ار بنی مروان
مگر آن تلخ کامی بهر زهر کین به تمرین شد
2624
عجب نبود گر از آن اخگر سوزان سراپا سوخت
چه او را شاهد بزم حقیقت شمع بالین شد
2625
برای یکه تاز عرصۀ میدان جانبازان
ز جور کینۀ مروانیان اسب اجل زین شد
2626
ربیع است و دل بر جمال تو شائق
نه بر لاله و ارغوان و شقائق
2627
ربودی تحمل زمن، گل ز بلبل
چه لیلی ز مجنون و عذرا ز وامق
2628
به بوی خوش گل شود مست بلبل
به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق
2629
نه چون خط نیکویت اندر ریاحین
نه چون سنبل مویت اندر حقائق
2630
نه زیباست با قامتت شاخ طوبی
نه لایق بسرو قدت نخل باسق
2631
توئی دوحۀ بوستان معارف
توئی گلبن گلستان حقائق
2632
توئی عقل اقدم توئی روح عالم
محیط دوائر مدار مناطق
2633
توئی نیر اعظم و نور انوار
چراغ معارف فروغ مشارق
2634
توئی منطق حق و فرمان مطلق
الی الحق داع و بالحق ناطق
2635
امام الهدی صالح بعد صالح
دلیل الوری صادق بعد صادق
2636
خلیف البقی جعفر بن محمد
کثیر الفواضل عظیم السوابق
2637
دلیل حقیقت لسان شریعت
امام طریقت بکل الطرائق
2638
به تجلیل او دشمن و دوست یکسان
به تحلیل او هر مخالف موافق
2639
ز منصور مخذول چندان بلا دید
لقد کاد تنهدّ منه الشواهق
2640
سر اهل ایمان سر و پای عریان
بسی رفت در محفل آن منافق
2641
نگویم ز گفت و شنودش که بودش
کسمّ الأفاعی و حدّ البوارق
2642
چنان تلخ شد کامش از جور اعداء
که شد سمّ قاتل بر او شهد فائق
2643
باز شوری ز سر می زند سر
شور شیرین لبی پر ز شکر
2644
شور عشق بتی ماهرخسار
با قد و قامتی چون صنوبر
2645
حلقۀ زلف او دام دلها
عنبر آسا به از نافۀ تر
2646
آنکه در چین زلفش دل من
چون غزالی پریشان و مضطر
2647
روی او دلربا آفت عقل
بوی او جان فزا روح پرور
2648
غمزه اش جان ستاند به مژگان
گه به شمشیر و گاهی به خنجر
2649
شعلۀ روی او آتش افروز
عاشق کوی او چون سمندر
2650
مطربا شام هجران سحر شد
می دمد صبح و صلی منور
2651
ساز عیشی کن و نغمه ای زن
تا که گوش فلک را کند کر
2652
تا بکوری چشم رقیبان
بهره بردارم از وصل دلبر
2653
ساقیا از خم عشق جانان
باده باید بریزی بساغر
2654
ساغری سبز همچون زمرد
باده ای همچو یاقوت احمر
2655
باده ای تلخ کآرد بسر شور
لیک شیرین چه قند مکرر
2656
تا مرا توسن طبع سرکش
وام گردد نه پیچد ز من سر
2657
تا مرا بلبل نطق گویا
عندلیبانه گردد ثناگر
2658
در مدیح خداوند گیتی
روح عالم، روان پیمبر
2659
عقل اقدم، امام مقدم
در حدوث زمانی مؤخر
2660
نسخۀ عالیات حروف است
دفتر عشق و عنوان دفتر
2661
مشرق آفتاب حقیقت
مطلع نیر ذات انور
2662
آنکه از نور ذاتست مشتق
وانکه در کائناتست مصدر
2663
کنز مخفی اسرار حکمت
معرفت را است تابنده گوهر
2664
مظهر غیب مکنون مطلق
اسم اعظم در او رسم مضمر
2665
شاه اقلیم حسن الهی
کز ستایش بسی هست برتر
2666
ترسم از غیرتش گر بگویم
ماه کنعان غلامی است در بر
2667
یوسف حسن او صد چو یعقوب
در کمند فراقش مسخر
2668
با گلستان حسنش ندارد
پور آزر هراسی ز آذر
2669
با کلیم آنچه شد از تجلی
می کند نور او صد برابر
2670
طور سینا و انی انا الله
روضۀ قدس و موسی بن جعفر
2671
کاظم الغیظ باب الحوائج
صائم الدهر فی البرد و الحرّ
2672
قبۀ کعبۀ بارگاهش
قبله الناس فی البحر و البرّ
2673
آسمان حلقه ای بر در او
بلکه از حلقه ای نیز کمتر
2674
آستان ملک پاسبانش
کوی امید کسری و قیصر
2675
مستجیر درش دشمن و دوست
مستجار مسلمان و کافر
2676
ای مدیر مناطق دمادم
وی مدار دوائر سراسر
2677
نقطۀ خطۀ صبر و تسلیم
در محیط مکارم چه محور
2678
در حقیقت توئی شاه مطلق
در طریقت توئی پیر و رهبر
2679
در شریعت تو هفتم امامی
حاکم و معنی چار دفتر
2680
عرش را فرش راه تو خواندم
هاتفی گفت ای پست منظر
2681
طائر سدره المنتهی را
طائر همتش بشکند پر
2682
اولین پایه اش قاب قوسین
آخرین پایه بگذار و بگذر
2683
آنچه در قوۀ وهم ناید
کی تواند کند عقل باور
2684
ای امید دل مستمندان
نیست این رسم آقا و چاکر
2685
یا بیفکن مرا در چه گور
یا که از چاه محنت برآور
2686
برید باد صبا خاطری پریشان داشت
مگر حدیثی از آن زلف عنبر افشان داشت
2687
نسیم زلف نگار از نسیم باد بهار
فتوح روح روان و لطافت جان داشت
2688
صبا ز سلسلۀ گیسوی مسلسل یار
هزار سلسله بر دست و پای مستان داشت
2689
بیام یار عزیز ملیج روح افزا است
دم مسیح توان گفت بهره ای زان داشت
2690
حدیث آن لب و دندان چه دُر فشانی کرد
شکست رونق لؤلؤ، سبق ز مرجان داشت
2691
یمن کجا و بدخشان؟! مگر صبا سخنی
از آن عقیق درخشان و لعل رخشان داشت
2692
بیادم از نفس خرم صبا آمد
گلی که لعل لبی همچو غنچه خندان داشت
2693
بخضرت خطش از خضر جان و دل می برد
چه طعنه ها که دهانش به آب حیوان داشت
2694
خطا است سنبله گفتن به سنبل تر او
به اعتدال قد و قامتی به میزان داشت
2695
هزار نکتۀ باریکتر از مو اینجاست
به صد کرشمه ز اسرار حسن جانان داشت
2696
مهی کلاه کیانی بسر چو کیکاوس
که افسر عظمت بر فراز کیوان داشت
2697
بخسروی، همۀ بندگان او پرویز
جهان بصحبت شیرین به زیر فرمان داشت
2698
ز نای حسن همی زد نوای یا بُشری
جمال یوسفی اندر چه زنخدان داشت
2699
صبا دمید خور آسا ز مشرق ایران
مگر که ذره ای از تربت خراسان داشت
2700
محل امن و امانی که وادی ایمن
هر آنچه داشت از آن خطۀ بیابان داشت
2701
مقام قدس خلیل و منای عشق ذبیح
که نقد جان بکف از بهر دوست قربان داشت
2702
مطاف عالم امکان ز ملک تا ملکوت
که از ملوک و ملک پاسبان و دربان داشت
2703
بمستجار درش کعبه مستجیر و حرم
اساس رکن یمانی ز رکن ایمان داشت
2704
بمروه صفۀ ایوان او صفا بخشید
حطیم و زمزم از او آبرو و عنوان داشت
2705
مربع حرمش رشک هشت باغ بهشت
که پایه برتر از این نُه رواق گردون داشت
2706
بقاف قبۀ او پر نمی زند عنقا
بر آستانۀ او سر همای گردون داشت
2707
درش چو نقطه محیط مدار کون و مکان
هر آفریده نصیبی بقدر امکان داشت
2708
شها سمند طبیعت ز آمدن لنگست
بدان حظیره امید وصول نتوان داشت
2709
فضای قدس کجا رفرف خیال کجا
براق عقل در آن عرصه گرچه جولان داشت
2710
در تو مهبط روح الامین و حصن حصین
ز شرفۀ شرف عرش و فرش، ایوان داشت
2711
قصور خلد ز مقصورۀ تو یافت کمال
ز خدمت در آن روضه، رتبه رضوان داشت
2712
توئی رضا که قضا و قدر سر تسلیم
بزیر حکم تو ای پادشاه شاهان داشت
2713
تو محرم حرم خاص لی مع اللهی
ترا عیان حقیقت جدا ز اعیان داشت
2714
تجلی احدیت چنان ترا بربود
که از وجود تو نگذاشت آنچه وجدان داشت
2715
جمال شاهد گیتی بهستی تو جمیل
که از شعاع تو شمعی فلک فروزان داشت
2716
کتاب محکم توحید از آن جبین مبین
به چشم اهل بصیرت دلیل و برهان داشت
2717
حدیث حسن ترا خواند فالق الاصباح
که از افق غسق اللیل را گریزان داشت
2718
تو باء بسمله ای در صحیفۀ کونین
ز نقطۀ تو تجلی نکات قرآن داشت
2719
ز مصدر تو بود اشتقاق مشتقات
ز مبدء تو اصالت اصول اکوان داشت
2720
مقام ذات تو جمع الجوامع کلمات
صفات عز تو شأنی رفیع بنیان داشت
2721
حقایق ازلی از رخ تو جلوه نمود
دقایق ابدی از لب تو تبیان داشت
2722
نسیم کوی تو یحیی العظام و هی رمیم
شمیم بوی تو صد باغ روح و ریحان داشت
2723
مناطق فلکی چاکر تراست نطاق
ز مهر و ماه بسی گوی زر بچوگان داشت
2724
فروغ روی ترا مشتری هزاران بود
ولی که زهرۀ آن زهره روی تابان داشت
2725
بمفتقر بنگر کز عزیز مصر کرم
به این بضاعت مزجاه چشم احسان داشت
2726
به این هدیه اگر دورم از ادب چه عجب
همین معامله را مور با سلیمان داشت
2727
باز طبعم را هوای بادۀ گلگون بود
در سرم شور و نوا و نغمۀ موزون بود
2728
نوبهار است و کنار یار، ساقی می بیار
طالع می با مبارک طلعتی میمون بود
2729
باده گلرنگ و نگاری شوخ و شنگ و وقت تنگ
هر که را این سود و این سودا نشد مغبون بود
2730
صحبت حوری سرشتی، باغ و گشتی چون بهشت
هر که این عشرت بهشتی بخت او وارون بود
2731
جز لب جوی و کنار یار دلجوئی مجو
جز حدیث می مگو کافسانه و افسون بود
2732
ساقیا ده ساغری، بر گردنم نه منتی
از خمی کش یک حباب او خم گردون بود
2733
از خم وحدت که لبریز محبت بود و عشق
از خمی کاندر هوایش در خم افلاطون بود
2734
از خم مینای عشق حسن لیلای ازل
کز صبوحش عقل تا شام ابد مجنون بود
2735
بادۀ گلگون اگر خواهی برون از چند و چون
از خم عشق ولی حضرت بیچون بود
2736
پادشاه کشور ایجاد ابوجعفر جواد
آنکه در عین حدوثش با قدم مقرون بود
2737
مصحف آیات و عنوان حروف عالیات
غایه الغایات کاوصافش ز حد بیرون بود
2738
مظهر غیب مصون و مُظهر ما فی البطون
سرّ ذاتش سرّ اعظم مخزون مخزون بود
2739
گنج هستی را طلسم و با جهان چون جان و جسم
مخزن دُرّ ثمین و لؤلؤ مکنون بود
2740
فالق صبح ازل مصباح نور لم یزل
کز تجلیهای او اشراق گوناگون بود
2741
طور سینای تجلی مطلع نور جلی
کز فروغش پور عمران واله و مفتون بود
2742
شد خلیل از شعلۀ روی مهش آتش به جان
فلک عمر نوح از سودای او مشحون بود
2743
گر ذبیح اندر رهش صد بار قربانی شود
در منای عشق او از جان و دل ممنون بود
2744
چشم یعقوب از فراق روی او بی نور شد
یوسف اندر سجن شوق کوی او مسجون بود
2745
در کمند رنج او رنجور ایوب صبور
طعمۀ کام نهنگ عشق او ذوالنون بود
2746
بر سر راهش نخستین راهب راغب مسیح
آخرین پروانۀ شمع رخش شمعون بود
2747
قرن ها بگذشت ذوالقرنین با حرمان قرین
خضر از شوق لبش سر گشتۀ هامون بود
2748
غُرّۀ وجه محمد قُره العین علیّ
زهرۀ زهرا و دُرّ درج آن خاتون بود
2749
فرع میمون امام ثامن ضامن رضا
اصل مأمون تمام واجب و مسنون بود
2750
عرش اعلی در برش مانند کرسی بر درش
امر عالی مصدرش ما بین کاف و نون بود
2751
لعلش اندر روح افزائی به از عین الحیات
سروش از طوبی بر عنائی بسی افزون بود
2752
گرد روی ماه او مهر فلک گردش کند
پیش گرد راه او خرگاه گردون دون بود
2753
گاهی از غیرت گهی از حسرت آن ماهرو
قرص خور چون شمع سوزان و چه طشت خون بود
2754
فتاده مرغ دلم ز آشیان در این وادی
که هر کجا رود افتد بدام صیادی
2755
بدانه ای دُر یکدانه می دهد بر باد
نه گوش هوش و نه چشم بصیر نقادی
2756
چنان اسیر هوا و هوس شدم که نپرس
نه حال نغمه سرائی نه طبع وقادی
2757
نه شمع انجمنی تا که روشنی بخشد
نه شاهدی که غم از دل برد بشیادی
2758
دلا دل از همه بر گیر و خلوتی به پذیر
مدار از همه عالم امید امدادی
2759
مگر ز قبلۀ حاجات و کعبۀ مقصود
ملاذ حاضر و بادی علیّ الهادی
2760
محیط کون و مکان نقطۀ بصیر وجود
مدار عالم امکان مجرد و مادی
2761
شها تو شاهد میقات لی مع اللهی
تو شمع جمع شبستان ملک ایجادی
2762
صحیفۀ ملکوتی و نسخۀ لاهوت
ولیّ عرصۀ ناسوت بهر ارشادی
2763
نه ممکنی و نه واجب چه واحد بمثل
که هم برون ز عدد هم قوام اعدادی
2764
مقام باطن ذات تو قاب قوسین است
بظاهر ارچه در این خاکدان اجسادی
2765
کشیدی از متوکل شدائدی که بدهر
ندیده دیدۀ گردون ز هیچ شدادی
2766
گهی به برکۀ درندگان گهی زندان
گهی به بزم می و ساز باغی عادی
2767
تو شاه یکه سواران دشت توحیدی
اگر پیاده روان در رکاب الحادی
2768
ز سوز زهر و بلاهای دهر جان تو سوخت
که بر طریقۀ آباء و رسم اجدادی
2769
باز کمندی فکند جمد مجعد
آهوی طبع مرا کرد مقید
2770
سلسلۀ موی آن زلف مسلسل
سخت مرا بسته چون عهد مؤکد
2771
داد شمیمی از آن موی معنبر
عظم رمیم مرا روح مجدد
2772
پیک صبا آورد خرم و خندان
زان لب و دندان خبر، مرسل و مسند
2773
قوت دل و جان از آن حقۀ یاقوت
لؤلؤ و مرجان از آن دُرّ منضد
2774
سرّ حقیقت از آن پیر طریقت
آیۀ رحمت از آن رحمت بیحد
2775
عین معارف لسان الله ناطق
الحسن بن علی بن محمد
2776
عسکری آن شاه اقلیم ولایت
کش همه عالم بود جند مجند
2777
بسملۀ مصحف عالم امکان
نقطۀ بائیۀ نسخۀ سرمد
2778
فالق صبح ازل مطلع انوار
مشرق شمس ابد فیض مؤبد
2779
خاک گذرگاه او طبع مجسم
بندۀ درگاه او عقل مجرد
2780
طلعت زرین مهر شمع رواقش
شرفۀ ایوان او طاق زبرجد
2781
کس نزند جز تو ای محرم لاهوت
در حرم کبریا تکیه بمسند
2782
سجده کند مهر و مه چون بنشیند
یوسف حسن تو بر تخت ممهد
2783
شاخۀ طوبی کجا آن قد زیبا
نخلۀ طور است و یا روح مجسد
2784
زد بدلت آتشی زهر که در دهر
شعلۀ او تا ابد ماند مخلد
2785
شاهد اصلی پس از شمع جمالت
شد به پس پردۀ غیبت ممتدّ
2786
ناظم کون و مکان چون ز میان رفت
شمل حقیقت شد اینگونه مندد
2787
ای چه خوش آن دم که در جلوه در آید
کوکب دری از آن برج مشید
2788
تا که بدیدار آن طلعت میمون
تا که باشراق آن طالع اسعد
2789
سینۀ سینا شود عرصۀ گیتی
روشن و بینا شود دیدۀ ارمد
2790
فیض روح قدسی باز طبع مرده را جان داد
عندلیب نطقم را دستگاه دستان داد
2791
بلبل غزل خوان را جای در گلستان داد
طوطی شکر خا را ره بشکرستان داد
2792
موج عشق بی پایان قطره را به دریا برد
باد، مشت خاکی را برتر از ثریا برد
2793
دستبرد اسکندر هر چه داشت دارا برد
عشق یار شهر آشوب عقل را به یغما برد
2794
آسمان به آزادی کوس خیر مقدم زد
زهره با دو صد شادی نغمۀ دمادم زد
2795
عشرت خدا دادی ساز عیسوی دم زد
صورت پریزادی راه نسل آدم زد
2796
شمع شاهد وحدت باز در تجلی شد
نقش باطل کثرت محو «لا» و «إلا» شد
2797
تا که رایت نصرت زیب دوش مولا شد
ساز نغمۀ عشرت تا به عرش اعلی شد
2798
شاد باش ای مجنون صبح شام غم آمد
با قدی بسی موزون لیلی قدم آمد
2799
اسم اعظم مکنون مظهر اتمّ آمد
گنج گوهر مخزون معدن کرم آمد
2800
آفتاب لاهوت از مشرق ازل سر زد
تا ابد شرر اندر آفتاب خاور زد
2801
باز سینۀ سینا شعله از جگر بر زد
باز پور عمران را مرغ شوق دل پر زد
2802
صورتی نمایان شد از سرادق معنی
طلعتی بسی زیبا قلعتی بسی رعنا
2803
فرق فرقدان سایش زیب تاج کرّمنا
رانده رفرف همت تا مقام «او ادنی»
2804
سرّ مستسر آمد در مظاهر اعیان
غیب مستتر آمد در مشاهد عرفان
2805
شاه مقتدر آمد در قلمرو امکان
سیر منتصر آمد در ممالک امکان
2806
آنکه نسخۀ ذاتش دفتر کمالاتست
مصحف کمالاتش محکمات آیاتست
2807
اولین مقاماتش منتهی النهایاتست
طور نور و میقاتش پرتوی از آن ذاتست
2808
مبدء حقیقت را اوست اولین مشتق
خطۀ طریقت را اوست هادی مطلق
2809
مسند شریعت را اوست حجت بر حق
کشور طبیعت را اوست صاحب سنجق
2810
بزم غیب مکنون را اوست شاهد مشهود
ذات حق بی چون را اوست فیض نامحدود
2811
عنقاء طبعم یاد کرد، از قلۀ قاف قِدم
روح القدس امداد کرد، در هر نفس در هر قدم
2812
کردم بآسانی صعود، از عالم غیب و شهود
تا قاب قوسین وجود، تا حد اقلیم عدم
2813
گشتم چه از خود بی خبر، نخل امیدم داد بر
زد آفتاب عقل سر، حتی انجلت عنی الظلم
2814
دیدم بعین حق عیان، در مجمع روحانیان
ما لیس بحکیه البیان، ما لیس یحویه القلم
2815
از نغمۀ خیل ملک، خندان و رقصان نه فلک
ذرات عالم یک بیک، در سلک عشرت منتظم
2816
شادان ز ماهی تا بماه، از مژدۀ میلاد شاه
شاهنشۀ انجم سپاه، فرماندۀ لوح و قلم
2817
فیض نخستین عقل کل، ختم نبیین و رسل
ارباب انواع و مثل، اند درش کمتر خدم
2818
رفرف سوار راه عشق، زیبا نگار شاه عشق
شاه فلک خر گاه عشق، سلطان اقلیم همم
2819
عقل العقول الواسعه، شمس الشموس الطالعه
بدر البدور اللامعه، کشاف أستار الغمم
2820
دیباچۀ ایجاد او، سر حلقۀ ارشاد او
میزان عدل و داد او، حرف نخست اول رقم
2821
بزم حقیقت طور او، شمع طریقت نور او
یک آیه از دستور او، مجموعۀ کل حکم
2822
تورات و انجیل و زبور، رمزی از آن دستور نور
نور کلامش در ظهور، بر فرق کیوان زد علم
2823
خال و خطش ام الکتاب، لعل لبش فصل الخطاب
رفتار او معجز مآب، گفتار او محیی الرمم
2824
لولاک، تشریف برش، تاج «لعمرک» بر سرش
از ذره کمتر در درش، فر فریدون جاه جم
2825
گردون و مهر و ماه او، خاک ره خرگاه او
درگاه عالی جاه او، پشت فلک را کرده خم
2826
سرشار شد دریای عشق، یا ابر گوهرزای عشق
چون درۀ بیضای عشق، تابید از کان کرم
2827
از محفل غیب مصون، شد شاهد هستی برون
یا از رواق کاف و نون، قد أشرق المجلی الأتم
2828
لاهوت حی لم یزل، از مطلع حسن ازل
بالحق و الصدق نزل، ناسوت شد باغ ارم
2829
شد نقطۀ حسن نگار، پرگار وحدت را مدار
توحید را کرد استوار، زد نقش کثرت را بهم
2830
عالم سرا پا نور شد، رشک فضای طور شد
ام القری معمور شد، از مقدم صدر الأمم
2831
بشکست طاق کسروی، بنیاد ایمان شد قوی
دست قوای معنوی، شد فاتح ملک عجم
2832
آئینۀ آئین او، جام حقایق بین او
جمع الجوامع دین او، شد خیر ادیان لاجرم
2833
گنج معارف را گشود، سر حقیقت را نمود
افشاند هر دری که بود، عم البرایا بالنعم
2834
در بارگاه قرب حق، بر ما سوی بودش سبق
بگذشت از هفتم طبق، وز عرش اعظم نیز هم
2835
چون همتش بالا کشید، تا بزم او ادنی کشید
عقل از تصور پا کشید، فی مثله جف القلم
2836
آدم صفی الله شد، تشریف آن درگاه شد
نخلیکه خاطرخواه شد، بهر ثمر شد محترم
2837
طوفان عشقش دل گرفت، از نوح تا ساحل گرفت
در سایه اش منزل گرفت، تا شد ضجیع ابن عم
2838
از آتش شوق خلیل، کلک و عطارد شد کلیل
گوئی بیاد این جمیل، کرده است بنیاد حرم
2839
موسی کلیم طور او، دیدار او منظور او
عیسی یکی رنجور او، او روحبخش و روح دم
2840
از ماه کنعائی مگو، کاینجا ندارد آبرو
شد در ره عشقش فرو، صد یوسف اندر چاه غم
2841
سر خیل اهل الله او، سرّ دل آگاه او
عالم رعیت شاه او، بشنو ز من بی بیش و کم
2842
شاها گدای این درم، وز جان و دل مدحتگرم
هرگز از ایندر نذگرم، خواهی بگو: لا یا نعم
2843
گوهری را از صدف آورده طبعم در کنار
یا که از خاک نجف تابنده دری آبدار
2844
برد تا حد عدم تا قاب قوسین وجود
رفرف طبع مرا، یک غمزه ز اندلدل سوار
2845
شاهد بزم ولایت شاه اقلیم وجود
شمع ایوان هدایت نیر گیتی مدار
2846
صورت زیبای او یا طلعت «الله نور»
معنی والای او یا سر «لم تمسه نار»
2847
خط دلجویش طراز مصحف کون و مکان
خال هندویش مدار گردش لیل و نهار
2848
پرتوی از نور رویش طور سینای کلیم
بندۀ درگاه کویش صد سلیمان اقتدار
2849
مشرق صبح ازل خورشید عشق لم یزل
چرخ تا شام ابد در زیر حکمش برقرار
2850
در برش پیر خرد چون کودکی دانش پژوه
بر درش عقل مجرد همچو پیری خاکسار
2851
شاهباز اوج او ادنی بهنگام عروج
یکه تاز عرصۀ ایجاد گاه گیر و دار
2852
باز جان می پرورد ساز پیام آشنا
یا که از طور غرب می آید آواز «أنا»
2853
میدمد صبح ازل از کوی عشق لم یزل
یا فروزان شمع روی شاهد بزم «دنیٰ»
2854
جلوۀ شمع طریقت چشمها را خیره کرد
یا سنا برق حقیقت میزند کوس فنا
2855
کعبه را تاج شرف تا اوج «أرادنی» رسید
یافت چون از مولد میمون او اقصی المنیٰ
2856
قبلۀ اهل یقین شد خطۀ بیت الحرام
روضۀ خلد برین شد ساحت خیف و منا
2857
بیت معمور ار شود و بر ان ازینحسرت رواست
یا بیفتد گنبد دوار من أعلی البناء
2858
از پی تعظیم خم شد گوئیا پشت فلک
فرش را عرش معلی گفت تبریک وهنا
2859
با ولید البیت! غوغای نصاریٰ در مسیح
گرچه میزیبد ترا، لکن تعالی ربنا
2860
مفقر گر می کند با یک زبان مدحتگری
می کند روح الامین با صد نوا مدح و ثنا
2861
کعبه چو نگوی سبق از سینۀ سینا گرفت
پایه برتر از فراز گنبد مینا گرفت
2862
خانه، بی سالار و صاحب بود تا میلاد شاه
سر بکیوان ز درچه رب البیت دروی جا گرفت
2863
تا ز برج کعبه خورشید حقیقت جلوه کرد
چرخ چارم سوخت از حسرت دل از دنیا گرفت
2864
کعبه شد تا با مقام لی مع اللهی قرین
از شرافت همسری تا بزم او ادنی گرفت
2865
خاک بطحا زین عنایت آنچنان شد سر بلند
رونق عز و شرف از مسجد اقصی گرفت
2866
کعبه شد تا مرکز طاوس گلزار ازل
تا ابد زاغ و زغن یکسر ره صحرا گرفت
2867
خیر مقدم ای همایون طاله برج شرف
ملک هستی زیب و فر زانطعت غرا گرفت
2868
نغمۀ دستان نباشد در خور اینداستان
شور جبریل امین در عالم بالا گرفت
2869
گوهری شد از درون کعبه بیرون از صدف
کرد بیت الله را با آنشرف بیت الشرف
2870
گوهری سنگین بها رخشان شد از بیت الحرم
کز ثریا تا ثری را کرد کمتر از خزف
2871
کعبه شد از مقدم اوقاف عنقاء قدم
شاهبازان طریقت در کنارش صف بصف
2872
سینۀ سینا مگر از هیبتش شد چاک چاک
یا شنید از رأفتش موسی ندای «لاتخف»
2873
ز اشتیاقش یوسف صدیق در زندان غم
وز فراقش پیر کنعان نغمۀ ساز را أسف
2874
خلعت خلت شد ارزانی بر اندام خلیل
کرد بنیاد حرم چون بهر آن نعم الخلف
2875
کعبه را شد همسری با تربت خاک غری
مبدء اندر کعبه بود و منتهی اندر نجف
2876
آسمان زد کوس شاهی در محیط کن فکان
زهره، ساز نغمۀ تبریک زد بی چنگ و دف
2877
هر دو گیتی را بشادی کرد فردوس برین
نغمۀ روح الامین، با یک جهان شوق و شعف
2878
آفتاب عالم لاهوت از برج قدم
کرد گیتی را چه صبح روشن از سر تا قدم
2879
کعبه شد مشکوه مصباح جمال لم یزل
بیت، رب البیت را گردید مجلای اتم
2880
کوکب دری دری بگشود از فیض وجود
کز فروغش نیست جز نام دروغی از عدم
2881
کلک قدرت در درون کعبه نقشی را نگاشت
پایه اش را برد برتر از سر لوح و قلم
2882
کعبه گوئی کنز محفی بود گوهرزای شد
زین شرافت تا ابد گردید در عالم علم
2883
مکه شد ام القری از مقدم ام الکتاب
قبۀ عرش برین زد بوسه بر خاک حرم
2884
شاه اقلیم «سلونی» تا قدم در کعبه زد
قبلۀ حاجات گشت و مستجار و ملتزم
2885
از مروت داد عنوانی، صفا و مروه را
وز فتوت آبروئی یافت زمزم نیز هم
2886
منطق تقریر می گوید: لقد کل اللسان
خامۀ تحریر می نالد: لقد جف الغلم
2887
گلشن خلد برین شد عرصه بیت الحرام
تا خرامان گشت دروی تازه سر وی خوشخرام
2888
نونهالی معتدل از بوستان «فاستقم»
شاخۀ طوبی بری از روضۀ دار السلام
2889
قامتی در استقامت چون صراط مستقیم
سرو آزادی بقامت همچو میزانی تمام
2890
قد و بالای دل آرایش بغایت دلستان
عالم از حسن نظامش در کمال انتظام
2891
شمع بزم کبریائی گاه قد افراختن
نخلۀ طور تجلای الهی در کلام
2892
نقطه بائیه بود و در تجلی شد الف
مصحف کونین را داد افتتاح و اختتام
2893
تا قیامت وصف آنقامت نگنجد در بیان
لیک می دانم قیامت می کند از وی قیام
2894
زان میان حاشا اگر آرم حدیثی در میان
سر خاص الخاس کی باشد روا در بزم عام؟
2895
وصف آن بالا نباید کار هر بی پا و سر
من کجا و مدحت آن سرور والا مقام؟
2896
تا درخشان شد درون کعبه زان وجه حسن
ثم وجه الله روشن شد، برون شد شک و ظن
2897
چونگه بودش خلوت غیب الغیوبی جایگاه
دید بیت الله را نیکو مثالی در وطن
2898
کعبه شد طور حقیقت سینۀ سینا شکافت
پور عمران کو که تا باز آیدش آواز «لن»؟
2899
در محیط کعبه چندان موج زد دریای عشق
کز نهیبش گشت نه فلک فلک لشگرشکن
2900
سر وحدت از جبینش آنچنان شد آشکار
کز در و دیوار بیت الله فراری شد و تن
2901
نقش باطل چیست با آن صورت یزدان نما؟
با وجود اسم اعظم کی بماند اهرمن؟
2902
تا علم زد بر فراز کعبه شاه ملک عشق
عالم توحید را یکباره روح آمد بتن
2903
شهریار لافتیٰ تازد قدم در آن سرا
حسن ایام جوانی یافت این دهر (دیر) کهن
2904
تیشه بر سر کوفت از ناقابلی فرهاد وار
مفتقر، هرچند می گوید بشیرینی سخن
2905
کعبه تا نقطۀ بائیه را در بر گرفت
در جهان گوی سبق از چار دفتر بر گرفت
2906
در محیط کعبه شد تا نقطۀ وحدت مدار
عالم ایجاد را آن نقطه سرتاسر گرفت
2907
نامۀ هستی شد از طغرای نامش نامور
طلعتی زیبا از آن دیباچۀ دفتر گرفت
2908
تا که زیر پای او را از دل و جان بوسه داد
آنچه را در وهم ناید کعبه بالاتر گرفت
2909
از قدوم روح قدسی از شعف پرواز کرد
شاهباز سد ره را در زیر بال و پر گرفت
2910
شد حرم دار الامان در رقص آمد آسمان
تا که شعری بوسه بر خاک ره مشعر گرفت
2911
چشمۀ خاور فروغی دید از آن مه جبین
نارطور از شعلۀ نور جمالش در گرفت
2912
عقل فعال از دبستان کمالش بهره یافت
چون خداوند سخن جا بر سر منبر گرفت
2913
شهسواری آمد اندر عرصه میدان رزم
کز سرای عالم امکان سرو افسر گرفت
2914
کعبۀ کوی حقیقت قبلۀ اهل وصول
مستجار علوی و سفلی و ارواح عقول
2915
نسخۀ اسماء و سر لوح حروف عالیات
مصدر افعال، اول صادر و اصل الاصول
2916
آنکه بودش قاب و قوسین اولین قوس صعود
کعبه اش گاه تنزل آخرین قوس نزول
2917
در رواق عزتش اشراقیان را راه نیست
در حریم خلوتش عقلست ممنوع از دخول
2918
ریزه خوار خوان او میکال با حفظ ادب
حامل فرمان او جبریل با شرط قبول
2919
قطره ای از قلزم جودش محیطی بیکران
عکس از نور جمالش آفتابی بی افول
2920
حاکم ارمن و سمایی شبهه اندر رتق و فتق
واجب ممکن نمایی اتحاد و بی حلول
2921
خاتم دور ولایت فاتح اقلیم عشق
هرکه این معنی نمی داند ظلوم است و جهول
2922
دست هر ادراک کوتاه است از دامان او
پس چگویم من؟ تعالی شانۀ عما نقول
2923
شد سمند یکه تاز طبع را زانو دو تا
چون قدم زد در مدیح شهسوار لافتیٰ
2924
خامۀ مشکین من چون می نگارد این رقم
خون خورد از رشک و حسرت نافۀ مشک ختا
2925
گر بگیرم باج از تاج کیان نبود عجب
چون سرایم نغمه ای از تاجدار هل أتیٰ
2926
ای سروش غیب پیغامی ز کوی یار من
جان بلب آمد ز حسرت همتی حتی متیٰ؟!
2927
عمر بگذشت و ندیدم روی خوبی ای دریغ
زندگانی رفت بر بادا فنا واحسراتا
2928
روز من از شب سیه تر کو جهان افروز من؟
صبحم از شام غریبان تیره تر و اغربتا
2929
در حضیض جهل افتادم ز اوج معرفت
در میان شهر دانش در کنار روستا
2930
عشق گفتا دست زن در دامن شیر خدا
تا رهائی از نهنگ طبع چون پور متی
2931
آنکه در اقلیم وحدت فرد ربی مانند بود
وانکه اندر عرصۀ میدان نبودش هیچ تا
2932
ز دلیلی حسن قدم در بزم حدوث قدم
یا سینۀ سینا زد از سر انا الله دم
2933
یا شاهد هستی شد در جلوه ز غیب حرم
یا از افق عصمت رخشان شده بدر أتم
2934
یا گوهر دُرج شرف تابیده ز بحر کرم
روئیده گل خود رو از آب و گل آدم
2935
وز لالۀ گلشن جان گیتی شده باغ ارم
یا صبح ازل طالع از ناصیۀ خاتم
2936
یا کلک عنایت کرد طغرای وجود، رقم
آنصنع بدیع که شد ز آرایش لوح و قلم
2937
یا زهره زهرا زد برقبۀ عرش، علم
بانوی ملک حشمت خاتون ملوک خدم
2938
ناموس جمال ازل طاوس ریاض قدم
کاندر حرم لاهوت جز او نبود محرم
2939
ام الخلفا که بود پیوسته پناه امم
هم قبلۀ اهل دعاهم کعبۀ اهل همم
2940
مشکوٰة نبوت را مصباح منیر ظلم
انوار ولایت را چرخ فلک اعظم
2941
افلاک امامت را او محور مستحکم
اسرار حقایق را سرچشمه و بحر خضم
2942
هم معدن صدق و صفا هم گنج علوم و حکم
انسیۀ حوراء اونی آسیه و مریم
2943
صدیقۀ کبری او، او سیدۀ عالم
در ستر و عفاف و حیا با سر قدم توأم
2944
در عزم و مشیت او حکم ازلی مدغم
فرمان قضا و قدر در محکمه اش محکم
2945
از قلزم جودش چه این هر دو جهان یک نم
جز دست وجودش کو غارتگر ملک عدم؟
2946
یک شمه بهشت برین ز انگلشن حسن شیم
عقلست عقال درش نفس از نفسش همدم
2947
رونق بطبیعت داد آن عنصر جود و کرم
هر ذره ای ز پرتو او شد درۀ افسر جم
2948
هرچه نبود زان بیش در وصف جمالش کم
در نعت کمالاتش هر ناطقه ای ابکم
2949
تا کی دل مفتقرت نالان بکمند غم؟
این سینۀ غمزده را لطفی کن و کن خرم
2950
صبا ز لطف چه عنقا برو بقلۀ قاف
که آشیانۀ قدس است و شرفۀ اشراف
2951
چه خضر در ظلمات غیوب زن قدمی
که کوی عین حیاتست و منبع الطاف
2952
بطوف کعبۀ روحانیان به بند احرام
که مستجار نفوس است و للعقول مطاف
2953
بطرف قبلۀ اهل قبول کن اقبال
بگیر کام ز تقبیل خاک آن اطراف
2954
بزن بقائمۀ عرش معدلت دستی
بگو که ای ز تو بر پا قواعد انصاف
2955
بدرد خویش چرا درد من دوا نکنی
بمحفلی که بنوشند عارفان می صاف
2956
بجام ما هم خون ریختند جای مدام
نصیب ما همه جور و جفا شد از اجلاف
2957
منم گرفته بکف نقد جان، توئی نقاد
منم اسیر صروف زمان، توئی صراف
2958
شها بمصر حقیقت، تو یوسف حسنی
من و بضاعت مزجاه و این کلافۀ لاف
2959
رخ مبین تو، آئینۀ تجلی ذات
مه جبین تو نور معالی اوصاف
2960
تو معنی قلمی، لوح عشق را رقمی
تو فالق عدمی، آنوجود غیب شکاف
2961
تو عین فاتحه ای بلکه سر بسمله ای
تو باء و نقطۀ بائی و ربط نونی و کاف
2962
اساس ملک سعادت بذات تو منسوب
وجود غیب و شهادت بحضرت تو مضاف
2963
طفیل بود تو فیض وجود نامحدود
جهانیان همه بر خوان نعمتت اضیاف
2964
برند فیض تو لاهوتیان بحد کمال
خورند رزق تو ناسوتیان بقدر کفاف
2965
علوم مصطفوی را لسان تو تبیان
معارف علوی را بیان تو کشاف
2966
لب شکر شکنت روحبخش گاه سخن
حسام سرفکنت دل شکاف گاه مصاف
2967
محیط بحر مکارم ز شعبۀ هاشم
مدار و فخر اکارم ز آل عبد مناف
2968
ابو محمد امام دوم باستحقاق
یگانه وارث جد و پدر باستخلاف
2969
ترا قلمرو حلم و رضا بزیر قلم
بلوح نفس تو نقش صیانت است و عفاف
2970
سپهر و مهر دو فرمانبرند در شب و روز
یکی غلام مرصع نشان یکی زرباف
2971
ز کهکشان سپهر و خط شعاعی مهر
سپهر غاشیه کش، مهر خاوری سیاف
2972
غبار خاک درت نور بخش مردم چشم
نسیم رهگذرت رشک مشک نافۀ ناف
2973
در تو قبلۀ حاجات و کعبۀ محتاج
ملاذ عالمیان در جوانب و اکناف
2974
یکی بطی مراحل برای استظهار
یکی بعرض مشاکل برای استکشاف
2975
بسوی روی تو چشم امید دشمن و دوست
بگرد کوی تو اهل وفاق و اهل خلاف
2976
بر آستان ملک پاسبانت از دل و جان
ملوک را سر ذلت بدون استنکاف
2977
نه نعت شأن رفیع تو کار هر منطیق
نه وصف قدر منیع تو حد هر دو صاف
2978
شهود ذات نباشد نصیب هر عارف
نه آفتاب حقیقت مجال هر خشاف
2979
نه در شریعت عقلست بی ادب معذور
نه در طریقت عشقست از مدیحه معاف
2980
بیا به بزم حسینی و بشنو از عشاق
بگوش هوش نوای حجاز و شور عراق
2981
بکن مشاهدۀ شاهدان شهد سخن
بنموش می ز کف ساقیان سیمین ساق
2982
بیاد مولد سبط دوم امام سوم
فتاده غلغله از شش جهت ز سبع طباق
2983
فلک ز ثابت و سیار از برای نثار
نهد لئالی منثوره را علی الاطباق
2984
بر اوج چرخ مناطق به تهنیت ناطق
بود معاینه جوزا غلام بسته نطاق
2985
سرود زهره به تبریک حضرت زهرا
چنان بنغمه که شد مشتری ز طاقت طاق
2986
خطیب عالم ابداع داد داد سماع
که لا یزال برقص است این بلند رواق
2987
عطارد از پی انشاء تهنیت، رمزی
نگاشت بر صفحات صحائف آفاق
2988
ز ذوق بادۀ وحدت بشکر این نعمت
تمام عالمیان را چه شکر است مذاق
2989
نمود طالع اسعد بطلعت میمون
چه نور لم یزل از مشرق ازل اشراق
2990
زدند کوس بشارت ز ملک تا ملکوت
بیمن حضرت شاهنشۀ علی الاطلاق
2991
سلیل عقل نخستین دلیل اهل یقین
دوم خلیفۀ جد و پدر باستحقاق
2992
ز وحدت احدیت وجود او مشتق
جمال مبدء کل را بمنتهی مشتاق
2993
لطیفۀ دل والای معرفت زایش
صحیفۀ کرم است و مکارم اخلاق
2994
رموز نسخۀ وحدت ز ذات او مفهوم
نکات مصحف آیات را بود مصداق
2995
جمال شاهد بزم دنی و او أدنی
فروغ شمع حقیقت مقام استغراق
2996
بهمت نبوی شاهباز گاه عروج
بصولت علوی یکه تاز گاه سیاق
2997
قضا ز منشی دیوان او گرفته قلم
قدر ز طفل دبستان او برد اوراق
2998
مدار ملک حقیقت مدیر فُلک فلک
محیط عشق و محبت مشوق الاشواق
2999
ملیک مملکت بردباری و تسلیم
ولی عهد و وفا در قلمرو میثاق
3000
بچهره فالق صبح هدایت ازلی
به تیغ تیز رؤس ضلال را فلاق
3001
ز تیغ سر فکنش کل باطل زاهق
حق از بیان حقایق نشان او احقاق
3002
ز فیض رحمت او زنده قابض الارواح
بخوان نعمت او بنده قاسم الارزاق
3003
ملایک از سر حیرت شواخص الابصار
ملوک بر در دولت نوا کس الاعناق
3004
نیافت بر در او رفرف خیال مجال
براق عقل چه دیوانه در عقال و وثاق
3005
شها بطور تو خر الکلیم مغشیاً
بیک تجلی، و از یک عنایت تو أفاق
3006
تجلی تو در آئینۀ وجود نمود
هزار نقش مخالف بچشم اهل وفاق
3007
گل حدیقۀ معنی نه وصف صووت تست
نه نعت غره غرا است قره الاحداق
3008
ظهور غیب مصون سر مطلق مکنون
بود ز وصف برون و البیان لیس یطاق
3009
مرا چه نیست به نیل معانی تو رهی
سخن درست نباشد بدین طریق و سیاق
3010
همین بس است که خون ترا خداست بها
از آنکه بهر عروس شهادت است صداق
3011
جمال یار تو را بود کعبۀ مقصود
منای عشق تو میدان جنگ اهل شقاق
3012
مقام قدس تو و خیل بندگان رهت
بطون او دیه بود و ظهور خیل عتاق
3013
ز اهلبیت تو بود الوداع بانگ سماع
شب وصال تو با دوست، بود روز فراق
3014
بر اوج نیزه عروج تو از حضیض زمین
سیر تو سر پیمبر، سنان نیزه یراق
3015
شاهباز طمعم باز عندلیب شیدا شد
یا که طوطی نطقم طوطی شکرخا شد
3016
رفرف خیالم رفت تا مقام او ادنی
یا براق عقلم را جا بعرش اعلی شد
3017
مشتری شدم از جان مدح زهره روئیرا
منشی عطارد را خامه عنبر آسا شد
3018
گوهری نمایان شد از خزانۀ غیبی
وز کتاب لاریبی آیه ای هویدا شد
3019
از معانی بکرم زال چرخ شد واله
حسن دختر فکرم باز در تجلی شد
3020
یکه تاز فکرت را باز شد دو ته زانو
تا بمحدت بانو همچو چرخ پویا شد
3021
در حریم آن خاتون ره نیابد افلاطون
اسم اعظم مکنون رسم آن مسمی شد
3022
اوست بانوی مطلق در حرمسرای حق
بزم غیب را رونق آن جمال زیبا شد
3023
برج عصمت کبری دخت زهرۀ زهرا
کو بغرۀ غراء مهر عالم آرا شد
3024
از فصاحت گفتار و ز ملاحت رفتار
سرّ حیدر کرّار در وی آشکارا شد
3025
گلشن امامت را گلبن کرامت بود
باغ استقامت را رشک شاخ طوبی شد
3026
طور علم ربانی طور حکم سبحانی
با کمال انسانی در جمال حورا شد
3027
عقل بندۀ کویش، عشق زندۀ بویش
وامق مه رویش صد هزار عذرا شد
3028
عرش فرش درگاهش پیش کرسی جاهش
در پناه هرگاهش کل ما سوی الله شد
3029
آسمان زمین بوسش ماه شمع فانوسش
پرده دار ناموسش ساره بود و حوا شد
3030
کعبه الامانی بود رکنها الیمانی بود
مستجار جانی بود لیک اسیر اعدا شد
3031
شد بر اشتر عریان با دلی ز غم بریان
مهد عصمتش گریان ز انقلاب دنیا شد
3032
حکم بر منایا داشت مرکز بلایا گشت
قبله البرایا بود کعبه الرزایا شد
3033
در سرادق عصمت در حجاب عزت بود
بی حجاب و بی خرگه کوه و دشت پیما شد
3034
شد عقیلۀ عالم رهسپار شام غم
چشم چشمۀ زمزم خونفشان به بطحا شد
3035
یکه شاهد وحدت دخت خسرو اسلام
شمع محفل جمعی بدتر از نصاریٰ شد
3036
آنکه آستانش بود رشک جنه المأوی
همچو گنج شایانش در خرابه مأوی شد
3037
ای قبلۀ عقول و امام بنی عقیل
صلوات بر تو باد بالإشراق و الأصیل
3038
ای بدر مکه، نور حرم، ماه بی نظیر
وی مالک رقاب امم، شاه بی بدیل
3039
ای درگه تو کعبۀ آمال هر فریق
وی خرگه تو قبلۀ آمال هر قبیل
3040
ای در منای عشق وفا اولین ذبیح
وی در مقام صبر و صفا دومین خلیل
3041
ای طرۀ ترا شده و اللیل رهنما
وی روی نازنین ترا والضحی دلیل
3042
ای سرو معتدل که بمیزان عدل نیست
در اعتدال شاخۀ سرو ترا عدیل
3043
یک نفخه ای ز بوی تو هر هشت باغ خلد
یک رشحه ای ز کوثر لعل تو سلسبیل
3044
در گوهر فلک نبود قدرت کمال
چشم فلک ندیده جمالی چنین جمیل
3045
ای تشنگان بادیه را خضر رهنما
در وادی ضلال توئی هادی سبیل
3046
ای یکه تاز رزم و سرافراز بزم عزم
کز جان و دل معارف حق را شدی کفیل
3047
شاه خواص را بلیاقت سفیر خاص
افزود بر جلال تو این رتبۀ جلیل
3048
ای در کمند طائفۀ بیوفا اسیر
وی در میان فرقۀ دور از خدا ذلیل
3049
بستند با تو عهد و شکستند کوفیان
آوخ ز بیوفائی آن مردم رذیل
3050
بیخانمان بکوفه فتادی غریب وار
ای منزل رفیع تو مأوای هر نزیل
3051
شد ادعا و نسل خطازادۀ زیاد
داد ستم بداد بر آن عنصر اصیل
3052
کی عاقر ثمود جفائی چنین نمود
از باد رفت واقعۀ ناقه و فصیل
3053
هرگز ندیده هیچ مسلمان ز کفاری
ظلمی که دید مسلم از آن کافر محیل
3054
دل شوریده نه از شور شراب آمده است
دین و دل ساقی شیرین سخنم برده ز دست
3055
ساغر ابروی پیوستۀ او محوم کرد
هر که را نیستی افزود بهستی پیوست
3056
سرو بالای بلندش چه خرامان می رفت
نه صنوبر که دو عالم بنظر آمده پست
3057
قامت معتدلش را نتوان طوبی خواند
چمن فاستقم از سرو قدش رونق بست
3058
لالۀ روی وی از گلشن توحید دمید
سنبل روی وی از روضۀ تجرید برست
3059
شاه اخوان صفا ماه بنی هاشم اوست
شد در او صورت و معنی بحقیقت پیوست
3060
ساقی بادۀ توحید و معارف عباس
شاهد بزم ازل شمع شبستان الست
3061
در ره شاه شهیدان ز سر و دست گذشت
نیست شد از خود و زد پا بسر هرچه که هست
3062
رفت در آب روان ساقی و لب تر ننمود
جان بقربان وفا داری آن باده پرست
3063
صدف گوهر مکنون هدف پیکان شد
آه از آن سینه و فریاد از آن ناوک و شست
3064
سرش از پای بیفتاد و دو دستش از بدن
کمر پشت و پناه همه عالم بشکست
3065
شد نگون بیرق و شیرازۀ لشگر بدرید
شاه دین را پس از او رشتۀ امید گسست
3066
نه تنش خسته شد از تیغ جفا در ره عشق
که دل عقل نخست از غم او نیز بخست
3067
حیف از آن لعل درخشان که ز گفتار بماند
آه از آن سرو خرامان که ز رفتار نشست
3068
یوسف مصر وفا غرقه بخون وا اسفا
دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست
3069
ای طلعت زیبای تو عکس جمال لم یزل
وی غرۀ غرای تو آئینۀ حسن ازل
3070
ای درۀ بیضای تو مصباح راه سالکان
وی لعل گوهر زای تو مفتاح اهل عقد و حل
3071
ای غیب مکنون را حجاب زان گیسوی پر پیچ و تاب
وی سر مخزون را کتاب زان خط خالی از خلل
3072
پیش قد دلجوی تو طوبی گیاه جوی تو
ای نخلۀ طور یقین وی دوحۀ علم و عمل
3073
روح روان عالمی جان نبی خاتمی
طاوس آل هاشمی ناموس حق عزوجل
3074
در صولت و دل حیدری زانرو علی اکبری
در صف هیجا صفدری درگاه جنگ اعظم بطل
3075
در خلق و خلق و نطق و قیل، ختم نبوت را مثیل
ای مبدء بیمثل و بی مانند را نعم المثل
3076
ای تشنۀ بحر وصال، سرچشمۀ فیض و کمال
سرشار عشق لایزال، سرمست شوق لم یزل
3077
ذوق رفیع المشربت افکند در تاب و تب
تو خشک لب ز آب و لبت عین زلال بی زلل
3078
کردی چه با تیغ دوس در عرصۀ میدان گذر
بر شد ز دشمن الحذر و ز دوست بانگ العجل
3079
دست قضا شد کارگر در کار فرمای قدر
حتی اذا نشق القمر لما تجلی و اکتمل
3080
عنقاء قاف حق افتاد از هفتم طبق
در لجۀ خون شفق نجمُ هوی، بدرُ أفل
3081
یعقوب کنعان محن قمری صفت شد در سخن
کای یوسف گل پیرهن ای طعمۀ گرگ اجل
3082
ای لالۀ باغ امید أز داغ تو سروم خمید
شد دیدۀ حق بین سفید و الرأس شیباً اشتعل
3083
ای شاه اقلیم صفا سرباز میدان وفا
بادا علی الدنیا العفا بعد از تو ای میر اجل
3084
ای سرو آزاد پدر ایشاخ شمشاد پدر
ناکام و ناشاد پدر ای نو نهال بی بدل
3085
گفتم به بینم شادیت عیش شب دامادیت
روز مبارکبادیت، خاب الرجاء و الامل
3086
زینب شده مفتون تو آغشته اندر خون تو
لیلی ز غم مجنون تو، سر گشتۀ سهل و جبل
3087
به نکهت هوا رشک مشک ختن شد
به نزهت زمین روضۀ نسترن شد
3088
گلستان بود سبز ز استبرق گل
چمن سبز از سندی یاسمن شد
3089
پر از لاله شد باغ، و داغ جوانان
بیاد من آورد و بیت الحزن شد
3090
گل ارغوان گر بدامادی آمد
ولیکن شقایق عروس چمن شد
3091
ز هر سبزه زاری لب جویباری
بخاطر خط قاسم بن الحسن شد
3092
بود نقل هر محفلی نقل رویش
حدیث قدش شمع هر انجمن شد
3093
لبش بود سرچشمۀ آب حیوان
سزد خضر اگر بندۀ آن دهن شد
3094
بلی قوت جان بود یاقوت لعلش
عقیق یمن دُرج دُرّ عدن شد
3095
اگر یوسف از چه درآمد ولیکن
گرفتار آن غبغب و آن زقن شد
3096
بصورت پیمبر بصولت چه حیدر
فدای حسینی بوجه حسن شد
3097
به هیبت سبق برد از شیر گردون
کمین چاکرش خاور تیغزن شد
3098
چه بر رخش همت رخش جلوه کردی
تهمتن فروتر ز زال کهن شد
3099
چنان صف اعدا دریدی که گفتی
به میدان کین حیدر صف شکن شد
3100
فغان کان صنوبر بر سرو بالا
به بیخ و بنش تیشۀ ریشه کن شد
3101
دریغا که آن شاخ گل پیرهن را
بجای قبای عروسی کفن شد
3102
مهین خواستگار نگار ازل را
نگاری سیراپا ز خون بدن شد
3103
نثار سر او خدنگ مخالف
سنان در بر او حمایل فکن شد
3104
روان شد ز دیوار قسمت بلائی
که شهزاده آزاد از قید تن شد
3105
یگانه دُرّی یتیم عقیق لب لعل فام
به یازده سالگی دو هفته ماهی تمام
3106
شاخ گل تازه ای ز گلشن مجتبی
ندیده چرخ کهن چون قد او خوشخرام
3107
کتاب جان باختن حمایل گردنش
از آنکه عبدالهش بود بتحقیق نام
3108
دو گوشوارش بگوش ولی ز سر رفته هوش
چو دید یکتائی پادشه خاص و عام
3109
بعزّ و فرزانگی از حرم آمد برون
که تا کند از صفا طواف بیت الحرام
3110
رفت بخنجر ذبیح کند نیازی ملیح
کعبۀ اسلام را ز جان کند استلام
3111
ربود پروانه را شمع دل انجمن
گشت غزال حرم پیش دلآرام رام
3112
رهسپر راه عشق شد سپر شاه عشق
چه خصم بد خواه عشق تیغ کشید از نیام
3113
بداد دست و گرفت بدامن شاه جای
شد هدف تیر کین در آن خجسته مقام
3114
خسرو ملک قدم سوخت ز سر تا قدم
ز داغ شهزادۀ ملیح شیرین کلام
3115
کنار مادر گیتی ز طفل اشک بود تر
بیاد خشکی حلقوم و تشنه کامی اصغر
3116
رضیع ثدی امامت مسیح مهد کرامت
شفیع روز قیامت ولی خالق اکبر
3117
بمحفل ازلی شمع جمع و شاهد وحدت
بحسن لم یزلی ثانی شبیه پیمبر
3118
یگانه کوکب دُرّی آستان ولایت
بطلعت آیت «الله نور» را شده مظهر
3119
چه شیر خواره که شیر فلک مسخر و خارش
چه طفل شیر که صد عقل را شده رهبر
3120
بچهره رشک گل و مل، بطرّه رونق سنبل
بشور و نغمه ز بلبل هزار بار نکوتر
3121
لبش چه گوهر رخشان عقیق و لعل درخشان
نه از یمن نه بدخشان ز کنز مخفی داور
3122
دریغ و درد که یاقوت لعل روح فزایش
چه کهربا شد و مرجان دوست را زده آذر
3123
لبی که غنچۀ سیراب از او گرفته طراوت
چنان فسرده شد از تشنگی که لا یتصور
3124
ز قحط آب، لبی خشک ماند در لب دریا
که سلسبیل لبش بود رشک چشمۀ کوثر
3125
لبی ز سوز عطش زد شرر بخرمن هستی
که بود مبدء عین الحیوه خضر و سکندر
3126
نداشت شیر چه آن بچه شیر بیشۀ هیجا
شد آبش از دم پیکان آبدار مقدر
3127
لبان او به تبسم ز ذوق بادۀ وحدت
زبان او مترنم ز شوق جلوۀ دلبر
3128
درید خار خدنگ آن گلوی چون گل و سر زد
ز باز وی پدر و خون ز چشم مادر و خواهر
3129
دُر عدم زنگار بدن عقیق یمن شد
چه شد گلو هدف ناوک برنده چه خنجر
3130
خلیل دشت بلا خون همی فشاند به بالا
که این ذبیح من ای دوست تحفه ایست محقر
3131
ز اشک پرد کیان وز شور نوحه سرایان
سزد که چشم ملک کور باد و گوش فلک کر
3132
بسوی وطن باز گشتند یاران
خروشان چه رعد، اشکباران چه باران
3133
چه لاله فروزان و چون شمع سوزان
ز داغ غم و دوری گلعذاران
3134