گنج تاریخ ما

1
صبح سعادت دمید، یاد صبوحی بخیر
صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
2
یار غیور است و نیست نام و نشانی ز غیر
دم مزنید از مسیح عذر بخواه از عزیر
3
وادی بطحای عشق بارقۀ طور شد
سینۀ سینای عشق باز پر از نور شد
4
یا سر سودای عشق باز پر از شور شد
یا که ز صهبای عشق عاقله مخمور شد
5
کشور توحید را شاه فلک فرّ رسید
عرصۀ تجرید را چشمۀ خاور رسید
6
روضۀ تغرید را لالۀ احمر رسید
گلشن امید را نخل شکر بر رسید
7
شاهد زیبای عشق شمع دل افروز شد
طور تجلای عشق عشق باز جهانسوز شد
8
لعل گهرزای عشق معرفت آموز شد
در دل دانای عشق هرچه شد امروز شد
9
روز عنایت رسید ز مبدء فیض وجود
یا بنهایت رسید قوس نزول و صعود
10
یا که بغایت رسید حد کمال وجود
سر ولایت رسید بمنتهای شهود
11
قبلۀ اهل یقین حل بوادی منی
کعبۀ اسلام و دین یافته اقصی المنی
12
کیست جز آن نازنین نغمه سرای «أنا»
نیست جز آنمه جبین رواق بزم دنی
13
سکۀ شاهنشهی بنام خاتم زدند
رایت فرماندهی بعرش اعظم زدند
14
کوس رسول اللهی در همه عالم زدند
بگوش هر آگهی ساز دمادم زدند
15
معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت
نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت
16
منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت
جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت
17
از حرم لامکان عقل نخستین رسید
از افقی کن فکان طلعت یاسین رسید
18
ز بهر لب تشنگان خضر ببالین رسید
بگمرهان جهان جام جهان بین رسید
19
شاهد غیب مصون پرده بر انداخته
رابطۀ کاف و نون، کار جهان ساخته
20
عقل بدشت جنون ز هیبتش تاخته
زهره همی تاکنون به نغمه پرداخته
21
ز اوج اختر گذشت موج محیط کرم
رسد ره برتر گذشت نخل علوم و حکم
22
پایۀ منبر گذشت از سر لوح و قلم
از سر و افسر گذشت خسرو ملک عجم
23
تاج سر عقل کل باج ز کیوان گرفت
ز انبیا و رسل بیعت و پیمان گرفت
24
ز هیبت او مثُل راه بیابان گرفت
بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
25
رایت حق شد بلند؛ سر حقیقت پدید
بطالعی ارجمند طالع اسعد دمید
26
دوای هر دردمند امید هر ناامید
بگوش هر مستمند صلای رحمت رسید
27
چنان بسیط زمین دائرۀ ساز شد
که از مقام مکین روح به پرواز شد
28
بر آن دل نازنین بنغمه دمساز شد
مفتقر دل غمین غنچه صفت باز شد
29
بوی گل و سنبل است یا که هوای بهار؟
زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار؟
30
نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس
یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار؟
31
صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین
از چه چنین عنبرین؟ وز چه چنین مشکبار؟
32
لالۀ خودرو برست، ژاله برویش نشست
بوی خوشش کرد مست هر که بدی هوشیار
33
چرخ مرصع کمر چتر ملمع بسر
گوهر انجم کند بر سر مردم نثار
34
هم به بسیط زمین، پهن بساط نشاط
هم به محیط فلک، سور و سرور استوار
35
صبح ازل میدمد که افق لم یزل
شام ابد می رمد از دم شمس النهار
36
مظهر غیب مصون مظهر مافی البطون
از افق کاف و نون سر زده خورشیدوار
37
مالک ملک وجود، شمع شبستان جود
شاهد بزم شهود، پرده گرفت از عذار
38
از افق لا مکان عین عیان شد عیان
قطب زمین و زمان کون و مکان وامدار
39
روح نفوس و عقول اصل اصیل اصول
نفس نفیس رسول خسرو و الاتبار
40
دافع هر شک و ریب، پاک ز هر نقص و عیب
فالق اصباح غیب از پس شبهای تار
41
ناظم سر و علن بت فکن و بت شکن
غرۀ وجه الزمن درۀ رأس الفخار
42
شاخۀ طوبی مثال، در چمن اعتدال
ماه فروزان جمال، در فلک اقتدار
43
قبۀ خرگاه او قبلۀ اهل کمال
پایۀ درگاه او ملتزم و مستجار
44
طفل دبستان اوست حامل وحی اله
بلبل بستان اوست بیک خداوندگار
45
قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خود خوان او
قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار
46
صاحب تیغ دو سر، طور تجلای حق
برد بیک جلوه از سینۀ سینا قرار
47
نیر انجم خدم تافت ز اوج حرم
شد ز حضیض عدم نور وجود آشکار
48
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون
فلک محیط کرم در حرم آمد کنار
49
کعبه پر از نور شد، جلوه گه طور شد
سر «انا الله» ز «نور» گشت عیان، نی ز «نار»
50
مکه شد از بوی او رشک ختا و ختن
وز چمن روی او گلشن دارالقرار
51
دختر فکر بکر من، غنچۀ لب چه وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
52
طوطی طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
53
بلبل نطق من ز یک نغمۀ عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
54
خامۀ مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحۀ روزگار را مملکت ختا کند
55
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائرۀ وجود را جنت دلگشا کند
56
منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقۀ حروف را منطقه السما کند
57
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسید
شاهد معنی من ار جلوۀ دلبربا کند
58
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمیکه از مسیحا نفسی ثنا کند
59
وهم باوج قدس ناموس آله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
60
ناطقۀ مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدۀ نساء کند
61
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدء و منتهی کند
62
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینۀ حق نما کند
63
مطلع نور ایزدی مبدء فیض سرمدی
جلوۀ او حکایت از خاتم انبیا کند
64
بسملۀ صحیفۀ فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطۀ تحت «با» کند
65
دائرۀ شهود را نقطۀ ملتقی بود
بلکه سطد که دعوی لو کشف الغطا کند
66
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
67
ین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطرۀ بی بها کند
68
لیله قدر اولیاء، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
69
بضعۀ سید بشر ام ائمۀ غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتیٰ کند؟
70
وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سورۀ «هل اتی» کند
71
دامن کبریای او دست رس خیال نی
پایۀ قدر او بسی پایه بزیر پا کند
72
لوح قدر بدست او کلک قضا بشست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند
73
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشأت کن فکان حکم بما تشا کند
74
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سترو از آن حیا کند
75
نفخۀ قدس بوی او جذبۀ انس خوی او
منطق او خبر ز «لا ینطق عن هوی» کند
76
قبلۀ خلق روی او، کعبۀ عشق کوی او
چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند
77
بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشتری
چشمۀ خور شود اگر چشم سوی سُها کند
78
مفتقرا متاب رو از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را فضۀ او طلا کند
79
هرکه آشفته دل و سوخته جان همچو منست
نکند میل چمن ور همه عالم چمن است
80
هر غم از دل بتماشای گلستان نرود
عالم اندر نظر غمزده بیت الحزن است
81
نه هر آشفته بود شیفتۀ روی نگار
نه پریشانیش از زلف شکن در شکن است
82
گوش جان نالۀ قمری صفتی می طلبد
نه پی زمزمۀ بلبل شیرین سخن است
83
من نجویم لب جو کآب من آتش صفت است
سبزه و روی نکو خضرت وجه حسن است
84
جز حسن قطب ز من مرکز پرگار محن
کس ندیدم که با نزاع محن ممتحن است
85
نقطه دائره و خطۀ تسلیم و رضا
نوح طوفان بلا یوسف مصر محن است
86
راستی فُلک و فَلک همچو حبابیست بر آب
کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن است
87
بکه نالم که سلیمان جهان خانه نشین
خاتم مملکت دین بکف اهرمن است
88
شده از سودۀ الماس، زمرد لعلش
سبز پوش از اثر زهر گل یاسمن است
89
آنکه چون روح بسیط است در این جسم محیط
زهر کین در تن او همچو روان در بدن است
90
شاهد لم یزلی شمع شبستان وجود
پاره های جگر و خون دلش در لگن است
91
ناوک خصم بر او از اثر دست و زبان
بر دل و بر بدن و بر جگر و بر کفن است
92
کعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم
جای سلطان هما مسکن زاغ و زغن است
93
موکب شاه فلک فر در زمین نینوا
چون فرود آمد تجلی الله فی وادی طُویٰ
94
تا که خرگاه امامت شد در آنجا استوار
آسمان زد کوس الرحمن علی العرش استویٰ
95
گرچه شد ملک عراق از مقدمش رشک حجاز
لیک ز آهنگ حسینی شد پر از شور و نوا
96
کایدریغا این سلیمان را بساط سلطنت
می رود بر باد و کام اهرمن گردد روا
97
کعبۀ اسلام را اینجا شود ارکان خراب
قبلۀ توحید را از هم فرو ریزد قوا
98
رایت گردون دون در این زمین گردد نگون
چون بیفتد از کف ماه بنی هاشم لوا
99
باز خواهد شد نمایان صورت شق القمر
باز خواهد شد هویدا معنی نجم هوی
100
سروها در این چمن از بیخ و بن گردد قلم
شاخهای گل در این گلزار، بی برک و نوا
101
خاک این وادی بیامیزد بسی با خون پاک
تا که گردد خاک پاکش دردمندان را دوا
102
در کنار آب، مهمان جان سپارد تشنه لب
آنچنان کز دود آهش تیره گون گردد هوا
103
خون روان گردد چه نیل از چشمۀ چشم فرات
از فغان کودکان تشنه کام نینوا
104
کاروان غم رود منزل بمنزل تا بشام
صبح روی شاه روی نی دلیل و پیشوا
105
بر سر نی سرپرست بانوان خود بود
ماه روی شاه چون خورشید خط استوا
106
زیر زنجیر ستم سر حلقۀ اهل کرم
دستگیر خصم گردد دست گیر ماسوا
107
برادر چه آخر ترا بر سر آمد
که سرو بلند تو از پا در آمد
108
چه شد نخل طوبی مثال قدت را
که یکباره بی شاخ و برگ و بر آمد
109
چه از تیشۀ این ستم پیشه مردم
بشاخ گل و نو نهال تر آمد
110
دریغا که آئینۀ حق نما را
بسی زنگ خون بر رخ انور آمد
111
چه خورشید خاور بخون شد شناور
مهی کز فروغ رخش خاور آمد
112
ندانم که ماه بنی هاشمی را
چه بر سر از این قوم بد اختر آمد
113
ز سیردار رحمت سری دید زحمت
که تاج سر هر بلند افسر آمد
114
دریغا که عنقاء قاف قدم را
خدنگ مخالف ببال و پر آمد
115
دو دستی جدا شد ز یکتاپرستی
که صورتگر نقش هر گوهر آمد
116
کفی از محیط سخاوت جدا شد
که قلزم در او از کفی کمتر آمد
117
دریغا که دریا دلی ز آب دریا
برون با درونی پر از اخگر آمد
118
عجب درّ یکدانۀ خشگ لعلی
ز دریا برون با دو چشم تر آمد
119
ز سوز عطش بود دریای آتش
دهانی که سرچشمۀ کوثر آمد
120
دریغا که آن رایت نصرت آیت
نگون سر ز بیداد یکصرصر آمد
121
شاه دین را بود شور محشر
بر سر نعش شهزاده اکبر
122
ای شکیب دل آرام جانم
ای روان تن ناتوانم
123
ای جگر گوشۀ مهربانم
ای علی اکبر نوجوانم
124
تو همای حقیقت نشانی
شاهباز بلند آشیانی
125
از چه در خاک و در خون طپانی
ای علی اکبر نوجوانم
126
چهره ات یک فلک آفتابست
طره ات یک جهان مشک نابست
127
ای دریغا که در خون خضا بست
ای علی اکبر نوجوانم
128
ای پر از زخم کین اینچه حالست
این حقیقت بود یا خیالست
129
یکتن و این جراحت محالست
ای علی اکبر نوجوانم
130
حیف از آن طلعت ماه رخسار
حیف از آن قامت سرو رفتار
131
حیف از آن منطق شهد گفتار
ای علی اکبر نوجوانم
132
حیف از آن قدّ با اعتدالت
حیف از آن شاخ طوبی مثالت
133
دست کین تیشه زد بر نهالت
ای علی اکبر نوجوانم
134
حیف از آن مشگسا سنبل تر
حیف از آن جعد و موی معنبر
135
دل ز داغت چه عودی بمجمر
ای علی اکبر نوجوانم
136
حیف از آن روی و موی نبوت
حیف از آن روز و بازو و قوت
137
داد از این قوم دور از مروت
ای علی اکبر نوجوانم
138
لعل خشک تو ای لؤلؤ تر
قوت جان بود و یاقوت احمر
139
گرچه مرجان ما را زد آذر
ای علی اکبر نوجوانم
140
ای عقیق لبت کهربائی
کی شود غنچه لب گشائی
141
عندلیبانه گوئی توائی
ای علی اکبر نوجوانم
142
بود امیدم ای نازنینم
بزم دامادیت را بچینم
143
حجلۀ شادیت را ببینم
ای علی اکبر نوجوانم
144
ای دریغا ز ناکامی تو
جان فدای خوش اندامی تو
145
وانقد و قامت نامی تو
ای علی اکبر نوجوانم
146
حیف از آن لالۀ ارغوانی
شد خزان در بهار جوانی
147
خاک غم بر سر زندگانی
ای علی اکبر نوجوانم
148
وای بر حال لیلای مجنون
گر به بیند ترا غرقه در خون
149
با دل زار او چون کنم چون
ای علی اکبر نوجوانم
150
روی دردشت و هامون گذارد
یا سر نعش تو جان سپارد
151
طاقت این مصیبت ندارد
ای علی اکبر نوجوانم
152
آه اگر عمۀ مستمندت
بیند این زخم بیچون و چندت
153
تا قیامت بود دردمندت
ای علی اکبر نوجوانم
154
خواهرت روز و شب می گدازد
یا بسوزد ز غم یا بسازد
155
کو برادر که او را نوازد
ای علی اکبر نوجوانم
156
در عدن زنگار بدن عقیق یمن شد
چه غرق خون تن شهزاده قاسم بن حسن شد
157
درید جامۀ طاقت در این عزا گل سوری
دمی که خلعت دامادیش بدل بکفن شد
158
بیاد خط لبش سبزه جوی اشک روان کرد
ز نور شمع قدش لاله داغدار چمن شد
159
ز نا مرادی و ناکامیش بدور جوانی
چه داغها بدل چرخ پیر و دهر کهن شد
160
چه رو نهاد به میدان فلک سرود به افغان
که طوطی شکر افشان اسیر زاغ و زغن شد
161
خدنگ و سنگ ز هر سو نثار آن سرو گیسو
سنان خصم جفا جو عروس حجلۀ تن شد
162
ز برق آه ملک نه فلک چو رعد خروشان
چه ابر تیغ بر آن شاهزاده سایه فکن شد
163
چو حلقه زد زمین خون از آن کلالۀ مشگین
زمین ماریه رنگین و رشک مشک ختن شد
164
به خون یوسف گل پنجه زد چه گرگ مخالف
جهان بدیدۀ یعقوب عشق بیت حزن شد
165
چه پایمال سمند بلا شد آن قدر و بالا
روان سرور روحانیان روان ز بدن شد
166
ز سوز شمع کرامت به پیشگاه امامت
درون سینه دل مفتقر چو خون به لگن شد
167
لالۀ باغ دل من علی جان علی جان
شمع دل محفل من علی جان علی جان
168
طوطی من کز بر من پریدی چه دیدی
غرقه به خون بسمل من علی جان علی جان
169
خرمن عمر تو چه رفت بر باد ز بیداد
سوخت ز عم حاصل من علی جان علی جان
170
گوهر تابندۀ من ز کف شد تلف شد
دولت مستعجل من علی جان علی جان
171
تاب و توانائی من ز دل رفت بگل رفت
مایۀ آب و گل من علی جان علی جان
172
حلق ترا تیر ستم دریده بریده
زخم غمت قاتل من علی جان علی جان
173
روز من از سوز غمت چه شب تار مپندار
تیره تر از منزل من علی جان علی جان
174
حرمله بر کند مرا ز بنیاد چه بنهاد
داغ ترا بر دل من علی جان علی جان
175
یوسف من گرگ اجل ترا برد مرا خورد
وه ز دل غافل من علی جان علی جان
176
لایق آن دسته گل ستوده نبوده
دامن ناقابل من علی جان علی جان
177
خنده ای ای غنچۀ گل که شاید گشاید
عقدۀ این مشکل من علی جان علی جان
178
بارد گر پنجه بزن برویم چه گویم
زین هوس باطل من علی جان علی جان
179
عمر من سوخته جان بسر رفت هدر رفت
زحمت بی حاصل من علی جان علی جان
180
همسفرم بودی و بی تو اکنون ز دل خون
می چکد از محمل من علی جان علی جان
181
تا عقل نخستین زد در زیر کساء قدم
در پرده تجلی کرد ناموس جمال قِدم
182
چون شاهد هستی را بی پرده شهود نبود
در پرده فروزان شد آن شمع دل عالم
183
معراج نبوت بود تا خلوت او أدنی
کان پرده بخود بالید از زینت آن مقدم
184
آن لؤلؤ لالا شد اندر صدف امکان
آن دُرّه والا شد در بوتۀ کان کرم
185
دریای نبوت را هنگام تلاطم شد
هم لؤلؤ و هم مرجان رستند ز قعریم
186
آن روضۀ خضرا شد از روی حسن خندان
وان لالۀ حمرا شد از بوی حسین خرم
187
هیهات اگر روید اندر چمن گیتی
چون آن دو گل خود رو از آب و گل آدم
188
اکلیل رسالت را بودند دو درّ ثمین
مشکوه نبوت را مصباح منیر ظلم
189
اقلیم ولایت را میقات فتوح آمد
زانروی به پیوستند هم فاتح و هم خاتم
190
تا ماه ولایت شد با مهر نبوت جفت
از رشک کسا برخواست دود از فلک اعظم
191
در بزم حقیقت کرد تا شمع طریقت جای
آن پرده چه سینا زد از سرّ انا الله دم
192
آن عرش سلونی بود یا مسند هارونی
کاندر پی تعظیمش پشت فلک آمد خم؟
193
چون دائرۀ هستی زان چار بهم پیوست
حوراء فلک حشمت شد محور مستحکم
194
هرگز نشود مرکز انوار ولایت را
جز نیرۀ عظمی ما أشرقها و أتم!
195
آن نقطۀ وحدت بود شمع دل جمع آمد
یا شاهد اصلی شد در غیب مصون مد غم
196
زان پنج چه شد لبریز زان گنج جواهر خیز
از پرده برون شد راز بر عرش کشید علم
197
در مملکت ایجاد حق داد ستایش داد
چندانکه ز تقریرش هر ناطقه ای ابکم
198
تشریف محبت شد زیب تن آن تنها
غایت بظهور آمد زان پنج نه بیش و نه کم
199
در منطقۀ هستی جز برج ولایت نیست
در صفحۀ امکان نیز جز آن رقم محکم
200
دیوان مشیت را هر یک قلم اعلی
الواح قضا و قدر زان پنج گرفته رقم
201
از پرتو آن پنج است هر شارق و هر غارب
وز گوهر آن گنج است هر سرّ که بود مبهم
202
از غرۀ غراشان وز طرۀ زیباشان
الصبح اذا اسفرّ و اللیل اذا اظلم
203
جبریل چه پروانه در دور حرمخانه
تا شمع جهان سوزش در پرده کند محرم
204
فرمان طهارت را از حق بشفاعت برد
با تحفۀ تقدیمی شد داخل خیل خدم
205
از مفتقر ناچیز این نظم عبیر آمیز
نبود عجب ار باشد از روح قدس ملهم
206
ای پیک غم بر گو چه شد بیمار ما را
دلدار ما را
207
آن نوجوان ناتوان بینوا را
بی آشنا را
208
جز بانوان بینوا بودش پرستار
یا هیچ غمخوار
209
یا بود جز اشک روان آن دلربا را
آبی گوارا
210
جز حلقۀ زنجیر آیا مونسی داشت
همزه کسی داشت
211
بوسید جز بند گران آن دست و پا را
آن پیشوا را
212
کس دلنوازی کرد از او جز تازیانه
آه از زمانه
213
پیمود با او جز جفا راه وفا را
رسم صفا را
214
جز زهر غم نوشیده آن سرچشمۀ نوش
یا رفته از هوش
215
جز خون دل درمان نبود آن مبتلا را
آن بی دوا را
216
با اشتر عریان چه کرد آن زا رو رنجور
با آن ره دور
217
مصداق الرحمن علی العرش استوی را
کرد آشکارا
218
روزش سیه تر بود از شام غریبان
سر در گریبان
219
دود دلش می زد شرر بر سنگ خارا
سوزان فضا را
220
از تب تنش چون آتش سوزنده سوزان
شمع فروزان
221
کز نخلۀ طور قدس «آنست ناراً»
یاران خدا را
222
سر حلقۀ توحید شد در حلقۀ شرک
با فرقه شرک
223
بستند زاعان بال سلطان هما را
دست خدا را
224
شد گردن سر رشتۀ تقدیر و تدبیر
در غل و زنجیر
225
کلک غمش سوزانده دیوان قضا را
یا ماسوی را
226
روزی که صبح غم زد از شام بلا سر
دیدند یکسر
227
از مشرق نی شمع بزم کبریا را
شمس الضحی را
228
آوارگان نینوا دنبال بیمار
با چشم خونبار
229
نظارگر آئینۀ ایزد نما را
رب العلی را
230
ای داد و بیداد از جفای مردم شام
بی تنگ و بی نام
231
بی پرده کردند اختر برج حیا را
آل عبا را
232
از نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی»
ارباب معنی
233
دانند قدر محنت شام بلا را
وان ماجرا را
234
ای بیت معمور فلک ویرانه گردی
هرگز نگردی
235
ویرانه بردند عترت خیر الوری را
بیت الهدی را
236
گنج حقیقت را بکنج غم سپردند
ویرانه بردند
237
بردند قدر گوهر سنگین بها را
بی منتها را
238
شمع طریقت را بماتم خانه جا شد
شمع عزا شد
239
آتش فشان کرد از ثریا تا ثری را
ارض و سما را
240
دردا که دارای مقام «لی مع الله»
با ناله و آه
241
شد کفر مطلق را بخواری مجلس آرا
آن بی حیا را
242
چون شمع اندر بزم آن سرمست باده
بر پا ستاره
243
وندر فراز تخت زر ننگ نصاریٰ
رأس السکاری
244
از «لا تقل هجراً» زبان عقل فعال
از سوز غم لال
245
ای چرخ دون پرور ز حد بردی جفا را
قدری مدارا
246
نوای بلبل ز عشوۀ کل، فغان قمری ز شور سنبل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
247
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
248
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
249
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
250
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
251
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
252
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
253
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
254
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
255
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
256
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
257
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
258
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
259
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
260
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
261
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
262
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
263
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
264
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
265
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
266
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
267
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
268
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
269
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
270
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
271
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
272
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
273
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
274
مگر تو ای غایه الامانی، مرا بامید خود رسانی
نمی سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
275
عمری ار موسی کاظم ز جفا مسجون بود
در صدف گوهر بحر عظمت مکنون بود
276
مظهر غیب مصون بود و حجاب ازلی
اسم اعظم ز نخست از همه کس مخزون بود
277
ماه کنعان بُد و شد گاه تنزل در چاه
یا که زندان شکم ماهی و او ذوالنون بود
278
کاظم الغیظ که با صبر و شکیبائی او
صبر ایوب چه یک قطره که با جیحون بود
279
پرتوی بود که تابید از این نور جمال
آن تجلی که دل موسی از او مفتون بود
280
پور عمران نکشید آنچه که موسی ز رشید
ظلم فرعون نه همچون ستم هارون بود
281
پای در سلسله سر سلسلۀ عشق نهاد
لیلی حسن ازل را ز ازل مفتون بود
282
سندی ار زهر ستم ریخت بکامش چه عجب
تلخی کام وی از تلخی زهر افزون بود
283
از رطب سوخته موسی چه ز انگور رضا
نخل وحدت ثمرش میوۀ گوناگون بود
284
کس ندانست در آن حال که حالش چون گشت
غمگسار وی و غمپرور وی، بیچون بود
285
گر بمطموره غریبانه بجانان جان داد
دل بیگانه و خویش از غم او پر خون بود
286
شحنۀ شهر اگر شهره نمودش چون مهر
لیک از بار غمش فُلک فلک مشحون بود
287
دل فسردۀ من همچو طالع منحوس
چنان نخفته که خیزد ز جا ببانگ خروس
288
دلی که عکس جمال ازل بدی ز اول
در آخر آمده از شوری عمل معکوس
289
دلی که بود خود آئینۀ تجلی، شد
ز زنگ معصیت و سیر قهقری منکوس
290
دلی که طائر قدس است وز آشیان جلال
ز بهر دانه در این خاکدان بود محبوس
291
ز لوح دل نتوان زنگ معصیت بردن
مگر بسودن بر خاک آستانۀ طوس
292
مطاف عالم اسلام و کعبۀ ایمان
حریم محترم قدس حضرت قدوس
293
یگانه روض مقدس که هفت گنبد چرخ
بر آستان رفیعش زند هزاران بوس
294
مقام عالی شاهی که در زمین و زمان
ببام عرش معلی بسلطنت زده کوس
295
امیر علوی و سفلی ز ملک تا ملکوت
ملیک حق و ملک، مالک عقول و نفوس
296
رضا نبی و وصی را سلالۀ نامی
خدای عز و جل را بزرگتر ناموس
297
ملک ستاده پی خدمتش علی الاقدام
بجان و دل خط فرمان نهاده فوق رؤوس
298
غلام حکمت و رأیش دو صد ارسطالیس
مریض دار شفایش هزار بطلمیوس
299
چه از مدینه خور آساسوی خراسان رفت
فتاد مشرق و مغرب به ناله و افسوس
300
خیانتی که ز مأمون بروز کرد نکرد
به هیچ بندۀ یزدان پرست هیچ مجوس
301
اگرچه داشت از آن بی وفا ولایت عهد
ولیک بود بر او ملک طوس همچو خنوس
302
بدشت غربت اگر زهر خورد و جان بسپرد
ولی به جذبۀ انس خدای شد مأنوس
303
چه شمع، گرم تجلای شاهد وحدت
که شهد بود بر او زهر آن کفور یؤوس
304
چه شاهد آیدت از در بشاخ گل منگر
چه شمع انجمن آمد خموش شد فانوس
305
به آفتاب حقیقت شعاع سان پیوست
که از سموم بلا سوخت جان شمس شموس
306
ز دست زاغ سیه زهر خورد از انگور
ز شوق، جلوۀ مستانه کرد چون طاوس
307
توسن طبعم که داشت سبق بیون الطراد
کنون چنان مانده شد که «قیل: یکبو الجواد»
308
[توسن طبعم که بود من الجیاد الجیاد
کنون چنان مانده شد که لا یجید الطراد]
309
بلبل نطقم ز بس گشته اسیر قفس
به نغمه دارد هوس نه سیر ذات العماد
310
آتش شوق از خمود می نکند هیچ دود
طبع روان از خمود گشته نظیر جماد
311
نوبت آن شد که باز بال و پری کرده باز
کنم ز کوی نیاز مرغ دلی اصطیاد
312
تا که بچوگان عزم گوی سعادت برم
روی ارادت برم بسوی باب المراد
313
روح نبی و ولی، لطف خفیّ و جلیّ
محمد بن علی هو التقی الجواد
314
آینۀ ذات حق، گنج کمالات حق
مصحف آیات حق ز مبتدا تا معاد
315
صورت و معنای حق دیدۀ بینای حق
حجت کبرای حق علی جمیع العباد
316
دفتر آداب عشق فاتح ابواب عشق
قائد ارباب عشق الی سبیل الرشاد
317
نیر تابنده اوست شمع فروزنده اوست
خدای را بنده اوست و للوری خیرهاد
318
هادی راه نجات در همۀ مشکلات
ذاک شفیع العصاه یوم یناد المناد
319
عروه دین منقصم از ستم معتصم
عاقر قوم ثمود ثانی شداد عاد
320
ریخت بکامش ز قهر شربت سوزنده زهر
که تلخ شد کام دهر و جلوه لایعاد
321
ز زهر، جانسوز تر ز تیر دلدوز تر
همدمی ام فضل طعنۀ بنت الفساد
322
بغربت ار در گذشت من نکنم سر گذشت
که آبش از سر گذشت ز ظلم اهل عناد
323
شاهد بزم شهود شمع صفت رخ نمود
جلوۀ او دل ربود و فاز بالاتحاد
324
ز خرمن حسن خویش داد باو خوشه ای
تا شودش توشه ای و إنه خیر زاد
325
همره باد صبا نافۀ مشک ختن است
یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است
326
دیدۀ دل شده روشن مگر ای باد صبا
همرهت پیرهن یوسف گلپیرهن است
327
شده شام دل آشفتۀ غمگین خوشبوی
مگر از طرف یمن بوی اویس قرن است
328
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب
که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است
329
نفخه ای می وزد از عالم لاهوت بلی
نه نسیم چمن است و نه ز طرف یمن است
330
ای صبا با خبر مقدم یار آمده ای
خیر مقدم که نسیم تو روان بدن است
331
گر از آن سرو چمان نیست ترا تازه بیان
صفحۀ روی زمین به هر چه صحن چمن است
332
ورنه تاریست از آن طرۀ طرار ترا
از چه دلها همه در دام تو صید رسن است
333
عرصۀ دهر پر از نغمۀ یا بشری شد
خبر ار هست از آن غبغب و چاه ذقن است
334
وهم پنداشت که دارد نفس باد صبا
شرح آن نقطۀ موهوم که نامش دهن است
335
گر ندارد خبری زان لب لعل شکرین
طوطی طبع من، از چیست که شکرشکن است
336
ورنه حرفیست از آن خسرو شیرین دهنان
بلبل نطق من از چیست که شیرین سخن است
337
گر حدیثی نبود زان دُر دندان بمیان
از چه رو ناطقه ام معدن درّ عدن است
338
ای نسیم سحری این شب روشن چه شبست
مگر امشب مه من شمع دل انجمن است
339
چه شبست این شب فیروز دل افروز چه روز
مگر امشب شب اشراق دل آرام من است
340
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل
صاحب العصر ابو الوقت امام زمن است
341
مظهر قائم بالقسط حجاب ازلی
معلن سر حفی مُظهر ما قد بطن است
342
مرکز دائره هستی و قطب الاقطاب
آنکه با عالم امکان مثل روح و تن است
343
مالک کن فیکون و ملک کون و مکان
مظهر سلطنت قاهرۀ ذی المنن است
344
بحر مواج ازل چشمۀ سرشار ابد
کاندر آن صبح و و مسا روح قدس غوطه زن است
345
طور سینای تجلی که لبی همچو کلیم
«ارنی» گو سر کویش همگی را وطن است
346
یوسف مصر حقیقت که دو صد یوسف حسن
نتوان گفت که آندُرّ ثمین را ثمن است
347
منشی دفتر انشا، قلم صنع خدا
ناظم عالم امکان بنظام حسن است
348
آنکه در کشور ابداع ملیک است و مطاع
واندر اقلیم بقا مقتدر و مؤتمن است
349
کلک لطفش زده بر لوح عدم نقش وجود
دست قهرش شرر خرمن دهر کهن است
350
هم فلک را حرکت از حرکات نفسش
هم زمین را ز طمأنینۀ نفسش سکن است
351
دل والا گهرش مخزن أسرار اله
دیدۀ حق نگرش ناظر سرّ و علن است
352
حجت قاطعه و قامع الحاد و ضلال
رحمت واسعه و کاشف کرب و محن است
353
حاوی علم و یقین حامی دین و آئین
ماحی زیغ و زلل، محیی فرض و سنن
354
جامع الشمل پس از تفرقۀ اهل وفاق
باسط العدل پس از آنکه زمین پر فتن است
355
ای سلیمان زمان، پادشه عرش و مکان
خاتم ملک تو تا کی بکف اهرمن است
356
ای همای ملأ قدس و حمام جبروت
تا بکی روضۀ دین مسکن زاغ و زغن است
357
ای رخت قبلۀ توحید و درت کوی امید
تا بکی کعبۀ دلها همه بیت الوثن است
358
پرده از سر انا الله برانداز دمی
تا بدانند که شایستۀ این ما و من است
359
عرش با قصر جلال تو چه ارض است و سماء
عقل فعال و کمال تو چه طفل و لبن است
360
دل بدریا زده از شوق جمالت الیاس
خضر از عضر تو سر گشتۀ ربع و دمن است
361
کعبۀ درگه تو قبلۀ ارواح عقول
خاک پاک ره تو سجده گه مرد و زن است
362
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان
بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
363
ای شه ملک قدم یک قدم از مکمن غیب
وی مسیحا ز تو همدم دم باز آمدن است
364
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای
نوبت رایت اسلام بر افراشتن است
365
ای ز شمشیر تو از بیم، دل دهر دو نیم
گاه خون خواهی شاهنشه خونین کفن است
366
صبح سعادت دمید، یاد صبوحی بخیر
صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
367
یار غیور است و نیست نام و نشانی ز غیر
دم مزنید از مسیح عذر بخواه از عزیر
368
وادی بطحای عشق بارقۀ طور شد
سینۀ سینای عشق باز پر از نور شد
369
یا سر سودای عشق باز پر از شور شد
یا که ز صهبای عشق عاقله مخمور شد
370
کشور توحید را شاه فلک فرّ رسید
عرصۀ تجرید را چشمۀ خاور رسید
371
روضۀ تغرید را لالۀ احمر رسید
گلشن امید را نخل شکر بر رسید
372
شاهد زیبای عشق شمع دل افروز شد
طور تجلای عشق عشق باز جهانسوز شد
373
لعل گهرزای عشق معرفت آموز شد
در دل دانای عشق هرچه شد امروز شد
374
روز عنایت رسید ز مبدء فیض وجود
یا بنهایت رسید قوس نزول و صعود
375
یا که بغایت رسید حد کمال وجود
سر ولایت رسید بمنتهای شهود
376
قبلۀ اهل یقین حل بوادی منی
کعبۀ اسلام و دین یافته اقصی المنی
377
کیست جز آن نازنین نغمه سرای «أنا»
نیست جز آنمه جبین رواق بزم دنی
378
سکۀ شاهنشهی بنام خاتم زدند
رایت فرماندهی بعرش اعظم زدند
379
کوس رسول اللهی در همه عالم زدند
بگوش هر آگهی ساز دمادم زدند
380
معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت
نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت
381
منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت
جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت
382
از حرم لامکان عقل نخستین رسید
از افقی کن فکان طلعت یاسین رسید
383
ز بهر لب تشنگان خضر ببالین رسید
بگمرهان جهان جام جهان بین رسید
384
شاهد غیب مصون پرده بر انداخته
رابطۀ کاف و نون، کار جهان ساخته
385
عقل بدشت جنون ز هیبتش تاخته
زهره همی تاکنون به نغمه پرداخته
386
ز اوج اختر گذشت موج محیط کرم
رسد ره برتر گذشت نخل علوم و حکم
387
پایۀ منبر گذشت از سر لوح و قلم
از سر و افسر گذشت خسرو ملک عجم
388
تاج سر عقل کل باج ز کیوان گرفت
ز انبیا و رسل بیعت و پیمان گرفت
389
ز هیبت او مثُل راه بیابان گرفت
بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
390
رایت حق شد بلند؛ سر حقیقت پدید
بطالعی ارجمند طالع اسعد دمید
391
دوای هر دردمند امید هر ناامید
بگوش هر مستمند صلای رحمت رسید
392
چنان بسیط زمین دائرۀ ساز شد
که از مقام مکین روح به پرواز شد
393
بر آن دل نازنین بنغمه دمساز شد
مفتقر دل غمین غنچه صفت باز شد
394
بوی گل و سنبل است یا که هوای بهار؟
زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار؟
395
نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس
یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار؟
396
صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین
از چه چنین عنبرین؟ وز چه چنین مشکبار؟
397
لالۀ خودرو برست، ژاله برویش نشست
بوی خوشش کرد مست هر که بدی هوشیار
398
چرخ مرصع کمر چتر ملمع بسر
گوهر انجم کند بر سر مردم نثار
399
هم به بسیط زمین، پهن بساط نشاط
هم به محیط فلک، سور و سرور استوار
400
صبح ازل میدمد که افق لم یزل
شام ابد می رمد از دم شمس النهار
401
مظهر غیب مصون مظهر مافی البطون
از افق کاف و نون سر زده خورشیدوار
402
مالک ملک وجود، شمع شبستان جود
شاهد بزم شهود، پرده گرفت از عذار
403
از افق لا مکان عین عیان شد عیان
قطب زمین و زمان کون و مکان وامدار
404
روح نفوس و عقول اصل اصیل اصول
نفس نفیس رسول خسرو و الاتبار
405
دافع هر شک و ریب، پاک ز هر نقص و عیب
فالق اصباح غیب از پس شبهای تار
406
ناظم سر و علن بت فکن و بت شکن
غرۀ وجه الزمن درۀ رأس الفخار
407
شاخۀ طوبی مثال، در چمن اعتدال
ماه فروزان جمال، در فلک اقتدار
408
قبۀ خرگاه او قبلۀ اهل کمال
پایۀ درگاه او ملتزم و مستجار
409
طفل دبستان اوست حامل وحی اله
بلبل بستان اوست بیک خداوندگار
410
قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خود خوان او
قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار
411
صاحب تیغ دو سر، طور تجلای حق
برد بیک جلوه از سینۀ سینا قرار
412
نیر انجم خدم تافت ز اوج حرم
شد ز حضیض عدم نور وجود آشکار
413
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون
فلک محیط کرم در حرم آمد کنار
414
کعبه پر از نور شد، جلوه گه طور شد
سر «انا الله» ز «نور» گشت عیان، نی ز «نار»
415
مکه شد از بوی او رشک ختا و ختن
وز چمن روی او گلشن دارالقرار
416
دختر فکر بکر من، غنچۀ لب چه وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
417
طوطی طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
418
بلبل نطق من ز یک نغمۀ عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
419
خامۀ مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحۀ روزگار را مملکت ختا کند
420
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائرۀ وجود را جنت دلگشا کند
421
منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقۀ حروف را منطقه السما کند
422
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسید
شاهد معنی من ار جلوۀ دلبربا کند
423
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمیکه از مسیحا نفسی ثنا کند
424
وهم باوج قدس ناموس آله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
425
ناطقۀ مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدۀ نساء کند
426
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدء و منتهی کند
427
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینۀ حق نما کند
428
مطلع نور ایزدی مبدء فیض سرمدی
جلوۀ او حکایت از خاتم انبیا کند
429
بسملۀ صحیفۀ فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطۀ تحت «با» کند
430
دائرۀ شهود را نقطۀ ملتقی بود
بلکه سطد که دعوی لو کشف الغطا کند
431
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
432
ین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطرۀ بی بها کند
433
لیله قدر اولیاء، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
434
بضعۀ سید بشر ام ائمۀ غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتیٰ کند؟
435
وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سورۀ «هل اتی» کند
436
دامن کبریای او دست رس خیال نی
پایۀ قدر او بسی پایه بزیر پا کند
437
لوح قدر بدست او کلک قضا بشست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند
438
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشأت کن فکان حکم بما تشا کند
439
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سترو از آن حیا کند
440
نفخۀ قدس بوی او جذبۀ انس خوی او
منطق او خبر ز «لا ینطق عن هوی» کند
441
قبلۀ خلق روی او، کعبۀ عشق کوی او
چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند
442
بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشتری
چشمۀ خور شود اگر چشم سوی سُها کند
443
مفتقرا متاب رو از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را فضۀ او طلا کند
444
هرکه آشفته دل و سوخته جان همچو منست
نکند میل چمن ور همه عالم چمن است
445
هر غم از دل بتماشای گلستان نرود
عالم اندر نظر غمزده بیت الحزن است
446
نه هر آشفته بود شیفتۀ روی نگار
نه پریشانیش از زلف شکن در شکن است
447
گوش جان نالۀ قمری صفتی می طلبد
نه پی زمزمۀ بلبل شیرین سخن است
448
من نجویم لب جو کآب من آتش صفت است
سبزه و روی نکو خضرت وجه حسن است
449
جز حسن قطب ز من مرکز پرگار محن
کس ندیدم که با نزاع محن ممتحن است
450
نقطه دائره و خطۀ تسلیم و رضا
نوح طوفان بلا یوسف مصر محن است
451
راستی فُلک و فَلک همچو حبابیست بر آب
کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن است
452
بکه نالم که سلیمان جهان خانه نشین
خاتم مملکت دین بکف اهرمن است
453
شده از سودۀ الماس، زمرد لعلش
سبز پوش از اثر زهر گل یاسمن است
454
آنکه چون روح بسیط است در این جسم محیط
زهر کین در تن او همچو روان در بدن است
455
شاهد لم یزلی شمع شبستان وجود
پاره های جگر و خون دلش در لگن است
456
ناوک خصم بر او از اثر دست و زبان
بر دل و بر بدن و بر جگر و بر کفن است
457
کعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم
جای سلطان هما مسکن زاغ و زغن است
458
موکب شاه فلک فر در زمین نینوا
چون فرود آمد تجلی الله فی وادی طُویٰ
459
تا که خرگاه امامت شد در آنجا استوار
آسمان زد کوس الرحمن علی العرش استویٰ
460
گرچه شد ملک عراق از مقدمش رشک حجاز
لیک ز آهنگ حسینی شد پر از شور و نوا
461
کایدریغا این سلیمان را بساط سلطنت
می رود بر باد و کام اهرمن گردد روا
462
کعبۀ اسلام را اینجا شود ارکان خراب
قبلۀ توحید را از هم فرو ریزد قوا
463
رایت گردون دون در این زمین گردد نگون
چون بیفتد از کف ماه بنی هاشم لوا
464
باز خواهد شد نمایان صورت شق القمر
باز خواهد شد هویدا معنی نجم هوی
465
سروها در این چمن از بیخ و بن گردد قلم
شاخهای گل در این گلزار، بی برک و نوا
466
خاک این وادی بیامیزد بسی با خون پاک
تا که گردد خاک پاکش دردمندان را دوا
467
در کنار آب، مهمان جان سپارد تشنه لب
آنچنان کز دود آهش تیره گون گردد هوا
468
خون روان گردد چه نیل از چشمۀ چشم فرات
از فغان کودکان تشنه کام نینوا
469
کاروان غم رود منزل بمنزل تا بشام
صبح روی شاه روی نی دلیل و پیشوا
470
بر سر نی سرپرست بانوان خود بود
ماه روی شاه چون خورشید خط استوا
471
زیر زنجیر ستم سر حلقۀ اهل کرم
دستگیر خصم گردد دست گیر ماسوا
472
برادر چه آخر ترا بر سر آمد
که سرو بلند تو از پا در آمد
473
چه شد نخل طوبی مثال قدت را
که یکباره بی شاخ و برگ و بر آمد
474
چه از تیشۀ این ستم پیشه مردم
بشاخ گل و نو نهال تر آمد
475
دریغا که آئینۀ حق نما را
بسی زنگ خون بر رخ انور آمد
476
چه خورشید خاور بخون شد شناور
مهی کز فروغ رخش خاور آمد
477
ندانم که ماه بنی هاشمی را
چه بر سر از این قوم بد اختر آمد
478
ز سیردار رحمت سری دید زحمت
که تاج سر هر بلند افسر آمد
479
دریغا که عنقاء قاف قدم را
خدنگ مخالف ببال و پر آمد
480
دو دستی جدا شد ز یکتاپرستی
که صورتگر نقش هر گوهر آمد
481
کفی از محیط سخاوت جدا شد
که قلزم در او از کفی کمتر آمد
482
دریغا که دریا دلی ز آب دریا
برون با درونی پر از اخگر آمد
483
عجب درّ یکدانۀ خشگ لعلی
ز دریا برون با دو چشم تر آمد
484
ز سوز عطش بود دریای آتش
دهانی که سرچشمۀ کوثر آمد
485
دریغا که آن رایت نصرت آیت
نگون سر ز بیداد یکصرصر آمد
486
شاه دین را بود شور محشر
بر سر نعش شهزاده اکبر
487
ای شکیب دل آرام جانم
ای روان تن ناتوانم
488
ای جگر گوشۀ مهربانم
ای علی اکبر نوجوانم
489
تو همای حقیقت نشانی
شاهباز بلند آشیانی
490
از چه در خاک و در خون طپانی
ای علی اکبر نوجوانم
491
چهره ات یک فلک آفتابست
طره ات یک جهان مشک نابست
492
ای دریغا که در خون خضا بست
ای علی اکبر نوجوانم
493
ای پر از زخم کین اینچه حالست
این حقیقت بود یا خیالست
494
یکتن و این جراحت محالست
ای علی اکبر نوجوانم
495
حیف از آن طلعت ماه رخسار
حیف از آن قامت سرو رفتار
496
حیف از آن منطق شهد گفتار
ای علی اکبر نوجوانم
497
حیف از آن قدّ با اعتدالت
حیف از آن شاخ طوبی مثالت
498
دست کین تیشه زد بر نهالت
ای علی اکبر نوجوانم
499
حیف از آن مشگسا سنبل تر
حیف از آن جعد و موی معنبر
500
دل ز داغت چه عودی بمجمر
ای علی اکبر نوجوانم
501
حیف از آن روی و موی نبوت
حیف از آن روز و بازو و قوت
502
داد از این قوم دور از مروت
ای علی اکبر نوجوانم
503
لعل خشک تو ای لؤلؤ تر
قوت جان بود و یاقوت احمر
504
گرچه مرجان ما را زد آذر
ای علی اکبر نوجوانم
505
ای عقیق لبت کهربائی
کی شود غنچه لب گشائی
506
عندلیبانه گوئی توائی
ای علی اکبر نوجوانم
507
بود امیدم ای نازنینم
بزم دامادیت را بچینم
508
حجلۀ شادیت را ببینم
ای علی اکبر نوجوانم
509
ای دریغا ز ناکامی تو
جان فدای خوش اندامی تو
510
وانقد و قامت نامی تو
ای علی اکبر نوجوانم
511
حیف از آن لالۀ ارغوانی
شد خزان در بهار جوانی
512
خاک غم بر سر زندگانی
ای علی اکبر نوجوانم
513
وای بر حال لیلای مجنون
گر به بیند ترا غرقه در خون
514
با دل زار او چون کنم چون
ای علی اکبر نوجوانم
515
روی دردشت و هامون گذارد
یا سر نعش تو جان سپارد
516
طاقت این مصیبت ندارد
ای علی اکبر نوجوانم
517
آه اگر عمۀ مستمندت
بیند این زخم بیچون و چندت
518
تا قیامت بود دردمندت
ای علی اکبر نوجوانم
519
خواهرت روز و شب می گدازد
یا بسوزد ز غم یا بسازد
520
کو برادر که او را نوازد
ای علی اکبر نوجوانم
521
در عدن زنگار بدن عقیق یمن شد
چه غرق خون تن شهزاده قاسم بن حسن شد
522
درید جامۀ طاقت در این عزا گل سوری
دمی که خلعت دامادیش بدل بکفن شد
523
بیاد خط لبش سبزه جوی اشک روان کرد
ز نور شمع قدش لاله داغدار چمن شد
524
ز نا مرادی و ناکامیش بدور جوانی
چه داغها بدل چرخ پیر و دهر کهن شد
525
چه رو نهاد به میدان فلک سرود به افغان
که طوطی شکر افشان اسیر زاغ و زغن شد
526
خدنگ و سنگ ز هر سو نثار آن سرو گیسو
سنان خصم جفا جو عروس حجلۀ تن شد
527
ز برق آه ملک نه فلک چو رعد خروشان
چه ابر تیغ بر آن شاهزاده سایه فکن شد
528
چو حلقه زد زمین خون از آن کلالۀ مشگین
زمین ماریه رنگین و رشک مشک ختن شد
529
به خون یوسف گل پنجه زد چه گرگ مخالف
جهان بدیدۀ یعقوب عشق بیت حزن شد
530
چه پایمال سمند بلا شد آن قدر و بالا
روان سرور روحانیان روان ز بدن شد
531
ز سوز شمع کرامت به پیشگاه امامت
درون سینه دل مفتقر چو خون به لگن شد
532
لالۀ باغ دل من علی جان علی جان
شمع دل محفل من علی جان علی جان
533
طوطی من کز بر من پریدی چه دیدی
غرقه به خون بسمل من علی جان علی جان
534
خرمن عمر تو چه رفت بر باد ز بیداد
سوخت ز عم حاصل من علی جان علی جان
535
گوهر تابندۀ من ز کف شد تلف شد
دولت مستعجل من علی جان علی جان
536
تاب و توانائی من ز دل رفت بگل رفت
مایۀ آب و گل من علی جان علی جان
537
حلق ترا تیر ستم دریده بریده
زخم غمت قاتل من علی جان علی جان
538
روز من از سوز غمت چه شب تار مپندار
تیره تر از منزل من علی جان علی جان
539
حرمله بر کند مرا ز بنیاد چه بنهاد
داغ ترا بر دل من علی جان علی جان
540
یوسف من گرگ اجل ترا برد مرا خورد
وه ز دل غافل من علی جان علی جان
541
لایق آن دسته گل ستوده نبوده
دامن ناقابل من علی جان علی جان
542
خنده ای ای غنچۀ گل که شاید گشاید
عقدۀ این مشکل من علی جان علی جان
543
بارد گر پنجه بزن برویم چه گویم
زین هوس باطل من علی جان علی جان
544
عمر من سوخته جان بسر رفت هدر رفت
زحمت بی حاصل من علی جان علی جان
545
همسفرم بودی و بی تو اکنون ز دل خون
می چکد از محمل من علی جان علی جان
546
تا عقل نخستین زد در زیر کساء قدم
در پرده تجلی کرد ناموس جمال قِدم
547
چون شاهد هستی را بی پرده شهود نبود
در پرده فروزان شد آن شمع دل عالم
548
معراج نبوت بود تا خلوت او أدنی
کان پرده بخود بالید از زینت آن مقدم
549
آن لؤلؤ لالا شد اندر صدف امکان
آن دُرّه والا شد در بوتۀ کان کرم
550
دریای نبوت را هنگام تلاطم شد
هم لؤلؤ و هم مرجان رستند ز قعریم
551
آن روضۀ خضرا شد از روی حسن خندان
وان لالۀ حمرا شد از بوی حسین خرم
552
هیهات اگر روید اندر چمن گیتی
چون آن دو گل خود رو از آب و گل آدم
553
اکلیل رسالت را بودند دو درّ ثمین
مشکوه نبوت را مصباح منیر ظلم
554
اقلیم ولایت را میقات فتوح آمد
زانروی به پیوستند هم فاتح و هم خاتم
555
تا ماه ولایت شد با مهر نبوت جفت
از رشک کسا برخواست دود از فلک اعظم
556
در بزم حقیقت کرد تا شمع طریقت جای
آن پرده چه سینا زد از سرّ انا الله دم
557
آن عرش سلونی بود یا مسند هارونی
کاندر پی تعظیمش پشت فلک آمد خم؟
558
چون دائرۀ هستی زان چار بهم پیوست
حوراء فلک حشمت شد محور مستحکم
559
هرگز نشود مرکز انوار ولایت را
جز نیرۀ عظمی ما أشرقها و أتم!
560
آن نقطۀ وحدت بود شمع دل جمع آمد
یا شاهد اصلی شد در غیب مصون مد غم
561
زان پنج چه شد لبریز زان گنج جواهر خیز
از پرده برون شد راز بر عرش کشید علم
562
در مملکت ایجاد حق داد ستایش داد
چندانکه ز تقریرش هر ناطقه ای ابکم
563
تشریف محبت شد زیب تن آن تنها
غایت بظهور آمد زان پنج نه بیش و نه کم
564
در منطقۀ هستی جز برج ولایت نیست
در صفحۀ امکان نیز جز آن رقم محکم
565
دیوان مشیت را هر یک قلم اعلی
الواح قضا و قدر زان پنج گرفته رقم
566
از پرتو آن پنج است هر شارق و هر غارب
وز گوهر آن گنج است هر سرّ که بود مبهم
567
از غرۀ غراشان وز طرۀ زیباشان
الصبح اذا اسفرّ و اللیل اذا اظلم
568
جبریل چه پروانه در دور حرمخانه
تا شمع جهان سوزش در پرده کند محرم
569
فرمان طهارت را از حق بشفاعت برد
با تحفۀ تقدیمی شد داخل خیل خدم
570
از مفتقر ناچیز این نظم عبیر آمیز
نبود عجب ار باشد از روح قدس ملهم
571
ای پیک غم بر گو چه شد بیمار ما را
دلدار ما را
572
آن نوجوان ناتوان بینوا را
بی آشنا را
573
جز بانوان بینوا بودش پرستار
یا هیچ غمخوار
574
یا بود جز اشک روان آن دلربا را
آبی گوارا
575
جز حلقۀ زنجیر آیا مونسی داشت
همزه کسی داشت
576
بوسید جز بند گران آن دست و پا را
آن پیشوا را
577
کس دلنوازی کرد از او جز تازیانه
آه از زمانه
578
پیمود با او جز جفا راه وفا را
رسم صفا را
579
جز زهر غم نوشیده آن سرچشمۀ نوش
یا رفته از هوش
580
جز خون دل درمان نبود آن مبتلا را
آن بی دوا را
581
با اشتر عریان چه کرد آن زا رو رنجور
با آن ره دور
582
مصداق الرحمن علی العرش استوی را
کرد آشکارا
583
روزش سیه تر بود از شام غریبان
سر در گریبان
584
دود دلش می زد شرر بر سنگ خارا
سوزان فضا را
585
از تب تنش چون آتش سوزنده سوزان
شمع فروزان
586
کز نخلۀ طور قدس «آنست ناراً»
یاران خدا را
587
سر حلقۀ توحید شد در حلقۀ شرک
با فرقه شرک
588
بستند زاعان بال سلطان هما را
دست خدا را
589
شد گردن سر رشتۀ تقدیر و تدبیر
در غل و زنجیر
590
کلک غمش سوزانده دیوان قضا را
یا ماسوی را
591
روزی که صبح غم زد از شام بلا سر
دیدند یکسر
592
از مشرق نی شمع بزم کبریا را
شمس الضحی را
593
آوارگان نینوا دنبال بیمار
با چشم خونبار
594
نظارگر آئینۀ ایزد نما را
رب العلی را
595
ای داد و بیداد از جفای مردم شام
بی تنگ و بی نام
596
بی پرده کردند اختر برج حیا را
آل عبا را
597
از نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی»
ارباب معنی
598
دانند قدر محنت شام بلا را
وان ماجرا را
599
ای بیت معمور فلک ویرانه گردی
هرگز نگردی
600
ویرانه بردند عترت خیر الوری را
بیت الهدی را
601
گنج حقیقت را بکنج غم سپردند
ویرانه بردند
602
بردند قدر گوهر سنگین بها را
بی منتها را
603
شمع طریقت را بماتم خانه جا شد
شمع عزا شد
604
آتش فشان کرد از ثریا تا ثری را
ارض و سما را
605
دردا که دارای مقام «لی مع الله»
با ناله و آه
606
شد کفر مطلق را بخواری مجلس آرا
آن بی حیا را
607
چون شمع اندر بزم آن سرمست باده
بر پا ستاره
608
وندر فراز تخت زر ننگ نصاریٰ
رأس السکاری
609
از «لا تقل هجراً» زبان عقل فعال
از سوز غم لال
610
ای چرخ دون پرور ز حد بردی جفا را
قدری مدارا
611
نوای بلبل ز عشوۀ کل، فغان قمری ز شور سنبل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
612
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
613
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
614
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
615
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
616
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
617
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
618
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
619
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
620
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
621
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
622
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
623
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
624
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
625
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
626
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
627
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
628
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
629
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
630
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
631
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
632
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
633
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
634
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
635
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
636
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
637
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
638
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
639
مگر تو ای غایه الامانی، مرا بامید خود رسانی
نمی سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
640
عمری ار موسی کاظم ز جفا مسجون بود
در صدف گوهر بحر عظمت مکنون بود
641
مظهر غیب مصون بود و حجاب ازلی
اسم اعظم ز نخست از همه کس مخزون بود
642
ماه کنعان بُد و شد گاه تنزل در چاه
یا که زندان شکم ماهی و او ذوالنون بود
643
کاظم الغیظ که با صبر و شکیبائی او
صبر ایوب چه یک قطره که با جیحون بود
644
پرتوی بود که تابید از این نور جمال
آن تجلی که دل موسی از او مفتون بود
645
پور عمران نکشید آنچه که موسی ز رشید
ظلم فرعون نه همچون ستم هارون بود
646
پای در سلسله سر سلسلۀ عشق نهاد
لیلی حسن ازل را ز ازل مفتون بود
647
سندی ار زهر ستم ریخت بکامش چه عجب
تلخی کام وی از تلخی زهر افزون بود
648
از رطب سوخته موسی چه ز انگور رضا
نخل وحدت ثمرش میوۀ گوناگون بود
649
کس ندانست در آن حال که حالش چون گشت
غمگسار وی و غمپرور وی، بیچون بود
650
گر بمطموره غریبانه بجانان جان داد
دل بیگانه و خویش از غم او پر خون بود
651
شحنۀ شهر اگر شهره نمودش چون مهر
لیک از بار غمش فُلک فلک مشحون بود
652
دل فسردۀ من همچو طالع منحوس
چنان نخفته که خیزد ز جا ببانگ خروس
653
دلی که عکس جمال ازل بدی ز اول
در آخر آمده از شوری عمل معکوس
654
دلی که بود خود آئینۀ تجلی، شد
ز زنگ معصیت و سیر قهقری منکوس
655
دلی که طائر قدس است وز آشیان جلال
ز بهر دانه در این خاکدان بود محبوس
656
ز لوح دل نتوان زنگ معصیت بردن
مگر بسودن بر خاک آستانۀ طوس
657
مطاف عالم اسلام و کعبۀ ایمان
حریم محترم قدس حضرت قدوس
658
یگانه روض مقدس که هفت گنبد چرخ
بر آستان رفیعش زند هزاران بوس
659
مقام عالی شاهی که در زمین و زمان
ببام عرش معلی بسلطنت زده کوس
660
امیر علوی و سفلی ز ملک تا ملکوت
ملیک حق و ملک، مالک عقول و نفوس
661
رضا نبی و وصی را سلالۀ نامی
خدای عز و جل را بزرگتر ناموس
662
ملک ستاده پی خدمتش علی الاقدام
بجان و دل خط فرمان نهاده فوق رؤوس
663
غلام حکمت و رأیش دو صد ارسطالیس
مریض دار شفایش هزار بطلمیوس
664
چه از مدینه خور آساسوی خراسان رفت
فتاد مشرق و مغرب به ناله و افسوس
665
خیانتی که ز مأمون بروز کرد نکرد
به هیچ بندۀ یزدان پرست هیچ مجوس
666
اگرچه داشت از آن بی وفا ولایت عهد
ولیک بود بر او ملک طوس همچو خنوس
667
بدشت غربت اگر زهر خورد و جان بسپرد
ولی به جذبۀ انس خدای شد مأنوس
668
چه شمع، گرم تجلای شاهد وحدت
که شهد بود بر او زهر آن کفور یؤوس
669
چه شاهد آیدت از در بشاخ گل منگر
چه شمع انجمن آمد خموش شد فانوس
670
به آفتاب حقیقت شعاع سان پیوست
که از سموم بلا سوخت جان شمس شموس
671
ز دست زاغ سیه زهر خورد از انگور
ز شوق، جلوۀ مستانه کرد چون طاوس
672
توسن طبعم که داشت سبق بیون الطراد
کنون چنان مانده شد که «قیل: یکبو الجواد»
673
[توسن طبعم که بود من الجیاد الجیاد
کنون چنان مانده شد که لا یجید الطراد]
674
بلبل نطقم ز بس گشته اسیر قفس
به نغمه دارد هوس نه سیر ذات العماد
675
آتش شوق از خمود می نکند هیچ دود
طبع روان از خمود گشته نظیر جماد
676
نوبت آن شد که باز بال و پری کرده باز
کنم ز کوی نیاز مرغ دلی اصطیاد
677
تا که بچوگان عزم گوی سعادت برم
روی ارادت برم بسوی باب المراد
678
روح نبی و ولی، لطف خفیّ و جلیّ
محمد بن علی هو التقی الجواد
679
آینۀ ذات حق، گنج کمالات حق
مصحف آیات حق ز مبتدا تا معاد
680
صورت و معنای حق دیدۀ بینای حق
حجت کبرای حق علی جمیع العباد
681
دفتر آداب عشق فاتح ابواب عشق
قائد ارباب عشق الی سبیل الرشاد
682
نیر تابنده اوست شمع فروزنده اوست
خدای را بنده اوست و للوری خیرهاد
683
هادی راه نجات در همۀ مشکلات
ذاک شفیع العصاه یوم یناد المناد
684
عروه دین منقصم از ستم معتصم
عاقر قوم ثمود ثانی شداد عاد
685
ریخت بکامش ز قهر شربت سوزنده زهر
که تلخ شد کام دهر و جلوه لایعاد
686
ز زهر، جانسوز تر ز تیر دلدوز تر
همدمی ام فضل طعنۀ بنت الفساد
687
بغربت ار در گذشت من نکنم سر گذشت
که آبش از سر گذشت ز ظلم اهل عناد
688
شاهد بزم شهود شمع صفت رخ نمود
جلوۀ او دل ربود و فاز بالاتحاد
689
ز خرمن حسن خویش داد باو خوشه ای
تا شودش توشه ای و إنه خیر زاد
690
همره باد صبا نافۀ مشک ختن است
یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است
691
دیدۀ دل شده روشن مگر ای باد صبا
همرهت پیرهن یوسف گلپیرهن است
692
شده شام دل آشفتۀ غمگین خوشبوی
مگر از طرف یمن بوی اویس قرن است
693
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب
که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است
694
نفخه ای می وزد از عالم لاهوت بلی
نه نسیم چمن است و نه ز طرف یمن است
695
ای صبا با خبر مقدم یار آمده ای
خیر مقدم که نسیم تو روان بدن است
696
گر از آن سرو چمان نیست ترا تازه بیان
صفحۀ روی زمین به هر چه صحن چمن است
697
ورنه تاریست از آن طرۀ طرار ترا
از چه دلها همه در دام تو صید رسن است
698
عرصۀ دهر پر از نغمۀ یا بشری شد
خبر ار هست از آن غبغب و چاه ذقن است
699
وهم پنداشت که دارد نفس باد صبا
شرح آن نقطۀ موهوم که نامش دهن است
700
گر ندارد خبری زان لب لعل شکرین
طوطی طبع من، از چیست که شکرشکن است
701
ورنه حرفیست از آن خسرو شیرین دهنان
بلبل نطق من از چیست که شیرین سخن است
702
گر حدیثی نبود زان دُر دندان بمیان
از چه رو ناطقه ام معدن درّ عدن است
703
ای نسیم سحری این شب روشن چه شبست
مگر امشب مه من شمع دل انجمن است
704
چه شبست این شب فیروز دل افروز چه روز
مگر امشب شب اشراق دل آرام من است
705
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل
صاحب العصر ابو الوقت امام زمن است
706
مظهر قائم بالقسط حجاب ازلی
معلن سر حفی مُظهر ما قد بطن است
707
مرکز دائره هستی و قطب الاقطاب
آنکه با عالم امکان مثل روح و تن است
708
مالک کن فیکون و ملک کون و مکان
مظهر سلطنت قاهرۀ ذی المنن است
709
بحر مواج ازل چشمۀ سرشار ابد
کاندر آن صبح و و مسا روح قدس غوطه زن است
710
طور سینای تجلی که لبی همچو کلیم
«ارنی» گو سر کویش همگی را وطن است
711
یوسف مصر حقیقت که دو صد یوسف حسن
نتوان گفت که آندُرّ ثمین را ثمن است
712
منشی دفتر انشا، قلم صنع خدا
ناظم عالم امکان بنظام حسن است
713
آنکه در کشور ابداع ملیک است و مطاع
واندر اقلیم بقا مقتدر و مؤتمن است
714
کلک لطفش زده بر لوح عدم نقش وجود
دست قهرش شرر خرمن دهر کهن است
715
هم فلک را حرکت از حرکات نفسش
هم زمین را ز طمأنینۀ نفسش سکن است
716
دل والا گهرش مخزن أسرار اله
دیدۀ حق نگرش ناظر سرّ و علن است
717
حجت قاطعه و قامع الحاد و ضلال
رحمت واسعه و کاشف کرب و محن است
718
حاوی علم و یقین حامی دین و آئین
ماحی زیغ و زلل، محیی فرض و سنن
719
جامع الشمل پس از تفرقۀ اهل وفاق
باسط العدل پس از آنکه زمین پر فتن است
720
ای سلیمان زمان، پادشه عرش و مکان
خاتم ملک تو تا کی بکف اهرمن است
721
ای همای ملأ قدس و حمام جبروت
تا بکی روضۀ دین مسکن زاغ و زغن است
722
ای رخت قبلۀ توحید و درت کوی امید
تا بکی کعبۀ دلها همه بیت الوثن است
723
پرده از سر انا الله برانداز دمی
تا بدانند که شایستۀ این ما و من است
724
عرش با قصر جلال تو چه ارض است و سماء
عقل فعال و کمال تو چه طفل و لبن است
725
دل بدریا زده از شوق جمالت الیاس
خضر از عضر تو سر گشتۀ ربع و دمن است
726
کعبۀ درگه تو قبلۀ ارواح عقول
خاک پاک ره تو سجده گه مرد و زن است
727
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان
بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
728
ای شه ملک قدم یک قدم از مکمن غیب
وی مسیحا ز تو همدم دم باز آمدن است
729
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای
نوبت رایت اسلام بر افراشتن است
730
ای ز شمشیر تو از بیم، دل دهر دو نیم
گاه خون خواهی شاهنشه خونین کفن است
731
صبح سعادت دمید، یاد صبوحی بخیر
صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
732
یار غیور است و نیست نام و نشانی ز غیر
دم مزنید از مسیح عذر بخواه از عزیر
733
وادی بطحای عشق بارقۀ طور شد
سینۀ سینای عشق باز پر از نور شد
734
یا سر سودای عشق باز پر از شور شد
یا که ز صهبای عشق عاقله مخمور شد
735
کشور توحید را شاه فلک فرّ رسید
عرصۀ تجرید را چشمۀ خاور رسید
736
روضۀ تغرید را لالۀ احمر رسید
گلشن امید را نخل شکر بر رسید
737
شاهد زیبای عشق شمع دل افروز شد
طور تجلای عشق عشق باز جهانسوز شد
738
لعل گهرزای عشق معرفت آموز شد
در دل دانای عشق هرچه شد امروز شد
739
روز عنایت رسید ز مبدء فیض وجود
یا بنهایت رسید قوس نزول و صعود
740
یا که بغایت رسید حد کمال وجود
سر ولایت رسید بمنتهای شهود
741
قبلۀ اهل یقین حل بوادی منی
کعبۀ اسلام و دین یافته اقصی المنی
742
کیست جز آن نازنین نغمه سرای «أنا»
نیست جز آنمه جبین رواق بزم دنی
743
سکۀ شاهنشهی بنام خاتم زدند
رایت فرماندهی بعرش اعظم زدند
744
کوس رسول اللهی در همه عالم زدند
بگوش هر آگهی ساز دمادم زدند
745
معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت
نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت
746
منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت
جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت
747
از حرم لامکان عقل نخستین رسید
از افقی کن فکان طلعت یاسین رسید
748
ز بهر لب تشنگان خضر ببالین رسید
بگمرهان جهان جام جهان بین رسید
749
شاهد غیب مصون پرده بر انداخته
رابطۀ کاف و نون، کار جهان ساخته
750
عقل بدشت جنون ز هیبتش تاخته
زهره همی تاکنون به نغمه پرداخته
751
ز اوج اختر گذشت موج محیط کرم
رسد ره برتر گذشت نخل علوم و حکم
752
پایۀ منبر گذشت از سر لوح و قلم
از سر و افسر گذشت خسرو ملک عجم
753
تاج سر عقل کل باج ز کیوان گرفت
ز انبیا و رسل بیعت و پیمان گرفت
754
ز هیبت او مثُل راه بیابان گرفت
بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
755
رایت حق شد بلند؛ سر حقیقت پدید
بطالعی ارجمند طالع اسعد دمید
756
دوای هر دردمند امید هر ناامید
بگوش هر مستمند صلای رحمت رسید
757
چنان بسیط زمین دائرۀ ساز شد
که از مقام مکین روح به پرواز شد
758
بر آن دل نازنین بنغمه دمساز شد
مفتقر دل غمین غنچه صفت باز شد
759
بوی گل و سنبل است یا که هوای بهار؟
زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار؟
760
نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس
یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار؟
761
صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین
از چه چنین عنبرین؟ وز چه چنین مشکبار؟
762
لالۀ خودرو برست، ژاله برویش نشست
بوی خوشش کرد مست هر که بدی هوشیار
763
چرخ مرصع کمر چتر ملمع بسر
گوهر انجم کند بر سر مردم نثار
764
هم به بسیط زمین، پهن بساط نشاط
هم به محیط فلک، سور و سرور استوار
765
صبح ازل میدمد که افق لم یزل
شام ابد می رمد از دم شمس النهار
766
مظهر غیب مصون مظهر مافی البطون
از افق کاف و نون سر زده خورشیدوار
767
مالک ملک وجود، شمع شبستان جود
شاهد بزم شهود، پرده گرفت از عذار
768
از افق لا مکان عین عیان شد عیان
قطب زمین و زمان کون و مکان وامدار
769
روح نفوس و عقول اصل اصیل اصول
نفس نفیس رسول خسرو و الاتبار
770
دافع هر شک و ریب، پاک ز هر نقص و عیب
فالق اصباح غیب از پس شبهای تار
771
ناظم سر و علن بت فکن و بت شکن
غرۀ وجه الزمن درۀ رأس الفخار
772
شاخۀ طوبی مثال، در چمن اعتدال
ماه فروزان جمال، در فلک اقتدار
773
قبۀ خرگاه او قبلۀ اهل کمال
پایۀ درگاه او ملتزم و مستجار
774
طفل دبستان اوست حامل وحی اله
بلبل بستان اوست بیک خداوندگار
775
قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خود خوان او
قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار
776
صاحب تیغ دو سر، طور تجلای حق
برد بیک جلوه از سینۀ سینا قرار
777
نیر انجم خدم تافت ز اوج حرم
شد ز حضیض عدم نور وجود آشکار
778
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون
فلک محیط کرم در حرم آمد کنار
779
کعبه پر از نور شد، جلوه گه طور شد
سر «انا الله» ز «نور» گشت عیان، نی ز «نار»
780
مکه شد از بوی او رشک ختا و ختن
وز چمن روی او گلشن دارالقرار
781
دختر فکر بکر من، غنچۀ لب چه وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
782
طوطی طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
783
بلبل نطق من ز یک نغمۀ عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
784
خامۀ مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحۀ روزگار را مملکت ختا کند
785
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائرۀ وجود را جنت دلگشا کند
786
منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقۀ حروف را منطقه السما کند
787
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسید
شاهد معنی من ار جلوۀ دلبربا کند
788
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمیکه از مسیحا نفسی ثنا کند
789
وهم باوج قدس ناموس آله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
790
ناطقۀ مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدۀ نساء کند
791
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدء و منتهی کند
792
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینۀ حق نما کند
793
مطلع نور ایزدی مبدء فیض سرمدی
جلوۀ او حکایت از خاتم انبیا کند
794
بسملۀ صحیفۀ فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطۀ تحت «با» کند
795
دائرۀ شهود را نقطۀ ملتقی بود
بلکه سطد که دعوی لو کشف الغطا کند
796
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
797
ین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطرۀ بی بها کند
798
لیله قدر اولیاء، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
799
بضعۀ سید بشر ام ائمۀ غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتیٰ کند؟
800
وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سورۀ «هل اتی» کند
801
دامن کبریای او دست رس خیال نی
پایۀ قدر او بسی پایه بزیر پا کند
802
لوح قدر بدست او کلک قضا بشست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند
803
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشأت کن فکان حکم بما تشا کند
804
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سترو از آن حیا کند
805
نفخۀ قدس بوی او جذبۀ انس خوی او
منطق او خبر ز «لا ینطق عن هوی» کند
806
قبلۀ خلق روی او، کعبۀ عشق کوی او
چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند
807
بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشتری
چشمۀ خور شود اگر چشم سوی سُها کند
808
مفتقرا متاب رو از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را فضۀ او طلا کند
809
هرکه آشفته دل و سوخته جان همچو منست
نکند میل چمن ور همه عالم چمن است
810
هر غم از دل بتماشای گلستان نرود
عالم اندر نظر غمزده بیت الحزن است
811
نه هر آشفته بود شیفتۀ روی نگار
نه پریشانیش از زلف شکن در شکن است
812
گوش جان نالۀ قمری صفتی می طلبد
نه پی زمزمۀ بلبل شیرین سخن است
813
من نجویم لب جو کآب من آتش صفت است
سبزه و روی نکو خضرت وجه حسن است
814
جز حسن قطب ز من مرکز پرگار محن
کس ندیدم که با نزاع محن ممتحن است
815
نقطه دائره و خطۀ تسلیم و رضا
نوح طوفان بلا یوسف مصر محن است
816
راستی فُلک و فَلک همچو حبابیست بر آب
کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن است
817
بکه نالم که سلیمان جهان خانه نشین
خاتم مملکت دین بکف اهرمن است
818
شده از سودۀ الماس، زمرد لعلش
سبز پوش از اثر زهر گل یاسمن است
819
آنکه چون روح بسیط است در این جسم محیط
زهر کین در تن او همچو روان در بدن است
820
شاهد لم یزلی شمع شبستان وجود
پاره های جگر و خون دلش در لگن است
821
ناوک خصم بر او از اثر دست و زبان
بر دل و بر بدن و بر جگر و بر کفن است
822
کعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم
جای سلطان هما مسکن زاغ و زغن است
823
موکب شاه فلک فر در زمین نینوا
چون فرود آمد تجلی الله فی وادی طُویٰ
824
تا که خرگاه امامت شد در آنجا استوار
آسمان زد کوس الرحمن علی العرش استویٰ
825
گرچه شد ملک عراق از مقدمش رشک حجاز
لیک ز آهنگ حسینی شد پر از شور و نوا
826
کایدریغا این سلیمان را بساط سلطنت
می رود بر باد و کام اهرمن گردد روا
827
کعبۀ اسلام را اینجا شود ارکان خراب
قبلۀ توحید را از هم فرو ریزد قوا
828
رایت گردون دون در این زمین گردد نگون
چون بیفتد از کف ماه بنی هاشم لوا
829
باز خواهد شد نمایان صورت شق القمر
باز خواهد شد هویدا معنی نجم هوی
830
سروها در این چمن از بیخ و بن گردد قلم
شاخهای گل در این گلزار، بی برک و نوا
831
خاک این وادی بیامیزد بسی با خون پاک
تا که گردد خاک پاکش دردمندان را دوا
832
در کنار آب، مهمان جان سپارد تشنه لب
آنچنان کز دود آهش تیره گون گردد هوا
833
خون روان گردد چه نیل از چشمۀ چشم فرات
از فغان کودکان تشنه کام نینوا
834
کاروان غم رود منزل بمنزل تا بشام
صبح روی شاه روی نی دلیل و پیشوا
835
بر سر نی سرپرست بانوان خود بود
ماه روی شاه چون خورشید خط استوا
836
زیر زنجیر ستم سر حلقۀ اهل کرم
دستگیر خصم گردد دست گیر ماسوا
837
برادر چه آخر ترا بر سر آمد
که سرو بلند تو از پا در آمد
838
چه شد نخل طوبی مثال قدت را
که یکباره بی شاخ و برگ و بر آمد
839
چه از تیشۀ این ستم پیشه مردم
بشاخ گل و نو نهال تر آمد
840
دریغا که آئینۀ حق نما را
بسی زنگ خون بر رخ انور آمد
841
چه خورشید خاور بخون شد شناور
مهی کز فروغ رخش خاور آمد
842
ندانم که ماه بنی هاشمی را
چه بر سر از این قوم بد اختر آمد
843
ز سیردار رحمت سری دید زحمت
که تاج سر هر بلند افسر آمد
844
دریغا که عنقاء قاف قدم را
خدنگ مخالف ببال و پر آمد
845
دو دستی جدا شد ز یکتاپرستی
که صورتگر نقش هر گوهر آمد
846
کفی از محیط سخاوت جدا شد
که قلزم در او از کفی کمتر آمد
847
دریغا که دریا دلی ز آب دریا
برون با درونی پر از اخگر آمد
848
عجب درّ یکدانۀ خشگ لعلی
ز دریا برون با دو چشم تر آمد
849
ز سوز عطش بود دریای آتش
دهانی که سرچشمۀ کوثر آمد
850
دریغا که آن رایت نصرت آیت
نگون سر ز بیداد یکصرصر آمد
851
شاه دین را بود شور محشر
بر سر نعش شهزاده اکبر
852
ای شکیب دل آرام جانم
ای روان تن ناتوانم
853
ای جگر گوشۀ مهربانم
ای علی اکبر نوجوانم
854
تو همای حقیقت نشانی
شاهباز بلند آشیانی
855
از چه در خاک و در خون طپانی
ای علی اکبر نوجوانم
856
چهره ات یک فلک آفتابست
طره ات یک جهان مشک نابست
857
ای دریغا که در خون خضا بست
ای علی اکبر نوجوانم
858
ای پر از زخم کین اینچه حالست
این حقیقت بود یا خیالست
859
یکتن و این جراحت محالست
ای علی اکبر نوجوانم
860
حیف از آن طلعت ماه رخسار
حیف از آن قامت سرو رفتار
861
حیف از آن منطق شهد گفتار
ای علی اکبر نوجوانم
862
حیف از آن قدّ با اعتدالت
حیف از آن شاخ طوبی مثالت
863
دست کین تیشه زد بر نهالت
ای علی اکبر نوجوانم
864
حیف از آن مشگسا سنبل تر
حیف از آن جعد و موی معنبر
865
دل ز داغت چه عودی بمجمر
ای علی اکبر نوجوانم
866
حیف از آن روی و موی نبوت
حیف از آن روز و بازو و قوت
867
داد از این قوم دور از مروت
ای علی اکبر نوجوانم
868
لعل خشک تو ای لؤلؤ تر
قوت جان بود و یاقوت احمر
869
گرچه مرجان ما را زد آذر
ای علی اکبر نوجوانم
870
ای عقیق لبت کهربائی
کی شود غنچه لب گشائی
871
عندلیبانه گوئی توائی
ای علی اکبر نوجوانم
872
بود امیدم ای نازنینم
بزم دامادیت را بچینم
873
حجلۀ شادیت را ببینم
ای علی اکبر نوجوانم
874
ای دریغا ز ناکامی تو
جان فدای خوش اندامی تو
875
وانقد و قامت نامی تو
ای علی اکبر نوجوانم
876
حیف از آن لالۀ ارغوانی
شد خزان در بهار جوانی
877
خاک غم بر سر زندگانی
ای علی اکبر نوجوانم
878
وای بر حال لیلای مجنون
گر به بیند ترا غرقه در خون
879
با دل زار او چون کنم چون
ای علی اکبر نوجوانم
880
روی دردشت و هامون گذارد
یا سر نعش تو جان سپارد
881
طاقت این مصیبت ندارد
ای علی اکبر نوجوانم
882
آه اگر عمۀ مستمندت
بیند این زخم بیچون و چندت
883
تا قیامت بود دردمندت
ای علی اکبر نوجوانم
884
خواهرت روز و شب می گدازد
یا بسوزد ز غم یا بسازد
885
کو برادر که او را نوازد
ای علی اکبر نوجوانم
886
در عدن زنگار بدن عقیق یمن شد
چه غرق خون تن شهزاده قاسم بن حسن شد
887
درید جامۀ طاقت در این عزا گل سوری
دمی که خلعت دامادیش بدل بکفن شد
888
بیاد خط لبش سبزه جوی اشک روان کرد
ز نور شمع قدش لاله داغدار چمن شد
889
ز نا مرادی و ناکامیش بدور جوانی
چه داغها بدل چرخ پیر و دهر کهن شد
890
چه رو نهاد به میدان فلک سرود به افغان
که طوطی شکر افشان اسیر زاغ و زغن شد
891
خدنگ و سنگ ز هر سو نثار آن سرو گیسو
سنان خصم جفا جو عروس حجلۀ تن شد
892
ز برق آه ملک نه فلک چو رعد خروشان
چه ابر تیغ بر آن شاهزاده سایه فکن شد
893
چو حلقه زد زمین خون از آن کلالۀ مشگین
زمین ماریه رنگین و رشک مشک ختن شد
894
به خون یوسف گل پنجه زد چه گرگ مخالف
جهان بدیدۀ یعقوب عشق بیت حزن شد
895
چه پایمال سمند بلا شد آن قدر و بالا
روان سرور روحانیان روان ز بدن شد
896
ز سوز شمع کرامت به پیشگاه امامت
درون سینه دل مفتقر چو خون به لگن شد
897
لالۀ باغ دل من علی جان علی جان
شمع دل محفل من علی جان علی جان
898
طوطی من کز بر من پریدی چه دیدی
غرقه به خون بسمل من علی جان علی جان
899
خرمن عمر تو چه رفت بر باد ز بیداد
سوخت ز عم حاصل من علی جان علی جان
900
گوهر تابندۀ من ز کف شد تلف شد
دولت مستعجل من علی جان علی جان
901
تاب و توانائی من ز دل رفت بگل رفت
مایۀ آب و گل من علی جان علی جان
902
حلق ترا تیر ستم دریده بریده
زخم غمت قاتل من علی جان علی جان
903
روز من از سوز غمت چه شب تار مپندار
تیره تر از منزل من علی جان علی جان
904
حرمله بر کند مرا ز بنیاد چه بنهاد
داغ ترا بر دل من علی جان علی جان
905
یوسف من گرگ اجل ترا برد مرا خورد
وه ز دل غافل من علی جان علی جان
906
لایق آن دسته گل ستوده نبوده
دامن ناقابل من علی جان علی جان
907
خنده ای ای غنچۀ گل که شاید گشاید
عقدۀ این مشکل من علی جان علی جان
908
بارد گر پنجه بزن برویم چه گویم
زین هوس باطل من علی جان علی جان
909
عمر من سوخته جان بسر رفت هدر رفت
زحمت بی حاصل من علی جان علی جان
910
همسفرم بودی و بی تو اکنون ز دل خون
می چکد از محمل من علی جان علی جان
911
تا عقل نخستین زد در زیر کساء قدم
در پرده تجلی کرد ناموس جمال قِدم
912
چون شاهد هستی را بی پرده شهود نبود
در پرده فروزان شد آن شمع دل عالم
913
معراج نبوت بود تا خلوت او أدنی
کان پرده بخود بالید از زینت آن مقدم
914
آن لؤلؤ لالا شد اندر صدف امکان
آن دُرّه والا شد در بوتۀ کان کرم
915
دریای نبوت را هنگام تلاطم شد
هم لؤلؤ و هم مرجان رستند ز قعریم
916
آن روضۀ خضرا شد از روی حسن خندان
وان لالۀ حمرا شد از بوی حسین خرم
917
هیهات اگر روید اندر چمن گیتی
چون آن دو گل خود رو از آب و گل آدم
918
اکلیل رسالت را بودند دو درّ ثمین
مشکوه نبوت را مصباح منیر ظلم
919
اقلیم ولایت را میقات فتوح آمد
زانروی به پیوستند هم فاتح و هم خاتم
920
تا ماه ولایت شد با مهر نبوت جفت
از رشک کسا برخواست دود از فلک اعظم
921
در بزم حقیقت کرد تا شمع طریقت جای
آن پرده چه سینا زد از سرّ انا الله دم
922
آن عرش سلونی بود یا مسند هارونی
کاندر پی تعظیمش پشت فلک آمد خم؟
923
چون دائرۀ هستی زان چار بهم پیوست
حوراء فلک حشمت شد محور مستحکم
924
هرگز نشود مرکز انوار ولایت را
جز نیرۀ عظمی ما أشرقها و أتم!
925
آن نقطۀ وحدت بود شمع دل جمع آمد
یا شاهد اصلی شد در غیب مصون مد غم
926
زان پنج چه شد لبریز زان گنج جواهر خیز
از پرده برون شد راز بر عرش کشید علم
927
در مملکت ایجاد حق داد ستایش داد
چندانکه ز تقریرش هر ناطقه ای ابکم
928
تشریف محبت شد زیب تن آن تنها
غایت بظهور آمد زان پنج نه بیش و نه کم
929
در منطقۀ هستی جز برج ولایت نیست
در صفحۀ امکان نیز جز آن رقم محکم
930
دیوان مشیت را هر یک قلم اعلی
الواح قضا و قدر زان پنج گرفته رقم
931
از پرتو آن پنج است هر شارق و هر غارب
وز گوهر آن گنج است هر سرّ که بود مبهم
932
از غرۀ غراشان وز طرۀ زیباشان
الصبح اذا اسفرّ و اللیل اذا اظلم
933
جبریل چه پروانه در دور حرمخانه
تا شمع جهان سوزش در پرده کند محرم
934
فرمان طهارت را از حق بشفاعت برد
با تحفۀ تقدیمی شد داخل خیل خدم
935
از مفتقر ناچیز این نظم عبیر آمیز
نبود عجب ار باشد از روح قدس ملهم
936
ای پیک غم بر گو چه شد بیمار ما را
دلدار ما را
937
آن نوجوان ناتوان بینوا را
بی آشنا را
938
جز بانوان بینوا بودش پرستار
یا هیچ غمخوار
939
یا بود جز اشک روان آن دلربا را
آبی گوارا
940
جز حلقۀ زنجیر آیا مونسی داشت
همزه کسی داشت
941
بوسید جز بند گران آن دست و پا را
آن پیشوا را
942
کس دلنوازی کرد از او جز تازیانه
آه از زمانه
943
پیمود با او جز جفا راه وفا را
رسم صفا را
944
جز زهر غم نوشیده آن سرچشمۀ نوش
یا رفته از هوش
945
جز خون دل درمان نبود آن مبتلا را
آن بی دوا را
946
با اشتر عریان چه کرد آن زا رو رنجور
با آن ره دور
947
مصداق الرحمن علی العرش استوی را
کرد آشکارا
948
روزش سیه تر بود از شام غریبان
سر در گریبان
949
دود دلش می زد شرر بر سنگ خارا
سوزان فضا را
950
از تب تنش چون آتش سوزنده سوزان
شمع فروزان
951
کز نخلۀ طور قدس «آنست ناراً»
یاران خدا را
952
سر حلقۀ توحید شد در حلقۀ شرک
با فرقه شرک
953
بستند زاعان بال سلطان هما را
دست خدا را
954
شد گردن سر رشتۀ تقدیر و تدبیر
در غل و زنجیر
955
کلک غمش سوزانده دیوان قضا را
یا ماسوی را
956
روزی که صبح غم زد از شام بلا سر
دیدند یکسر
957
از مشرق نی شمع بزم کبریا را
شمس الضحی را
958
آوارگان نینوا دنبال بیمار
با چشم خونبار
959
نظارگر آئینۀ ایزد نما را
رب العلی را
960
ای داد و بیداد از جفای مردم شام
بی تنگ و بی نام
961
بی پرده کردند اختر برج حیا را
آل عبا را
962
از نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی»
ارباب معنی
963
دانند قدر محنت شام بلا را
وان ماجرا را
964
ای بیت معمور فلک ویرانه گردی
هرگز نگردی
965
ویرانه بردند عترت خیر الوری را
بیت الهدی را
966
گنج حقیقت را بکنج غم سپردند
ویرانه بردند
967
بردند قدر گوهر سنگین بها را
بی منتها را
968
شمع طریقت را بماتم خانه جا شد
شمع عزا شد
969
آتش فشان کرد از ثریا تا ثری را
ارض و سما را
970
دردا که دارای مقام «لی مع الله»
با ناله و آه
971
شد کفر مطلق را بخواری مجلس آرا
آن بی حیا را
972
چون شمع اندر بزم آن سرمست باده
بر پا ستاره
973
وندر فراز تخت زر ننگ نصاریٰ
رأس السکاری
974
از «لا تقل هجراً» زبان عقل فعال
از سوز غم لال
975
ای چرخ دون پرور ز حد بردی جفا را
قدری مدارا
976
نوای بلبل ز عشوۀ کل، فغان قمری ز شور سنبل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
977
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
978
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
979
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
980
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
981
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
982
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
983
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
984
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
985
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
986
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
987
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
988
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
989
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
990
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
991
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
992
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
993
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
994
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
995
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
996
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
997
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
998
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
999
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
1000
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
1001
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
1002
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
1003
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
1004
مگر تو ای غایه الامانی، مرا بامید خود رسانی
نمی سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
1005
عمری ار موسی کاظم ز جفا مسجون بود
در صدف گوهر بحر عظمت مکنون بود
1006
مظهر غیب مصون بود و حجاب ازلی
اسم اعظم ز نخست از همه کس مخزون بود
1007
ماه کنعان بُد و شد گاه تنزل در چاه
یا که زندان شکم ماهی و او ذوالنون بود
1008
کاظم الغیظ که با صبر و شکیبائی او
صبر ایوب چه یک قطره که با جیحون بود
1009
پرتوی بود که تابید از این نور جمال
آن تجلی که دل موسی از او مفتون بود
1010
پور عمران نکشید آنچه که موسی ز رشید
ظلم فرعون نه همچون ستم هارون بود
1011
پای در سلسله سر سلسلۀ عشق نهاد
لیلی حسن ازل را ز ازل مفتون بود
1012
سندی ار زهر ستم ریخت بکامش چه عجب
تلخی کام وی از تلخی زهر افزون بود
1013
از رطب سوخته موسی چه ز انگور رضا
نخل وحدت ثمرش میوۀ گوناگون بود
1014
کس ندانست در آن حال که حالش چون گشت
غمگسار وی و غمپرور وی، بیچون بود
1015
گر بمطموره غریبانه بجانان جان داد
دل بیگانه و خویش از غم او پر خون بود
1016
شحنۀ شهر اگر شهره نمودش چون مهر
لیک از بار غمش فُلک فلک مشحون بود
1017
دل فسردۀ من همچو طالع منحوس
چنان نخفته که خیزد ز جا ببانگ خروس
1018
دلی که عکس جمال ازل بدی ز اول
در آخر آمده از شوری عمل معکوس
1019
دلی که بود خود آئینۀ تجلی، شد
ز زنگ معصیت و سیر قهقری منکوس
1020
دلی که طائر قدس است وز آشیان جلال
ز بهر دانه در این خاکدان بود محبوس
1021
ز لوح دل نتوان زنگ معصیت بردن
مگر بسودن بر خاک آستانۀ طوس
1022
مطاف عالم اسلام و کعبۀ ایمان
حریم محترم قدس حضرت قدوس
1023
یگانه روض مقدس که هفت گنبد چرخ
بر آستان رفیعش زند هزاران بوس
1024
مقام عالی شاهی که در زمین و زمان
ببام عرش معلی بسلطنت زده کوس
1025
امیر علوی و سفلی ز ملک تا ملکوت
ملیک حق و ملک، مالک عقول و نفوس
1026
رضا نبی و وصی را سلالۀ نامی
خدای عز و جل را بزرگتر ناموس
1027
ملک ستاده پی خدمتش علی الاقدام
بجان و دل خط فرمان نهاده فوق رؤوس
1028
غلام حکمت و رأیش دو صد ارسطالیس
مریض دار شفایش هزار بطلمیوس
1029
چه از مدینه خور آساسوی خراسان رفت
فتاد مشرق و مغرب به ناله و افسوس
1030
خیانتی که ز مأمون بروز کرد نکرد
به هیچ بندۀ یزدان پرست هیچ مجوس
1031
اگرچه داشت از آن بی وفا ولایت عهد
ولیک بود بر او ملک طوس همچو خنوس
1032
بدشت غربت اگر زهر خورد و جان بسپرد
ولی به جذبۀ انس خدای شد مأنوس
1033
چه شمع، گرم تجلای شاهد وحدت
که شهد بود بر او زهر آن کفور یؤوس
1034
چه شاهد آیدت از در بشاخ گل منگر
چه شمع انجمن آمد خموش شد فانوس
1035
به آفتاب حقیقت شعاع سان پیوست
که از سموم بلا سوخت جان شمس شموس
1036
ز دست زاغ سیه زهر خورد از انگور
ز شوق، جلوۀ مستانه کرد چون طاوس
1037
توسن طبعم که داشت سبق بیون الطراد
کنون چنان مانده شد که «قیل: یکبو الجواد»
1038
[توسن طبعم که بود من الجیاد الجیاد
کنون چنان مانده شد که لا یجید الطراد]
1039
بلبل نطقم ز بس گشته اسیر قفس
به نغمه دارد هوس نه سیر ذات العماد
1040
آتش شوق از خمود می نکند هیچ دود
طبع روان از خمود گشته نظیر جماد
1041
نوبت آن شد که باز بال و پری کرده باز
کنم ز کوی نیاز مرغ دلی اصطیاد
1042
تا که بچوگان عزم گوی سعادت برم
روی ارادت برم بسوی باب المراد
1043
روح نبی و ولی، لطف خفیّ و جلیّ
محمد بن علی هو التقی الجواد
1044
آینۀ ذات حق، گنج کمالات حق
مصحف آیات حق ز مبتدا تا معاد
1045
صورت و معنای حق دیدۀ بینای حق
حجت کبرای حق علی جمیع العباد
1046
دفتر آداب عشق فاتح ابواب عشق
قائد ارباب عشق الی سبیل الرشاد
1047
نیر تابنده اوست شمع فروزنده اوست
خدای را بنده اوست و للوری خیرهاد
1048
هادی راه نجات در همۀ مشکلات
ذاک شفیع العصاه یوم یناد المناد
1049
عروه دین منقصم از ستم معتصم
عاقر قوم ثمود ثانی شداد عاد
1050
ریخت بکامش ز قهر شربت سوزنده زهر
که تلخ شد کام دهر و جلوه لایعاد
1051
ز زهر، جانسوز تر ز تیر دلدوز تر
همدمی ام فضل طعنۀ بنت الفساد
1052
بغربت ار در گذشت من نکنم سر گذشت
که آبش از سر گذشت ز ظلم اهل عناد
1053
شاهد بزم شهود شمع صفت رخ نمود
جلوۀ او دل ربود و فاز بالاتحاد
1054
ز خرمن حسن خویش داد باو خوشه ای
تا شودش توشه ای و إنه خیر زاد
1055
همره باد صبا نافۀ مشک ختن است
یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است
1056
دیدۀ دل شده روشن مگر ای باد صبا
همرهت پیرهن یوسف گلپیرهن است
1057
شده شام دل آشفتۀ غمگین خوشبوی
مگر از طرف یمن بوی اویس قرن است
1058
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب
که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است
1059
نفخه ای می وزد از عالم لاهوت بلی
نه نسیم چمن است و نه ز طرف یمن است
1060
ای صبا با خبر مقدم یار آمده ای
خیر مقدم که نسیم تو روان بدن است
1061
گر از آن سرو چمان نیست ترا تازه بیان
صفحۀ روی زمین به هر چه صحن چمن است
1062
ورنه تاریست از آن طرۀ طرار ترا
از چه دلها همه در دام تو صید رسن است
1063
عرصۀ دهر پر از نغمۀ یا بشری شد
خبر ار هست از آن غبغب و چاه ذقن است
1064
وهم پنداشت که دارد نفس باد صبا
شرح آن نقطۀ موهوم که نامش دهن است
1065
گر ندارد خبری زان لب لعل شکرین
طوطی طبع من، از چیست که شکرشکن است
1066
ورنه حرفیست از آن خسرو شیرین دهنان
بلبل نطق من از چیست که شیرین سخن است
1067
گر حدیثی نبود زان دُر دندان بمیان
از چه رو ناطقه ام معدن درّ عدن است
1068
ای نسیم سحری این شب روشن چه شبست
مگر امشب مه من شمع دل انجمن است
1069
چه شبست این شب فیروز دل افروز چه روز
مگر امشب شب اشراق دل آرام من است
1070
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل
صاحب العصر ابو الوقت امام زمن است
1071
مظهر قائم بالقسط حجاب ازلی
معلن سر حفی مُظهر ما قد بطن است
1072
مرکز دائره هستی و قطب الاقطاب
آنکه با عالم امکان مثل روح و تن است
1073
مالک کن فیکون و ملک کون و مکان
مظهر سلطنت قاهرۀ ذی المنن است
1074
بحر مواج ازل چشمۀ سرشار ابد
کاندر آن صبح و و مسا روح قدس غوطه زن است
1075
طور سینای تجلی که لبی همچو کلیم
«ارنی» گو سر کویش همگی را وطن است
1076
یوسف مصر حقیقت که دو صد یوسف حسن
نتوان گفت که آندُرّ ثمین را ثمن است
1077
منشی دفتر انشا، قلم صنع خدا
ناظم عالم امکان بنظام حسن است
1078
آنکه در کشور ابداع ملیک است و مطاع
واندر اقلیم بقا مقتدر و مؤتمن است
1079
کلک لطفش زده بر لوح عدم نقش وجود
دست قهرش شرر خرمن دهر کهن است
1080
هم فلک را حرکت از حرکات نفسش
هم زمین را ز طمأنینۀ نفسش سکن است
1081
دل والا گهرش مخزن أسرار اله
دیدۀ حق نگرش ناظر سرّ و علن است
1082
حجت قاطعه و قامع الحاد و ضلال
رحمت واسعه و کاشف کرب و محن است
1083
حاوی علم و یقین حامی دین و آئین
ماحی زیغ و زلل، محیی فرض و سنن
1084
جامع الشمل پس از تفرقۀ اهل وفاق
باسط العدل پس از آنکه زمین پر فتن است
1085
ای سلیمان زمان، پادشه عرش و مکان
خاتم ملک تو تا کی بکف اهرمن است
1086
ای همای ملأ قدس و حمام جبروت
تا بکی روضۀ دین مسکن زاغ و زغن است
1087
ای رخت قبلۀ توحید و درت کوی امید
تا بکی کعبۀ دلها همه بیت الوثن است
1088
پرده از سر انا الله برانداز دمی
تا بدانند که شایستۀ این ما و من است
1089
عرش با قصر جلال تو چه ارض است و سماء
عقل فعال و کمال تو چه طفل و لبن است
1090
دل بدریا زده از شوق جمالت الیاس
خضر از عضر تو سر گشتۀ ربع و دمن است
1091
کعبۀ درگه تو قبلۀ ارواح عقول
خاک پاک ره تو سجده گه مرد و زن است
1092
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان
بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
1093
ای شه ملک قدم یک قدم از مکمن غیب
وی مسیحا ز تو همدم دم باز آمدن است
1094
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای
نوبت رایت اسلام بر افراشتن است
1095
ای ز شمشیر تو از بیم، دل دهر دو نیم
گاه خون خواهی شاهنشه خونین کفن است
1096
صبح سعادت دمید، یاد صبوحی بخیر
صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
1097
یار غیور است و نیست نام و نشانی ز غیر
دم مزنید از مسیح عذر بخواه از عزیر
1098
وادی بطحای عشق بارقۀ طور شد
سینۀ سینای عشق باز پر از نور شد
1099
یا سر سودای عشق باز پر از شور شد
یا که ز صهبای عشق عاقله مخمور شد
1100
کشور توحید را شاه فلک فرّ رسید
عرصۀ تجرید را چشمۀ خاور رسید
1101
روضۀ تغرید را لالۀ احمر رسید
گلشن امید را نخل شکر بر رسید
1102
شاهد زیبای عشق شمع دل افروز شد
طور تجلای عشق عشق باز جهانسوز شد
1103
لعل گهرزای عشق معرفت آموز شد
در دل دانای عشق هرچه شد امروز شد
1104
روز عنایت رسید ز مبدء فیض وجود
یا بنهایت رسید قوس نزول و صعود
1105
یا که بغایت رسید حد کمال وجود
سر ولایت رسید بمنتهای شهود
1106
قبلۀ اهل یقین حل بوادی منی
کعبۀ اسلام و دین یافته اقصی المنی
1107
کیست جز آن نازنین نغمه سرای «أنا»
نیست جز آنمه جبین رواق بزم دنی
1108
سکۀ شاهنشهی بنام خاتم زدند
رایت فرماندهی بعرش اعظم زدند
1109
کوس رسول اللهی در همه عالم زدند
بگوش هر آگهی ساز دمادم زدند
1110
معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت
نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت
1111
منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت
جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت
1112
از حرم لامکان عقل نخستین رسید
از افقی کن فکان طلعت یاسین رسید
1113
ز بهر لب تشنگان خضر ببالین رسید
بگمرهان جهان جام جهان بین رسید
1114
شاهد غیب مصون پرده بر انداخته
رابطۀ کاف و نون، کار جهان ساخته
1115
عقل بدشت جنون ز هیبتش تاخته
زهره همی تاکنون به نغمه پرداخته
1116
ز اوج اختر گذشت موج محیط کرم
رسد ره برتر گذشت نخل علوم و حکم
1117
پایۀ منبر گذشت از سر لوح و قلم
از سر و افسر گذشت خسرو ملک عجم
1118
تاج سر عقل کل باج ز کیوان گرفت
ز انبیا و رسل بیعت و پیمان گرفت
1119
ز هیبت او مثُل راه بیابان گرفت
بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
1120
رایت حق شد بلند؛ سر حقیقت پدید
بطالعی ارجمند طالع اسعد دمید
1121
دوای هر دردمند امید هر ناامید
بگوش هر مستمند صلای رحمت رسید
1122
چنان بسیط زمین دائرۀ ساز شد
که از مقام مکین روح به پرواز شد
1123
بر آن دل نازنین بنغمه دمساز شد
مفتقر دل غمین غنچه صفت باز شد
1124
بوی گل و سنبل است یا که هوای بهار؟
زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار؟
1125
نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس
یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار؟
1126
صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین
از چه چنین عنبرین؟ وز چه چنین مشکبار؟
1127
لالۀ خودرو برست، ژاله برویش نشست
بوی خوشش کرد مست هر که بدی هوشیار
1128
چرخ مرصع کمر چتر ملمع بسر
گوهر انجم کند بر سر مردم نثار
1129
هم به بسیط زمین، پهن بساط نشاط
هم به محیط فلک، سور و سرور استوار
1130
صبح ازل میدمد که افق لم یزل
شام ابد می رمد از دم شمس النهار
1131
مظهر غیب مصون مظهر مافی البطون
از افق کاف و نون سر زده خورشیدوار
1132
مالک ملک وجود، شمع شبستان جود
شاهد بزم شهود، پرده گرفت از عذار
1133
از افق لا مکان عین عیان شد عیان
قطب زمین و زمان کون و مکان وامدار
1134
روح نفوس و عقول اصل اصیل اصول
نفس نفیس رسول خسرو و الاتبار
1135
دافع هر شک و ریب، پاک ز هر نقص و عیب
فالق اصباح غیب از پس شبهای تار
1136
ناظم سر و علن بت فکن و بت شکن
غرۀ وجه الزمن درۀ رأس الفخار
1137
شاخۀ طوبی مثال، در چمن اعتدال
ماه فروزان جمال، در فلک اقتدار
1138
قبۀ خرگاه او قبلۀ اهل کمال
پایۀ درگاه او ملتزم و مستجار
1139
طفل دبستان اوست حامل وحی اله
بلبل بستان اوست بیک خداوندگار
1140
قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خود خوان او
قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار
1141
صاحب تیغ دو سر، طور تجلای حق
برد بیک جلوه از سینۀ سینا قرار
1142
نیر انجم خدم تافت ز اوج حرم
شد ز حضیض عدم نور وجود آشکار
1143
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون
فلک محیط کرم در حرم آمد کنار
1144
کعبه پر از نور شد، جلوه گه طور شد
سر «انا الله» ز «نور» گشت عیان، نی ز «نار»
1145
مکه شد از بوی او رشک ختا و ختن
وز چمن روی او گلشن دارالقرار
1146
دختر فکر بکر من، غنچۀ لب چه وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
1147
طوطی طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
1148
بلبل نطق من ز یک نغمۀ عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
1149
خامۀ مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحۀ روزگار را مملکت ختا کند
1150
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائرۀ وجود را جنت دلگشا کند
1151
منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقۀ حروف را منطقه السما کند
1152
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسید
شاهد معنی من ار جلوۀ دلبربا کند
1153
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمیکه از مسیحا نفسی ثنا کند
1154
وهم باوج قدس ناموس آله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
1155
ناطقۀ مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدۀ نساء کند
1156
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدء و منتهی کند
1157
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینۀ حق نما کند
1158
مطلع نور ایزدی مبدء فیض سرمدی
جلوۀ او حکایت از خاتم انبیا کند
1159
بسملۀ صحیفۀ فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطۀ تحت «با» کند
1160
دائرۀ شهود را نقطۀ ملتقی بود
بلکه سطد که دعوی لو کشف الغطا کند
1161
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
1162
ین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطرۀ بی بها کند
1163
لیله قدر اولیاء، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
1164
بضعۀ سید بشر ام ائمۀ غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتیٰ کند؟
1165
وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سورۀ «هل اتی» کند
1166
دامن کبریای او دست رس خیال نی
پایۀ قدر او بسی پایه بزیر پا کند
1167
لوح قدر بدست او کلک قضا بشست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند
1168
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشأت کن فکان حکم بما تشا کند
1169
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سترو از آن حیا کند
1170
نفخۀ قدس بوی او جذبۀ انس خوی او
منطق او خبر ز «لا ینطق عن هوی» کند
1171
قبلۀ خلق روی او، کعبۀ عشق کوی او
چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند
1172
بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشتری
چشمۀ خور شود اگر چشم سوی سُها کند
1173
مفتقرا متاب رو از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را فضۀ او طلا کند
1174
هرکه آشفته دل و سوخته جان همچو منست
نکند میل چمن ور همه عالم چمن است
1175
هر غم از دل بتماشای گلستان نرود
عالم اندر نظر غمزده بیت الحزن است
1176
نه هر آشفته بود شیفتۀ روی نگار
نه پریشانیش از زلف شکن در شکن است
1177
گوش جان نالۀ قمری صفتی می طلبد
نه پی زمزمۀ بلبل شیرین سخن است
1178
من نجویم لب جو کآب من آتش صفت است
سبزه و روی نکو خضرت وجه حسن است
1179
جز حسن قطب ز من مرکز پرگار محن
کس ندیدم که با نزاع محن ممتحن است
1180
نقطه دائره و خطۀ تسلیم و رضا
نوح طوفان بلا یوسف مصر محن است
1181
راستی فُلک و فَلک همچو حبابیست بر آب
کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن است
1182
بکه نالم که سلیمان جهان خانه نشین
خاتم مملکت دین بکف اهرمن است
1183
شده از سودۀ الماس، زمرد لعلش
سبز پوش از اثر زهر گل یاسمن است
1184
آنکه چون روح بسیط است در این جسم محیط
زهر کین در تن او همچو روان در بدن است
1185
شاهد لم یزلی شمع شبستان وجود
پاره های جگر و خون دلش در لگن است
1186
ناوک خصم بر او از اثر دست و زبان
بر دل و بر بدن و بر جگر و بر کفن است
1187
کعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم
جای سلطان هما مسکن زاغ و زغن است
1188
موکب شاه فلک فر در زمین نینوا
چون فرود آمد تجلی الله فی وادی طُویٰ
1189
تا که خرگاه امامت شد در آنجا استوار
آسمان زد کوس الرحمن علی العرش استویٰ
1190
گرچه شد ملک عراق از مقدمش رشک حجاز
لیک ز آهنگ حسینی شد پر از شور و نوا
1191
کایدریغا این سلیمان را بساط سلطنت
می رود بر باد و کام اهرمن گردد روا
1192
کعبۀ اسلام را اینجا شود ارکان خراب
قبلۀ توحید را از هم فرو ریزد قوا
1193
رایت گردون دون در این زمین گردد نگون
چون بیفتد از کف ماه بنی هاشم لوا
1194
باز خواهد شد نمایان صورت شق القمر
باز خواهد شد هویدا معنی نجم هوی
1195
سروها در این چمن از بیخ و بن گردد قلم
شاخهای گل در این گلزار، بی برک و نوا
1196
خاک این وادی بیامیزد بسی با خون پاک
تا که گردد خاک پاکش دردمندان را دوا
1197
در کنار آب، مهمان جان سپارد تشنه لب
آنچنان کز دود آهش تیره گون گردد هوا
1198
خون روان گردد چه نیل از چشمۀ چشم فرات
از فغان کودکان تشنه کام نینوا
1199
کاروان غم رود منزل بمنزل تا بشام
صبح روی شاه روی نی دلیل و پیشوا
1200
بر سر نی سرپرست بانوان خود بود
ماه روی شاه چون خورشید خط استوا
1201
زیر زنجیر ستم سر حلقۀ اهل کرم
دستگیر خصم گردد دست گیر ماسوا
1202
برادر چه آخر ترا بر سر آمد
که سرو بلند تو از پا در آمد
1203
چه شد نخل طوبی مثال قدت را
که یکباره بی شاخ و برگ و بر آمد
1204
چه از تیشۀ این ستم پیشه مردم
بشاخ گل و نو نهال تر آمد
1205
دریغا که آئینۀ حق نما را
بسی زنگ خون بر رخ انور آمد
1206
چه خورشید خاور بخون شد شناور
مهی کز فروغ رخش خاور آمد
1207
ندانم که ماه بنی هاشمی را
چه بر سر از این قوم بد اختر آمد
1208
ز سیردار رحمت سری دید زحمت
که تاج سر هر بلند افسر آمد
1209
دریغا که عنقاء قاف قدم را
خدنگ مخالف ببال و پر آمد
1210
دو دستی جدا شد ز یکتاپرستی
که صورتگر نقش هر گوهر آمد
1211
کفی از محیط سخاوت جدا شد
که قلزم در او از کفی کمتر آمد
1212
دریغا که دریا دلی ز آب دریا
برون با درونی پر از اخگر آمد
1213
عجب درّ یکدانۀ خشگ لعلی
ز دریا برون با دو چشم تر آمد
1214
ز سوز عطش بود دریای آتش
دهانی که سرچشمۀ کوثر آمد
1215
دریغا که آن رایت نصرت آیت
نگون سر ز بیداد یکصرصر آمد
1216
شاه دین را بود شور محشر
بر سر نعش شهزاده اکبر
1217
ای شکیب دل آرام جانم
ای روان تن ناتوانم
1218
ای جگر گوشۀ مهربانم
ای علی اکبر نوجوانم
1219
تو همای حقیقت نشانی
شاهباز بلند آشیانی
1220
از چه در خاک و در خون طپانی
ای علی اکبر نوجوانم
1221
چهره ات یک فلک آفتابست
طره ات یک جهان مشک نابست
1222
ای دریغا که در خون خضا بست
ای علی اکبر نوجوانم
1223
ای پر از زخم کین اینچه حالست
این حقیقت بود یا خیالست
1224
یکتن و این جراحت محالست
ای علی اکبر نوجوانم
1225
حیف از آن طلعت ماه رخسار
حیف از آن قامت سرو رفتار
1226
حیف از آن منطق شهد گفتار
ای علی اکبر نوجوانم
1227
حیف از آن قدّ با اعتدالت
حیف از آن شاخ طوبی مثالت
1228
دست کین تیشه زد بر نهالت
ای علی اکبر نوجوانم
1229
حیف از آن مشگسا سنبل تر
حیف از آن جعد و موی معنبر
1230
دل ز داغت چه عودی بمجمر
ای علی اکبر نوجوانم
1231
حیف از آن روی و موی نبوت
حیف از آن روز و بازو و قوت
1232
داد از این قوم دور از مروت
ای علی اکبر نوجوانم
1233
لعل خشک تو ای لؤلؤ تر
قوت جان بود و یاقوت احمر
1234
گرچه مرجان ما را زد آذر
ای علی اکبر نوجوانم
1235
ای عقیق لبت کهربائی
کی شود غنچه لب گشائی
1236
عندلیبانه گوئی توائی
ای علی اکبر نوجوانم
1237
بود امیدم ای نازنینم
بزم دامادیت را بچینم
1238
حجلۀ شادیت را ببینم
ای علی اکبر نوجوانم
1239
ای دریغا ز ناکامی تو
جان فدای خوش اندامی تو
1240
وانقد و قامت نامی تو
ای علی اکبر نوجوانم
1241
حیف از آن لالۀ ارغوانی
شد خزان در بهار جوانی
1242
خاک غم بر سر زندگانی
ای علی اکبر نوجوانم
1243
وای بر حال لیلای مجنون
گر به بیند ترا غرقه در خون
1244
با دل زار او چون کنم چون
ای علی اکبر نوجوانم
1245
روی دردشت و هامون گذارد
یا سر نعش تو جان سپارد
1246
طاقت این مصیبت ندارد
ای علی اکبر نوجوانم
1247
آه اگر عمۀ مستمندت
بیند این زخم بیچون و چندت
1248
تا قیامت بود دردمندت
ای علی اکبر نوجوانم
1249
خواهرت روز و شب می گدازد
یا بسوزد ز غم یا بسازد
1250
کو برادر که او را نوازد
ای علی اکبر نوجوانم
1251
در عدن زنگار بدن عقیق یمن شد
چه غرق خون تن شهزاده قاسم بن حسن شد
1252
درید جامۀ طاقت در این عزا گل سوری
دمی که خلعت دامادیش بدل بکفن شد
1253
بیاد خط لبش سبزه جوی اشک روان کرد
ز نور شمع قدش لاله داغدار چمن شد
1254
ز نا مرادی و ناکامیش بدور جوانی
چه داغها بدل چرخ پیر و دهر کهن شد
1255
چه رو نهاد به میدان فلک سرود به افغان
که طوطی شکر افشان اسیر زاغ و زغن شد
1256
خدنگ و سنگ ز هر سو نثار آن سرو گیسو
سنان خصم جفا جو عروس حجلۀ تن شد
1257
ز برق آه ملک نه فلک چو رعد خروشان
چه ابر تیغ بر آن شاهزاده سایه فکن شد
1258
چو حلقه زد زمین خون از آن کلالۀ مشگین
زمین ماریه رنگین و رشک مشک ختن شد
1259
به خون یوسف گل پنجه زد چه گرگ مخالف
جهان بدیدۀ یعقوب عشق بیت حزن شد
1260
چه پایمال سمند بلا شد آن قدر و بالا
روان سرور روحانیان روان ز بدن شد
1261
ز سوز شمع کرامت به پیشگاه امامت
درون سینه دل مفتقر چو خون به لگن شد
1262
لالۀ باغ دل من علی جان علی جان
شمع دل محفل من علی جان علی جان
1263
طوطی من کز بر من پریدی چه دیدی
غرقه به خون بسمل من علی جان علی جان
1264
خرمن عمر تو چه رفت بر باد ز بیداد
سوخت ز عم حاصل من علی جان علی جان
1265
گوهر تابندۀ من ز کف شد تلف شد
دولت مستعجل من علی جان علی جان
1266
تاب و توانائی من ز دل رفت بگل رفت
مایۀ آب و گل من علی جان علی جان
1267
حلق ترا تیر ستم دریده بریده
زخم غمت قاتل من علی جان علی جان
1268
روز من از سوز غمت چه شب تار مپندار
تیره تر از منزل من علی جان علی جان
1269
حرمله بر کند مرا ز بنیاد چه بنهاد
داغ ترا بر دل من علی جان علی جان
1270
یوسف من گرگ اجل ترا برد مرا خورد
وه ز دل غافل من علی جان علی جان
1271
لایق آن دسته گل ستوده نبوده
دامن ناقابل من علی جان علی جان
1272
خنده ای ای غنچۀ گل که شاید گشاید
عقدۀ این مشکل من علی جان علی جان
1273
بارد گر پنجه بزن برویم چه گویم
زین هوس باطل من علی جان علی جان
1274
عمر من سوخته جان بسر رفت هدر رفت
زحمت بی حاصل من علی جان علی جان
1275
همسفرم بودی و بی تو اکنون ز دل خون
می چکد از محمل من علی جان علی جان
1276
تا عقل نخستین زد در زیر کساء قدم
در پرده تجلی کرد ناموس جمال قِدم
1277
چون شاهد هستی را بی پرده شهود نبود
در پرده فروزان شد آن شمع دل عالم
1278
معراج نبوت بود تا خلوت او أدنی
کان پرده بخود بالید از زینت آن مقدم
1279
آن لؤلؤ لالا شد اندر صدف امکان
آن دُرّه والا شد در بوتۀ کان کرم
1280
دریای نبوت را هنگام تلاطم شد
هم لؤلؤ و هم مرجان رستند ز قعریم
1281
آن روضۀ خضرا شد از روی حسن خندان
وان لالۀ حمرا شد از بوی حسین خرم
1282
هیهات اگر روید اندر چمن گیتی
چون آن دو گل خود رو از آب و گل آدم
1283
اکلیل رسالت را بودند دو درّ ثمین
مشکوه نبوت را مصباح منیر ظلم
1284
اقلیم ولایت را میقات فتوح آمد
زانروی به پیوستند هم فاتح و هم خاتم
1285
تا ماه ولایت شد با مهر نبوت جفت
از رشک کسا برخواست دود از فلک اعظم
1286
در بزم حقیقت کرد تا شمع طریقت جای
آن پرده چه سینا زد از سرّ انا الله دم
1287
آن عرش سلونی بود یا مسند هارونی
کاندر پی تعظیمش پشت فلک آمد خم؟
1288
چون دائرۀ هستی زان چار بهم پیوست
حوراء فلک حشمت شد محور مستحکم
1289
هرگز نشود مرکز انوار ولایت را
جز نیرۀ عظمی ما أشرقها و أتم!
1290
آن نقطۀ وحدت بود شمع دل جمع آمد
یا شاهد اصلی شد در غیب مصون مد غم
1291
زان پنج چه شد لبریز زان گنج جواهر خیز
از پرده برون شد راز بر عرش کشید علم
1292
در مملکت ایجاد حق داد ستایش داد
چندانکه ز تقریرش هر ناطقه ای ابکم
1293
تشریف محبت شد زیب تن آن تنها
غایت بظهور آمد زان پنج نه بیش و نه کم
1294
در منطقۀ هستی جز برج ولایت نیست
در صفحۀ امکان نیز جز آن رقم محکم
1295
دیوان مشیت را هر یک قلم اعلی
الواح قضا و قدر زان پنج گرفته رقم
1296
از پرتو آن پنج است هر شارق و هر غارب
وز گوهر آن گنج است هر سرّ که بود مبهم
1297
از غرۀ غراشان وز طرۀ زیباشان
الصبح اذا اسفرّ و اللیل اذا اظلم
1298
جبریل چه پروانه در دور حرمخانه
تا شمع جهان سوزش در پرده کند محرم
1299
فرمان طهارت را از حق بشفاعت برد
با تحفۀ تقدیمی شد داخل خیل خدم
1300
از مفتقر ناچیز این نظم عبیر آمیز
نبود عجب ار باشد از روح قدس ملهم
1301
ای پیک غم بر گو چه شد بیمار ما را
دلدار ما را
1302
آن نوجوان ناتوان بینوا را
بی آشنا را
1303
جز بانوان بینوا بودش پرستار
یا هیچ غمخوار
1304
یا بود جز اشک روان آن دلربا را
آبی گوارا
1305
جز حلقۀ زنجیر آیا مونسی داشت
همزه کسی داشت
1306
بوسید جز بند گران آن دست و پا را
آن پیشوا را
1307
کس دلنوازی کرد از او جز تازیانه
آه از زمانه
1308
پیمود با او جز جفا راه وفا را
رسم صفا را
1309
جز زهر غم نوشیده آن سرچشمۀ نوش
یا رفته از هوش
1310
جز خون دل درمان نبود آن مبتلا را
آن بی دوا را
1311
با اشتر عریان چه کرد آن زا رو رنجور
با آن ره دور
1312
مصداق الرحمن علی العرش استوی را
کرد آشکارا
1313
روزش سیه تر بود از شام غریبان
سر در گریبان
1314
دود دلش می زد شرر بر سنگ خارا
سوزان فضا را
1315
از تب تنش چون آتش سوزنده سوزان
شمع فروزان
1316
کز نخلۀ طور قدس «آنست ناراً»
یاران خدا را
1317
سر حلقۀ توحید شد در حلقۀ شرک
با فرقه شرک
1318
بستند زاعان بال سلطان هما را
دست خدا را
1319
شد گردن سر رشتۀ تقدیر و تدبیر
در غل و زنجیر
1320
کلک غمش سوزانده دیوان قضا را
یا ماسوی را
1321
روزی که صبح غم زد از شام بلا سر
دیدند یکسر
1322
از مشرق نی شمع بزم کبریا را
شمس الضحی را
1323
آوارگان نینوا دنبال بیمار
با چشم خونبار
1324
نظارگر آئینۀ ایزد نما را
رب العلی را
1325
ای داد و بیداد از جفای مردم شام
بی تنگ و بی نام
1326
بی پرده کردند اختر برج حیا را
آل عبا را
1327
از نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی»
ارباب معنی
1328
دانند قدر محنت شام بلا را
وان ماجرا را
1329
ای بیت معمور فلک ویرانه گردی
هرگز نگردی
1330
ویرانه بردند عترت خیر الوری را
بیت الهدی را
1331
گنج حقیقت را بکنج غم سپردند
ویرانه بردند
1332
بردند قدر گوهر سنگین بها را
بی منتها را
1333
شمع طریقت را بماتم خانه جا شد
شمع عزا شد
1334
آتش فشان کرد از ثریا تا ثری را
ارض و سما را
1335
دردا که دارای مقام «لی مع الله»
با ناله و آه
1336
شد کفر مطلق را بخواری مجلس آرا
آن بی حیا را
1337
چون شمع اندر بزم آن سرمست باده
بر پا ستاره
1338
وندر فراز تخت زر ننگ نصاریٰ
رأس السکاری
1339
از «لا تقل هجراً» زبان عقل فعال
از سوز غم لال
1340
ای چرخ دون پرور ز حد بردی جفا را
قدری مدارا
1341
نوای بلبل ز عشوۀ کل، فغان قمری ز شور سنبل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
1342
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
1343
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
1344
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
1345
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
1346
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
1347
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
1348
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
1349
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
1350
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
1351
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
1352
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
1353
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
1354
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
1355
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
1356
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
1357
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
1358
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
1359
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
1360
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
1361
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
1362
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
1363
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
1364
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
1365
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
1366
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
1367
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
1368
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
1369
مگر تو ای غایه الامانی، مرا بامید خود رسانی
نمی سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
1370
عمری ار موسی کاظم ز جفا مسجون بود
در صدف گوهر بحر عظمت مکنون بود
1371
مظهر غیب مصون بود و حجاب ازلی
اسم اعظم ز نخست از همه کس مخزون بود
1372
ماه کنعان بُد و شد گاه تنزل در چاه
یا که زندان شکم ماهی و او ذوالنون بود
1373
کاظم الغیظ که با صبر و شکیبائی او
صبر ایوب چه یک قطره که با جیحون بود
1374
پرتوی بود که تابید از این نور جمال
آن تجلی که دل موسی از او مفتون بود
1375
پور عمران نکشید آنچه که موسی ز رشید
ظلم فرعون نه همچون ستم هارون بود
1376
پای در سلسله سر سلسلۀ عشق نهاد
لیلی حسن ازل را ز ازل مفتون بود
1377
سندی ار زهر ستم ریخت بکامش چه عجب
تلخی کام وی از تلخی زهر افزون بود
1378
از رطب سوخته موسی چه ز انگور رضا
نخل وحدت ثمرش میوۀ گوناگون بود
1379
کس ندانست در آن حال که حالش چون گشت
غمگسار وی و غمپرور وی، بیچون بود
1380
گر بمطموره غریبانه بجانان جان داد
دل بیگانه و خویش از غم او پر خون بود
1381
شحنۀ شهر اگر شهره نمودش چون مهر
لیک از بار غمش فُلک فلک مشحون بود
1382
دل فسردۀ من همچو طالع منحوس
چنان نخفته که خیزد ز جا ببانگ خروس
1383
دلی که عکس جمال ازل بدی ز اول
در آخر آمده از شوری عمل معکوس
1384
دلی که بود خود آئینۀ تجلی، شد
ز زنگ معصیت و سیر قهقری منکوس
1385
دلی که طائر قدس است وز آشیان جلال
ز بهر دانه در این خاکدان بود محبوس
1386
ز لوح دل نتوان زنگ معصیت بردن
مگر بسودن بر خاک آستانۀ طوس
1387
مطاف عالم اسلام و کعبۀ ایمان
حریم محترم قدس حضرت قدوس
1388
یگانه روض مقدس که هفت گنبد چرخ
بر آستان رفیعش زند هزاران بوس
1389
مقام عالی شاهی که در زمین و زمان
ببام عرش معلی بسلطنت زده کوس
1390
امیر علوی و سفلی ز ملک تا ملکوت
ملیک حق و ملک، مالک عقول و نفوس
1391
رضا نبی و وصی را سلالۀ نامی
خدای عز و جل را بزرگتر ناموس
1392
ملک ستاده پی خدمتش علی الاقدام
بجان و دل خط فرمان نهاده فوق رؤوس
1393
غلام حکمت و رأیش دو صد ارسطالیس
مریض دار شفایش هزار بطلمیوس
1394
چه از مدینه خور آساسوی خراسان رفت
فتاد مشرق و مغرب به ناله و افسوس
1395
خیانتی که ز مأمون بروز کرد نکرد
به هیچ بندۀ یزدان پرست هیچ مجوس
1396
اگرچه داشت از آن بی وفا ولایت عهد
ولیک بود بر او ملک طوس همچو خنوس
1397
بدشت غربت اگر زهر خورد و جان بسپرد
ولی به جذبۀ انس خدای شد مأنوس
1398
چه شمع، گرم تجلای شاهد وحدت
که شهد بود بر او زهر آن کفور یؤوس
1399
چه شاهد آیدت از در بشاخ گل منگر
چه شمع انجمن آمد خموش شد فانوس
1400
به آفتاب حقیقت شعاع سان پیوست
که از سموم بلا سوخت جان شمس شموس
1401
ز دست زاغ سیه زهر خورد از انگور
ز شوق، جلوۀ مستانه کرد چون طاوس
1402
توسن طبعم که داشت سبق بیون الطراد
کنون چنان مانده شد که «قیل: یکبو الجواد»
1403
[توسن طبعم که بود من الجیاد الجیاد
کنون چنان مانده شد که لا یجید الطراد]
1404
بلبل نطقم ز بس گشته اسیر قفس
به نغمه دارد هوس نه سیر ذات العماد
1405
آتش شوق از خمود می نکند هیچ دود
طبع روان از خمود گشته نظیر جماد
1406
نوبت آن شد که باز بال و پری کرده باز
کنم ز کوی نیاز مرغ دلی اصطیاد
1407
تا که بچوگان عزم گوی سعادت برم
روی ارادت برم بسوی باب المراد
1408
روح نبی و ولی، لطف خفیّ و جلیّ
محمد بن علی هو التقی الجواد
1409
آینۀ ذات حق، گنج کمالات حق
مصحف آیات حق ز مبتدا تا معاد
1410
صورت و معنای حق دیدۀ بینای حق
حجت کبرای حق علی جمیع العباد
1411
دفتر آداب عشق فاتح ابواب عشق
قائد ارباب عشق الی سبیل الرشاد
1412
نیر تابنده اوست شمع فروزنده اوست
خدای را بنده اوست و للوری خیرهاد
1413
هادی راه نجات در همۀ مشکلات
ذاک شفیع العصاه یوم یناد المناد
1414
عروه دین منقصم از ستم معتصم
عاقر قوم ثمود ثانی شداد عاد
1415
ریخت بکامش ز قهر شربت سوزنده زهر
که تلخ شد کام دهر و جلوه لایعاد
1416
ز زهر، جانسوز تر ز تیر دلدوز تر
همدمی ام فضل طعنۀ بنت الفساد
1417
بغربت ار در گذشت من نکنم سر گذشت
که آبش از سر گذشت ز ظلم اهل عناد
1418
شاهد بزم شهود شمع صفت رخ نمود
جلوۀ او دل ربود و فاز بالاتحاد
1419
ز خرمن حسن خویش داد باو خوشه ای
تا شودش توشه ای و إنه خیر زاد
1420
همره باد صبا نافۀ مشک ختن است
یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است
1421
دیدۀ دل شده روشن مگر ای باد صبا
همرهت پیرهن یوسف گلپیرهن است
1422
شده شام دل آشفتۀ غمگین خوشبوی
مگر از طرف یمن بوی اویس قرن است
1423
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب
که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است
1424
نفخه ای می وزد از عالم لاهوت بلی
نه نسیم چمن است و نه ز طرف یمن است
1425
ای صبا با خبر مقدم یار آمده ای
خیر مقدم که نسیم تو روان بدن است
1426
گر از آن سرو چمان نیست ترا تازه بیان
صفحۀ روی زمین به هر چه صحن چمن است
1427
ورنه تاریست از آن طرۀ طرار ترا
از چه دلها همه در دام تو صید رسن است
1428
عرصۀ دهر پر از نغمۀ یا بشری شد
خبر ار هست از آن غبغب و چاه ذقن است
1429
وهم پنداشت که دارد نفس باد صبا
شرح آن نقطۀ موهوم که نامش دهن است
1430
گر ندارد خبری زان لب لعل شکرین
طوطی طبع من، از چیست که شکرشکن است
1431
ورنه حرفیست از آن خسرو شیرین دهنان
بلبل نطق من از چیست که شیرین سخن است
1432
گر حدیثی نبود زان دُر دندان بمیان
از چه رو ناطقه ام معدن درّ عدن است
1433
ای نسیم سحری این شب روشن چه شبست
مگر امشب مه من شمع دل انجمن است
1434
چه شبست این شب فیروز دل افروز چه روز
مگر امشب شب اشراق دل آرام من است
1435
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل
صاحب العصر ابو الوقت امام زمن است
1436
مظهر قائم بالقسط حجاب ازلی
معلن سر حفی مُظهر ما قد بطن است
1437
مرکز دائره هستی و قطب الاقطاب
آنکه با عالم امکان مثل روح و تن است
1438
مالک کن فیکون و ملک کون و مکان
مظهر سلطنت قاهرۀ ذی المنن است
1439
بحر مواج ازل چشمۀ سرشار ابد
کاندر آن صبح و و مسا روح قدس غوطه زن است
1440
طور سینای تجلی که لبی همچو کلیم
«ارنی» گو سر کویش همگی را وطن است
1441
یوسف مصر حقیقت که دو صد یوسف حسن
نتوان گفت که آندُرّ ثمین را ثمن است
1442
منشی دفتر انشا، قلم صنع خدا
ناظم عالم امکان بنظام حسن است
1443
آنکه در کشور ابداع ملیک است و مطاع
واندر اقلیم بقا مقتدر و مؤتمن است
1444
کلک لطفش زده بر لوح عدم نقش وجود
دست قهرش شرر خرمن دهر کهن است
1445
هم فلک را حرکت از حرکات نفسش
هم زمین را ز طمأنینۀ نفسش سکن است
1446
دل والا گهرش مخزن أسرار اله
دیدۀ حق نگرش ناظر سرّ و علن است
1447
حجت قاطعه و قامع الحاد و ضلال
رحمت واسعه و کاشف کرب و محن است
1448
حاوی علم و یقین حامی دین و آئین
ماحی زیغ و زلل، محیی فرض و سنن
1449
جامع الشمل پس از تفرقۀ اهل وفاق
باسط العدل پس از آنکه زمین پر فتن است
1450
ای سلیمان زمان، پادشه عرش و مکان
خاتم ملک تو تا کی بکف اهرمن است
1451
ای همای ملأ قدس و حمام جبروت
تا بکی روضۀ دین مسکن زاغ و زغن است
1452
ای رخت قبلۀ توحید و درت کوی امید
تا بکی کعبۀ دلها همه بیت الوثن است
1453
پرده از سر انا الله برانداز دمی
تا بدانند که شایستۀ این ما و من است
1454
عرش با قصر جلال تو چه ارض است و سماء
عقل فعال و کمال تو چه طفل و لبن است
1455
دل بدریا زده از شوق جمالت الیاس
خضر از عضر تو سر گشتۀ ربع و دمن است
1456
کعبۀ درگه تو قبلۀ ارواح عقول
خاک پاک ره تو سجده گه مرد و زن است
1457
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان
بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
1458
ای شه ملک قدم یک قدم از مکمن غیب
وی مسیحا ز تو همدم دم باز آمدن است
1459
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای
نوبت رایت اسلام بر افراشتن است
1460
ای ز شمشیر تو از بیم، دل دهر دو نیم
گاه خون خواهی شاهنشه خونین کفن است
1461
صبح سعادت دمید، یاد صبوحی بخیر
صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
1462
یار غیور است و نیست نام و نشانی ز غیر
دم مزنید از مسیح عذر بخواه از عزیر
1463
وادی بطحای عشق بارقۀ طور شد
سینۀ سینای عشق باز پر از نور شد
1464
یا سر سودای عشق باز پر از شور شد
یا که ز صهبای عشق عاقله مخمور شد
1465
کشور توحید را شاه فلک فرّ رسید
عرصۀ تجرید را چشمۀ خاور رسید
1466
روضۀ تغرید را لالۀ احمر رسید
گلشن امید را نخل شکر بر رسید
1467
شاهد زیبای عشق شمع دل افروز شد
طور تجلای عشق عشق باز جهانسوز شد
1468
لعل گهرزای عشق معرفت آموز شد
در دل دانای عشق هرچه شد امروز شد
1469
روز عنایت رسید ز مبدء فیض وجود
یا بنهایت رسید قوس نزول و صعود
1470
یا که بغایت رسید حد کمال وجود
سر ولایت رسید بمنتهای شهود
1471
قبلۀ اهل یقین حل بوادی منی
کعبۀ اسلام و دین یافته اقصی المنی
1472
کیست جز آن نازنین نغمه سرای «أنا»
نیست جز آنمه جبین رواق بزم دنی
1473
سکۀ شاهنشهی بنام خاتم زدند
رایت فرماندهی بعرش اعظم زدند
1474
کوس رسول اللهی در همه عالم زدند
بگوش هر آگهی ساز دمادم زدند
1475
معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت
نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت
1476
منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت
جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت
1477
از حرم لامکان عقل نخستین رسید
از افقی کن فکان طلعت یاسین رسید
1478
ز بهر لب تشنگان خضر ببالین رسید
بگمرهان جهان جام جهان بین رسید
1479
شاهد غیب مصون پرده بر انداخته
رابطۀ کاف و نون، کار جهان ساخته
1480
عقل بدشت جنون ز هیبتش تاخته
زهره همی تاکنون به نغمه پرداخته
1481
ز اوج اختر گذشت موج محیط کرم
رسد ره برتر گذشت نخل علوم و حکم
1482
پایۀ منبر گذشت از سر لوح و قلم
از سر و افسر گذشت خسرو ملک عجم
1483
تاج سر عقل کل باج ز کیوان گرفت
ز انبیا و رسل بیعت و پیمان گرفت
1484
ز هیبت او مثُل راه بیابان گرفت
بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
1485
رایت حق شد بلند؛ سر حقیقت پدید
بطالعی ارجمند طالع اسعد دمید
1486
دوای هر دردمند امید هر ناامید
بگوش هر مستمند صلای رحمت رسید
1487
چنان بسیط زمین دائرۀ ساز شد
که از مقام مکین روح به پرواز شد
1488
بر آن دل نازنین بنغمه دمساز شد
مفتقر دل غمین غنچه صفت باز شد
1489
بوی گل و سنبل است یا که هوای بهار؟
زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار؟
1490
نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس
یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار؟
1491
صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین
از چه چنین عنبرین؟ وز چه چنین مشکبار؟
1492
لالۀ خودرو برست، ژاله برویش نشست
بوی خوشش کرد مست هر که بدی هوشیار
1493
چرخ مرصع کمر چتر ملمع بسر
گوهر انجم کند بر سر مردم نثار
1494
هم به بسیط زمین، پهن بساط نشاط
هم به محیط فلک، سور و سرور استوار
1495
صبح ازل میدمد که افق لم یزل
شام ابد می رمد از دم شمس النهار
1496
مظهر غیب مصون مظهر مافی البطون
از افق کاف و نون سر زده خورشیدوار
1497
مالک ملک وجود، شمع شبستان جود
شاهد بزم شهود، پرده گرفت از عذار
1498
از افق لا مکان عین عیان شد عیان
قطب زمین و زمان کون و مکان وامدار
1499
روح نفوس و عقول اصل اصیل اصول
نفس نفیس رسول خسرو و الاتبار
1500
دافع هر شک و ریب، پاک ز هر نقص و عیب
فالق اصباح غیب از پس شبهای تار
1501
ناظم سر و علن بت فکن و بت شکن
غرۀ وجه الزمن درۀ رأس الفخار
1502
شاخۀ طوبی مثال، در چمن اعتدال
ماه فروزان جمال، در فلک اقتدار
1503
قبۀ خرگاه او قبلۀ اهل کمال
پایۀ درگاه او ملتزم و مستجار
1504
طفل دبستان اوست حامل وحی اله
بلبل بستان اوست بیک خداوندگار
1505
قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خود خوان او
قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار
1506
صاحب تیغ دو سر، طور تجلای حق
برد بیک جلوه از سینۀ سینا قرار
1507
نیر انجم خدم تافت ز اوج حرم
شد ز حضیض عدم نور وجود آشکار
1508
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون
فلک محیط کرم در حرم آمد کنار
1509
کعبه پر از نور شد، جلوه گه طور شد
سر «انا الله» ز «نور» گشت عیان، نی ز «نار»
1510
مکه شد از بوی او رشک ختا و ختن
وز چمن روی او گلشن دارالقرار
1511
دختر فکر بکر من، غنچۀ لب چه وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
1512
طوطی طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
1513
بلبل نطق من ز یک نغمۀ عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
1514
خامۀ مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحۀ روزگار را مملکت ختا کند
1515
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائرۀ وجود را جنت دلگشا کند
1516
منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقۀ حروف را منطقه السما کند
1517
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسید
شاهد معنی من ار جلوۀ دلبربا کند
1518
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمیکه از مسیحا نفسی ثنا کند
1519
وهم باوج قدس ناموس آله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
1520
ناطقۀ مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدۀ نساء کند
1521
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدء و منتهی کند
1522
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینۀ حق نما کند
1523
مطلع نور ایزدی مبدء فیض سرمدی
جلوۀ او حکایت از خاتم انبیا کند
1524
بسملۀ صحیفۀ فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطۀ تحت «با» کند
1525
دائرۀ شهود را نقطۀ ملتقی بود
بلکه سطد که دعوی لو کشف الغطا کند
1526
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
1527
ین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطرۀ بی بها کند
1528
لیله قدر اولیاء، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
1529
بضعۀ سید بشر ام ائمۀ غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتیٰ کند؟
1530
وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سورۀ «هل اتی» کند
1531
دامن کبریای او دست رس خیال نی
پایۀ قدر او بسی پایه بزیر پا کند
1532
لوح قدر بدست او کلک قضا بشست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند
1533
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشأت کن فکان حکم بما تشا کند
1534
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سترو از آن حیا کند
1535
نفخۀ قدس بوی او جذبۀ انس خوی او
منطق او خبر ز «لا ینطق عن هوی» کند
1536
قبلۀ خلق روی او، کعبۀ عشق کوی او
چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند
1537
بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشتری
چشمۀ خور شود اگر چشم سوی سُها کند
1538
مفتقرا متاب رو از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را فضۀ او طلا کند
1539
هرکه آشفته دل و سوخته جان همچو منست
نکند میل چمن ور همه عالم چمن است
1540
هر غم از دل بتماشای گلستان نرود
عالم اندر نظر غمزده بیت الحزن است
1541
نه هر آشفته بود شیفتۀ روی نگار
نه پریشانیش از زلف شکن در شکن است
1542
گوش جان نالۀ قمری صفتی می طلبد
نه پی زمزمۀ بلبل شیرین سخن است
1543
من نجویم لب جو کآب من آتش صفت است
سبزه و روی نکو خضرت وجه حسن است
1544
جز حسن قطب ز من مرکز پرگار محن
کس ندیدم که با نزاع محن ممتحن است
1545
نقطه دائره و خطۀ تسلیم و رضا
نوح طوفان بلا یوسف مصر محن است
1546
راستی فُلک و فَلک همچو حبابیست بر آب
کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن است
1547
بکه نالم که سلیمان جهان خانه نشین
خاتم مملکت دین بکف اهرمن است
1548
شده از سودۀ الماس، زمرد لعلش
سبز پوش از اثر زهر گل یاسمن است
1549
آنکه چون روح بسیط است در این جسم محیط
زهر کین در تن او همچو روان در بدن است
1550
شاهد لم یزلی شمع شبستان وجود
پاره های جگر و خون دلش در لگن است
1551
ناوک خصم بر او از اثر دست و زبان
بر دل و بر بدن و بر جگر و بر کفن است
1552
کعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم
جای سلطان هما مسکن زاغ و زغن است
1553
موکب شاه فلک فر در زمین نینوا
چون فرود آمد تجلی الله فی وادی طُویٰ
1554
تا که خرگاه امامت شد در آنجا استوار
آسمان زد کوس الرحمن علی العرش استویٰ
1555
گرچه شد ملک عراق از مقدمش رشک حجاز
لیک ز آهنگ حسینی شد پر از شور و نوا
1556
کایدریغا این سلیمان را بساط سلطنت
می رود بر باد و کام اهرمن گردد روا
1557
کعبۀ اسلام را اینجا شود ارکان خراب
قبلۀ توحید را از هم فرو ریزد قوا
1558
رایت گردون دون در این زمین گردد نگون
چون بیفتد از کف ماه بنی هاشم لوا
1559
باز خواهد شد نمایان صورت شق القمر
باز خواهد شد هویدا معنی نجم هوی
1560
سروها در این چمن از بیخ و بن گردد قلم
شاخهای گل در این گلزار، بی برک و نوا
1561
خاک این وادی بیامیزد بسی با خون پاک
تا که گردد خاک پاکش دردمندان را دوا
1562
در کنار آب، مهمان جان سپارد تشنه لب
آنچنان کز دود آهش تیره گون گردد هوا
1563
خون روان گردد چه نیل از چشمۀ چشم فرات
از فغان کودکان تشنه کام نینوا
1564
کاروان غم رود منزل بمنزل تا بشام
صبح روی شاه روی نی دلیل و پیشوا
1565
بر سر نی سرپرست بانوان خود بود
ماه روی شاه چون خورشید خط استوا
1566
زیر زنجیر ستم سر حلقۀ اهل کرم
دستگیر خصم گردد دست گیر ماسوا
1567
برادر چه آخر ترا بر سر آمد
که سرو بلند تو از پا در آمد
1568
چه شد نخل طوبی مثال قدت را
که یکباره بی شاخ و برگ و بر آمد
1569
چه از تیشۀ این ستم پیشه مردم
بشاخ گل و نو نهال تر آمد
1570
دریغا که آئینۀ حق نما را
بسی زنگ خون بر رخ انور آمد
1571
چه خورشید خاور بخون شد شناور
مهی کز فروغ رخش خاور آمد
1572
ندانم که ماه بنی هاشمی را
چه بر سر از این قوم بد اختر آمد
1573
ز سیردار رحمت سری دید زحمت
که تاج سر هر بلند افسر آمد
1574
دریغا که عنقاء قاف قدم را
خدنگ مخالف ببال و پر آمد
1575
دو دستی جدا شد ز یکتاپرستی
که صورتگر نقش هر گوهر آمد
1576
کفی از محیط سخاوت جدا شد
که قلزم در او از کفی کمتر آمد
1577
دریغا که دریا دلی ز آب دریا
برون با درونی پر از اخگر آمد
1578
عجب درّ یکدانۀ خشگ لعلی
ز دریا برون با دو چشم تر آمد
1579
ز سوز عطش بود دریای آتش
دهانی که سرچشمۀ کوثر آمد
1580
دریغا که آن رایت نصرت آیت
نگون سر ز بیداد یکصرصر آمد
1581
شاه دین را بود شور محشر
بر سر نعش شهزاده اکبر
1582
ای شکیب دل آرام جانم
ای روان تن ناتوانم
1583
ای جگر گوشۀ مهربانم
ای علی اکبر نوجوانم
1584
تو همای حقیقت نشانی
شاهباز بلند آشیانی
1585
از چه در خاک و در خون طپانی
ای علی اکبر نوجوانم
1586
چهره ات یک فلک آفتابست
طره ات یک جهان مشک نابست
1587
ای دریغا که در خون خضا بست
ای علی اکبر نوجوانم
1588
ای پر از زخم کین اینچه حالست
این حقیقت بود یا خیالست
1589
یکتن و این جراحت محالست
ای علی اکبر نوجوانم
1590
حیف از آن طلعت ماه رخسار
حیف از آن قامت سرو رفتار
1591
حیف از آن منطق شهد گفتار
ای علی اکبر نوجوانم
1592
حیف از آن قدّ با اعتدالت
حیف از آن شاخ طوبی مثالت
1593
دست کین تیشه زد بر نهالت
ای علی اکبر نوجوانم
1594
حیف از آن مشگسا سنبل تر
حیف از آن جعد و موی معنبر
1595
دل ز داغت چه عودی بمجمر
ای علی اکبر نوجوانم
1596
حیف از آن روی و موی نبوت
حیف از آن روز و بازو و قوت
1597
داد از این قوم دور از مروت
ای علی اکبر نوجوانم
1598
لعل خشک تو ای لؤلؤ تر
قوت جان بود و یاقوت احمر
1599
گرچه مرجان ما را زد آذر
ای علی اکبر نوجوانم
1600
ای عقیق لبت کهربائی
کی شود غنچه لب گشائی
1601
عندلیبانه گوئی توائی
ای علی اکبر نوجوانم
1602
بود امیدم ای نازنینم
بزم دامادیت را بچینم
1603
حجلۀ شادیت را ببینم
ای علی اکبر نوجوانم
1604
ای دریغا ز ناکامی تو
جان فدای خوش اندامی تو
1605
وانقد و قامت نامی تو
ای علی اکبر نوجوانم
1606
حیف از آن لالۀ ارغوانی
شد خزان در بهار جوانی
1607
خاک غم بر سر زندگانی
ای علی اکبر نوجوانم
1608
وای بر حال لیلای مجنون
گر به بیند ترا غرقه در خون
1609
با دل زار او چون کنم چون
ای علی اکبر نوجوانم
1610
روی دردشت و هامون گذارد
یا سر نعش تو جان سپارد
1611
طاقت این مصیبت ندارد
ای علی اکبر نوجوانم
1612
آه اگر عمۀ مستمندت
بیند این زخم بیچون و چندت
1613
تا قیامت بود دردمندت
ای علی اکبر نوجوانم
1614
خواهرت روز و شب می گدازد
یا بسوزد ز غم یا بسازد
1615
کو برادر که او را نوازد
ای علی اکبر نوجوانم
1616
در عدن زنگار بدن عقیق یمن شد
چه غرق خون تن شهزاده قاسم بن حسن شد
1617
درید جامۀ طاقت در این عزا گل سوری
دمی که خلعت دامادیش بدل بکفن شد
1618
بیاد خط لبش سبزه جوی اشک روان کرد
ز نور شمع قدش لاله داغدار چمن شد
1619
ز نا مرادی و ناکامیش بدور جوانی
چه داغها بدل چرخ پیر و دهر کهن شد
1620
چه رو نهاد به میدان فلک سرود به افغان
که طوطی شکر افشان اسیر زاغ و زغن شد
1621
خدنگ و سنگ ز هر سو نثار آن سرو گیسو
سنان خصم جفا جو عروس حجلۀ تن شد
1622
ز برق آه ملک نه فلک چو رعد خروشان
چه ابر تیغ بر آن شاهزاده سایه فکن شد
1623
چو حلقه زد زمین خون از آن کلالۀ مشگین
زمین ماریه رنگین و رشک مشک ختن شد
1624
به خون یوسف گل پنجه زد چه گرگ مخالف
جهان بدیدۀ یعقوب عشق بیت حزن شد
1625
چه پایمال سمند بلا شد آن قدر و بالا
روان سرور روحانیان روان ز بدن شد
1626
ز سوز شمع کرامت به پیشگاه امامت
درون سینه دل مفتقر چو خون به لگن شد
1627
لالۀ باغ دل من علی جان علی جان
شمع دل محفل من علی جان علی جان
1628
طوطی من کز بر من پریدی چه دیدی
غرقه به خون بسمل من علی جان علی جان
1629
خرمن عمر تو چه رفت بر باد ز بیداد
سوخت ز عم حاصل من علی جان علی جان
1630
گوهر تابندۀ من ز کف شد تلف شد
دولت مستعجل من علی جان علی جان
1631
تاب و توانائی من ز دل رفت بگل رفت
مایۀ آب و گل من علی جان علی جان
1632
حلق ترا تیر ستم دریده بریده
زخم غمت قاتل من علی جان علی جان
1633
روز من از سوز غمت چه شب تار مپندار
تیره تر از منزل من علی جان علی جان
1634
حرمله بر کند مرا ز بنیاد چه بنهاد
داغ ترا بر دل من علی جان علی جان
1635
یوسف من گرگ اجل ترا برد مرا خورد
وه ز دل غافل من علی جان علی جان
1636
لایق آن دسته گل ستوده نبوده
دامن ناقابل من علی جان علی جان
1637
خنده ای ای غنچۀ گل که شاید گشاید
عقدۀ این مشکل من علی جان علی جان
1638
بارد گر پنجه بزن برویم چه گویم
زین هوس باطل من علی جان علی جان
1639
عمر من سوخته جان بسر رفت هدر رفت
زحمت بی حاصل من علی جان علی جان
1640
همسفرم بودی و بی تو اکنون ز دل خون
می چکد از محمل من علی جان علی جان
1641
تا عقل نخستین زد در زیر کساء قدم
در پرده تجلی کرد ناموس جمال قِدم
1642
چون شاهد هستی را بی پرده شهود نبود
در پرده فروزان شد آن شمع دل عالم
1643
معراج نبوت بود تا خلوت او أدنی
کان پرده بخود بالید از زینت آن مقدم
1644
آن لؤلؤ لالا شد اندر صدف امکان
آن دُرّه والا شد در بوتۀ کان کرم
1645
دریای نبوت را هنگام تلاطم شد
هم لؤلؤ و هم مرجان رستند ز قعریم
1646
آن روضۀ خضرا شد از روی حسن خندان
وان لالۀ حمرا شد از بوی حسین خرم
1647
هیهات اگر روید اندر چمن گیتی
چون آن دو گل خود رو از آب و گل آدم
1648
اکلیل رسالت را بودند دو درّ ثمین
مشکوه نبوت را مصباح منیر ظلم
1649
اقلیم ولایت را میقات فتوح آمد
زانروی به پیوستند هم فاتح و هم خاتم
1650
تا ماه ولایت شد با مهر نبوت جفت
از رشک کسا برخواست دود از فلک اعظم
1651
در بزم حقیقت کرد تا شمع طریقت جای
آن پرده چه سینا زد از سرّ انا الله دم
1652
آن عرش سلونی بود یا مسند هارونی
کاندر پی تعظیمش پشت فلک آمد خم؟
1653
چون دائرۀ هستی زان چار بهم پیوست
حوراء فلک حشمت شد محور مستحکم
1654
هرگز نشود مرکز انوار ولایت را
جز نیرۀ عظمی ما أشرقها و أتم!
1655
آن نقطۀ وحدت بود شمع دل جمع آمد
یا شاهد اصلی شد در غیب مصون مد غم
1656
زان پنج چه شد لبریز زان گنج جواهر خیز
از پرده برون شد راز بر عرش کشید علم
1657
در مملکت ایجاد حق داد ستایش داد
چندانکه ز تقریرش هر ناطقه ای ابکم
1658
تشریف محبت شد زیب تن آن تنها
غایت بظهور آمد زان پنج نه بیش و نه کم
1659
در منطقۀ هستی جز برج ولایت نیست
در صفحۀ امکان نیز جز آن رقم محکم
1660
دیوان مشیت را هر یک قلم اعلی
الواح قضا و قدر زان پنج گرفته رقم
1661
از پرتو آن پنج است هر شارق و هر غارب
وز گوهر آن گنج است هر سرّ که بود مبهم
1662
از غرۀ غراشان وز طرۀ زیباشان
الصبح اذا اسفرّ و اللیل اذا اظلم
1663
جبریل چه پروانه در دور حرمخانه
تا شمع جهان سوزش در پرده کند محرم
1664
فرمان طهارت را از حق بشفاعت برد
با تحفۀ تقدیمی شد داخل خیل خدم
1665
از مفتقر ناچیز این نظم عبیر آمیز
نبود عجب ار باشد از روح قدس ملهم
1666
ای پیک غم بر گو چه شد بیمار ما را
دلدار ما را
1667
آن نوجوان ناتوان بینوا را
بی آشنا را
1668
جز بانوان بینوا بودش پرستار
یا هیچ غمخوار
1669
یا بود جز اشک روان آن دلربا را
آبی گوارا
1670
جز حلقۀ زنجیر آیا مونسی داشت
همزه کسی داشت
1671
بوسید جز بند گران آن دست و پا را
آن پیشوا را
1672
کس دلنوازی کرد از او جز تازیانه
آه از زمانه
1673
پیمود با او جز جفا راه وفا را
رسم صفا را
1674
جز زهر غم نوشیده آن سرچشمۀ نوش
یا رفته از هوش
1675
جز خون دل درمان نبود آن مبتلا را
آن بی دوا را
1676
با اشتر عریان چه کرد آن زا رو رنجور
با آن ره دور
1677
مصداق الرحمن علی العرش استوی را
کرد آشکارا
1678
روزش سیه تر بود از شام غریبان
سر در گریبان
1679
دود دلش می زد شرر بر سنگ خارا
سوزان فضا را
1680
از تب تنش چون آتش سوزنده سوزان
شمع فروزان
1681
کز نخلۀ طور قدس «آنست ناراً»
یاران خدا را
1682
سر حلقۀ توحید شد در حلقۀ شرک
با فرقه شرک
1683
بستند زاعان بال سلطان هما را
دست خدا را
1684
شد گردن سر رشتۀ تقدیر و تدبیر
در غل و زنجیر
1685
کلک غمش سوزانده دیوان قضا را
یا ماسوی را
1686
روزی که صبح غم زد از شام بلا سر
دیدند یکسر
1687
از مشرق نی شمع بزم کبریا را
شمس الضحی را
1688
آوارگان نینوا دنبال بیمار
با چشم خونبار
1689
نظارگر آئینۀ ایزد نما را
رب العلی را
1690
ای داد و بیداد از جفای مردم شام
بی تنگ و بی نام
1691
بی پرده کردند اختر برج حیا را
آل عبا را
1692
از نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی»
ارباب معنی
1693
دانند قدر محنت شام بلا را
وان ماجرا را
1694
ای بیت معمور فلک ویرانه گردی
هرگز نگردی
1695
ویرانه بردند عترت خیر الوری را
بیت الهدی را
1696
گنج حقیقت را بکنج غم سپردند
ویرانه بردند
1697
بردند قدر گوهر سنگین بها را
بی منتها را
1698
شمع طریقت را بماتم خانه جا شد
شمع عزا شد
1699
آتش فشان کرد از ثریا تا ثری را
ارض و سما را
1700
دردا که دارای مقام «لی مع الله»
با ناله و آه
1701
شد کفر مطلق را بخواری مجلس آرا
آن بی حیا را
1702
چون شمع اندر بزم آن سرمست باده
بر پا ستاره
1703
وندر فراز تخت زر ننگ نصاریٰ
رأس السکاری
1704
از «لا تقل هجراً» زبان عقل فعال
از سوز غم لال
1705
ای چرخ دون پرور ز حد بردی جفا را
قدری مدارا
1706
نوای بلبل ز عشوۀ کل، فغان قمری ز شور سنبل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
1707
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
1708
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
1709
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
1710
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
1711
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
1712
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
1713
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
1714
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
1715
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
1716
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
1717
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
1718
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
1719
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
1720
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
1721
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
1722
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
1723
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
1724
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
1725
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
1726
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
1727
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
1728
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
1729
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
1730
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
1731
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
1732
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
1733
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
1734
مگر تو ای غایه الامانی، مرا بامید خود رسانی
نمی سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
1735
عمری ار موسی کاظم ز جفا مسجون بود
در صدف گوهر بحر عظمت مکنون بود
1736
مظهر غیب مصون بود و حجاب ازلی
اسم اعظم ز نخست از همه کس مخزون بود
1737
ماه کنعان بُد و شد گاه تنزل در چاه
یا که زندان شکم ماهی و او ذوالنون بود
1738
کاظم الغیظ که با صبر و شکیبائی او
صبر ایوب چه یک قطره که با جیحون بود
1739
پرتوی بود که تابید از این نور جمال
آن تجلی که دل موسی از او مفتون بود
1740
پور عمران نکشید آنچه که موسی ز رشید
ظلم فرعون نه همچون ستم هارون بود
1741
پای در سلسله سر سلسلۀ عشق نهاد
لیلی حسن ازل را ز ازل مفتون بود
1742
سندی ار زهر ستم ریخت بکامش چه عجب
تلخی کام وی از تلخی زهر افزون بود
1743
از رطب سوخته موسی چه ز انگور رضا
نخل وحدت ثمرش میوۀ گوناگون بود
1744
کس ندانست در آن حال که حالش چون گشت
غمگسار وی و غمپرور وی، بیچون بود
1745
گر بمطموره غریبانه بجانان جان داد
دل بیگانه و خویش از غم او پر خون بود
1746
شحنۀ شهر اگر شهره نمودش چون مهر
لیک از بار غمش فُلک فلک مشحون بود
1747
دل فسردۀ من همچو طالع منحوس
چنان نخفته که خیزد ز جا ببانگ خروس
1748
دلی که عکس جمال ازل بدی ز اول
در آخر آمده از شوری عمل معکوس
1749
دلی که بود خود آئینۀ تجلی، شد
ز زنگ معصیت و سیر قهقری منکوس
1750
دلی که طائر قدس است وز آشیان جلال
ز بهر دانه در این خاکدان بود محبوس
1751
ز لوح دل نتوان زنگ معصیت بردن
مگر بسودن بر خاک آستانۀ طوس
1752
مطاف عالم اسلام و کعبۀ ایمان
حریم محترم قدس حضرت قدوس
1753
یگانه روض مقدس که هفت گنبد چرخ
بر آستان رفیعش زند هزاران بوس
1754
مقام عالی شاهی که در زمین و زمان
ببام عرش معلی بسلطنت زده کوس
1755
امیر علوی و سفلی ز ملک تا ملکوت
ملیک حق و ملک، مالک عقول و نفوس
1756
رضا نبی و وصی را سلالۀ نامی
خدای عز و جل را بزرگتر ناموس
1757
ملک ستاده پی خدمتش علی الاقدام
بجان و دل خط فرمان نهاده فوق رؤوس
1758
غلام حکمت و رأیش دو صد ارسطالیس
مریض دار شفایش هزار بطلمیوس
1759
چه از مدینه خور آساسوی خراسان رفت
فتاد مشرق و مغرب به ناله و افسوس
1760
خیانتی که ز مأمون بروز کرد نکرد
به هیچ بندۀ یزدان پرست هیچ مجوس
1761
اگرچه داشت از آن بی وفا ولایت عهد
ولیک بود بر او ملک طوس همچو خنوس
1762
بدشت غربت اگر زهر خورد و جان بسپرد
ولی به جذبۀ انس خدای شد مأنوس
1763
چه شمع، گرم تجلای شاهد وحدت
که شهد بود بر او زهر آن کفور یؤوس
1764
چه شاهد آیدت از در بشاخ گل منگر
چه شمع انجمن آمد خموش شد فانوس
1765
به آفتاب حقیقت شعاع سان پیوست
که از سموم بلا سوخت جان شمس شموس
1766
ز دست زاغ سیه زهر خورد از انگور
ز شوق، جلوۀ مستانه کرد چون طاوس
1767
توسن طبعم که داشت سبق بیون الطراد
کنون چنان مانده شد که «قیل: یکبو الجواد»
1768
[توسن طبعم که بود من الجیاد الجیاد
کنون چنان مانده شد که لا یجید الطراد]
1769
بلبل نطقم ز بس گشته اسیر قفس
به نغمه دارد هوس نه سیر ذات العماد
1770
آتش شوق از خمود می نکند هیچ دود
طبع روان از خمود گشته نظیر جماد
1771
نوبت آن شد که باز بال و پری کرده باز
کنم ز کوی نیاز مرغ دلی اصطیاد
1772
تا که بچوگان عزم گوی سعادت برم
روی ارادت برم بسوی باب المراد
1773
روح نبی و ولی، لطف خفیّ و جلیّ
محمد بن علی هو التقی الجواد
1774
آینۀ ذات حق، گنج کمالات حق
مصحف آیات حق ز مبتدا تا معاد
1775
صورت و معنای حق دیدۀ بینای حق
حجت کبرای حق علی جمیع العباد
1776
دفتر آداب عشق فاتح ابواب عشق
قائد ارباب عشق الی سبیل الرشاد
1777
نیر تابنده اوست شمع فروزنده اوست
خدای را بنده اوست و للوری خیرهاد
1778
هادی راه نجات در همۀ مشکلات
ذاک شفیع العصاه یوم یناد المناد
1779
عروه دین منقصم از ستم معتصم
عاقر قوم ثمود ثانی شداد عاد
1780
ریخت بکامش ز قهر شربت سوزنده زهر
که تلخ شد کام دهر و جلوه لایعاد
1781
ز زهر، جانسوز تر ز تیر دلدوز تر
همدمی ام فضل طعنۀ بنت الفساد
1782
بغربت ار در گذشت من نکنم سر گذشت
که آبش از سر گذشت ز ظلم اهل عناد
1783
شاهد بزم شهود شمع صفت رخ نمود
جلوۀ او دل ربود و فاز بالاتحاد
1784
ز خرمن حسن خویش داد باو خوشه ای
تا شودش توشه ای و إنه خیر زاد
1785
همره باد صبا نافۀ مشک ختن است
یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است
1786
دیدۀ دل شده روشن مگر ای باد صبا
همرهت پیرهن یوسف گلپیرهن است
1787
شده شام دل آشفتۀ غمگین خوشبوی
مگر از طرف یمن بوی اویس قرن است
1788
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب
که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است
1789
نفخه ای می وزد از عالم لاهوت بلی
نه نسیم چمن است و نه ز طرف یمن است
1790
ای صبا با خبر مقدم یار آمده ای
خیر مقدم که نسیم تو روان بدن است
1791
گر از آن سرو چمان نیست ترا تازه بیان
صفحۀ روی زمین به هر چه صحن چمن است
1792
ورنه تاریست از آن طرۀ طرار ترا
از چه دلها همه در دام تو صید رسن است
1793
عرصۀ دهر پر از نغمۀ یا بشری شد
خبر ار هست از آن غبغب و چاه ذقن است
1794
وهم پنداشت که دارد نفس باد صبا
شرح آن نقطۀ موهوم که نامش دهن است
1795
گر ندارد خبری زان لب لعل شکرین
طوطی طبع من، از چیست که شکرشکن است
1796
ورنه حرفیست از آن خسرو شیرین دهنان
بلبل نطق من از چیست که شیرین سخن است
1797
گر حدیثی نبود زان دُر دندان بمیان
از چه رو ناطقه ام معدن درّ عدن است
1798
ای نسیم سحری این شب روشن چه شبست
مگر امشب مه من شمع دل انجمن است
1799
چه شبست این شب فیروز دل افروز چه روز
مگر امشب شب اشراق دل آرام من است
1800
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل
صاحب العصر ابو الوقت امام زمن است
1801
مظهر قائم بالقسط حجاب ازلی
معلن سر حفی مُظهر ما قد بطن است
1802
مرکز دائره هستی و قطب الاقطاب
آنکه با عالم امکان مثل روح و تن است
1803
مالک کن فیکون و ملک کون و مکان
مظهر سلطنت قاهرۀ ذی المنن است
1804
بحر مواج ازل چشمۀ سرشار ابد
کاندر آن صبح و و مسا روح قدس غوطه زن است
1805
طور سینای تجلی که لبی همچو کلیم
«ارنی» گو سر کویش همگی را وطن است
1806
یوسف مصر حقیقت که دو صد یوسف حسن
نتوان گفت که آندُرّ ثمین را ثمن است
1807
منشی دفتر انشا، قلم صنع خدا
ناظم عالم امکان بنظام حسن است
1808
آنکه در کشور ابداع ملیک است و مطاع
واندر اقلیم بقا مقتدر و مؤتمن است
1809
کلک لطفش زده بر لوح عدم نقش وجود
دست قهرش شرر خرمن دهر کهن است
1810
هم فلک را حرکت از حرکات نفسش
هم زمین را ز طمأنینۀ نفسش سکن است
1811
دل والا گهرش مخزن أسرار اله
دیدۀ حق نگرش ناظر سرّ و علن است
1812
حجت قاطعه و قامع الحاد و ضلال
رحمت واسعه و کاشف کرب و محن است
1813
حاوی علم و یقین حامی دین و آئین
ماحی زیغ و زلل، محیی فرض و سنن
1814
جامع الشمل پس از تفرقۀ اهل وفاق
باسط العدل پس از آنکه زمین پر فتن است
1815
ای سلیمان زمان، پادشه عرش و مکان
خاتم ملک تو تا کی بکف اهرمن است
1816
ای همای ملأ قدس و حمام جبروت
تا بکی روضۀ دین مسکن زاغ و زغن است
1817
ای رخت قبلۀ توحید و درت کوی امید
تا بکی کعبۀ دلها همه بیت الوثن است
1818
پرده از سر انا الله برانداز دمی
تا بدانند که شایستۀ این ما و من است
1819
عرش با قصر جلال تو چه ارض است و سماء
عقل فعال و کمال تو چه طفل و لبن است
1820
دل بدریا زده از شوق جمالت الیاس
خضر از عضر تو سر گشتۀ ربع و دمن است
1821
کعبۀ درگه تو قبلۀ ارواح عقول
خاک پاک ره تو سجده گه مرد و زن است
1822
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان
بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
1823
ای شه ملک قدم یک قدم از مکمن غیب
وی مسیحا ز تو همدم دم باز آمدن است
1824
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای
نوبت رایت اسلام بر افراشتن است
1825
ای ز شمشیر تو از بیم، دل دهر دو نیم
گاه خون خواهی شاهنشه خونین کفن است
1826
صبح سعادت دمید، یاد صبوحی بخیر
صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
1827
یار غیور است و نیست نام و نشانی ز غیر
دم مزنید از مسیح عذر بخواه از عزیر
1828
وادی بطحای عشق بارقۀ طور شد
سینۀ سینای عشق باز پر از نور شد
1829
یا سر سودای عشق باز پر از شور شد
یا که ز صهبای عشق عاقله مخمور شد
1830
کشور توحید را شاه فلک فرّ رسید
عرصۀ تجرید را چشمۀ خاور رسید
1831
روضۀ تغرید را لالۀ احمر رسید
گلشن امید را نخل شکر بر رسید
1832
شاهد زیبای عشق شمع دل افروز شد
طور تجلای عشق عشق باز جهانسوز شد
1833
لعل گهرزای عشق معرفت آموز شد
در دل دانای عشق هرچه شد امروز شد
1834
روز عنایت رسید ز مبدء فیض وجود
یا بنهایت رسید قوس نزول و صعود
1835
یا که بغایت رسید حد کمال وجود
سر ولایت رسید بمنتهای شهود
1836
قبلۀ اهل یقین حل بوادی منی
کعبۀ اسلام و دین یافته اقصی المنی
1837
کیست جز آن نازنین نغمه سرای «أنا»
نیست جز آنمه جبین رواق بزم دنی
1838
سکۀ شاهنشهی بنام خاتم زدند
رایت فرماندهی بعرش اعظم زدند
1839
کوس رسول اللهی در همه عالم زدند
بگوش هر آگهی ساز دمادم زدند
1840
معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت
نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت
1841
منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت
جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت
1842
از حرم لامکان عقل نخستین رسید
از افقی کن فکان طلعت یاسین رسید
1843
ز بهر لب تشنگان خضر ببالین رسید
بگمرهان جهان جام جهان بین رسید
1844
شاهد غیب مصون پرده بر انداخته
رابطۀ کاف و نون، کار جهان ساخته
1845
عقل بدشت جنون ز هیبتش تاخته
زهره همی تاکنون به نغمه پرداخته
1846
ز اوج اختر گذشت موج محیط کرم
رسد ره برتر گذشت نخل علوم و حکم
1847
پایۀ منبر گذشت از سر لوح و قلم
از سر و افسر گذشت خسرو ملک عجم
1848
تاج سر عقل کل باج ز کیوان گرفت
ز انبیا و رسل بیعت و پیمان گرفت
1849
ز هیبت او مثُل راه بیابان گرفت
بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
1850
رایت حق شد بلند؛ سر حقیقت پدید
بطالعی ارجمند طالع اسعد دمید
1851
دوای هر دردمند امید هر ناامید
بگوش هر مستمند صلای رحمت رسید
1852
چنان بسیط زمین دائرۀ ساز شد
که از مقام مکین روح به پرواز شد
1853
بر آن دل نازنین بنغمه دمساز شد
مفتقر دل غمین غنچه صفت باز شد
1854
بوی گل و سنبل است یا که هوای بهار؟
زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار؟
1855
نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس
یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار؟
1856
صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین
از چه چنین عنبرین؟ وز چه چنین مشکبار؟
1857
لالۀ خودرو برست، ژاله برویش نشست
بوی خوشش کرد مست هر که بدی هوشیار
1858
چرخ مرصع کمر چتر ملمع بسر
گوهر انجم کند بر سر مردم نثار
1859
هم به بسیط زمین، پهن بساط نشاط
هم به محیط فلک، سور و سرور استوار
1860
صبح ازل میدمد که افق لم یزل
شام ابد می رمد از دم شمس النهار
1861
مظهر غیب مصون مظهر مافی البطون
از افق کاف و نون سر زده خورشیدوار
1862
مالک ملک وجود، شمع شبستان جود
شاهد بزم شهود، پرده گرفت از عذار
1863
از افق لا مکان عین عیان شد عیان
قطب زمین و زمان کون و مکان وامدار
1864
روح نفوس و عقول اصل اصیل اصول
نفس نفیس رسول خسرو و الاتبار
1865
دافع هر شک و ریب، پاک ز هر نقص و عیب
فالق اصباح غیب از پس شبهای تار
1866
ناظم سر و علن بت فکن و بت شکن
غرۀ وجه الزمن درۀ رأس الفخار
1867
شاخۀ طوبی مثال، در چمن اعتدال
ماه فروزان جمال، در فلک اقتدار
1868
قبۀ خرگاه او قبلۀ اهل کمال
پایۀ درگاه او ملتزم و مستجار
1869
طفل دبستان اوست حامل وحی اله
بلبل بستان اوست بیک خداوندگار
1870
قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خود خوان او
قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار
1871
صاحب تیغ دو سر، طور تجلای حق
برد بیک جلوه از سینۀ سینا قرار
1872
نیر انجم خدم تافت ز اوج حرم
شد ز حضیض عدم نور وجود آشکار
1873
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون
فلک محیط کرم در حرم آمد کنار
1874
کعبه پر از نور شد، جلوه گه طور شد
سر «انا الله» ز «نور» گشت عیان، نی ز «نار»
1875
مکه شد از بوی او رشک ختا و ختن
وز چمن روی او گلشن دارالقرار
1876
دختر فکر بکر من، غنچۀ لب چه وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
1877
طوطی طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
1878
بلبل نطق من ز یک نغمۀ عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
1879
خامۀ مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحۀ روزگار را مملکت ختا کند
1880
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائرۀ وجود را جنت دلگشا کند
1881
منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقۀ حروف را منطقه السما کند
1882
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسید
شاهد معنی من ار جلوۀ دلبربا کند
1883
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمیکه از مسیحا نفسی ثنا کند
1884
وهم باوج قدس ناموس آله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
1885
ناطقۀ مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدۀ نساء کند
1886
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدء و منتهی کند
1887
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینۀ حق نما کند
1888
مطلع نور ایزدی مبدء فیض سرمدی
جلوۀ او حکایت از خاتم انبیا کند
1889
بسملۀ صحیفۀ فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطۀ تحت «با» کند
1890
دائرۀ شهود را نقطۀ ملتقی بود
بلکه سطد که دعوی لو کشف الغطا کند
1891
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
1892
ین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطرۀ بی بها کند
1893
لیله قدر اولیاء، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
1894
بضعۀ سید بشر ام ائمۀ غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتیٰ کند؟
1895
وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سورۀ «هل اتی» کند
1896
دامن کبریای او دست رس خیال نی
پایۀ قدر او بسی پایه بزیر پا کند
1897
لوح قدر بدست او کلک قضا بشست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند
1898
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشأت کن فکان حکم بما تشا کند
1899
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سترو از آن حیا کند
1900
نفخۀ قدس بوی او جذبۀ انس خوی او
منطق او خبر ز «لا ینطق عن هوی» کند
1901
قبلۀ خلق روی او، کعبۀ عشق کوی او
چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند
1902
بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشتری
چشمۀ خور شود اگر چشم سوی سُها کند
1903
مفتقرا متاب رو از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را فضۀ او طلا کند
1904
هرکه آشفته دل و سوخته جان همچو منست
نکند میل چمن ور همه عالم چمن است
1905
هر غم از دل بتماشای گلستان نرود
عالم اندر نظر غمزده بیت الحزن است
1906
نه هر آشفته بود شیفتۀ روی نگار
نه پریشانیش از زلف شکن در شکن است
1907
گوش جان نالۀ قمری صفتی می طلبد
نه پی زمزمۀ بلبل شیرین سخن است
1908
من نجویم لب جو کآب من آتش صفت است
سبزه و روی نکو خضرت وجه حسن است
1909
جز حسن قطب ز من مرکز پرگار محن
کس ندیدم که با نزاع محن ممتحن است
1910
نقطه دائره و خطۀ تسلیم و رضا
نوح طوفان بلا یوسف مصر محن است
1911
راستی فُلک و فَلک همچو حبابیست بر آب
کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن است
1912
بکه نالم که سلیمان جهان خانه نشین
خاتم مملکت دین بکف اهرمن است
1913
شده از سودۀ الماس، زمرد لعلش
سبز پوش از اثر زهر گل یاسمن است
1914
آنکه چون روح بسیط است در این جسم محیط
زهر کین در تن او همچو روان در بدن است
1915
شاهد لم یزلی شمع شبستان وجود
پاره های جگر و خون دلش در لگن است
1916
ناوک خصم بر او از اثر دست و زبان
بر دل و بر بدن و بر جگر و بر کفن است
1917
کعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم
جای سلطان هما مسکن زاغ و زغن است
1918
موکب شاه فلک فر در زمین نینوا
چون فرود آمد تجلی الله فی وادی طُویٰ
1919
تا که خرگاه امامت شد در آنجا استوار
آسمان زد کوس الرحمن علی العرش استویٰ
1920
گرچه شد ملک عراق از مقدمش رشک حجاز
لیک ز آهنگ حسینی شد پر از شور و نوا
1921
کایدریغا این سلیمان را بساط سلطنت
می رود بر باد و کام اهرمن گردد روا
1922
کعبۀ اسلام را اینجا شود ارکان خراب
قبلۀ توحید را از هم فرو ریزد قوا
1923
رایت گردون دون در این زمین گردد نگون
چون بیفتد از کف ماه بنی هاشم لوا
1924
باز خواهد شد نمایان صورت شق القمر
باز خواهد شد هویدا معنی نجم هوی
1925
سروها در این چمن از بیخ و بن گردد قلم
شاخهای گل در این گلزار، بی برک و نوا
1926
خاک این وادی بیامیزد بسی با خون پاک
تا که گردد خاک پاکش دردمندان را دوا
1927
در کنار آب، مهمان جان سپارد تشنه لب
آنچنان کز دود آهش تیره گون گردد هوا
1928
خون روان گردد چه نیل از چشمۀ چشم فرات
از فغان کودکان تشنه کام نینوا
1929
کاروان غم رود منزل بمنزل تا بشام
صبح روی شاه روی نی دلیل و پیشوا
1930
بر سر نی سرپرست بانوان خود بود
ماه روی شاه چون خورشید خط استوا
1931
زیر زنجیر ستم سر حلقۀ اهل کرم
دستگیر خصم گردد دست گیر ماسوا
1932
برادر چه آخر ترا بر سر آمد
که سرو بلند تو از پا در آمد
1933
چه شد نخل طوبی مثال قدت را
که یکباره بی شاخ و برگ و بر آمد
1934
چه از تیشۀ این ستم پیشه مردم
بشاخ گل و نو نهال تر آمد
1935
دریغا که آئینۀ حق نما را
بسی زنگ خون بر رخ انور آمد
1936
چه خورشید خاور بخون شد شناور
مهی کز فروغ رخش خاور آمد
1937
ندانم که ماه بنی هاشمی را
چه بر سر از این قوم بد اختر آمد
1938
ز سیردار رحمت سری دید زحمت
که تاج سر هر بلند افسر آمد
1939
دریغا که عنقاء قاف قدم را
خدنگ مخالف ببال و پر آمد
1940
دو دستی جدا شد ز یکتاپرستی
که صورتگر نقش هر گوهر آمد
1941
کفی از محیط سخاوت جدا شد
که قلزم در او از کفی کمتر آمد
1942
دریغا که دریا دلی ز آب دریا
برون با درونی پر از اخگر آمد
1943
عجب درّ یکدانۀ خشگ لعلی
ز دریا برون با دو چشم تر آمد
1944
ز سوز عطش بود دریای آتش
دهانی که سرچشمۀ کوثر آمد
1945
دریغا که آن رایت نصرت آیت
نگون سر ز بیداد یکصرصر آمد
1946
شاه دین را بود شور محشر
بر سر نعش شهزاده اکبر
1947
ای شکیب دل آرام جانم
ای روان تن ناتوانم
1948
ای جگر گوشۀ مهربانم
ای علی اکبر نوجوانم
1949
تو همای حقیقت نشانی
شاهباز بلند آشیانی
1950
از چه در خاک و در خون طپانی
ای علی اکبر نوجوانم
1951
چهره ات یک فلک آفتابست
طره ات یک جهان مشک نابست
1952
ای دریغا که در خون خضا بست
ای علی اکبر نوجوانم
1953
ای پر از زخم کین اینچه حالست
این حقیقت بود یا خیالست
1954
یکتن و این جراحت محالست
ای علی اکبر نوجوانم
1955
حیف از آن طلعت ماه رخسار
حیف از آن قامت سرو رفتار
1956
حیف از آن منطق شهد گفتار
ای علی اکبر نوجوانم
1957
حیف از آن قدّ با اعتدالت
حیف از آن شاخ طوبی مثالت
1958
دست کین تیشه زد بر نهالت
ای علی اکبر نوجوانم
1959
حیف از آن مشگسا سنبل تر
حیف از آن جعد و موی معنبر
1960
دل ز داغت چه عودی بمجمر
ای علی اکبر نوجوانم
1961
حیف از آن روی و موی نبوت
حیف از آن روز و بازو و قوت
1962
داد از این قوم دور از مروت
ای علی اکبر نوجوانم
1963
لعل خشک تو ای لؤلؤ تر
قوت جان بود و یاقوت احمر
1964
گرچه مرجان ما را زد آذر
ای علی اکبر نوجوانم
1965
ای عقیق لبت کهربائی
کی شود غنچه لب گشائی
1966
عندلیبانه گوئی توائی
ای علی اکبر نوجوانم
1967
بود امیدم ای نازنینم
بزم دامادیت را بچینم
1968
حجلۀ شادیت را ببینم
ای علی اکبر نوجوانم
1969
ای دریغا ز ناکامی تو
جان فدای خوش اندامی تو
1970
وانقد و قامت نامی تو
ای علی اکبر نوجوانم
1971
حیف از آن لالۀ ارغوانی
شد خزان در بهار جوانی
1972
خاک غم بر سر زندگانی
ای علی اکبر نوجوانم
1973
وای بر حال لیلای مجنون
گر به بیند ترا غرقه در خون
1974
با دل زار او چون کنم چون
ای علی اکبر نوجوانم
1975
روی دردشت و هامون گذارد
یا سر نعش تو جان سپارد
1976
طاقت این مصیبت ندارد
ای علی اکبر نوجوانم
1977
آه اگر عمۀ مستمندت
بیند این زخم بیچون و چندت
1978
تا قیامت بود دردمندت
ای علی اکبر نوجوانم
1979
خواهرت روز و شب می گدازد
یا بسوزد ز غم یا بسازد
1980
کو برادر که او را نوازد
ای علی اکبر نوجوانم
1981
در عدن زنگار بدن عقیق یمن شد
چه غرق خون تن شهزاده قاسم بن حسن شد
1982
درید جامۀ طاقت در این عزا گل سوری
دمی که خلعت دامادیش بدل بکفن شد
1983
بیاد خط لبش سبزه جوی اشک روان کرد
ز نور شمع قدش لاله داغدار چمن شد
1984
ز نا مرادی و ناکامیش بدور جوانی
چه داغها بدل چرخ پیر و دهر کهن شد
1985
چه رو نهاد به میدان فلک سرود به افغان
که طوطی شکر افشان اسیر زاغ و زغن شد
1986
خدنگ و سنگ ز هر سو نثار آن سرو گیسو
سنان خصم جفا جو عروس حجلۀ تن شد
1987
ز برق آه ملک نه فلک چو رعد خروشان
چه ابر تیغ بر آن شاهزاده سایه فکن شد
1988
چو حلقه زد زمین خون از آن کلالۀ مشگین
زمین ماریه رنگین و رشک مشک ختن شد
1989
به خون یوسف گل پنجه زد چه گرگ مخالف
جهان بدیدۀ یعقوب عشق بیت حزن شد
1990
چه پایمال سمند بلا شد آن قدر و بالا
روان سرور روحانیان روان ز بدن شد
1991
ز سوز شمع کرامت به پیشگاه امامت
درون سینه دل مفتقر چو خون به لگن شد
1992
لالۀ باغ دل من علی جان علی جان
شمع دل محفل من علی جان علی جان
1993
طوطی من کز بر من پریدی چه دیدی
غرقه به خون بسمل من علی جان علی جان
1994
خرمن عمر تو چه رفت بر باد ز بیداد
سوخت ز عم حاصل من علی جان علی جان
1995
گوهر تابندۀ من ز کف شد تلف شد
دولت مستعجل من علی جان علی جان
1996
تاب و توانائی من ز دل رفت بگل رفت
مایۀ آب و گل من علی جان علی جان
1997
حلق ترا تیر ستم دریده بریده
زخم غمت قاتل من علی جان علی جان
1998
روز من از سوز غمت چه شب تار مپندار
تیره تر از منزل من علی جان علی جان
1999
حرمله بر کند مرا ز بنیاد چه بنهاد
داغ ترا بر دل من علی جان علی جان
2000
یوسف من گرگ اجل ترا برد مرا خورد
وه ز دل غافل من علی جان علی جان
2001
لایق آن دسته گل ستوده نبوده
دامن ناقابل من علی جان علی جان
2002
خنده ای ای غنچۀ گل که شاید گشاید
عقدۀ این مشکل من علی جان علی جان
2003
بارد گر پنجه بزن برویم چه گویم
زین هوس باطل من علی جان علی جان
2004
عمر من سوخته جان بسر رفت هدر رفت
زحمت بی حاصل من علی جان علی جان
2005
همسفرم بودی و بی تو اکنون ز دل خون
می چکد از محمل من علی جان علی جان
2006
تا عقل نخستین زد در زیر کساء قدم
در پرده تجلی کرد ناموس جمال قِدم
2007
چون شاهد هستی را بی پرده شهود نبود
در پرده فروزان شد آن شمع دل عالم
2008
معراج نبوت بود تا خلوت او أدنی
کان پرده بخود بالید از زینت آن مقدم
2009
آن لؤلؤ لالا شد اندر صدف امکان
آن دُرّه والا شد در بوتۀ کان کرم
2010
دریای نبوت را هنگام تلاطم شد
هم لؤلؤ و هم مرجان رستند ز قعریم
2011
آن روضۀ خضرا شد از روی حسن خندان
وان لالۀ حمرا شد از بوی حسین خرم
2012
هیهات اگر روید اندر چمن گیتی
چون آن دو گل خود رو از آب و گل آدم
2013
اکلیل رسالت را بودند دو درّ ثمین
مشکوه نبوت را مصباح منیر ظلم
2014
اقلیم ولایت را میقات فتوح آمد
زانروی به پیوستند هم فاتح و هم خاتم
2015
تا ماه ولایت شد با مهر نبوت جفت
از رشک کسا برخواست دود از فلک اعظم
2016
در بزم حقیقت کرد تا شمع طریقت جای
آن پرده چه سینا زد از سرّ انا الله دم
2017
آن عرش سلونی بود یا مسند هارونی
کاندر پی تعظیمش پشت فلک آمد خم؟
2018
چون دائرۀ هستی زان چار بهم پیوست
حوراء فلک حشمت شد محور مستحکم
2019
هرگز نشود مرکز انوار ولایت را
جز نیرۀ عظمی ما أشرقها و أتم!
2020
آن نقطۀ وحدت بود شمع دل جمع آمد
یا شاهد اصلی شد در غیب مصون مد غم
2021
زان پنج چه شد لبریز زان گنج جواهر خیز
از پرده برون شد راز بر عرش کشید علم
2022
در مملکت ایجاد حق داد ستایش داد
چندانکه ز تقریرش هر ناطقه ای ابکم
2023
تشریف محبت شد زیب تن آن تنها
غایت بظهور آمد زان پنج نه بیش و نه کم
2024
در منطقۀ هستی جز برج ولایت نیست
در صفحۀ امکان نیز جز آن رقم محکم
2025
دیوان مشیت را هر یک قلم اعلی
الواح قضا و قدر زان پنج گرفته رقم
2026
از پرتو آن پنج است هر شارق و هر غارب
وز گوهر آن گنج است هر سرّ که بود مبهم
2027
از غرۀ غراشان وز طرۀ زیباشان
الصبح اذا اسفرّ و اللیل اذا اظلم
2028
جبریل چه پروانه در دور حرمخانه
تا شمع جهان سوزش در پرده کند محرم
2029
فرمان طهارت را از حق بشفاعت برد
با تحفۀ تقدیمی شد داخل خیل خدم
2030
از مفتقر ناچیز این نظم عبیر آمیز
نبود عجب ار باشد از روح قدس ملهم
2031
ای پیک غم بر گو چه شد بیمار ما را
دلدار ما را
2032
آن نوجوان ناتوان بینوا را
بی آشنا را
2033
جز بانوان بینوا بودش پرستار
یا هیچ غمخوار
2034
یا بود جز اشک روان آن دلربا را
آبی گوارا
2035
جز حلقۀ زنجیر آیا مونسی داشت
همزه کسی داشت
2036
بوسید جز بند گران آن دست و پا را
آن پیشوا را
2037
کس دلنوازی کرد از او جز تازیانه
آه از زمانه
2038
پیمود با او جز جفا راه وفا را
رسم صفا را
2039
جز زهر غم نوشیده آن سرچشمۀ نوش
یا رفته از هوش
2040
جز خون دل درمان نبود آن مبتلا را
آن بی دوا را
2041
با اشتر عریان چه کرد آن زا رو رنجور
با آن ره دور
2042
مصداق الرحمن علی العرش استوی را
کرد آشکارا
2043
روزش سیه تر بود از شام غریبان
سر در گریبان
2044
دود دلش می زد شرر بر سنگ خارا
سوزان فضا را
2045
از تب تنش چون آتش سوزنده سوزان
شمع فروزان
2046
کز نخلۀ طور قدس «آنست ناراً»
یاران خدا را
2047
سر حلقۀ توحید شد در حلقۀ شرک
با فرقه شرک
2048
بستند زاعان بال سلطان هما را
دست خدا را
2049
شد گردن سر رشتۀ تقدیر و تدبیر
در غل و زنجیر
2050
کلک غمش سوزانده دیوان قضا را
یا ماسوی را
2051
روزی که صبح غم زد از شام بلا سر
دیدند یکسر
2052
از مشرق نی شمع بزم کبریا را
شمس الضحی را
2053
آوارگان نینوا دنبال بیمار
با چشم خونبار
2054
نظارگر آئینۀ ایزد نما را
رب العلی را
2055
ای داد و بیداد از جفای مردم شام
بی تنگ و بی نام
2056
بی پرده کردند اختر برج حیا را
آل عبا را
2057
از نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی»
ارباب معنی
2058
دانند قدر محنت شام بلا را
وان ماجرا را
2059
ای بیت معمور فلک ویرانه گردی
هرگز نگردی
2060
ویرانه بردند عترت خیر الوری را
بیت الهدی را
2061
گنج حقیقت را بکنج غم سپردند
ویرانه بردند
2062
بردند قدر گوهر سنگین بها را
بی منتها را
2063
شمع طریقت را بماتم خانه جا شد
شمع عزا شد
2064
آتش فشان کرد از ثریا تا ثری را
ارض و سما را
2065
دردا که دارای مقام «لی مع الله»
با ناله و آه
2066
شد کفر مطلق را بخواری مجلس آرا
آن بی حیا را
2067
چون شمع اندر بزم آن سرمست باده
بر پا ستاره
2068
وندر فراز تخت زر ننگ نصاریٰ
رأس السکاری
2069
از «لا تقل هجراً» زبان عقل فعال
از سوز غم لال
2070
ای چرخ دون پرور ز حد بردی جفا را
قدری مدارا
2071
نوای بلبل ز عشوۀ کل، فغان قمری ز شور سنبل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
2072
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
2073
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
2074
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
2075
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
2076
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
2077
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
2078
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
2079
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
2080
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
2081
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
2082
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
2083
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
2084
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
2085
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
2086
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
2087
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
2088
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
2089
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
2090
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
2091
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
2092
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
2093
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
2094
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
2095
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
2096
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
2097
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
2098
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
2099
مگر تو ای غایه الامانی، مرا بامید خود رسانی
نمی سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
2100
عمری ار موسی کاظم ز جفا مسجون بود
در صدف گوهر بحر عظمت مکنون بود
2101
مظهر غیب مصون بود و حجاب ازلی
اسم اعظم ز نخست از همه کس مخزون بود
2102
ماه کنعان بُد و شد گاه تنزل در چاه
یا که زندان شکم ماهی و او ذوالنون بود
2103
کاظم الغیظ که با صبر و شکیبائی او
صبر ایوب چه یک قطره که با جیحون بود
2104
پرتوی بود که تابید از این نور جمال
آن تجلی که دل موسی از او مفتون بود
2105
پور عمران نکشید آنچه که موسی ز رشید
ظلم فرعون نه همچون ستم هارون بود
2106
پای در سلسله سر سلسلۀ عشق نهاد
لیلی حسن ازل را ز ازل مفتون بود
2107
سندی ار زهر ستم ریخت بکامش چه عجب
تلخی کام وی از تلخی زهر افزون بود
2108
از رطب سوخته موسی چه ز انگور رضا
نخل وحدت ثمرش میوۀ گوناگون بود
2109
کس ندانست در آن حال که حالش چون گشت
غمگسار وی و غمپرور وی، بیچون بود
2110
گر بمطموره غریبانه بجانان جان داد
دل بیگانه و خویش از غم او پر خون بود
2111
شحنۀ شهر اگر شهره نمودش چون مهر
لیک از بار غمش فُلک فلک مشحون بود
2112
دل فسردۀ من همچو طالع منحوس
چنان نخفته که خیزد ز جا ببانگ خروس
2113
دلی که عکس جمال ازل بدی ز اول
در آخر آمده از شوری عمل معکوس
2114
دلی که بود خود آئینۀ تجلی، شد
ز زنگ معصیت و سیر قهقری منکوس
2115
دلی که طائر قدس است وز آشیان جلال
ز بهر دانه در این خاکدان بود محبوس
2116
ز لوح دل نتوان زنگ معصیت بردن
مگر بسودن بر خاک آستانۀ طوس
2117
مطاف عالم اسلام و کعبۀ ایمان
حریم محترم قدس حضرت قدوس
2118
یگانه روض مقدس که هفت گنبد چرخ
بر آستان رفیعش زند هزاران بوس
2119
مقام عالی شاهی که در زمین و زمان
ببام عرش معلی بسلطنت زده کوس
2120
امیر علوی و سفلی ز ملک تا ملکوت
ملیک حق و ملک، مالک عقول و نفوس
2121
رضا نبی و وصی را سلالۀ نامی
خدای عز و جل را بزرگتر ناموس
2122
ملک ستاده پی خدمتش علی الاقدام
بجان و دل خط فرمان نهاده فوق رؤوس
2123
غلام حکمت و رأیش دو صد ارسطالیس
مریض دار شفایش هزار بطلمیوس
2124
چه از مدینه خور آساسوی خراسان رفت
فتاد مشرق و مغرب به ناله و افسوس
2125
خیانتی که ز مأمون بروز کرد نکرد
به هیچ بندۀ یزدان پرست هیچ مجوس
2126
اگرچه داشت از آن بی وفا ولایت عهد
ولیک بود بر او ملک طوس همچو خنوس
2127
بدشت غربت اگر زهر خورد و جان بسپرد
ولی به جذبۀ انس خدای شد مأنوس
2128
چه شمع، گرم تجلای شاهد وحدت
که شهد بود بر او زهر آن کفور یؤوس
2129
چه شاهد آیدت از در بشاخ گل منگر
چه شمع انجمن آمد خموش شد فانوس
2130
به آفتاب حقیقت شعاع سان پیوست
که از سموم بلا سوخت جان شمس شموس
2131
ز دست زاغ سیه زهر خورد از انگور
ز شوق، جلوۀ مستانه کرد چون طاوس
2132
توسن طبعم که داشت سبق بیون الطراد
کنون چنان مانده شد که «قیل: یکبو الجواد»
2133
[توسن طبعم که بود من الجیاد الجیاد
کنون چنان مانده شد که لا یجید الطراد]
2134
بلبل نطقم ز بس گشته اسیر قفس
به نغمه دارد هوس نه سیر ذات العماد
2135
آتش شوق از خمود می نکند هیچ دود
طبع روان از خمود گشته نظیر جماد
2136
نوبت آن شد که باز بال و پری کرده باز
کنم ز کوی نیاز مرغ دلی اصطیاد
2137
تا که بچوگان عزم گوی سعادت برم
روی ارادت برم بسوی باب المراد
2138
روح نبی و ولی، لطف خفیّ و جلیّ
محمد بن علی هو التقی الجواد
2139
آینۀ ذات حق، گنج کمالات حق
مصحف آیات حق ز مبتدا تا معاد
2140
صورت و معنای حق دیدۀ بینای حق
حجت کبرای حق علی جمیع العباد
2141
دفتر آداب عشق فاتح ابواب عشق
قائد ارباب عشق الی سبیل الرشاد
2142
نیر تابنده اوست شمع فروزنده اوست
خدای را بنده اوست و للوری خیرهاد
2143
هادی راه نجات در همۀ مشکلات
ذاک شفیع العصاه یوم یناد المناد
2144
عروه دین منقصم از ستم معتصم
عاقر قوم ثمود ثانی شداد عاد
2145
ریخت بکامش ز قهر شربت سوزنده زهر
که تلخ شد کام دهر و جلوه لایعاد
2146
ز زهر، جانسوز تر ز تیر دلدوز تر
همدمی ام فضل طعنۀ بنت الفساد
2147
بغربت ار در گذشت من نکنم سر گذشت
که آبش از سر گذشت ز ظلم اهل عناد
2148
شاهد بزم شهود شمع صفت رخ نمود
جلوۀ او دل ربود و فاز بالاتحاد
2149
ز خرمن حسن خویش داد باو خوشه ای
تا شودش توشه ای و إنه خیر زاد
2150
همره باد صبا نافۀ مشک ختن است
یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است
2151
دیدۀ دل شده روشن مگر ای باد صبا
همرهت پیرهن یوسف گلپیرهن است
2152
شده شام دل آشفتۀ غمگین خوشبوی
مگر از طرف یمن بوی اویس قرن است
2153
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب
که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است
2154
نفخه ای می وزد از عالم لاهوت بلی
نه نسیم چمن است و نه ز طرف یمن است
2155
ای صبا با خبر مقدم یار آمده ای
خیر مقدم که نسیم تو روان بدن است
2156
گر از آن سرو چمان نیست ترا تازه بیان
صفحۀ روی زمین به هر چه صحن چمن است
2157
ورنه تاریست از آن طرۀ طرار ترا
از چه دلها همه در دام تو صید رسن است
2158
عرصۀ دهر پر از نغمۀ یا بشری شد
خبر ار هست از آن غبغب و چاه ذقن است
2159
وهم پنداشت که دارد نفس باد صبا
شرح آن نقطۀ موهوم که نامش دهن است
2160
گر ندارد خبری زان لب لعل شکرین
طوطی طبع من، از چیست که شکرشکن است
2161
ورنه حرفیست از آن خسرو شیرین دهنان
بلبل نطق من از چیست که شیرین سخن است
2162
گر حدیثی نبود زان دُر دندان بمیان
از چه رو ناطقه ام معدن درّ عدن است
2163
ای نسیم سحری این شب روشن چه شبست
مگر امشب مه من شمع دل انجمن است
2164
چه شبست این شب فیروز دل افروز چه روز
مگر امشب شب اشراق دل آرام من است
2165
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل
صاحب العصر ابو الوقت امام زمن است
2166
مظهر قائم بالقسط حجاب ازلی
معلن سر حفی مُظهر ما قد بطن است
2167
مرکز دائره هستی و قطب الاقطاب
آنکه با عالم امکان مثل روح و تن است
2168
مالک کن فیکون و ملک کون و مکان
مظهر سلطنت قاهرۀ ذی المنن است
2169
بحر مواج ازل چشمۀ سرشار ابد
کاندر آن صبح و و مسا روح قدس غوطه زن است
2170
طور سینای تجلی که لبی همچو کلیم
«ارنی» گو سر کویش همگی را وطن است
2171
یوسف مصر حقیقت که دو صد یوسف حسن
نتوان گفت که آندُرّ ثمین را ثمن است
2172
منشی دفتر انشا، قلم صنع خدا
ناظم عالم امکان بنظام حسن است
2173
آنکه در کشور ابداع ملیک است و مطاع
واندر اقلیم بقا مقتدر و مؤتمن است
2174
کلک لطفش زده بر لوح عدم نقش وجود
دست قهرش شرر خرمن دهر کهن است
2175
هم فلک را حرکت از حرکات نفسش
هم زمین را ز طمأنینۀ نفسش سکن است
2176
دل والا گهرش مخزن أسرار اله
دیدۀ حق نگرش ناظر سرّ و علن است
2177
حجت قاطعه و قامع الحاد و ضلال
رحمت واسعه و کاشف کرب و محن است
2178
حاوی علم و یقین حامی دین و آئین
ماحی زیغ و زلل، محیی فرض و سنن
2179
جامع الشمل پس از تفرقۀ اهل وفاق
باسط العدل پس از آنکه زمین پر فتن است
2180
ای سلیمان زمان، پادشه عرش و مکان
خاتم ملک تو تا کی بکف اهرمن است
2181
ای همای ملأ قدس و حمام جبروت
تا بکی روضۀ دین مسکن زاغ و زغن است
2182
ای رخت قبلۀ توحید و درت کوی امید
تا بکی کعبۀ دلها همه بیت الوثن است
2183
پرده از سر انا الله برانداز دمی
تا بدانند که شایستۀ این ما و من است
2184
عرش با قصر جلال تو چه ارض است و سماء
عقل فعال و کمال تو چه طفل و لبن است
2185
دل بدریا زده از شوق جمالت الیاس
خضر از عضر تو سر گشتۀ ربع و دمن است
2186
کعبۀ درگه تو قبلۀ ارواح عقول
خاک پاک ره تو سجده گه مرد و زن است
2187
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان
بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
2188
ای شه ملک قدم یک قدم از مکمن غیب
وی مسیحا ز تو همدم دم باز آمدن است
2189
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای
نوبت رایت اسلام بر افراشتن است
2190
ای ز شمشیر تو از بیم، دل دهر دو نیم
گاه خون خواهی شاهنشه خونین کفن است
2191
صبح سعادت دمید، یاد صبوحی بخیر
صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
2192
یار غیور است و نیست نام و نشانی ز غیر
دم مزنید از مسیح عذر بخواه از عزیر
2193
وادی بطحای عشق بارقۀ طور شد
سینۀ سینای عشق باز پر از نور شد
2194
یا سر سودای عشق باز پر از شور شد
یا که ز صهبای عشق عاقله مخمور شد
2195
کشور توحید را شاه فلک فرّ رسید
عرصۀ تجرید را چشمۀ خاور رسید
2196
روضۀ تغرید را لالۀ احمر رسید
گلشن امید را نخل شکر بر رسید
2197
شاهد زیبای عشق شمع دل افروز شد
طور تجلای عشق عشق باز جهانسوز شد
2198
لعل گهرزای عشق معرفت آموز شد
در دل دانای عشق هرچه شد امروز شد
2199
روز عنایت رسید ز مبدء فیض وجود
یا بنهایت رسید قوس نزول و صعود
2200
یا که بغایت رسید حد کمال وجود
سر ولایت رسید بمنتهای شهود
2201
قبلۀ اهل یقین حل بوادی منی
کعبۀ اسلام و دین یافته اقصی المنی
2202
کیست جز آن نازنین نغمه سرای «أنا»
نیست جز آنمه جبین رواق بزم دنی
2203
سکۀ شاهنشهی بنام خاتم زدند
رایت فرماندهی بعرش اعظم زدند
2204
کوس رسول اللهی در همه عالم زدند
بگوش هر آگهی ساز دمادم زدند
2205
معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت
نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت
2206
منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت
جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت
2207
از حرم لامکان عقل نخستین رسید
از افقی کن فکان طلعت یاسین رسید
2208
ز بهر لب تشنگان خضر ببالین رسید
بگمرهان جهان جام جهان بین رسید
2209
شاهد غیب مصون پرده بر انداخته
رابطۀ کاف و نون، کار جهان ساخته
2210
عقل بدشت جنون ز هیبتش تاخته
زهره همی تاکنون به نغمه پرداخته
2211
ز اوج اختر گذشت موج محیط کرم
رسد ره برتر گذشت نخل علوم و حکم
2212
پایۀ منبر گذشت از سر لوح و قلم
از سر و افسر گذشت خسرو ملک عجم
2213
تاج سر عقل کل باج ز کیوان گرفت
ز انبیا و رسل بیعت و پیمان گرفت
2214
ز هیبت او مثُل راه بیابان گرفت
بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
2215
رایت حق شد بلند؛ سر حقیقت پدید
بطالعی ارجمند طالع اسعد دمید
2216
دوای هر دردمند امید هر ناامید
بگوش هر مستمند صلای رحمت رسید
2217
چنان بسیط زمین دائرۀ ساز شد
که از مقام مکین روح به پرواز شد
2218
بر آن دل نازنین بنغمه دمساز شد
مفتقر دل غمین غنچه صفت باز شد
2219
بوی گل و سنبل است یا که هوای بهار؟
زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار؟
2220
نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس
یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار؟
2221
صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین
از چه چنین عنبرین؟ وز چه چنین مشکبار؟
2222
لالۀ خودرو برست، ژاله برویش نشست
بوی خوشش کرد مست هر که بدی هوشیار
2223
چرخ مرصع کمر چتر ملمع بسر
گوهر انجم کند بر سر مردم نثار
2224
هم به بسیط زمین، پهن بساط نشاط
هم به محیط فلک، سور و سرور استوار
2225
صبح ازل میدمد که افق لم یزل
شام ابد می رمد از دم شمس النهار
2226
مظهر غیب مصون مظهر مافی البطون
از افق کاف و نون سر زده خورشیدوار
2227
مالک ملک وجود، شمع شبستان جود
شاهد بزم شهود، پرده گرفت از عذار
2228
از افق لا مکان عین عیان شد عیان
قطب زمین و زمان کون و مکان وامدار
2229
روح نفوس و عقول اصل اصیل اصول
نفس نفیس رسول خسرو و الاتبار
2230
دافع هر شک و ریب، پاک ز هر نقص و عیب
فالق اصباح غیب از پس شبهای تار
2231
ناظم سر و علن بت فکن و بت شکن
غرۀ وجه الزمن درۀ رأس الفخار
2232
شاخۀ طوبی مثال، در چمن اعتدال
ماه فروزان جمال، در فلک اقتدار
2233
قبۀ خرگاه او قبلۀ اهل کمال
پایۀ درگاه او ملتزم و مستجار
2234
طفل دبستان اوست حامل وحی اله
بلبل بستان اوست بیک خداوندگار
2235
قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خود خوان او
قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار
2236
صاحب تیغ دو سر، طور تجلای حق
برد بیک جلوه از سینۀ سینا قرار
2237
نیر انجم خدم تافت ز اوج حرم
شد ز حضیض عدم نور وجود آشکار
2238
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون
فلک محیط کرم در حرم آمد کنار
2239
کعبه پر از نور شد، جلوه گه طور شد
سر «انا الله» ز «نور» گشت عیان، نی ز «نار»
2240
مکه شد از بوی او رشک ختا و ختن
وز چمن روی او گلشن دارالقرار
2241
دختر فکر بکر من، غنچۀ لب چه وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
2242
طوطی طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
2243
بلبل نطق من ز یک نغمۀ عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
2244
خامۀ مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحۀ روزگار را مملکت ختا کند
2245
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائرۀ وجود را جنت دلگشا کند
2246
منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقۀ حروف را منطقه السما کند
2247
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسید
شاهد معنی من ار جلوۀ دلبربا کند
2248
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمیکه از مسیحا نفسی ثنا کند
2249
وهم باوج قدس ناموس آله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
2250
ناطقۀ مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدۀ نساء کند
2251
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدء و منتهی کند
2252
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینۀ حق نما کند
2253
مطلع نور ایزدی مبدء فیض سرمدی
جلوۀ او حکایت از خاتم انبیا کند
2254
بسملۀ صحیفۀ فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطۀ تحت «با» کند
2255
دائرۀ شهود را نقطۀ ملتقی بود
بلکه سطد که دعوی لو کشف الغطا کند
2256
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
2257
ین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطرۀ بی بها کند
2258
لیله قدر اولیاء، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
2259
بضعۀ سید بشر ام ائمۀ غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتیٰ کند؟
2260
وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سورۀ «هل اتی» کند
2261
دامن کبریای او دست رس خیال نی
پایۀ قدر او بسی پایه بزیر پا کند
2262
لوح قدر بدست او کلک قضا بشست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند
2263
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشأت کن فکان حکم بما تشا کند
2264
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سترو از آن حیا کند
2265
نفخۀ قدس بوی او جذبۀ انس خوی او
منطق او خبر ز «لا ینطق عن هوی» کند
2266
قبلۀ خلق روی او، کعبۀ عشق کوی او
چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند
2267
بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشتری
چشمۀ خور شود اگر چشم سوی سُها کند
2268
مفتقرا متاب رو از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را فضۀ او طلا کند
2269
هرکه آشفته دل و سوخته جان همچو منست
نکند میل چمن ور همه عالم چمن است
2270
هر غم از دل بتماشای گلستان نرود
عالم اندر نظر غمزده بیت الحزن است
2271
نه هر آشفته بود شیفتۀ روی نگار
نه پریشانیش از زلف شکن در شکن است
2272
گوش جان نالۀ قمری صفتی می طلبد
نه پی زمزمۀ بلبل شیرین سخن است
2273
من نجویم لب جو کآب من آتش صفت است
سبزه و روی نکو خضرت وجه حسن است
2274
جز حسن قطب ز من مرکز پرگار محن
کس ندیدم که با نزاع محن ممتحن است
2275
نقطه دائره و خطۀ تسلیم و رضا
نوح طوفان بلا یوسف مصر محن است
2276
راستی فُلک و فَلک همچو حبابیست بر آب
کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن است
2277
بکه نالم که سلیمان جهان خانه نشین
خاتم مملکت دین بکف اهرمن است
2278
شده از سودۀ الماس، زمرد لعلش
سبز پوش از اثر زهر گل یاسمن است
2279
آنکه چون روح بسیط است در این جسم محیط
زهر کین در تن او همچو روان در بدن است
2280
شاهد لم یزلی شمع شبستان وجود
پاره های جگر و خون دلش در لگن است
2281
ناوک خصم بر او از اثر دست و زبان
بر دل و بر بدن و بر جگر و بر کفن است
2282
کعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم
جای سلطان هما مسکن زاغ و زغن است
2283
موکب شاه فلک فر در زمین نینوا
چون فرود آمد تجلی الله فی وادی طُویٰ
2284
تا که خرگاه امامت شد در آنجا استوار
آسمان زد کوس الرحمن علی العرش استویٰ
2285
گرچه شد ملک عراق از مقدمش رشک حجاز
لیک ز آهنگ حسینی شد پر از شور و نوا
2286
کایدریغا این سلیمان را بساط سلطنت
می رود بر باد و کام اهرمن گردد روا
2287
کعبۀ اسلام را اینجا شود ارکان خراب
قبلۀ توحید را از هم فرو ریزد قوا
2288
رایت گردون دون در این زمین گردد نگون
چون بیفتد از کف ماه بنی هاشم لوا
2289
باز خواهد شد نمایان صورت شق القمر
باز خواهد شد هویدا معنی نجم هوی
2290
سروها در این چمن از بیخ و بن گردد قلم
شاخهای گل در این گلزار، بی برک و نوا
2291
خاک این وادی بیامیزد بسی با خون پاک
تا که گردد خاک پاکش دردمندان را دوا
2292
در کنار آب، مهمان جان سپارد تشنه لب
آنچنان کز دود آهش تیره گون گردد هوا
2293
خون روان گردد چه نیل از چشمۀ چشم فرات
از فغان کودکان تشنه کام نینوا
2294
کاروان غم رود منزل بمنزل تا بشام
صبح روی شاه روی نی دلیل و پیشوا
2295
بر سر نی سرپرست بانوان خود بود
ماه روی شاه چون خورشید خط استوا
2296
زیر زنجیر ستم سر حلقۀ اهل کرم
دستگیر خصم گردد دست گیر ماسوا
2297
برادر چه آخر ترا بر سر آمد
که سرو بلند تو از پا در آمد
2298
چه شد نخل طوبی مثال قدت را
که یکباره بی شاخ و برگ و بر آمد
2299
چه از تیشۀ این ستم پیشه مردم
بشاخ گل و نو نهال تر آمد
2300
دریغا که آئینۀ حق نما را
بسی زنگ خون بر رخ انور آمد
2301
چه خورشید خاور بخون شد شناور
مهی کز فروغ رخش خاور آمد
2302
ندانم که ماه بنی هاشمی را
چه بر سر از این قوم بد اختر آمد
2303
ز سیردار رحمت سری دید زحمت
که تاج سر هر بلند افسر آمد
2304
دریغا که عنقاء قاف قدم را
خدنگ مخالف ببال و پر آمد
2305
دو دستی جدا شد ز یکتاپرستی
که صورتگر نقش هر گوهر آمد
2306
کفی از محیط سخاوت جدا شد
که قلزم در او از کفی کمتر آمد
2307
دریغا که دریا دلی ز آب دریا
برون با درونی پر از اخگر آمد
2308
عجب درّ یکدانۀ خشگ لعلی
ز دریا برون با دو چشم تر آمد
2309
ز سوز عطش بود دریای آتش
دهانی که سرچشمۀ کوثر آمد
2310
دریغا که آن رایت نصرت آیت
نگون سر ز بیداد یکصرصر آمد
2311
شاه دین را بود شور محشر
بر سر نعش شهزاده اکبر
2312
ای شکیب دل آرام جانم
ای روان تن ناتوانم
2313
ای جگر گوشۀ مهربانم
ای علی اکبر نوجوانم
2314
تو همای حقیقت نشانی
شاهباز بلند آشیانی
2315
از چه در خاک و در خون طپانی
ای علی اکبر نوجوانم
2316
چهره ات یک فلک آفتابست
طره ات یک جهان مشک نابست
2317
ای دریغا که در خون خضا بست
ای علی اکبر نوجوانم
2318
ای پر از زخم کین اینچه حالست
این حقیقت بود یا خیالست
2319
یکتن و این جراحت محالست
ای علی اکبر نوجوانم
2320
حیف از آن طلعت ماه رخسار
حیف از آن قامت سرو رفتار
2321
حیف از آن منطق شهد گفتار
ای علی اکبر نوجوانم
2322
حیف از آن قدّ با اعتدالت
حیف از آن شاخ طوبی مثالت
2323
دست کین تیشه زد بر نهالت
ای علی اکبر نوجوانم
2324
حیف از آن مشگسا سنبل تر
حیف از آن جعد و موی معنبر
2325
دل ز داغت چه عودی بمجمر
ای علی اکبر نوجوانم
2326
حیف از آن روی و موی نبوت
حیف از آن روز و بازو و قوت
2327
داد از این قوم دور از مروت
ای علی اکبر نوجوانم
2328
لعل خشک تو ای لؤلؤ تر
قوت جان بود و یاقوت احمر
2329
گرچه مرجان ما را زد آذر
ای علی اکبر نوجوانم
2330
ای عقیق لبت کهربائی
کی شود غنچه لب گشائی
2331
عندلیبانه گوئی توائی
ای علی اکبر نوجوانم
2332
بود امیدم ای نازنینم
بزم دامادیت را بچینم
2333
حجلۀ شادیت را ببینم
ای علی اکبر نوجوانم
2334
ای دریغا ز ناکامی تو
جان فدای خوش اندامی تو
2335
وانقد و قامت نامی تو
ای علی اکبر نوجوانم
2336
حیف از آن لالۀ ارغوانی
شد خزان در بهار جوانی
2337
خاک غم بر سر زندگانی
ای علی اکبر نوجوانم
2338
وای بر حال لیلای مجنون
گر به بیند ترا غرقه در خون
2339
با دل زار او چون کنم چون
ای علی اکبر نوجوانم
2340
روی دردشت و هامون گذارد
یا سر نعش تو جان سپارد
2341
طاقت این مصیبت ندارد
ای علی اکبر نوجوانم
2342
آه اگر عمۀ مستمندت
بیند این زخم بیچون و چندت
2343
تا قیامت بود دردمندت
ای علی اکبر نوجوانم
2344
خواهرت روز و شب می گدازد
یا بسوزد ز غم یا بسازد
2345
کو برادر که او را نوازد
ای علی اکبر نوجوانم
2346
در عدن زنگار بدن عقیق یمن شد
چه غرق خون تن شهزاده قاسم بن حسن شد
2347
درید جامۀ طاقت در این عزا گل سوری
دمی که خلعت دامادیش بدل بکفن شد
2348
بیاد خط لبش سبزه جوی اشک روان کرد
ز نور شمع قدش لاله داغدار چمن شد
2349
ز نا مرادی و ناکامیش بدور جوانی
چه داغها بدل چرخ پیر و دهر کهن شد
2350
چه رو نهاد به میدان فلک سرود به افغان
که طوطی شکر افشان اسیر زاغ و زغن شد
2351
خدنگ و سنگ ز هر سو نثار آن سرو گیسو
سنان خصم جفا جو عروس حجلۀ تن شد
2352
ز برق آه ملک نه فلک چو رعد خروشان
چه ابر تیغ بر آن شاهزاده سایه فکن شد
2353
چو حلقه زد زمین خون از آن کلالۀ مشگین
زمین ماریه رنگین و رشک مشک ختن شد
2354
به خون یوسف گل پنجه زد چه گرگ مخالف
جهان بدیدۀ یعقوب عشق بیت حزن شد
2355
چه پایمال سمند بلا شد آن قدر و بالا
روان سرور روحانیان روان ز بدن شد
2356
ز سوز شمع کرامت به پیشگاه امامت
درون سینه دل مفتقر چو خون به لگن شد
2357
لالۀ باغ دل من علی جان علی جان
شمع دل محفل من علی جان علی جان
2358
طوطی من کز بر من پریدی چه دیدی
غرقه به خون بسمل من علی جان علی جان
2359
خرمن عمر تو چه رفت بر باد ز بیداد
سوخت ز عم حاصل من علی جان علی جان
2360
گوهر تابندۀ من ز کف شد تلف شد
دولت مستعجل من علی جان علی جان
2361
تاب و توانائی من ز دل رفت بگل رفت
مایۀ آب و گل من علی جان علی جان
2362
حلق ترا تیر ستم دریده بریده
زخم غمت قاتل من علی جان علی جان
2363
روز من از سوز غمت چه شب تار مپندار
تیره تر از منزل من علی جان علی جان
2364
حرمله بر کند مرا ز بنیاد چه بنهاد
داغ ترا بر دل من علی جان علی جان
2365
یوسف من گرگ اجل ترا برد مرا خورد
وه ز دل غافل من علی جان علی جان
2366
لایق آن دسته گل ستوده نبوده
دامن ناقابل من علی جان علی جان
2367
خنده ای ای غنچۀ گل که شاید گشاید
عقدۀ این مشکل من علی جان علی جان
2368
بارد گر پنجه بزن برویم چه گویم
زین هوس باطل من علی جان علی جان
2369
عمر من سوخته جان بسر رفت هدر رفت
زحمت بی حاصل من علی جان علی جان
2370
همسفرم بودی و بی تو اکنون ز دل خون
می چکد از محمل من علی جان علی جان
2371
تا عقل نخستین زد در زیر کساء قدم
در پرده تجلی کرد ناموس جمال قِدم
2372
چون شاهد هستی را بی پرده شهود نبود
در پرده فروزان شد آن شمع دل عالم
2373
معراج نبوت بود تا خلوت او أدنی
کان پرده بخود بالید از زینت آن مقدم
2374
آن لؤلؤ لالا شد اندر صدف امکان
آن دُرّه والا شد در بوتۀ کان کرم
2375
دریای نبوت را هنگام تلاطم شد
هم لؤلؤ و هم مرجان رستند ز قعریم
2376
آن روضۀ خضرا شد از روی حسن خندان
وان لالۀ حمرا شد از بوی حسین خرم
2377
هیهات اگر روید اندر چمن گیتی
چون آن دو گل خود رو از آب و گل آدم
2378
اکلیل رسالت را بودند دو درّ ثمین
مشکوه نبوت را مصباح منیر ظلم
2379
اقلیم ولایت را میقات فتوح آمد
زانروی به پیوستند هم فاتح و هم خاتم
2380
تا ماه ولایت شد با مهر نبوت جفت
از رشک کسا برخواست دود از فلک اعظم
2381
در بزم حقیقت کرد تا شمع طریقت جای
آن پرده چه سینا زد از سرّ انا الله دم
2382
آن عرش سلونی بود یا مسند هارونی
کاندر پی تعظیمش پشت فلک آمد خم؟
2383
چون دائرۀ هستی زان چار بهم پیوست
حوراء فلک حشمت شد محور مستحکم
2384
هرگز نشود مرکز انوار ولایت را
جز نیرۀ عظمی ما أشرقها و أتم!
2385
آن نقطۀ وحدت بود شمع دل جمع آمد
یا شاهد اصلی شد در غیب مصون مد غم
2386
زان پنج چه شد لبریز زان گنج جواهر خیز
از پرده برون شد راز بر عرش کشید علم
2387
در مملکت ایجاد حق داد ستایش داد
چندانکه ز تقریرش هر ناطقه ای ابکم
2388
تشریف محبت شد زیب تن آن تنها
غایت بظهور آمد زان پنج نه بیش و نه کم
2389
در منطقۀ هستی جز برج ولایت نیست
در صفحۀ امکان نیز جز آن رقم محکم
2390
دیوان مشیت را هر یک قلم اعلی
الواح قضا و قدر زان پنج گرفته رقم
2391
از پرتو آن پنج است هر شارق و هر غارب
وز گوهر آن گنج است هر سرّ که بود مبهم
2392
از غرۀ غراشان وز طرۀ زیباشان
الصبح اذا اسفرّ و اللیل اذا اظلم
2393
جبریل چه پروانه در دور حرمخانه
تا شمع جهان سوزش در پرده کند محرم
2394
فرمان طهارت را از حق بشفاعت برد
با تحفۀ تقدیمی شد داخل خیل خدم
2395
از مفتقر ناچیز این نظم عبیر آمیز
نبود عجب ار باشد از روح قدس ملهم
2396
ای پیک غم بر گو چه شد بیمار ما را
دلدار ما را
2397
آن نوجوان ناتوان بینوا را
بی آشنا را
2398
جز بانوان بینوا بودش پرستار
یا هیچ غمخوار
2399
یا بود جز اشک روان آن دلربا را
آبی گوارا
2400
جز حلقۀ زنجیر آیا مونسی داشت
همزه کسی داشت
2401
بوسید جز بند گران آن دست و پا را
آن پیشوا را
2402
کس دلنوازی کرد از او جز تازیانه
آه از زمانه
2403
پیمود با او جز جفا راه وفا را
رسم صفا را
2404
جز زهر غم نوشیده آن سرچشمۀ نوش
یا رفته از هوش
2405
جز خون دل درمان نبود آن مبتلا را
آن بی دوا را
2406
با اشتر عریان چه کرد آن زا رو رنجور
با آن ره دور
2407
مصداق الرحمن علی العرش استوی را
کرد آشکارا
2408
روزش سیه تر بود از شام غریبان
سر در گریبان
2409
دود دلش می زد شرر بر سنگ خارا
سوزان فضا را
2410
از تب تنش چون آتش سوزنده سوزان
شمع فروزان
2411
کز نخلۀ طور قدس «آنست ناراً»
یاران خدا را
2412
سر حلقۀ توحید شد در حلقۀ شرک
با فرقه شرک
2413
بستند زاعان بال سلطان هما را
دست خدا را
2414
شد گردن سر رشتۀ تقدیر و تدبیر
در غل و زنجیر
2415
کلک غمش سوزانده دیوان قضا را
یا ماسوی را
2416
روزی که صبح غم زد از شام بلا سر
دیدند یکسر
2417
از مشرق نی شمع بزم کبریا را
شمس الضحی را
2418
آوارگان نینوا دنبال بیمار
با چشم خونبار
2419
نظارگر آئینۀ ایزد نما را
رب العلی را
2420
ای داد و بیداد از جفای مردم شام
بی تنگ و بی نام
2421
بی پرده کردند اختر برج حیا را
آل عبا را
2422
از نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی»
ارباب معنی
2423
دانند قدر محنت شام بلا را
وان ماجرا را
2424
ای بیت معمور فلک ویرانه گردی
هرگز نگردی
2425
ویرانه بردند عترت خیر الوری را
بیت الهدی را
2426
گنج حقیقت را بکنج غم سپردند
ویرانه بردند
2427
بردند قدر گوهر سنگین بها را
بی منتها را
2428
شمع طریقت را بماتم خانه جا شد
شمع عزا شد
2429
آتش فشان کرد از ثریا تا ثری را
ارض و سما را
2430
دردا که دارای مقام «لی مع الله»
با ناله و آه
2431
شد کفر مطلق را بخواری مجلس آرا
آن بی حیا را
2432
چون شمع اندر بزم آن سرمست باده
بر پا ستاره
2433
وندر فراز تخت زر ننگ نصاریٰ
رأس السکاری
2434
از «لا تقل هجراً» زبان عقل فعال
از سوز غم لال
2435
ای چرخ دون پرور ز حد بردی جفا را
قدری مدارا
2436
نوای بلبل ز عشوۀ کل، فغان قمری ز شور سنبل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
2437
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
2438
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
2439
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
2440
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
2441
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
2442
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
2443
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
2444
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
2445
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
2446
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
2447
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
2448
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
2449
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
2450
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
2451
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
2452
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
2453
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
2454
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
2455
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
2456
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
2457
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
2458
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
2459
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
2460
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
2461
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
2462
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
2463
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
2464
مگر تو ای غایه الامانی، مرا بامید خود رسانی
نمی سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
2465
عمری ار موسی کاظم ز جفا مسجون بود
در صدف گوهر بحر عظمت مکنون بود
2466
مظهر غیب مصون بود و حجاب ازلی
اسم اعظم ز نخست از همه کس مخزون بود
2467
ماه کنعان بُد و شد گاه تنزل در چاه
یا که زندان شکم ماهی و او ذوالنون بود
2468
کاظم الغیظ که با صبر و شکیبائی او
صبر ایوب چه یک قطره که با جیحون بود
2469
پرتوی بود که تابید از این نور جمال
آن تجلی که دل موسی از او مفتون بود
2470
پور عمران نکشید آنچه که موسی ز رشید
ظلم فرعون نه همچون ستم هارون بود
2471
پای در سلسله سر سلسلۀ عشق نهاد
لیلی حسن ازل را ز ازل مفتون بود
2472
سندی ار زهر ستم ریخت بکامش چه عجب
تلخی کام وی از تلخی زهر افزون بود
2473
از رطب سوخته موسی چه ز انگور رضا
نخل وحدت ثمرش میوۀ گوناگون بود
2474
کس ندانست در آن حال که حالش چون گشت
غمگسار وی و غمپرور وی، بیچون بود
2475
گر بمطموره غریبانه بجانان جان داد
دل بیگانه و خویش از غم او پر خون بود
2476
شحنۀ شهر اگر شهره نمودش چون مهر
لیک از بار غمش فُلک فلک مشحون بود
2477
دل فسردۀ من همچو طالع منحوس
چنان نخفته که خیزد ز جا ببانگ خروس
2478
دلی که عکس جمال ازل بدی ز اول
در آخر آمده از شوری عمل معکوس
2479
دلی که بود خود آئینۀ تجلی، شد
ز زنگ معصیت و سیر قهقری منکوس
2480
دلی که طائر قدس است وز آشیان جلال
ز بهر دانه در این خاکدان بود محبوس
2481
ز لوح دل نتوان زنگ معصیت بردن
مگر بسودن بر خاک آستانۀ طوس
2482
مطاف عالم اسلام و کعبۀ ایمان
حریم محترم قدس حضرت قدوس
2483
یگانه روض مقدس که هفت گنبد چرخ
بر آستان رفیعش زند هزاران بوس
2484
مقام عالی شاهی که در زمین و زمان
ببام عرش معلی بسلطنت زده کوس
2485
امیر علوی و سفلی ز ملک تا ملکوت
ملیک حق و ملک، مالک عقول و نفوس
2486
رضا نبی و وصی را سلالۀ نامی
خدای عز و جل را بزرگتر ناموس
2487
ملک ستاده پی خدمتش علی الاقدام
بجان و دل خط فرمان نهاده فوق رؤوس
2488
غلام حکمت و رأیش دو صد ارسطالیس
مریض دار شفایش هزار بطلمیوس
2489
چه از مدینه خور آساسوی خراسان رفت
فتاد مشرق و مغرب به ناله و افسوس
2490
خیانتی که ز مأمون بروز کرد نکرد
به هیچ بندۀ یزدان پرست هیچ مجوس
2491
اگرچه داشت از آن بی وفا ولایت عهد
ولیک بود بر او ملک طوس همچو خنوس
2492
بدشت غربت اگر زهر خورد و جان بسپرد
ولی به جذبۀ انس خدای شد مأنوس
2493
چه شمع، گرم تجلای شاهد وحدت
که شهد بود بر او زهر آن کفور یؤوس
2494
چه شاهد آیدت از در بشاخ گل منگر
چه شمع انجمن آمد خموش شد فانوس
2495
به آفتاب حقیقت شعاع سان پیوست
که از سموم بلا سوخت جان شمس شموس
2496
ز دست زاغ سیه زهر خورد از انگور
ز شوق، جلوۀ مستانه کرد چون طاوس
2497
توسن طبعم که داشت سبق بیون الطراد
کنون چنان مانده شد که «قیل: یکبو الجواد»
2498
[توسن طبعم که بود من الجیاد الجیاد
کنون چنان مانده شد که لا یجید الطراد]
2499
بلبل نطقم ز بس گشته اسیر قفس
به نغمه دارد هوس نه سیر ذات العماد
2500
آتش شوق از خمود می نکند هیچ دود
طبع روان از خمود گشته نظیر جماد
2501
نوبت آن شد که باز بال و پری کرده باز
کنم ز کوی نیاز مرغ دلی اصطیاد
2502
تا که بچوگان عزم گوی سعادت برم
روی ارادت برم بسوی باب المراد
2503
روح نبی و ولی، لطف خفیّ و جلیّ
محمد بن علی هو التقی الجواد
2504
آینۀ ذات حق، گنج کمالات حق
مصحف آیات حق ز مبتدا تا معاد
2505
صورت و معنای حق دیدۀ بینای حق
حجت کبرای حق علی جمیع العباد
2506
دفتر آداب عشق فاتح ابواب عشق
قائد ارباب عشق الی سبیل الرشاد
2507
نیر تابنده اوست شمع فروزنده اوست
خدای را بنده اوست و للوری خیرهاد
2508
هادی راه نجات در همۀ مشکلات
ذاک شفیع العصاه یوم یناد المناد
2509
عروه دین منقصم از ستم معتصم
عاقر قوم ثمود ثانی شداد عاد
2510
ریخت بکامش ز قهر شربت سوزنده زهر
که تلخ شد کام دهر و جلوه لایعاد
2511
ز زهر، جانسوز تر ز تیر دلدوز تر
همدمی ام فضل طعنۀ بنت الفساد
2512
بغربت ار در گذشت من نکنم سر گذشت
که آبش از سر گذشت ز ظلم اهل عناد
2513
شاهد بزم شهود شمع صفت رخ نمود
جلوۀ او دل ربود و فاز بالاتحاد
2514
ز خرمن حسن خویش داد باو خوشه ای
تا شودش توشه ای و إنه خیر زاد
2515
همره باد صبا نافۀ مشک ختن است
یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است
2516
دیدۀ دل شده روشن مگر ای باد صبا
همرهت پیرهن یوسف گلپیرهن است
2517
شده شام دل آشفتۀ غمگین خوشبوی
مگر از طرف یمن بوی اویس قرن است
2518
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب
که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است
2519
نفخه ای می وزد از عالم لاهوت بلی
نه نسیم چمن است و نه ز طرف یمن است
2520
ای صبا با خبر مقدم یار آمده ای
خیر مقدم که نسیم تو روان بدن است
2521
گر از آن سرو چمان نیست ترا تازه بیان
صفحۀ روی زمین به هر چه صحن چمن است
2522
ورنه تاریست از آن طرۀ طرار ترا
از چه دلها همه در دام تو صید رسن است
2523
عرصۀ دهر پر از نغمۀ یا بشری شد
خبر ار هست از آن غبغب و چاه ذقن است
2524
وهم پنداشت که دارد نفس باد صبا
شرح آن نقطۀ موهوم که نامش دهن است
2525
گر ندارد خبری زان لب لعل شکرین
طوطی طبع من، از چیست که شکرشکن است
2526
ورنه حرفیست از آن خسرو شیرین دهنان
بلبل نطق من از چیست که شیرین سخن است
2527
گر حدیثی نبود زان دُر دندان بمیان
از چه رو ناطقه ام معدن درّ عدن است
2528
ای نسیم سحری این شب روشن چه شبست
مگر امشب مه من شمع دل انجمن است
2529
چه شبست این شب فیروز دل افروز چه روز
مگر امشب شب اشراق دل آرام من است
2530
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل
صاحب العصر ابو الوقت امام زمن است
2531
مظهر قائم بالقسط حجاب ازلی
معلن سر حفی مُظهر ما قد بطن است
2532
مرکز دائره هستی و قطب الاقطاب
آنکه با عالم امکان مثل روح و تن است
2533
مالک کن فیکون و ملک کون و مکان
مظهر سلطنت قاهرۀ ذی المنن است
2534
بحر مواج ازل چشمۀ سرشار ابد
کاندر آن صبح و و مسا روح قدس غوطه زن است
2535
طور سینای تجلی که لبی همچو کلیم
«ارنی» گو سر کویش همگی را وطن است
2536
یوسف مصر حقیقت که دو صد یوسف حسن
نتوان گفت که آندُرّ ثمین را ثمن است
2537
منشی دفتر انشا، قلم صنع خدا
ناظم عالم امکان بنظام حسن است
2538
آنکه در کشور ابداع ملیک است و مطاع
واندر اقلیم بقا مقتدر و مؤتمن است
2539
کلک لطفش زده بر لوح عدم نقش وجود
دست قهرش شرر خرمن دهر کهن است
2540
هم فلک را حرکت از حرکات نفسش
هم زمین را ز طمأنینۀ نفسش سکن است
2541
دل والا گهرش مخزن أسرار اله
دیدۀ حق نگرش ناظر سرّ و علن است
2542
حجت قاطعه و قامع الحاد و ضلال
رحمت واسعه و کاشف کرب و محن است
2543
حاوی علم و یقین حامی دین و آئین
ماحی زیغ و زلل، محیی فرض و سنن
2544
جامع الشمل پس از تفرقۀ اهل وفاق
باسط العدل پس از آنکه زمین پر فتن است
2545
ای سلیمان زمان، پادشه عرش و مکان
خاتم ملک تو تا کی بکف اهرمن است
2546
ای همای ملأ قدس و حمام جبروت
تا بکی روضۀ دین مسکن زاغ و زغن است
2547
ای رخت قبلۀ توحید و درت کوی امید
تا بکی کعبۀ دلها همه بیت الوثن است
2548
پرده از سر انا الله برانداز دمی
تا بدانند که شایستۀ این ما و من است
2549
عرش با قصر جلال تو چه ارض است و سماء
عقل فعال و کمال تو چه طفل و لبن است
2550
دل بدریا زده از شوق جمالت الیاس
خضر از عضر تو سر گشتۀ ربع و دمن است
2551
کعبۀ درگه تو قبلۀ ارواح عقول
خاک پاک ره تو سجده گه مرد و زن است
2552
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان
بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
2553
ای شه ملک قدم یک قدم از مکمن غیب
وی مسیحا ز تو همدم دم باز آمدن است
2554
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای
نوبت رایت اسلام بر افراشتن است
2555
ای ز شمشیر تو از بیم، دل دهر دو نیم
گاه خون خواهی شاهنشه خونین کفن است
2556
صبح سعادت دمید، یاد صبوحی بخیر
صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
2557
یار غیور است و نیست نام و نشانی ز غیر
دم مزنید از مسیح عذر بخواه از عزیر
2558
وادی بطحای عشق بارقۀ طور شد
سینۀ سینای عشق باز پر از نور شد
2559
یا سر سودای عشق باز پر از شور شد
یا که ز صهبای عشق عاقله مخمور شد
2560
کشور توحید را شاه فلک فرّ رسید
عرصۀ تجرید را چشمۀ خاور رسید
2561
روضۀ تغرید را لالۀ احمر رسید
گلشن امید را نخل شکر بر رسید
2562
شاهد زیبای عشق شمع دل افروز شد
طور تجلای عشق عشق باز جهانسوز شد
2563
لعل گهرزای عشق معرفت آموز شد
در دل دانای عشق هرچه شد امروز شد
2564
روز عنایت رسید ز مبدء فیض وجود
یا بنهایت رسید قوس نزول و صعود
2565
یا که بغایت رسید حد کمال وجود
سر ولایت رسید بمنتهای شهود
2566
قبلۀ اهل یقین حل بوادی منی
کعبۀ اسلام و دین یافته اقصی المنی
2567
کیست جز آن نازنین نغمه سرای «أنا»
نیست جز آنمه جبین رواق بزم دنی
2568
سکۀ شاهنشهی بنام خاتم زدند
رایت فرماندهی بعرش اعظم زدند
2569
کوس رسول اللهی در همه عالم زدند
بگوش هر آگهی ساز دمادم زدند
2570
معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت
نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت
2571
منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت
جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت
2572
از حرم لامکان عقل نخستین رسید
از افقی کن فکان طلعت یاسین رسید
2573
ز بهر لب تشنگان خضر ببالین رسید
بگمرهان جهان جام جهان بین رسید
2574
شاهد غیب مصون پرده بر انداخته
رابطۀ کاف و نون، کار جهان ساخته
2575
عقل بدشت جنون ز هیبتش تاخته
زهره همی تاکنون به نغمه پرداخته
2576
ز اوج اختر گذشت موج محیط کرم
رسد ره برتر گذشت نخل علوم و حکم
2577
پایۀ منبر گذشت از سر لوح و قلم
از سر و افسر گذشت خسرو ملک عجم
2578
تاج سر عقل کل باج ز کیوان گرفت
ز انبیا و رسل بیعت و پیمان گرفت
2579
ز هیبت او مثُل راه بیابان گرفت
بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
2580
رایت حق شد بلند؛ سر حقیقت پدید
بطالعی ارجمند طالع اسعد دمید
2581
دوای هر دردمند امید هر ناامید
بگوش هر مستمند صلای رحمت رسید
2582
چنان بسیط زمین دائرۀ ساز شد
که از مقام مکین روح به پرواز شد
2583
بر آن دل نازنین بنغمه دمساز شد
مفتقر دل غمین غنچه صفت باز شد
2584
بوی گل و سنبل است یا که هوای بهار؟
زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار؟
2585
نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس
یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار؟
2586
صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین
از چه چنین عنبرین؟ وز چه چنین مشکبار؟
2587
لالۀ خودرو برست، ژاله برویش نشست
بوی خوشش کرد مست هر که بدی هوشیار
2588
چرخ مرصع کمر چتر ملمع بسر
گوهر انجم کند بر سر مردم نثار
2589
هم به بسیط زمین، پهن بساط نشاط
هم به محیط فلک، سور و سرور استوار
2590
صبح ازل میدمد که افق لم یزل
شام ابد می رمد از دم شمس النهار
2591
مظهر غیب مصون مظهر مافی البطون
از افق کاف و نون سر زده خورشیدوار
2592
مالک ملک وجود، شمع شبستان جود
شاهد بزم شهود، پرده گرفت از عذار
2593
از افق لا مکان عین عیان شد عیان
قطب زمین و زمان کون و مکان وامدار
2594
روح نفوس و عقول اصل اصیل اصول
نفس نفیس رسول خسرو و الاتبار
2595
دافع هر شک و ریب، پاک ز هر نقص و عیب
فالق اصباح غیب از پس شبهای تار
2596
ناظم سر و علن بت فکن و بت شکن
غرۀ وجه الزمن درۀ رأس الفخار
2597
شاخۀ طوبی مثال، در چمن اعتدال
ماه فروزان جمال، در فلک اقتدار
2598
قبۀ خرگاه او قبلۀ اهل کمال
پایۀ درگاه او ملتزم و مستجار
2599
طفل دبستان اوست حامل وحی اله
بلبل بستان اوست بیک خداوندگار
2600
قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خود خوان او
قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار
2601
صاحب تیغ دو سر، طور تجلای حق
برد بیک جلوه از سینۀ سینا قرار
2602
نیر انجم خدم تافت ز اوج حرم
شد ز حضیض عدم نور وجود آشکار
2603
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون
فلک محیط کرم در حرم آمد کنار
2604
کعبه پر از نور شد، جلوه گه طور شد
سر «انا الله» ز «نور» گشت عیان، نی ز «نار»
2605
مکه شد از بوی او رشک ختا و ختن
وز چمن روی او گلشن دارالقرار
2606
دختر فکر بکر من، غنچۀ لب چه وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
2607
طوطی طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
2608
بلبل نطق من ز یک نغمۀ عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
2609
خامۀ مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحۀ روزگار را مملکت ختا کند
2610
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائرۀ وجود را جنت دلگشا کند
2611
منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقۀ حروف را منطقه السما کند
2612
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسید
شاهد معنی من ار جلوۀ دلبربا کند
2613
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمیکه از مسیحا نفسی ثنا کند
2614
وهم باوج قدس ناموس آله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
2615
ناطقۀ مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدۀ نساء کند
2616
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدء و منتهی کند
2617
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینۀ حق نما کند
2618
مطلع نور ایزدی مبدء فیض سرمدی
جلوۀ او حکایت از خاتم انبیا کند
2619
بسملۀ صحیفۀ فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطۀ تحت «با» کند
2620
دائرۀ شهود را نقطۀ ملتقی بود
بلکه سطد که دعوی لو کشف الغطا کند
2621
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
2622
ین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطرۀ بی بها کند
2623
لیله قدر اولیاء، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
2624
بضعۀ سید بشر ام ائمۀ غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتیٰ کند؟
2625
وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سورۀ «هل اتی» کند
2626
دامن کبریای او دست رس خیال نی
پایۀ قدر او بسی پایه بزیر پا کند
2627
لوح قدر بدست او کلک قضا بشست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند
2628
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشأت کن فکان حکم بما تشا کند
2629
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سترو از آن حیا کند
2630
نفخۀ قدس بوی او جذبۀ انس خوی او
منطق او خبر ز «لا ینطق عن هوی» کند
2631
قبلۀ خلق روی او، کعبۀ عشق کوی او
چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند
2632
بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشتری
چشمۀ خور شود اگر چشم سوی سُها کند
2633
مفتقرا متاب رو از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را فضۀ او طلا کند
2634
هرکه آشفته دل و سوخته جان همچو منست
نکند میل چمن ور همه عالم چمن است
2635
هر غم از دل بتماشای گلستان نرود
عالم اندر نظر غمزده بیت الحزن است
2636
نه هر آشفته بود شیفتۀ روی نگار
نه پریشانیش از زلف شکن در شکن است
2637
گوش جان نالۀ قمری صفتی می طلبد
نه پی زمزمۀ بلبل شیرین سخن است
2638
من نجویم لب جو کآب من آتش صفت است
سبزه و روی نکو خضرت وجه حسن است
2639
جز حسن قطب ز من مرکز پرگار محن
کس ندیدم که با نزاع محن ممتحن است
2640
نقطه دائره و خطۀ تسلیم و رضا
نوح طوفان بلا یوسف مصر محن است
2641
راستی فُلک و فَلک همچو حبابیست بر آب
کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن است
2642
بکه نالم که سلیمان جهان خانه نشین
خاتم مملکت دین بکف اهرمن است
2643
شده از سودۀ الماس، زمرد لعلش
سبز پوش از اثر زهر گل یاسمن است
2644
آنکه چون روح بسیط است در این جسم محیط
زهر کین در تن او همچو روان در بدن است
2645
شاهد لم یزلی شمع شبستان وجود
پاره های جگر و خون دلش در لگن است
2646
ناوک خصم بر او از اثر دست و زبان
بر دل و بر بدن و بر جگر و بر کفن است
2647
کعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم
جای سلطان هما مسکن زاغ و زغن است
2648
موکب شاه فلک فر در زمین نینوا
چون فرود آمد تجلی الله فی وادی طُویٰ
2649
تا که خرگاه امامت شد در آنجا استوار
آسمان زد کوس الرحمن علی العرش استویٰ
2650
گرچه شد ملک عراق از مقدمش رشک حجاز
لیک ز آهنگ حسینی شد پر از شور و نوا
2651
کایدریغا این سلیمان را بساط سلطنت
می رود بر باد و کام اهرمن گردد روا
2652
کعبۀ اسلام را اینجا شود ارکان خراب
قبلۀ توحید را از هم فرو ریزد قوا
2653
رایت گردون دون در این زمین گردد نگون
چون بیفتد از کف ماه بنی هاشم لوا
2654
باز خواهد شد نمایان صورت شق القمر
باز خواهد شد هویدا معنی نجم هوی
2655
سروها در این چمن از بیخ و بن گردد قلم
شاخهای گل در این گلزار، بی برک و نوا
2656
خاک این وادی بیامیزد بسی با خون پاک
تا که گردد خاک پاکش دردمندان را دوا
2657
در کنار آب، مهمان جان سپارد تشنه لب
آنچنان کز دود آهش تیره گون گردد هوا
2658
خون روان گردد چه نیل از چشمۀ چشم فرات
از فغان کودکان تشنه کام نینوا
2659
کاروان غم رود منزل بمنزل تا بشام
صبح روی شاه روی نی دلیل و پیشوا
2660
بر سر نی سرپرست بانوان خود بود
ماه روی شاه چون خورشید خط استوا
2661
زیر زنجیر ستم سر حلقۀ اهل کرم
دستگیر خصم گردد دست گیر ماسوا
2662
برادر چه آخر ترا بر سر آمد
که سرو بلند تو از پا در آمد
2663
چه شد نخل طوبی مثال قدت را
که یکباره بی شاخ و برگ و بر آمد
2664
چه از تیشۀ این ستم پیشه مردم
بشاخ گل و نو نهال تر آمد
2665
دریغا که آئینۀ حق نما را
بسی زنگ خون بر رخ انور آمد
2666
چه خورشید خاور بخون شد شناور
مهی کز فروغ رخش خاور آمد
2667
ندانم که ماه بنی هاشمی را
چه بر سر از این قوم بد اختر آمد
2668
ز سیردار رحمت سری دید زحمت
که تاج سر هر بلند افسر آمد
2669
دریغا که عنقاء قاف قدم را
خدنگ مخالف ببال و پر آمد
2670
دو دستی جدا شد ز یکتاپرستی
که صورتگر نقش هر گوهر آمد
2671
کفی از محیط سخاوت جدا شد
که قلزم در او از کفی کمتر آمد
2672
دریغا که دریا دلی ز آب دریا
برون با درونی پر از اخگر آمد
2673
عجب درّ یکدانۀ خشگ لعلی
ز دریا برون با دو چشم تر آمد
2674
ز سوز عطش بود دریای آتش
دهانی که سرچشمۀ کوثر آمد
2675
دریغا که آن رایت نصرت آیت
نگون سر ز بیداد یکصرصر آمد
2676
شاه دین را بود شور محشر
بر سر نعش شهزاده اکبر
2677
ای شکیب دل آرام جانم
ای روان تن ناتوانم
2678
ای جگر گوشۀ مهربانم
ای علی اکبر نوجوانم
2679
تو همای حقیقت نشانی
شاهباز بلند آشیانی
2680
از چه در خاک و در خون طپانی
ای علی اکبر نوجوانم
2681
چهره ات یک فلک آفتابست
طره ات یک جهان مشک نابست
2682
ای دریغا که در خون خضا بست
ای علی اکبر نوجوانم
2683
ای پر از زخم کین اینچه حالست
این حقیقت بود یا خیالست
2684
یکتن و این جراحت محالست
ای علی اکبر نوجوانم
2685
حیف از آن طلعت ماه رخسار
حیف از آن قامت سرو رفتار
2686
حیف از آن منطق شهد گفتار
ای علی اکبر نوجوانم
2687
حیف از آن قدّ با اعتدالت
حیف از آن شاخ طوبی مثالت
2688
دست کین تیشه زد بر نهالت
ای علی اکبر نوجوانم
2689
حیف از آن مشگسا سنبل تر
حیف از آن جعد و موی معنبر
2690
دل ز داغت چه عودی بمجمر
ای علی اکبر نوجوانم
2691
حیف از آن روی و موی نبوت
حیف از آن روز و بازو و قوت
2692
داد از این قوم دور از مروت
ای علی اکبر نوجوانم
2693
لعل خشک تو ای لؤلؤ تر
قوت جان بود و یاقوت احمر
2694
گرچه مرجان ما را زد آذر
ای علی اکبر نوجوانم
2695
ای عقیق لبت کهربائی
کی شود غنچه لب گشائی
2696
عندلیبانه گوئی توائی
ای علی اکبر نوجوانم
2697
بود امیدم ای نازنینم
بزم دامادیت را بچینم
2698
حجلۀ شادیت را ببینم
ای علی اکبر نوجوانم
2699
ای دریغا ز ناکامی تو
جان فدای خوش اندامی تو
2700
وانقد و قامت نامی تو
ای علی اکبر نوجوانم
2701
حیف از آن لالۀ ارغوانی
شد خزان در بهار جوانی
2702
خاک غم بر سر زندگانی
ای علی اکبر نوجوانم
2703
وای بر حال لیلای مجنون
گر به بیند ترا غرقه در خون
2704
با دل زار او چون کنم چون
ای علی اکبر نوجوانم
2705
روی دردشت و هامون گذارد
یا سر نعش تو جان سپارد
2706
طاقت این مصیبت ندارد
ای علی اکبر نوجوانم
2707
آه اگر عمۀ مستمندت
بیند این زخم بیچون و چندت
2708
تا قیامت بود دردمندت
ای علی اکبر نوجوانم
2709
خواهرت روز و شب می گدازد
یا بسوزد ز غم یا بسازد
2710
کو برادر که او را نوازد
ای علی اکبر نوجوانم
2711
در عدن زنگار بدن عقیق یمن شد
چه غرق خون تن شهزاده قاسم بن حسن شد
2712
درید جامۀ طاقت در این عزا گل سوری
دمی که خلعت دامادیش بدل بکفن شد
2713
بیاد خط لبش سبزه جوی اشک روان کرد
ز نور شمع قدش لاله داغدار چمن شد
2714
ز نا مرادی و ناکامیش بدور جوانی
چه داغها بدل چرخ پیر و دهر کهن شد
2715
چه رو نهاد به میدان فلک سرود به افغان
که طوطی شکر افشان اسیر زاغ و زغن شد
2716
خدنگ و سنگ ز هر سو نثار آن سرو گیسو
سنان خصم جفا جو عروس حجلۀ تن شد
2717
ز برق آه ملک نه فلک چو رعد خروشان
چه ابر تیغ بر آن شاهزاده سایه فکن شد
2718
چو حلقه زد زمین خون از آن کلالۀ مشگین
زمین ماریه رنگین و رشک مشک ختن شد
2719
به خون یوسف گل پنجه زد چه گرگ مخالف
جهان بدیدۀ یعقوب عشق بیت حزن شد
2720
چه پایمال سمند بلا شد آن قدر و بالا
روان سرور روحانیان روان ز بدن شد
2721
ز سوز شمع کرامت به پیشگاه امامت
درون سینه دل مفتقر چو خون به لگن شد
2722
لالۀ باغ دل من علی جان علی جان
شمع دل محفل من علی جان علی جان
2723
طوطی من کز بر من پریدی چه دیدی
غرقه به خون بسمل من علی جان علی جان
2724
خرمن عمر تو چه رفت بر باد ز بیداد
سوخت ز عم حاصل من علی جان علی جان
2725
گوهر تابندۀ من ز کف شد تلف شد
دولت مستعجل من علی جان علی جان
2726
تاب و توانائی من ز دل رفت بگل رفت
مایۀ آب و گل من علی جان علی جان
2727
حلق ترا تیر ستم دریده بریده
زخم غمت قاتل من علی جان علی جان
2728
روز من از سوز غمت چه شب تار مپندار
تیره تر از منزل من علی جان علی جان
2729
حرمله بر کند مرا ز بنیاد چه بنهاد
داغ ترا بر دل من علی جان علی جان
2730
یوسف من گرگ اجل ترا برد مرا خورد
وه ز دل غافل من علی جان علی جان
2731
لایق آن دسته گل ستوده نبوده
دامن ناقابل من علی جان علی جان
2732
خنده ای ای غنچۀ گل که شاید گشاید
عقدۀ این مشکل من علی جان علی جان
2733
بارد گر پنجه بزن برویم چه گویم
زین هوس باطل من علی جان علی جان
2734
عمر من سوخته جان بسر رفت هدر رفت
زحمت بی حاصل من علی جان علی جان
2735
همسفرم بودی و بی تو اکنون ز دل خون
می چکد از محمل من علی جان علی جان
2736
تا عقل نخستین زد در زیر کساء قدم
در پرده تجلی کرد ناموس جمال قِدم
2737
چون شاهد هستی را بی پرده شهود نبود
در پرده فروزان شد آن شمع دل عالم
2738
معراج نبوت بود تا خلوت او أدنی
کان پرده بخود بالید از زینت آن مقدم
2739
آن لؤلؤ لالا شد اندر صدف امکان
آن دُرّه والا شد در بوتۀ کان کرم
2740
دریای نبوت را هنگام تلاطم شد
هم لؤلؤ و هم مرجان رستند ز قعریم
2741
آن روضۀ خضرا شد از روی حسن خندان
وان لالۀ حمرا شد از بوی حسین خرم
2742
هیهات اگر روید اندر چمن گیتی
چون آن دو گل خود رو از آب و گل آدم
2743
اکلیل رسالت را بودند دو درّ ثمین
مشکوه نبوت را مصباح منیر ظلم
2744
اقلیم ولایت را میقات فتوح آمد
زانروی به پیوستند هم فاتح و هم خاتم
2745
تا ماه ولایت شد با مهر نبوت جفت
از رشک کسا برخواست دود از فلک اعظم
2746
در بزم حقیقت کرد تا شمع طریقت جای
آن پرده چه سینا زد از سرّ انا الله دم
2747
آن عرش سلونی بود یا مسند هارونی
کاندر پی تعظیمش پشت فلک آمد خم؟
2748
چون دائرۀ هستی زان چار بهم پیوست
حوراء فلک حشمت شد محور مستحکم
2749
هرگز نشود مرکز انوار ولایت را
جز نیرۀ عظمی ما أشرقها و أتم!
2750
آن نقطۀ وحدت بود شمع دل جمع آمد
یا شاهد اصلی شد در غیب مصون مد غم
2751
زان پنج چه شد لبریز زان گنج جواهر خیز
از پرده برون شد راز بر عرش کشید علم
2752
در مملکت ایجاد حق داد ستایش داد
چندانکه ز تقریرش هر ناطقه ای ابکم
2753
تشریف محبت شد زیب تن آن تنها
غایت بظهور آمد زان پنج نه بیش و نه کم
2754
در منطقۀ هستی جز برج ولایت نیست
در صفحۀ امکان نیز جز آن رقم محکم
2755
دیوان مشیت را هر یک قلم اعلی
الواح قضا و قدر زان پنج گرفته رقم
2756
از پرتو آن پنج است هر شارق و هر غارب
وز گوهر آن گنج است هر سرّ که بود مبهم
2757
از غرۀ غراشان وز طرۀ زیباشان
الصبح اذا اسفرّ و اللیل اذا اظلم
2758
جبریل چه پروانه در دور حرمخانه
تا شمع جهان سوزش در پرده کند محرم
2759
فرمان طهارت را از حق بشفاعت برد
با تحفۀ تقدیمی شد داخل خیل خدم
2760
از مفتقر ناچیز این نظم عبیر آمیز
نبود عجب ار باشد از روح قدس ملهم
2761
ای پیک غم بر گو چه شد بیمار ما را
دلدار ما را
2762
آن نوجوان ناتوان بینوا را
بی آشنا را
2763
جز بانوان بینوا بودش پرستار
یا هیچ غمخوار
2764
یا بود جز اشک روان آن دلربا را
آبی گوارا
2765
جز حلقۀ زنجیر آیا مونسی داشت
همزه کسی داشت
2766
بوسید جز بند گران آن دست و پا را
آن پیشوا را
2767
کس دلنوازی کرد از او جز تازیانه
آه از زمانه
2768
پیمود با او جز جفا راه وفا را
رسم صفا را
2769
جز زهر غم نوشیده آن سرچشمۀ نوش
یا رفته از هوش
2770
جز خون دل درمان نبود آن مبتلا را
آن بی دوا را
2771
با اشتر عریان چه کرد آن زا رو رنجور
با آن ره دور
2772
مصداق الرحمن علی العرش استوی را
کرد آشکارا
2773
روزش سیه تر بود از شام غریبان
سر در گریبان
2774
دود دلش می زد شرر بر سنگ خارا
سوزان فضا را
2775
از تب تنش چون آتش سوزنده سوزان
شمع فروزان
2776
کز نخلۀ طور قدس «آنست ناراً»
یاران خدا را
2777
سر حلقۀ توحید شد در حلقۀ شرک
با فرقه شرک
2778
بستند زاعان بال سلطان هما را
دست خدا را
2779
شد گردن سر رشتۀ تقدیر و تدبیر
در غل و زنجیر
2780
کلک غمش سوزانده دیوان قضا را
یا ماسوی را
2781
روزی که صبح غم زد از شام بلا سر
دیدند یکسر
2782
از مشرق نی شمع بزم کبریا را
شمس الضحی را
2783
آوارگان نینوا دنبال بیمار
با چشم خونبار
2784
نظارگر آئینۀ ایزد نما را
رب العلی را
2785
ای داد و بیداد از جفای مردم شام
بی تنگ و بی نام
2786
بی پرده کردند اختر برج حیا را
آل عبا را
2787
از نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی»
ارباب معنی
2788
دانند قدر محنت شام بلا را
وان ماجرا را
2789
ای بیت معمور فلک ویرانه گردی
هرگز نگردی
2790
ویرانه بردند عترت خیر الوری را
بیت الهدی را
2791
گنج حقیقت را بکنج غم سپردند
ویرانه بردند
2792
بردند قدر گوهر سنگین بها را
بی منتها را
2793
شمع طریقت را بماتم خانه جا شد
شمع عزا شد
2794
آتش فشان کرد از ثریا تا ثری را
ارض و سما را
2795
دردا که دارای مقام «لی مع الله»
با ناله و آه
2796
شد کفر مطلق را بخواری مجلس آرا
آن بی حیا را
2797
چون شمع اندر بزم آن سرمست باده
بر پا ستاره
2798
وندر فراز تخت زر ننگ نصاریٰ
رأس السکاری
2799
از «لا تقل هجراً» زبان عقل فعال
از سوز غم لال
2800
ای چرخ دون پرور ز حد بردی جفا را
قدری مدارا
2801
نوای بلبل ز عشوۀ کل، فغان قمری ز شور سنبل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
2802
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
2803
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
2804
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
2805
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
2806
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
2807
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
2808
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
2809
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
2810
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
2811
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
2812
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
2813
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
2814
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
2815
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
2816
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
2817
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
2818
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
2819
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
2820
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
2821
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
2822
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
2823
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
2824
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
2825
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
2826
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
2827
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
2828
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
2829
مگر تو ای غایه الامانی، مرا بامید خود رسانی
نمی سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
2830
عمری ار موسی کاظم ز جفا مسجون بود
در صدف گوهر بحر عظمت مکنون بود
2831
مظهر غیب مصون بود و حجاب ازلی
اسم اعظم ز نخست از همه کس مخزون بود
2832
ماه کنعان بُد و شد گاه تنزل در چاه
یا که زندان شکم ماهی و او ذوالنون بود
2833
کاظم الغیظ که با صبر و شکیبائی او
صبر ایوب چه یک قطره که با جیحون بود
2834
پرتوی بود که تابید از این نور جمال
آن تجلی که دل موسی از او مفتون بود
2835
پور عمران نکشید آنچه که موسی ز رشید
ظلم فرعون نه همچون ستم هارون بود
2836
پای در سلسله سر سلسلۀ عشق نهاد
لیلی حسن ازل را ز ازل مفتون بود
2837
سندی ار زهر ستم ریخت بکامش چه عجب
تلخی کام وی از تلخی زهر افزون بود
2838
از رطب سوخته موسی چه ز انگور رضا
نخل وحدت ثمرش میوۀ گوناگون بود
2839
کس ندانست در آن حال که حالش چون گشت
غمگسار وی و غمپرور وی، بیچون بود
2840
گر بمطموره غریبانه بجانان جان داد
دل بیگانه و خویش از غم او پر خون بود
2841
شحنۀ شهر اگر شهره نمودش چون مهر
لیک از بار غمش فُلک فلک مشحون بود
2842
دل فسردۀ من همچو طالع منحوس
چنان نخفته که خیزد ز جا ببانگ خروس
2843
دلی که عکس جمال ازل بدی ز اول
در آخر آمده از شوری عمل معکوس
2844
دلی که بود خود آئینۀ تجلی، شد
ز زنگ معصیت و سیر قهقری منکوس
2845
دلی که طائر قدس است وز آشیان جلال
ز بهر دانه در این خاکدان بود محبوس
2846
ز لوح دل نتوان زنگ معصیت بردن
مگر بسودن بر خاک آستانۀ طوس
2847
مطاف عالم اسلام و کعبۀ ایمان
حریم محترم قدس حضرت قدوس
2848
یگانه روض مقدس که هفت گنبد چرخ
بر آستان رفیعش زند هزاران بوس
2849
مقام عالی شاهی که در زمین و زمان
ببام عرش معلی بسلطنت زده کوس
2850
امیر علوی و سفلی ز ملک تا ملکوت
ملیک حق و ملک، مالک عقول و نفوس
2851
رضا نبی و وصی را سلالۀ نامی
خدای عز و جل را بزرگتر ناموس
2852
ملک ستاده پی خدمتش علی الاقدام
بجان و دل خط فرمان نهاده فوق رؤوس
2853
غلام حکمت و رأیش دو صد ارسطالیس
مریض دار شفایش هزار بطلمیوس
2854
چه از مدینه خور آساسوی خراسان رفت
فتاد مشرق و مغرب به ناله و افسوس
2855
خیانتی که ز مأمون بروز کرد نکرد
به هیچ بندۀ یزدان پرست هیچ مجوس
2856
اگرچه داشت از آن بی وفا ولایت عهد
ولیک بود بر او ملک طوس همچو خنوس
2857
بدشت غربت اگر زهر خورد و جان بسپرد
ولی به جذبۀ انس خدای شد مأنوس
2858
چه شمع، گرم تجلای شاهد وحدت
که شهد بود بر او زهر آن کفور یؤوس
2859
چه شاهد آیدت از در بشاخ گل منگر
چه شمع انجمن آمد خموش شد فانوس
2860
به آفتاب حقیقت شعاع سان پیوست
که از سموم بلا سوخت جان شمس شموس
2861
ز دست زاغ سیه زهر خورد از انگور
ز شوق، جلوۀ مستانه کرد چون طاوس
2862
توسن طبعم که داشت سبق بیون الطراد
کنون چنان مانده شد که «قیل: یکبو الجواد»
2863
[توسن طبعم که بود من الجیاد الجیاد
کنون چنان مانده شد که لا یجید الطراد]
2864
بلبل نطقم ز بس گشته اسیر قفس
به نغمه دارد هوس نه سیر ذات العماد
2865
آتش شوق از خمود می نکند هیچ دود
طبع روان از خمود گشته نظیر جماد
2866
نوبت آن شد که باز بال و پری کرده باز
کنم ز کوی نیاز مرغ دلی اصطیاد
2867
تا که بچوگان عزم گوی سعادت برم
روی ارادت برم بسوی باب المراد
2868
روح نبی و ولی، لطف خفیّ و جلیّ
محمد بن علی هو التقی الجواد
2869
آینۀ ذات حق، گنج کمالات حق
مصحف آیات حق ز مبتدا تا معاد
2870
صورت و معنای حق دیدۀ بینای حق
حجت کبرای حق علی جمیع العباد
2871
دفتر آداب عشق فاتح ابواب عشق
قائد ارباب عشق الی سبیل الرشاد
2872
نیر تابنده اوست شمع فروزنده اوست
خدای را بنده اوست و للوری خیرهاد
2873
هادی راه نجات در همۀ مشکلات
ذاک شفیع العصاه یوم یناد المناد
2874
عروه دین منقصم از ستم معتصم
عاقر قوم ثمود ثانی شداد عاد
2875
ریخت بکامش ز قهر شربت سوزنده زهر
که تلخ شد کام دهر و جلوه لایعاد
2876
ز زهر، جانسوز تر ز تیر دلدوز تر
همدمی ام فضل طعنۀ بنت الفساد
2877
بغربت ار در گذشت من نکنم سر گذشت
که آبش از سر گذشت ز ظلم اهل عناد
2878
شاهد بزم شهود شمع صفت رخ نمود
جلوۀ او دل ربود و فاز بالاتحاد
2879
ز خرمن حسن خویش داد باو خوشه ای
تا شودش توشه ای و إنه خیر زاد
2880
همره باد صبا نافۀ مشک ختن است
یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است
2881
دیدۀ دل شده روشن مگر ای باد صبا
همرهت پیرهن یوسف گلپیرهن است
2882
شده شام دل آشفتۀ غمگین خوشبوی
مگر از طرف یمن بوی اویس قرن است
2883
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب
که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است
2884
نفخه ای می وزد از عالم لاهوت بلی
نه نسیم چمن است و نه ز طرف یمن است
2885
ای صبا با خبر مقدم یار آمده ای
خیر مقدم که نسیم تو روان بدن است
2886
گر از آن سرو چمان نیست ترا تازه بیان
صفحۀ روی زمین به هر چه صحن چمن است
2887
ورنه تاریست از آن طرۀ طرار ترا
از چه دلها همه در دام تو صید رسن است
2888
عرصۀ دهر پر از نغمۀ یا بشری شد
خبر ار هست از آن غبغب و چاه ذقن است
2889
وهم پنداشت که دارد نفس باد صبا
شرح آن نقطۀ موهوم که نامش دهن است
2890
گر ندارد خبری زان لب لعل شکرین
طوطی طبع من، از چیست که شکرشکن است
2891
ورنه حرفیست از آن خسرو شیرین دهنان
بلبل نطق من از چیست که شیرین سخن است
2892
گر حدیثی نبود زان دُر دندان بمیان
از چه رو ناطقه ام معدن درّ عدن است
2893
ای نسیم سحری این شب روشن چه شبست
مگر امشب مه من شمع دل انجمن است
2894
چه شبست این شب فیروز دل افروز چه روز
مگر امشب شب اشراق دل آرام من است
2895
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل
صاحب العصر ابو الوقت امام زمن است
2896
مظهر قائم بالقسط حجاب ازلی
معلن سر حفی مُظهر ما قد بطن است
2897
مرکز دائره هستی و قطب الاقطاب
آنکه با عالم امکان مثل روح و تن است
2898
مالک کن فیکون و ملک کون و مکان
مظهر سلطنت قاهرۀ ذی المنن است
2899
بحر مواج ازل چشمۀ سرشار ابد
کاندر آن صبح و و مسا روح قدس غوطه زن است
2900
طور سینای تجلی که لبی همچو کلیم
«ارنی» گو سر کویش همگی را وطن است
2901
یوسف مصر حقیقت که دو صد یوسف حسن
نتوان گفت که آندُرّ ثمین را ثمن است
2902
منشی دفتر انشا، قلم صنع خدا
ناظم عالم امکان بنظام حسن است
2903
آنکه در کشور ابداع ملیک است و مطاع
واندر اقلیم بقا مقتدر و مؤتمن است
2904
کلک لطفش زده بر لوح عدم نقش وجود
دست قهرش شرر خرمن دهر کهن است
2905
هم فلک را حرکت از حرکات نفسش
هم زمین را ز طمأنینۀ نفسش سکن است
2906
دل والا گهرش مخزن أسرار اله
دیدۀ حق نگرش ناظر سرّ و علن است
2907
حجت قاطعه و قامع الحاد و ضلال
رحمت واسعه و کاشف کرب و محن است
2908
حاوی علم و یقین حامی دین و آئین
ماحی زیغ و زلل، محیی فرض و سنن
2909
جامع الشمل پس از تفرقۀ اهل وفاق
باسط العدل پس از آنکه زمین پر فتن است
2910
ای سلیمان زمان، پادشه عرش و مکان
خاتم ملک تو تا کی بکف اهرمن است
2911
ای همای ملأ قدس و حمام جبروت
تا بکی روضۀ دین مسکن زاغ و زغن است
2912
ای رخت قبلۀ توحید و درت کوی امید
تا بکی کعبۀ دلها همه بیت الوثن است
2913
پرده از سر انا الله برانداز دمی
تا بدانند که شایستۀ این ما و من است
2914
عرش با قصر جلال تو چه ارض است و سماء
عقل فعال و کمال تو چه طفل و لبن است
2915
دل بدریا زده از شوق جمالت الیاس
خضر از عضر تو سر گشتۀ ربع و دمن است
2916
کعبۀ درگه تو قبلۀ ارواح عقول
خاک پاک ره تو سجده گه مرد و زن است
2917
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان
بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
2918
ای شه ملک قدم یک قدم از مکمن غیب
وی مسیحا ز تو همدم دم باز آمدن است
2919
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای
نوبت رایت اسلام بر افراشتن است
2920
ای ز شمشیر تو از بیم، دل دهر دو نیم
گاه خون خواهی شاهنشه خونین کفن است
2921
صبح سعادت دمید، یاد صبوحی بخیر
صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
2922
یار غیور است و نیست نام و نشانی ز غیر
دم مزنید از مسیح عذر بخواه از عزیر
2923
وادی بطحای عشق بارقۀ طور شد
سینۀ سینای عشق باز پر از نور شد
2924
یا سر سودای عشق باز پر از شور شد
یا که ز صهبای عشق عاقله مخمور شد
2925
کشور توحید را شاه فلک فرّ رسید
عرصۀ تجرید را چشمۀ خاور رسید
2926
روضۀ تغرید را لالۀ احمر رسید
گلشن امید را نخل شکر بر رسید
2927
شاهد زیبای عشق شمع دل افروز شد
طور تجلای عشق عشق باز جهانسوز شد
2928
لعل گهرزای عشق معرفت آموز شد
در دل دانای عشق هرچه شد امروز شد
2929
روز عنایت رسید ز مبدء فیض وجود
یا بنهایت رسید قوس نزول و صعود
2930
یا که بغایت رسید حد کمال وجود
سر ولایت رسید بمنتهای شهود
2931
قبلۀ اهل یقین حل بوادی منی
کعبۀ اسلام و دین یافته اقصی المنی
2932
کیست جز آن نازنین نغمه سرای «أنا»
نیست جز آنمه جبین رواق بزم دنی
2933
سکۀ شاهنشهی بنام خاتم زدند
رایت فرماندهی بعرش اعظم زدند
2934
کوس رسول اللهی در همه عالم زدند
بگوش هر آگهی ساز دمادم زدند
2935
معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت
نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت
2936
منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت
جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت
2937
از حرم لامکان عقل نخستین رسید
از افقی کن فکان طلعت یاسین رسید
2938
ز بهر لب تشنگان خضر ببالین رسید
بگمرهان جهان جام جهان بین رسید
2939
شاهد غیب مصون پرده بر انداخته
رابطۀ کاف و نون، کار جهان ساخته
2940
عقل بدشت جنون ز هیبتش تاخته
زهره همی تاکنون به نغمه پرداخته
2941
ز اوج اختر گذشت موج محیط کرم
رسد ره برتر گذشت نخل علوم و حکم
2942
پایۀ منبر گذشت از سر لوح و قلم
از سر و افسر گذشت خسرو ملک عجم
2943
تاج سر عقل کل باج ز کیوان گرفت
ز انبیا و رسل بیعت و پیمان گرفت
2944
ز هیبت او مثُل راه بیابان گرفت
بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
2945
رایت حق شد بلند؛ سر حقیقت پدید
بطالعی ارجمند طالع اسعد دمید
2946
دوای هر دردمند امید هر ناامید
بگوش هر مستمند صلای رحمت رسید
2947
چنان بسیط زمین دائرۀ ساز شد
که از مقام مکین روح به پرواز شد
2948
بر آن دل نازنین بنغمه دمساز شد
مفتقر دل غمین غنچه صفت باز شد
2949
بوی گل و سنبل است یا که هوای بهار؟
زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار؟
2950
نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس
یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار؟
2951
صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین
از چه چنین عنبرین؟ وز چه چنین مشکبار؟
2952
لالۀ خودرو برست، ژاله برویش نشست
بوی خوشش کرد مست هر که بدی هوشیار
2953
چرخ مرصع کمر چتر ملمع بسر
گوهر انجم کند بر سر مردم نثار
2954
هم به بسیط زمین، پهن بساط نشاط
هم به محیط فلک، سور و سرور استوار
2955
صبح ازل میدمد که افق لم یزل
شام ابد می رمد از دم شمس النهار
2956
مظهر غیب مصون مظهر مافی البطون
از افق کاف و نون سر زده خورشیدوار
2957
مالک ملک وجود، شمع شبستان جود
شاهد بزم شهود، پرده گرفت از عذار
2958
از افق لا مکان عین عیان شد عیان
قطب زمین و زمان کون و مکان وامدار
2959
روح نفوس و عقول اصل اصیل اصول
نفس نفیس رسول خسرو و الاتبار
2960
دافع هر شک و ریب، پاک ز هر نقص و عیب
فالق اصباح غیب از پس شبهای تار
2961
ناظم سر و علن بت فکن و بت شکن
غرۀ وجه الزمن درۀ رأس الفخار
2962
شاخۀ طوبی مثال، در چمن اعتدال
ماه فروزان جمال، در فلک اقتدار
2963
قبۀ خرگاه او قبلۀ اهل کمال
پایۀ درگاه او ملتزم و مستجار
2964
طفل دبستان اوست حامل وحی اله
بلبل بستان اوست بیک خداوندگار
2965
قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خود خوان او
قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار
2966
صاحب تیغ دو سر، طور تجلای حق
برد بیک جلوه از سینۀ سینا قرار
2967
نیر انجم خدم تافت ز اوج حرم
شد ز حضیض عدم نور وجود آشکار
2968
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون
فلک محیط کرم در حرم آمد کنار
2969
کعبه پر از نور شد، جلوه گه طور شد
سر «انا الله» ز «نور» گشت عیان، نی ز «نار»
2970
مکه شد از بوی او رشک ختا و ختن
وز چمن روی او گلشن دارالقرار
2971
دختر فکر بکر من، غنچۀ لب چه وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
2972
طوطی طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
2973
بلبل نطق من ز یک نغمۀ عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
2974
خامۀ مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحۀ روزگار را مملکت ختا کند
2975
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائرۀ وجود را جنت دلگشا کند
2976
منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقۀ حروف را منطقه السما کند
2977
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسید
شاهد معنی من ار جلوۀ دلبربا کند
2978
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمیکه از مسیحا نفسی ثنا کند
2979
وهم باوج قدس ناموس آله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
2980
ناطقۀ مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدۀ نساء کند
2981
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدء و منتهی کند
2982
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینۀ حق نما کند
2983
مطلع نور ایزدی مبدء فیض سرمدی
جلوۀ او حکایت از خاتم انبیا کند
2984
بسملۀ صحیفۀ فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطۀ تحت «با» کند
2985
دائرۀ شهود را نقطۀ ملتقی بود
بلکه سطد که دعوی لو کشف الغطا کند
2986
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
2987
ین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطرۀ بی بها کند
2988
لیله قدر اولیاء، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
2989
بضعۀ سید بشر ام ائمۀ غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتیٰ کند؟
2990
وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سورۀ «هل اتی» کند
2991
دامن کبریای او دست رس خیال نی
پایۀ قدر او بسی پایه بزیر پا کند
2992
لوح قدر بدست او کلک قضا بشست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند
2993
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشأت کن فکان حکم بما تشا کند
2994
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سترو از آن حیا کند
2995
نفخۀ قدس بوی او جذبۀ انس خوی او
منطق او خبر ز «لا ینطق عن هوی» کند
2996
قبلۀ خلق روی او، کعبۀ عشق کوی او
چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند
2997
بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشتری
چشمۀ خور شود اگر چشم سوی سُها کند
2998
مفتقرا متاب رو از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را فضۀ او طلا کند
2999
هرکه آشفته دل و سوخته جان همچو منست
نکند میل چمن ور همه عالم چمن است
3000
هر غم از دل بتماشای گلستان نرود
عالم اندر نظر غمزده بیت الحزن است
3001
نه هر آشفته بود شیفتۀ روی نگار
نه پریشانیش از زلف شکن در شکن است
3002
گوش جان نالۀ قمری صفتی می طلبد
نه پی زمزمۀ بلبل شیرین سخن است
3003
من نجویم لب جو کآب من آتش صفت است
سبزه و روی نکو خضرت وجه حسن است
3004
جز حسن قطب ز من مرکز پرگار محن
کس ندیدم که با نزاع محن ممتحن است
3005
نقطه دائره و خطۀ تسلیم و رضا
نوح طوفان بلا یوسف مصر محن است
3006
راستی فُلک و فَلک همچو حبابیست بر آب
کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن است
3007
بکه نالم که سلیمان جهان خانه نشین
خاتم مملکت دین بکف اهرمن است
3008
شده از سودۀ الماس، زمرد لعلش
سبز پوش از اثر زهر گل یاسمن است
3009
آنکه چون روح بسیط است در این جسم محیط
زهر کین در تن او همچو روان در بدن است
3010
شاهد لم یزلی شمع شبستان وجود
پاره های جگر و خون دلش در لگن است
3011
ناوک خصم بر او از اثر دست و زبان
بر دل و بر بدن و بر جگر و بر کفن است
3012
کعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم
جای سلطان هما مسکن زاغ و زغن است
3013
موکب شاه فلک فر در زمین نینوا
چون فرود آمد تجلی الله فی وادی طُویٰ
3014
تا که خرگاه امامت شد در آنجا استوار
آسمان زد کوس الرحمن علی العرش استویٰ
3015
گرچه شد ملک عراق از مقدمش رشک حجاز
لیک ز آهنگ حسینی شد پر از شور و نوا
3016
کایدریغا این سلیمان را بساط سلطنت
می رود بر باد و کام اهرمن گردد روا
3017
کعبۀ اسلام را اینجا شود ارکان خراب
قبلۀ توحید را از هم فرو ریزد قوا
3018
رایت گردون دون در این زمین گردد نگون
چون بیفتد از کف ماه بنی هاشم لوا
3019
باز خواهد شد نمایان صورت شق القمر
باز خواهد شد هویدا معنی نجم هوی
3020
سروها در این چمن از بیخ و بن گردد قلم
شاخهای گل در این گلزار، بی برک و نوا
3021
خاک این وادی بیامیزد بسی با خون پاک
تا که گردد خاک پاکش دردمندان را دوا
3022
در کنار آب، مهمان جان سپارد تشنه لب
آنچنان کز دود آهش تیره گون گردد هوا
3023
خون روان گردد چه نیل از چشمۀ چشم فرات
از فغان کودکان تشنه کام نینوا
3024
کاروان غم رود منزل بمنزل تا بشام
صبح روی شاه روی نی دلیل و پیشوا
3025
بر سر نی سرپرست بانوان خود بود
ماه روی شاه چون خورشید خط استوا
3026
زیر زنجیر ستم سر حلقۀ اهل کرم
دستگیر خصم گردد دست گیر ماسوا
3027
برادر چه آخر ترا بر سر آمد
که سرو بلند تو از پا در آمد
3028
چه شد نخل طوبی مثال قدت را
که یکباره بی شاخ و برگ و بر آمد
3029
چه از تیشۀ این ستم پیشه مردم
بشاخ گل و نو نهال تر آمد
3030
دریغا که آئینۀ حق نما را
بسی زنگ خون بر رخ انور آمد
3031
چه خورشید خاور بخون شد شناور
مهی کز فروغ رخش خاور آمد
3032
ندانم که ماه بنی هاشمی را
چه بر سر از این قوم بد اختر آمد
3033
ز سیردار رحمت سری دید زحمت
که تاج سر هر بلند افسر آمد
3034
دریغا که عنقاء قاف قدم را
خدنگ مخالف ببال و پر آمد
3035
دو دستی جدا شد ز یکتاپرستی
که صورتگر نقش هر گوهر آمد
3036
کفی از محیط سخاوت جدا شد
که قلزم در او از کفی کمتر آمد
3037
دریغا که دریا دلی ز آب دریا
برون با درونی پر از اخگر آمد
3038
عجب درّ یکدانۀ خشگ لعلی
ز دریا برون با دو چشم تر آمد
3039
ز سوز عطش بود دریای آتش
دهانی که سرچشمۀ کوثر آمد
3040
دریغا که آن رایت نصرت آیت
نگون سر ز بیداد یکصرصر آمد
3041
شاه دین را بود شور محشر
بر سر نعش شهزاده اکبر
3042
ای شکیب دل آرام جانم
ای روان تن ناتوانم
3043
ای جگر گوشۀ مهربانم
ای علی اکبر نوجوانم
3044
تو همای حقیقت نشانی
شاهباز بلند آشیانی
3045
از چه در خاک و در خون طپانی
ای علی اکبر نوجوانم
3046
چهره ات یک فلک آفتابست
طره ات یک جهان مشک نابست
3047
ای دریغا که در خون خضا بست
ای علی اکبر نوجوانم
3048
ای پر از زخم کین اینچه حالست
این حقیقت بود یا خیالست
3049
یکتن و این جراحت محالست
ای علی اکبر نوجوانم
3050
حیف از آن طلعت ماه رخسار
حیف از آن قامت سرو رفتار
3051
حیف از آن منطق شهد گفتار
ای علی اکبر نوجوانم
3052
حیف از آن قدّ با اعتدالت
حیف از آن شاخ طوبی مثالت
3053
دست کین تیشه زد بر نهالت
ای علی اکبر نوجوانم
3054
حیف از آن مشگسا سنبل تر
حیف از آن جعد و موی معنبر
3055
دل ز داغت چه عودی بمجمر
ای علی اکبر نوجوانم
3056
حیف از آن روی و موی نبوت
حیف از آن روز و بازو و قوت
3057
داد از این قوم دور از مروت
ای علی اکبر نوجوانم
3058
لعل خشک تو ای لؤلؤ تر
قوت جان بود و یاقوت احمر
3059
گرچه مرجان ما را زد آذر
ای علی اکبر نوجوانم
3060
ای عقیق لبت کهربائی
کی شود غنچه لب گشائی
3061
عندلیبانه گوئی توائی
ای علی اکبر نوجوانم
3062
بود امیدم ای نازنینم
بزم دامادیت را بچینم
3063
حجلۀ شادیت را ببینم
ای علی اکبر نوجوانم
3064
ای دریغا ز ناکامی تو
جان فدای خوش اندامی تو
3065
وانقد و قامت نامی تو
ای علی اکبر نوجوانم
3066
حیف از آن لالۀ ارغوانی
شد خزان در بهار جوانی
3067
خاک غم بر سر زندگانی
ای علی اکبر نوجوانم
3068
وای بر حال لیلای مجنون
گر به بیند ترا غرقه در خون
3069
با دل زار او چون کنم چون
ای علی اکبر نوجوانم
3070
روی دردشت و هامون گذارد
یا سر نعش تو جان سپارد
3071
طاقت این مصیبت ندارد
ای علی اکبر نوجوانم
3072
آه اگر عمۀ مستمندت
بیند این زخم بیچون و چندت
3073
تا قیامت بود دردمندت
ای علی اکبر نوجوانم
3074
خواهرت روز و شب می گدازد
یا بسوزد ز غم یا بسازد
3075
کو برادر که او را نوازد
ای علی اکبر نوجوانم
3076
در عدن زنگار بدن عقیق یمن شد
چه غرق خون تن شهزاده قاسم بن حسن شد
3077
درید جامۀ طاقت در این عزا گل سوری
دمی که خلعت دامادیش بدل بکفن شد
3078
بیاد خط لبش سبزه جوی اشک روان کرد
ز نور شمع قدش لاله داغدار چمن شد
3079
ز نا مرادی و ناکامیش بدور جوانی
چه داغها بدل چرخ پیر و دهر کهن شد
3080
چه رو نهاد به میدان فلک سرود به افغان
که طوطی شکر افشان اسیر زاغ و زغن شد
3081
خدنگ و سنگ ز هر سو نثار آن سرو گیسو
سنان خصم جفا جو عروس حجلۀ تن شد
3082
ز برق آه ملک نه فلک چو رعد خروشان
چه ابر تیغ بر آن شاهزاده سایه فکن شد
3083
چو حلقه زد زمین خون از آن کلالۀ مشگین
زمین ماریه رنگین و رشک مشک ختن شد
3084
به خون یوسف گل پنجه زد چه گرگ مخالف
جهان بدیدۀ یعقوب عشق بیت حزن شد
3085
چه پایمال سمند بلا شد آن قدر و بالا
روان سرور روحانیان روان ز بدن شد
3086
ز سوز شمع کرامت به پیشگاه امامت
درون سینه دل مفتقر چو خون به لگن شد
3087
لالۀ باغ دل من علی جان علی جان
شمع دل محفل من علی جان علی جان
3088
طوطی من کز بر من پریدی چه دیدی
غرقه به خون بسمل من علی جان علی جان
3089
خرمن عمر تو چه رفت بر باد ز بیداد
سوخت ز عم حاصل من علی جان علی جان
3090
گوهر تابندۀ من ز کف شد تلف شد
دولت مستعجل من علی جان علی جان
3091
تاب و توانائی من ز دل رفت بگل رفت
مایۀ آب و گل من علی جان علی جان
3092
حلق ترا تیر ستم دریده بریده
زخم غمت قاتل من علی جان علی جان
3093
روز من از سوز غمت چه شب تار مپندار
تیره تر از منزل من علی جان علی جان
3094
حرمله بر کند مرا ز بنیاد چه بنهاد
داغ ترا بر دل من علی جان علی جان
3095
یوسف من گرگ اجل ترا برد مرا خورد
وه ز دل غافل من علی جان علی جان
3096
لایق آن دسته گل ستوده نبوده
دامن ناقابل من علی جان علی جان
3097
خنده ای ای غنچۀ گل که شاید گشاید
عقدۀ این مشکل من علی جان علی جان
3098
بارد گر پنجه بزن برویم چه گویم
زین هوس باطل من علی جان علی جان
3099
عمر من سوخته جان بسر رفت هدر رفت
زحمت بی حاصل من علی جان علی جان
3100
همسفرم بودی و بی تو اکنون ز دل خون
می چکد از محمل من علی جان علی جان
3101
تا عقل نخستین زد در زیر کساء قدم
در پرده تجلی کرد ناموس جمال قِدم
3102
چون شاهد هستی را بی پرده شهود نبود
در پرده فروزان شد آن شمع دل عالم
3103
معراج نبوت بود تا خلوت او أدنی
کان پرده بخود بالید از زینت آن مقدم
3104
آن لؤلؤ لالا شد اندر صدف امکان
آن دُرّه والا شد در بوتۀ کان کرم
3105
دریای نبوت را هنگام تلاطم شد
هم لؤلؤ و هم مرجان رستند ز قعریم
3106
آن روضۀ خضرا شد از روی حسن خندان
وان لالۀ حمرا شد از بوی حسین خرم
3107
هیهات اگر روید اندر چمن گیتی
چون آن دو گل خود رو از آب و گل آدم
3108
اکلیل رسالت را بودند دو درّ ثمین
مشکوه نبوت را مصباح منیر ظلم
3109
اقلیم ولایت را میقات فتوح آمد
زانروی به پیوستند هم فاتح و هم خاتم
3110
تا ماه ولایت شد با مهر نبوت جفت
از رشک کسا برخواست دود از فلک اعظم
3111
در بزم حقیقت کرد تا شمع طریقت جای
آن پرده چه سینا زد از سرّ انا الله دم
3112
آن عرش سلونی بود یا مسند هارونی
کاندر پی تعظیمش پشت فلک آمد خم؟
3113
چون دائرۀ هستی زان چار بهم پیوست
حوراء فلک حشمت شد محور مستحکم
3114
هرگز نشود مرکز انوار ولایت را
جز نیرۀ عظمی ما أشرقها و أتم!
3115
آن نقطۀ وحدت بود شمع دل جمع آمد
یا شاهد اصلی شد در غیب مصون مد غم
3116
زان پنج چه شد لبریز زان گنج جواهر خیز
از پرده برون شد راز بر عرش کشید علم
3117
در مملکت ایجاد حق داد ستایش داد
چندانکه ز تقریرش هر ناطقه ای ابکم
3118
تشریف محبت شد زیب تن آن تنها
غایت بظهور آمد زان پنج نه بیش و نه کم
3119
در منطقۀ هستی جز برج ولایت نیست
در صفحۀ امکان نیز جز آن رقم محکم
3120
دیوان مشیت را هر یک قلم اعلی
الواح قضا و قدر زان پنج گرفته رقم
3121
از پرتو آن پنج است هر شارق و هر غارب
وز گوهر آن گنج است هر سرّ که بود مبهم
3122
از غرۀ غراشان وز طرۀ زیباشان
الصبح اذا اسفرّ و اللیل اذا اظلم
3123
جبریل چه پروانه در دور حرمخانه
تا شمع جهان سوزش در پرده کند محرم
3124
فرمان طهارت را از حق بشفاعت برد
با تحفۀ تقدیمی شد داخل خیل خدم
3125
از مفتقر ناچیز این نظم عبیر آمیز
نبود عجب ار باشد از روح قدس ملهم
3126
ای پیک غم بر گو چه شد بیمار ما را
دلدار ما را
3127
آن نوجوان ناتوان بینوا را
بی آشنا را
3128
جز بانوان بینوا بودش پرستار
یا هیچ غمخوار
3129
یا بود جز اشک روان آن دلربا را
آبی گوارا
3130
جز حلقۀ زنجیر آیا مونسی داشت
همزه کسی داشت
3131
بوسید جز بند گران آن دست و پا را
آن پیشوا را
3132
کس دلنوازی کرد از او جز تازیانه
آه از زمانه
3133
پیمود با او جز جفا راه وفا را
رسم صفا را
3134
جز زهر غم نوشیده آن سرچشمۀ نوش
یا رفته از هوش
3135
جز خون دل درمان نبود آن مبتلا را
آن بی دوا را
3136
با اشتر عریان چه کرد آن زا رو رنجور
با آن ره دور
3137
مصداق الرحمن علی العرش استوی را
کرد آشکارا
3138
روزش سیه تر بود از شام غریبان
سر در گریبان
3139
دود دلش می زد شرر بر سنگ خارا
سوزان فضا را
3140
از تب تنش چون آتش سوزنده سوزان
شمع فروزان
3141
کز نخلۀ طور قدس «آنست ناراً»
یاران خدا را
3142
سر حلقۀ توحید شد در حلقۀ شرک
با فرقه شرک
3143
بستند زاعان بال سلطان هما را
دست خدا را
3144
شد گردن سر رشتۀ تقدیر و تدبیر
در غل و زنجیر
3145
کلک غمش سوزانده دیوان قضا را
یا ماسوی را
3146
روزی که صبح غم زد از شام بلا سر
دیدند یکسر
3147
از مشرق نی شمع بزم کبریا را
شمس الضحی را
3148
آوارگان نینوا دنبال بیمار
با چشم خونبار
3149
نظارگر آئینۀ ایزد نما را
رب العلی را
3150
ای داد و بیداد از جفای مردم شام
بی تنگ و بی نام
3151
بی پرده کردند اختر برج حیا را
آل عبا را
3152
از نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی»
ارباب معنی
3153
دانند قدر محنت شام بلا را
وان ماجرا را
3154
ای بیت معمور فلک ویرانه گردی
هرگز نگردی
3155
ویرانه بردند عترت خیر الوری را
بیت الهدی را
3156
گنج حقیقت را بکنج غم سپردند
ویرانه بردند
3157
بردند قدر گوهر سنگین بها را
بی منتها را
3158
شمع طریقت را بماتم خانه جا شد
شمع عزا شد
3159
آتش