گنج تاریخ ما

1
ای خاک ره تو خطۀ خاک
پاکی ز تو دیده عالم پاک
2
آشفتۀ موسی تست، انجم
سر گشتۀ کوی تست افلاک
3
ای بر سرت افسر «لعمرک»
وی زیب برت قبای لولاک
4
تاج سرت افسر لعمرک
تشریف برت قبای لولاک
5
زیب سرت افسر لعمرک
دیبای برت قبای لولاک
6
ای رهبر و رهنمای گمراه
وی هادی وادی خطرناک
7
عالم ز معارف تو واله
تو نغمه سرای «ماعرفناک»
8
یا أعظم صوره تجلی
فیها الله، ما أدقّ معناک!
9
دامان جلالت ای شهنشاه
هرگز نفتد بدست ادراک
10
این بنده و مدح چون تو شاهی؟
حاشاک از این مدیحه حاشاک
11
ای مظهر اسم اعظم حق
مجلای اثم و نور مطلق
12
ای نور تو صادر نخستین
وی مصدر هر چه هست مشتق
13
ای عقل عقول و روح ارواح
وی اصل اصول هر محقق
14
ای شمس شموس و نور انوار
وی اعظم نیرات و اشرق
15
ای فاتحۀ کتاب هستی
هستی ز تو یافته است رونق
16
در سیر تو ای نبی ختمی
ذو الغایه بغایه گشت ملحق
17
ای آیه ای از محامد تست
قرآن مقدس مصدق
18
وصف تو بشعر در نگنجد
دریا نرود میان زورق
19
ای اصل قدیم و عقل اقدم
وی حادث با قدیم توأم
20
در رتبه توئی حجاب اقرب
بودی تو نبی و در گل آدم
21
طغرای صحیفۀ وجودی
هر چند توئی کتاب محکم
22
با عزم تو چیست ای خداوند
قدر قدر و قضای مبرم؟
23
ملک و ملکوت در کف تست
چون خاتمی ای نبی خاتم
24
از لطف تو شمه ایست فردوس
وز قهر تو شعله ای جهنم
25
قد ملک است در برت راست
پشت فلکست در درت خم
26
قهم خرد و زبان گویا
در وصف تو عاجزند و ابکم
27
ای صاحب وحی و قلب آگاه
دارای مقام «لی مع الله»
28
ای محرم بارگاه لاهوت
وی در ملکوت حق شهنشاه
29
ای بر شده از حضیض ناسوت
بر رفرف عز و شوکت و جاه
30
وانگه ز سرادقات عزت
بگذشتی و ماند امین درگاه
31
ای پایۀ قدر چاکرانت
بالاتر از این بلند خرگاه
32
از شرم تو زرد چهرۀ مهر
وز بیم تو دل دو نیم شد ماه
33
این بوی بهشت عنبر ینست
یا ذکر جمیل تو در افواه؟
34
از نیل تو پای وهم لنگست
وز ذیل تو دست فهم کوتاه
35
ملک و ملکوت از تو پر نور
ای در تو عین تجلی طور
36
با روی تو چیست بدر انور؟
با موی تو چیست لیل دیجور؟
37
روی تو ظهور غیب مکنون
موی تو حجاب سر مستور
38
در خطۀ ملک استقامت
قد تو باعتدال مشهور
39
ای از تو بپا نظام عالم
وی بی تو جهان هباء منثور
40
اول رقم تو لوح محفوظ
رشح قلمت کتاب مسطور
41
خرگاه تو فوق سقف مرفوع
درگاه تو رشک بیت معمور
42
مداحی من ترا چنانست
جز چشمۀ خورثنا کند کور
43
ای گوهر یقدس و فیض اقدس
وی صبح ازل إذا تنفس
44
ذات تو ز هر بدی منزه
ز الایش نیستی مقدس
45
خاک در تست عرصۀ خاک
فرمان بر تست چرخ اطلس
46
دست من و دامن تو؟ هیهات
عنقا نشود شکار کرکس
47
طبع من و وصف صورت تو؟
معنای دقیق و طفل نورس
48
مدح تو چنانکه لایق تست
در عهدۀ خالق تو و بس
49
در نعت تو هر بلیغ ابکم
در وصف تو هر فصیح اخرس
50
نعت من و شأن تو؟ تعالی
وصف من و قدر تو؟ تقدس
51
ای نقطۀ ملتقای قوسین
وی خارج از احاطۀ أین
52
ای واسطۀ وجوب و امکان
وی مبدء و منتهای کونین
53
ای رابطۀ قدیم و حادث
وی ذات تو جامع الکمالین
54
ای واحد بی نظیر و مانند
کز بهر تو نیست ثانی اثنین
55
جز تو که نهاده پای رفعت
بر عرش، فکان قاب قوسین؟
56
غیر از تو که فیض صحبت دوست
دریافت و لا حجاب فی البین؟
57
دیدی و شنیدی آنچه را «لا
اذنُ سمعت و لا رأت عین»
58
با قدر تو وصف من بود نقص
با شأن تو مدح من بود شین
59
ای بدر تمام و نیّر تام
با نور تو نیّرات اجرام
60
در جنب تو، مبدعات لا شیء
با بود تو، کائنات أعدام
61
ای نقش نخست و حرف اول
وی ام کتاب و ام اقلام
62
ای مرکز جملۀ دوائر
آغاز ز تست وز تو انجام
63
یکنفخۀ تست هر قدر فیض
وز یک نظر تو هرچه انعام
64
عالم همه یک تجلی تست
از صبح ازل گرفته تا شام
65
ای محرم خاص محفل قدس
وی بر همه خلق رحمت عام
66
مدح تو چنانکه در خور تست
از ما طمعی بود بسی خام
67
ای آینۀ تجلی ذات
مصباح وجود را تو مشکوٰة
68
ای ماه جمال نازنینت
نور الأرضین و السماوات
69
چون شمس حقیقت تو سر زد
اعیان وجود جمله ذرات
70
ذات تو حقیقه الحقائق
نفس تو هویه الهویات
71
ای نسخۀ عالیات احرف
وی دفتر محکمات آیات
72
ای پایۀ رتبۀ منیعت
برتر ز مدارج خیالات
73
وی قامت معنی رفعیت
بیرون ز ملا بس عبارات
74
در نعت تو ای عزیز کونین
این جمله بضاعتیست مزجاة
75
یا نیّر کل مظلم داج
یا هادی کل راشد ناج
76
دین تو چو شمع عالم افروز
آئین تو چون سراج وهاج
77
ایصدر سریر قاب قوسین
وی بدر منیر اوج معراج
78
ایگشته جواهر حقائق
در درج حقیقت تو إدراج
79
در حلقۀ بندگان کویت
عقلست کمین غلام محتاج
80
در منطقۀ بروج قدرت
بر جیست سماء ذات ابراج
81
بر فرق سپهر و فرقدانش
خاک در تست دره التاج
82
با قدر تو چیست هر دو گیتی؟
یک قطره کنار بحر مواج!
83
ای عقل نخست و حق ثانی
ذات تو حقیقة المثانی
84
مرآة وجود، چون توأش نیست
یک صورت و یکجهان معانی
85
ای در تو جمال حق نمودار
زیبندۀ تست «من رآنی»
86
ای طور تجلی الهی
صد همچو کلیم در تو فانی
87
گر کنه تو را کلیم جوید
طور است و جواب لن ترانی
88
ای منشأ عالم عناصر
وی مبدء فیض آسمانی
89
ای پادشاه سریر سرمد
وی خسرو ملک جاودانی
90
اوصاف تو در بیان نگنجد
ور هر سر مو شود زبانی
91
یا دافع جیشه الاباطیل
یا دامغ صوله الاضالیل
92
قرآن تو برده حکم تورات
فرقان تو کرده نسخ انجیل
93
بر خوان تو ریزه خوار میکال
طفلی است بمکتب تو جبریل
94
سیمای تو دادده داد تکبیر
بالای تو کرده کار تهلیل
95
ای صورت تو برون ز تشبیه
وی معنی تو برون ز تمثیل
96
ذات تو مثال ذات بیمثل
اوصاف تو فوق حد تکمیل
97
مشکوه مقام جمع و اجمال
مرآه مقام فرق و تفصیل
98
مدح تو و من؟ خیال باطل
وصف تو و من؟ نتیجه تعطیل
99
ای اصل اصیل و فرع ممدود
وی جامع علم و دوحۀ جود
100
ای عین عیان و قلب عرفان
وی گنج نهان و سر معبود
101
ای شمع جمال و نور مطلق
وی شاهد بزم غیب مشهود
102
این نشئه نه جای جلوۀ تست
میعاد، شهود و یوم موعود
103
فرش ره تسیت عرش اعظم
عرش تو بود مقام محمود
104
یا شافی صدر کل مصدور
من أعذب منهل و مورود
105
از چشمۀ فیض تست سیراب
در دار وجود هرچه موجود
106
مدح تو نه حد ممکناتست
بی حد نشود محاط محدود
107
ایفیض مقدس از شوائب
وی نور مهذب از غیاهب
108
ارواح ز فیض تو در أشباح
ای مظهر واهب المواهب
109
آفاق به نور تو منور
ایشمس مشارق و مغارب
110
ایجاد تو منتهی المقاصد
إبداع تو غابه المطالب
111
چل الملک البدیع صنعه
ما ادوع فیک من عجائب!
112
یا من بفنائه الرواحل
حلت و انیخت الرکائب
113
خرگاه تو مطرح الامانی
درگاه تو معقل الرغائب
114
با شأن تو چیست اینمدایح؟
با قدر تو چیست این مناقب؟
115
شیر بیشۀ ابداع سر ز بیشه بیرون کرد
عقل ییررا از بیم دل دو نیم و مجنون کرد
116
بیرق ضلالت را سرنگون و وارون کرد
رایت هدایت را بر فراز گردون کرد
117
داده گلشن دین را جویبار تیفش آب
لاله زار یاسین را کرده خرم و شاداب
118
شمع بزم آئین را کرده مهر عالمتاب
داده داد تمکین را روز خیبر و احزاب
119
بازوی قویمندش بسکه داد قوت داد
در حرم خداوندش افسر فتوت داد
120
با حبیب دلبندش رتبۀ اخوت داد
همچو نی بهر بندش نغمۀ نبوت داد
121
تا به تیغ خون آشام داد عشق و مستی داد
در سران بدفرجام داد ضرب دستی داد
122
در برابر اصنام داد حق پرستی داد
تا به پیکر اسلام داد روح و هستی داد
123
ساز دست و شمشیرش تا ابد در آواز است
گوئی از بم وزیرش زهره نغمه پرداز است
124
شمع تیغ سر گیرش تا فلک سر افرار است
در فضای تدریرش دست و سر به پرواز است
125
برق تیغ خون ریزش بر سران عالم زد
شعلۀ شرر بیزش بر روان اعظم زد
126
دود آتش تیزش طعنه بر جهنم زد
بازوی دلاویزش عرش و فرش بر هم زد
127
آفتاب نورانی روز بدر کرد اشراق
یا که سیف ربانی جلوه کرد در آفاق
128
آنکه در سر افشانی روز بزم بودی طاق
با قضای یزدانی همعنان و هم میثاق
129
ذوالفقار آتشبار بر قریش آتش زد
تا بگنبد دوار شعله زان کشاکش زد
130
شور برق آن بتار بر سران سرکش زد
تا که سکه افرار بر قلوب بی غش زد
131
چون بدعوت وحدت مظهر احد آمد
نقش رایت نصرت یا علی مدد امد
132
رو بلا فتی رتبت، پیر بیخرد آمد
کفر محض بد فطرت پور عبدود آمد
133
عزم رزم بر سر داشت با سر سران یکسر
پا بمرگ خود برداشت شد چو خر بگل اندر
134
گرچه کوه پیکر داشت شد ز کلهم کمتر
دل که آندلا ور داشت همچون آهنین پیکر
135
کلک تیغ جانکاهی نقش خاک راهش کرد
از فراز خودخواهی سر نگون بچاهش کرد
136
خرمنی ز گمراهی برق زد تباهش کرد
ضربت یداللهی کوه بود و کاهش کرد
137
پیل مست لب پر کف عزم شیر شیران کرد
یا ز ابلهی مرحب رو به میر میدان کرد
138
روز عمر خود را شب یا که خانه ویران کرد
تیره بخت بد کوکب آرزوی نیران کرد
139
تیغ حیدر صفدر آنچنان دو نیمش کرد
کز فراز زین یکسر وارد جحبمش کرد
140
تیغ آهنین پیکر آنچنان رمیمش کرد
چون غبار با کمتر در هوا عدیمش کرد
141
آسمان و هفت اختر حلقۀ در کویش
چرخ را کند چنبر یک اشاره ز ابرویش
142
چیست قلعۀ خیبر با کمند نیرویش؟
چیست کندن آندر پیش زور بازویش؟
143
تا بحلقۀ در شد آشنا در انگشتش
قلعه های خیبر شد همچو موم در مشتش
144
هرکه را برابر شد تیغ سر زد از پشتش
ور ز پیش او در شد صبحۀ قضا کشتش
145
رفت کشتی ایمان در احد چه در گرداب
بود از جگر نالان یا علی مرا دریاب
146
دست و تیغ سر افشان، کرد همتی نایاب
تا بعرصۀ میدان شد دل دلیران آب
147
آستین چه بالا زد آسمان بزیر آمد
تا قدم بهیجا زد شیر در نفیر آمد
148
تیغ را بهر جا زد مرگ در سفیر آمد
بر سر سران پا زد تا سر سریر آمد
149
فاتح ولایت بود خاتم النبیین را
مصدر عنایت بود صادر نخستین را
150
رایت هدایت بود هادی المضلین را
قلعۀ حمایت بود مالک دین و ایمان را
151
مفتقر بصد خجلت مدحت و ثنا آورد
وز فریضۀ ذمت شمه ای بجا آورد
152
در بر ولی نعمت تحفۀ گدا آورد
بر در فلک حشمت موری التجا آورد
153
دل افسرده ام از زنده گی آمد بیزار
می رسد بسکه بگوش دل من ناله زار
154
نالۀ وا ابتا می رسد از سوخته ای
کز دل مادر گیتی به برد صبر و قرار
155
صد چه قمری کند از نالۀ او نوحه گری
می چکد خون دل و دیده ز منقار هزار
156
شرری زهرۀ زهرا زده در خرمن ماه
که نه ثابت بفلک ماند و نه دیگر سیار
157
جورها دید پس از دور پدر در دوران
نه مساعد ز مهاجر نه معین از انصار
158
بت پرستی بدر کعبۀ مقصود و امید
آتشی زد، که بر افروخته تا روز شمار
159
شرر آتش و آن صورت مهوش عجبست
نور حق کرد تجلی مگر از شعلۀ نارا
160
طور سینای تجلی متزلزل گردید
چون بدان سینۀ بی کینه فرو شد مسمار
161
نه ز سیلی شده نیلی رخ صدیقه و بس
شده از سیل سیه، روی جهان تیره و تار
162
بشنو از بازو و پهلو که چه دید آن بانو
من نگویم چه شد اینک درو اینک دیوار
163
دل سنگ آب شد از صدمۀ پهلو که فتاد
گوهری از صدف بحر نبوت به کنار
164
بسکه خستند و شکستند ز ناموس اله
بازوی کفر قوی، پهلوی دین گشت نزار
165
محتجب شد بحجاب ازلی وقت هجوم
گر شنیدی که نبودش بسر و روی خمار
166
قرۀ باصرۀ شمس حقیقت آرا
چون کند جلوه در او خیره بماند ابصار
167
بند در گردن مرد افکن عالم افکند
بت پرستی که همیداشت بگردن زنار
168
منکر حق شد و بیعت ز حقیقت طلبید
آنکه ز اول بخداوندی او کرد اقرار
169
رفت از کف فدک و نالۀ بانو بفلک
که نه حرفش شرفی داشت نه قدرش مقدار
170
هیچکس اصل اصیلی نفروشد به نخیل
جز خبیثی که بود نخل شقاوت را بار
171
نیر برج حیا شد چه هلالی زهزال
یا چه آهی که برآید ز درون بیمار
172
روز او چون شب دیجور و تن او رنجور
لاله سان داغ و چو نرگس همه شب را بیدار
173
غیرتش بسکه جفا دید ز امت نگذاشت
که پس از مرگ وی آیند بگردش اغیار
174
آنشاخ گل که سبز بود در خزان یکیست
افشانده غنچۀ گل سرخ از دهان یکیست
175
آن گوهری کز آتش الماس ریزه شد
یاقوت خون ز لعل لب او روان یکیست
176
آن لعل دُرفشان که زمرد نگار شد
داد از وفا سودۀ الماس، جان، یکیست
177
آن نخل طور کز اثر زهر جانگداز
از فرق تا قدم شده آتش فشان یکیست
178
آن شاهباز اوج حقیقت که تیر خصم
نگذاشته ز بال و پر او نشان یکیست
179
آنخضر رهنما که شد از آب آتشین
فرمانروای مملکت جاودان یکیست
180
آن نقطۀ بسیط محیط رضا که بود
حکمش مدار دائرۀ کن فکان یکیست
181
آن جوهر کرم که چه سودا بسوده کرد
هرگز نداشت چشم بسود و زیان یکیست
182
چشم فلک ندیده بجز مجتبی کسی
شایان این معامله، آری همان یکیست
183
هرگز کسی دچار محن چون حسن نشد
ور شد دچار آن همه رنج و محن نشد
184
خاتم اگر ز دست سلیمان بباد رفت
اندر شکنجۀ ستم اهرمن نشد
185
نوح نجی گر از خطر موج رنجه شد
غرقاب لجۀ غم بنیاد کن نشد
186
یوسف اگرچه از پدر پیر دور ماند
لیکن غریب و بی همه کس در وطن نشد
187
شمع ارچه سوخت از سر شب تا سحر ولی
خونابۀ دل و جگرش در لگن نشد
188
پروین نثار ماهرخی کانچه شد بر او
پروانه را ز شمع دل انجمن نشد
189
حقا که هیچ طائری از آشیان قدس
چون او اسیر پنجۀ زاغ و زغن نشد
190
جز غم نصیب آن دل والا گهر نبود
جز زهر بهر آن لب شکرشکن نشد
191
دشنام دشمن آنچه که با آن جگر نمود
از زهر بی مضایقه با آن بدن نشد
192
هرگز دلی ز غم چه دل مجتبی نسوخت
ور سوخت ز اجنبی دگر از آشنا نسوخت
193
هر گلشنی که سوخت ز باد سموم سوخت
از باد نوبهار و نسیم صبا نسوخت
194
چندان دلش ز سرزنش دوستان گداخت
کز دشمنان زهر بد و هر ناسزا نسوخت
195
از هر خسی چه آن گل گلزار معرفت
شاخ گلی ز گلشن آل عبا نسوخت
196
جز آن یگانه گوهر توحید را کسی
ز الماس سوده لعل لب دلربا نسوخت
197
هرگز برادری به عزای برادری
در روزگار، چو نشه گلگون قبا نسوخت
198
باور مکن دلی که چه قاسم بناله شد
زان نالۀ پر از شرر وا أبا نسوخت
199
آندم که سوخت حاصل دوران ز سوز زهر
در حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت
200
تا شد روان عالم امکان ز تن روان
جنبنده ای نماند کزین ماجرا نسوخت
201
شاهی که حکم بر فلک و بر ستاره داشت
آزرده شد چنان که ز مردم کناره داشت
202
عمری اسیر محنت و از عمر خویش سیر
جز صبر چون دچار بلا شد چه چاره داشت؟
203
حق خلافتش چه بنا حق گرفته شد
از سوز دل برونق باطل نظاره داشت
204
گر میشنید کوه گران آنچه او شنید
از هم شکافت، گرچه دل از سنگ خاره داشت
205
آندم که از سمند خلافت پیاده شد
شوریده بر سرادق او هر سواره داشت
206
چون در رسید خنجر برّان به ران او
یکباره رفت اگر که نه عمر دوباره داشت
207
روی زمین مگر همه سینای طور بود
از بسکه آه سینه شکافش شراره داشت
208
آنکس که بود رابطۀ حادث و قدیم
از زهر جانگزا جگری پاره پاره داشت
209
تنها نشد ز سودۀ الماس خونجگر
تا عمر داشت خون جگر را هماره داشت
210
شاهی که بود گوشه نشینی شعار او
محنت قرین او شد و غم بود یار او
211
آن کو دمید صبح ازل از جبین او
شد تیره تر ز شام ابد روزگار او
212
محکوم حکم دیو شد آن خسروی که بود
روح الامین چه بندۀ فرمانگزار او
213
موسی اگر بطور غمش می زدی قدم
بیخود شدی ز آه دل شعله بار او
214
یکباره گر مسیح بدید آنچه او بدید
میشد دوباره چرخ چهارم چه دار او
215
آن سرو سبزپوش چه گل سرخروی شد
آری ز بسکه خون جگر شد نگار او
216
روی حسن چه سبز شد از زهر غم فزود
تا شد سرشک دیده و دل جویبار او
217
طوبی نثار آنقد و قامت که بعد مرگ
از چار سو خدنک سه پر شد نثار او
218
پروردۀ کبار پیمبر بد از نخست
محروم شد در آخر کار از کنار او
219
ای ماه چرخ پیر و مهین پور عقل پیر
کز عمر سیر بودی و در بند غم اسیر
220
قربان آن دل و جگر پاره پاره ات
از زهر جانگداز وز دشنام و زخم تیر
221
ای در سریر عشق، سلیمان روزگار
از غم تو گوشه گیر ولی اهرمن امیر
222
از پستی زمانه و بیداد دهر شد
دیوی فراز منبر و روح الامین بزیر
223
میر حجاز پای سریر امیر شام!
ای کاش سرنگون شدی آن میر و آن سریر
224
الحاد گشته مرکز توحید را مدار
شد کفر محض حلقۀ اسلام را مدیر
225
دستان ز چیست بسته زبان، در سخن غراب
ای لعل دُر فشان تو دلجوی و دلپذیر
226
یا للعجب ز مردم دنیا پرست دون
یوسف فروخته به متاعی بسی حقیر
227
ای دستگیر غمزدگان روز عدل و داد
دست ستم ز چیست تو را کرده دستگیر؟
228
ای روح عقل اقدم و ریحانۀ نبی
کز خون دل ز غصه دوران لبالبی
229
ای شاه دادگر که ز بیداد روزگار
روزی نیارمیده نیاسوده ای شبی
230
از دوستان ملامت بیحد شنیده ای
تنها ندیده ای الم از دست اجنبی
231
چون عنصر لطیف تو با خصم بد منش
هرگز ندید کس قمر برج عقربی
232
ز هر جفا نمود ترا آب خوشگوار
از بسکه تلخکامی و بیتاب و پر تبی
233
از ساقی ازل نگرفته است تا ابد
چون ساغر تو هیچ ولی مقربی
234
آری بلا بمرتبۀ قرب اولیا است
وندر بساط قرب نبود از تو اقربی
235
گردون شود نگون و رخ مهر و مه سیاه
کافتاده در لحد چه تو تابنده کوکبی
236
نشنیده ام نشانۀ تیر ستم شود
جز نعش نازنین تو در هیچ مذهبی
237
باز این چه آتش است که بر جان عالم است؟
باز این چه شعلۀ غم و اندوه ماتم است؟
238
باز این حدیث حادثۀ جانگداز چیست؟
باز این چه قصه ایست که با غصه توأم است؟
239
این آه جانگزاست که در ملک دل بپاست
یا لشگر عزاست که در کشور غم است؟
240
آفاق پر ز شعلۀ برق و خروش رعد
یا نالۀ پیاپی و آه دمادم است؟
241
چون نچشمه چشم مادر گیتی ز طفل اشک
روی جهان چو موی پدر کشته درهم است
242
زین قصه سر بچاک گریبان کروبیان
در زیر بار غرصه قد قدسیان خم است
243
گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر
گویا ربیع ماتم و ماه محرم است
244
ماه تجلی مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبۀ جانباز عالم است
245
گلگون قبای عرصۀ میدان کربلا
زینت فزای مسند ایوان کربلا
246
لب تشنۀ فرات و روانبخش کائنات
خضر زلال چشمۀ حیوان کربلا
247
سرمست جام ذوق و جگرسوز نار شوق
غواص بحر وحدت و عطشان کربلا
248
سرباز کوی دوست که در عشق روی دوست
افکنده سر چه گوی بچوگان کربلا
249
رکن یمان و کعبۀ ایمان که از صفا
در سعی شد ز مکه بعنوان کربلا
250
لبیک بر زبان بسر دست نقد جان
روی رضا بسوی بیابان کربلا
251
چون نقطه در محیط بلا ثابت القدم
گردن نهاد بر خط فرمان کربلا
252
بر ما سوای دوست سر آستین فشاند
آسوده سر نهاد بدامان کربلا
253
ارباب عشق را چه صلای بلا زدند
اول بنام عقل نخستین صلا زدند
254
جام بلا بکام بلی گو شد از الست
سنگ بلا بجانب بانگ بلی زدند
255
تاج مصیبتی که فلک تا آن نداشت
بر فرق فرقدان شه لافتیٰ زدند
256
پس بر حجاب اکبر ناموس کبریا
آتش ز کینه های نهان بر ملا زدند
257
شد لعل دُر فشان حقیقت زمردین
الماس کین چه بر جگر مجتبی زدند
258
پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلا
کوس بلا بنام شه کربلا زدند
259
فرمان تو خطان رکابش که خط محو
بر نقش ما سوی ز کمال صفا زدند
260
دست ولا زدند بدامان شاه عشق
بر هر دو عالم از ره تحقیق پا زدند
261
ترسم که بر صحیفۀ امکان قلم زنند
گر ماجرای کرب و بلا را رقم زنند
262
گوش فلک شود کر و هوش ملک ز سر
گر نغمه ای ز حال امام امم زنند
263
زان نقطۀ وجود حدیثی اگر کنند
خط عدم بر بط حدوث و قِدم زنند
264
آن رهبر عقول که صد همچو عقل پیر
در وادی غمش نتوان یک قدم زنند
265
ماء معین چو زهر شود در مذاق دهر
گر از لبان تشنۀ او لب بهم زنند
266
وز شعلۀ سرادق گردون قباب او
بر قبۀ سرادق گردون علم زنند
267
سیل سرشک و اشک، دمادم روان کنند
گر ز اشک چشم سید سجاد دم زنند
268
تا حشر، دل شود بکمند غمش اسیر
گر ز اهلبیت او سخن از بیش و کم زنند
269
سهم قدر ز قوس قضا دلنشین رسید
در مرکز محیط رضا تیر کین رسید
270
کرد آنسه شعبه، نقطۀ توحید را دو نیم
وز شش جهت فغان بسپهر برین رسید
271
سر مصون ز مکمن غیب آشکار شد
زان ناوکی که بر دل حق مبین رسید
272
بازوی کفر و طعنۀ کفار شد قوی
زانطعن نیزه ای که به پهلوی دین رسید
273
از تاب رفت شاهد سلطان معرفت
زانسوز و سازها که بشمع یقین رسید
274
آمد بقصد کعبۀ توحید پیل مست
دیو لعین بمهبط روح الامین رسید
275
افعی صفت گرفت سر از گنج معرفت
بد گوهری بمخزن دُرّ ثمین رسید
276
آن نفس مطمئنه، حیاتی ز سر گرفت
زان نفخه ای که در نفس آخرین رسید
277
شد نوک نی چه نقطۀ ایجاد را مدار
از دور ماند دائره اللیل و النهار
278
سر زد چه ماه معرفت از مشرق سنان
از مغرب، آفتاب قیامت شد آشکار
279
شیرازۀ صحیفۀ هستی ز هم گسیخت
شد پاره پاره دفتر اوضاع روزگار
280
کلک ازل ز نقش ابد تا ابد بماند
لوح قدر فتاد چه کلک قضا ز کار
281
در گنبد بلند فلک، ناله ملک
افکند در صوامع لاهوتیان شرار
282
عقل نخست نقش جهان را به گریه شست
وندر عقول زد شرر از آه شعله بار
283
یکباره سوخت همچو سپند از غمش خلیل
آمد دوباره نوح بطوفان غم دچار
284
در طور غم کلیم شد از غصه دل دو نیم
وندر فلک مسیح چنان شد که روی دار
285
در ناکسان چه قافلۀ بیکسان فتاد
یک بوستان ز لاله بدست خسان فستاد
286
یک رشتۀ ز درّ یتیم گران بها
در دست ظلم سنگدلان، رایگان فتاد
287
یک حلقه ای ز منطقۀ چرخ معدلت
در حلقۀ اسیری و جور زمان فتاد
288
زان پس گذار دستۀ دستان دلستان
در بوستان سرو و گل و ارغوان فتاد
289
هر بیدلی بناله شد از داغ لاله ای
هر بلبلی بیاد گلی در فغان فتاد
290
ناموس حق ز جلوۀ طاوس کبریا
گشت آن چنان که مرغ دلش ز آشیان فتاد
291
قمری صفت بر آن گل گلزار معرفت
نالید آنقدر که ز تاب و توان فتاد
292
یاقوت خون ز جزع یمانی بر او فشاند
یادش چه زان عقیق لب دُرفشان فتاد
293
این لؤلؤ تر و در گلگون حسین تست
وین خشک لعل غرقۀ در خون حسین تست
294
این مرکز محیط شهادت که موج خون
افشاند تا بدامن گردون حسین تست
295
این نیری که کرده بدریای خون غروب
وز شرق نیزه سر زده بیرون حسین تست
296
این مصحف حروف مقطع که ریخته
اجزای او بصفحۀ هامون حسین تست
297
این مظهر تجلی بیچند و چون که هست
از چند و چون، جراحتش افزون حسین تست
298
این گوهر ثمین که بخا کست و خون دفین
مانند اسم اعظم مخزون حسین تست
299
این هادی عقول که در وادی غمش
عقل جهانیان شده مجنون حسین تست
300
این کشتی نجات که طوفان ماتمش
اوضاع دهر کرده دگرگون حسین تست
301
ای بانوی حجاز مرا بی نوا ببین
چون نی نوا کنان ز غم نینوا ببین
302
ای کعبۀ حیا بمنای وفا بیا
قربانیان خویش بکوی صفا ببین
303
نو رستگان خویش سراسر بریده سر
وز خون نو خطان بسرا پا حنا ببین
304
در خاک و خون طپان مه رخسار شه نگر
زنگ جفا بر آینۀ حق نما ببین
305
بر نخل طور سرّ اناالله را نگر
وز روی نی تجلی رب العلی ببین
306
ای خفتۀ نهفتۀ اندر حجاب قدس
برخیز و بی حجابی ما بر ملا ببین
307
زنجیر جور سلسلۀ عدل را قرین
توحید را بحلقۀ شرک آشنا ببین
308
پرگار کفر نقطۀ اسلام را محیط
دین را مدار دائرۀ اشقیا ببین
309
کاش آنزمان سرای طبیعت نگون شدی
وز هم گسسته رابطۀ کاف و نون شدی
310
کاش آن زمانکه کشتی ایمان بخون نشست
فُلک فلک ز موج غمش غرقه خون شدی
311
کاش آن زمان که رایت دین بر زمین فتاد
زرین لوای چرخ برین واژگون شدی
312
کاش آنزمان که عین عیان شد بخون طپان
سیلاب خون روان ز عیون عیون شدی
313
کاش آنزمان که گشت روان کاروان غم
ملک وجود را بعدم رهنمون شدی
314
کاش آنزمان ز سلسلۀ خیل بیکسان
یک حلقه بند گردن گردون دون شدی
315
کاش آن زمان که زد مه یثرب بشام سر
چون شام صبح روی جهان تیره گون شدی
316
کاش از حدیث بزم یزید و شه شهید
دل خون شدی ز دیدۀ حسرت برون شدی
317
ای چرخ تا در این ستم آباد کرده ای
پیوسته خانۀ ستم آباد کرده ای
318
بنیاد عدل و داد بسی داده ای بباد
زین پایۀ ستم که تو بنیاد کرده ای
319
تا داده ای بدشمن دین کام داده ای
یا خاطری ز نسل خطا شاد کرده ای
320
از دودۀ معاویه و زادۀ زیاد
تا کرده ای بعیش و طرب یاد کرده ای
321
آبی نصیب حنجر سرچشمۀ حیات
از چشمه سار خنجر فولاد کرده ای
322
سر حلقۀ ملوک جهان را بعدل و داد
در بند ظلم و حلقۀ بیداد کرده ای
323
ای کجروش به پرورش هر خسی بسی
جور و جفا بشاخۀ شمشاد کرده ای
324
تا برق کین بگلشن ایمان و دین زدی
آفاق را چه رعد پر از داد کرده ای
325
خاموش مفتقر که دل دهر آب شد
وز سیل اشک عالم امکان خراب شد
326
خاموش مفتقر که از این شعر شعله بار
آتش بجان مرد و زن و شیخ و شاب شد
327
خاموش مفتقر که از این راز دلگداز
صاحبدلی نماند مگر دل کباب شد
328
خاموش مفتقر که ز برق نفیر خلق
دود فلک بر آمد و خرق حجاب شد
329
خاموش مفتقر که بسیط زمین ز غم
غرق محیط خون شد و در اضطراب شد
330
خاموش مفتقر که ز بیتابی ملک
چشم فلک سرشک فشان چون سحاب شد
331
خاموش مفتقر که ز دود دل مسیح
خورشید را بچرخ چهارم نقاب شد
332
خاموش مفتقر که در این ماتم عظیم
آدم بتاب آمد و خاتم ز تاب شد
333
تا که شد سرو سهی سای ابی الفضل قلم
کمر شه شده خم
334
تا صنوبر بر او سوخت ز سر تا بقدم
سوخت گلزار قدم
335
تا که آن شمع دل افروز ز سر تا پا سوخت
شاهد یکتا سوخت
336
نخلۀ طور شرر بار شد از آتش غم
شعله ور زین ماتم
337
تا که آن سرو خرامان لب جوی افتاده
جوی خون سر داده
338
دامن دشت ز خون آمده چون باغ ارم
لاله زاری خرم
339
شاخ طوبای قدش بسکه بخون غلطان شد
شاخۀ مرجان شد
340
زده بر صفحۀ رویش خط یاقوت رقم
رقمی بس محکم
341
داد از این آتش بیداد که اندر پی آب
عالمی گشت خراب
342
ریخت بر خاک بلا خون خداوند همم
عنصر جود و کرم
343
ساقی تشنه لبان در طلب آب روان
داد دست و سر و جان
344
خشک لب رفت و برون آمد از آن بحر خضم
با دو چشمی پر نم
345
رایت معدلت از صرصر بیداد افتاد
داد از این ظلم و فساد
346
آه ماتم زدگان زد بسر چرخ علم
شرر اندر عالم
347
شاه، بیچاره و شیرازۀ لشگر پاره
بانوان آواره
348
تا نگونسار شد آن بیدق گردون پرچم
حامل بیدق هم
349
تا شد آنسینه که بودی صدف گوهر دین
هدف ناوک کین
350
وهم پنداشت که در مخزن اسرار و حکم
رخنه زد نامحرم
351
بسکه پیکان بلا بر بدنش بنشسته
شده چون گلدسه
352
خار از غنچه مگر رسته و پیوسته بهم
همه با هم توأم
353
تا که سلطان هما شد سپر تیر سه پر
با چنان شوکت و فر
354
حمله از چار طرف کرد بمرغان حرم
کرکس ظلم و ستم
355
دست تقدیر دو دستی ز تنش کرد جدا
که بدی دست خدا
356
ریخت زین حادثه بال و پر عنقاء قدم
طائر عیسی دم
357
تا بیفتاد دو دست از تن آن میر حجاز
شد بیکباره دراز
358
دست کوتاه مخالف به پناگاه امم
به نوامیس حرم
359
سر سردار حقیقت ز عمود آنچه بدید
نتوان گفت و شنید
360
خاک بر فرق فریدون و سرو افسر جم
پس از این رنج و الم
361
شاه اخوان صفا رفت ز اقلیم وجود
با تن خون آلود
362
شمع ایوان وفا شد به شبستان عدم
با دلی داغ ازغم
363
بود هر گلی را بهار و خزانی
خزان گل من بهار جوانی
364
بود شاخ گل سبز در هر بهاری
گل من ز خون بدن ارغوانی
365
نه یک گل زمن رفته، یک بوستان گل
نه یک نوجوان، یک جهان نوجوانی
366
جوانا توانائی من تو بودی
بماندم من و پیری و ناتوانی
367
ترا نخل شکر بری پروردیم
نه پنداشتم زهر غم میچشانی
368
بگرد تو پروانه وش می دویدم
تو چون شمع سرگرم در سر فشانی
369
تو چون شاخ مرجان ز یاقوت خونی
من از اشک خونین عقیق یمانی
370
بمیقات دیدارت احرام بستم
که جانی کنم تازه زان یار جانی
371
سروش غمت گفت در گوش هوشت
که ای آرزومند من! لن ترانی
372
ز سر پنچۀ دشمن دیو سیرت
نمی یابی از اهرمن هم نشانی
373
جوانا نهالی نشاندم بامید
که در سایۀ او کنم زندگانی
374
دریغا که از گردش چرخ گردون
سر او کند بر سرم سایبانی
375
جوانا بهمت تو عنقاء قافی
برفعت همای بلند آشیانی
376
توئی یکه تمثال عقل نخستین
توئی ثانی اثنین سبع المثانی
377
نزیبد سرت را سر نیزه بودن
مگر جان من شمع این کاورانی؟
378
جوانا فروغ تو از مشرق نی
بود رشک مهر و مه آسمانی
379
ولی روز ما را سیه کرده چندان
که مردن به از عشرت جاودانی
380
فدای سر نازنین تو گردم
که از نازنینان کند دیدبانی
381
نظر بستی از عمر و از ما نبستی
کنی سرپرستی ز ما تا توانی
382
پس از این من و داغ آن لالۀ رو
که یک صورتست و جهانی معانی
383
پس از این من و سوز آن شمع قامت
که در بزم وحدت نبودیش ثانی
384
هر آن سر که سودای آنسر ندارد
بود بر سر دوش بار گرانی
385
دلی گر نسوزد ز سوز غم تو
نبیند بدنیا رخ شادمانی
386
شد قاسم داماد در حجلۀ گور
بر وی مبارک باد این عشرت و سور
387
در حلقۀ دشمن با ساز غم رفت
چشم فلک روشن زین سور پر شور
388
در عرصۀ میدان چون غنچه خندان
وز عشوۀ جانان سرمست و مخمور
389
ماهی درخشان شد از رخش همت
نوری نمایان شد از قلۀ طور
390
آن قد و آن بالا شمع دل افروز
وان غرۀ والا نور علی نور
391
بر تن کفن پوشید در رزم کوشید
تا شربتی نوشید از عین کافور
392
آن چهرۀ گلگون یا ماه گردون
آغشته شد در خون چون سرّ مستور
393
یاقوت خونش کرد چون شاخ مرجان
سمّ هیونش کرد چون درّ منثور
394
از خون سر رنگین شد دست داماد
کفّ الخضیب است این یا پنچۀ حور
395
چون ماه انور شد در برج عقرب
وز نیش خنجر شد چون جای زنبور
396
زد مرغ روحش پر از شاخۀ تن
شه آمدش بر سر با قلب مکسور
397
دُرّ یتیمی دید آلوده در خون
خون از دلش جوشید چون بحر مسجور
398
گفتا که ای ناکام از زندگانی
وز عشرت ایام محروم و مهجور
399
گیتی پر از غم شد از شادی تو
سور تو ماتم شد تا نفخۀ صور
400
آن قامت رعنا شمع عزا شد
وان صورت معنی آئینۀ گور
401
آن نونهال تر خشکیده یکسر
وان شاخ طوبی بر، از برگ و بر عور
402
از گنج شایانم دُردانه ای رفت
یا گوهر جانم شد از صدف دور
403
رفتی و از تن رفت جان دو گیتی
از چشم روشن رفت یک آسمان نور
404
داغ تو جانا برد از بانوان دل
وز من همانا برد از بازوان زور
405
نشنیده کس داماد همخوابۀ خاک
این قصه ای ناشاد شد از تو مشهور
406
ای کاش می افتاد این سقف مرفوع
بعد از تو ویران باد آن بیت معمور
407
دست مرا از کار دست قضا بست
سرگشته چون پرگار مجبور و مقهور
408
یاری ز بی یاری جستی عزیزم
افغان ز ناچاری ای نازنین پور
409
خواندی مرا ای رود سودی ندیدی
قسمت ترا این بود سعی تو مشکور
410
خبر مقدم علی اصغر ز سفر می آید
لوحش الله که به همراه پدر می آید
411
ناز پرورد من آمد سوی گهوارۀ ناز
می سزد گر بنهم بر قدمش روی نیاز
412
طوطی من! سخنی، از چه زبان بسته شدی
سفری بیش نرفتی که چنین خسته شدی
413
ناز آغاز کن و جلوه کن از آغوشم
که من این جلوه بملک دو جهان نفروشم
414
ای جگر تشنه که با خون جگر آمده ای
خشک لب رفتی و با دیدۀ تر آمده ای
415
از چه آغشته بخونی تو به آغوش پدر
تو که رفتی به سلامت بسیر دوش پدر
416
آخر ای غنچۀ پژمرده که سیرابت کرد
نغمۀ تیر ترا از چه چنین خوابت کرد
417
از چه ای بلبل شیدا تو چنین خاموشی
یا که از سوز عطش باز مگر مدهوشی
418
گل من خار خدنگ که گلوی تو درید
گوش تا گوش ترا تیر جفای که درید
419
پنجۀ ظلم که این غنچۀ گل خارت کرد
کاین ستم بر تو و بر مادر غمخوارت کرد
420
چه شد ای بلبل خوشخوان ز نوا افتادی
ز آشیان رفتی و در دام بلا افتادی
421
چه شد ای روح روانم که ز جان سیر شدی
بهر یک قطرۀ آبی هدف تیر شدی
422
بودم امید که تا بال و پری باز کنی
نه که از دست من غمزده پرواز کنی
423
آرزو داشتم از شیر ترا باز کنم
برگ عیشی ز گل روی تو من ساز کنم
424
ناوک خصم ترا عاقبت از شیر گرفت
دست تقدیر ز شیرت بچه تدبیر گرفت
425
اگرت آب ندادند و مرا شیر نبود
نازنین حلق ترا طاقت این تیر نبود
426
تیر کین با تو چه ای کودک معصومم کرد
این قدر هست که از روی تو محرومم کرد
427
وای بر حرمله کاندیشه ز خون تو نکرد
رحم بر کودکی و سوز درون تو نکرد
428
ای دریغا که شدی کشتۀ بی شیری من
پس از این تا چه کند داغ تو و پیری من
429
وای بر خال دل مادر بیچارۀ تو
پس از این مادر و قنداقه و گهوارۀ تو
430
چشم از مادر غمدیده چرا پوشیدی
مگر ای شیرۀ جان شیر که را نوشیدی
431
یادی از مادر بی شیر و ز پستان نکنی
خنده بر روی من ای غنچۀ خندان نکنی
432
داد از ناوک بیداد که خاموش کرد
مادر غمزده را نیز فراموشت کرد
433
طاقتم طاق شد آن طاقۀ ریحانم کو
طوطی شهد دهان شکر افشانم کو
434
حیف و صد حیف که برگ گل نسرینم رفت
ناز پروردۀ من، اصغر شیرینم رفت
435
زندانیان عشق چه شب را سحر کنند
از سوز شمع و اشک روانش خبر کنند
436
مانند غنچه سر به گریبان در آورند
شور و نوای بلبل شوریده سر کنند
437
چون سر بخشت یا که به زانوی غم نهند
یکباره سر ز کنگرۀ عرش پر کنند
438
با آن شکسته حالی و بی بال و بی پری
تا آشیان قدس بخوبی سفر کنند
439
چون رهسپر شوند بسینای طور عشق
از شوق سینه را سپر هر خطر کنند
440
آنان کزین معامله هستند بی خبر
بر گو که تا به محبس هارون نظر کنند
441
تا بنگرند گنج حقیقت بکنج غم
آن لعل خشک را به دُر اشک تر کنند
442
بر پا کنند حلقۀ ماتم بیاد او
تا عرش و فرش را همه زیر و زبر کنند
443
آتش به عرصۀ ملکوت قدم زنند
ملک حدوث را ز غمش پر شرر کند
444
از گردش فلک سر و سالار سلسله
شد در کمند عشق گرفتار سلسله
445
آن کو مدار دائرۀ عدل و داد بود
شد در زمانه نقطۀ پرگار سلسله
446
نبود هزار یوسف مصری بهای او
آن یوسفی که بود خریدار سلسله
447
تا دست و پا و گردن او شد به زیر غل
رونق گرفت زانهمه بازار سلسله
448
هرگز گلی ندیده خاک آنچه را که دید
آن عنصر لطیف ز آزار سلسله
449
آگه ز کار سلسله جز کردگار نیست
کان نازنین چه دید ز کردار سلسله
450
غمخوار و یار تا نفس آخرین نداشت
نگشوده دیده جز که به دیدار سلسله
451
جان شد جدا و سلسله از هم جدا نشد
گوئی وفا نبود مگر کار سلسله
452
جان ها فدای آن تن تنها که از غمش
خون می گریست دیدۀ خونبار سلسله
453
شد سرنگون چون یوسف دوران به چاه غم
از عقل پیر شد به فلک دود آه غم
454
زندان چنان ز غنچۀ خندان او گریست
کز گلشن زمانه درآمد گیاه غم
455
مجنون صفت ز غصۀ لیلی نهاد سر
پیر خرد به دشت غم از خانقاه غم
456
چون سر نهاد سرور دوران بروی خشت
افشاند بر سر همه خاک سیاه غم
457
افتاد چون بسیاط سلیمان بدست دیو
بنشست جای باغ ارم دستگاه غم
458
آن خضر رهنما که لبش بود جان فزا
عالم ز سوز او شده سر گرد راه غم
459
شاهی که بود سرور آزادگان دهر
شد در کمند غصه اسیر سپاه غم
460
باب الحوائج آنکه فلک در پناه اوست
عمری ز بی کسی بشد اندر پناه غم
461
آن خسروی که گیتی از او خرم است شد
زندان غم قلمرو و او پادشاه غم
462
شمسی که از غمش دل هر لاله داغ داشت
قمری ز شور او چه نواها به باغ داشت
463
با آن دلی که داشت لبالب ز غم کجا
از سیل اشک و آه دمادم فراغ داشت
464
زندانیان غم ز غمش آگهند و بس
بی غم ز حال غمزدگان کی سراغ داشت
465
باور مکن که شمع دل افروز بزم غیب
جز آه سینه سوز به زندان چراغ داشت
466
تا آنکه جان سپرد به جز خون دل نخورد
وز دست ساقی غم و محنت ایاغ داشت
467
شد پیکری ضعیف که چون روح محض بود
در بند آنکه دیو قوی در دماغ داشت
468
طاوس باغ انس و همای فضای قدس
بنگر چه رنجها که ز زاغ و کلاغ داشت
469
از پستی زمانه عجب نیست کابلهی
طوطی بهشت و گوش به آواز زاغ داشت
470
دستان سرای سدره از این داستان غم
شور و نوا و غلغله در باغ وراغ داشت
471
زهری که در دل و جگر شاه کار کرد
کار هزار مرتبه از زهر مار کرد
472
زهری که صبح روشن آفاق را ز غم
در روزگار، تیره تر از شام تار کرد
473
زهری که از رطب بدل شاه رخنه کرد
در نخل طور شعلۀ غم آشکار کرد
474
زهری که داد مرکز توحید را بباد
یا للعجب که نقطۀ شرک استوار کرد
475
زهری که چون دل و جگر و سینه را گداخت
از فرق تا قدم همه را لاله زار کرد
476
زهری که چون به آن دل والا گهر رسید
کوه وقار را ز الم بی قرار کرد
477
زهری که می شکافت دل سنگ خاره را
در حیرتم که با جگر او چه کار کرد!
478
زهری که چون رسید به سر چشمۀ حیات
از موج غم روانه دو صد جویبار کرد
479
زهری که کام دشمن دون شد از او روا
در کام دوست زهر غم ناگوار کرد
480
از ساج و کاج، تخت و عماری مگر نبود
لیکن مگر ز تختۀ در بیشتر نبود
481
از عرش بود پایۀ قدرش بلندتر
حاجت به نردبان غم آور دگر نبود
482
روی فلک سیاه و ز حمّال و نعش شاه
جز چند تن سیه کس دیگر مگر نبود
483
نعش غریب دیده بسی چشم روزگار
بی قدر و احترام، ولی این قدر نبود
484
خاکم بسر که یکسره دنبال نعش او
جز گرد راه کسی رهسپر نبود
485
با آنکه بود شهرۀ آفاق نام او
حاجت به شهره کردن در رهگذر نبود
486
زینت فزای عرش اگر ماند روی جسر
جز روی آب عرش برین را مقر نبود
487
جز طفل اشک مادر گیتی کنار او
از خواهر و برادر و دخت و پسر نبود
488
جز برق از غمش نکشید آه آتشین
جز رعد در مصیبت او نوحه گر نبود
489
کروبیان ز غصه گریبان زدند چاک
لاهوتیان ز سینه زدند آه سوزناک
490
روحانیان بماتم او جمله نوحه گر
یا مهجه الحقیقه ارواحنا فداک
491
معمورۀ فلک شده ویرانۀ غمش
گو آن غریب داد به مطموره جان چه باک
492
از دود آه و ناله بود تیره ماه و مهر
وز داغ باغ لاله سمک سوخت تا سماک
493
شور نشور سر زده زین خاکدان دون
چون شد روان به عالم قدس آنروان پاک
494
نزدیک شد که خرمن هستی رود بباد
آن دم که رفت حاصیل دوران به زیر خاک
495
آخر دو میوۀ دل عقل نخست سوخت
از سوز نخلۀ رطب و از نهال تاک
496
باب الحوائج از رطب و شاه دین رضا
ز انگور، سوختند در این تیره گون مغاک
497
ای کاش آنکه نخل رطب را بپرورید
و انکو نهال تاک نشاندی، شدی هلاک
498
خبر از طوس مگر آمده با پیک صبا
از غریب الغرباء
499
که چه گل کرده بتن پیرهن صبر قبا
از غمش آل عبا
500
طور سینای تجلی شده یکسان با خاک
سینۀ سینا چاک
501
گوئی از سوز غم و حسرت آن مهر لقا
خر موسی صعقا
502
یوسف مصر حقیقت چه شد از یثرب دور
شد بپا شور نشور
503
پیر کنعان طریقت بسیرودی ز قفا
نغمۀ وا اسفا
504
تا که آن قبلۀ آفاق روان شد ز حرم
خونفشان شد زمزم
505
سیل خوناب غمش موج زد از ام قری
تا ثریا ز ثری
506
چون سنا برق حقیقت به سنا باد رسید
عرش بر خود لرزید
507
از تجلای شکوهش دل آن کوه رسا
نعره زد رعد آسا
508
مرو از مقدم او شد ز صفا باغ ارم
شد پناگاه امم
509
ز فروغ رخم او مطلع انوار هدی
ملجأ شاه و گدا
510
طوس شد تا ز شرف مرکز طاوس ازل
یا که ناموس ازل
511
سزد ار بوسه زند بر ره او عرش علا
جل شأناً و علا
512
آه از آن عهد ولایت که بنامش بستند
دل او را خستند
513
نشنیدم که به آن عهد کسی کرده وفا
مگر از زهر جفا
514
تخت شاهی بعوض تختۀ تابوتش بود
زهر غم قوتش بود
515
زان جنایت که ز مأمون شده با شاه رضا
سوخت دیوان قضا
516
آن ستم پیشه که با خسرو اقلیم الست
عهد را بست و شکست
517
نه ز حق بیم و نه اندیشه ای از روز جزا
نه هراسی ز سزا
518
پنجه زد بر رخ عنقاء قدم زاغ سیاه
عالمی گشت تباه
519
ریخت زین واقعه بال و پر سلطان هما
شاهد غیب نما
520
گر غریبانه در آن منزل غربت جان داد
در ره جانان داد
521
لیک از جلوۀ دلدار شدش کام روا
و بسی درد دوا
522
نوح طوفان بلا رخت از این مرحله بست
فلک ایجاد شکست
523
غرقۀ لجۀ غم شد دل خلق دو سرا
یک به یک نوحه سرا
524
تا که از زهر ستم سوخت ز سر تا به قدم
شمع ایوان قدم
525
رفت زین حادثۀ هائله بر باد فنا
رونق بزم «دنا»
526
میوۀ باغ نبوت چه ز انگور کشید
ز هر جانسوز چشید
527
ریخت برگ و بر آن شاخ گل روح افزا
نخلۀ شکر زا
528
با دل و با جگرش دانۀ انگور چه کرد
ز هر مستور چه کرد
529
خرمنی سوخت ز یک خوشۀ بیقدر و بها
و چها کرد چها
530
نه عجب گر ز غمش چشم فلک خون گرید
رود جیحون گرید
531
یا پر از خون شود این سینۀ سوزان قضا
از غم شاه رضا
532
دلبرا دست امید من و دامان شما
سر ما و قدم سرو خرامان شما
533
خاک راه تو و مژگان من ار بگذارد
ناوک غمزه و یا خنچر مژگان شما
534
شمع آه من و رخسارۀ چون لالۀ تو
چشم گریان من و غنچۀ خندان شما
535
لب لعل نمکین تو مکیدن حظیست
که نه طالع شودم یا رنه احسان شما
536
رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد
به نگردد مگر از سیب زنخدان شما
537
نه در این دائره سرگشته منم چون پرگار
چرخ سرگشته چو گوئیست بچو کان شما
538
درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان
تا شوم از سر اخلاص بقربان شما
539
خضر را چشمۀ حیوان رود از یاد اگر
ز سرش رشحه ای از چشمۀ حیوان شما
540
عرش بلقیس نه شایستۀ فرش ره تست
آصف اندر صف اطفال دبستان شما
541
نبود ملک سلیمان همه با آن عظمت
موری اندر نظر همت سلمان شما
542
جلوۀ دید کلیم الله از آن دید جمال
نغمه ای بود انا الله ز بیابان شما
543
طائر سدره نشین را نرسد مرغ خیال
بحریم حرم شامخ الارکان شما
544
قاب قوسین که آخر قدم معرفت است
اولین مرحلۀ رفرف جولان شما
545
فیض روح القدس از مجلس انس تو و بس
نفخۀ صور صفیریست ز دربان شما
546
گرچه خود قاسم الارزاق بود میکائیل
نیست در رتبه مگر ریزه خوار خوان شما
547
لوح نفس از قلم عقل نمی گردد نقش
تا نباشد نفس منشی دیوان شما
548
هرچه در دفتر ملکست و کتاب ملکوت
قلم صنع رقم کرده بعنوان شما
549
شده تا شام ابد دامن آفاق چه روز
زده تا صبح ازل سرز گریبان شما
550
چیست تورات ز فرقان شما؟ رمزی و بس
یک اشارت بود انجیل ز قرآن شما
551
هست هر سوره بتحقیق ز قرآن حکیم
آیۀ محکمه ای در صفت شأن شما
552
آستان تو بود مرکز سلطان هما
قاف عنقاء قدم شرفۀ ایوان شما
553
مهر با شاهد بزم تو برابر نشود
مه فروزان بود از شمع شبستان شما
554
خسرو اگر بمدیح تو سخن شیرین است
لیکن افسوس نه زیبنده و شایان شما
555
ای که در مکمن غیبی و حجاب ازلی
آه از حسرت روی مه تابان شما
556
ای خاک ره تو خطۀ خاک
پاکی ز تو دیده عالم پاک
557
آشفتۀ موسی تست، انجم
سر گشتۀ کوی تست افلاک
558
ای بر سرت افسر «لعمرک»
وی زیب برت قبای لولاک
559
تاج سرت افسر لعمرک
تشریف برت قبای لولاک
560
زیب سرت افسر لعمرک
دیبای برت قبای لولاک
561
ای رهبر و رهنمای گمراه
وی هادی وادی خطرناک
562
عالم ز معارف تو واله
تو نغمه سرای «ماعرفناک»
563
یا أعظم صوره تجلی
فیها الله، ما أدقّ معناک!
564
دامان جلالت ای شهنشاه
هرگز نفتد بدست ادراک
565
این بنده و مدح چون تو شاهی؟
حاشاک از این مدیحه حاشاک
566
ای مظهر اسم اعظم حق
مجلای اثم و نور مطلق
567
ای نور تو صادر نخستین
وی مصدر هر چه هست مشتق
568
ای عقل عقول و روح ارواح
وی اصل اصول هر محقق
569
ای شمس شموس و نور انوار
وی اعظم نیرات و اشرق
570
ای فاتحۀ کتاب هستی
هستی ز تو یافته است رونق
571
در سیر تو ای نبی ختمی
ذو الغایه بغایه گشت ملحق
572
ای آیه ای از محامد تست
قرآن مقدس مصدق
573
وصف تو بشعر در نگنجد
دریا نرود میان زورق
574
ای اصل قدیم و عقل اقدم
وی حادث با قدیم توأم
575
در رتبه توئی حجاب اقرب
بودی تو نبی و در گل آدم
576
طغرای صحیفۀ وجودی
هر چند توئی کتاب محکم
577
با عزم تو چیست ای خداوند
قدر قدر و قضای مبرم؟
578
ملک و ملکوت در کف تست
چون خاتمی ای نبی خاتم
579
از لطف تو شمه ایست فردوس
وز قهر تو شعله ای جهنم
580
قد ملک است در برت راست
پشت فلکست در درت خم
581
قهم خرد و زبان گویا
در وصف تو عاجزند و ابکم
582
ای صاحب وحی و قلب آگاه
دارای مقام «لی مع الله»
583
ای محرم بارگاه لاهوت
وی در ملکوت حق شهنشاه
584
ای بر شده از حضیض ناسوت
بر رفرف عز و شوکت و جاه
585
وانگه ز سرادقات عزت
بگذشتی و ماند امین درگاه
586
ای پایۀ قدر چاکرانت
بالاتر از این بلند خرگاه
587
از شرم تو زرد چهرۀ مهر
وز بیم تو دل دو نیم شد ماه
588
این بوی بهشت عنبر ینست
یا ذکر جمیل تو در افواه؟
589
از نیل تو پای وهم لنگست
وز ذیل تو دست فهم کوتاه
590
ملک و ملکوت از تو پر نور
ای در تو عین تجلی طور
591
با روی تو چیست بدر انور؟
با موی تو چیست لیل دیجور؟
592
روی تو ظهور غیب مکنون
موی تو حجاب سر مستور
593
در خطۀ ملک استقامت
قد تو باعتدال مشهور
594
ای از تو بپا نظام عالم
وی بی تو جهان هباء منثور
595
اول رقم تو لوح محفوظ
رشح قلمت کتاب مسطور
596
خرگاه تو فوق سقف مرفوع
درگاه تو رشک بیت معمور
597
مداحی من ترا چنانست
جز چشمۀ خورثنا کند کور
598
ای گوهر یقدس و فیض اقدس
وی صبح ازل إذا تنفس
599
ذات تو ز هر بدی منزه
ز الایش نیستی مقدس
600
خاک در تست عرصۀ خاک
فرمان بر تست چرخ اطلس
601
دست من و دامن تو؟ هیهات
عنقا نشود شکار کرکس
602
طبع من و وصف صورت تو؟
معنای دقیق و طفل نورس
603
مدح تو چنانکه لایق تست
در عهدۀ خالق تو و بس
604
در نعت تو هر بلیغ ابکم
در وصف تو هر فصیح اخرس
605
نعت من و شأن تو؟ تعالی
وصف من و قدر تو؟ تقدس
606
ای نقطۀ ملتقای قوسین
وی خارج از احاطۀ أین
607
ای واسطۀ وجوب و امکان
وی مبدء و منتهای کونین
608
ای رابطۀ قدیم و حادث
وی ذات تو جامع الکمالین
609
ای واحد بی نظیر و مانند
کز بهر تو نیست ثانی اثنین
610
جز تو که نهاده پای رفعت
بر عرش، فکان قاب قوسین؟
611
غیر از تو که فیض صحبت دوست
دریافت و لا حجاب فی البین؟
612
دیدی و شنیدی آنچه را «لا
اذنُ سمعت و لا رأت عین»
613
با قدر تو وصف من بود نقص
با شأن تو مدح من بود شین
614
ای بدر تمام و نیّر تام
با نور تو نیّرات اجرام
615
در جنب تو، مبدعات لا شیء
با بود تو، کائنات أعدام
616
ای نقش نخست و حرف اول
وی ام کتاب و ام اقلام
617
ای مرکز جملۀ دوائر
آغاز ز تست وز تو انجام
618
یکنفخۀ تست هر قدر فیض
وز یک نظر تو هرچه انعام
619
عالم همه یک تجلی تست
از صبح ازل گرفته تا شام
620
ای محرم خاص محفل قدس
وی بر همه خلق رحمت عام
621
مدح تو چنانکه در خور تست
از ما طمعی بود بسی خام
622
ای آینۀ تجلی ذات
مصباح وجود را تو مشکوٰة
623
ای ماه جمال نازنینت
نور الأرضین و السماوات
624
چون شمس حقیقت تو سر زد
اعیان وجود جمله ذرات
625
ذات تو حقیقه الحقائق
نفس تو هویه الهویات
626
ای نسخۀ عالیات احرف
وی دفتر محکمات آیات
627
ای پایۀ رتبۀ منیعت
برتر ز مدارج خیالات
628
وی قامت معنی رفعیت
بیرون ز ملا بس عبارات
629
در نعت تو ای عزیز کونین
این جمله بضاعتیست مزجاة
630
یا نیّر کل مظلم داج
یا هادی کل راشد ناج
631
دین تو چو شمع عالم افروز
آئین تو چون سراج وهاج
632
ایصدر سریر قاب قوسین
وی بدر منیر اوج معراج
633
ایگشته جواهر حقائق
در درج حقیقت تو إدراج
634
در حلقۀ بندگان کویت
عقلست کمین غلام محتاج
635
در منطقۀ بروج قدرت
بر جیست سماء ذات ابراج
636
بر فرق سپهر و فرقدانش
خاک در تست دره التاج
637
با قدر تو چیست هر دو گیتی؟
یک قطره کنار بحر مواج!
638
ای عقل نخست و حق ثانی
ذات تو حقیقة المثانی
639
مرآة وجود، چون توأش نیست
یک صورت و یکجهان معانی
640
ای در تو جمال حق نمودار
زیبندۀ تست «من رآنی»
641
ای طور تجلی الهی
صد همچو کلیم در تو فانی
642
گر کنه تو را کلیم جوید
طور است و جواب لن ترانی
643
ای منشأ عالم عناصر
وی مبدء فیض آسمانی
644
ای پادشاه سریر سرمد
وی خسرو ملک جاودانی
645
اوصاف تو در بیان نگنجد
ور هر سر مو شود زبانی
646
یا دافع جیشه الاباطیل
یا دامغ صوله الاضالیل
647
قرآن تو برده حکم تورات
فرقان تو کرده نسخ انجیل
648
بر خوان تو ریزه خوار میکال
طفلی است بمکتب تو جبریل
649
سیمای تو دادده داد تکبیر
بالای تو کرده کار تهلیل
650
ای صورت تو برون ز تشبیه
وی معنی تو برون ز تمثیل
651
ذات تو مثال ذات بیمثل
اوصاف تو فوق حد تکمیل
652
مشکوه مقام جمع و اجمال
مرآه مقام فرق و تفصیل
653
مدح تو و من؟ خیال باطل
وصف تو و من؟ نتیجه تعطیل
654
ای اصل اصیل و فرع ممدود
وی جامع علم و دوحۀ جود
655
ای عین عیان و قلب عرفان
وی گنج نهان و سر معبود
656
ای شمع جمال و نور مطلق
وی شاهد بزم غیب مشهود
657
این نشئه نه جای جلوۀ تست
میعاد، شهود و یوم موعود
658
فرش ره تسیت عرش اعظم
عرش تو بود مقام محمود
659
یا شافی صدر کل مصدور
من أعذب منهل و مورود
660
از چشمۀ فیض تست سیراب
در دار وجود هرچه موجود
661
مدح تو نه حد ممکناتست
بی حد نشود محاط محدود
662
ایفیض مقدس از شوائب
وی نور مهذب از غیاهب
663
ارواح ز فیض تو در أشباح
ای مظهر واهب المواهب
664
آفاق به نور تو منور
ایشمس مشارق و مغارب
665
ایجاد تو منتهی المقاصد
إبداع تو غابه المطالب
666
چل الملک البدیع صنعه
ما ادوع فیک من عجائب!
667
یا من بفنائه الرواحل
حلت و انیخت الرکائب
668
خرگاه تو مطرح الامانی
درگاه تو معقل الرغائب
669
با شأن تو چیست اینمدایح؟
با قدر تو چیست این مناقب؟
670
شیر بیشۀ ابداع سر ز بیشه بیرون کرد
عقل ییررا از بیم دل دو نیم و مجنون کرد
671
بیرق ضلالت را سرنگون و وارون کرد
رایت هدایت را بر فراز گردون کرد
672
داده گلشن دین را جویبار تیفش آب
لاله زار یاسین را کرده خرم و شاداب
673
شمع بزم آئین را کرده مهر عالمتاب
داده داد تمکین را روز خیبر و احزاب
674
بازوی قویمندش بسکه داد قوت داد
در حرم خداوندش افسر فتوت داد
675
با حبیب دلبندش رتبۀ اخوت داد
همچو نی بهر بندش نغمۀ نبوت داد
676
تا به تیغ خون آشام داد عشق و مستی داد
در سران بدفرجام داد ضرب دستی داد
677
در برابر اصنام داد حق پرستی داد
تا به پیکر اسلام داد روح و هستی داد
678
ساز دست و شمشیرش تا ابد در آواز است
گوئی از بم وزیرش زهره نغمه پرداز است
679
شمع تیغ سر گیرش تا فلک سر افرار است
در فضای تدریرش دست و سر به پرواز است
680
برق تیغ خون ریزش بر سران عالم زد
شعلۀ شرر بیزش بر روان اعظم زد
681
دود آتش تیزش طعنه بر جهنم زد
بازوی دلاویزش عرش و فرش بر هم زد
682
آفتاب نورانی روز بدر کرد اشراق
یا که سیف ربانی جلوه کرد در آفاق
683
آنکه در سر افشانی روز بزم بودی طاق
با قضای یزدانی همعنان و هم میثاق
684
ذوالفقار آتشبار بر قریش آتش زد
تا بگنبد دوار شعله زان کشاکش زد
685
شور برق آن بتار بر سران سرکش زد
تا که سکه افرار بر قلوب بی غش زد
686
چون بدعوت وحدت مظهر احد آمد
نقش رایت نصرت یا علی مدد امد
687
رو بلا فتی رتبت، پیر بیخرد آمد
کفر محض بد فطرت پور عبدود آمد
688
عزم رزم بر سر داشت با سر سران یکسر
پا بمرگ خود برداشت شد چو خر بگل اندر
689
گرچه کوه پیکر داشت شد ز کلهم کمتر
دل که آندلا ور داشت همچون آهنین پیکر
690
کلک تیغ جانکاهی نقش خاک راهش کرد
از فراز خودخواهی سر نگون بچاهش کرد
691
خرمنی ز گمراهی برق زد تباهش کرد
ضربت یداللهی کوه بود و کاهش کرد
692
پیل مست لب پر کف عزم شیر شیران کرد
یا ز ابلهی مرحب رو به میر میدان کرد
693
روز عمر خود را شب یا که خانه ویران کرد
تیره بخت بد کوکب آرزوی نیران کرد
694
تیغ حیدر صفدر آنچنان دو نیمش کرد
کز فراز زین یکسر وارد جحبمش کرد
695
تیغ آهنین پیکر آنچنان رمیمش کرد
چون غبار با کمتر در هوا عدیمش کرد
696
آسمان و هفت اختر حلقۀ در کویش
چرخ را کند چنبر یک اشاره ز ابرویش
697
چیست قلعۀ خیبر با کمند نیرویش؟
چیست کندن آندر پیش زور بازویش؟
698
تا بحلقۀ در شد آشنا در انگشتش
قلعه های خیبر شد همچو موم در مشتش
699
هرکه را برابر شد تیغ سر زد از پشتش
ور ز پیش او در شد صبحۀ قضا کشتش
700
رفت کشتی ایمان در احد چه در گرداب
بود از جگر نالان یا علی مرا دریاب
701
دست و تیغ سر افشان، کرد همتی نایاب
تا بعرصۀ میدان شد دل دلیران آب
702
آستین چه بالا زد آسمان بزیر آمد
تا قدم بهیجا زد شیر در نفیر آمد
703
تیغ را بهر جا زد مرگ در سفیر آمد
بر سر سران پا زد تا سر سریر آمد
704
فاتح ولایت بود خاتم النبیین را
مصدر عنایت بود صادر نخستین را
705
رایت هدایت بود هادی المضلین را
قلعۀ حمایت بود مالک دین و ایمان را
706
مفتقر بصد خجلت مدحت و ثنا آورد
وز فریضۀ ذمت شمه ای بجا آورد
707
در بر ولی نعمت تحفۀ گدا آورد
بر در فلک حشمت موری التجا آورد
708
دل افسرده ام از زنده گی آمد بیزار
می رسد بسکه بگوش دل من ناله زار
709
نالۀ وا ابتا می رسد از سوخته ای
کز دل مادر گیتی به برد صبر و قرار
710
صد چه قمری کند از نالۀ او نوحه گری
می چکد خون دل و دیده ز منقار هزار
711
شرری زهرۀ زهرا زده در خرمن ماه
که نه ثابت بفلک ماند و نه دیگر سیار
712
جورها دید پس از دور پدر در دوران
نه مساعد ز مهاجر نه معین از انصار
713
بت پرستی بدر کعبۀ مقصود و امید
آتشی زد، که بر افروخته تا روز شمار
714
شرر آتش و آن صورت مهوش عجبست
نور حق کرد تجلی مگر از شعلۀ نارا
715
طور سینای تجلی متزلزل گردید
چون بدان سینۀ بی کینه فرو شد مسمار
716
نه ز سیلی شده نیلی رخ صدیقه و بس
شده از سیل سیه، روی جهان تیره و تار
717
بشنو از بازو و پهلو که چه دید آن بانو
من نگویم چه شد اینک درو اینک دیوار
718
دل سنگ آب شد از صدمۀ پهلو که فتاد
گوهری از صدف بحر نبوت به کنار
719
بسکه خستند و شکستند ز ناموس اله
بازوی کفر قوی، پهلوی دین گشت نزار
720
محتجب شد بحجاب ازلی وقت هجوم
گر شنیدی که نبودش بسر و روی خمار
721
قرۀ باصرۀ شمس حقیقت آرا
چون کند جلوه در او خیره بماند ابصار
722
بند در گردن مرد افکن عالم افکند
بت پرستی که همیداشت بگردن زنار
723
منکر حق شد و بیعت ز حقیقت طلبید
آنکه ز اول بخداوندی او کرد اقرار
724
رفت از کف فدک و نالۀ بانو بفلک
که نه حرفش شرفی داشت نه قدرش مقدار
725
هیچکس اصل اصیلی نفروشد به نخیل
جز خبیثی که بود نخل شقاوت را بار
726
نیر برج حیا شد چه هلالی زهزال
یا چه آهی که برآید ز درون بیمار
727
روز او چون شب دیجور و تن او رنجور
لاله سان داغ و چو نرگس همه شب را بیدار
728
غیرتش بسکه جفا دید ز امت نگذاشت
که پس از مرگ وی آیند بگردش اغیار
729
آنشاخ گل که سبز بود در خزان یکیست
افشانده غنچۀ گل سرخ از دهان یکیست
730
آن گوهری کز آتش الماس ریزه شد
یاقوت خون ز لعل لب او روان یکیست
731
آن لعل دُرفشان که زمرد نگار شد
داد از وفا سودۀ الماس، جان، یکیست
732
آن نخل طور کز اثر زهر جانگداز
از فرق تا قدم شده آتش فشان یکیست
733
آن شاهباز اوج حقیقت که تیر خصم
نگذاشته ز بال و پر او نشان یکیست
734
آنخضر رهنما که شد از آب آتشین
فرمانروای مملکت جاودان یکیست
735
آن نقطۀ بسیط محیط رضا که بود
حکمش مدار دائرۀ کن فکان یکیست
736
آن جوهر کرم که چه سودا بسوده کرد
هرگز نداشت چشم بسود و زیان یکیست
737
چشم فلک ندیده بجز مجتبی کسی
شایان این معامله، آری همان یکیست
738
هرگز کسی دچار محن چون حسن نشد
ور شد دچار آن همه رنج و محن نشد
739
خاتم اگر ز دست سلیمان بباد رفت
اندر شکنجۀ ستم اهرمن نشد
740
نوح نجی گر از خطر موج رنجه شد
غرقاب لجۀ غم بنیاد کن نشد
741
یوسف اگرچه از پدر پیر دور ماند
لیکن غریب و بی همه کس در وطن نشد
742
شمع ارچه سوخت از سر شب تا سحر ولی
خونابۀ دل و جگرش در لگن نشد
743
پروین نثار ماهرخی کانچه شد بر او
پروانه را ز شمع دل انجمن نشد
744
حقا که هیچ طائری از آشیان قدس
چون او اسیر پنجۀ زاغ و زغن نشد
745
جز غم نصیب آن دل والا گهر نبود
جز زهر بهر آن لب شکرشکن نشد
746
دشنام دشمن آنچه که با آن جگر نمود
از زهر بی مضایقه با آن بدن نشد
747
هرگز دلی ز غم چه دل مجتبی نسوخت
ور سوخت ز اجنبی دگر از آشنا نسوخت
748
هر گلشنی که سوخت ز باد سموم سوخت
از باد نوبهار و نسیم صبا نسوخت
749
چندان دلش ز سرزنش دوستان گداخت
کز دشمنان زهر بد و هر ناسزا نسوخت
750
از هر خسی چه آن گل گلزار معرفت
شاخ گلی ز گلشن آل عبا نسوخت
751
جز آن یگانه گوهر توحید را کسی
ز الماس سوده لعل لب دلربا نسوخت
752
هرگز برادری به عزای برادری
در روزگار، چو نشه گلگون قبا نسوخت
753
باور مکن دلی که چه قاسم بناله شد
زان نالۀ پر از شرر وا أبا نسوخت
754
آندم که سوخت حاصل دوران ز سوز زهر
در حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت
755
تا شد روان عالم امکان ز تن روان
جنبنده ای نماند کزین ماجرا نسوخت
756
شاهی که حکم بر فلک و بر ستاره داشت
آزرده شد چنان که ز مردم کناره داشت
757
عمری اسیر محنت و از عمر خویش سیر
جز صبر چون دچار بلا شد چه چاره داشت؟
758
حق خلافتش چه بنا حق گرفته شد
از سوز دل برونق باطل نظاره داشت
759
گر میشنید کوه گران آنچه او شنید
از هم شکافت، گرچه دل از سنگ خاره داشت
760
آندم که از سمند خلافت پیاده شد
شوریده بر سرادق او هر سواره داشت
761
چون در رسید خنجر برّان به ران او
یکباره رفت اگر که نه عمر دوباره داشت
762
روی زمین مگر همه سینای طور بود
از بسکه آه سینه شکافش شراره داشت
763
آنکس که بود رابطۀ حادث و قدیم
از زهر جانگزا جگری پاره پاره داشت
764
تنها نشد ز سودۀ الماس خونجگر
تا عمر داشت خون جگر را هماره داشت
765
شاهی که بود گوشه نشینی شعار او
محنت قرین او شد و غم بود یار او
766
آن کو دمید صبح ازل از جبین او
شد تیره تر ز شام ابد روزگار او
767
محکوم حکم دیو شد آن خسروی که بود
روح الامین چه بندۀ فرمانگزار او
768
موسی اگر بطور غمش می زدی قدم
بیخود شدی ز آه دل شعله بار او
769
یکباره گر مسیح بدید آنچه او بدید
میشد دوباره چرخ چهارم چه دار او
770
آن سرو سبزپوش چه گل سرخروی شد
آری ز بسکه خون جگر شد نگار او
771
روی حسن چه سبز شد از زهر غم فزود
تا شد سرشک دیده و دل جویبار او
772
طوبی نثار آنقد و قامت که بعد مرگ
از چار سو خدنک سه پر شد نثار او
773
پروردۀ کبار پیمبر بد از نخست
محروم شد در آخر کار از کنار او
774
ای ماه چرخ پیر و مهین پور عقل پیر
کز عمر سیر بودی و در بند غم اسیر
775
قربان آن دل و جگر پاره پاره ات
از زهر جانگداز وز دشنام و زخم تیر
776
ای در سریر عشق، سلیمان روزگار
از غم تو گوشه گیر ولی اهرمن امیر
777
از پستی زمانه و بیداد دهر شد
دیوی فراز منبر و روح الامین بزیر
778
میر حجاز پای سریر امیر شام!
ای کاش سرنگون شدی آن میر و آن سریر
779
الحاد گشته مرکز توحید را مدار
شد کفر محض حلقۀ اسلام را مدیر
780
دستان ز چیست بسته زبان، در سخن غراب
ای لعل دُر فشان تو دلجوی و دلپذیر
781
یا للعجب ز مردم دنیا پرست دون
یوسف فروخته به متاعی بسی حقیر
782
ای دستگیر غمزدگان روز عدل و داد
دست ستم ز چیست تو را کرده دستگیر؟
783
ای روح عقل اقدم و ریحانۀ نبی
کز خون دل ز غصه دوران لبالبی
784
ای شاه دادگر که ز بیداد روزگار
روزی نیارمیده نیاسوده ای شبی
785
از دوستان ملامت بیحد شنیده ای
تنها ندیده ای الم از دست اجنبی
786
چون عنصر لطیف تو با خصم بد منش
هرگز ندید کس قمر برج عقربی
787
ز هر جفا نمود ترا آب خوشگوار
از بسکه تلخکامی و بیتاب و پر تبی
788
از ساقی ازل نگرفته است تا ابد
چون ساغر تو هیچ ولی مقربی
789
آری بلا بمرتبۀ قرب اولیا است
وندر بساط قرب نبود از تو اقربی
790
گردون شود نگون و رخ مهر و مه سیاه
کافتاده در لحد چه تو تابنده کوکبی
791
نشنیده ام نشانۀ تیر ستم شود
جز نعش نازنین تو در هیچ مذهبی
792
باز این چه آتش است که بر جان عالم است؟
باز این چه شعلۀ غم و اندوه ماتم است؟
793
باز این حدیث حادثۀ جانگداز چیست؟
باز این چه قصه ایست که با غصه توأم است؟
794
این آه جانگزاست که در ملک دل بپاست
یا لشگر عزاست که در کشور غم است؟
795
آفاق پر ز شعلۀ برق و خروش رعد
یا نالۀ پیاپی و آه دمادم است؟
796
چون نچشمه چشم مادر گیتی ز طفل اشک
روی جهان چو موی پدر کشته درهم است
797
زین قصه سر بچاک گریبان کروبیان
در زیر بار غرصه قد قدسیان خم است
798
گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر
گویا ربیع ماتم و ماه محرم است
799
ماه تجلی مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبۀ جانباز عالم است
800
گلگون قبای عرصۀ میدان کربلا
زینت فزای مسند ایوان کربلا
801
لب تشنۀ فرات و روانبخش کائنات
خضر زلال چشمۀ حیوان کربلا
802
سرمست جام ذوق و جگرسوز نار شوق
غواص بحر وحدت و عطشان کربلا
803
سرباز کوی دوست که در عشق روی دوست
افکنده سر چه گوی بچوگان کربلا
804
رکن یمان و کعبۀ ایمان که از صفا
در سعی شد ز مکه بعنوان کربلا
805
لبیک بر زبان بسر دست نقد جان
روی رضا بسوی بیابان کربلا
806
چون نقطه در محیط بلا ثابت القدم
گردن نهاد بر خط فرمان کربلا
807
بر ما سوای دوست سر آستین فشاند
آسوده سر نهاد بدامان کربلا
808
ارباب عشق را چه صلای بلا زدند
اول بنام عقل نخستین صلا زدند
809
جام بلا بکام بلی گو شد از الست
سنگ بلا بجانب بانگ بلی زدند
810
تاج مصیبتی که فلک تا آن نداشت
بر فرق فرقدان شه لافتیٰ زدند
811
پس بر حجاب اکبر ناموس کبریا
آتش ز کینه های نهان بر ملا زدند
812
شد لعل دُر فشان حقیقت زمردین
الماس کین چه بر جگر مجتبی زدند
813
پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلا
کوس بلا بنام شه کربلا زدند
814
فرمان تو خطان رکابش که خط محو
بر نقش ما سوی ز کمال صفا زدند
815
دست ولا زدند بدامان شاه عشق
بر هر دو عالم از ره تحقیق پا زدند
816
ترسم که بر صحیفۀ امکان قلم زنند
گر ماجرای کرب و بلا را رقم زنند
817
گوش فلک شود کر و هوش ملک ز سر
گر نغمه ای ز حال امام امم زنند
818
زان نقطۀ وجود حدیثی اگر کنند
خط عدم بر بط حدوث و قِدم زنند
819
آن رهبر عقول که صد همچو عقل پیر
در وادی غمش نتوان یک قدم زنند
820
ماء معین چو زهر شود در مذاق دهر
گر از لبان تشنۀ او لب بهم زنند
821
وز شعلۀ سرادق گردون قباب او
بر قبۀ سرادق گردون علم زنند
822
سیل سرشک و اشک، دمادم روان کنند
گر ز اشک چشم سید سجاد دم زنند
823
تا حشر، دل شود بکمند غمش اسیر
گر ز اهلبیت او سخن از بیش و کم زنند
824
سهم قدر ز قوس قضا دلنشین رسید
در مرکز محیط رضا تیر کین رسید
825
کرد آنسه شعبه، نقطۀ توحید را دو نیم
وز شش جهت فغان بسپهر برین رسید
826
سر مصون ز مکمن غیب آشکار شد
زان ناوکی که بر دل حق مبین رسید
827
بازوی کفر و طعنۀ کفار شد قوی
زانطعن نیزه ای که به پهلوی دین رسید
828
از تاب رفت شاهد سلطان معرفت
زانسوز و سازها که بشمع یقین رسید
829
آمد بقصد کعبۀ توحید پیل مست
دیو لعین بمهبط روح الامین رسید
830
افعی صفت گرفت سر از گنج معرفت
بد گوهری بمخزن دُرّ ثمین رسید
831
آن نفس مطمئنه، حیاتی ز سر گرفت
زان نفخه ای که در نفس آخرین رسید
832
شد نوک نی چه نقطۀ ایجاد را مدار
از دور ماند دائره اللیل و النهار
833
سر زد چه ماه معرفت از مشرق سنان
از مغرب، آفتاب قیامت شد آشکار
834
شیرازۀ صحیفۀ هستی ز هم گسیخت
شد پاره پاره دفتر اوضاع روزگار
835
کلک ازل ز نقش ابد تا ابد بماند
لوح قدر فتاد چه کلک قضا ز کار
836
در گنبد بلند فلک، ناله ملک
افکند در صوامع لاهوتیان شرار
837
عقل نخست نقش جهان را به گریه شست
وندر عقول زد شرر از آه شعله بار
838
یکباره سوخت همچو سپند از غمش خلیل
آمد دوباره نوح بطوفان غم دچار
839
در طور غم کلیم شد از غصه دل دو نیم
وندر فلک مسیح چنان شد که روی دار
840
در ناکسان چه قافلۀ بیکسان فتاد
یک بوستان ز لاله بدست خسان فستاد
841
یک رشتۀ ز درّ یتیم گران بها
در دست ظلم سنگدلان، رایگان فتاد
842
یک حلقه ای ز منطقۀ چرخ معدلت
در حلقۀ اسیری و جور زمان فتاد
843
زان پس گذار دستۀ دستان دلستان
در بوستان سرو و گل و ارغوان فتاد
844
هر بیدلی بناله شد از داغ لاله ای
هر بلبلی بیاد گلی در فغان فتاد
845
ناموس حق ز جلوۀ طاوس کبریا
گشت آن چنان که مرغ دلش ز آشیان فتاد
846
قمری صفت بر آن گل گلزار معرفت
نالید آنقدر که ز تاب و توان فتاد
847
یاقوت خون ز جزع یمانی بر او فشاند
یادش چه زان عقیق لب دُرفشان فتاد
848
این لؤلؤ تر و در گلگون حسین تست
وین خشک لعل غرقۀ در خون حسین تست
849
این مرکز محیط شهادت که موج خون
افشاند تا بدامن گردون حسین تست
850
این نیری که کرده بدریای خون غروب
وز شرق نیزه سر زده بیرون حسین تست
851
این مصحف حروف مقطع که ریخته
اجزای او بصفحۀ هامون حسین تست
852
این مظهر تجلی بیچند و چون که هست
از چند و چون، جراحتش افزون حسین تست
853
این گوهر ثمین که بخا کست و خون دفین
مانند اسم اعظم مخزون حسین تست
854
این هادی عقول که در وادی غمش
عقل جهانیان شده مجنون حسین تست
855
این کشتی نجات که طوفان ماتمش
اوضاع دهر کرده دگرگون حسین تست
856
ای بانوی حجاز مرا بی نوا ببین
چون نی نوا کنان ز غم نینوا ببین
857
ای کعبۀ حیا بمنای وفا بیا
قربانیان خویش بکوی صفا ببین
858
نو رستگان خویش سراسر بریده سر
وز خون نو خطان بسرا پا حنا ببین
859
در خاک و خون طپان مه رخسار شه نگر
زنگ جفا بر آینۀ حق نما ببین
860
بر نخل طور سرّ اناالله را نگر
وز روی نی تجلی رب العلی ببین
861
ای خفتۀ نهفتۀ اندر حجاب قدس
برخیز و بی حجابی ما بر ملا ببین
862
زنجیر جور سلسلۀ عدل را قرین
توحید را بحلقۀ شرک آشنا ببین
863
پرگار کفر نقطۀ اسلام را محیط
دین را مدار دائرۀ اشقیا ببین
864
کاش آنزمان سرای طبیعت نگون شدی
وز هم گسسته رابطۀ کاف و نون شدی
865
کاش آن زمانکه کشتی ایمان بخون نشست
فُلک فلک ز موج غمش غرقه خون شدی
866
کاش آن زمان که رایت دین بر زمین فتاد
زرین لوای چرخ برین واژگون شدی
867
کاش آنزمان که عین عیان شد بخون طپان
سیلاب خون روان ز عیون عیون شدی
868
کاش آنزمان که گشت روان کاروان غم
ملک وجود را بعدم رهنمون شدی
869
کاش آنزمان ز سلسلۀ خیل بیکسان
یک حلقه بند گردن گردون دون شدی
870
کاش آن زمان که زد مه یثرب بشام سر
چون شام صبح روی جهان تیره گون شدی
871
کاش از حدیث بزم یزید و شه شهید
دل خون شدی ز دیدۀ حسرت برون شدی
872
ای چرخ تا در این ستم آباد کرده ای
پیوسته خانۀ ستم آباد کرده ای
873
بنیاد عدل و داد بسی داده ای بباد
زین پایۀ ستم که تو بنیاد کرده ای
874
تا داده ای بدشمن دین کام داده ای
یا خاطری ز نسل خطا شاد کرده ای
875
از دودۀ معاویه و زادۀ زیاد
تا کرده ای بعیش و طرب یاد کرده ای
876
آبی نصیب حنجر سرچشمۀ حیات
از چشمه سار خنجر فولاد کرده ای
877
سر حلقۀ ملوک جهان را بعدل و داد
در بند ظلم و حلقۀ بیداد کرده ای
878
ای کجروش به پرورش هر خسی بسی
جور و جفا بشاخۀ شمشاد کرده ای
879
تا برق کین بگلشن ایمان و دین زدی
آفاق را چه رعد پر از داد کرده ای
880
خاموش مفتقر که دل دهر آب شد
وز سیل اشک عالم امکان خراب شد
881
خاموش مفتقر که از این شعر شعله بار
آتش بجان مرد و زن و شیخ و شاب شد
882
خاموش مفتقر که از این راز دلگداز
صاحبدلی نماند مگر دل کباب شد
883
خاموش مفتقر که ز برق نفیر خلق
دود فلک بر آمد و خرق حجاب شد
884
خاموش مفتقر که بسیط زمین ز غم
غرق محیط خون شد و در اضطراب شد
885
خاموش مفتقر که ز بیتابی ملک
چشم فلک سرشک فشان چون سحاب شد
886
خاموش مفتقر که ز دود دل مسیح
خورشید را بچرخ چهارم نقاب شد
887
خاموش مفتقر که در این ماتم عظیم
آدم بتاب آمد و خاتم ز تاب شد
888
تا که شد سرو سهی سای ابی الفضل قلم
کمر شه شده خم
889
تا صنوبر بر او سوخت ز سر تا بقدم
سوخت گلزار قدم
890
تا که آن شمع دل افروز ز سر تا پا سوخت
شاهد یکتا سوخت
891
نخلۀ طور شرر بار شد از آتش غم
شعله ور زین ماتم
892
تا که آن سرو خرامان لب جوی افتاده
جوی خون سر داده
893
دامن دشت ز خون آمده چون باغ ارم
لاله زاری خرم
894
شاخ طوبای قدش بسکه بخون غلطان شد
شاخۀ مرجان شد
895
زده بر صفحۀ رویش خط یاقوت رقم
رقمی بس محکم
896
داد از این آتش بیداد که اندر پی آب
عالمی گشت خراب
897
ریخت بر خاک بلا خون خداوند همم
عنصر جود و کرم
898
ساقی تشنه لبان در طلب آب روان
داد دست و سر و جان
899
خشک لب رفت و برون آمد از آن بحر خضم
با دو چشمی پر نم
900
رایت معدلت از صرصر بیداد افتاد
داد از این ظلم و فساد
901
آه ماتم زدگان زد بسر چرخ علم
شرر اندر عالم
902
شاه، بیچاره و شیرازۀ لشگر پاره
بانوان آواره
903
تا نگونسار شد آن بیدق گردون پرچم
حامل بیدق هم
904
تا شد آنسینه که بودی صدف گوهر دین
هدف ناوک کین
905
وهم پنداشت که در مخزن اسرار و حکم
رخنه زد نامحرم
906
بسکه پیکان بلا بر بدنش بنشسته
شده چون گلدسه
907
خار از غنچه مگر رسته و پیوسته بهم
همه با هم توأم
908
تا که سلطان هما شد سپر تیر سه پر
با چنان شوکت و فر
909
حمله از چار طرف کرد بمرغان حرم
کرکس ظلم و ستم
910
دست تقدیر دو دستی ز تنش کرد جدا
که بدی دست خدا
911
ریخت زین حادثه بال و پر عنقاء قدم
طائر عیسی دم
912
تا بیفتاد دو دست از تن آن میر حجاز
شد بیکباره دراز
913
دست کوتاه مخالف به پناگاه امم
به نوامیس حرم
914
سر سردار حقیقت ز عمود آنچه بدید
نتوان گفت و شنید
915
خاک بر فرق فریدون و سرو افسر جم
پس از این رنج و الم
916
شاه اخوان صفا رفت ز اقلیم وجود
با تن خون آلود
917
شمع ایوان وفا شد به شبستان عدم
با دلی داغ ازغم
918
بود هر گلی را بهار و خزانی
خزان گل من بهار جوانی
919
بود شاخ گل سبز در هر بهاری
گل من ز خون بدن ارغوانی
920
نه یک گل زمن رفته، یک بوستان گل
نه یک نوجوان، یک جهان نوجوانی
921
جوانا توانائی من تو بودی
بماندم من و پیری و ناتوانی
922
ترا نخل شکر بری پروردیم
نه پنداشتم زهر غم میچشانی
923
بگرد تو پروانه وش می دویدم
تو چون شمع سرگرم در سر فشانی
924
تو چون شاخ مرجان ز یاقوت خونی
من از اشک خونین عقیق یمانی
925
بمیقات دیدارت احرام بستم
که جانی کنم تازه زان یار جانی
926
سروش غمت گفت در گوش هوشت
که ای آرزومند من! لن ترانی
927
ز سر پنچۀ دشمن دیو سیرت
نمی یابی از اهرمن هم نشانی
928
جوانا نهالی نشاندم بامید
که در سایۀ او کنم زندگانی
929
دریغا که از گردش چرخ گردون
سر او کند بر سرم سایبانی
930
جوانا بهمت تو عنقاء قافی
برفعت همای بلند آشیانی
931
توئی یکه تمثال عقل نخستین
توئی ثانی اثنین سبع المثانی
932
نزیبد سرت را سر نیزه بودن
مگر جان من شمع این کاورانی؟
933
جوانا فروغ تو از مشرق نی
بود رشک مهر و مه آسمانی
934
ولی روز ما را سیه کرده چندان
که مردن به از عشرت جاودانی
935
فدای سر نازنین تو گردم
که از نازنینان کند دیدبانی
936
نظر بستی از عمر و از ما نبستی
کنی سرپرستی ز ما تا توانی
937
پس از این من و داغ آن لالۀ رو
که یک صورتست و جهانی معانی
938
پس از این من و سوز آن شمع قامت
که در بزم وحدت نبودیش ثانی
939
هر آن سر که سودای آنسر ندارد
بود بر سر دوش بار گرانی
940
دلی گر نسوزد ز سوز غم تو
نبیند بدنیا رخ شادمانی
941
شد قاسم داماد در حجلۀ گور
بر وی مبارک باد این عشرت و سور
942
در حلقۀ دشمن با ساز غم رفت
چشم فلک روشن زین سور پر شور
943
در عرصۀ میدان چون غنچه خندان
وز عشوۀ جانان سرمست و مخمور
944
ماهی درخشان شد از رخش همت
نوری نمایان شد از قلۀ طور
945
آن قد و آن بالا شمع دل افروز
وان غرۀ والا نور علی نور
946
بر تن کفن پوشید در رزم کوشید
تا شربتی نوشید از عین کافور
947
آن چهرۀ گلگون یا ماه گردون
آغشته شد در خون چون سرّ مستور
948
یاقوت خونش کرد چون شاخ مرجان
سمّ هیونش کرد چون درّ منثور
949
از خون سر رنگین شد دست داماد
کفّ الخضیب است این یا پنچۀ حور
950
چون ماه انور شد در برج عقرب
وز نیش خنجر شد چون جای زنبور
951
زد مرغ روحش پر از شاخۀ تن
شه آمدش بر سر با قلب مکسور
952
دُرّ یتیمی دید آلوده در خون
خون از دلش جوشید چون بحر مسجور
953
گفتا که ای ناکام از زندگانی
وز عشرت ایام محروم و مهجور
954
گیتی پر از غم شد از شادی تو
سور تو ماتم شد تا نفخۀ صور
955
آن قامت رعنا شمع عزا شد
وان صورت معنی آئینۀ گور
956
آن نونهال تر خشکیده یکسر
وان شاخ طوبی بر، از برگ و بر عور
957
از گنج شایانم دُردانه ای رفت
یا گوهر جانم شد از صدف دور
958
رفتی و از تن رفت جان دو گیتی
از چشم روشن رفت یک آسمان نور
959
داغ تو جانا برد از بانوان دل
وز من همانا برد از بازوان زور
960
نشنیده کس داماد همخوابۀ خاک
این قصه ای ناشاد شد از تو مشهور
961
ای کاش می افتاد این سقف مرفوع
بعد از تو ویران باد آن بیت معمور
962
دست مرا از کار دست قضا بست
سرگشته چون پرگار مجبور و مقهور
963
یاری ز بی یاری جستی عزیزم
افغان ز ناچاری ای نازنین پور
964
خواندی مرا ای رود سودی ندیدی
قسمت ترا این بود سعی تو مشکور
965
خبر مقدم علی اصغر ز سفر می آید
لوحش الله که به همراه پدر می آید
966
ناز پرورد من آمد سوی گهوارۀ ناز
می سزد گر بنهم بر قدمش روی نیاز
967
طوطی من! سخنی، از چه زبان بسته شدی
سفری بیش نرفتی که چنین خسته شدی
968
ناز آغاز کن و جلوه کن از آغوشم
که من این جلوه بملک دو جهان نفروشم
969
ای جگر تشنه که با خون جگر آمده ای
خشک لب رفتی و با دیدۀ تر آمده ای
970
از چه آغشته بخونی تو به آغوش پدر
تو که رفتی به سلامت بسیر دوش پدر
971
آخر ای غنچۀ پژمرده که سیرابت کرد
نغمۀ تیر ترا از چه چنین خوابت کرد
972
از چه ای بلبل شیدا تو چنین خاموشی
یا که از سوز عطش باز مگر مدهوشی
973
گل من خار خدنگ که گلوی تو درید
گوش تا گوش ترا تیر جفای که درید
974
پنجۀ ظلم که این غنچۀ گل خارت کرد
کاین ستم بر تو و بر مادر غمخوارت کرد
975
چه شد ای بلبل خوشخوان ز نوا افتادی
ز آشیان رفتی و در دام بلا افتادی
976
چه شد ای روح روانم که ز جان سیر شدی
بهر یک قطرۀ آبی هدف تیر شدی
977
بودم امید که تا بال و پری باز کنی
نه که از دست من غمزده پرواز کنی
978
آرزو داشتم از شیر ترا باز کنم
برگ عیشی ز گل روی تو من ساز کنم
979
ناوک خصم ترا عاقبت از شیر گرفت
دست تقدیر ز شیرت بچه تدبیر گرفت
980
اگرت آب ندادند و مرا شیر نبود
نازنین حلق ترا طاقت این تیر نبود
981
تیر کین با تو چه ای کودک معصومم کرد
این قدر هست که از روی تو محرومم کرد
982
وای بر حرمله کاندیشه ز خون تو نکرد
رحم بر کودکی و سوز درون تو نکرد
983
ای دریغا که شدی کشتۀ بی شیری من
پس از این تا چه کند داغ تو و پیری من
984
وای بر خال دل مادر بیچارۀ تو
پس از این مادر و قنداقه و گهوارۀ تو
985
چشم از مادر غمدیده چرا پوشیدی
مگر ای شیرۀ جان شیر که را نوشیدی
986
یادی از مادر بی شیر و ز پستان نکنی
خنده بر روی من ای غنچۀ خندان نکنی
987
داد از ناوک بیداد که خاموش کرد
مادر غمزده را نیز فراموشت کرد
988
طاقتم طاق شد آن طاقۀ ریحانم کو
طوطی شهد دهان شکر افشانم کو
989
حیف و صد حیف که برگ گل نسرینم رفت
ناز پروردۀ من، اصغر شیرینم رفت
990
زندانیان عشق چه شب را سحر کنند
از سوز شمع و اشک روانش خبر کنند
991
مانند غنچه سر به گریبان در آورند
شور و نوای بلبل شوریده سر کنند
992
چون سر بخشت یا که به زانوی غم نهند
یکباره سر ز کنگرۀ عرش پر کنند
993
با آن شکسته حالی و بی بال و بی پری
تا آشیان قدس بخوبی سفر کنند
994
چون رهسپر شوند بسینای طور عشق
از شوق سینه را سپر هر خطر کنند
995
آنان کزین معامله هستند بی خبر
بر گو که تا به محبس هارون نظر کنند
996
تا بنگرند گنج حقیقت بکنج غم
آن لعل خشک را به دُر اشک تر کنند
997
بر پا کنند حلقۀ ماتم بیاد او
تا عرش و فرش را همه زیر و زبر کنند
998
آتش به عرصۀ ملکوت قدم زنند
ملک حدوث را ز غمش پر شرر کند
999
از گردش فلک سر و سالار سلسله
شد در کمند عشق گرفتار سلسله
1000
آن کو مدار دائرۀ عدل و داد بود
شد در زمانه نقطۀ پرگار سلسله
1001
نبود هزار یوسف مصری بهای او
آن یوسفی که بود خریدار سلسله
1002
تا دست و پا و گردن او شد به زیر غل
رونق گرفت زانهمه بازار سلسله
1003
هرگز گلی ندیده خاک آنچه را که دید
آن عنصر لطیف ز آزار سلسله
1004
آگه ز کار سلسله جز کردگار نیست
کان نازنین چه دید ز کردار سلسله
1005
غمخوار و یار تا نفس آخرین نداشت
نگشوده دیده جز که به دیدار سلسله
1006
جان شد جدا و سلسله از هم جدا نشد
گوئی وفا نبود مگر کار سلسله
1007
جان ها فدای آن تن تنها که از غمش
خون می گریست دیدۀ خونبار سلسله
1008
شد سرنگون چون یوسف دوران به چاه غم
از عقل پیر شد به فلک دود آه غم
1009
زندان چنان ز غنچۀ خندان او گریست
کز گلشن زمانه درآمد گیاه غم
1010
مجنون صفت ز غصۀ لیلی نهاد سر
پیر خرد به دشت غم از خانقاه غم
1011
چون سر نهاد سرور دوران بروی خشت
افشاند بر سر همه خاک سیاه غم
1012
افتاد چون بسیاط سلیمان بدست دیو
بنشست جای باغ ارم دستگاه غم
1013
آن خضر رهنما که لبش بود جان فزا
عالم ز سوز او شده سر گرد راه غم
1014
شاهی که بود سرور آزادگان دهر
شد در کمند غصه اسیر سپاه غم
1015
باب الحوائج آنکه فلک در پناه اوست
عمری ز بی کسی بشد اندر پناه غم
1016
آن خسروی که گیتی از او خرم است شد
زندان غم قلمرو و او پادشاه غم
1017
شمسی که از غمش دل هر لاله داغ داشت
قمری ز شور او چه نواها به باغ داشت
1018
با آن دلی که داشت لبالب ز غم کجا
از سیل اشک و آه دمادم فراغ داشت
1019
زندانیان غم ز غمش آگهند و بس
بی غم ز حال غمزدگان کی سراغ داشت
1020
باور مکن که شمع دل افروز بزم غیب
جز آه سینه سوز به زندان چراغ داشت
1021
تا آنکه جان سپرد به جز خون دل نخورد
وز دست ساقی غم و محنت ایاغ داشت
1022
شد پیکری ضعیف که چون روح محض بود
در بند آنکه دیو قوی در دماغ داشت
1023
طاوس باغ انس و همای فضای قدس
بنگر چه رنجها که ز زاغ و کلاغ داشت
1024
از پستی زمانه عجب نیست کابلهی
طوطی بهشت و گوش به آواز زاغ داشت
1025
دستان سرای سدره از این داستان غم
شور و نوا و غلغله در باغ وراغ داشت
1026
زهری که در دل و جگر شاه کار کرد
کار هزار مرتبه از زهر مار کرد
1027
زهری که صبح روشن آفاق را ز غم
در روزگار، تیره تر از شام تار کرد
1028
زهری که از رطب بدل شاه رخنه کرد
در نخل طور شعلۀ غم آشکار کرد
1029
زهری که داد مرکز توحید را بباد
یا للعجب که نقطۀ شرک استوار کرد
1030
زهری که چون دل و جگر و سینه را گداخت
از فرق تا قدم همه را لاله زار کرد
1031
زهری که چون به آن دل والا گهر رسید
کوه وقار را ز الم بی قرار کرد
1032
زهری که می شکافت دل سنگ خاره را
در حیرتم که با جگر او چه کار کرد!
1033
زهری که چون رسید به سر چشمۀ حیات
از موج غم روانه دو صد جویبار کرد
1034
زهری که کام دشمن دون شد از او روا
در کام دوست زهر غم ناگوار کرد
1035
از ساج و کاج، تخت و عماری مگر نبود
لیکن مگر ز تختۀ در بیشتر نبود
1036
از عرش بود پایۀ قدرش بلندتر
حاجت به نردبان غم آور دگر نبود
1037
روی فلک سیاه و ز حمّال و نعش شاه
جز چند تن سیه کس دیگر مگر نبود
1038
نعش غریب دیده بسی چشم روزگار
بی قدر و احترام، ولی این قدر نبود
1039
خاکم بسر که یکسره دنبال نعش او
جز گرد راه کسی رهسپر نبود
1040
با آنکه بود شهرۀ آفاق نام او
حاجت به شهره کردن در رهگذر نبود
1041
زینت فزای عرش اگر ماند روی جسر
جز روی آب عرش برین را مقر نبود
1042
جز طفل اشک مادر گیتی کنار او
از خواهر و برادر و دخت و پسر نبود
1043
جز برق از غمش نکشید آه آتشین
جز رعد در مصیبت او نوحه گر نبود
1044
کروبیان ز غصه گریبان زدند چاک
لاهوتیان ز سینه زدند آه سوزناک
1045
روحانیان بماتم او جمله نوحه گر
یا مهجه الحقیقه ارواحنا فداک
1046
معمورۀ فلک شده ویرانۀ غمش
گو آن غریب داد به مطموره جان چه باک
1047
از دود آه و ناله بود تیره ماه و مهر
وز داغ باغ لاله سمک سوخت تا سماک
1048
شور نشور سر زده زین خاکدان دون
چون شد روان به عالم قدس آنروان پاک
1049
نزدیک شد که خرمن هستی رود بباد
آن دم که رفت حاصیل دوران به زیر خاک
1050
آخر دو میوۀ دل عقل نخست سوخت
از سوز نخلۀ رطب و از نهال تاک
1051
باب الحوائج از رطب و شاه دین رضا
ز انگور، سوختند در این تیره گون مغاک
1052
ای کاش آنکه نخل رطب را بپرورید
و انکو نهال تاک نشاندی، شدی هلاک
1053
خبر از طوس مگر آمده با پیک صبا
از غریب الغرباء
1054
که چه گل کرده بتن پیرهن صبر قبا
از غمش آل عبا
1055
طور سینای تجلی شده یکسان با خاک
سینۀ سینا چاک
1056
گوئی از سوز غم و حسرت آن مهر لقا
خر موسی صعقا
1057
یوسف مصر حقیقت چه شد از یثرب دور
شد بپا شور نشور
1058
پیر کنعان طریقت بسیرودی ز قفا
نغمۀ وا اسفا
1059
تا که آن قبلۀ آفاق روان شد ز حرم
خونفشان شد زمزم
1060
سیل خوناب غمش موج زد از ام قری
تا ثریا ز ثری
1061
چون سنا برق حقیقت به سنا باد رسید
عرش بر خود لرزید
1062
از تجلای شکوهش دل آن کوه رسا
نعره زد رعد آسا
1063
مرو از مقدم او شد ز صفا باغ ارم
شد پناگاه امم
1064
ز فروغ رخم او مطلع انوار هدی
ملجأ شاه و گدا
1065
طوس شد تا ز شرف مرکز طاوس ازل
یا که ناموس ازل
1066
سزد ار بوسه زند بر ره او عرش علا
جل شأناً و علا
1067
آه از آن عهد ولایت که بنامش بستند
دل او را خستند
1068
نشنیدم که به آن عهد کسی کرده وفا
مگر از زهر جفا
1069
تخت شاهی بعوض تختۀ تابوتش بود
زهر غم قوتش بود
1070
زان جنایت که ز مأمون شده با شاه رضا
سوخت دیوان قضا
1071
آن ستم پیشه که با خسرو اقلیم الست
عهد را بست و شکست
1072
نه ز حق بیم و نه اندیشه ای از روز جزا
نه هراسی ز سزا
1073
پنجه زد بر رخ عنقاء قدم زاغ سیاه
عالمی گشت تباه
1074
ریخت زین واقعه بال و پر سلطان هما
شاهد غیب نما
1075
گر غریبانه در آن منزل غربت جان داد
در ره جانان داد
1076
لیک از جلوۀ دلدار شدش کام روا
و بسی درد دوا
1077
نوح طوفان بلا رخت از این مرحله بست
فلک ایجاد شکست
1078
غرقۀ لجۀ غم شد دل خلق دو سرا
یک به یک نوحه سرا
1079
تا که از زهر ستم سوخت ز سر تا به قدم
شمع ایوان قدم
1080
رفت زین حادثۀ هائله بر باد فنا
رونق بزم «دنا»
1081
میوۀ باغ نبوت چه ز انگور کشید
ز هر جانسوز چشید
1082
ریخت برگ و بر آن شاخ گل روح افزا
نخلۀ شکر زا
1083
با دل و با جگرش دانۀ انگور چه کرد
ز هر مستور چه کرد
1084
خرمنی سوخت ز یک خوشۀ بیقدر و بها
و چها کرد چها
1085
نه عجب گر ز غمش چشم فلک خون گرید
رود جیحون گرید
1086
یا پر از خون شود این سینۀ سوزان قضا
از غم شاه رضا
1087
دلبرا دست امید من و دامان شما
سر ما و قدم سرو خرامان شما
1088
خاک راه تو و مژگان من ار بگذارد
ناوک غمزه و یا خنچر مژگان شما
1089
شمع آه من و رخسارۀ چون لالۀ تو
چشم گریان من و غنچۀ خندان شما
1090
لب لعل نمکین تو مکیدن حظیست
که نه طالع شودم یا رنه احسان شما
1091
رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد
به نگردد مگر از سیب زنخدان شما
1092
نه در این دائره سرگشته منم چون پرگار
چرخ سرگشته چو گوئیست بچو کان شما
1093
درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان
تا شوم از سر اخلاص بقربان شما
1094
خضر را چشمۀ حیوان رود از یاد اگر
ز سرش رشحه ای از چشمۀ حیوان شما
1095
عرش بلقیس نه شایستۀ فرش ره تست
آصف اندر صف اطفال دبستان شما
1096
نبود ملک سلیمان همه با آن عظمت
موری اندر نظر همت سلمان شما
1097
جلوۀ دید کلیم الله از آن دید جمال
نغمه ای بود انا الله ز بیابان شما
1098
طائر سدره نشین را نرسد مرغ خیال
بحریم حرم شامخ الارکان شما
1099
قاب قوسین که آخر قدم معرفت است
اولین مرحلۀ رفرف جولان شما
1100
فیض روح القدس از مجلس انس تو و بس
نفخۀ صور صفیریست ز دربان شما
1101
گرچه خود قاسم الارزاق بود میکائیل
نیست در رتبه مگر ریزه خوار خوان شما
1102
لوح نفس از قلم عقل نمی گردد نقش
تا نباشد نفس منشی دیوان شما
1103
هرچه در دفتر ملکست و کتاب ملکوت
قلم صنع رقم کرده بعنوان شما
1104
شده تا شام ابد دامن آفاق چه روز
زده تا صبح ازل سرز گریبان شما
1105
چیست تورات ز فرقان شما؟ رمزی و بس
یک اشارت بود انجیل ز قرآن شما
1106
هست هر سوره بتحقیق ز قرآن حکیم
آیۀ محکمه ای در صفت شأن شما
1107
آستان تو بود مرکز سلطان هما
قاف عنقاء قدم شرفۀ ایوان شما
1108
مهر با شاهد بزم تو برابر نشود
مه فروزان بود از شمع شبستان شما
1109
خسرو اگر بمدیح تو سخن شیرین است
لیکن افسوس نه زیبنده و شایان شما
1110
ای که در مکمن غیبی و حجاب ازلی
آه از حسرت روی مه تابان شما
1111
ای خاک ره تو خطۀ خاک
پاکی ز تو دیده عالم پاک
1112
آشفتۀ موسی تست، انجم
سر گشتۀ کوی تست افلاک
1113
ای بر سرت افسر «لعمرک»
وی زیب برت قبای لولاک
1114
تاج سرت افسر لعمرک
تشریف برت قبای لولاک
1115
زیب سرت افسر لعمرک
دیبای برت قبای لولاک
1116
ای رهبر و رهنمای گمراه
وی هادی وادی خطرناک
1117
عالم ز معارف تو واله
تو نغمه سرای «ماعرفناک»
1118
یا أعظم صوره تجلی
فیها الله، ما أدقّ معناک!
1119
دامان جلالت ای شهنشاه
هرگز نفتد بدست ادراک
1120
این بنده و مدح چون تو شاهی؟
حاشاک از این مدیحه حاشاک
1121
ای مظهر اسم اعظم حق
مجلای اثم و نور مطلق
1122
ای نور تو صادر نخستین
وی مصدر هر چه هست مشتق
1123
ای عقل عقول و روح ارواح
وی اصل اصول هر محقق
1124
ای شمس شموس و نور انوار
وی اعظم نیرات و اشرق
1125
ای فاتحۀ کتاب هستی
هستی ز تو یافته است رونق
1126
در سیر تو ای نبی ختمی
ذو الغایه بغایه گشت ملحق
1127
ای آیه ای از محامد تست
قرآن مقدس مصدق
1128
وصف تو بشعر در نگنجد
دریا نرود میان زورق
1129
ای اصل قدیم و عقل اقدم
وی حادث با قدیم توأم
1130
در رتبه توئی حجاب اقرب
بودی تو نبی و در گل آدم
1131
طغرای صحیفۀ وجودی
هر چند توئی کتاب محکم
1132
با عزم تو چیست ای خداوند
قدر قدر و قضای مبرم؟
1133
ملک و ملکوت در کف تست
چون خاتمی ای نبی خاتم
1134
از لطف تو شمه ایست فردوس
وز قهر تو شعله ای جهنم
1135
قد ملک است در برت راست
پشت فلکست در درت خم
1136
قهم خرد و زبان گویا
در وصف تو عاجزند و ابکم
1137
ای صاحب وحی و قلب آگاه
دارای مقام «لی مع الله»
1138
ای محرم بارگاه لاهوت
وی در ملکوت حق شهنشاه
1139
ای بر شده از حضیض ناسوت
بر رفرف عز و شوکت و جاه
1140
وانگه ز سرادقات عزت
بگذشتی و ماند امین درگاه
1141
ای پایۀ قدر چاکرانت
بالاتر از این بلند خرگاه
1142
از شرم تو زرد چهرۀ مهر
وز بیم تو دل دو نیم شد ماه
1143
این بوی بهشت عنبر ینست
یا ذکر جمیل تو در افواه؟
1144
از نیل تو پای وهم لنگست
وز ذیل تو دست فهم کوتاه
1145
ملک و ملکوت از تو پر نور
ای در تو عین تجلی طور
1146
با روی تو چیست بدر انور؟
با موی تو چیست لیل دیجور؟
1147
روی تو ظهور غیب مکنون
موی تو حجاب سر مستور
1148
در خطۀ ملک استقامت
قد تو باعتدال مشهور
1149
ای از تو بپا نظام عالم
وی بی تو جهان هباء منثور
1150
اول رقم تو لوح محفوظ
رشح قلمت کتاب مسطور
1151
خرگاه تو فوق سقف مرفوع
درگاه تو رشک بیت معمور
1152
مداحی من ترا چنانست
جز چشمۀ خورثنا کند کور
1153
ای گوهر یقدس و فیض اقدس
وی صبح ازل إذا تنفس
1154
ذات تو ز هر بدی منزه
ز الایش نیستی مقدس
1155
خاک در تست عرصۀ خاک
فرمان بر تست چرخ اطلس
1156
دست من و دامن تو؟ هیهات
عنقا نشود شکار کرکس
1157
طبع من و وصف صورت تو؟
معنای دقیق و طفل نورس
1158
مدح تو چنانکه لایق تست
در عهدۀ خالق تو و بس
1159
در نعت تو هر بلیغ ابکم
در وصف تو هر فصیح اخرس
1160
نعت من و شأن تو؟ تعالی
وصف من و قدر تو؟ تقدس
1161
ای نقطۀ ملتقای قوسین
وی خارج از احاطۀ أین
1162
ای واسطۀ وجوب و امکان
وی مبدء و منتهای کونین
1163
ای رابطۀ قدیم و حادث
وی ذات تو جامع الکمالین
1164
ای واحد بی نظیر و مانند
کز بهر تو نیست ثانی اثنین
1165
جز تو که نهاده پای رفعت
بر عرش، فکان قاب قوسین؟
1166
غیر از تو که فیض صحبت دوست
دریافت و لا حجاب فی البین؟
1167
دیدی و شنیدی آنچه را «لا
اذنُ سمعت و لا رأت عین»
1168
با قدر تو وصف من بود نقص
با شأن تو مدح من بود شین
1169
ای بدر تمام و نیّر تام
با نور تو نیّرات اجرام
1170
در جنب تو، مبدعات لا شیء
با بود تو، کائنات أعدام
1171
ای نقش نخست و حرف اول
وی ام کتاب و ام اقلام
1172
ای مرکز جملۀ دوائر
آغاز ز تست وز تو انجام
1173
یکنفخۀ تست هر قدر فیض
وز یک نظر تو هرچه انعام
1174
عالم همه یک تجلی تست
از صبح ازل گرفته تا شام
1175
ای محرم خاص محفل قدس
وی بر همه خلق رحمت عام
1176
مدح تو چنانکه در خور تست
از ما طمعی بود بسی خام
1177
ای آینۀ تجلی ذات
مصباح وجود را تو مشکوٰة
1178
ای ماه جمال نازنینت
نور الأرضین و السماوات
1179
چون شمس حقیقت تو سر زد
اعیان وجود جمله ذرات
1180
ذات تو حقیقه الحقائق
نفس تو هویه الهویات
1181
ای نسخۀ عالیات احرف
وی دفتر محکمات آیات
1182
ای پایۀ رتبۀ منیعت
برتر ز مدارج خیالات
1183
وی قامت معنی رفعیت
بیرون ز ملا بس عبارات
1184
در نعت تو ای عزیز کونین
این جمله بضاعتیست مزجاة
1185
یا نیّر کل مظلم داج
یا هادی کل راشد ناج
1186
دین تو چو شمع عالم افروز
آئین تو چون سراج وهاج
1187
ایصدر سریر قاب قوسین
وی بدر منیر اوج معراج
1188
ایگشته جواهر حقائق
در درج حقیقت تو إدراج
1189
در حلقۀ بندگان کویت
عقلست کمین غلام محتاج
1190
در منطقۀ بروج قدرت
بر جیست سماء ذات ابراج
1191
بر فرق سپهر و فرقدانش
خاک در تست دره التاج
1192
با قدر تو چیست هر دو گیتی؟
یک قطره کنار بحر مواج!
1193
ای عقل نخست و حق ثانی
ذات تو حقیقة المثانی
1194
مرآة وجود، چون توأش نیست
یک صورت و یکجهان معانی
1195
ای در تو جمال حق نمودار
زیبندۀ تست «من رآنی»
1196
ای طور تجلی الهی
صد همچو کلیم در تو فانی
1197
گر کنه تو را کلیم جوید
طور است و جواب لن ترانی
1198
ای منشأ عالم عناصر
وی مبدء فیض آسمانی
1199
ای پادشاه سریر سرمد
وی خسرو ملک جاودانی
1200
اوصاف تو در بیان نگنجد
ور هر سر مو شود زبانی
1201
یا دافع جیشه الاباطیل
یا دامغ صوله الاضالیل
1202
قرآن تو برده حکم تورات
فرقان تو کرده نسخ انجیل
1203
بر خوان تو ریزه خوار میکال
طفلی است بمکتب تو جبریل
1204
سیمای تو دادده داد تکبیر
بالای تو کرده کار تهلیل
1205
ای صورت تو برون ز تشبیه
وی معنی تو برون ز تمثیل
1206
ذات تو مثال ذات بیمثل
اوصاف تو فوق حد تکمیل
1207
مشکوه مقام جمع و اجمال
مرآه مقام فرق و تفصیل
1208
مدح تو و من؟ خیال باطل
وصف تو و من؟ نتیجه تعطیل
1209
ای اصل اصیل و فرع ممدود
وی جامع علم و دوحۀ جود
1210
ای عین عیان و قلب عرفان
وی گنج نهان و سر معبود
1211
ای شمع جمال و نور مطلق
وی شاهد بزم غیب مشهود
1212
این نشئه نه جای جلوۀ تست
میعاد، شهود و یوم موعود
1213
فرش ره تسیت عرش اعظم
عرش تو بود مقام محمود
1214
یا شافی صدر کل مصدور
من أعذب منهل و مورود
1215
از چشمۀ فیض تست سیراب
در دار وجود هرچه موجود
1216
مدح تو نه حد ممکناتست
بی حد نشود محاط محدود
1217
ایفیض مقدس از شوائب
وی نور مهذب از غیاهب
1218
ارواح ز فیض تو در أشباح
ای مظهر واهب المواهب
1219
آفاق به نور تو منور
ایشمس مشارق و مغارب
1220
ایجاد تو منتهی المقاصد
إبداع تو غابه المطالب
1221
چل الملک البدیع صنعه
ما ادوع فیک من عجائب!
1222
یا من بفنائه الرواحل
حلت و انیخت الرکائب
1223
خرگاه تو مطرح الامانی
درگاه تو معقل الرغائب
1224
با شأن تو چیست اینمدایح؟
با قدر تو چیست این مناقب؟
1225
شیر بیشۀ ابداع سر ز بیشه بیرون کرد
عقل ییررا از بیم دل دو نیم و مجنون کرد
1226
بیرق ضلالت را سرنگون و وارون کرد
رایت هدایت را بر فراز گردون کرد
1227
داده گلشن دین را جویبار تیفش آب
لاله زار یاسین را کرده خرم و شاداب
1228
شمع بزم آئین را کرده مهر عالمتاب
داده داد تمکین را روز خیبر و احزاب
1229
بازوی قویمندش بسکه داد قوت داد
در حرم خداوندش افسر فتوت داد
1230
با حبیب دلبندش رتبۀ اخوت داد
همچو نی بهر بندش نغمۀ نبوت داد
1231
تا به تیغ خون آشام داد عشق و مستی داد
در سران بدفرجام داد ضرب دستی داد
1232
در برابر اصنام داد حق پرستی داد
تا به پیکر اسلام داد روح و هستی داد
1233
ساز دست و شمشیرش تا ابد در آواز است
گوئی از بم وزیرش زهره نغمه پرداز است
1234
شمع تیغ سر گیرش تا فلک سر افرار است
در فضای تدریرش دست و سر به پرواز است
1235
برق تیغ خون ریزش بر سران عالم زد
شعلۀ شرر بیزش بر روان اعظم زد
1236
دود آتش تیزش طعنه بر جهنم زد
بازوی دلاویزش عرش و فرش بر هم زد
1237
آفتاب نورانی روز بدر کرد اشراق
یا که سیف ربانی جلوه کرد در آفاق
1238
آنکه در سر افشانی روز بزم بودی طاق
با قضای یزدانی همعنان و هم میثاق
1239
ذوالفقار آتشبار بر قریش آتش زد
تا بگنبد دوار شعله زان کشاکش زد
1240
شور برق آن بتار بر سران سرکش زد
تا که سکه افرار بر قلوب بی غش زد
1241
چون بدعوت وحدت مظهر احد آمد
نقش رایت نصرت یا علی مدد امد
1242
رو بلا فتی رتبت، پیر بیخرد آمد
کفر محض بد فطرت پور عبدود آمد
1243
عزم رزم بر سر داشت با سر سران یکسر
پا بمرگ خود برداشت شد چو خر بگل اندر
1244
گرچه کوه پیکر داشت شد ز کلهم کمتر
دل که آندلا ور داشت همچون آهنین پیکر
1245
کلک تیغ جانکاهی نقش خاک راهش کرد
از فراز خودخواهی سر نگون بچاهش کرد
1246
خرمنی ز گمراهی برق زد تباهش کرد
ضربت یداللهی کوه بود و کاهش کرد
1247
پیل مست لب پر کف عزم شیر شیران کرد
یا ز ابلهی مرحب رو به میر میدان کرد
1248
روز عمر خود را شب یا که خانه ویران کرد
تیره بخت بد کوکب آرزوی نیران کرد
1249
تیغ حیدر صفدر آنچنان دو نیمش کرد
کز فراز زین یکسر وارد جحبمش کرد
1250
تیغ آهنین پیکر آنچنان رمیمش کرد
چون غبار با کمتر در هوا عدیمش کرد
1251
آسمان و هفت اختر حلقۀ در کویش
چرخ را کند چنبر یک اشاره ز ابرویش
1252
چیست قلعۀ خیبر با کمند نیرویش؟
چیست کندن آندر پیش زور بازویش؟
1253
تا بحلقۀ در شد آشنا در انگشتش
قلعه های خیبر شد همچو موم در مشتش
1254
هرکه را برابر شد تیغ سر زد از پشتش
ور ز پیش او در شد صبحۀ قضا کشتش
1255
رفت کشتی ایمان در احد چه در گرداب
بود از جگر نالان یا علی مرا دریاب
1256
دست و تیغ سر افشان، کرد همتی نایاب
تا بعرصۀ میدان شد دل دلیران آب
1257
آستین چه بالا زد آسمان بزیر آمد
تا قدم بهیجا زد شیر در نفیر آمد
1258
تیغ را بهر جا زد مرگ در سفیر آمد
بر سر سران پا زد تا سر سریر آمد
1259
فاتح ولایت بود خاتم النبیین را
مصدر عنایت بود صادر نخستین را
1260
رایت هدایت بود هادی المضلین را
قلعۀ حمایت بود مالک دین و ایمان را
1261
مفتقر بصد خجلت مدحت و ثنا آورد
وز فریضۀ ذمت شمه ای بجا آورد
1262
در بر ولی نعمت تحفۀ گدا آورد
بر در فلک حشمت موری التجا آورد
1263
دل افسرده ام از زنده گی آمد بیزار
می رسد بسکه بگوش دل من ناله زار
1264
نالۀ وا ابتا می رسد از سوخته ای
کز دل مادر گیتی به برد صبر و قرار
1265
صد چه قمری کند از نالۀ او نوحه گری
می چکد خون دل و دیده ز منقار هزار
1266
شرری زهرۀ زهرا زده در خرمن ماه
که نه ثابت بفلک ماند و نه دیگر سیار
1267
جورها دید پس از دور پدر در دوران
نه مساعد ز مهاجر نه معین از انصار
1268
بت پرستی بدر کعبۀ مقصود و امید
آتشی زد، که بر افروخته تا روز شمار
1269
شرر آتش و آن صورت مهوش عجبست
نور حق کرد تجلی مگر از شعلۀ نارا
1270
طور سینای تجلی متزلزل گردید
چون بدان سینۀ بی کینه فرو شد مسمار
1271
نه ز سیلی شده نیلی رخ صدیقه و بس
شده از سیل سیه، روی جهان تیره و تار
1272
بشنو از بازو و پهلو که چه دید آن بانو
من نگویم چه شد اینک درو اینک دیوار
1273
دل سنگ آب شد از صدمۀ پهلو که فتاد
گوهری از صدف بحر نبوت به کنار
1274
بسکه خستند و شکستند ز ناموس اله
بازوی کفر قوی، پهلوی دین گشت نزار
1275
محتجب شد بحجاب ازلی وقت هجوم
گر شنیدی که نبودش بسر و روی خمار
1276
قرۀ باصرۀ شمس حقیقت آرا
چون کند جلوه در او خیره بماند ابصار
1277
بند در گردن مرد افکن عالم افکند
بت پرستی که همیداشت بگردن زنار
1278
منکر حق شد و بیعت ز حقیقت طلبید
آنکه ز اول بخداوندی او کرد اقرار
1279
رفت از کف فدک و نالۀ بانو بفلک
که نه حرفش شرفی داشت نه قدرش مقدار
1280
هیچکس اصل اصیلی نفروشد به نخیل
جز خبیثی که بود نخل شقاوت را بار
1281
نیر برج حیا شد چه هلالی زهزال
یا چه آهی که برآید ز درون بیمار
1282
روز او چون شب دیجور و تن او رنجور
لاله سان داغ و چو نرگس همه شب را بیدار
1283
غیرتش بسکه جفا دید ز امت نگذاشت
که پس از مرگ وی آیند بگردش اغیار
1284
آنشاخ گل که سبز بود در خزان یکیست
افشانده غنچۀ گل سرخ از دهان یکیست
1285
آن گوهری کز آتش الماس ریزه شد
یاقوت خون ز لعل لب او روان یکیست
1286
آن لعل دُرفشان که زمرد نگار شد
داد از وفا سودۀ الماس، جان، یکیست
1287
آن نخل طور کز اثر زهر جانگداز
از فرق تا قدم شده آتش فشان یکیست
1288
آن شاهباز اوج حقیقت که تیر خصم
نگذاشته ز بال و پر او نشان یکیست
1289
آنخضر رهنما که شد از آب آتشین
فرمانروای مملکت جاودان یکیست
1290
آن نقطۀ بسیط محیط رضا که بود
حکمش مدار دائرۀ کن فکان یکیست
1291
آن جوهر کرم که چه سودا بسوده کرد
هرگز نداشت چشم بسود و زیان یکیست
1292
چشم فلک ندیده بجز مجتبی کسی
شایان این معامله، آری همان یکیست
1293
هرگز کسی دچار محن چون حسن نشد
ور شد دچار آن همه رنج و محن نشد
1294
خاتم اگر ز دست سلیمان بباد رفت
اندر شکنجۀ ستم اهرمن نشد
1295
نوح نجی گر از خطر موج رنجه شد
غرقاب لجۀ غم بنیاد کن نشد
1296
یوسف اگرچه از پدر پیر دور ماند
لیکن غریب و بی همه کس در وطن نشد
1297
شمع ارچه سوخت از سر شب تا سحر ولی
خونابۀ دل و جگرش در لگن نشد
1298
پروین نثار ماهرخی کانچه شد بر او
پروانه را ز شمع دل انجمن نشد
1299
حقا که هیچ طائری از آشیان قدس
چون او اسیر پنجۀ زاغ و زغن نشد
1300
جز غم نصیب آن دل والا گهر نبود
جز زهر بهر آن لب شکرشکن نشد
1301
دشنام دشمن آنچه که با آن جگر نمود
از زهر بی مضایقه با آن بدن نشد
1302
هرگز دلی ز غم چه دل مجتبی نسوخت
ور سوخت ز اجنبی دگر از آشنا نسوخت
1303
هر گلشنی که سوخت ز باد سموم سوخت
از باد نوبهار و نسیم صبا نسوخت
1304
چندان دلش ز سرزنش دوستان گداخت
کز دشمنان زهر بد و هر ناسزا نسوخت
1305
از هر خسی چه آن گل گلزار معرفت
شاخ گلی ز گلشن آل عبا نسوخت
1306
جز آن یگانه گوهر توحید را کسی
ز الماس سوده لعل لب دلربا نسوخت
1307
هرگز برادری به عزای برادری
در روزگار، چو نشه گلگون قبا نسوخت
1308
باور مکن دلی که چه قاسم بناله شد
زان نالۀ پر از شرر وا أبا نسوخت
1309
آندم که سوخت حاصل دوران ز سوز زهر
در حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت
1310
تا شد روان عالم امکان ز تن روان
جنبنده ای نماند کزین ماجرا نسوخت
1311
شاهی که حکم بر فلک و بر ستاره داشت
آزرده شد چنان که ز مردم کناره داشت
1312
عمری اسیر محنت و از عمر خویش سیر
جز صبر چون دچار بلا شد چه چاره داشت؟
1313
حق خلافتش چه بنا حق گرفته شد
از سوز دل برونق باطل نظاره داشت
1314
گر میشنید کوه گران آنچه او شنید
از هم شکافت، گرچه دل از سنگ خاره داشت
1315
آندم که از سمند خلافت پیاده شد
شوریده بر سرادق او هر سواره داشت
1316
چون در رسید خنجر برّان به ران او
یکباره رفت اگر که نه عمر دوباره داشت
1317
روی زمین مگر همه سینای طور بود
از بسکه آه سینه شکافش شراره داشت
1318
آنکس که بود رابطۀ حادث و قدیم
از زهر جانگزا جگری پاره پاره داشت
1319
تنها نشد ز سودۀ الماس خونجگر
تا عمر داشت خون جگر را هماره داشت
1320
شاهی که بود گوشه نشینی شعار او
محنت قرین او شد و غم بود یار او
1321
آن کو دمید صبح ازل از جبین او
شد تیره تر ز شام ابد روزگار او
1322
محکوم حکم دیو شد آن خسروی که بود
روح الامین چه بندۀ فرمانگزار او
1323
موسی اگر بطور غمش می زدی قدم
بیخود شدی ز آه دل شعله بار او
1324
یکباره گر مسیح بدید آنچه او بدید
میشد دوباره چرخ چهارم چه دار او
1325
آن سرو سبزپوش چه گل سرخروی شد
آری ز بسکه خون جگر شد نگار او
1326
روی حسن چه سبز شد از زهر غم فزود
تا شد سرشک دیده و دل جویبار او
1327
طوبی نثار آنقد و قامت که بعد مرگ
از چار سو خدنک سه پر شد نثار او
1328
پروردۀ کبار پیمبر بد از نخست
محروم شد در آخر کار از کنار او
1329
ای ماه چرخ پیر و مهین پور عقل پیر
کز عمر سیر بودی و در بند غم اسیر
1330
قربان آن دل و جگر پاره پاره ات
از زهر جانگداز وز دشنام و زخم تیر
1331
ای در سریر عشق، سلیمان روزگار
از غم تو گوشه گیر ولی اهرمن امیر
1332
از پستی زمانه و بیداد دهر شد
دیوی فراز منبر و روح الامین بزیر
1333
میر حجاز پای سریر امیر شام!
ای کاش سرنگون شدی آن میر و آن سریر
1334
الحاد گشته مرکز توحید را مدار
شد کفر محض حلقۀ اسلام را مدیر
1335
دستان ز چیست بسته زبان، در سخن غراب
ای لعل دُر فشان تو دلجوی و دلپذیر
1336
یا للعجب ز مردم دنیا پرست دون
یوسف فروخته به متاعی بسی حقیر
1337
ای دستگیر غمزدگان روز عدل و داد
دست ستم ز چیست تو را کرده دستگیر؟
1338
ای روح عقل اقدم و ریحانۀ نبی
کز خون دل ز غصه دوران لبالبی
1339
ای شاه دادگر که ز بیداد روزگار
روزی نیارمیده نیاسوده ای شبی
1340
از دوستان ملامت بیحد شنیده ای
تنها ندیده ای الم از دست اجنبی
1341
چون عنصر لطیف تو با خصم بد منش
هرگز ندید کس قمر برج عقربی
1342
ز هر جفا نمود ترا آب خوشگوار
از بسکه تلخکامی و بیتاب و پر تبی
1343
از ساقی ازل نگرفته است تا ابد
چون ساغر تو هیچ ولی مقربی
1344
آری بلا بمرتبۀ قرب اولیا است
وندر بساط قرب نبود از تو اقربی
1345
گردون شود نگون و رخ مهر و مه سیاه
کافتاده در لحد چه تو تابنده کوکبی
1346
نشنیده ام نشانۀ تیر ستم شود
جز نعش نازنین تو در هیچ مذهبی
1347
باز این چه آتش است که بر جان عالم است؟
باز این چه شعلۀ غم و اندوه ماتم است؟
1348
باز این حدیث حادثۀ جانگداز چیست؟
باز این چه قصه ایست که با غصه توأم است؟
1349
این آه جانگزاست که در ملک دل بپاست
یا لشگر عزاست که در کشور غم است؟
1350
آفاق پر ز شعلۀ برق و خروش رعد
یا نالۀ پیاپی و آه دمادم است؟
1351
چون نچشمه چشم مادر گیتی ز طفل اشک
روی جهان چو موی پدر کشته درهم است
1352
زین قصه سر بچاک گریبان کروبیان
در زیر بار غرصه قد قدسیان خم است
1353
گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر
گویا ربیع ماتم و ماه محرم است
1354
ماه تجلی مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبۀ جانباز عالم است
1355
گلگون قبای عرصۀ میدان کربلا
زینت فزای مسند ایوان کربلا
1356
لب تشنۀ فرات و روانبخش کائنات
خضر زلال چشمۀ حیوان کربلا
1357
سرمست جام ذوق و جگرسوز نار شوق
غواص بحر وحدت و عطشان کربلا
1358
سرباز کوی دوست که در عشق روی دوست
افکنده سر چه گوی بچوگان کربلا
1359
رکن یمان و کعبۀ ایمان که از صفا
در سعی شد ز مکه بعنوان کربلا
1360
لبیک بر زبان بسر دست نقد جان
روی رضا بسوی بیابان کربلا
1361
چون نقطه در محیط بلا ثابت القدم
گردن نهاد بر خط فرمان کربلا
1362
بر ما سوای دوست سر آستین فشاند
آسوده سر نهاد بدامان کربلا
1363
ارباب عشق را چه صلای بلا زدند
اول بنام عقل نخستین صلا زدند
1364
جام بلا بکام بلی گو شد از الست
سنگ بلا بجانب بانگ بلی زدند
1365
تاج مصیبتی که فلک تا آن نداشت
بر فرق فرقدان شه لافتیٰ زدند
1366
پس بر حجاب اکبر ناموس کبریا
آتش ز کینه های نهان بر ملا زدند
1367
شد لعل دُر فشان حقیقت زمردین
الماس کین چه بر جگر مجتبی زدند
1368
پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلا
کوس بلا بنام شه کربلا زدند
1369
فرمان تو خطان رکابش که خط محو
بر نقش ما سوی ز کمال صفا زدند
1370
دست ولا زدند بدامان شاه عشق
بر هر دو عالم از ره تحقیق پا زدند
1371
ترسم که بر صحیفۀ امکان قلم زنند
گر ماجرای کرب و بلا را رقم زنند
1372
گوش فلک شود کر و هوش ملک ز سر
گر نغمه ای ز حال امام امم زنند
1373
زان نقطۀ وجود حدیثی اگر کنند
خط عدم بر بط حدوث و قِدم زنند
1374
آن رهبر عقول که صد همچو عقل پیر
در وادی غمش نتوان یک قدم زنند
1375
ماء معین چو زهر شود در مذاق دهر
گر از لبان تشنۀ او لب بهم زنند
1376
وز شعلۀ سرادق گردون قباب او
بر قبۀ سرادق گردون علم زنند
1377
سیل سرشک و اشک، دمادم روان کنند
گر ز اشک چشم سید سجاد دم زنند
1378
تا حشر، دل شود بکمند غمش اسیر
گر ز اهلبیت او سخن از بیش و کم زنند
1379
سهم قدر ز قوس قضا دلنشین رسید
در مرکز محیط رضا تیر کین رسید
1380
کرد آنسه شعبه، نقطۀ توحید را دو نیم
وز شش جهت فغان بسپهر برین رسید
1381
سر مصون ز مکمن غیب آشکار شد
زان ناوکی که بر دل حق مبین رسید
1382
بازوی کفر و طعنۀ کفار شد قوی
زانطعن نیزه ای که به پهلوی دین رسید
1383
از تاب رفت شاهد سلطان معرفت
زانسوز و سازها که بشمع یقین رسید
1384
آمد بقصد کعبۀ توحید پیل مست
دیو لعین بمهبط روح الامین رسید
1385
افعی صفت گرفت سر از گنج معرفت
بد گوهری بمخزن دُرّ ثمین رسید
1386
آن نفس مطمئنه، حیاتی ز سر گرفت
زان نفخه ای که در نفس آخرین رسید
1387
شد نوک نی چه نقطۀ ایجاد را مدار
از دور ماند دائره اللیل و النهار
1388
سر زد چه ماه معرفت از مشرق سنان
از مغرب، آفتاب قیامت شد آشکار
1389
شیرازۀ صحیفۀ هستی ز هم گسیخت
شد پاره پاره دفتر اوضاع روزگار
1390
کلک ازل ز نقش ابد تا ابد بماند
لوح قدر فتاد چه کلک قضا ز کار
1391
در گنبد بلند فلک، ناله ملک
افکند در صوامع لاهوتیان شرار
1392
عقل نخست نقش جهان را به گریه شست
وندر عقول زد شرر از آه شعله بار
1393
یکباره سوخت همچو سپند از غمش خلیل
آمد دوباره نوح بطوفان غم دچار
1394
در طور غم کلیم شد از غصه دل دو نیم
وندر فلک مسیح چنان شد که روی دار
1395
در ناکسان چه قافلۀ بیکسان فتاد
یک بوستان ز لاله بدست خسان فستاد
1396
یک رشتۀ ز درّ یتیم گران بها
در دست ظلم سنگدلان، رایگان فتاد
1397
یک حلقه ای ز منطقۀ چرخ معدلت
در حلقۀ اسیری و جور زمان فتاد
1398
زان پس گذار دستۀ دستان دلستان
در بوستان سرو و گل و ارغوان فتاد
1399
هر بیدلی بناله شد از داغ لاله ای
هر بلبلی بیاد گلی در فغان فتاد
1400
ناموس حق ز جلوۀ طاوس کبریا
گشت آن چنان که مرغ دلش ز آشیان فتاد
1401
قمری صفت بر آن گل گلزار معرفت
نالید آنقدر که ز تاب و توان فتاد
1402
یاقوت خون ز جزع یمانی بر او فشاند
یادش چه زان عقیق لب دُرفشان فتاد
1403
این لؤلؤ تر و در گلگون حسین تست
وین خشک لعل غرقۀ در خون حسین تست
1404
این مرکز محیط شهادت که موج خون
افشاند تا بدامن گردون حسین تست
1405
این نیری که کرده بدریای خون غروب
وز شرق نیزه سر زده بیرون حسین تست
1406
این مصحف حروف مقطع که ریخته
اجزای او بصفحۀ هامون حسین تست
1407
این مظهر تجلی بیچند و چون که هست
از چند و چون، جراحتش افزون حسین تست
1408
این گوهر ثمین که بخا کست و خون دفین
مانند اسم اعظم مخزون حسین تست
1409
این هادی عقول که در وادی غمش
عقل جهانیان شده مجنون حسین تست
1410
این کشتی نجات که طوفان ماتمش
اوضاع دهر کرده دگرگون حسین تست
1411
ای بانوی حجاز مرا بی نوا ببین
چون نی نوا کنان ز غم نینوا ببین
1412
ای کعبۀ حیا بمنای وفا بیا
قربانیان خویش بکوی صفا ببین
1413
نو رستگان خویش سراسر بریده سر
وز خون نو خطان بسرا پا حنا ببین
1414
در خاک و خون طپان مه رخسار شه نگر
زنگ جفا بر آینۀ حق نما ببین
1415
بر نخل طور سرّ اناالله را نگر
وز روی نی تجلی رب العلی ببین
1416
ای خفتۀ نهفتۀ اندر حجاب قدس
برخیز و بی حجابی ما بر ملا ببین
1417
زنجیر جور سلسلۀ عدل را قرین
توحید را بحلقۀ شرک آشنا ببین
1418
پرگار کفر نقطۀ اسلام را محیط
دین را مدار دائرۀ اشقیا ببین
1419
کاش آنزمان سرای طبیعت نگون شدی
وز هم گسسته رابطۀ کاف و نون شدی
1420
کاش آن زمانکه کشتی ایمان بخون نشست
فُلک فلک ز موج غمش غرقه خون شدی
1421
کاش آن زمان که رایت دین بر زمین فتاد
زرین لوای چرخ برین واژگون شدی
1422
کاش آنزمان که عین عیان شد بخون طپان
سیلاب خون روان ز عیون عیون شدی
1423
کاش آنزمان که گشت روان کاروان غم
ملک وجود را بعدم رهنمون شدی
1424
کاش آنزمان ز سلسلۀ خیل بیکسان
یک حلقه بند گردن گردون دون شدی
1425
کاش آن زمان که زد مه یثرب بشام سر
چون شام صبح روی جهان تیره گون شدی
1426
کاش از حدیث بزم یزید و شه شهید
دل خون شدی ز دیدۀ حسرت برون شدی
1427
ای چرخ تا در این ستم آباد کرده ای
پیوسته خانۀ ستم آباد کرده ای
1428
بنیاد عدل و داد بسی داده ای بباد
زین پایۀ ستم که تو بنیاد کرده ای
1429
تا داده ای بدشمن دین کام داده ای
یا خاطری ز نسل خطا شاد کرده ای
1430
از دودۀ معاویه و زادۀ زیاد
تا کرده ای بعیش و طرب یاد کرده ای
1431
آبی نصیب حنجر سرچشمۀ حیات
از چشمه سار خنجر فولاد کرده ای
1432
سر حلقۀ ملوک جهان را بعدل و داد
در بند ظلم و حلقۀ بیداد کرده ای
1433
ای کجروش به پرورش هر خسی بسی
جور و جفا بشاخۀ شمشاد کرده ای
1434
تا برق کین بگلشن ایمان و دین زدی
آفاق را چه رعد پر از داد کرده ای
1435
خاموش مفتقر که دل دهر آب شد
وز سیل اشک عالم امکان خراب شد
1436
خاموش مفتقر که از این شعر شعله بار
آتش بجان مرد و زن و شیخ و شاب شد
1437
خاموش مفتقر که از این راز دلگداز
صاحبدلی نماند مگر دل کباب شد
1438
خاموش مفتقر که ز برق نفیر خلق
دود فلک بر آمد و خرق حجاب شد
1439
خاموش مفتقر که بسیط زمین ز غم
غرق محیط خون شد و در اضطراب شد
1440
خاموش مفتقر که ز بیتابی ملک
چشم فلک سرشک فشان چون سحاب شد
1441
خاموش مفتقر که ز دود دل مسیح
خورشید را بچرخ چهارم نقاب شد
1442
خاموش مفتقر که در این ماتم عظیم
آدم بتاب آمد و خاتم ز تاب شد
1443
تا که شد سرو سهی سای ابی الفضل قلم
کمر شه شده خم
1444
تا صنوبر بر او سوخت ز سر تا بقدم
سوخت گلزار قدم
1445
تا که آن شمع دل افروز ز سر تا پا سوخت
شاهد یکتا سوخت
1446
نخلۀ طور شرر بار شد از آتش غم
شعله ور زین ماتم
1447
تا که آن سرو خرامان لب جوی افتاده
جوی خون سر داده
1448
دامن دشت ز خون آمده چون باغ ارم
لاله زاری خرم
1449
شاخ طوبای قدش بسکه بخون غلطان شد
شاخۀ مرجان شد
1450
زده بر صفحۀ رویش خط یاقوت رقم
رقمی بس محکم
1451
داد از این آتش بیداد که اندر پی آب
عالمی گشت خراب
1452
ریخت بر خاک بلا خون خداوند همم
عنصر جود و کرم
1453
ساقی تشنه لبان در طلب آب روان
داد دست و سر و جان
1454
خشک لب رفت و برون آمد از آن بحر خضم
با دو چشمی پر نم
1455
رایت معدلت از صرصر بیداد افتاد
داد از این ظلم و فساد
1456
آه ماتم زدگان زد بسر چرخ علم
شرر اندر عالم
1457
شاه، بیچاره و شیرازۀ لشگر پاره
بانوان آواره
1458
تا نگونسار شد آن بیدق گردون پرچم
حامل بیدق هم
1459
تا شد آنسینه که بودی صدف گوهر دین
هدف ناوک کین
1460
وهم پنداشت که در مخزن اسرار و حکم
رخنه زد نامحرم
1461
بسکه پیکان بلا بر بدنش بنشسته
شده چون گلدسه
1462
خار از غنچه مگر رسته و پیوسته بهم
همه با هم توأم
1463
تا که سلطان هما شد سپر تیر سه پر
با چنان شوکت و فر
1464
حمله از چار طرف کرد بمرغان حرم
کرکس ظلم و ستم
1465
دست تقدیر دو دستی ز تنش کرد جدا
که بدی دست خدا
1466
ریخت زین حادثه بال و پر عنقاء قدم
طائر عیسی دم
1467
تا بیفتاد دو دست از تن آن میر حجاز
شد بیکباره دراز
1468
دست کوتاه مخالف به پناگاه امم
به نوامیس حرم
1469
سر سردار حقیقت ز عمود آنچه بدید
نتوان گفت و شنید
1470
خاک بر فرق فریدون و سرو افسر جم
پس از این رنج و الم
1471
شاه اخوان صفا رفت ز اقلیم وجود
با تن خون آلود
1472
شمع ایوان وفا شد به شبستان عدم
با دلی داغ ازغم
1473
بود هر گلی را بهار و خزانی
خزان گل من بهار جوانی
1474
بود شاخ گل سبز در هر بهاری
گل من ز خون بدن ارغوانی
1475
نه یک گل زمن رفته، یک بوستان گل
نه یک نوجوان، یک جهان نوجوانی
1476
جوانا توانائی من تو بودی
بماندم من و پیری و ناتوانی
1477
ترا نخل شکر بری پروردیم
نه پنداشتم زهر غم میچشانی
1478
بگرد تو پروانه وش می دویدم
تو چون شمع سرگرم در سر فشانی
1479
تو چون شاخ مرجان ز یاقوت خونی
من از اشک خونین عقیق یمانی
1480
بمیقات دیدارت احرام بستم
که جانی کنم تازه زان یار جانی
1481
سروش غمت گفت در گوش هوشت
که ای آرزومند من! لن ترانی
1482
ز سر پنچۀ دشمن دیو سیرت
نمی یابی از اهرمن هم نشانی
1483
جوانا نهالی نشاندم بامید
که در سایۀ او کنم زندگانی
1484
دریغا که از گردش چرخ گردون
سر او کند بر سرم سایبانی
1485
جوانا بهمت تو عنقاء قافی
برفعت همای بلند آشیانی
1486
توئی یکه تمثال عقل نخستین
توئی ثانی اثنین سبع المثانی
1487
نزیبد سرت را سر نیزه بودن
مگر جان من شمع این کاورانی؟
1488
جوانا فروغ تو از مشرق نی
بود رشک مهر و مه آسمانی
1489
ولی روز ما را سیه کرده چندان
که مردن به از عشرت جاودانی
1490
فدای سر نازنین تو گردم
که از نازنینان کند دیدبانی
1491
نظر بستی از عمر و از ما نبستی
کنی سرپرستی ز ما تا توانی
1492
پس از این من و داغ آن لالۀ رو
که یک صورتست و جهانی معانی
1493
پس از این من و سوز آن شمع قامت
که در بزم وحدت نبودیش ثانی
1494
هر آن سر که سودای آنسر ندارد
بود بر سر دوش بار گرانی
1495
دلی گر نسوزد ز سوز غم تو
نبیند بدنیا رخ شادمانی
1496
شد قاسم داماد در حجلۀ گور
بر وی مبارک باد این عشرت و سور
1497
در حلقۀ دشمن با ساز غم رفت
چشم فلک روشن زین سور پر شور
1498
در عرصۀ میدان چون غنچه خندان
وز عشوۀ جانان سرمست و مخمور
1499
ماهی درخشان شد از رخش همت
نوری نمایان شد از قلۀ طور
1500
آن قد و آن بالا شمع دل افروز
وان غرۀ والا نور علی نور
1501
بر تن کفن پوشید در رزم کوشید
تا شربتی نوشید از عین کافور
1502
آن چهرۀ گلگون یا ماه گردون
آغشته شد در خون چون سرّ مستور
1503
یاقوت خونش کرد چون شاخ مرجان
سمّ هیونش کرد چون درّ منثور
1504
از خون سر رنگین شد دست داماد
کفّ الخضیب است این یا پنچۀ حور
1505
چون ماه انور شد در برج عقرب
وز نیش خنجر شد چون جای زنبور
1506
زد مرغ روحش پر از شاخۀ تن
شه آمدش بر سر با قلب مکسور
1507
دُرّ یتیمی دید آلوده در خون
خون از دلش جوشید چون بحر مسجور
1508
گفتا که ای ناکام از زندگانی
وز عشرت ایام محروم و مهجور
1509
گیتی پر از غم شد از شادی تو
سور تو ماتم شد تا نفخۀ صور
1510
آن قامت رعنا شمع عزا شد
وان صورت معنی آئینۀ گور
1511
آن نونهال تر خشکیده یکسر
وان شاخ طوبی بر، از برگ و بر عور
1512
از گنج شایانم دُردانه ای رفت
یا گوهر جانم شد از صدف دور
1513
رفتی و از تن رفت جان دو گیتی
از چشم روشن رفت یک آسمان نور
1514
داغ تو جانا برد از بانوان دل
وز من همانا برد از بازوان زور
1515
نشنیده کس داماد همخوابۀ خاک
این قصه ای ناشاد شد از تو مشهور
1516
ای کاش می افتاد این سقف مرفوع
بعد از تو ویران باد آن بیت معمور
1517
دست مرا از کار دست قضا بست
سرگشته چون پرگار مجبور و مقهور
1518
یاری ز بی یاری جستی عزیزم
افغان ز ناچاری ای نازنین پور
1519
خواندی مرا ای رود سودی ندیدی
قسمت ترا این بود سعی تو مشکور
1520
خبر مقدم علی اصغر ز سفر می آید
لوحش الله که به همراه پدر می آید
1521
ناز پرورد من آمد سوی گهوارۀ ناز
می سزد گر بنهم بر قدمش روی نیاز
1522
طوطی من! سخنی، از چه زبان بسته شدی
سفری بیش نرفتی که چنین خسته شدی
1523
ناز آغاز کن و جلوه کن از آغوشم
که من این جلوه بملک دو جهان نفروشم
1524
ای جگر تشنه که با خون جگر آمده ای
خشک لب رفتی و با دیدۀ تر آمده ای
1525
از چه آغشته بخونی تو به آغوش پدر
تو که رفتی به سلامت بسیر دوش پدر
1526
آخر ای غنچۀ پژمرده که سیرابت کرد
نغمۀ تیر ترا از چه چنین خوابت کرد
1527
از چه ای بلبل شیدا تو چنین خاموشی
یا که از سوز عطش باز مگر مدهوشی
1528
گل من خار خدنگ که گلوی تو درید
گوش تا گوش ترا تیر جفای که درید
1529
پنجۀ ظلم که این غنچۀ گل خارت کرد
کاین ستم بر تو و بر مادر غمخوارت کرد
1530
چه شد ای بلبل خوشخوان ز نوا افتادی
ز آشیان رفتی و در دام بلا افتادی
1531
چه شد ای روح روانم که ز جان سیر شدی
بهر یک قطرۀ آبی هدف تیر شدی
1532
بودم امید که تا بال و پری باز کنی
نه که از دست من غمزده پرواز کنی
1533
آرزو داشتم از شیر ترا باز کنم
برگ عیشی ز گل روی تو من ساز کنم
1534
ناوک خصم ترا عاقبت از شیر گرفت
دست تقدیر ز شیرت بچه تدبیر گرفت
1535
اگرت آب ندادند و مرا شیر نبود
نازنین حلق ترا طاقت این تیر نبود
1536
تیر کین با تو چه ای کودک معصومم کرد
این قدر هست که از روی تو محرومم کرد
1537
وای بر حرمله کاندیشه ز خون تو نکرد
رحم بر کودکی و سوز درون تو نکرد
1538
ای دریغا که شدی کشتۀ بی شیری من
پس از این تا چه کند داغ تو و پیری من
1539
وای بر خال دل مادر بیچارۀ تو
پس از این مادر و قنداقه و گهوارۀ تو
1540
چشم از مادر غمدیده چرا پوشیدی
مگر ای شیرۀ جان شیر که را نوشیدی
1541
یادی از مادر بی شیر و ز پستان نکنی
خنده بر روی من ای غنچۀ خندان نکنی
1542
داد از ناوک بیداد که خاموش کرد
مادر غمزده را نیز فراموشت کرد
1543
طاقتم طاق شد آن طاقۀ ریحانم کو
طوطی شهد دهان شکر افشانم کو
1544
حیف و صد حیف که برگ گل نسرینم رفت
ناز پروردۀ من، اصغر شیرینم رفت
1545
زندانیان عشق چه شب را سحر کنند
از سوز شمع و اشک روانش خبر کنند
1546
مانند غنچه سر به گریبان در آورند
شور و نوای بلبل شوریده سر کنند
1547
چون سر بخشت یا که به زانوی غم نهند
یکباره سر ز کنگرۀ عرش پر کنند
1548
با آن شکسته حالی و بی بال و بی پری
تا آشیان قدس بخوبی سفر کنند
1549
چون رهسپر شوند بسینای طور عشق
از شوق سینه را سپر هر خطر کنند
1550
آنان کزین معامله هستند بی خبر
بر گو که تا به محبس هارون نظر کنند
1551
تا بنگرند گنج حقیقت بکنج غم
آن لعل خشک را به دُر اشک تر کنند
1552
بر پا کنند حلقۀ ماتم بیاد او
تا عرش و فرش را همه زیر و زبر کنند
1553
آتش به عرصۀ ملکوت قدم زنند
ملک حدوث را ز غمش پر شرر کند
1554
از گردش فلک سر و سالار سلسله
شد در کمند عشق گرفتار سلسله
1555
آن کو مدار دائرۀ عدل و داد بود
شد در زمانه نقطۀ پرگار سلسله
1556
نبود هزار یوسف مصری بهای او
آن یوسفی که بود خریدار سلسله
1557
تا دست و پا و گردن او شد به زیر غل
رونق گرفت زانهمه بازار سلسله
1558
هرگز گلی ندیده خاک آنچه را که دید
آن عنصر لطیف ز آزار سلسله
1559
آگه ز کار سلسله جز کردگار نیست
کان نازنین چه دید ز کردار سلسله
1560
غمخوار و یار تا نفس آخرین نداشت
نگشوده دیده جز که به دیدار سلسله
1561
جان شد جدا و سلسله از هم جدا نشد
گوئی وفا نبود مگر کار سلسله
1562
جان ها فدای آن تن تنها که از غمش
خون می گریست دیدۀ خونبار سلسله
1563
شد سرنگون چون یوسف دوران به چاه غم
از عقل پیر شد به فلک دود آه غم
1564
زندان چنان ز غنچۀ خندان او گریست
کز گلشن زمانه درآمد گیاه غم
1565
مجنون صفت ز غصۀ لیلی نهاد سر
پیر خرد به دشت غم از خانقاه غم
1566
چون سر نهاد سرور دوران بروی خشت
افشاند بر سر همه خاک سیاه غم
1567
افتاد چون بسیاط سلیمان بدست دیو
بنشست جای باغ ارم دستگاه غم
1568
آن خضر رهنما که لبش بود جان فزا
عالم ز سوز او شده سر گرد راه غم
1569
شاهی که بود سرور آزادگان دهر
شد در کمند غصه اسیر سپاه غم
1570
باب الحوائج آنکه فلک در پناه اوست
عمری ز بی کسی بشد اندر پناه غم
1571
آن خسروی که گیتی از او خرم است شد
زندان غم قلمرو و او پادشاه غم
1572
شمسی که از غمش دل هر لاله داغ داشت
قمری ز شور او چه نواها به باغ داشت
1573
با آن دلی که داشت لبالب ز غم کجا
از سیل اشک و آه دمادم فراغ داشت
1574
زندانیان غم ز غمش آگهند و بس
بی غم ز حال غمزدگان کی سراغ داشت
1575
باور مکن که شمع دل افروز بزم غیب
جز آه سینه سوز به زندان چراغ داشت
1576
تا آنکه جان سپرد به جز خون دل نخورد
وز دست ساقی غم و محنت ایاغ داشت
1577
شد پیکری ضعیف که چون روح محض بود
در بند آنکه دیو قوی در دماغ داشت
1578
طاوس باغ انس و همای فضای قدس
بنگر چه رنجها که ز زاغ و کلاغ داشت
1579
از پستی زمانه عجب نیست کابلهی
طوطی بهشت و گوش به آواز زاغ داشت
1580
دستان سرای سدره از این داستان غم
شور و نوا و غلغله در باغ وراغ داشت
1581
زهری که در دل و جگر شاه کار کرد
کار هزار مرتبه از زهر مار کرد
1582
زهری که صبح روشن آفاق را ز غم
در روزگار، تیره تر از شام تار کرد
1583
زهری که از رطب بدل شاه رخنه کرد
در نخل طور شعلۀ غم آشکار کرد
1584
زهری که داد مرکز توحید را بباد
یا للعجب که نقطۀ شرک استوار کرد
1585
زهری که چون دل و جگر و سینه را گداخت
از فرق تا قدم همه را لاله زار کرد
1586
زهری که چون به آن دل والا گهر رسید
کوه وقار را ز الم بی قرار کرد
1587
زهری که می شکافت دل سنگ خاره را
در حیرتم که با جگر او چه کار کرد!
1588
زهری که چون رسید به سر چشمۀ حیات
از موج غم روانه دو صد جویبار کرد
1589
زهری که کام دشمن دون شد از او روا
در کام دوست زهر غم ناگوار کرد
1590
از ساج و کاج، تخت و عماری مگر نبود
لیکن مگر ز تختۀ در بیشتر نبود
1591
از عرش بود پایۀ قدرش بلندتر
حاجت به نردبان غم آور دگر نبود
1592
روی فلک سیاه و ز حمّال و نعش شاه
جز چند تن سیه کس دیگر مگر نبود
1593
نعش غریب دیده بسی چشم روزگار
بی قدر و احترام، ولی این قدر نبود
1594
خاکم بسر که یکسره دنبال نعش او
جز گرد راه کسی رهسپر نبود
1595
با آنکه بود شهرۀ آفاق نام او
حاجت به شهره کردن در رهگذر نبود
1596
زینت فزای عرش اگر ماند روی جسر
جز روی آب عرش برین را مقر نبود
1597
جز طفل اشک مادر گیتی کنار او
از خواهر و برادر و دخت و پسر نبود
1598
جز برق از غمش نکشید آه آتشین
جز رعد در مصیبت او نوحه گر نبود
1599
کروبیان ز غصه گریبان زدند چاک
لاهوتیان ز سینه زدند آه سوزناک
1600
روحانیان بماتم او جمله نوحه گر
یا مهجه الحقیقه ارواحنا فداک
1601
معمورۀ فلک شده ویرانۀ غمش
گو آن غریب داد به مطموره جان چه باک
1602
از دود آه و ناله بود تیره ماه و مهر
وز داغ باغ لاله سمک سوخت تا سماک
1603
شور نشور سر زده زین خاکدان دون
چون شد روان به عالم قدس آنروان پاک
1604
نزدیک شد که خرمن هستی رود بباد
آن دم که رفت حاصیل دوران به زیر خاک
1605
آخر دو میوۀ دل عقل نخست سوخت
از سوز نخلۀ رطب و از نهال تاک
1606
باب الحوائج از رطب و شاه دین رضا
ز انگور، سوختند در این تیره گون مغاک
1607
ای کاش آنکه نخل رطب را بپرورید
و انکو نهال تاک نشاندی، شدی هلاک
1608
خبر از طوس مگر آمده با پیک صبا
از غریب الغرباء
1609
که چه گل کرده بتن پیرهن صبر قبا
از غمش آل عبا
1610
طور سینای تجلی شده یکسان با خاک
سینۀ سینا چاک
1611
گوئی از سوز غم و حسرت آن مهر لقا
خر موسی صعقا
1612
یوسف مصر حقیقت چه شد از یثرب دور
شد بپا شور نشور
1613
پیر کنعان طریقت بسیرودی ز قفا
نغمۀ وا اسفا
1614
تا که آن قبلۀ آفاق روان شد ز حرم
خونفشان شد زمزم
1615
سیل خوناب غمش موج زد از ام قری
تا ثریا ز ثری
1616
چون سنا برق حقیقت به سنا باد رسید
عرش بر خود لرزید
1617
از تجلای شکوهش دل آن کوه رسا
نعره زد رعد آسا
1618
مرو از مقدم او شد ز صفا باغ ارم
شد پناگاه امم
1619
ز فروغ رخم او مطلع انوار هدی
ملجأ شاه و گدا
1620
طوس شد تا ز شرف مرکز طاوس ازل
یا که ناموس ازل
1621
سزد ار بوسه زند بر ره او عرش علا
جل شأناً و علا
1622
آه از آن عهد ولایت که بنامش بستند
دل او را خستند
1623
نشنیدم که به آن عهد کسی کرده وفا
مگر از زهر جفا
1624
تخت شاهی بعوض تختۀ تابوتش بود
زهر غم قوتش بود
1625
زان جنایت که ز مأمون شده با شاه رضا
سوخت دیوان قضا
1626
آن ستم پیشه که با خسرو اقلیم الست
عهد را بست و شکست
1627
نه ز حق بیم و نه اندیشه ای از روز جزا
نه هراسی ز سزا
1628
پنجه زد بر رخ عنقاء قدم زاغ سیاه
عالمی گشت تباه
1629
ریخت زین واقعه بال و پر سلطان هما
شاهد غیب نما
1630
گر غریبانه در آن منزل غربت جان داد
در ره جانان داد
1631
لیک از جلوۀ دلدار شدش کام روا
و بسی درد دوا
1632
نوح طوفان بلا رخت از این مرحله بست
فلک ایجاد شکست
1633
غرقۀ لجۀ غم شد دل خلق دو سرا
یک به یک نوحه سرا
1634
تا که از زهر ستم سوخت ز سر تا به قدم
شمع ایوان قدم
1635
رفت زین حادثۀ هائله بر باد فنا
رونق بزم «دنا»
1636
میوۀ باغ نبوت چه ز انگور کشید
ز هر جانسوز چشید
1637
ریخت برگ و بر آن شاخ گل روح افزا
نخلۀ شکر زا
1638
با دل و با جگرش دانۀ انگور چه کرد
ز هر مستور چه کرد
1639
خرمنی سوخت ز یک خوشۀ بیقدر و بها
و چها کرد چها
1640
نه عجب گر ز غمش چشم فلک خون گرید
رود جیحون گرید
1641
یا پر از خون شود این سینۀ سوزان قضا
از غم شاه رضا
1642
دلبرا دست امید من و دامان شما
سر ما و قدم سرو خرامان شما
1643
خاک راه تو و مژگان من ار بگذارد
ناوک غمزه و یا خنچر مژگان شما
1644
شمع آه من و رخسارۀ چون لالۀ تو
چشم گریان من و غنچۀ خندان شما
1645
لب لعل نمکین تو مکیدن حظیست
که نه طالع شودم یا رنه احسان شما
1646
رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد
به نگردد مگر از سیب زنخدان شما
1647
نه در این دائره سرگشته منم چون پرگار
چرخ سرگشته چو گوئیست بچو کان شما
1648
درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان
تا شوم از سر اخلاص بقربان شما
1649
خضر را چشمۀ حیوان رود از یاد اگر
ز سرش رشحه ای از چشمۀ حیوان شما
1650
عرش بلقیس نه شایستۀ فرش ره تست
آصف اندر صف اطفال دبستان شما
1651
نبود ملک سلیمان همه با آن عظمت
موری اندر نظر همت سلمان شما
1652
جلوۀ دید کلیم الله از آن دید جمال
نغمه ای بود انا الله ز بیابان شما
1653
طائر سدره نشین را نرسد مرغ خیال
بحریم حرم شامخ الارکان شما
1654
قاب قوسین که آخر قدم معرفت است
اولین مرحلۀ رفرف جولان شما
1655
فیض روح القدس از مجلس انس تو و بس
نفخۀ صور صفیریست ز دربان شما
1656
گرچه خود قاسم الارزاق بود میکائیل
نیست در رتبه مگر ریزه خوار خوان شما
1657
لوح نفس از قلم عقل نمی گردد نقش
تا نباشد نفس منشی دیوان شما
1658
هرچه در دفتر ملکست و کتاب ملکوت
قلم صنع رقم کرده بعنوان شما
1659
شده تا شام ابد دامن آفاق چه روز
زده تا صبح ازل سرز گریبان شما
1660
چیست تورات ز فرقان شما؟ رمزی و بس
یک اشارت بود انجیل ز قرآن شما
1661
هست هر سوره بتحقیق ز قرآن حکیم
آیۀ محکمه ای در صفت شأن شما
1662
آستان تو بود مرکز سلطان هما
قاف عنقاء قدم شرفۀ ایوان شما
1663
مهر با شاهد بزم تو برابر نشود
مه فروزان بود از شمع شبستان شما
1664
خسرو اگر بمدیح تو سخن شیرین است
لیکن افسوس نه زیبنده و شایان شما
1665
ای که در مکمن غیبی و حجاب ازلی
آه از حسرت روی مه تابان شما
1666
ای خاک ره تو خطۀ خاک
پاکی ز تو دیده عالم پاک
1667
آشفتۀ موسی تست، انجم
سر گشتۀ کوی تست افلاک
1668
ای بر سرت افسر «لعمرک»
وی زیب برت قبای لولاک
1669
تاج سرت افسر لعمرک
تشریف برت قبای لولاک
1670
زیب سرت افسر لعمرک
دیبای برت قبای لولاک
1671
ای رهبر و رهنمای گمراه
وی هادی وادی خطرناک
1672
عالم ز معارف تو واله
تو نغمه سرای «ماعرفناک»
1673
یا أعظم صوره تجلی
فیها الله، ما أدقّ معناک!
1674
دامان جلالت ای شهنشاه
هرگز نفتد بدست ادراک
1675
این بنده و مدح چون تو شاهی؟
حاشاک از این مدیحه حاشاک
1676
ای مظهر اسم اعظم حق
مجلای اثم و نور مطلق
1677
ای نور تو صادر نخستین
وی مصدر هر چه هست مشتق
1678
ای عقل عقول و روح ارواح
وی اصل اصول هر محقق
1679
ای شمس شموس و نور انوار
وی اعظم نیرات و اشرق
1680
ای فاتحۀ کتاب هستی
هستی ز تو یافته است رونق
1681
در سیر تو ای نبی ختمی
ذو الغایه بغایه گشت ملحق
1682
ای آیه ای از محامد تست
قرآن مقدس مصدق
1683
وصف تو بشعر در نگنجد
دریا نرود میان زورق
1684
ای اصل قدیم و عقل اقدم
وی حادث با قدیم توأم
1685
در رتبه توئی حجاب اقرب
بودی تو نبی و در گل آدم
1686
طغرای صحیفۀ وجودی
هر چند توئی کتاب محکم
1687
با عزم تو چیست ای خداوند
قدر قدر و قضای مبرم؟
1688
ملک و ملکوت در کف تست
چون خاتمی ای نبی خاتم
1689
از لطف تو شمه ایست فردوس
وز قهر تو شعله ای جهنم
1690
قد ملک است در برت راست
پشت فلکست در درت خم
1691
قهم خرد و زبان گویا
در وصف تو عاجزند و ابکم
1692
ای صاحب وحی و قلب آگاه
دارای مقام «لی مع الله»
1693
ای محرم بارگاه لاهوت
وی در ملکوت حق شهنشاه
1694
ای بر شده از حضیض ناسوت
بر رفرف عز و شوکت و جاه
1695
وانگه ز سرادقات عزت
بگذشتی و ماند امین درگاه
1696
ای پایۀ قدر چاکرانت
بالاتر از این بلند خرگاه
1697
از شرم تو زرد چهرۀ مهر
وز بیم تو دل دو نیم شد ماه
1698
این بوی بهشت عنبر ینست
یا ذکر جمیل تو در افواه؟
1699
از نیل تو پای وهم لنگست
وز ذیل تو دست فهم کوتاه
1700
ملک و ملکوت از تو پر نور
ای در تو عین تجلی طور
1701
با روی تو چیست بدر انور؟
با موی تو چیست لیل دیجور؟
1702
روی تو ظهور غیب مکنون
موی تو حجاب سر مستور
1703
در خطۀ ملک استقامت
قد تو باعتدال مشهور
1704
ای از تو بپا نظام عالم
وی بی تو جهان هباء منثور
1705
اول رقم تو لوح محفوظ
رشح قلمت کتاب مسطور
1706
خرگاه تو فوق سقف مرفوع
درگاه تو رشک بیت معمور
1707
مداحی من ترا چنانست
جز چشمۀ خورثنا کند کور
1708
ای گوهر یقدس و فیض اقدس
وی صبح ازل إذا تنفس
1709
ذات تو ز هر بدی منزه
ز الایش نیستی مقدس
1710
خاک در تست عرصۀ خاک
فرمان بر تست چرخ اطلس
1711
دست من و دامن تو؟ هیهات
عنقا نشود شکار کرکس
1712
طبع من و وصف صورت تو؟
معنای دقیق و طفل نورس
1713
مدح تو چنانکه لایق تست
در عهدۀ خالق تو و بس
1714
در نعت تو هر بلیغ ابکم
در وصف تو هر فصیح اخرس
1715
نعت من و شأن تو؟ تعالی
وصف من و قدر تو؟ تقدس
1716
ای نقطۀ ملتقای قوسین
وی خارج از احاطۀ أین
1717
ای واسطۀ وجوب و امکان
وی مبدء و منتهای کونین
1718
ای رابطۀ قدیم و حادث
وی ذات تو جامع الکمالین
1719
ای واحد بی نظیر و مانند
کز بهر تو نیست ثانی اثنین
1720
جز تو که نهاده پای رفعت
بر عرش، فکان قاب قوسین؟
1721
غیر از تو که فیض صحبت دوست
دریافت و لا حجاب فی البین؟
1722
دیدی و شنیدی آنچه را «لا
اذنُ سمعت و لا رأت عین»
1723
با قدر تو وصف من بود نقص
با شأن تو مدح من بود شین
1724
ای بدر تمام و نیّر تام
با نور تو نیّرات اجرام
1725
در جنب تو، مبدعات لا شیء
با بود تو، کائنات أعدام
1726
ای نقش نخست و حرف اول
وی ام کتاب و ام اقلام
1727
ای مرکز جملۀ دوائر
آغاز ز تست وز تو انجام
1728
یکنفخۀ تست هر قدر فیض
وز یک نظر تو هرچه انعام
1729
عالم همه یک تجلی تست
از صبح ازل گرفته تا شام
1730
ای محرم خاص محفل قدس
وی بر همه خلق رحمت عام
1731
مدح تو چنانکه در خور تست
از ما طمعی بود بسی خام
1732
ای آینۀ تجلی ذات
مصباح وجود را تو مشکوٰة
1733
ای ماه جمال نازنینت
نور الأرضین و السماوات
1734
چون شمس حقیقت تو سر زد
اعیان وجود جمله ذرات
1735
ذات تو حقیقه الحقائق
نفس تو هویه الهویات
1736
ای نسخۀ عالیات احرف
وی دفتر محکمات آیات
1737
ای پایۀ رتبۀ منیعت
برتر ز مدارج خیالات
1738
وی قامت معنی رفعیت
بیرون ز ملا بس عبارات
1739
در نعت تو ای عزیز کونین
این جمله بضاعتیست مزجاة
1740
یا نیّر کل مظلم داج
یا هادی کل راشد ناج
1741
دین تو چو شمع عالم افروز
آئین تو چون سراج وهاج
1742
ایصدر سریر قاب قوسین
وی بدر منیر اوج معراج
1743
ایگشته جواهر حقائق
در درج حقیقت تو إدراج
1744
در حلقۀ بندگان کویت
عقلست کمین غلام محتاج
1745
در منطقۀ بروج قدرت
بر جیست سماء ذات ابراج
1746
بر فرق سپهر و فرقدانش
خاک در تست دره التاج
1747
با قدر تو چیست هر دو گیتی؟
یک قطره کنار بحر مواج!
1748
ای عقل نخست و حق ثانی
ذات تو حقیقة المثانی
1749
مرآة وجود، چون توأش نیست
یک صورت و یکجهان معانی
1750
ای در تو جمال حق نمودار
زیبندۀ تست «من رآنی»
1751
ای طور تجلی الهی
صد همچو کلیم در تو فانی
1752
گر کنه تو را کلیم جوید
طور است و جواب لن ترانی
1753
ای منشأ عالم عناصر
وی مبدء فیض آسمانی
1754
ای پادشاه سریر سرمد
وی خسرو ملک جاودانی
1755
اوصاف تو در بیان نگنجد
ور هر سر مو شود زبانی
1756
یا دافع جیشه الاباطیل
یا دامغ صوله الاضالیل
1757
قرآن تو برده حکم تورات
فرقان تو کرده نسخ انجیل
1758
بر خوان تو ریزه خوار میکال
طفلی است بمکتب تو جبریل
1759
سیمای تو دادده داد تکبیر
بالای تو کرده کار تهلیل
1760
ای صورت تو برون ز تشبیه
وی معنی تو برون ز تمثیل
1761
ذات تو مثال ذات بیمثل
اوصاف تو فوق حد تکمیل
1762
مشکوه مقام جمع و اجمال
مرآه مقام فرق و تفصیل
1763
مدح تو و من؟ خیال باطل
وصف تو و من؟ نتیجه تعطیل
1764
ای اصل اصیل و فرع ممدود
وی جامع علم و دوحۀ جود
1765
ای عین عیان و قلب عرفان
وی گنج نهان و سر معبود
1766
ای شمع جمال و نور مطلق
وی شاهد بزم غیب مشهود
1767
این نشئه نه جای جلوۀ تست
میعاد، شهود و یوم موعود
1768
فرش ره تسیت عرش اعظم
عرش تو بود مقام محمود
1769
یا شافی صدر کل مصدور
من أعذب منهل و مورود
1770
از چشمۀ فیض تست سیراب
در دار وجود هرچه موجود
1771
مدح تو نه حد ممکناتست
بی حد نشود محاط محدود
1772
ایفیض مقدس از شوائب
وی نور مهذب از غیاهب
1773
ارواح ز فیض تو در أشباح
ای مظهر واهب المواهب
1774
آفاق به نور تو منور
ایشمس مشارق و مغارب
1775
ایجاد تو منتهی المقاصد
إبداع تو غابه المطالب
1776
چل الملک البدیع صنعه
ما ادوع فیک من عجائب!
1777
یا من بفنائه الرواحل
حلت و انیخت الرکائب
1778
خرگاه تو مطرح الامانی
درگاه تو معقل الرغائب
1779
با شأن تو چیست اینمدایح؟
با قدر تو چیست این مناقب؟
1780
شیر بیشۀ ابداع سر ز بیشه بیرون کرد
عقل ییررا از بیم دل دو نیم و مجنون کرد
1781
بیرق ضلالت را سرنگون و وارون کرد
رایت هدایت را بر فراز گردون کرد
1782
داده گلشن دین را جویبار تیفش آب
لاله زار یاسین را کرده خرم و شاداب
1783
شمع بزم آئین را کرده مهر عالمتاب
داده داد تمکین را روز خیبر و احزاب
1784
بازوی قویمندش بسکه داد قوت داد
در حرم خداوندش افسر فتوت داد
1785
با حبیب دلبندش رتبۀ اخوت داد
همچو نی بهر بندش نغمۀ نبوت داد
1786
تا به تیغ خون آشام داد عشق و مستی داد
در سران بدفرجام داد ضرب دستی داد
1787
در برابر اصنام داد حق پرستی داد
تا به پیکر اسلام داد روح و هستی داد
1788
ساز دست و شمشیرش تا ابد در آواز است
گوئی از بم وزیرش زهره نغمه پرداز است
1789
شمع تیغ سر گیرش تا فلک سر افرار است
در فضای تدریرش دست و سر به پرواز است
1790
برق تیغ خون ریزش بر سران عالم زد
شعلۀ شرر بیزش بر روان اعظم زد
1791
دود آتش تیزش طعنه بر جهنم زد
بازوی دلاویزش عرش و فرش بر هم زد
1792
آفتاب نورانی روز بدر کرد اشراق
یا که سیف ربانی جلوه کرد در آفاق
1793
آنکه در سر افشانی روز بزم بودی طاق
با قضای یزدانی همعنان و هم میثاق
1794
ذوالفقار آتشبار بر قریش آتش زد
تا بگنبد دوار شعله زان کشاکش زد
1795
شور برق آن بتار بر سران سرکش زد
تا که سکه افرار بر قلوب بی غش زد
1796
چون بدعوت وحدت مظهر احد آمد
نقش رایت نصرت یا علی مدد امد
1797
رو بلا فتی رتبت، پیر بیخرد آمد
کفر محض بد فطرت پور عبدود آمد
1798
عزم رزم بر سر داشت با سر سران یکسر
پا بمرگ خود برداشت شد چو خر بگل اندر
1799
گرچه کوه پیکر داشت شد ز کلهم کمتر
دل که آندلا ور داشت همچون آهنین پیکر
1800
کلک تیغ جانکاهی نقش خاک راهش کرد
از فراز خودخواهی سر نگون بچاهش کرد
1801
خرمنی ز گمراهی برق زد تباهش کرد
ضربت یداللهی کوه بود و کاهش کرد
1802
پیل مست لب پر کف عزم شیر شیران کرد
یا ز ابلهی مرحب رو به میر میدان کرد
1803
روز عمر خود را شب یا که خانه ویران کرد
تیره بخت بد کوکب آرزوی نیران کرد
1804
تیغ حیدر صفدر آنچنان دو نیمش کرد
کز فراز زین یکسر وارد جحبمش کرد
1805
تیغ آهنین پیکر آنچنان رمیمش کرد
چون غبار با کمتر در هوا عدیمش کرد
1806
آسمان و هفت اختر حلقۀ در کویش
چرخ را کند چنبر یک اشاره ز ابرویش
1807
چیست قلعۀ خیبر با کمند نیرویش؟
چیست کندن آندر پیش زور بازویش؟
1808
تا بحلقۀ در شد آشنا در انگشتش
قلعه های خیبر شد همچو موم در مشتش
1809
هرکه را برابر شد تیغ سر زد از پشتش
ور ز پیش او در شد صبحۀ قضا کشتش
1810
رفت کشتی ایمان در احد چه در گرداب
بود از جگر نالان یا علی مرا دریاب
1811
دست و تیغ سر افشان، کرد همتی نایاب
تا بعرصۀ میدان شد دل دلیران آب
1812
آستین چه بالا زد آسمان بزیر آمد
تا قدم بهیجا زد شیر در نفیر آمد
1813
تیغ را بهر جا زد مرگ در سفیر آمد
بر سر سران پا زد تا سر سریر آمد
1814
فاتح ولایت بود خاتم النبیین را
مصدر عنایت بود صادر نخستین را
1815
رایت هدایت بود هادی المضلین را
قلعۀ حمایت بود مالک دین و ایمان را
1816
مفتقر بصد خجلت مدحت و ثنا آورد
وز فریضۀ ذمت شمه ای بجا آورد
1817
در بر ولی نعمت تحفۀ گدا آورد
بر در فلک حشمت موری التجا آورد
1818
دل افسرده ام از زنده گی آمد بیزار
می رسد بسکه بگوش دل من ناله زار
1819
نالۀ وا ابتا می رسد از سوخته ای
کز دل مادر گیتی به برد صبر و قرار
1820
صد چه قمری کند از نالۀ او نوحه گری
می چکد خون دل و دیده ز منقار هزار
1821
شرری زهرۀ زهرا زده در خرمن ماه
که نه ثابت بفلک ماند و نه دیگر سیار
1822
جورها دید پس از دور پدر در دوران
نه مساعد ز مهاجر نه معین از انصار
1823
بت پرستی بدر کعبۀ مقصود و امید
آتشی زد، که بر افروخته تا روز شمار
1824
شرر آتش و آن صورت مهوش عجبست
نور حق کرد تجلی مگر از شعلۀ نارا
1825
طور سینای تجلی متزلزل گردید
چون بدان سینۀ بی کینه فرو شد مسمار
1826
نه ز سیلی شده نیلی رخ صدیقه و بس
شده از سیل سیه، روی جهان تیره و تار
1827
بشنو از بازو و پهلو که چه دید آن بانو
من نگویم چه شد اینک درو اینک دیوار
1828
دل سنگ آب شد از صدمۀ پهلو که فتاد
گوهری از صدف بحر نبوت به کنار
1829
بسکه خستند و شکستند ز ناموس اله
بازوی کفر قوی، پهلوی دین گشت نزار
1830
محتجب شد بحجاب ازلی وقت هجوم
گر شنیدی که نبودش بسر و روی خمار
1831
قرۀ باصرۀ شمس حقیقت آرا
چون کند جلوه در او خیره بماند ابصار
1832
بند در گردن مرد افکن عالم افکند
بت پرستی که همیداشت بگردن زنار
1833
منکر حق شد و بیعت ز حقیقت طلبید
آنکه ز اول بخداوندی او کرد اقرار
1834
رفت از کف فدک و نالۀ بانو بفلک
که نه حرفش شرفی داشت نه قدرش مقدار
1835
هیچکس اصل اصیلی نفروشد به نخیل
جز خبیثی که بود نخل شقاوت را بار
1836
نیر برج حیا شد چه هلالی زهزال
یا چه آهی که برآید ز درون بیمار
1837
روز او چون شب دیجور و تن او رنجور
لاله سان داغ و چو نرگس همه شب را بیدار
1838
غیرتش بسکه جفا دید ز امت نگذاشت
که پس از مرگ وی آیند بگردش اغیار
1839
آنشاخ گل که سبز بود در خزان یکیست
افشانده غنچۀ گل سرخ از دهان یکیست
1840
آن گوهری کز آتش الماس ریزه شد
یاقوت خون ز لعل لب او روان یکیست
1841
آن لعل دُرفشان که زمرد نگار شد
داد از وفا سودۀ الماس، جان، یکیست
1842
آن نخل طور کز اثر زهر جانگداز
از فرق تا قدم شده آتش فشان یکیست
1843
آن شاهباز اوج حقیقت که تیر خصم
نگذاشته ز بال و پر او نشان یکیست
1844
آنخضر رهنما که شد از آب آتشین
فرمانروای مملکت جاودان یکیست
1845
آن نقطۀ بسیط محیط رضا که بود
حکمش مدار دائرۀ کن فکان یکیست
1846
آن جوهر کرم که چه سودا بسوده کرد
هرگز نداشت چشم بسود و زیان یکیست
1847
چشم فلک ندیده بجز مجتبی کسی
شایان این معامله، آری همان یکیست
1848
هرگز کسی دچار محن چون حسن نشد
ور شد دچار آن همه رنج و محن نشد
1849
خاتم اگر ز دست سلیمان بباد رفت
اندر شکنجۀ ستم اهرمن نشد
1850
نوح نجی گر از خطر موج رنجه شد
غرقاب لجۀ غم بنیاد کن نشد
1851
یوسف اگرچه از پدر پیر دور ماند
لیکن غریب و بی همه کس در وطن نشد
1852
شمع ارچه سوخت از سر شب تا سحر ولی
خونابۀ دل و جگرش در لگن نشد
1853
پروین نثار ماهرخی کانچه شد بر او
پروانه را ز شمع دل انجمن نشد
1854
حقا که هیچ طائری از آشیان قدس
چون او اسیر پنجۀ زاغ و زغن نشد
1855
جز غم نصیب آن دل والا گهر نبود
جز زهر بهر آن لب شکرشکن نشد
1856
دشنام دشمن آنچه که با آن جگر نمود
از زهر بی مضایقه با آن بدن نشد
1857
هرگز دلی ز غم چه دل مجتبی نسوخت
ور سوخت ز اجنبی دگر از آشنا نسوخت
1858
هر گلشنی که سوخت ز باد سموم سوخت
از باد نوبهار و نسیم صبا نسوخت
1859
چندان دلش ز سرزنش دوستان گداخت
کز دشمنان زهر بد و هر ناسزا نسوخت
1860
از هر خسی چه آن گل گلزار معرفت
شاخ گلی ز گلشن آل عبا نسوخت
1861
جز آن یگانه گوهر توحید را کسی
ز الماس سوده لعل لب دلربا نسوخت
1862
هرگز برادری به عزای برادری
در روزگار، چو نشه گلگون قبا نسوخت
1863
باور مکن دلی که چه قاسم بناله شد
زان نالۀ پر از شرر وا أبا نسوخت
1864
آندم که سوخت حاصل دوران ز سوز زهر
در حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت
1865
تا شد روان عالم امکان ز تن روان
جنبنده ای نماند کزین ماجرا نسوخت
1866
شاهی که حکم بر فلک و بر ستاره داشت
آزرده شد چنان که ز مردم کناره داشت
1867
عمری اسیر محنت و از عمر خویش سیر
جز صبر چون دچار بلا شد چه چاره داشت؟
1868
حق خلافتش چه بنا حق گرفته شد
از سوز دل برونق باطل نظاره داشت
1869
گر میشنید کوه گران آنچه او شنید
از هم شکافت، گرچه دل از سنگ خاره داشت
1870
آندم که از سمند خلافت پیاده شد
شوریده بر سرادق او هر سواره داشت
1871
چون در رسید خنجر برّان به ران او
یکباره رفت اگر که نه عمر دوباره داشت
1872
روی زمین مگر همه سینای طور بود
از بسکه آه سینه شکافش شراره داشت
1873
آنکس که بود رابطۀ حادث و قدیم
از زهر جانگزا جگری پاره پاره داشت
1874
تنها نشد ز سودۀ الماس خونجگر
تا عمر داشت خون جگر را هماره داشت
1875
شاهی که بود گوشه نشینی شعار او
محنت قرین او شد و غم بود یار او
1876
آن کو دمید صبح ازل از جبین او
شد تیره تر ز شام ابد روزگار او
1877
محکوم حکم دیو شد آن خسروی که بود
روح الامین چه بندۀ فرمانگزار او
1878
موسی اگر بطور غمش می زدی قدم
بیخود شدی ز آه دل شعله بار او
1879
یکباره گر مسیح بدید آنچه او بدید
میشد دوباره چرخ چهارم چه دار او
1880
آن سرو سبزپوش چه گل سرخروی شد
آری ز بسکه خون جگر شد نگار او
1881
روی حسن چه سبز شد از زهر غم فزود
تا شد سرشک دیده و دل جویبار او
1882
طوبی نثار آنقد و قامت که بعد مرگ
از چار سو خدنک سه پر شد نثار او
1883
پروردۀ کبار پیمبر بد از نخست
محروم شد در آخر کار از کنار او
1884
ای ماه چرخ پیر و مهین پور عقل پیر
کز عمر سیر بودی و در بند غم اسیر
1885
قربان آن دل و جگر پاره پاره ات
از زهر جانگداز وز دشنام و زخم تیر
1886
ای در سریر عشق، سلیمان روزگار
از غم تو گوشه گیر ولی اهرمن امیر
1887
از پستی زمانه و بیداد دهر شد
دیوی فراز منبر و روح الامین بزیر
1888
میر حجاز پای سریر امیر شام!
ای کاش سرنگون شدی آن میر و آن سریر
1889
الحاد گشته مرکز توحید را مدار
شد کفر محض حلقۀ اسلام را مدیر
1890
دستان ز چیست بسته زبان، در سخن غراب
ای لعل دُر فشان تو دلجوی و دلپذیر
1891
یا للعجب ز مردم دنیا پرست دون
یوسف فروخته به متاعی بسی حقیر
1892
ای دستگیر غمزدگان روز عدل و داد
دست ستم ز چیست تو را کرده دستگیر؟
1893
ای روح عقل اقدم و ریحانۀ نبی
کز خون دل ز غصه دوران لبالبی
1894
ای شاه دادگر که ز بیداد روزگار
روزی نیارمیده نیاسوده ای شبی
1895
از دوستان ملامت بیحد شنیده ای
تنها ندیده ای الم از دست اجنبی
1896
چون عنصر لطیف تو با خصم بد منش
هرگز ندید کس قمر برج عقربی
1897
ز هر جفا نمود ترا آب خوشگوار
از بسکه تلخکامی و بیتاب و پر تبی
1898
از ساقی ازل نگرفته است تا ابد
چون ساغر تو هیچ ولی مقربی
1899
آری بلا بمرتبۀ قرب اولیا است
وندر بساط قرب نبود از تو اقربی
1900
گردون شود نگون و رخ مهر و مه سیاه
کافتاده در لحد چه تو تابنده کوکبی
1901
نشنیده ام نشانۀ تیر ستم شود
جز نعش نازنین تو در هیچ مذهبی
1902
باز این چه آتش است که بر جان عالم است؟
باز این چه شعلۀ غم و اندوه ماتم است؟
1903
باز این حدیث حادثۀ جانگداز چیست؟
باز این چه قصه ایست که با غصه توأم است؟
1904
این آه جانگزاست که در ملک دل بپاست
یا لشگر عزاست که در کشور غم است؟
1905
آفاق پر ز شعلۀ برق و خروش رعد
یا نالۀ پیاپی و آه دمادم است؟
1906
چون نچشمه چشم مادر گیتی ز طفل اشک
روی جهان چو موی پدر کشته درهم است
1907
زین قصه سر بچاک گریبان کروبیان
در زیر بار غرصه قد قدسیان خم است
1908
گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر
گویا ربیع ماتم و ماه محرم است
1909
ماه تجلی مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبۀ جانباز عالم است
1910
گلگون قبای عرصۀ میدان کربلا
زینت فزای مسند ایوان کربلا
1911
لب تشنۀ فرات و روانبخش کائنات
خضر زلال چشمۀ حیوان کربلا
1912
سرمست جام ذوق و جگرسوز نار شوق
غواص بحر وحدت و عطشان کربلا
1913
سرباز کوی دوست که در عشق روی دوست
افکنده سر چه گوی بچوگان کربلا
1914
رکن یمان و کعبۀ ایمان که از صفا
در سعی شد ز مکه بعنوان کربلا
1915
لبیک بر زبان بسر دست نقد جان
روی رضا بسوی بیابان کربلا
1916
چون نقطه در محیط بلا ثابت القدم
گردن نهاد بر خط فرمان کربلا
1917
بر ما سوای دوست سر آستین فشاند
آسوده سر نهاد بدامان کربلا
1918
ارباب عشق را چه صلای بلا زدند
اول بنام عقل نخستین صلا زدند
1919
جام بلا بکام بلی گو شد از الست
سنگ بلا بجانب بانگ بلی زدند
1920
تاج مصیبتی که فلک تا آن نداشت
بر فرق فرقدان شه لافتیٰ زدند
1921
پس بر حجاب اکبر ناموس کبریا
آتش ز کینه های نهان بر ملا زدند
1922
شد لعل دُر فشان حقیقت زمردین
الماس کین چه بر جگر مجتبی زدند
1923
پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلا
کوس بلا بنام شه کربلا زدند
1924
فرمان تو خطان رکابش که خط محو
بر نقش ما سوی ز کمال صفا زدند
1925
دست ولا زدند بدامان شاه عشق
بر هر دو عالم از ره تحقیق پا زدند
1926
ترسم که بر صحیفۀ امکان قلم زنند
گر ماجرای کرب و بلا را رقم زنند
1927
گوش فلک شود کر و هوش ملک ز سر
گر نغمه ای ز حال امام امم زنند
1928
زان نقطۀ وجود حدیثی اگر کنند
خط عدم بر بط حدوث و قِدم زنند
1929
آن رهبر عقول که صد همچو عقل پیر
در وادی غمش نتوان یک قدم زنند
1930
ماء معین چو زهر شود در مذاق دهر
گر از لبان تشنۀ او لب بهم زنند
1931
وز شعلۀ سرادق گردون قباب او
بر قبۀ سرادق گردون علم زنند
1932
سیل سرشک و اشک، دمادم روان کنند
گر ز اشک چشم سید سجاد دم زنند
1933
تا حشر، دل شود بکمند غمش اسیر
گر ز اهلبیت او سخن از بیش و کم زنند
1934
سهم قدر ز قوس قضا دلنشین رسید
در مرکز محیط رضا تیر کین رسید
1935
کرد آنسه شعبه، نقطۀ توحید را دو نیم
وز شش جهت فغان بسپهر برین رسید
1936
سر مصون ز مکمن غیب آشکار شد
زان ناوکی که بر دل حق مبین رسید
1937
بازوی کفر و طعنۀ کفار شد قوی
زانطعن نیزه ای که به پهلوی دین رسید
1938
از تاب رفت شاهد سلطان معرفت
زانسوز و سازها که بشمع یقین رسید
1939
آمد بقصد کعبۀ توحید پیل مست
دیو لعین بمهبط روح الامین رسید
1940
افعی صفت گرفت سر از گنج معرفت
بد گوهری بمخزن دُرّ ثمین رسید
1941
آن نفس مطمئنه، حیاتی ز سر گرفت
زان نفخه ای که در نفس آخرین رسید
1942
شد نوک نی چه نقطۀ ایجاد را مدار
از دور ماند دائره اللیل و النهار
1943
سر زد چه ماه معرفت از مشرق سنان
از مغرب، آفتاب قیامت شد آشکار
1944
شیرازۀ صحیفۀ هستی ز هم گسیخت
شد پاره پاره دفتر اوضاع روزگار
1945
کلک ازل ز نقش ابد تا ابد بماند
لوح قدر فتاد چه کلک قضا ز کار
1946
در گنبد بلند فلک، ناله ملک
افکند در صوامع لاهوتیان شرار
1947
عقل نخست نقش جهان را به گریه شست
وندر عقول زد شرر از آه شعله بار
1948
یکباره سوخت همچو سپند از غمش خلیل
آمد دوباره نوح بطوفان غم دچار
1949
در طور غم کلیم شد از غصه دل دو نیم
وندر فلک مسیح چنان شد که روی دار
1950
در ناکسان چه قافلۀ بیکسان فتاد
یک بوستان ز لاله بدست خسان فستاد
1951
یک رشتۀ ز درّ یتیم گران بها
در دست ظلم سنگدلان، رایگان فتاد
1952
یک حلقه ای ز منطقۀ چرخ معدلت
در حلقۀ اسیری و جور زمان فتاد
1953
زان پس گذار دستۀ دستان دلستان
در بوستان سرو و گل و ارغوان فتاد
1954
هر بیدلی بناله شد از داغ لاله ای
هر بلبلی بیاد گلی در فغان فتاد
1955
ناموس حق ز جلوۀ طاوس کبریا
گشت آن چنان که مرغ دلش ز آشیان فتاد
1956
قمری صفت بر آن گل گلزار معرفت
نالید آنقدر که ز تاب و توان فتاد
1957
یاقوت خون ز جزع یمانی بر او فشاند
یادش چه زان عقیق لب دُرفشان فتاد
1958
این لؤلؤ تر و در گلگون حسین تست
وین خشک لعل غرقۀ در خون حسین تست
1959
این مرکز محیط شهادت که موج خون
افشاند تا بدامن گردون حسین تست
1960
این نیری که کرده بدریای خون غروب
وز شرق نیزه سر زده بیرون حسین تست
1961
این مصحف حروف مقطع که ریخته
اجزای او بصفحۀ هامون حسین تست
1962
این مظهر تجلی بیچند و چون که هست
از چند و چون، جراحتش افزون حسین تست
1963
این گوهر ثمین که بخا کست و خون دفین
مانند اسم اعظم مخزون حسین تست
1964
این هادی عقول که در وادی غمش
عقل جهانیان شده مجنون حسین تست
1965
این کشتی نجات که طوفان ماتمش
اوضاع دهر کرده دگرگون حسین تست
1966
ای بانوی حجاز مرا بی نوا ببین
چون نی نوا کنان ز غم نینوا ببین
1967
ای کعبۀ حیا بمنای وفا بیا
قربانیان خویش بکوی صفا ببین
1968
نو رستگان خویش سراسر بریده سر
وز خون نو خطان بسرا پا حنا ببین
1969
در خاک و خون طپان مه رخسار شه نگر
زنگ جفا بر آینۀ حق نما ببین
1970
بر نخل طور سرّ اناالله را نگر
وز روی نی تجلی رب العلی ببین
1971
ای خفتۀ نهفتۀ اندر حجاب قدس
برخیز و بی حجابی ما بر ملا ببین
1972
زنجیر جور سلسلۀ عدل را قرین
توحید را بحلقۀ شرک آشنا ببین
1973
پرگار کفر نقطۀ اسلام را محیط
دین را مدار دائرۀ اشقیا ببین
1974
کاش آنزمان سرای طبیعت نگون شدی
وز هم گسسته رابطۀ کاف و نون شدی
1975
کاش آن زمانکه کشتی ایمان بخون نشست
فُلک فلک ز موج غمش غرقه خون شدی
1976
کاش آن زمان که رایت دین بر زمین فتاد
زرین لوای چرخ برین واژگون شدی
1977
کاش آنزمان که عین عیان شد بخون طپان
سیلاب خون روان ز عیون عیون شدی
1978
کاش آنزمان که گشت روان کاروان غم
ملک وجود را بعدم رهنمون شدی
1979
کاش آنزمان ز سلسلۀ خیل بیکسان
یک حلقه بند گردن گردون دون شدی
1980
کاش آن زمان که زد مه یثرب بشام سر
چون شام صبح روی جهان تیره گون شدی
1981
کاش از حدیث بزم یزید و شه شهید
دل خون شدی ز دیدۀ حسرت برون شدی
1982
ای چرخ تا در این ستم آباد کرده ای
پیوسته خانۀ ستم آباد کرده ای
1983
بنیاد عدل و داد بسی داده ای بباد
زین پایۀ ستم که تو بنیاد کرده ای
1984
تا داده ای بدشمن دین کام داده ای
یا خاطری ز نسل خطا شاد کرده ای
1985
از دودۀ معاویه و زادۀ زیاد
تا کرده ای بعیش و طرب یاد کرده ای
1986
آبی نصیب حنجر سرچشمۀ حیات
از چشمه سار خنجر فولاد کرده ای
1987
سر حلقۀ ملوک جهان را بعدل و داد
در بند ظلم و حلقۀ بیداد کرده ای
1988
ای کجروش به پرورش هر خسی بسی
جور و جفا بشاخۀ شمشاد کرده ای
1989
تا برق کین بگلشن ایمان و دین زدی
آفاق را چه رعد پر از داد کرده ای
1990
خاموش مفتقر که دل دهر آب شد
وز سیل اشک عالم امکان خراب شد
1991
خاموش مفتقر که از این شعر شعله بار
آتش بجان مرد و زن و شیخ و شاب شد
1992
خاموش مفتقر که از این راز دلگداز
صاحبدلی نماند مگر دل کباب شد
1993
خاموش مفتقر که ز برق نفیر خلق
دود فلک بر آمد و خرق حجاب شد
1994
خاموش مفتقر که بسیط زمین ز غم
غرق محیط خون شد و در اضطراب شد
1995
خاموش مفتقر که ز بیتابی ملک
چشم فلک سرشک فشان چون سحاب شد
1996
خاموش مفتقر که ز دود دل مسیح
خورشید را بچرخ چهارم نقاب شد
1997
خاموش مفتقر که در این ماتم عظیم
آدم بتاب آمد و خاتم ز تاب شد
1998
تا که شد سرو سهی سای ابی الفضل قلم
کمر شه شده خم
1999
تا صنوبر بر او سوخت ز سر تا بقدم
سوخت گلزار قدم
2000
تا که آن شمع دل افروز ز سر تا پا سوخت
شاهد یکتا سوخت
2001
نخلۀ طور شرر بار شد از آتش غم
شعله ور زین ماتم
2002
تا که آن سرو خرامان لب جوی افتاده
جوی خون سر داده
2003
دامن دشت ز خون آمده چون باغ ارم
لاله زاری خرم
2004
شاخ طوبای قدش بسکه بخون غلطان شد
شاخۀ مرجان شد
2005
زده بر صفحۀ رویش خط یاقوت رقم
رقمی بس محکم
2006
داد از این آتش بیداد که اندر پی آب
عالمی گشت خراب
2007
ریخت بر خاک بلا خون خداوند همم
عنصر جود و کرم
2008
ساقی تشنه لبان در طلب آب روان
داد دست و سر و جان
2009
خشک لب رفت و برون آمد از آن بحر خضم
با دو چشمی پر نم
2010
رایت معدلت از صرصر بیداد افتاد
داد از این ظلم و فساد
2011
آه ماتم زدگان زد بسر چرخ علم
شرر اندر عالم
2012
شاه، بیچاره و شیرازۀ لشگر پاره
بانوان آواره
2013
تا نگونسار شد آن بیدق گردون پرچم
حامل بیدق هم
2014
تا شد آنسینه که بودی صدف گوهر دین
هدف ناوک کین
2015
وهم پنداشت که در مخزن اسرار و حکم
رخنه زد نامحرم
2016
بسکه پیکان بلا بر بدنش بنشسته
شده چون گلدسه
2017
خار از غنچه مگر رسته و پیوسته بهم
همه با هم توأم
2018
تا که سلطان هما شد سپر تیر سه پر
با چنان شوکت و فر
2019
حمله از چار طرف کرد بمرغان حرم
کرکس ظلم و ستم
2020
دست تقدیر دو دستی ز تنش کرد جدا
که بدی دست خدا
2021
ریخت زین حادثه بال و پر عنقاء قدم
طائر عیسی دم
2022
تا بیفتاد دو دست از تن آن میر حجاز
شد بیکباره دراز
2023
دست کوتاه مخالف به پناگاه امم
به نوامیس حرم
2024
سر سردار حقیقت ز عمود آنچه بدید
نتوان گفت و شنید
2025
خاک بر فرق فریدون و سرو افسر جم
پس از این رنج و الم
2026
شاه اخوان صفا رفت ز اقلیم وجود
با تن خون آلود
2027
شمع ایوان وفا شد به شبستان عدم
با دلی داغ ازغم
2028
بود هر گلی را بهار و خزانی
خزان گل من بهار جوانی
2029
بود شاخ گل سبز در هر بهاری
گل من ز خون بدن ارغوانی
2030
نه یک گل زمن رفته، یک بوستان گل
نه یک نوجوان، یک جهان نوجوانی
2031
جوانا توانائی من تو بودی
بماندم من و پیری و ناتوانی
2032
ترا نخل شکر بری پروردیم
نه پنداشتم زهر غم میچشانی
2033
بگرد تو پروانه وش می دویدم
تو چون شمع سرگرم در سر فشانی
2034
تو چون شاخ مرجان ز یاقوت خونی
من از اشک خونین عقیق یمانی
2035
بمیقات دیدارت احرام بستم
که جانی کنم تازه زان یار جانی
2036
سروش غمت گفت در گوش هوشت
که ای آرزومند من! لن ترانی
2037
ز سر پنچۀ دشمن دیو سیرت
نمی یابی از اهرمن هم نشانی
2038
جوانا نهالی نشاندم بامید
که در سایۀ او کنم زندگانی
2039
دریغا که از گردش چرخ گردون
سر او کند بر سرم سایبانی
2040
جوانا بهمت تو عنقاء قافی
برفعت همای بلند آشیانی
2041
توئی یکه تمثال عقل نخستین
توئی ثانی اثنین سبع المثانی
2042
نزیبد سرت را سر نیزه بودن
مگر جان من شمع این کاورانی؟
2043
جوانا فروغ تو از مشرق نی
بود رشک مهر و مه آسمانی
2044
ولی روز ما را سیه کرده چندان
که مردن به از عشرت جاودانی
2045
فدای سر نازنین تو گردم
که از نازنینان کند دیدبانی
2046
نظر بستی از عمر و از ما نبستی
کنی سرپرستی ز ما تا توانی
2047
پس از این من و داغ آن لالۀ رو
که یک صورتست و جهانی معانی
2048
پس از این من و سوز آن شمع قامت
که در بزم وحدت نبودیش ثانی
2049
هر آن سر که سودای آنسر ندارد
بود بر سر دوش بار گرانی
2050
دلی گر نسوزد ز سوز غم تو
نبیند بدنیا رخ شادمانی
2051
شد قاسم داماد در حجلۀ گور
بر وی مبارک باد این عشرت و سور
2052
در حلقۀ دشمن با ساز غم رفت
چشم فلک روشن زین سور پر شور
2053
در عرصۀ میدان چون غنچه خندان
وز عشوۀ جانان سرمست و مخمور
2054
ماهی درخشان شد از رخش همت
نوری نمایان شد از قلۀ طور
2055
آن قد و آن بالا شمع دل افروز
وان غرۀ والا نور علی نور
2056
بر تن کفن پوشید در رزم کوشید
تا شربتی نوشید از عین کافور
2057
آن چهرۀ گلگون یا ماه گردون
آغشته شد در خون چون سرّ مستور
2058
یاقوت خونش کرد چون شاخ مرجان
سمّ هیونش کرد چون درّ منثور
2059
از خون سر رنگین شد دست داماد
کفّ الخضیب است این یا پنچۀ حور
2060
چون ماه انور شد در برج عقرب
وز نیش خنجر شد چون جای زنبور
2061
زد مرغ روحش پر از شاخۀ تن
شه آمدش بر سر با قلب مکسور
2062
دُرّ یتیمی دید آلوده در خون
خون از دلش جوشید چون بحر مسجور
2063
گفتا که ای ناکام از زندگانی
وز عشرت ایام محروم و مهجور
2064
گیتی پر از غم شد از شادی تو
سور تو ماتم شد تا نفخۀ صور
2065
آن قامت رعنا شمع عزا شد
وان صورت معنی آئینۀ گور
2066
آن نونهال تر خشکیده یکسر
وان شاخ طوبی بر، از برگ و بر عور
2067
از گنج شایانم دُردانه ای رفت
یا گوهر جانم شد از صدف دور
2068
رفتی و از تن رفت جان دو گیتی
از چشم روشن رفت یک آسمان نور
2069
داغ تو جانا برد از بانوان دل
وز من همانا برد از بازوان زور
2070
نشنیده کس داماد همخوابۀ خاک
این قصه ای ناشاد شد از تو مشهور
2071
ای کاش می افتاد این سقف مرفوع
بعد از تو ویران باد آن بیت معمور
2072
دست مرا از کار دست قضا بست
سرگشته چون پرگار مجبور و مقهور
2073
یاری ز بی یاری جستی عزیزم
افغان ز ناچاری ای نازنین پور
2074
خواندی مرا ای رود سودی ندیدی
قسمت ترا این بود سعی تو مشکور
2075
خبر مقدم علی اصغر ز سفر می آید
لوحش الله که به همراه پدر می آید
2076
ناز پرورد من آمد سوی گهوارۀ ناز
می سزد گر بنهم بر قدمش روی نیاز
2077
طوطی من! سخنی، از چه زبان بسته شدی
سفری بیش نرفتی که چنین خسته شدی
2078
ناز آغاز کن و جلوه کن از آغوشم
که من این جلوه بملک دو جهان نفروشم
2079
ای جگر تشنه که با خون جگر آمده ای
خشک لب رفتی و با دیدۀ تر آمده ای
2080
از چه آغشته بخونی تو به آغوش پدر
تو که رفتی به سلامت بسیر دوش پدر
2081
آخر ای غنچۀ پژمرده که سیرابت کرد
نغمۀ تیر ترا از چه چنین خوابت کرد
2082
از چه ای بلبل شیدا تو چنین خاموشی
یا که از سوز عطش باز مگر مدهوشی
2083
گل من خار خدنگ که گلوی تو درید
گوش تا گوش ترا تیر جفای که درید
2084
پنجۀ ظلم که این غنچۀ گل خارت کرد
کاین ستم بر تو و بر مادر غمخوارت کرد
2085
چه شد ای بلبل خوشخوان ز نوا افتادی
ز آشیان رفتی و در دام بلا افتادی
2086
چه شد ای روح روانم که ز جان سیر شدی
بهر یک قطرۀ آبی هدف تیر شدی
2087
بودم امید که تا بال و پری باز کنی
نه که از دست من غمزده پرواز کنی
2088
آرزو داشتم از شیر ترا باز کنم
برگ عیشی ز گل روی تو من ساز کنم
2089
ناوک خصم ترا عاقبت از شیر گرفت
دست تقدیر ز شیرت بچه تدبیر گرفت
2090
اگرت آب ندادند و مرا شیر نبود
نازنین حلق ترا طاقت این تیر نبود
2091
تیر کین با تو چه ای کودک معصومم کرد
این قدر هست که از روی تو محرومم کرد
2092
وای بر حرمله کاندیشه ز خون تو نکرد
رحم بر کودکی و سوز درون تو نکرد
2093
ای دریغا که شدی کشتۀ بی شیری من
پس از این تا چه کند داغ تو و پیری من
2094
وای بر خال دل مادر بیچارۀ تو
پس از این مادر و قنداقه و گهوارۀ تو
2095
چشم از مادر غمدیده چرا پوشیدی
مگر ای شیرۀ جان شیر که را نوشیدی
2096
یادی از مادر بی شیر و ز پستان نکنی
خنده بر روی من ای غنچۀ خندان نکنی
2097
داد از ناوک بیداد که خاموش کرد
مادر غمزده را نیز فراموشت کرد
2098
طاقتم طاق شد آن طاقۀ ریحانم کو
طوطی شهد دهان شکر افشانم کو
2099
حیف و صد حیف که برگ گل نسرینم رفت
ناز پروردۀ من، اصغر شیرینم رفت
2100
زندانیان عشق چه شب را سحر کنند
از سوز شمع و اشک روانش خبر کنند
2101
مانند غنچه سر به گریبان در آورند
شور و نوای بلبل شوریده سر کنند
2102
چون سر بخشت یا که به زانوی غم نهند
یکباره سر ز کنگرۀ عرش پر کنند
2103
با آن شکسته حالی و بی بال و بی پری
تا آشیان قدس بخوبی سفر کنند
2104
چون رهسپر شوند بسینای طور عشق
از شوق سینه را سپر هر خطر کنند
2105
آنان کزین معامله هستند بی خبر
بر گو که تا به محبس هارون نظر کنند
2106
تا بنگرند گنج حقیقت بکنج غم
آن لعل خشک را به دُر اشک تر کنند
2107
بر پا کنند حلقۀ ماتم بیاد او
تا عرش و فرش را همه زیر و زبر کنند
2108
آتش به عرصۀ ملکوت قدم زنند
ملک حدوث را ز غمش پر شرر کند
2109
از گردش فلک سر و سالار سلسله
شد در کمند عشق گرفتار سلسله
2110
آن کو مدار دائرۀ عدل و داد بود
شد در زمانه نقطۀ پرگار سلسله
2111
نبود هزار یوسف مصری بهای او
آن یوسفی که بود خریدار سلسله
2112
تا دست و پا و گردن او شد به زیر غل
رونق گرفت زانهمه بازار سلسله
2113
هرگز گلی ندیده خاک آنچه را که دید
آن عنصر لطیف ز آزار سلسله
2114
آگه ز کار سلسله جز کردگار نیست
کان نازنین چه دید ز کردار سلسله
2115
غمخوار و یار تا نفس آخرین نداشت
نگشوده دیده جز که به دیدار سلسله
2116
جان شد جدا و سلسله از هم جدا نشد
گوئی وفا نبود مگر کار سلسله
2117
جان ها فدای آن تن تنها که از غمش
خون می گریست دیدۀ خونبار سلسله
2118
شد سرنگون چون یوسف دوران به چاه غم
از عقل پیر شد به فلک دود آه غم
2119
زندان چنان ز غنچۀ خندان او گریست
کز گلشن زمانه درآمد گیاه غم
2120
مجنون صفت ز غصۀ لیلی نهاد سر
پیر خرد به دشت غم از خانقاه غم
2121
چون سر نهاد سرور دوران بروی خشت
افشاند بر سر همه خاک سیاه غم
2122
افتاد چون بسیاط سلیمان بدست دیو
بنشست جای باغ ارم دستگاه غم
2123
آن خضر رهنما که لبش بود جان فزا
عالم ز سوز او شده سر گرد راه غم
2124
شاهی که بود سرور آزادگان دهر
شد در کمند غصه اسیر سپاه غم
2125
باب الحوائج آنکه فلک در پناه اوست
عمری ز بی کسی بشد اندر پناه غم
2126
آن خسروی که گیتی از او خرم است شد
زندان غم قلمرو و او پادشاه غم
2127
شمسی که از غمش دل هر لاله داغ داشت
قمری ز شور او چه نواها به باغ داشت
2128
با آن دلی که داشت لبالب ز غم کجا
از سیل اشک و آه دمادم فراغ داشت
2129
زندانیان غم ز غمش آگهند و بس
بی غم ز حال غمزدگان کی سراغ داشت
2130
باور مکن که شمع دل افروز بزم غیب
جز آه سینه سوز به زندان چراغ داشت
2131
تا آنکه جان سپرد به جز خون دل نخورد
وز دست ساقی غم و محنت ایاغ داشت
2132
شد پیکری ضعیف که چون روح محض بود
در بند آنکه دیو قوی در دماغ داشت
2133
طاوس باغ انس و همای فضای قدس
بنگر چه رنجها که ز زاغ و کلاغ داشت
2134
از پستی زمانه عجب نیست کابلهی
طوطی بهشت و گوش به آواز زاغ داشت
2135
دستان سرای سدره از این داستان غم
شور و نوا و غلغله در باغ وراغ داشت
2136
زهری که در دل و جگر شاه کار کرد
کار هزار مرتبه از زهر مار کرد
2137
زهری که صبح روشن آفاق را ز غم
در روزگار، تیره تر از شام تار کرد
2138
زهری که از رطب بدل شاه رخنه کرد
در نخل طور شعلۀ غم آشکار کرد
2139
زهری که داد مرکز توحید را بباد
یا للعجب که نقطۀ شرک استوار کرد
2140
زهری که چون دل و جگر و سینه را گداخت
از فرق تا قدم همه را لاله زار کرد
2141
زهری که چون به آن دل والا گهر رسید
کوه وقار را ز الم بی قرار کرد
2142
زهری که می شکافت دل سنگ خاره را
در حیرتم که با جگر او چه کار کرد!
2143
زهری که چون رسید به سر چشمۀ حیات
از موج غم روانه دو صد جویبار کرد
2144
زهری که کام دشمن دون شد از او روا
در کام دوست زهر غم ناگوار کرد
2145
از ساج و کاج، تخت و عماری مگر نبود
لیکن مگر ز تختۀ در بیشتر نبود
2146
از عرش بود پایۀ قدرش بلندتر
حاجت به نردبان غم آور دگر نبود
2147
روی فلک سیاه و ز حمّال و نعش شاه
جز چند تن سیه کس دیگر مگر نبود
2148
نعش غریب دیده بسی چشم روزگار
بی قدر و احترام، ولی این قدر نبود
2149
خاکم بسر که یکسره دنبال نعش او
جز گرد راه کسی رهسپر نبود
2150
با آنکه بود شهرۀ آفاق نام او
حاجت به شهره کردن در رهگذر نبود
2151
زینت فزای عرش اگر ماند روی جسر
جز روی آب عرش برین را مقر نبود
2152
جز طفل اشک مادر گیتی کنار او
از خواهر و برادر و دخت و پسر نبود
2153
جز برق از غمش نکشید آه آتشین
جز رعد در مصیبت او نوحه گر نبود
2154
کروبیان ز غصه گریبان زدند چاک
لاهوتیان ز سینه زدند آه سوزناک
2155
روحانیان بماتم او جمله نوحه گر
یا مهجه الحقیقه ارواحنا فداک
2156
معمورۀ فلک شده ویرانۀ غمش
گو آن غریب داد به مطموره جان چه باک
2157
از دود آه و ناله بود تیره ماه و مهر
وز داغ باغ لاله سمک سوخت تا سماک
2158
شور نشور سر زده زین خاکدان دون
چون شد روان به عالم قدس آنروان پاک
2159
نزدیک شد که خرمن هستی رود بباد
آن دم که رفت حاصیل دوران به زیر خاک
2160
آخر دو میوۀ دل عقل نخست سوخت
از سوز نخلۀ رطب و از نهال تاک
2161
باب الحوائج از رطب و شاه دین رضا
ز انگور، سوختند در این تیره گون مغاک
2162
ای کاش آنکه نخل رطب را بپرورید
و انکو نهال تاک نشاندی، شدی هلاک
2163
خبر از طوس مگر آمده با پیک صبا
از غریب الغرباء
2164
که چه گل کرده بتن پیرهن صبر قبا
از غمش آل عبا
2165
طور سینای تجلی شده یکسان با خاک
سینۀ سینا چاک
2166
گوئی از سوز غم و حسرت آن مهر لقا
خر موسی صعقا
2167
یوسف مصر حقیقت چه شد از یثرب دور
شد بپا شور نشور
2168
پیر کنعان طریقت بسیرودی ز قفا
نغمۀ وا اسفا
2169
تا که آن قبلۀ آفاق روان شد ز حرم
خونفشان شد زمزم
2170
سیل خوناب غمش موج زد از ام قری
تا ثریا ز ثری
2171
چون سنا برق حقیقت به سنا باد رسید
عرش بر خود لرزید
2172
از تجلای شکوهش دل آن کوه رسا
نعره زد رعد آسا
2173
مرو از مقدم او شد ز صفا باغ ارم
شد پناگاه امم
2174
ز فروغ رخم او مطلع انوار هدی
ملجأ شاه و گدا
2175
طوس شد تا ز شرف مرکز طاوس ازل
یا که ناموس ازل
2176
سزد ار بوسه زند بر ره او عرش علا
جل شأناً و علا
2177
آه از آن عهد ولایت که بنامش بستند
دل او را خستند
2178
نشنیدم که به آن عهد کسی کرده وفا
مگر از زهر جفا
2179
تخت شاهی بعوض تختۀ تابوتش بود
زهر غم قوتش بود
2180
زان جنایت که ز مأمون شده با شاه رضا
سوخت دیوان قضا
2181
آن ستم پیشه که با خسرو اقلیم الست
عهد را بست و شکست
2182
نه ز حق بیم و نه اندیشه ای از روز جزا
نه هراسی ز سزا
2183
پنجه زد بر رخ عنقاء قدم زاغ سیاه
عالمی گشت تباه
2184
ریخت زین واقعه بال و پر سلطان هما
شاهد غیب نما
2185
گر غریبانه در آن منزل غربت جان داد
در ره جانان داد
2186
لیک از جلوۀ دلدار شدش کام روا
و بسی درد دوا
2187
نوح طوفان بلا رخت از این مرحله بست
فلک ایجاد شکست
2188
غرقۀ لجۀ غم شد دل خلق دو سرا
یک به یک نوحه سرا
2189
تا که از زهر ستم سوخت ز سر تا به قدم
شمع ایوان قدم
2190
رفت زین حادثۀ هائله بر باد فنا
رونق بزم «دنا»
2191
میوۀ باغ نبوت چه ز انگور کشید
ز هر جانسوز چشید
2192
ریخت برگ و بر آن شاخ گل روح افزا
نخلۀ شکر زا
2193
با دل و با جگرش دانۀ انگور چه کرد
ز هر مستور چه کرد
2194
خرمنی سوخت ز یک خوشۀ بیقدر و بها
و چها کرد چها
2195
نه عجب گر ز غمش چشم فلک خون گرید
رود جیحون گرید
2196
یا پر از خون شود این سینۀ سوزان قضا
از غم شاه رضا
2197
دلبرا دست امید من و دامان شما
سر ما و قدم سرو خرامان شما
2198
خاک راه تو و مژگان من ار بگذارد
ناوک غمزه و یا خنچر مژگان شما
2199
شمع آه من و رخسارۀ چون لالۀ تو
چشم گریان من و غنچۀ خندان شما
2200
لب لعل نمکین تو مکیدن حظیست
که نه طالع شودم یا رنه احسان شما
2201
رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد
به نگردد مگر از سیب زنخدان شما
2202
نه در این دائره سرگشته منم چون پرگار
چرخ سرگشته چو گوئیست بچو کان شما
2203
درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان
تا شوم از سر اخلاص بقربان شما
2204
خضر را چشمۀ حیوان رود از یاد اگر
ز سرش رشحه ای از چشمۀ حیوان شما
2205
عرش بلقیس نه شایستۀ فرش ره تست
آصف اندر صف اطفال دبستان شما
2206
نبود ملک سلیمان همه با آن عظمت
موری اندر نظر همت سلمان شما
2207
جلوۀ دید کلیم الله از آن دید جمال
نغمه ای بود انا الله ز بیابان شما
2208
طائر سدره نشین را نرسد مرغ خیال
بحریم حرم شامخ الارکان شما
2209
قاب قوسین که آخر قدم معرفت است
اولین مرحلۀ رفرف جولان شما
2210
فیض روح القدس از مجلس انس تو و بس
نفخۀ صور صفیریست ز دربان شما
2211
گرچه خود قاسم الارزاق بود میکائیل
نیست در رتبه مگر ریزه خوار خوان شما
2212
لوح نفس از قلم عقل نمی گردد نقش
تا نباشد نفس منشی دیوان شما
2213
هرچه در دفتر ملکست و کتاب ملکوت
قلم صنع رقم کرده بعنوان شما
2214
شده تا شام ابد دامن آفاق چه روز
زده تا صبح ازل سرز گریبان شما
2215
چیست تورات ز فرقان شما؟ رمزی و بس
یک اشارت بود انجیل ز قرآن شما
2216
هست هر سوره بتحقیق ز قرآن حکیم
آیۀ محکمه ای در صفت شأن شما
2217
آستان تو بود مرکز سلطان هما
قاف عنقاء قدم شرفۀ ایوان شما
2218
مهر با شاهد بزم تو برابر نشود
مه فروزان بود از شمع شبستان شما
2219
خسرو اگر بمدیح تو سخن شیرین است
لیکن افسوس نه زیبنده و شایان شما
2220
ای که در مکمن غیبی و حجاب ازلی
آه از حسرت روی مه تابان شما
2221
ای خاک ره تو خطۀ خاک
پاکی ز تو دیده عالم پاک
2222
آشفتۀ موسی تست، انجم
سر گشتۀ کوی تست افلاک
2223
ای بر سرت افسر «لعمرک»
وی زیب برت قبای لولاک
2224
تاج سرت افسر لعمرک
تشریف برت قبای لولاک
2225
زیب سرت افسر لعمرک
دیبای برت قبای لولاک
2226
ای رهبر و رهنمای گمراه
وی هادی وادی خطرناک
2227
عالم ز معارف تو واله
تو نغمه سرای «ماعرفناک»
2228
یا أعظم صوره تجلی
فیها الله، ما أدقّ معناک!
2229
دامان جلالت ای شهنشاه
هرگز نفتد بدست ادراک
2230
این بنده و مدح چون تو شاهی؟
حاشاک از این مدیحه حاشاک
2231
ای مظهر اسم اعظم حق
مجلای اثم و نور مطلق
2232
ای نور تو صادر نخستین
وی مصدر هر چه هست مشتق
2233
ای عقل عقول و روح ارواح
وی اصل اصول هر محقق
2234
ای شمس شموس و نور انوار
وی اعظم نیرات و اشرق
2235
ای فاتحۀ کتاب هستی
هستی ز تو یافته است رونق
2236
در سیر تو ای نبی ختمی
ذو الغایه بغایه گشت ملحق
2237
ای آیه ای از محامد تست
قرآن مقدس مصدق
2238
وصف تو بشعر در نگنجد
دریا نرود میان زورق
2239
ای اصل قدیم و عقل اقدم
وی حادث با قدیم توأم
2240
در رتبه توئی حجاب اقرب
بودی تو نبی و در گل آدم
2241
طغرای صحیفۀ وجودی
هر چند توئی کتاب محکم
2242
با عزم تو چیست ای خداوند
قدر قدر و قضای مبرم؟
2243
ملک و ملکوت در کف تست
چون خاتمی ای نبی خاتم
2244
از لطف تو شمه ایست فردوس
وز قهر تو شعله ای جهنم
2245
قد ملک است در برت راست
پشت فلکست در درت خم
2246
قهم خرد و زبان گویا
در وصف تو عاجزند و ابکم
2247
ای صاحب وحی و قلب آگاه
دارای مقام «لی مع الله»
2248
ای محرم بارگاه لاهوت
وی در ملکوت حق شهنشاه
2249
ای بر شده از حضیض ناسوت
بر رفرف عز و شوکت و جاه
2250
وانگه ز سرادقات عزت
بگذشتی و ماند امین درگاه
2251
ای پایۀ قدر چاکرانت
بالاتر از این بلند خرگاه
2252
از شرم تو زرد چهرۀ مهر
وز بیم تو دل دو نیم شد ماه
2253
این بوی بهشت عنبر ینست
یا ذکر جمیل تو در افواه؟
2254
از نیل تو پای وهم لنگست
وز ذیل تو دست فهم کوتاه
2255
ملک و ملکوت از تو پر نور
ای در تو عین تجلی طور
2256
با روی تو چیست بدر انور؟
با موی تو چیست لیل دیجور؟
2257
روی تو ظهور غیب مکنون
موی تو حجاب سر مستور
2258
در خطۀ ملک استقامت
قد تو باعتدال مشهور
2259
ای از تو بپا نظام عالم
وی بی تو جهان هباء منثور
2260
اول رقم تو لوح محفوظ
رشح قلمت کتاب مسطور
2261
خرگاه تو فوق سقف مرفوع
درگاه تو رشک بیت معمور
2262
مداحی من ترا چنانست
جز چشمۀ خورثنا کند کور
2263
ای گوهر یقدس و فیض اقدس
وی صبح ازل إذا تنفس
2264
ذات تو ز هر بدی منزه
ز الایش نیستی مقدس
2265
خاک در تست عرصۀ خاک
فرمان بر تست چرخ اطلس
2266
دست من و دامن تو؟ هیهات
عنقا نشود شکار کرکس
2267
طبع من و وصف صورت تو؟
معنای دقیق و طفل نورس
2268
مدح تو چنانکه لایق تست
در عهدۀ خالق تو و بس
2269
در نعت تو هر بلیغ ابکم
در وصف تو هر فصیح اخرس
2270
نعت من و شأن تو؟ تعالی
وصف من و قدر تو؟ تقدس
2271
ای نقطۀ ملتقای قوسین
وی خارج از احاطۀ أین
2272
ای واسطۀ وجوب و امکان
وی مبدء و منتهای کونین
2273
ای رابطۀ قدیم و حادث
وی ذات تو جامع الکمالین
2274
ای واحد بی نظیر و مانند
کز بهر تو نیست ثانی اثنین
2275
جز تو که نهاده پای رفعت
بر عرش، فکان قاب قوسین؟
2276
غیر از تو که فیض صحبت دوست
دریافت و لا حجاب فی البین؟
2277
دیدی و شنیدی آنچه را «لا
اذنُ سمعت و لا رأت عین»
2278
با قدر تو وصف من بود نقص
با شأن تو مدح من بود شین
2279
ای بدر تمام و نیّر تام
با نور تو نیّرات اجرام
2280
در جنب تو، مبدعات لا شیء
با بود تو، کائنات أعدام
2281
ای نقش نخست و حرف اول
وی ام کتاب و ام اقلام
2282
ای مرکز جملۀ دوائر
آغاز ز تست وز تو انجام
2283
یکنفخۀ تست هر قدر فیض
وز یک نظر تو هرچه انعام
2284
عالم همه یک تجلی تست
از صبح ازل گرفته تا شام
2285
ای محرم خاص محفل قدس
وی بر همه خلق رحمت عام
2286
مدح تو چنانکه در خور تست
از ما طمعی بود بسی خام
2287
ای آینۀ تجلی ذات
مصباح وجود را تو مشکوٰة
2288
ای ماه جمال نازنینت
نور الأرضین و السماوات
2289
چون شمس حقیقت تو سر زد
اعیان وجود جمله ذرات
2290
ذات تو حقیقه الحقائق
نفس تو هویه الهویات
2291
ای نسخۀ عالیات احرف
وی دفتر محکمات آیات
2292
ای پایۀ رتبۀ منیعت
برتر ز مدارج خیالات
2293
وی قامت معنی رفعیت
بیرون ز ملا بس عبارات
2294
در نعت تو ای عزیز کونین
این جمله بضاعتیست مزجاة
2295
یا نیّر کل مظلم داج
یا هادی کل راشد ناج
2296
دین تو چو شمع عالم افروز
آئین تو چون سراج وهاج
2297
ایصدر سریر قاب قوسین
وی بدر منیر اوج معراج
2298
ایگشته جواهر حقائق
در درج حقیقت تو إدراج
2299
در حلقۀ بندگان کویت
عقلست کمین غلام محتاج
2300
در منطقۀ بروج قدرت
بر جیست سماء ذات ابراج
2301
بر فرق سپهر و فرقدانش
خاک در تست دره التاج
2302
با قدر تو چیست هر دو گیتی؟
یک قطره کنار بحر مواج!
2303
ای عقل نخست و حق ثانی
ذات تو حقیقة المثانی
2304
مرآة وجود، چون توأش نیست
یک صورت و یکجهان معانی
2305
ای در تو جمال حق نمودار
زیبندۀ تست «من رآنی»
2306
ای طور تجلی الهی
صد همچو کلیم در تو فانی
2307
گر کنه تو را کلیم جوید
طور است و جواب لن ترانی
2308
ای منشأ عالم عناصر
وی مبدء فیض آسمانی
2309
ای پادشاه سریر سرمد
وی خسرو ملک جاودانی
2310
اوصاف تو در بیان نگنجد
ور هر سر مو شود زبانی
2311
یا دافع جیشه الاباطیل
یا دامغ صوله الاضالیل
2312
قرآن تو برده حکم تورات
فرقان تو کرده نسخ انجیل
2313
بر خوان تو ریزه خوار میکال
طفلی است بمکتب تو جبریل
2314
سیمای تو دادده داد تکبیر
بالای تو کرده کار تهلیل
2315
ای صورت تو برون ز تشبیه
وی معنی تو برون ز تمثیل
2316
ذات تو مثال ذات بیمثل
اوصاف تو فوق حد تکمیل
2317
مشکوه مقام جمع و اجمال
مرآه مقام فرق و تفصیل
2318
مدح تو و من؟ خیال باطل
وصف تو و من؟ نتیجه تعطیل
2319
ای اصل اصیل و فرع ممدود
وی جامع علم و دوحۀ جود
2320
ای عین عیان و قلب عرفان
وی گنج نهان و سر معبود
2321
ای شمع جمال و نور مطلق
وی شاهد بزم غیب مشهود
2322
این نشئه نه جای جلوۀ تست
میعاد، شهود و یوم موعود
2323
فرش ره تسیت عرش اعظم
عرش تو بود مقام محمود
2324
یا شافی صدر کل مصدور
من أعذب منهل و مورود
2325
از چشمۀ فیض تست سیراب
در دار وجود هرچه موجود
2326
مدح تو نه حد ممکناتست
بی حد نشود محاط محدود
2327
ایفیض مقدس از شوائب
وی نور مهذب از غیاهب
2328
ارواح ز فیض تو در أشباح
ای مظهر واهب المواهب
2329
آفاق به نور تو منور
ایشمس مشارق و مغارب
2330
ایجاد تو منتهی المقاصد
إبداع تو غابه المطالب
2331
چل الملک البدیع صنعه
ما ادوع فیک من عجائب!
2332
یا من بفنائه الرواحل
حلت و انیخت الرکائب
2333
خرگاه تو مطرح الامانی
درگاه تو معقل الرغائب
2334
با شأن تو چیست اینمدایح؟
با قدر تو چیست این مناقب؟
2335
شیر بیشۀ ابداع سر ز بیشه بیرون کرد
عقل ییررا از بیم دل دو نیم و مجنون کرد
2336
بیرق ضلالت را سرنگون و وارون کرد
رایت هدایت را بر فراز گردون کرد
2337
داده گلشن دین را جویبار تیفش آب
لاله زار یاسین را کرده خرم و شاداب
2338
شمع بزم آئین را کرده مهر عالمتاب
داده داد تمکین را روز خیبر و احزاب
2339
بازوی قویمندش بسکه داد قوت داد
در حرم خداوندش افسر فتوت داد
2340
با حبیب دلبندش رتبۀ اخوت داد
همچو نی بهر بندش نغمۀ نبوت داد
2341
تا به تیغ خون آشام داد عشق و مستی داد
در سران بدفرجام داد ضرب دستی داد
2342
در برابر اصنام داد حق پرستی داد
تا به پیکر اسلام داد روح و هستی داد
2343
ساز دست و شمشیرش تا ابد در آواز است
گوئی از بم وزیرش زهره نغمه پرداز است
2344
شمع تیغ سر گیرش تا فلک سر افرار است
در فضای تدریرش دست و سر به پرواز است
2345
برق تیغ خون ریزش بر سران عالم زد
شعلۀ شرر بیزش بر روان اعظم زد
2346
دود آتش تیزش طعنه بر جهنم زد
بازوی دلاویزش عرش و فرش بر هم زد
2347
آفتاب نورانی روز بدر کرد اشراق
یا که سیف ربانی جلوه کرد در آفاق
2348
آنکه در سر افشانی روز بزم بودی طاق
با قضای یزدانی همعنان و هم میثاق
2349
ذوالفقار آتشبار بر قریش آتش زد
تا بگنبد دوار شعله زان کشاکش زد
2350
شور برق آن بتار بر سران سرکش زد
تا که سکه افرار بر قلوب بی غش زد
2351
چون بدعوت وحدت مظهر احد آمد
نقش رایت نصرت یا علی مدد امد
2352
رو بلا فتی رتبت، پیر بیخرد آمد
کفر محض بد فطرت پور عبدود آمد
2353
عزم رزم بر سر داشت با سر سران یکسر
پا بمرگ خود برداشت شد چو خر بگل اندر
2354
گرچه کوه پیکر داشت شد ز کلهم کمتر
دل که آندلا ور داشت همچون آهنین پیکر
2355
کلک تیغ جانکاهی نقش خاک راهش کرد
از فراز خودخواهی سر نگون بچاهش کرد
2356
خرمنی ز گمراهی برق زد تباهش کرد
ضربت یداللهی کوه بود و کاهش کرد
2357
پیل مست لب پر کف عزم شیر شیران کرد
یا ز ابلهی مرحب رو به میر میدان کرد
2358
روز عمر خود را شب یا که خانه ویران کرد
تیره بخت بد کوکب آرزوی نیران کرد
2359
تیغ حیدر صفدر آنچنان دو نیمش کرد
کز فراز زین یکسر وارد جحبمش کرد
2360
تیغ آهنین پیکر آنچنان رمیمش کرد
چون غبار با کمتر در هوا عدیمش کرد
2361
آسمان و هفت اختر حلقۀ در کویش
چرخ را کند چنبر یک اشاره ز ابرویش
2362
چیست قلعۀ خیبر با کمند نیرویش؟
چیست کندن آندر پیش زور بازویش؟
2363
تا بحلقۀ در شد آشنا در انگشتش
قلعه های خیبر شد همچو موم در مشتش
2364
هرکه را برابر شد تیغ سر زد از پشتش
ور ز پیش او در شد صبحۀ قضا کشتش
2365
رفت کشتی ایمان در احد چه در گرداب
بود از جگر نالان یا علی مرا دریاب
2366
دست و تیغ سر افشان، کرد همتی نایاب
تا بعرصۀ میدان شد دل دلیران آب
2367
آستین چه بالا زد آسمان بزیر آمد
تا قدم بهیجا زد شیر در نفیر آمد
2368
تیغ را بهر جا زد مرگ در سفیر آمد
بر سر سران پا زد تا سر سریر آمد
2369
فاتح ولایت بود خاتم النبیین را
مصدر عنایت بود صادر نخستین را
2370
رایت هدایت بود هادی المضلین را
قلعۀ حمایت بود مالک دین و ایمان را
2371
مفتقر بصد خجلت مدحت و ثنا آورد
وز فریضۀ ذمت شمه ای بجا آورد
2372
در بر ولی نعمت تحفۀ گدا آورد
بر در فلک حشمت موری التجا آورد
2373
دل افسرده ام از زنده گی آمد بیزار
می رسد بسکه بگوش دل من ناله زار
2374
نالۀ وا ابتا می رسد از سوخته ای
کز دل مادر گیتی به برد صبر و قرار
2375
صد چه قمری کند از نالۀ او نوحه گری
می چکد خون دل و دیده ز منقار هزار
2376
شرری زهرۀ زهرا زده در خرمن ماه
که نه ثابت بفلک ماند و نه دیگر سیار
2377
جورها دید پس از دور پدر در دوران
نه مساعد ز مهاجر نه معین از انصار
2378
بت پرستی بدر کعبۀ مقصود و امید
آتشی زد، که بر افروخته تا روز شمار
2379
شرر آتش و آن صورت مهوش عجبست
نور حق کرد تجلی مگر از شعلۀ نارا
2380
طور سینای تجلی متزلزل گردید
چون بدان سینۀ بی کینه فرو شد مسمار
2381
نه ز سیلی شده نیلی رخ صدیقه و بس
شده از سیل سیه، روی جهان تیره و تار
2382
بشنو از بازو و پهلو که چه دید آن بانو
من نگویم چه شد اینک درو اینک دیوار
2383
دل سنگ آب شد از صدمۀ پهلو که فتاد
گوهری از صدف بحر نبوت به کنار
2384
بسکه خستند و شکستند ز ناموس اله
بازوی کفر قوی، پهلوی دین گشت نزار
2385
محتجب شد بحجاب ازلی وقت هجوم
گر شنیدی که نبودش بسر و روی خمار
2386
قرۀ باصرۀ شمس حقیقت آرا
چون کند جلوه در او خیره بماند ابصار
2387
بند در گردن مرد افکن عالم افکند
بت پرستی که همیداشت بگردن زنار
2388
منکر حق شد و بیعت ز حقیقت طلبید
آنکه ز اول بخداوندی او کرد اقرار
2389
رفت از کف فدک و نالۀ بانو بفلک
که نه حرفش شرفی داشت نه قدرش مقدار
2390
هیچکس اصل اصیلی نفروشد به نخیل
جز خبیثی که بود نخل شقاوت را بار
2391
نیر برج حیا شد چه هلالی زهزال
یا چه آهی که برآید ز درون بیمار
2392
روز او چون شب دیجور و تن او رنجور
لاله سان داغ و چو نرگس همه شب را بیدار
2393
غیرتش بسکه جفا دید ز امت نگذاشت
که پس از مرگ وی آیند بگردش اغیار
2394
آنشاخ گل که سبز بود در خزان یکیست
افشانده غنچۀ گل سرخ از دهان یکیست
2395
آن گوهری کز آتش الماس ریزه شد
یاقوت خون ز لعل لب او روان یکیست
2396
آن لعل دُرفشان که زمرد نگار شد
داد از وفا سودۀ الماس، جان، یکیست
2397
آن نخل طور کز اثر زهر جانگداز
از فرق تا قدم شده آتش فشان یکیست
2398
آن شاهباز اوج حقیقت که تیر خصم
نگذاشته ز بال و پر او نشان یکیست
2399
آنخضر رهنما که شد از آب آتشین
فرمانروای مملکت جاودان یکیست
2400
آن نقطۀ بسیط محیط رضا که بود
حکمش مدار دائرۀ کن فکان یکیست
2401
آن جوهر کرم که چه سودا بسوده کرد
هرگز نداشت چشم بسود و زیان یکیست
2402
چشم فلک ندیده بجز مجتبی کسی
شایان این معامله، آری همان یکیست
2403
هرگز کسی دچار محن چون حسن نشد
ور شد دچار آن همه رنج و محن نشد
2404
خاتم اگر ز دست سلیمان بباد رفت
اندر شکنجۀ ستم اهرمن نشد
2405
نوح نجی گر از خطر موج رنجه شد
غرقاب لجۀ غم بنیاد کن نشد
2406
یوسف اگرچه از پدر پیر دور ماند
لیکن غریب و بی همه کس در وطن نشد
2407
شمع ارچه سوخت از سر شب تا سحر ولی
خونابۀ دل و جگرش در لگن نشد
2408
پروین نثار ماهرخی کانچه شد بر او
پروانه را ز شمع دل انجمن نشد
2409
حقا که هیچ طائری از آشیان قدس
چون او اسیر پنجۀ زاغ و زغن نشد
2410
جز غم نصیب آن دل والا گهر نبود
جز زهر بهر آن لب شکرشکن نشد
2411
دشنام دشمن آنچه که با آن جگر نمود
از زهر بی مضایقه با آن بدن نشد
2412
هرگز دلی ز غم چه دل مجتبی نسوخت
ور سوخت ز اجنبی دگر از آشنا نسوخت
2413
هر گلشنی که سوخت ز باد سموم سوخت
از باد نوبهار و نسیم صبا نسوخت
2414
چندان دلش ز سرزنش دوستان گداخت
کز دشمنان زهر بد و هر ناسزا نسوخت
2415
از هر خسی چه آن گل گلزار معرفت
شاخ گلی ز گلشن آل عبا نسوخت
2416
جز آن یگانه گوهر توحید را کسی
ز الماس سوده لعل لب دلربا نسوخت
2417
هرگز برادری به عزای برادری
در روزگار، چو نشه گلگون قبا نسوخت
2418
باور مکن دلی که چه قاسم بناله شد
زان نالۀ پر از شرر وا أبا نسوخت
2419
آندم که سوخت حاصل دوران ز سوز زهر
در حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت
2420
تا شد روان عالم امکان ز تن روان
جنبنده ای نماند کزین ماجرا نسوخت
2421
شاهی که حکم بر فلک و بر ستاره داشت
آزرده شد چنان که ز مردم کناره داشت
2422
عمری اسیر محنت و از عمر خویش سیر
جز صبر چون دچار بلا شد چه چاره داشت؟
2423
حق خلافتش چه بنا حق گرفته شد
از سوز دل برونق باطل نظاره داشت
2424
گر میشنید کوه گران آنچه او شنید
از هم شکافت، گرچه دل از سنگ خاره داشت
2425
آندم که از سمند خلافت پیاده شد
شوریده بر سرادق او هر سواره داشت
2426
چون در رسید خنجر برّان به ران او
یکباره رفت اگر که نه عمر دوباره داشت
2427
روی زمین مگر همه سینای طور بود
از بسکه آه سینه شکافش شراره داشت
2428
آنکس که بود رابطۀ حادث و قدیم
از زهر جانگزا جگری پاره پاره داشت
2429
تنها نشد ز سودۀ الماس خونجگر
تا عمر داشت خون جگر را هماره داشت
2430
شاهی که بود گوشه نشینی شعار او
محنت قرین او شد و غم بود یار او
2431
آن کو دمید صبح ازل از جبین او
شد تیره تر ز شام ابد روزگار او
2432
محکوم حکم دیو شد آن خسروی که بود
روح الامین چه بندۀ فرمانگزار او
2433
موسی اگر بطور غمش می زدی قدم
بیخود شدی ز آه دل شعله بار او
2434
یکباره گر مسیح بدید آنچه او بدید
میشد دوباره چرخ چهارم چه دار او
2435
آن سرو سبزپوش چه گل سرخروی شد
آری ز بسکه خون جگر شد نگار او
2436
روی حسن چه سبز شد از زهر غم فزود
تا شد سرشک دیده و دل جویبار او
2437
طوبی نثار آنقد و قامت که بعد مرگ
از چار سو خدنک سه پر شد نثار او
2438
پروردۀ کبار پیمبر بد از نخست
محروم شد در آخر کار از کنار او
2439
ای ماه چرخ پیر و مهین پور عقل پیر
کز عمر سیر بودی و در بند غم اسیر
2440
قربان آن دل و جگر پاره پاره ات
از زهر جانگداز وز دشنام و زخم تیر
2441
ای در سریر عشق، سلیمان روزگار
از غم تو گوشه گیر ولی اهرمن امیر
2442
از پستی زمانه و بیداد دهر شد
دیوی فراز منبر و روح الامین بزیر
2443
میر حجاز پای سریر امیر شام!
ای کاش سرنگون شدی آن میر و آن سریر
2444
الحاد گشته مرکز توحید را مدار
شد کفر محض حلقۀ اسلام را مدیر
2445
دستان ز چیست بسته زبان، در سخن غراب
ای لعل دُر فشان تو دلجوی و دلپذیر
2446
یا للعجب ز مردم دنیا پرست دون
یوسف فروخته به متاعی بسی حقیر
2447
ای دستگیر غمزدگان روز عدل و داد
دست ستم ز چیست تو را کرده دستگیر؟
2448
ای روح عقل اقدم و ریحانۀ نبی
کز خون دل ز غصه دوران لبالبی
2449
ای شاه دادگر که ز بیداد روزگار
روزی نیارمیده نیاسوده ای شبی
2450
از دوستان ملامت بیحد شنیده ای
تنها ندیده ای الم از دست اجنبی
2451
چون عنصر لطیف تو با خصم بد منش
هرگز ندید کس قمر برج عقربی
2452
ز هر جفا نمود ترا آب خوشگوار
از بسکه تلخکامی و بیتاب و پر تبی
2453
از ساقی ازل نگرفته است تا ابد
چون ساغر تو هیچ ولی مقربی
2454
آری بلا بمرتبۀ قرب اولیا است
وندر بساط قرب نبود از تو اقربی
2455
گردون شود نگون و رخ مهر و مه سیاه
کافتاده در لحد چه تو تابنده کوکبی
2456
نشنیده ام نشانۀ تیر ستم شود
جز نعش نازنین تو در هیچ مذهبی
2457
باز این چه آتش است که بر جان عالم است؟
باز این چه شعلۀ غم و اندوه ماتم است؟
2458
باز این حدیث حادثۀ جانگداز چیست؟
باز این چه قصه ایست که با غصه توأم است؟
2459
این آه جانگزاست که در ملک دل بپاست
یا لشگر عزاست که در کشور غم است؟
2460
آفاق پر ز شعلۀ برق و خروش رعد
یا نالۀ پیاپی و آه دمادم است؟
2461
چون نچشمه چشم مادر گیتی ز طفل اشک
روی جهان چو موی پدر کشته درهم است
2462
زین قصه سر بچاک گریبان کروبیان
در زیر بار غرصه قد قدسیان خم است
2463
گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر
گویا ربیع ماتم و ماه محرم است
2464
ماه تجلی مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبۀ جانباز عالم است
2465
گلگون قبای عرصۀ میدان کربلا
زینت فزای مسند ایوان کربلا
2466
لب تشنۀ فرات و روانبخش کائنات
خضر زلال چشمۀ حیوان کربلا
2467
سرمست جام ذوق و جگرسوز نار شوق
غواص بحر وحدت و عطشان کربلا
2468
سرباز کوی دوست که در عشق روی دوست
افکنده سر چه گوی بچوگان کربلا
2469
رکن یمان و کعبۀ ایمان که از صفا
در سعی شد ز مکه بعنوان کربلا
2470
لبیک بر زبان بسر دست نقد جان
روی رضا بسوی بیابان کربلا
2471
چون نقطه در محیط بلا ثابت القدم
گردن نهاد بر خط فرمان کربلا
2472
بر ما سوای دوست سر آستین فشاند
آسوده سر نهاد بدامان کربلا
2473
ارباب عشق را چه صلای بلا زدند
اول بنام عقل نخستین صلا زدند
2474
جام بلا بکام بلی گو شد از الست
سنگ بلا بجانب بانگ بلی زدند
2475
تاج مصیبتی که فلک تا آن نداشت
بر فرق فرقدان شه لافتیٰ زدند
2476
پس بر حجاب اکبر ناموس کبریا
آتش ز کینه های نهان بر ملا زدند
2477
شد لعل دُر فشان حقیقت زمردین
الماس کین چه بر جگر مجتبی زدند
2478
پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلا
کوس بلا بنام شه کربلا زدند
2479
فرمان تو خطان رکابش که خط محو
بر نقش ما سوی ز کمال صفا زدند
2480
دست ولا زدند بدامان شاه عشق
بر هر دو عالم از ره تحقیق پا زدند
2481
ترسم که بر صحیفۀ امکان قلم زنند
گر ماجرای کرب و بلا را رقم زنند
2482
گوش فلک شود کر و هوش ملک ز سر
گر نغمه ای ز حال امام امم زنند
2483
زان نقطۀ وجود حدیثی اگر کنند
خط عدم بر بط حدوث و قِدم زنند
2484
آن رهبر عقول که صد همچو عقل پیر
در وادی غمش نتوان یک قدم زنند
2485
ماء معین چو زهر شود در مذاق دهر
گر از لبان تشنۀ او لب بهم زنند
2486
وز شعلۀ سرادق گردون قباب او
بر قبۀ سرادق گردون علم زنند
2487
سیل سرشک و اشک، دمادم روان کنند
گر ز اشک چشم سید سجاد دم زنند
2488
تا حشر، دل شود بکمند غمش اسیر
گر ز اهلبیت او سخن از بیش و کم زنند
2489
سهم قدر ز قوس قضا دلنشین رسید
در مرکز محیط رضا تیر کین رسید
2490
کرد آنسه شعبه، نقطۀ توحید را دو نیم
وز شش جهت فغان بسپهر برین رسید
2491
سر مصون ز مکمن غیب آشکار شد
زان ناوکی که بر دل حق مبین رسید
2492
بازوی کفر و طعنۀ کفار شد قوی
زانطعن نیزه ای که به پهلوی دین رسید
2493
از تاب رفت شاهد سلطان معرفت
زانسوز و سازها که بشمع یقین رسید
2494
آمد بقصد کعبۀ توحید پیل مست
دیو لعین بمهبط روح الامین رسید
2495
افعی صفت گرفت سر از گنج معرفت
بد گوهری بمخزن دُرّ ثمین رسید
2496
آن نفس مطمئنه، حیاتی ز سر گرفت
زان نفخه ای که در نفس آخرین رسید
2497
شد نوک نی چه نقطۀ ایجاد را مدار
از دور ماند دائره اللیل و النهار
2498
سر زد چه ماه معرفت از مشرق سنان
از مغرب، آفتاب قیامت شد آشکار
2499
شیرازۀ صحیفۀ هستی ز هم گسیخت
شد پاره پاره دفتر اوضاع روزگار
2500
کلک ازل ز نقش ابد تا ابد بماند
لوح قدر فتاد چه کلک قضا ز کار
2501
در گنبد بلند فلک، ناله ملک
افکند در صوامع لاهوتیان شرار
2502
عقل نخست نقش جهان را به گریه شست
وندر عقول زد شرر از آه شعله بار
2503
یکباره سوخت همچو سپند از غمش خلیل
آمد دوباره نوح بطوفان غم دچار
2504
در طور غم کلیم شد از غصه دل دو نیم
وندر فلک مسیح چنان شد که روی دار
2505
در ناکسان چه قافلۀ بیکسان فتاد
یک بوستان ز لاله بدست خسان فستاد
2506
یک رشتۀ ز درّ یتیم گران بها
در دست ظلم سنگدلان، رایگان فتاد
2507
یک حلقه ای ز منطقۀ چرخ معدلت
در حلقۀ اسیری و جور زمان فتاد
2508
زان پس گذار دستۀ دستان دلستان
در بوستان سرو و گل و ارغوان فتاد
2509
هر بیدلی بناله شد از داغ لاله ای
هر بلبلی بیاد گلی در فغان فتاد
2510
ناموس حق ز جلوۀ طاوس کبریا
گشت آن چنان که مرغ دلش ز آشیان فتاد
2511
قمری صفت بر آن گل گلزار معرفت
نالید آنقدر که ز تاب و توان فتاد
2512
یاقوت خون ز جزع یمانی بر او فشاند
یادش چه زان عقیق لب دُرفشان فتاد
2513
این لؤلؤ تر و در گلگون حسین تست
وین خشک لعل غرقۀ در خون حسین تست
2514
این مرکز محیط شهادت که موج خون
افشاند تا بدامن گردون حسین تست
2515
این نیری که کرده بدریای خون غروب
وز شرق نیزه سر زده بیرون حسین تست
2516
این مصحف حروف مقطع که ریخته
اجزای او بصفحۀ هامون حسین تست
2517
این مظهر تجلی بیچند و چون که هست
از چند و چون، جراحتش افزون حسین تست
2518
این گوهر ثمین که بخا کست و خون دفین
مانند اسم اعظم مخزون حسین تست
2519
این هادی عقول که در وادی غمش
عقل جهانیان شده مجنون حسین تست
2520
این کشتی نجات که طوفان ماتمش
اوضاع دهر کرده دگرگون حسین تست
2521
ای بانوی حجاز مرا بی نوا ببین
چون نی نوا کنان ز غم نینوا ببین
2522
ای کعبۀ حیا بمنای وفا بیا
قربانیان خویش بکوی صفا ببین
2523
نو رستگان خویش سراسر بریده سر
وز خون نو خطان بسرا پا حنا ببین
2524
در خاک و خون طپان مه رخسار شه نگر
زنگ جفا بر آینۀ حق نما ببین
2525
بر نخل طور سرّ اناالله را نگر
وز روی نی تجلی رب العلی ببین
2526
ای خفتۀ نهفتۀ اندر حجاب قدس
برخیز و بی حجابی ما بر ملا ببین
2527
زنجیر جور سلسلۀ عدل را قرین
توحید را بحلقۀ شرک آشنا ببین
2528
پرگار کفر نقطۀ اسلام را محیط
دین را مدار دائرۀ اشقیا ببین
2529
کاش آنزمان سرای طبیعت نگون شدی
وز هم گسسته رابطۀ کاف و نون شدی
2530
کاش آن زمانکه کشتی ایمان بخون نشست
فُلک فلک ز موج غمش غرقه خون شدی
2531
کاش آن زمان که رایت دین بر زمین فتاد
زرین لوای چرخ برین واژگون شدی
2532
کاش آنزمان که عین عیان شد بخون طپان
سیلاب خون روان ز عیون عیون شدی
2533
کاش آنزمان که گشت روان کاروان غم
ملک وجود را بعدم رهنمون شدی
2534
کاش آنزمان ز سلسلۀ خیل بیکسان
یک حلقه بند گردن گردون دون شدی
2535
کاش آن زمان که زد مه یثرب بشام سر
چون شام صبح روی جهان تیره گون شدی
2536
کاش از حدیث بزم یزید و شه شهید
دل خون شدی ز دیدۀ حسرت برون شدی
2537
ای چرخ تا در این ستم آباد کرده ای
پیوسته خانۀ ستم آباد کرده ای
2538
بنیاد عدل و داد بسی داده ای بباد
زین پایۀ ستم که تو بنیاد کرده ای
2539
تا داده ای بدشمن دین کام داده ای
یا خاطری ز نسل خطا شاد کرده ای
2540
از دودۀ معاویه و زادۀ زیاد
تا کرده ای بعیش و طرب یاد کرده ای
2541
آبی نصیب حنجر سرچشمۀ حیات
از چشمه سار خنجر فولاد کرده ای
2542
سر حلقۀ ملوک جهان را بعدل و داد
در بند ظلم و حلقۀ بیداد کرده ای
2543
ای کجروش به پرورش هر خسی بسی
جور و جفا بشاخۀ شمشاد کرده ای
2544
تا برق کین بگلشن ایمان و دین زدی
آفاق را چه رعد پر از داد کرده ای
2545
خاموش مفتقر که دل دهر آب شد
وز سیل اشک عالم امکان خراب شد
2546
خاموش مفتقر که از این شعر شعله بار
آتش بجان مرد و زن و شیخ و شاب شد
2547
خاموش مفتقر که از این راز دلگداز
صاحبدلی نماند مگر دل کباب شد
2548
خاموش مفتقر که ز برق نفیر خلق
دود فلک بر آمد و خرق حجاب شد
2549
خاموش مفتقر که بسیط زمین ز غم
غرق محیط خون شد و در اضطراب شد
2550
خاموش مفتقر که ز بیتابی ملک
چشم فلک سرشک فشان چون سحاب شد
2551
خاموش مفتقر که ز دود دل مسیح
خورشید را بچرخ چهارم نقاب شد
2552
خاموش مفتقر که در این ماتم عظیم
آدم بتاب آمد و خاتم ز تاب شد
2553
تا که شد سرو سهی سای ابی الفضل قلم
کمر شه شده خم
2554
تا صنوبر بر او سوخت ز سر تا بقدم
سوخت گلزار قدم
2555
تا که آن شمع دل افروز ز سر تا پا سوخت
شاهد یکتا سوخت
2556
نخلۀ طور شرر بار شد از آتش غم
شعله ور زین ماتم
2557
تا که آن سرو خرامان لب جوی افتاده
جوی خون سر داده
2558
دامن دشت ز خون آمده چون باغ ارم
لاله زاری خرم
2559
شاخ طوبای قدش بسکه بخون غلطان شد
شاخۀ مرجان شد
2560
زده بر صفحۀ رویش خط یاقوت رقم
رقمی بس محکم
2561
داد از این آتش بیداد که اندر پی آب
عالمی گشت خراب
2562
ریخت بر خاک بلا خون خداوند همم
عنصر جود و کرم
2563
ساقی تشنه لبان در طلب آب روان
داد دست و سر و جان
2564
خشک لب رفت و برون آمد از آن بحر خضم
با دو چشمی پر نم
2565
رایت معدلت از صرصر بیداد افتاد
داد از این ظلم و فساد
2566
آه ماتم زدگان زد بسر چرخ علم
شرر اندر عالم
2567
شاه، بیچاره و شیرازۀ لشگر پاره
بانوان آواره
2568
تا نگونسار شد آن بیدق گردون پرچم
حامل بیدق هم
2569
تا شد آنسینه که بودی صدف گوهر دین
هدف ناوک کین
2570
وهم پنداشت که در مخزن اسرار و حکم
رخنه زد نامحرم
2571
بسکه پیکان بلا بر بدنش بنشسته
شده چون گلدسه
2572
خار از غنچه مگر رسته و پیوسته بهم
همه با هم توأم
2573
تا که سلطان هما شد سپر تیر سه پر
با چنان شوکت و فر
2574
حمله از چار طرف کرد بمرغان حرم
کرکس ظلم و ستم
2575
دست تقدیر دو دستی ز تنش کرد جدا
که بدی دست خدا
2576
ریخت زین حادثه بال و پر عنقاء قدم
طائر عیسی دم
2577
تا بیفتاد دو دست از تن آن میر حجاز
شد بیکباره دراز
2578
دست کوتاه مخالف به پناگاه امم
به نوامیس حرم
2579
سر سردار حقیقت ز عمود آنچه بدید
نتوان گفت و شنید
2580
خاک بر فرق فریدون و سرو افسر جم
پس از این رنج و الم
2581
شاه اخوان صفا رفت ز اقلیم وجود
با تن خون آلود
2582
شمع ایوان وفا شد به شبستان عدم
با دلی داغ ازغم
2583
بود هر گلی را بهار و خزانی
خزان گل من بهار جوانی
2584
بود شاخ گل سبز در هر بهاری
گل من ز خون بدن ارغوانی
2585
نه یک گل زمن رفته، یک بوستان گل
نه یک نوجوان، یک جهان نوجوانی
2586
جوانا توانائی من تو بودی
بماندم من و پیری و ناتوانی
2587
ترا نخل شکر بری پروردیم
نه پنداشتم زهر غم میچشانی
2588
بگرد تو پروانه وش می دویدم
تو چون شمع سرگرم در سر فشانی
2589
تو چون شاخ مرجان ز یاقوت خونی
من از اشک خونین عقیق یمانی
2590
بمیقات دیدارت احرام بستم
که جانی کنم تازه زان یار جانی
2591
سروش غمت گفت در گوش هوشت
که ای آرزومند من! لن ترانی
2592
ز سر پنچۀ دشمن دیو سیرت
نمی یابی از اهرمن هم نشانی
2593
جوانا نهالی نشاندم بامید
که در سایۀ او کنم زندگانی
2594
دریغا که از گردش چرخ گردون
سر او کند بر سرم سایبانی
2595
جوانا بهمت تو عنقاء قافی
برفعت همای بلند آشیانی
2596
توئی یکه تمثال عقل نخستین
توئی ثانی اثنین سبع المثانی
2597
نزیبد سرت را سر نیزه بودن
مگر جان من شمع این کاورانی؟
2598
جوانا فروغ تو از مشرق نی
بود رشک مهر و مه آسمانی
2599
ولی روز ما را سیه کرده چندان
که مردن به از عشرت جاودانی
2600
فدای سر نازنین تو گردم
که از نازنینان کند دیدبانی
2601
نظر بستی از عمر و از ما نبستی
کنی سرپرستی ز ما تا توانی
2602
پس از این من و داغ آن لالۀ رو
که یک صورتست و جهانی معانی
2603
پس از این من و سوز آن شمع قامت
که در بزم وحدت نبودیش ثانی
2604
هر آن سر که سودای آنسر ندارد
بود بر سر دوش بار گرانی
2605
دلی گر نسوزد ز سوز غم تو
نبیند بدنیا رخ شادمانی
2606
شد قاسم داماد در حجلۀ گور
بر وی مبارک باد این عشرت و سور
2607
در حلقۀ دشمن با ساز غم رفت
چشم فلک روشن زین سور پر شور
2608
در عرصۀ میدان چون غنچه خندان
وز عشوۀ جانان سرمست و مخمور
2609
ماهی درخشان شد از رخش همت
نوری نمایان شد از قلۀ طور
2610
آن قد و آن بالا شمع دل افروز
وان غرۀ والا نور علی نور
2611
بر تن کفن پوشید در رزم کوشید
تا شربتی نوشید از عین کافور
2612
آن چهرۀ گلگون یا ماه گردون
آغشته شد در خون چون سرّ مستور
2613
یاقوت خونش کرد چون شاخ مرجان
سمّ هیونش کرد چون درّ منثور
2614
از خون سر رنگین شد دست داماد
کفّ الخضیب است این یا پنچۀ حور
2615
چون ماه انور شد در برج عقرب
وز نیش خنجر شد چون جای زنبور
2616
زد مرغ روحش پر از شاخۀ تن
شه آمدش بر سر با قلب مکسور
2617
دُرّ یتیمی دید آلوده در خون
خون از دلش جوشید چون بحر مسجور
2618
گفتا که ای ناکام از زندگانی
وز عشرت ایام محروم و مهجور
2619
گیتی پر از غم شد از شادی تو
سور تو ماتم شد تا نفخۀ صور
2620
آن قامت رعنا شمع عزا شد
وان صورت معنی آئینۀ گور
2621
آن نونهال تر خشکیده یکسر
وان شاخ طوبی بر، از برگ و بر عور
2622
از گنج شایانم دُردانه ای رفت
یا گوهر جانم شد از صدف دور
2623
رفتی و از تن رفت جان دو گیتی
از چشم روشن رفت یک آسمان نور
2624
داغ تو جانا برد از بانوان دل
وز من همانا برد از بازوان زور
2625
نشنیده کس داماد همخوابۀ خاک
این قصه ای ناشاد شد از تو مشهور
2626
ای کاش می افتاد این سقف مرفوع
بعد از تو ویران باد آن بیت معمور
2627
دست مرا از کار دست قضا بست
سرگشته چون پرگار مجبور و مقهور
2628
یاری ز بی یاری جستی عزیزم
افغان ز ناچاری ای نازنین پور
2629
خواندی مرا ای رود سودی ندیدی
قسمت ترا این بود سعی تو مشکور
2630
خبر مقدم علی اصغر ز سفر می آید
لوحش الله که به همراه پدر می آید
2631
ناز پرورد من آمد سوی گهوارۀ ناز
می سزد گر بنهم بر قدمش روی نیاز
2632
طوطی من! سخنی، از چه زبان بسته شدی
سفری بیش نرفتی که چنین خسته شدی
2633
ناز آغاز کن و جلوه کن از آغوشم
که من این جلوه بملک دو جهان نفروشم
2634
ای جگر تشنه که با خون جگر آمده ای
خشک لب رفتی و با دیدۀ تر آمده ای
2635
از چه آغشته بخونی تو به آغوش پدر
تو که رفتی به سلامت بسیر دوش پدر
2636
آخر ای غنچۀ پژمرده که سیرابت کرد
نغمۀ تیر ترا از چه چنین خوابت کرد
2637
از چه ای بلبل شیدا تو چنین خاموشی
یا که از سوز عطش باز مگر مدهوشی
2638
گل من خار خدنگ که گلوی تو درید
گوش تا گوش ترا تیر جفای که درید
2639
پنجۀ ظلم که این غنچۀ گل خارت کرد
کاین ستم بر تو و بر مادر غمخوارت کرد
2640
چه شد ای بلبل خوشخوان ز نوا افتادی
ز آشیان رفتی و در دام بلا افتادی
2641
چه شد ای روح روانم که ز جان سیر شدی
بهر یک قطرۀ آبی هدف تیر شدی
2642
بودم امید که تا بال و پری باز کنی
نه که از دست من غمزده پرواز کنی
2643
آرزو داشتم از شیر ترا باز کنم
برگ عیشی ز گل روی تو من ساز کنم
2644
ناوک خصم ترا عاقبت از شیر گرفت
دست تقدیر ز شیرت بچه تدبیر گرفت
2645
اگرت آب ندادند و مرا شیر نبود
نازنین حلق ترا طاقت این تیر نبود
2646
تیر کین با تو چه ای کودک معصومم کرد
این قدر هست که از روی تو محرومم کرد
2647
وای بر حرمله کاندیشه ز خون تو نکرد
رحم بر کودکی و سوز درون تو نکرد
2648
ای دریغا که شدی کشتۀ بی شیری من
پس از این تا چه کند داغ تو و پیری من
2649
وای بر خال دل مادر بیچارۀ تو
پس از این مادر و قنداقه و گهوارۀ تو
2650
چشم از مادر غمدیده چرا پوشیدی
مگر ای شیرۀ جان شیر که را نوشیدی
2651
یادی از مادر بی شیر و ز پستان نکنی
خنده بر روی من ای غنچۀ خندان نکنی
2652
داد از ناوک بیداد که خاموش کرد
مادر غمزده را نیز فراموشت کرد
2653
طاقتم طاق شد آن طاقۀ ریحانم کو
طوطی شهد دهان شکر افشانم کو
2654
حیف و صد حیف که برگ گل نسرینم رفت
ناز پروردۀ من، اصغر شیرینم رفت
2655
زندانیان عشق چه شب را سحر کنند
از سوز شمع و اشک روانش خبر کنند
2656
مانند غنچه سر به گریبان در آورند
شور و نوای بلبل شوریده سر کنند
2657
چون سر بخشت یا که به زانوی غم نهند
یکباره سر ز کنگرۀ عرش پر کنند
2658
با آن شکسته حالی و بی بال و بی پری
تا آشیان قدس بخوبی سفر کنند
2659
چون رهسپر شوند بسینای طور عشق
از شوق سینه را سپر هر خطر کنند
2660
آنان کزین معامله هستند بی خبر
بر گو که تا به محبس هارون نظر کنند
2661
تا بنگرند گنج حقیقت بکنج غم
آن لعل خشک را به دُر اشک تر کنند
2662
بر پا کنند حلقۀ ماتم بیاد او
تا عرش و فرش را همه زیر و زبر کنند
2663
آتش به عرصۀ ملکوت قدم زنند
ملک حدوث را ز غمش پر شرر کند
2664
از گردش فلک سر و سالار سلسله
شد در کمند عشق گرفتار سلسله
2665
آن کو مدار دائرۀ عدل و داد بود
شد در زمانه نقطۀ پرگار سلسله
2666
نبود هزار یوسف مصری بهای او
آن یوسفی که بود خریدار سلسله
2667
تا دست و پا و گردن او شد به زیر غل
رونق گرفت زانهمه بازار سلسله
2668
هرگز گلی ندیده خاک آنچه را که دید
آن عنصر لطیف ز آزار سلسله
2669
آگه ز کار سلسله جز کردگار نیست
کان نازنین چه دید ز کردار سلسله
2670
غمخوار و یار تا نفس آخرین نداشت
نگشوده دیده جز که به دیدار سلسله
2671
جان شد جدا و سلسله از هم جدا نشد
گوئی وفا نبود مگر کار سلسله
2672
جان ها فدای آن تن تنها که از غمش
خون می گریست دیدۀ خونبار سلسله
2673
شد سرنگون چون یوسف دوران به چاه غم
از عقل پیر شد به فلک دود آه غم
2674
زندان چنان ز غنچۀ خندان او گریست
کز گلشن زمانه درآمد گیاه غم
2675
مجنون صفت ز غصۀ لیلی نهاد سر
پیر خرد به دشت غم از خانقاه غم
2676
چون سر نهاد سرور دوران بروی خشت
افشاند بر سر همه خاک سیاه غم
2677
افتاد چون بسیاط سلیمان بدست دیو
بنشست جای باغ ارم دستگاه غم
2678
آن خضر رهنما که لبش بود جان فزا
عالم ز سوز او شده سر گرد راه غم
2679
شاهی که بود سرور آزادگان دهر
شد در کمند غصه اسیر سپاه غم
2680
باب الحوائج آنکه فلک در پناه اوست
عمری ز بی کسی بشد اندر پناه غم
2681
آن خسروی که گیتی از او خرم است شد
زندان غم قلمرو و او پادشاه غم
2682
شمسی که از غمش دل هر لاله داغ داشت
قمری ز شور او چه نواها به باغ داشت
2683
با آن دلی که داشت لبالب ز غم کجا
از سیل اشک و آه دمادم فراغ داشت
2684
زندانیان غم ز غمش آگهند و بس
بی غم ز حال غمزدگان کی سراغ داشت
2685
باور مکن که شمع دل افروز بزم غیب
جز آه سینه سوز به زندان چراغ داشت
2686
تا آنکه جان سپرد به جز خون دل نخورد
وز دست ساقی غم و محنت ایاغ داشت
2687
شد پیکری ضعیف که چون روح محض بود
در بند آنکه دیو قوی در دماغ داشت
2688
طاوس باغ انس و همای فضای قدس
بنگر چه رنجها که ز زاغ و کلاغ داشت
2689
از پستی زمانه عجب نیست کابلهی
طوطی بهشت و گوش به آواز زاغ داشت
2690
دستان سرای سدره از این داستان غم
شور و نوا و غلغله در باغ وراغ داشت
2691
زهری که در دل و جگر شاه کار کرد
کار هزار مرتبه از زهر مار کرد
2692
زهری که صبح روشن آفاق را ز غم
در روزگار، تیره تر از شام تار کرد
2693
زهری که از رطب بدل شاه رخنه کرد
در نخل طور شعلۀ غم آشکار کرد
2694
زهری که داد مرکز توحید را بباد
یا للعجب که نقطۀ شرک استوار کرد
2695
زهری که چون دل و جگر و سینه را گداخت
از فرق تا قدم همه را لاله زار کرد
2696
زهری که چون به آن دل والا گهر رسید
کوه وقار را ز الم بی قرار کرد
2697
زهری که می شکافت دل سنگ خاره را
در حیرتم که با جگر او چه کار کرد!
2698
زهری که چون رسید به سر چشمۀ حیات
از موج غم روانه دو صد جویبار کرد
2699
زهری که کام دشمن دون شد از او روا
در کام دوست زهر غم ناگوار کرد
2700
از ساج و کاج، تخت و عماری مگر نبود
لیکن مگر ز تختۀ در بیشتر نبود
2701
از عرش بود پایۀ قدرش بلندتر
حاجت به نردبان غم آور دگر نبود
2702
روی فلک سیاه و ز حمّال و نعش شاه
جز چند تن سیه کس دیگر مگر نبود
2703
نعش غریب دیده بسی چشم روزگار
بی قدر و احترام، ولی این قدر نبود
2704
خاکم بسر که یکسره دنبال نعش او
جز گرد راه کسی رهسپر نبود
2705
با آنکه بود شهرۀ آفاق نام او
حاجت به شهره کردن در رهگذر نبود
2706
زینت فزای عرش اگر ماند روی جسر
جز روی آب عرش برین را مقر نبود
2707
جز طفل اشک مادر گیتی کنار او
از خواهر و برادر و دخت و پسر نبود
2708
جز برق از غمش نکشید آه آتشین
جز رعد در مصیبت او نوحه گر نبود
2709
کروبیان ز غصه گریبان زدند چاک
لاهوتیان ز سینه زدند آه سوزناک
2710
روحانیان بماتم او جمله نوحه گر
یا مهجه الحقیقه ارواحنا فداک
2711
معمورۀ فلک شده ویرانۀ غمش
گو آن غریب داد به مطموره جان چه باک
2712
از دود آه و ناله بود تیره ماه و مهر
وز داغ باغ لاله سمک سوخت تا سماک
2713
شور نشور سر زده زین خاکدان دون
چون شد روان به عالم قدس آنروان پاک
2714
نزدیک شد که خرمن هستی رود بباد
آن دم که رفت حاصیل دوران به زیر خاک
2715
آخر دو میوۀ دل عقل نخست سوخت
از سوز نخلۀ رطب و از نهال تاک
2716
باب الحوائج از رطب و شاه دین رضا
ز انگور، سوختند در این تیره گون مغاک
2717
ای کاش آنکه نخل رطب را بپرورید
و انکو نهال تاک نشاندی، شدی هلاک
2718
خبر از طوس مگر آمده با پیک صبا
از غریب الغرباء
2719
که چه گل کرده بتن پیرهن صبر قبا
از غمش آل عبا
2720
طور سینای تجلی شده یکسان با خاک
سینۀ سینا چاک
2721
گوئی از سوز غم و حسرت آن مهر لقا
خر موسی صعقا
2722
یوسف مصر حقیقت چه شد از یثرب دور
شد بپا شور نشور
2723
پیر کنعان طریقت بسیرودی ز قفا
نغمۀ وا اسفا
2724
تا که آن قبلۀ آفاق روان شد ز حرم
خونفشان شد زمزم
2725
سیل خوناب غمش موج زد از ام قری
تا ثریا ز ثری
2726
چون سنا برق حقیقت به سنا باد رسید
عرش بر خود لرزید
2727
از تجلای شکوهش دل آن کوه رسا
نعره زد رعد آسا
2728
مرو از مقدم او شد ز صفا باغ ارم
شد پناگاه امم
2729
ز فروغ رخم او مطلع انوار هدی
ملجأ شاه و گدا
2730
طوس شد تا ز شرف مرکز طاوس ازل
یا که ناموس ازل
2731
سزد ار بوسه زند بر ره او عرش علا
جل شأناً و علا
2732
آه از آن عهد ولایت که بنامش بستند
دل او را خستند
2733
نشنیدم که به آن عهد کسی کرده وفا
مگر از زهر جفا
2734
تخت شاهی بعوض تختۀ تابوتش بود
زهر غم قوتش بود
2735
زان جنایت که ز مأمون شده با شاه رضا
سوخت دیوان قضا
2736
آن ستم پیشه که با خسرو اقلیم الست
عهد را بست و شکست
2737
نه ز حق بیم و نه اندیشه ای از روز جزا
نه هراسی ز سزا
2738
پنجه زد بر رخ عنقاء قدم زاغ سیاه
عالمی گشت تباه
2739
ریخت زین واقعه بال و پر سلطان هما
شاهد غیب نما
2740
گر غریبانه در آن منزل غربت جان داد
در ره جانان داد
2741
لیک از جلوۀ دلدار شدش کام روا
و بسی درد دوا
2742
نوح طوفان بلا رخت از این مرحله بست
فلک ایجاد شکست
2743
غرقۀ لجۀ غم شد دل خلق دو سرا
یک به یک نوحه سرا
2744
تا که از زهر ستم سوخت ز سر تا به قدم
شمع ایوان قدم
2745
رفت زین حادثۀ هائله بر باد فنا
رونق بزم «دنا»
2746
میوۀ باغ نبوت چه ز انگور کشید
ز هر جانسوز چشید
2747
ریخت برگ و بر آن شاخ گل روح افزا
نخلۀ شکر زا
2748
با دل و با جگرش دانۀ انگور چه کرد
ز هر مستور چه کرد
2749
خرمنی سوخت ز یک خوشۀ بیقدر و بها
و چها کرد چها
2750
نه عجب گر ز غمش چشم فلک خون گرید
رود جیحون گرید
2751
یا پر از خون شود این سینۀ سوزان قضا
از غم شاه رضا
2752
دلبرا دست امید من و دامان شما
سر ما و قدم سرو خرامان شما
2753
خاک راه تو و مژگان من ار بگذارد
ناوک غمزه و یا خنچر مژگان شما
2754
شمع آه من و رخسارۀ چون لالۀ تو
چشم گریان من و غنچۀ خندان شما
2755
لب لعل نمکین تو مکیدن حظیست
که نه طالع شودم یا رنه احسان شما
2756
رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد
به نگردد مگر از سیب زنخدان شما
2757
نه در این دائره سرگشته منم چون پرگار
چرخ سرگشته چو گوئیست بچو کان شما
2758
درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان
تا شوم از سر اخلاص بقربان شما
2759
خضر را چشمۀ حیوان رود از یاد اگر
ز سرش رشحه ای از چشمۀ حیوان شما
2760
عرش بلقیس نه شایستۀ فرش ره تست
آصف اندر صف اطفال دبستان شما
2761
نبود ملک سلیمان همه با آن عظمت
موری اندر نظر همت سلمان شما
2762
جلوۀ دید کلیم الله از آن دید جمال
نغمه ای بود انا الله ز بیابان شما
2763
طائر سدره نشین را نرسد مرغ خیال
بحریم حرم شامخ الارکان شما
2764
قاب قوسین که آخر قدم معرفت است
اولین مرحلۀ رفرف جولان شما
2765
فیض روح القدس از مجلس انس تو و بس
نفخۀ صور صفیریست ز دربان شما
2766
گرچه خود قاسم الارزاق بود میکائیل
نیست در رتبه مگر ریزه خوار خوان شما
2767
لوح نفس از قلم عقل نمی گردد نقش
تا نباشد نفس منشی دیوان شما
2768
هرچه در دفتر ملکست و کتاب ملکوت
قلم صنع رقم کرده بعنوان شما
2769
شده تا شام ابد دامن آفاق چه روز
زده تا صبح ازل سرز گریبان شما
2770
چیست تورات ز فرقان شما؟ رمزی و بس
یک اشارت بود انجیل ز قرآن شما
2771
هست هر سوره بتحقیق ز قرآن حکیم
آیۀ محکمه ای در صفت شأن شما
2772
آستان تو بود مرکز سلطان هما
قاف عنقاء قدم شرفۀ ایوان شما
2773
مهر با شاهد بزم تو برابر نشود
مه فروزان بود از شمع شبستان شما
2774
خسرو اگر بمدیح تو سخن شیرین است
لیکن افسوس نه زیبنده و شایان شما
2775
ای که در مکمن غیبی و حجاب ازلی
آه از حسرت روی مه تابان شما
2776
ای خاک ره تو خطۀ خاک
پاکی ز تو دیده عالم پاک
2777
آشفتۀ موسی تست، انجم
سر گشتۀ کوی تست افلاک
2778
ای بر سرت افسر «لعمرک»
وی زیب برت قبای لولاک
2779
تاج سرت افسر لعمرک
تشریف برت قبای لولاک
2780
زیب سرت افسر لعمرک
دیبای برت قبای لولاک
2781
ای رهبر و رهنمای گمراه
وی هادی وادی خطرناک
2782
عالم ز معارف تو واله
تو نغمه سرای «ماعرفناک»
2783
یا أعظم صوره تجلی
فیها الله، ما أدقّ معناک!
2784
دامان جلالت ای شهنشاه
هرگز نفتد بدست ادراک
2785
این بنده و مدح چون تو شاهی؟
حاشاک از این مدیحه حاشاک
2786
ای مظهر اسم اعظم حق
مجلای اثم و نور مطلق
2787
ای نور تو صادر نخستین
وی مصدر هر چه هست مشتق
2788
ای عقل عقول و روح ارواح
وی اصل اصول هر محقق
2789
ای شمس شموس و نور انوار
وی اعظم نیرات و اشرق
2790
ای فاتحۀ کتاب هستی
هستی ز تو یافته است رونق
2791
در سیر تو ای نبی ختمی
ذو الغایه بغایه گشت ملحق
2792
ای آیه ای از محامد تست
قرآن مقدس مصدق
2793
وصف تو بشعر در نگنجد
دریا نرود میان زورق
2794
ای اصل قدیم و عقل اقدم
وی حادث با قدیم توأم
2795
در رتبه توئی حجاب اقرب
بودی تو نبی و در گل آدم
2796
طغرای صحیفۀ وجودی
هر چند توئی کتاب محکم
2797
با عزم تو چیست ای خداوند
قدر قدر و قضای مبرم؟
2798
ملک و ملکوت در کف تست
چون خاتمی ای نبی خاتم
2799
از لطف تو شمه ایست فردوس
وز قهر تو شعله ای جهنم
2800
قد ملک است در برت راست
پشت فلکست در درت خم
2801
قهم خرد و زبان گویا
در وصف تو عاجزند و ابکم
2802
ای صاحب وحی و قلب آگاه
دارای مقام «لی مع الله»
2803
ای محرم بارگاه لاهوت
وی در ملکوت حق شهنشاه
2804
ای بر شده از حضیض ناسوت
بر رفرف عز و شوکت و جاه
2805
وانگه ز سرادقات عزت
بگذشتی و ماند امین درگاه
2806
ای پایۀ قدر چاکرانت
بالاتر از این بلند خرگاه
2807
از شرم تو زرد چهرۀ مهر
وز بیم تو دل دو نیم شد ماه
2808
این بوی بهشت عنبر ینست
یا ذکر جمیل تو در افواه؟
2809
از نیل تو پای وهم لنگست
وز ذیل تو دست فهم کوتاه
2810
ملک و ملکوت از تو پر نور
ای در تو عین تجلی طور
2811
با روی تو چیست بدر انور؟
با موی تو چیست لیل دیجور؟
2812
روی تو ظهور غیب مکنون
موی تو حجاب سر مستور
2813
در خطۀ ملک استقامت
قد تو باعتدال مشهور
2814
ای از تو بپا نظام عالم
وی بی تو جهان هباء منثور
2815
اول رقم تو لوح محفوظ
رشح قلمت کتاب مسطور
2816
خرگاه تو فوق سقف مرفوع
درگاه تو رشک بیت معمور
2817
مداحی من ترا چنانست
جز چشمۀ خورثنا کند کور
2818
ای گوهر یقدس و فیض اقدس
وی صبح ازل إذا تنفس
2819
ذات تو ز هر بدی منزه
ز الایش نیستی مقدس
2820
خاک در تست عرصۀ خاک
فرمان بر تست چرخ اطلس
2821
دست من و دامن تو؟ هیهات
عنقا نشود شکار کرکس
2822
طبع من و وصف صورت تو؟
معنای دقیق و طفل نورس
2823
مدح تو چنانکه لایق تست
در عهدۀ خالق تو و بس
2824
در نعت تو هر بلیغ ابکم
در وصف تو هر فصیح اخرس
2825
نعت من و شأن تو؟ تعالی
وصف من و قدر تو؟ تقدس
2826
ای نقطۀ ملتقای قوسین
وی خارج از احاطۀ أین
2827
ای واسطۀ وجوب و امکان
وی مبدء و منتهای کونین
2828
ای رابطۀ قدیم و حادث
وی ذات تو جامع الکمالین
2829
ای واحد بی نظیر و مانند
کز بهر تو نیست ثانی اثنین
2830
جز تو که نهاده پای رفعت
بر عرش، فکان قاب قوسین؟
2831
غیر از تو که فیض صحبت دوست
دریافت و لا حجاب فی البین؟
2832
دیدی و شنیدی آنچه را «لا
اذنُ سمعت و لا رأت عین»
2833
با قدر تو وصف من بود نقص
با شأن تو مدح من بود شین
2834
ای بدر تمام و نیّر تام
با نور تو نیّرات اجرام
2835
در جنب تو، مبدعات لا شیء
با بود تو، کائنات أعدام
2836
ای نقش نخست و حرف اول
وی ام کتاب و ام اقلام
2837
ای مرکز جملۀ دوائر
آغاز ز تست وز تو انجام
2838
یکنفخۀ تست هر قدر فیض
وز یک نظر تو هرچه انعام
2839
عالم همه یک تجلی تست
از صبح ازل گرفته تا شام
2840
ای محرم خاص محفل قدس
وی بر همه خلق رحمت عام
2841
مدح تو چنانکه در خور تست
از ما طمعی بود بسی خام
2842
ای آینۀ تجلی ذات
مصباح وجود را تو مشکوٰة
2843
ای ماه جمال نازنینت
نور الأرضین و السماوات
2844
چون شمس حقیقت تو سر زد
اعیان وجود جمله ذرات
2845
ذات تو حقیقه الحقائق
نفس تو هویه الهویات
2846
ای نسخۀ عالیات احرف
وی دفتر محکمات آیات
2847
ای پایۀ رتبۀ منیعت
برتر ز مدارج خیالات
2848
وی قامت معنی رفعیت
بیرون ز ملا بس عبارات
2849
در نعت تو ای عزیز کونین
این جمله بضاعتیست مزجاة
2850
یا نیّر کل مظلم داج
یا هادی کل راشد ناج
2851
دین تو چو شمع عالم افروز
آئین تو چون سراج وهاج
2852
ایصدر سریر قاب قوسین
وی بدر منیر اوج معراج
2853
ایگشته جواهر حقائق
در درج حقیقت تو إدراج
2854
در حلقۀ بندگان کویت
عقلست کمین غلام محتاج
2855
در منطقۀ بروج قدرت
بر جیست سماء ذات ابراج
2856
بر فرق سپهر و فرقدانش
خاک در تست دره التاج
2857
با قدر تو چیست هر دو گیتی؟
یک قطره کنار بحر مواج!
2858
ای عقل نخست و حق ثانی
ذات تو حقیقة المثانی
2859
مرآة وجود، چون توأش نیست
یک صورت و یکجهان معانی
2860
ای در تو جمال حق نمودار
زیبندۀ تست «من رآنی»
2861
ای طور تجلی الهی
صد همچو کلیم در تو فانی
2862
گر کنه تو را کلیم جوید
طور است و جواب لن ترانی
2863
ای منشأ عالم عناصر
وی مبدء فیض آسمانی
2864
ای پادشاه سریر سرمد
وی خسرو ملک جاودانی
2865
اوصاف تو در بیان نگنجد
ور هر سر مو شود زبانی
2866
یا دافع جیشه الاباطیل
یا دامغ صوله الاضالیل
2867
قرآن تو برده حکم تورات
فرقان تو کرده نسخ انجیل
2868
بر خوان تو ریزه خوار میکال
طفلی است بمکتب تو جبریل
2869
سیمای تو دادده داد تکبیر
بالای تو کرده کار تهلیل
2870
ای صورت تو برون ز تشبیه
وی معنی تو برون ز تمثیل
2871
ذات تو مثال ذات بیمثل
اوصاف تو فوق حد تکمیل
2872
مشکوه مقام جمع و اجمال
مرآه مقام فرق و تفصیل
2873
مدح تو و من؟ خیال باطل
وصف تو و من؟ نتیجه تعطیل
2874
ای اصل اصیل و فرع ممدود
وی جامع علم و دوحۀ جود
2875
ای عین عیان و قلب عرفان
وی گنج نهان و سر معبود
2876
ای شمع جمال و نور مطلق
وی شاهد بزم غیب مشهود
2877
این نشئه نه جای جلوۀ تست
میعاد، شهود و یوم موعود
2878
فرش ره تسیت عرش اعظم
عرش تو بود مقام محمود
2879
یا شافی صدر کل مصدور
من أعذب منهل و مورود
2880
از چشمۀ فیض تست سیراب
در دار وجود هرچه موجود
2881
مدح تو نه حد ممکناتست
بی حد نشود محاط محدود
2882
ایفیض مقدس از شوائب
وی نور مهذب از غیاهب
2883
ارواح ز فیض تو در أشباح
ای مظهر واهب المواهب
2884
آفاق به نور تو منور
ایشمس مشارق و مغارب
2885
ایجاد تو منتهی المقاصد
إبداع تو غابه المطالب
2886
چل الملک البدیع صنعه
ما ادوع فیک من عجائب!
2887
یا من بفنائه الرواحل
حلت و انیخت الرکائب
2888
خرگاه تو مطرح الامانی
درگاه تو معقل الرغائب
2889
با شأن تو چیست اینمدایح؟
با قدر تو چیست این مناقب؟
2890
شیر بیشۀ ابداع سر ز بیشه بیرون کرد
عقل ییررا از بیم دل دو نیم و مجنون کرد
2891
بیرق ضلالت را سرنگون و وارون کرد
رایت هدایت را بر فراز گردون کرد
2892
داده گلشن دین را جویبار تیفش آب
لاله زار یاسین را کرده خرم و شاداب
2893
شمع بزم آئین را کرده مهر عالمتاب
داده داد تمکین را روز خیبر و احزاب
2894
بازوی قویمندش بسکه داد قوت داد
در حرم خداوندش افسر فتوت داد
2895
با حبیب دلبندش رتبۀ اخوت داد
همچو نی بهر بندش نغمۀ نبوت داد
2896
تا به تیغ خون آشام داد عشق و مستی داد
در سران بدفرجام داد ضرب دستی داد
2897
در برابر اصنام داد حق پرستی داد
تا به پیکر اسلام داد روح و هستی داد
2898
ساز دست و شمشیرش تا ابد در آواز است
گوئی از بم وزیرش زهره نغمه پرداز است
2899
شمع تیغ سر گیرش تا فلک سر افرار است
در فضای تدریرش دست و سر به پرواز است
2900
برق تیغ خون ریزش بر سران عالم زد
شعلۀ شرر بیزش بر روان اعظم زد
2901
دود آتش تیزش طعنه بر جهنم زد
بازوی دلاویزش عرش و فرش بر هم زد
2902
آفتاب نورانی روز بدر کرد اشراق
یا که سیف ربانی جلوه کرد در آفاق
2903
آنکه در سر افشانی روز بزم بودی طاق
با قضای یزدانی همعنان و هم میثاق
2904
ذوالفقار آتشبار بر قریش آتش زد
تا بگنبد دوار شعله زان کشاکش زد
2905
شور برق آن بتار بر سران سرکش زد
تا که سکه افرار بر قلوب بی غش زد
2906
چون بدعوت وحدت مظهر احد آمد
نقش رایت نصرت یا علی مدد امد
2907
رو بلا فتی رتبت، پیر بیخرد آمد
کفر محض بد فطرت پور عبدود آمد
2908
عزم رزم بر سر داشت با سر سران یکسر
پا بمرگ خود برداشت شد چو خر بگل اندر
2909
گرچه کوه پیکر داشت شد ز کلهم کمتر
دل که آندلا ور داشت همچون آهنین پیکر
2910
کلک تیغ جانکاهی نقش خاک راهش کرد
از فراز خودخواهی سر نگون بچاهش کرد
2911
خرمنی ز گمراهی برق زد تباهش کرد
ضربت یداللهی کوه بود و کاهش کرد
2912
پیل مست لب پر کف عزم شیر شیران کرد
یا ز ابلهی مرحب رو به میر میدان کرد
2913
روز عمر خود را شب یا که خانه ویران کرد
تیره بخت بد کوکب آرزوی نیران کرد
2914
تیغ حیدر صفدر آنچنان دو نیمش کرد
کز فراز زین یکسر وارد جحبمش کرد
2915
تیغ آهنین پیکر آنچنان رمیمش کرد
چون غبار با کمتر در هوا عدیمش کرد
2916
آسمان و هفت اختر حلقۀ در کویش
چرخ را کند چنبر یک اشاره ز ابرویش
2917
چیست قلعۀ خیبر با کمند نیرویش؟
چیست کندن آندر پیش زور بازویش؟
2918
تا بحلقۀ در شد آشنا در انگشتش
قلعه های خیبر شد همچو موم در مشتش
2919
هرکه را برابر شد تیغ سر زد از پشتش
ور ز پیش او در شد صبحۀ قضا کشتش
2920
رفت کشتی ایمان در احد چه در گرداب
بود از جگر نالان یا علی مرا دریاب
2921
دست و تیغ سر افشان، کرد همتی نایاب
تا بعرصۀ میدان شد دل دلیران آب
2922
آستین چه بالا زد آسمان بزیر آمد
تا قدم بهیجا زد شیر در نفیر آمد
2923
تیغ را بهر جا زد مرگ در سفیر آمد
بر سر سران پا زد تا سر سریر آمد
2924
فاتح ولایت بود خاتم النبیین را
مصدر عنایت بود صادر نخستین را
2925
رایت هدایت بود هادی المضلین را
قلعۀ حمایت بود مالک دین و ایمان را
2926
مفتقر بصد خجلت مدحت و ثنا آورد
وز فریضۀ ذمت شمه ای بجا آورد
2927
در بر ولی نعمت تحفۀ گدا آورد
بر در فلک حشمت موری التجا آورد
2928
دل افسرده ام از زنده گی آمد بیزار
می رسد بسکه بگوش دل من ناله زار
2929
نالۀ وا ابتا می رسد از سوخته ای
کز دل مادر گیتی به برد صبر و قرار
2930
صد چه قمری کند از نالۀ او نوحه گری
می چکد خون دل و دیده ز منقار هزار
2931
شرری زهرۀ زهرا زده در خرمن ماه
که نه ثابت بفلک ماند و نه دیگر سیار
2932
جورها دید پس از دور پدر در دوران
نه مساعد ز مهاجر نه معین از انصار
2933
بت پرستی بدر کعبۀ مقصود و امید
آتشی زد، که بر افروخته تا روز شمار
2934
شرر آتش و آن صورت مهوش عجبست
نور حق کرد تجلی مگر از شعلۀ نارا
2935
طور سینای تجلی متزلزل گردید
چون بدان سینۀ بی کینه فرو شد مسمار
2936
نه ز سیلی شده نیلی رخ صدیقه و بس
شده از سیل سیه، روی جهان تیره و تار
2937
بشنو از بازو و پهلو که چه دید آن بانو
من نگویم چه شد اینک درو اینک دیوار
2938
دل سنگ آب شد از صدمۀ پهلو که فتاد
گوهری از صدف بحر نبوت به کنار
2939
بسکه خستند و شکستند ز ناموس اله
بازوی کفر قوی، پهلوی دین گشت نزار
2940
محتجب شد بحجاب ازلی وقت هجوم
گر شنیدی که نبودش بسر و روی خمار
2941
قرۀ باصرۀ شمس حقیقت آرا
چون کند جلوه در او خیره بماند ابصار
2942
بند در گردن مرد افکن عالم افکند
بت پرستی که همیداشت بگردن زنار
2943
منکر حق شد و بیعت ز حقیقت طلبید
آنکه ز اول بخداوندی او کرد اقرار
2944
رفت از کف فدک و نالۀ بانو بفلک
که نه حرفش شرفی داشت نه قدرش مقدار
2945
هیچکس اصل اصیلی نفروشد به نخیل
جز خبیثی که بود نخل شقاوت را بار
2946
نیر برج حیا شد چه هلالی زهزال
یا چه آهی که برآید ز درون بیمار
2947
روز او چون شب دیجور و تن او رنجور
لاله سان داغ و چو نرگس همه شب را بیدار
2948
غیرتش بسکه جفا دید ز امت نگذاشت
که پس از مرگ وی آیند بگردش اغیار
2949
آنشاخ گل که سبز بود در خزان یکیست
افشانده غنچۀ گل سرخ از دهان یکیست
2950
آن گوهری کز آتش الماس ریزه شد
یاقوت خون ز لعل لب او روان یکیست
2951
آن لعل دُرفشان که زمرد نگار شد
داد از وفا سودۀ الماس، جان، یکیست
2952
آن نخل طور کز اثر زهر جانگداز
از فرق تا قدم شده آتش فشان یکیست
2953
آن شاهباز اوج حقیقت که تیر خصم
نگذاشته ز بال و پر او نشان یکیست
2954
آنخضر رهنما که شد از آب آتشین
فرمانروای مملکت جاودان یکیست
2955
آن نقطۀ بسیط محیط رضا که بود
حکمش مدار دائرۀ کن فکان یکیست
2956
آن جوهر کرم که چه سودا بسوده کرد
هرگز نداشت چشم بسود و زیان یکیست
2957
چشم فلک ندیده بجز مجتبی کسی
شایان این معامله، آری همان یکیست
2958
هرگز کسی دچار محن چون حسن نشد
ور شد دچار آن همه رنج و محن نشد
2959
خاتم اگر ز دست سلیمان بباد رفت
اندر شکنجۀ ستم اهرمن نشد
2960
نوح نجی گر از خطر موج رنجه شد
غرقاب لجۀ غم بنیاد کن نشد
2961
یوسف اگرچه از پدر پیر دور ماند
لیکن غریب و بی همه کس در وطن نشد
2962
شمع ارچه سوخت از سر شب تا سحر ولی
خونابۀ دل و جگرش در لگن نشد
2963
پروین نثار ماهرخی کانچه شد بر او
پروانه را ز شمع دل انجمن نشد
2964
حقا که هیچ طائری از آشیان قدس
چون او اسیر پنجۀ زاغ و زغن نشد
2965
جز غم نصیب آن دل والا گهر نبود
جز زهر بهر آن لب شکرشکن نشد
2966
دشنام دشمن آنچه که با آن جگر نمود
از زهر بی مضایقه با آن بدن نشد
2967
هرگز دلی ز غم چه دل مجتبی نسوخت
ور سوخت ز اجنبی دگر از آشنا نسوخت
2968
هر گلشنی که سوخت ز باد سموم سوخت
از باد نوبهار و نسیم صبا نسوخت
2969
چندان دلش ز سرزنش دوستان گداخت
کز دشمنان زهر بد و هر ناسزا نسوخت
2970
از هر خسی چه آن گل گلزار معرفت
شاخ گلی ز گلشن آل عبا نسوخت
2971
جز آن یگانه گوهر توحید را کسی
ز الماس سوده لعل لب دلربا نسوخت
2972
هرگز برادری به عزای برادری
در روزگار، چو نشه گلگون قبا نسوخت
2973
باور مکن دلی که چه قاسم بناله شد
زان نالۀ پر از شرر وا أبا نسوخت
2974
آندم که سوخت حاصل دوران ز سوز زهر
در حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت
2975
تا شد روان عالم امکان ز تن روان
جنبنده ای نماند کزین ماجرا نسوخت
2976
شاهی که حکم بر فلک و بر ستاره داشت
آزرده شد چنان که ز مردم کناره داشت
2977
عمری اسیر محنت و از عمر خویش سیر
جز صبر چون دچار بلا شد چه چاره داشت؟
2978
حق خلافتش چه بنا حق گرفته شد
از سوز دل برونق باطل نظاره داشت
2979
گر میشنید کوه گران آنچه او شنید
از هم شکافت، گرچه دل از سنگ خاره داشت
2980
آندم که از سمند خلافت پیاده شد
شوریده بر سرادق او هر سواره داشت
2981
چون در رسید خنجر برّان به ران او
یکباره رفت اگر که نه عمر دوباره داشت
2982
روی زمین مگر همه سینای طور بود
از بسکه آه سینه شکافش شراره داشت
2983
آنکس که بود رابطۀ حادث و قدیم
از زهر جانگزا جگری پاره پاره داشت
2984
تنها نشد ز سودۀ الماس خونجگر
تا عمر داشت خون جگر را هماره داشت
2985
شاهی که بود گوشه نشینی شعار او
محنت قرین او شد و غم بود یار او
2986
آن کو دمید صبح ازل از جبین او
شد تیره تر ز شام ابد روزگار او
2987
محکوم حکم دیو شد آن خسروی که بود
روح الامین چه بندۀ فرمانگزار او
2988
موسی اگر بطور غمش می زدی قدم
بیخود شدی ز آه دل شعله بار او
2989
یکباره گر مسیح بدید آنچه او بدید
میشد دوباره چرخ چهارم چه دار او
2990
آن سرو سبزپوش چه گل سرخروی شد
آری ز بسکه خون جگر شد نگار او
2991
روی حسن چه سبز شد از زهر غم فزود
تا شد سرشک دیده و دل جویبار او
2992
طوبی نثار آنقد و قامت که بعد مرگ
از چار سو خدنک سه پر شد نثار او
2993
پروردۀ کبار پیمبر بد از نخست
محروم شد در آخر کار از کنار او
2994
ای ماه چرخ پیر و مهین پور عقل پیر
کز عمر سیر بودی و در بند غم اسیر
2995
قربان آن دل و جگر پاره پاره ات
از زهر جانگداز وز دشنام و زخم تیر
2996
ای در سریر عشق، سلیمان روزگار
از غم تو گوشه گیر ولی اهرمن امیر
2997
از پستی زمانه و بیداد دهر شد
دیوی فراز منبر و روح الامین بزیر
2998
میر حجاز پای سریر امیر شام!
ای کاش سرنگون شدی آن میر و آن سریر
2999
الحاد گشته مرکز توحید را مدار
شد کفر محض حلقۀ اسلام را مدیر
3000
دستان ز چیست بسته زبان، در سخن غراب
ای لعل دُر فشان تو دلجوی و دلپذیر
3001
یا للعجب ز مردم دنیا پرست دون
یوسف فروخته به متاعی بسی حقیر
3002
ای دستگیر غمزدگان روز عدل و داد
دست ستم ز چیست تو را کرده دستگیر؟
3003
ای روح عقل اقدم و ریحانۀ نبی
کز خون دل ز غصه دوران لبالبی
3004
ای شاه دادگر که ز بیداد روزگار
روزی نیارمیده نیاسوده ای شبی
3005
از دوستان ملامت بیحد شنیده ای
تنها ندیده ای الم از دست اجنبی
3006
چون عنصر لطیف تو با خصم بد منش
هرگز ندید کس قمر برج عقربی
3007
ز هر جفا نمود ترا آب خوشگوار
از بسکه تلخکامی و بیتاب و پر تبی
3008
از ساقی ازل نگرفته است تا ابد
چون ساغر تو هیچ ولی مقربی
3009
آری بلا بمرتبۀ قرب اولیا است
وندر بساط قرب نبود از تو اقربی
3010
گردون شود نگون و رخ مهر و مه سیاه
کافتاده در لحد چه تو تابنده کوکبی
3011
نشنیده ام نشانۀ تیر ستم شود
جز نعش نازنین تو در هیچ مذهبی
3012
باز این چه آتش است که بر جان عالم است؟
باز این چه شعلۀ غم و اندوه ماتم است؟
3013
باز این حدیث حادثۀ جانگداز چیست؟
باز این چه قصه ایست که با غصه توأم است؟
3014
این آه جانگزاست که در ملک دل بپاست
یا لشگر عزاست که در کشور غم است؟
3015
آفاق پر ز شعلۀ برق و خروش رعد
یا نالۀ پیاپی و آه دمادم است؟
3016
چون نچشمه چشم مادر گیتی ز طفل اشک
روی جهان چو موی پدر کشته درهم است
3017
زین قصه سر بچاک گریبان کروبیان
در زیر بار غرصه قد قدسیان خم است
3018
گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر
گویا ربیع ماتم و ماه محرم است
3019
ماه تجلی مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبۀ جانباز عالم است
3020
گلگون قبای عرصۀ میدان کربلا
زینت فزای مسند ایوان کربلا
3021
لب تشنۀ فرات و روانبخش کائنات
خضر زلال چشمۀ حیوان کربلا
3022
سرمست جام ذوق و جگرسوز نار شوق
غواص بحر وحدت و عطشان کربلا
3023
سرباز کوی دوست که در عشق روی دوست
افکنده سر چه گوی بچوگان کربلا
3024
رکن یمان و کعبۀ ایمان که از صفا
در سعی شد ز مکه بعنوان کربلا
3025
لبیک بر زبان بسر دست نقد جان
روی رضا بسوی بیابان کربلا
3026
چون نقطه در محیط بلا ثابت القدم
گردن نهاد بر خط فرمان کربلا
3027
بر ما سوای دوست سر آستین فشاند
آسوده سر نهاد بدامان کربلا
3028
ارباب عشق را چه صلای بلا زدند
اول بنام عقل نخستین صلا زدند
3029
جام بلا بکام بلی گو شد از الست
سنگ بلا بجانب بانگ بلی زدند
3030
تاج مصیبتی که فلک تا آن نداشت
بر فرق فرقدان شه لافتیٰ زدند
3031
پس بر حجاب اکبر ناموس کبریا
آتش ز کینه های نهان بر ملا زدند
3032
شد لعل دُر فشان حقیقت زمردین
الماس کین چه بر جگر مجتبی زدند
3033
پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلا
کوس بلا بنام شه کربلا زدند
3034
فرمان تو خطان رکابش که خط محو
بر نقش ما سوی ز کمال صفا زدند
3035
دست ولا زدند بدامان شاه عشق
بر هر دو عالم از ره تحقیق پا زدند
3036
ترسم که بر صحیفۀ امکان قلم زنند
گر ماجرای کرب و بلا را رقم زنند
3037
گوش فلک شود کر و هوش ملک ز سر
گر نغمه ای ز حال امام امم زنند
3038
زان نقطۀ وجود حدیثی اگر کنند
خط عدم بر بط حدوث و قِدم زنند
3039
آن رهبر عقول که صد همچو عقل پیر
در وادی غمش نتوان یک قدم زنند
3040
ماء معین چو زهر شود در مذاق دهر
گر از لبان تشنۀ او لب بهم زنند
3041
وز شعلۀ سرادق گردون قباب او
بر قبۀ سرادق گردون علم زنند
3042
سیل سرشک و اشک، دمادم روان کنند
گر ز اشک چشم سید سجاد دم زنند
3043
تا حشر، دل شود بکمند غمش اسیر
گر ز اهلبیت او سخن از بیش و کم زنند
3044
سهم قدر ز قوس قضا دلنشین رسید
در مرکز محیط رضا تیر کین رسید
3045
کرد آنسه شعبه، نقطۀ توحید را دو نیم
وز شش جهت فغان بسپهر برین رسید
3046
سر مصون ز مکمن غیب آشکار شد
زان ناوکی که بر دل حق مبین رسید
3047
بازوی کفر و طعنۀ کفار شد قوی
زانطعن نیزه ای که به پهلوی دین رسید
3048
از تاب رفت شاهد سلطان معرفت
زانسوز و سازها که بشمع یقین رسید
3049
آمد بقصد کعبۀ توحید پیل مست
دیو لعین بمهبط روح الامین رسید
3050
افعی صفت گرفت سر از گنج معرفت
بد گوهری بمخزن دُرّ ثمین رسید
3051
آن نفس مطمئنه، حیاتی ز سر گرفت
زان نفخه ای که در نفس آخرین رسید
3052
شد نوک نی چه نقطۀ ایجاد را مدار
از دور ماند دائره اللیل و النهار
3053
سر زد چه ماه معرفت از مشرق سنان
از مغرب، آفتاب قیامت شد آشکار
3054
شیرازۀ صحیفۀ هستی ز هم گسیخت
شد پاره پاره دفتر اوضاع روزگار
3055
کلک ازل ز نقش ابد تا ابد بماند
لوح قدر فتاد چه کلک قضا ز کار
3056
در گنبد بلند فلک، ناله ملک
افکند در صوامع لاهوتیان شرار
3057
عقل نخست نقش جهان را به گریه شست
وندر عقول زد شرر از آه شعله بار
3058
یکباره سوخت همچو سپند از غمش خلیل
آمد دوباره نوح بطوفان غم دچار
3059
در طور غم کلیم شد از غصه دل دو نیم
وندر فلک مسیح چنان شد که روی دار
3060
در ناکسان چه قافلۀ بیکسان فتاد
یک بوستان ز لاله بدست خسان فستاد
3061
یک رشتۀ ز درّ یتیم گران بها
در دست ظلم سنگدلان، رایگان فتاد
3062
یک حلقه ای ز منطقۀ چرخ معدلت
در حلقۀ اسیری و جور زمان فتاد
3063
زان پس گذار دستۀ دستان دلستان
در بوستان سرو و گل و ارغوان فتاد
3064
هر بیدلی بناله شد از داغ لاله ای
هر بلبلی بیاد گلی در فغان فتاد
3065
ناموس حق ز جلوۀ طاوس کبریا
گشت آن چنان که مرغ دلش ز آشیان فتاد
3066
قمری صفت بر آن گل گلزار معرفت
نالید آنقدر که ز تاب و توان فتاد
3067
یاقوت خون ز جزع یمانی بر او فشاند
یادش چه زان عقیق لب دُرفشان فتاد
3068
این لؤلؤ تر و در گلگون حسین تست
وین خشک لعل غرقۀ در خون حسین تست
3069
این مرکز محیط شهادت که موج خون
افشاند تا بدامن گردون حسین تست
3070
این نیری که کرده بدریای خون غروب
وز شرق نیزه سر زده بیرون حسین تست
3071
این مصحف حروف مقطع که ریخته
اجزای او بصفحۀ هامون حسین تست
3072
این مظهر تجلی بیچند و چون که هست
از چند و چون، جراحتش افزون حسین تست
3073
این گوهر ثمین که بخا کست و خون دفین
مانند اسم اعظم مخزون حسین تست
3074
این هادی عقول که در وادی غمش
عقل جهانیان شده مجنون حسین تست
3075
این کشتی نجات که طوفان ماتمش
اوضاع دهر کرده دگرگون حسین تست
3076
ای بانوی حجاز مرا بی نوا ببین
چون نی نوا کنان ز غم نینوا ببین
3077
ای کعبۀ حیا بمنای وفا بیا
قربانیان خویش بکوی صفا ببین
3078
نو رستگان خویش سراسر بریده سر
وز خون نو خطان بسرا پا حنا ببین
3079
در خاک و خون طپان مه رخسار شه نگر
زنگ جفا بر آینۀ حق نما ببین
3080
بر نخل طور سرّ اناالله را نگر
وز روی نی تجلی رب العلی ببین
3081
ای خفتۀ نهفتۀ اندر حجاب قدس
برخیز و بی حجابی ما بر ملا ببین
3082
زنجیر جور سلسلۀ عدل را قرین
توحید را بحلقۀ شرک آشنا ببین
3083
پرگار کفر نقطۀ اسلام را محیط
دین را مدار دائرۀ اشقیا ببین
3084
کاش آنزمان سرای طبیعت نگون شدی
وز هم گسسته رابطۀ کاف و نون شدی
3085
کاش آن زمانکه کشتی ایمان بخون نشست
فُلک فلک ز موج غمش غرقه خون شدی
3086
کاش آن زمان که رایت دین بر زمین فتاد
زرین لوای چرخ برین واژگون شدی
3087
کاش آنزمان که عین عیان شد بخون طپان
سیلاب خون روان ز عیون عیون شدی
3088
کاش آنزمان که گشت روان کاروان غم
ملک وجود را بعدم رهنمون شدی
3089
کاش آنزمان ز سلسلۀ خیل بیکسان
یک حلقه بند گردن گردون دون شدی
3090
کاش آن زمان که زد مه یثرب بشام سر
چون شام صبح روی جهان تیره گون شدی
3091
کاش از حدیث بزم یزید و شه شهید
دل خون شدی ز دیدۀ حسرت برون شدی
3092
ای چرخ تا در این ستم آباد کرده ای
پیوسته خانۀ ستم آباد کرده ای
3093
بنیاد عدل و داد بسی داده ای بباد
زین پایۀ ستم که تو بنیاد کرده ای
3094
تا داده ای بدشمن دین کام داده ای
یا خاطری ز نسل خطا شاد کرده ای
3095
از دودۀ معاویه و زادۀ زیاد
تا کرده ای بعیش و طرب یاد کرده ای
3096
آبی نصیب حنجر سرچشمۀ حیات
از چشمه سار خنجر فولاد کرده ای
3097
سر حلقۀ ملوک جهان را بعدل و داد
در بند ظلم و حلقۀ بیداد کرده ای
3098
ای کجروش به پرورش هر خسی بسی
جور و جفا بشاخۀ شمشاد کرده ای
3099
تا برق کین بگلشن ایمان و دین زدی
آفاق را چه رعد پر از داد کرده ای
3100
خاموش مفتقر که دل دهر آب شد
وز سیل اشک عالم امکان خراب شد
3101
خاموش مفتقر که از این شعر شعله بار
آتش بجان مرد و زن و شیخ و شاب شد
3102
خاموش مفتقر که از این راز دلگداز
صاحبدلی نماند مگر دل کباب شد
3103
خاموش مفتقر که ز برق نفیر خلق
دود فلک بر آمد و خرق حجاب شد
3104
خاموش مفتقر که بسیط زمین ز غم
غرق محیط خون شد و در اضطراب شد
3105
خاموش مفتقر که ز بیتابی ملک
چشم فلک سرشک فشان چون سحاب شد
3106
خاموش مفتقر که ز دود دل مسیح
خورشید را بچرخ چهارم نقاب شد
3107
خاموش مفتقر که در این ماتم عظیم
آدم بتاب آمد و خاتم ز تاب شد
3108
تا که شد سرو سهی سای ابی الفضل قلم
کمر شه شده خم
3109
تا صنوبر بر او سوخت ز سر تا بقدم
سوخت گلزار قدم
3110
تا که آن شمع دل افروز ز سر تا پا سوخت
شاهد یکتا سوخت
3111
نخلۀ طور شرر بار شد از آتش غم
شعله ور زین ماتم
3112
تا که آن سرو خرامان لب جوی افتاده
جوی خون سر داده
3113
دامن دشت ز خون آمده چون باغ ارم
لاله زاری خرم
3114
شاخ طوبای قدش بسکه بخون غلطان شد
شاخۀ مرجان شد
3115
زده بر صفحۀ رویش خط یاقوت رقم
رقمی بس محکم
3116
داد از این آتش بیداد که اندر پی آب
عالمی گشت خراب
3117
ریخت بر خاک بلا خون خداوند همم
عنصر جود و کرم
3118
ساقی تشنه لبان در طلب آب روان
داد دست و سر و جان
3119
خشک لب رفت و برون آمد از آن بحر خضم
با دو چشمی پر نم
3120
رایت معدلت از صرصر بیداد افتاد
داد از این ظلم و فساد
3121
آه ماتم زدگان زد بسر چرخ علم
شرر اندر عالم
3122
شاه، بیچاره و شیرازۀ لشگر پاره
بانوان آواره
3123
تا نگونسار شد آن بیدق گردون پرچم
حامل بیدق هم
3124
تا شد آنسینه که بودی صدف گوهر دین
هدف ناوک کین
3125
وهم پنداشت که در مخزن اسرار و حکم
رخنه زد نامحرم
3126
بسکه پیکان بلا بر بدنش بنشسته
شده چون گلدسه
3127
خار از غنچه مگر رسته و پیوسته بهم
همه با هم توأم
3128
تا که سلطان هما شد سپر تیر سه پر
با چنان شوکت و فر
3129
حمله از چار طرف کرد بمرغان حرم
کرکس ظلم و ستم
3130
دست تقدیر دو دستی ز تنش کرد جدا
که بدی دست خدا
3131
ریخت زین حادثه بال و پر عنقاء قدم
طائر عیسی دم
3132
تا بیفتاد دو دست از تن آن میر حجاز
شد بیکباره دراز
3133
دست کوتاه مخالف به پناگاه امم
به نوامیس حرم
3134
سر سردار حقیقت ز عمود آنچه بدید
نتوان گفت و شنید
3135
خاک بر فرق فریدون و سرو افسر جم
پس از این رنج و الم
3136
شاه اخوان صفا رفت ز اقلیم وجود
با تن خون آلود
3137
شمع ایوان وفا شد به شبستان عدم
با دلی داغ ازغم
3138
بود هر گلی را بهار و خزانی
خزان گل من بهار جوانی
3139
بود شاخ گل سبز در هر بهاری
گل من ز خون بدن ارغوانی
3140
نه یک گل زمن رفته، یک بوستان گل
نه یک نوجوان، یک جهان نوجوانی
3141
جوانا توانائی من تو بودی
بماندم من و پیری و ناتوانی
3142
ترا نخل شکر بری پروردیم
نه پنداشتم زهر غم میچشانی
3143
بگرد تو پروانه وش می دویدم
تو چون شمع سرگرم در سر فشانی
3144
تو چون شاخ مرجان ز یاقوت خونی
من از اشک خونین عقیق یمانی
3145
بمیقات دیدارت احرام بستم
که جانی کنم تازه زان یار جانی
3146
سروش غمت گفت در گوش هوشت
که ای آرزومند من! لن ترانی
3147
ز سر پنچۀ دشمن دیو سیرت
نمی یابی از اهرمن هم نشانی
3148
جوانا نهالی نشاندم بامید
که در سایۀ او کنم زندگانی
3149
دریغا که از گردش چرخ گردون
سر او کند بر سرم سایبانی
3150
جوانا بهمت تو عنقاء قافی
برفعت همای بلند آشیانی
3151
توئی یکه تمثال عقل نخستین
توئی ثانی اثنین سبع المثانی
3152
نزیبد سرت را سر نیزه بودن
مگر جان من شمع این کاورانی؟
3153
جوانا فروغ تو از مشرق نی
بود رشک مهر و مه آسمانی
3154
ولی روز ما را سیه کرده چندان
که مردن به از عشرت جاودانی
3155
فدای سر نازنین تو گردم
که از نازنینان کند دیدبانی
3156
نظر بستی از عمر و از ما نبستی
کنی سرپرستی ز ما تا توانی
3157
پس از این من و داغ آن لالۀ رو
که یک صورتست و جهانی معانی
3158
پس از این من و سوز آن شمع قامت
که در بزم وحدت نبودیش ثانی
3159
هر آن سر که سودای آنسر ندارد
بود بر سر دوش بار گرانی
3160
دلی گر نسوزد ز سوز غم تو
نبیند بدنیا رخ شادمانی
3161
شد قاسم داماد در حجلۀ گور
بر وی مبارک باد این عشرت و سور
3162
در حلقۀ دشمن با ساز غم رفت
چشم فلک روشن زین سور پر شور
3163
در عرصۀ میدان چون غنچه خندان
وز عشوۀ جانان سرمست و مخمور
3164
ماهی درخشان شد از رخش همت
نوری نمایان شد از قلۀ طور
3165
آن قد و آن بالا شمع دل افروز
وان غرۀ والا نور علی نور
3166
بر تن کفن پوشید در رزم کوشید
تا شربتی نوشید از عین کافور
3167
آن چهرۀ گلگون یا ماه گردون
آغشته شد در خون چون سرّ مستور
3168
یاقوت خونش کرد چون شاخ مرجان
سمّ هیونش کرد چون درّ منثور
3169
از خون سر رنگین شد دست داماد
کفّ الخضیب است این یا پنچۀ حور
3170
چون ماه انور شد در برج عقرب
وز نیش خنجر شد چون جای زنبور
3171
زد مرغ روحش پر از شاخۀ تن
شه آمدش بر سر با قلب مکسور
3172
دُرّ یتیمی دید آلوده در خون
خون از دلش جوشید چون بحر مسجور
3173
گفتا که ای ناکام از زندگانی
وز عشرت ایام محروم و مهجور
3174
گیتی پر از غم شد از شادی تو
سور تو ماتم شد تا نفخۀ صور
3175
آن قامت رعنا شمع عزا شد
وان صورت معنی آئینۀ گور
3176
آن نونهال تر خشکیده یکسر
وان شاخ طوبی بر، از برگ و بر عور
3177
از گنج شایانم دُردانه ای رفت
یا گوهر جانم شد از صدف دور
3178
رفتی و از تن رفت جان دو گیتی
از چشم روشن رفت یک آسمان نور
3179
داغ تو جانا برد از بانوان دل
وز من همانا برد از بازوان زور
3180
نشنیده کس داماد همخوابۀ خاک
این قصه ای ناشاد شد از تو مشهور
3181
ای کاش می افتاد این سقف مرفوع
بعد از تو ویران باد آن بیت معمور
3182
دست مرا از کار دست قضا بست
سرگشته چون پرگار مجبور و مقهور
3183
یاری ز بی یاری جستی عزیزم
افغان ز ناچاری ای نازنین پور
3184
خواندی مرا ای رود سودی ندیدی
قسمت ترا این بود سعی تو مشکور
3185
خبر مقدم علی اصغر ز سفر می آید
لوحش الله که به همراه پدر می آید
3186
ناز پرورد من آمد سوی گهوارۀ ناز
می سزد گر بنهم بر قدمش روی نیاز
3187
طوطی من! سخنی، از چه زبان بسته شدی
سفری بیش نرفتی که چنین خسته شدی
3188
ناز آغاز کن و جلوه کن از آغوشم
که من این جلوه بملک دو جهان نفروشم
3189
ای جگر تشنه که با خون جگر آمده ای
خشک لب رفتی و با دیدۀ تر آمده ای
3190
از چه آغشته بخونی تو به آغوش پدر
تو که رفتی به سلامت بسیر دوش پدر
3191
آخر ای غنچۀ پژمرده که سیرابت کرد
نغمۀ تیر ترا از چه چنین خوابت کرد
3192
از چه ای بلبل شیدا تو چنین خاموشی
یا که از سوز عطش باز مگر مدهوشی
3193
گل من خار خدنگ که گلوی تو درید
گوش تا گوش ترا تیر جفای که درید
3194
پنجۀ ظلم که این غنچۀ گل خارت کرد
کاین ستم بر تو و بر مادر غمخوارت کرد
3195
چه شد ای بلبل خوشخوان ز نوا افتادی
ز آشیان رفتی و در دام بلا افتادی
3196
چه شد ای روح روانم که ز جان سیر شدی
بهر یک قطرۀ آبی هدف تیر شدی
3197
بودم امید که تا بال و پری باز کنی
نه که از دست من غمزده پرواز کنی
3198
آرزو داشتم از شیر ترا باز کنم
برگ عیشی ز گل روی تو من ساز کنم
3199
ناوک خصم ترا عاقبت از شیر گرفت
دست تقدیر ز شیرت بچه تدبیر گرفت
3200
اگرت آب ندادند و مرا شیر نبود
نازنین حلق ترا طاقت این تیر نبود
3201
تیر کین با تو چه ای کودک معصومم کرد
این قدر هست که از روی تو محرومم کرد
3202
وای بر حرمله کاندیشه ز خون تو نکرد
رحم بر کودکی و سوز درون تو نکرد
3203
ای دریغا که شدی کشتۀ بی شیری من
پس از این تا چه کند داغ تو و پیری من
3204
وای بر خال دل مادر بیچارۀ تو
پس از این مادر و قنداقه و گهوارۀ تو
3205
چشم از مادر غمدیده چرا پوشیدی
مگر ای شیرۀ جان شیر که را نوشیدی
3206
یادی از مادر بی شیر و ز پستان نکنی
خنده بر روی من ای غنچۀ خندان نکنی
3207
داد از ناوک بیداد که خاموش کرد
مادر غمزده را نیز فراموشت کرد
3208
طاقتم طاق شد آن طاقۀ ریحانم کو
طوطی شهد دهان شکر افشانم کو
3209
حیف و صد حیف که برگ گل نسرینم رفت
ناز پروردۀ من، اصغر شیرینم رفت
3210
زندانیان عشق چه شب را سحر کنند
از سوز شمع و اشک روانش خبر کنند
3211
مانند غنچه سر به گریبان در آورند
شور و نوای بلبل شوریده سر کنند
3212
چون سر بخشت یا که به زانوی غم نهند
یکباره سر ز کنگرۀ عرش پر کنند
3213
با آن شکسته حالی و بی بال و بی پری
تا آشیان قدس بخوبی سفر کنند
3214
چون رهسپر شوند بسینای طور عشق
از شوق سینه را سپر هر خطر کنند
3215
آنان کزین معامله هستند بی خبر
بر گو که تا به محبس هارون نظر کنند
3216
تا بنگرند گنج حقیقت بکنج غم
آن لعل خشک را به دُر اشک تر کنند
3217
بر پا کنند حلقۀ ماتم بیاد او
تا عرش و فرش را همه زیر و زبر کنند
3218
آتش به عرصۀ ملکوت قدم زنند
ملک حدوث را ز غمش پر شرر کند
3219
از گردش فلک سر و سالار سلسله
شد در کمند عشق گرفتار سلسله
3220
آن کو مدار دائرۀ عدل و داد بود
شد در زمانه نقطۀ پرگار سلسله
3221
نبود هزار یوسف مصری بهای او
آن یوسفی که بود خریدار سلسله
3222
تا دست و پا و گردن او شد به زیر غل
رونق گرفت زانهمه بازار سلسله
3223
هرگز گلی ندیده خاک آنچه را که دید
آن عنصر لطیف ز آزار سلسله
3224
آگه ز کار سلسله جز کردگار نیست
کان نازنین چه دید ز کردار سلسله
3225
غمخوار و یار تا نفس آخرین نداشت
نگشوده دیده جز که به دیدار سلسله
3226
جان شد جدا و سلسله از هم جدا نشد
گوئی وفا نبود مگر کار سلسله
3227
جان ها فدای آن تن تنها که از غمش
خون می گریست دیدۀ خونبار سلسله
3228
شد سرنگون چون یوسف دوران به چاه غم
از عقل پیر شد به فلک دود آه غم
3229
زندان چنان ز غنچۀ خندان او گریست
کز گلشن زمانه درآمد گیاه غم
3230
مجنون صفت ز غصۀ لیلی نهاد سر
پیر خرد به دشت غم از خانقاه غم
3231
چون سر نهاد سرور دوران بروی خشت
افشاند بر سر همه خاک سیاه غم
3232
افتاد چون بسیاط سلیمان بدست دیو
بنشست جای باغ ارم دستگاه غم
3233
آن خضر رهنما که لبش بود جان فزا
عالم ز سوز او شده سر گرد راه غم
3234
شاهی که بود سرور آزادگان دهر
شد در کمند غصه اسیر سپاه غم
3235
باب الحوائج آنکه فلک در پناه اوست
عمری ز بی کسی بشد اندر پناه غم
3236
آن خسروی که گیتی از او خرم است شد
زندان غم قلمرو و او پادشاه غم
3237
شمسی که از غمش دل هر لاله داغ داشت
قمری ز شور او چه نواها به باغ داشت
3238
با آن دلی که داشت لبالب ز غم کجا
از سیل اشک و آه دمادم فراغ داشت
3239
زندانیان غم ز غمش آگهند و بس
بی غم ز حال غمزدگان کی سراغ داشت
3240
باور مکن که شمع دل افروز بزم غیب
جز آه سینه سوز به زندان چراغ داشت
3241