گنج تاریخ ما

1
ماتم جهانسوز خاتم النبیین است
یا که آخرین روز صادر نخستین است
2
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاها است
روز نالۀ فرقان از فراق یاسین است
3
خاطری نباشد شاد در قلمرو ایجاد
آه و ناله و فریاد در محیط تکوین است
4
کعبه را سزد امروز رو نهد بویرانی
زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین است
5
صبح آفرینش را شام تار باز آمد
تیره اهل بیتش را دیدۀ جهان بین است
6
رایت شریعت را نوبت نگونساریست
روز غربت اسلام روز وحشت دین است
7
شاهد حقیقت را هر دو چشم حق بین خفت
آه بانوی کبری همچو شمع بالین است
8
هادی طریقت را زندگی بسر آمد
گمرهان امت را سینه پر از کین است
9
شاهباز وحدت را بند غم بگردن شد
کرکس طبیعت را دست و پنجه رنگین است
10
شد همای فرخ فر بسته بال و بی شهپر
عرصۀ جهان یکسر صیدگاه شاهین است
11
خاتم سلیمان را اهرمن بجادو برد
مسند سلیمانی مرکز شیاطین است
12
شب ز غم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب
لیک چشم هر خاری شب بخواب نوشین است
13
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیر
چنگ بزن مطربا ولی بیاد امیر
14
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان بنغمه دمساز شد
15
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
16
وادی خم غدیر منطقۀ نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
17
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد
تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
18
چون بسر دست شاه شیر خدا شد بلند
بتارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
19
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست
بهمت پیر عشق اساس وحدت درست
20
فاتح اقلیم جود بجای خاتم نشست
یا بسپهر وجود نیر اعظم نشست
21
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت
مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
22
جلوه بصد ناز کرد لیلی حسن قدم
پرده زرخ باز کرد بدر منیر ظلم
23
بهر که مولی منم علی است مولای او
نسخۀ اسما منم علی است طغرای او
24
طور تجلی منم سینۀ سینا علی است
سیر انا الله منم آیت کبری علی است
25
حلقۀ افلاک را سلسله جنبنان علی است
سید لولاک را علی وزیر و ظهیر
26
در حرم لا مکان خلوت بزم علی است
روی زمین و زمان بنور او مستنیر
27
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوست
نقد نفوس و عقول ببارگاهش حقیر
28
سر سوید ای او منزه از چند و چون
صورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
29
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
30
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر
31
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
32
شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آه
شد چنان کز دود آهش سینۀ کاشانه سوخت
33
آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد زانشعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
34
آه از آن پیمان شکن کز کینۀ خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
35
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
36
گلشن فرخ فر توحید آندم شد تباه
کز سموم شرک آنشاخ گل فرزانه سوخت
37
گنج علم و معرفت شد طعمۀ افعی صفت
تا که از بیداد دو نان گوهر یکدانه سوخت
38
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمنی در آرزوی خام آب و دانه سوخت
39
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل
عالمی از حسرت آنجلوۀ مستانه سوخت
40
سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بود
کی سزاوار فشار آندر و دیوار بود؟
41
طور سینای تجلی مشعلی از نور شد
سینۀ سینای وحدت مشتعل از نار بود
42
نالۀ بانو زد اندر خرمن هستی شرر
گوئی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
43
آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟
44
گردش گردون دون بین کز جفای سامری
نقطۀ پروردگار وحدت مرکز مسمار بود!
45
صورتش نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاه
روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
46
شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان
آنکه جبریل امینش بندۀ دربار بود
47
از قفای شاه، بانو با نوای جانگداز
تا توانائی بتن، تا قوت رفتار بود
48
گرچه باز و خسته شد، وز کار دستش بسته شد
لیک پای همتش بر گنبد دوار بود
49
گوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریخت
کز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریخت
50
تا ز گلزار حقایق نو گلی بر باد رفت
یک چمن گل صرصر بیداد ز آن گلزار ریخت
51
شاخۀ طوبی مثالی را ز آسیب خسان
آفتی آمد که یکسر هم برو هم بار ریخت
52
غنچۀ نشگفته ای از لاله زار معرفت
از فراز شاخساری از جفای خار ریخت
53
اختر فرخ فری افتاد از برج شرف
کاسمان خوناب غم از دیدۀ خونبار ریخت
54
طوطی ای زینخا کدان پرواز کرد و خاک غم
بر سراسر طوطیان عالم اسرار ریخت
55
بسملی در خون طپید از جور جبار عنید
یا که عنقاء ازل خون دل از منقار ریخت
56
زهرۀ زهرا چه از آسیب پهلو در گذشت
چشمه های خون ز چشم ثابت و سیار ریخت
57
مهبط روح الامین تا پایمال دیو شد
شورشی سر زد که سقف گنبد دوار ریخت
58
شد بپا شور و نوا تا از دل بانوی شاه
رفت از کف صبر و طاقت فوت از زانوی شاه
59
خسته شد پهلوی خاتون رفت از او تاب و توان
آنچنان کز پیچ و تابش بسته شد بازوی شاه
60
تا حقیقت را بنا حق دست و گردن بسته شد
دست بیداد رعیت باز شد بر روی شاه
61
روی بانوی دو گیتی شد ز سیلی نیلگون
سیل غم یکباره از هر سو روان شد سوی شاه
62
سامری گوساله ای را کرد میر کاروان
تا قیامت خلق را گمراه کرد از کوی شاه
63
هرکه با آواز آن گوساله آمد آشنا
تا ابد بیگانه ماند از صحبت دلجوی شاه
64
نغمۀ «انی انا الله» نشنود گوساله خواه
غره دنیا، نه بیند غُره نیکوی شاه
65
خاتم دین را بجادو برد دست اهرمن
شرمی از یزدان نکرد و بیمی از نیروی شاه
66
گرچه دست بندگی داد از نخست اندر غدیر
لیک آن بد عاقبت لب تر نکرد از جوی شاه
67
طعمۀ زاغ و زغن شد میوۀ باغ فدک
نالۀ طاوس فردوس برین شد بر فلک
68
زهرۀ چرخ ولایت نغمۀ جانسوز داشت
تا سماک آن نالۀ جانسوز می رفت از سمک
69
چشم گریان و دل بریان بانو ای عجب
نقش هستی را نکرد از صفحۀ ایجاد حک
70
شاهد بزم حقیقت شمع ایوان یقین
اشکریزان رفت در ظلمت سرای ریب و شک
71
کی روا بودی رود سر گرد کوی این و آن
آنکه بودی خاک راهش سرمۀ چشم ملک؟
72
مستجار هر دو گیتی قبلۀ حاجات، برد
دست حاجت پیش انصار و مهاجر یک بیک
73
بیوفا قومی، دل آنان ز آهن سخت تر
وعده های سست آنان چون هوائی در شبک
74
پاس حق هرگز مجو حق ناشناس
هرکه حق را ننگرد کورش کند حق نمک
75
مفتقر گر جانسپاری در ره بانو سزا است
راه حق است «ان تکن لله کان الله لک»
76
نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ای دریغ
با دلی از خون لبالب رفت در خاک ای دریغ
77
طعت بیت الشرف را زهرۀ تابنده بود
آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ای دریغ
78
آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب
با تنی بیتاب و پُر تب رفت در خاک ای دریغ
79
پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ای دریغ
80
کعبۀ کروبیان و قبلۀ روحانیان
مستجار دین و مذهب رفت در خاک ای دریغ
81
لیلی حسن قدم با عقل اقدم هم قدم
اولین محبوبۀ رب رفت در خاک ای دریغ
82
حامل انوار و اسرار رسالت آنکه بود
جبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغ
83
آن مهین بانو که بانوئی از آن بانو نبود
در بساط قرب اقرب، رفت در خاک ای دریغ
84
آنکه بودی از محیط فیض وجودش کامیاب
هر بسیط و هر مرکب رفت در خاک ای دریغ
85
بیت معمور ولایت را اجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه صد چندان بصاحبخانه کرد
86
شمع روی روشن زهرا چه آنشب شد خموش
زهره ساز و نغمۀ ماتم در آن کاشانه کرد
87
آه جانسوز یتیمان اندر آن ماتم سرا
کرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کرد
88
داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار
آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد
89
شاه با آن پر دلی دل از دو گیتی بر گرفت
خانه را کانشب تهی زانگو هر یکدانه کرد
90
بارها کردی تمنای فراق جسم و جان
چونکه یاد از روزگار وصل آنجا نانه کرد
91
سر بزانوی غم و با غصۀ بانو قرین
عزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کرد
92
شاهد هستی چه از پیمانۀ غم نیست شد
باده نوشان را خراب از جلوۀ مستانه کرد
93
ساقی بزم حقیقت گوئیا از خم غم
هرچه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد
94
بسیط روی زمین باز بساط غم است
محیط عرش برین دائرۀ ماتم است
95
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست
باز چرا دود آه تا فلک اعظم است
96
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را
که صبح روی جهان تیره چه شام غم است
97
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز
نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
98
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر
بزیر بار غمش قامت گردون خم است
99
ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار
دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
100
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست
نام غم اندوز او نقش گل آدم است
101
عزای سالار دین، دلیل اهل یقین
سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
102
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید
نخست این کار زار بجان جانان رسید
103
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد
که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
104
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل
جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
105
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه
از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
106
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا
بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
107
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم
ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
108
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین
خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
109
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل
نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
110
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من
وی بکمند غمت خاطر آزاد من
111
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من
ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
112
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو
تا بفلک می برد آه من و داد من
113
ملک دل آباد بود بجویبار وجود
آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
114
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید
شد از نظر ناپدید روی پریزاد من
115
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان
مگر در این غم رسد خدا بفریاد من
116
حسرت دامادیش بر دل زارم بماند
بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
117
لیلی حسن ازل واله و مجنون تست
چون برود تا ابد نام تو از یاد من
118
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت
بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
119
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست
یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
120
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد
چه صبح نورانی عالم فانی گذشت
121
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست
که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
122
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه
که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
123
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود
چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
124
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان
که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
125
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان
بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
126
گوهر یکتای عشق در یتیم حسن
خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
127
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
128
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق
فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
129
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حسن المآب عیان بوجه حسن
130
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
131
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او
خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
132
همای اوج ازل بدام قوم دغل
بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
133
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند
شاهد رخسار او شمع دل انجمن
134
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه
ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
135
کرده نثار سرش اهل حرم در اشک
لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
136
نهاد گردون دون بطالعی واژگون
بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
137
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس
رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
138
عروس و داماد را نصیب شد مسندی
یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
139
دود دل بانوان مجمرۀ عود بود
ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
140
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم
مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
141
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند
روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
142
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد
مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
143
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر
که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
144
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها
حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
145
تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید
بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
146
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت
لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
147
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم
خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد
148
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق
قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
149
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند
عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
150
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من
وی گل نو رستۀ گلشن دامان من
151
ای بسر و دوش من زینت آغوش من
مکن فراموش من جان تو و جان من
152
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای
یاد نمی آوری هیچ ز پستان من
153
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای
شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
154
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن
ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
155
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت
تا چه کند داغ تو با دل بریان من
156
مادر بیچاره ات کنار گهواره ات
منتظر ناله ات ای گل خندان من
157
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت
رفت بباد فنا خاک گلستان من
158
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا
نکرد اندیشه از حال پریشان من
159
کاش شدی واژگون رایت گردون دون
چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
160
ساقی بزم الست ز زندگی شست دست
دید چه بی یاری شاهد غیب مصون
161
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند
دمید صبح ازل از افق کاف و نون
162
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان
آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
163
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست
شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
164
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر
تا که شد از دام تن طائر روحش برون
165
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا
از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
166
رفت ببالین او با غم بیحد و حصر
دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
167
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید
گفت که پشت مرا شکست گردون کنون
168
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم
نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
169
همت والای تو برده ز عنقا سبق
جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
170
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای
شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
171
رایت منصور تو تا که نگونسار شد
زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
172
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون
بار عیال مرا بست سوی شام غم
173
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول
ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
174
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا
شد سوی خرگاه من بلند دست ستم
175
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان
خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
176
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ
شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
177
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق
چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
178
بجان گرگان فتاد شیر ژیان
بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
179
مرغ دل خصم او بقدر یک طائری
که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
180
تیغ شرر بار او چون دهن اژدها
دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
181
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او
ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
182
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید
نماند راه فرار و نبود جای درنگ
183
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری
شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
184
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم
سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
185
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت
ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
186
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم
ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
187
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد
به سدره المنتهی امین درگاه سوخت
188
زد چه سموم بلا به گلشن کربلا
ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
189
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب
از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
190
مسیح گردون نشین آه دلش آتشین
چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
191
ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا
ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
192
ز حالت بیکسان از ستم ناکسان
دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
193
کای شه لب تشنگان کنار آب روان
زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
194
سموم جانسوز کین زد بگلستان دین
ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
195
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز
شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
196
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار
گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
197
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت
ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
198
یوسف کنعان غم عازم شام ستم
عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
199
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار
برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
200
نیست پرستار ما بغیر بیمار ما
پناه این بانوان نیست جز این ناتوان
201
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما
کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
202
شربت دیدار تو آب حیات همه
صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
203
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز
ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
204
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا
تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
205
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی
اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
206
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید
تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
207
راه درازی به پیش همسفران کینه کیش
همتی از پیش بیش بهر مهمات ما
208
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز
ای سر نورانیت شاهد حالات ما
209
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
210
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا
به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
211
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه
بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
212
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو
بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
213
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
214
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما
ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
215
پرده گیان تو را حجاب عزت درید
تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
216
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده
بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
217
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود
شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
218
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان
بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
219
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش
بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
220
گاه بکنج تنور گاه باوج سنان
یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
221
گاه بویرانه بود همدم آه و فغان
گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
222
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر
بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
223
منطق داودیش لب بتلاوت گشود
یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
224
نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد
مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
225
چشمۀ خور در فلک چارمین
سوخت ز داغ دل ام البنین
226
آه دل پرده نشین حیا
برده دل از عیسی گردون نشین
227
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و دیده روان ز آستین
228
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز کف چار جوان گزین
229
اربعه مثل نسور الربی
سدره نشین از غمشان آتشین
230
کعبۀ توحید از آن چار تن
یافت زهر ناحیه رکنی رکین
231
قائمۀ عرش از ایشان بپای
قاعدۀ عدل از آنها متین
232
نغمۀ داودی بانوی دهر
کرده بسی آب دل آهنین
233
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مویه کنان موی کنان حور عین
234
یاد ابوالفضل که سر حلقه بود
بود در آن حلقۀ ماتم نگین
235
اشکفشان سوخته جان همچو شمع
با غم آن شاهد زیبا قرین
236
ناله و فریاد جهان سوز او
لرزه در افکنده بعرش برین
237
کای قد و بالای دلآرای تو
در چمن ناز بسی نازنین
238
غرۀ غرای تو الله نور
نقش نخستین کتاب مبین
239
طرۀ زیبای تو سرو قدم
غیب مصون در خم او چین چین
240
همت والای تو بیرون ز وهم
خلوت ادنای تو در صدر زین
241
رفتی و از گلشن یاسین برفت
نوگلی از شاخ گل یاسمین
242
رفتی و رفت از افق معدلت
یکفلکی مبر رخ و مه جبین
243
کعبه فرو ریخت چه آسیب دید
رکن یمانی ز شمال و یمین
244
ریخت چه بال و پر آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الامین
245
آه از آن سینۀ سینا مثال
داد ز بیدادی پیکان کین
246
طور تجلای الهی شکافت
سر انا الله بخون شد دفین
247
تیر کمانخانۀ بیداد زد
دیدۀ حق بین ترا از کمین
248
عقل رزین تاب تحمل نداشت
آنچه تو دیدی ز عمود و زین
249
عاقبت از مشرق زین شد نگون
مهر جهانتاب بروی زمین
250
خرمن عمرم همه بر باد شد
میوۀ دل طعمۀ هر خوشه چین
251
صبح من و شام غریبان سیاه
روز من امروز چه روز پسین
252
چار جوان بود مرا دلفروز
و الیوم أصبحت و لا من بنین
253
لا خیر فی الحیاه من بعدهم
فکلهم أمسی صریعاً طعین
254
خون بشو ایدل که جگرگوشگان
قد واصلو الموت بقطع الوتین
255
نام جوان مادر گیتی مبر
تذکرینی بلیوث العرین
256
چونکه دگر نیست جوانی مرا
لا تدعونی ویک ام البنین
257
مفتقر از نالۀ بانوی دهر
عالمیان تا بقیامت غمین
258
صبا برو تا بکوی جانان
که تا کنی تر دماغ جانان
259
چه بگذری بر نهال اکبر
نهال نوباوۀ پیمبر
260
بگو به آن نوجوان نامی
که از جوانی ندیده کامی
261
بمادر دل کباب خسته
ببین که بندش بدست بسته
262
چه آرزوها که بود بر دل
تو رفتی و جمله رفت در گل
263
صنوبری را که پروردیم
ز تیشۀ کین بریده دیدم
264
ز بوستان رفت یک چمن گل
که دل ربود از هزار بلبل
265
ز یک جهان جان دو دیده بستم
چه رفت جان جهان ز دستم
266
دریغ از آن غرۀ چو ماهش
دریغ از آن طرۀ سیاهش
267
بحجلۀ خاک و خون نشسته
ز خون سراپا نگار بسته
268
ز سوز این غم شبان و روزان
چه لاله داغم چه شمع سوزان
269
بناخن از سینه می خراشم
چه کوهکن کوه می تراشم
270
تو بر سر نی دلیل راهی
بلاله روئی چه شمع و ماهی
271
تو سر بلندی و شهسواری
خبر ز افتادگان نداری
272
چه خوش بود روز بینوائی
بسر پرستی ما بیائی
273
چون یافت نو خط شاه فرمان جان نثاری
یا دستخط یاری
274
از بانوان خرگاه برخواست آه و زاری
فریاد بی قراری
275
نو باوۀ نبوت از بوستان هاشم
یا شاهزاده قاسم
276
سر حلقۀ فتوت در عزم و پایداری
در رزم و سرسپاری
277
ماه رخش درخشان از رخش همت ورای
چون مهر عالم آرای
278
لعل لبش دُر افشان گاه سخن گذاری
چون ابر نو بهاری
279
سرو قدش خرامان در گلشن امامت
در باغ استقامت
280
وز دوش تا بدامان مویش بمشگباری
چون نافۀ تتاری
281
تیغش بسر فشانی مانند باد صرصر
افکندی از سران سر
282
رمحش بجانستانی همچون قضای باری
در جان خصم کاری
283
افسوس کان دلآرام شد صبح عمر او شام
از دستبرد ایام
284
ناشاد رفت و ناکام هنگام کامکاری
شد سور سوگواری
285
شاخ صنوبر او از بیخ و بن در افتاد
نخل شکر بر افتاد
286
پر غنچه شد بر او از زخمهای کاری
مانند لاله زاری
287
شد لالۀ عذارش در عین نوجوانی
داغ آنچنانکه دانی
288
سر زد ز هر کناری از هر خدنگ خاری
زخمی زهر کناری
289
تا جعد مشگسارا در خون خضاب کرده
دلها کباب کرده
290
تا بسته دست و پا را از خون سر نگاری
سیل سرشک جاری
291
تا آن جوان ناشاد پامال اسبها شد
از قید تن رها شد
292
سرو قدش شد آزاد از هر بری و باری
از هر تعلق آری
293
تا نور عقل کلی پا بر سر بدن زد
بر خاکدان تن زد
294
ز آئینۀ تجلی برخواست هر غباری
هر تیرگی و تاری
295
آخر بحجلۀ گور بر خاک تیره خفته
در خاک و خون نهفته
296
گردون ندیده در سور آئین خاکساری
در هیچ روزگاری
297
دردا که ماه گردون در چاه غم نگون شد
آفاق تیره گون شد
298
گرگ اجل بدوران هرگز ندیده آری
زین خوبتر شکاری
299
ساز غمش چنان زد در حلقۀ جوانان
از سوز جان جانان
300
کاتش بآتش و جان زد هر شور او شراری
هر نغمه مرغزاری
301
دردا که سوز سازش در بانوان شرر زد
شور نشور سر زد
302
بر گرد سرو نازش هر بانوئی هزاری
هر دیده جویباری
303
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر من
تشنه لب اصغر من
304
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
305
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
306
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
307
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
308
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
309
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
310
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
311
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
312
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
313
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
314
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
315
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
316
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
317
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
318
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور من
دل پر اخگر من
319
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمد
بمن پیر آمد
320
وای بر این دل بیمار و تن لاغر من
زانچه آمد سر من
321
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بود
سینۀ سینا بود
322
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر من
نیر اکبر من
323
از زلال لب شیرین تو دور افتادم
تا بگور افتادم
324
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر من
ای لبت کوثر من
325
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدی
یا گلو گیر شدی
326
خاک بر فرق من و شیر من و شکر من
ای سر و سرور من
327
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنم
نغمه ای زن که منم
328
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در من
نشود باور من
329
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبود
لایق تیر نبود
330
بستان داد من از حرمله ای داور من
که توئی یاور من
331
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمر
رفت سرمایۀ عمر
332
زیب دوش و بر من رفت وز روز مور من
صدف گوهر من
333
برهم زنید یاران این بزم بی صفا را
مجلس صفا ندارد بی یار مجلس آرا
334
بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی
بی لاله شور نبود مرغان خوش نوا را
335
بی نغمۀ دف و چنگ مطرب برقص ناید
وجد سماع باید کز سر برد هوا را
336
جام مدام گلگون خواهد حریف موزون
بی می مدان تو میمون جام جهان نما را
337
بی سر و قد دلجوی هرگز مجو لب جوی
بی سبزۀ خطش نیست آب روان گوارا
338
بی چین طرۀ یار تاتار کم ز یک تار
بی موی او به موئی هرگز مخر ختا را
339
بی جامی و مدامی هرگز نپخته خامی
تا کی به تلخ کامی سر می بری نگارا
340
از دولت سکندر بگذر، برو طلب کن
با پای همت خضر سرچشمۀ بقا را
341
بر دوست تکیه باید بر خویشتن نشاید
موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را
342
بیگانه باش از خویش وز خویشتن میندیش
جز آشنا نه بیند دیدار آشنا را
343
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش
دانند اهل دانش عین بقا فنا را
344
داروی جهل خواهی بطلب ز پادشاهی
کاقلیم معرفت را امروزه اوست دارا
345
دیباچۀ معارف سر دفتر صحایف
معروف کل عارف چون مهر عالم آرا
346
عنوان نسخۀ غیب سرّ کتاب لاریب
عکس مقدس از عیب محبوب دلربا را
347
ناموس اعظم حق غیب مصون مطلق
کاندر شهود اویند روحانیان حیاری
348
آئینۀ تجلی معشوق عقل کلی
سرمایۀ تسلی عشاق بینوا را
349
اصل اصیل عالم فرع نبیل خاتم
فیض نخست اقدم سرّ عیان خدا را
350
در دست قدرت او لوح قدر زبونست
با کلک همت او وقعی مده قضا را
351
ای هدهد صبا گوی طاوس کبریا را
بازآ که کرده تاریک زاغ و زغن فضا را
352
ای مصطفی شمائل وی مرتضی فضائل
وی احسن الدلائل یاسین و طا و ها را
353
ای منشی حقائق وی کاشف دقائق
فرماندۀ خلائق رب العلی علی را
354
ای کعبۀ حقیقت وی قبلۀ طریقت
رکن یمان ایمان عین الصفا صفا را
355
ای رویت آیۀ نور وی نور وادی طور
سرّ حجاب مستور از رویت آشکارا
356
ای معدلت پناهی هنگام دادخواهی
اورنگ پادشاهی شایان بود شما را
357
انگشتر سلیمان شایان اهرمن نیست
کی زیبد اسم اعظم دیو و دد دغا را
358
از سیل فتنۀ کفر اسلام تیره گونست
دین مبین زبونست در پنجۀ نصاریٰ
359
ای هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم
بنگر دو چار صد غم یک مشت بینوا را
360
ای رحمت الهی دریاب مفتقر را
شاها بیک نگاهی بنواز این گدا را
361
ماتم جهانسوز خاتم النبیین است
یا که آخرین روز صادر نخستین است
362
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاها است
روز نالۀ فرقان از فراق یاسین است
363
خاطری نباشد شاد در قلمرو ایجاد
آه و ناله و فریاد در محیط تکوین است
364
کعبه را سزد امروز رو نهد بویرانی
زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین است
365
صبح آفرینش را شام تار باز آمد
تیره اهل بیتش را دیدۀ جهان بین است
366
رایت شریعت را نوبت نگونساریست
روز غربت اسلام روز وحشت دین است
367
شاهد حقیقت را هر دو چشم حق بین خفت
آه بانوی کبری همچو شمع بالین است
368
هادی طریقت را زندگی بسر آمد
گمرهان امت را سینه پر از کین است
369
شاهباز وحدت را بند غم بگردن شد
کرکس طبیعت را دست و پنجه رنگین است
370
شد همای فرخ فر بسته بال و بی شهپر
عرصۀ جهان یکسر صیدگاه شاهین است
371
خاتم سلیمان را اهرمن بجادو برد
مسند سلیمانی مرکز شیاطین است
372
شب ز غم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب
لیک چشم هر خاری شب بخواب نوشین است
373
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیر
چنگ بزن مطربا ولی بیاد امیر
374
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان بنغمه دمساز شد
375
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
376
وادی خم غدیر منطقۀ نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
377
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد
تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
378
چون بسر دست شاه شیر خدا شد بلند
بتارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
379
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست
بهمت پیر عشق اساس وحدت درست
380
فاتح اقلیم جود بجای خاتم نشست
یا بسپهر وجود نیر اعظم نشست
381
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت
مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
382
جلوه بصد ناز کرد لیلی حسن قدم
پرده زرخ باز کرد بدر منیر ظلم
383
بهر که مولی منم علی است مولای او
نسخۀ اسما منم علی است طغرای او
384
طور تجلی منم سینۀ سینا علی است
سیر انا الله منم آیت کبری علی است
385
حلقۀ افلاک را سلسله جنبنان علی است
سید لولاک را علی وزیر و ظهیر
386
در حرم لا مکان خلوت بزم علی است
روی زمین و زمان بنور او مستنیر
387
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوست
نقد نفوس و عقول ببارگاهش حقیر
388
سر سوید ای او منزه از چند و چون
صورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
389
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
390
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر
391
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
392
شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آه
شد چنان کز دود آهش سینۀ کاشانه سوخت
393
آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد زانشعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
394
آه از آن پیمان شکن کز کینۀ خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
395
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
396
گلشن فرخ فر توحید آندم شد تباه
کز سموم شرک آنشاخ گل فرزانه سوخت
397
گنج علم و معرفت شد طعمۀ افعی صفت
تا که از بیداد دو نان گوهر یکدانه سوخت
398
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمنی در آرزوی خام آب و دانه سوخت
399
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل
عالمی از حسرت آنجلوۀ مستانه سوخت
400
سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بود
کی سزاوار فشار آندر و دیوار بود؟
401
طور سینای تجلی مشعلی از نور شد
سینۀ سینای وحدت مشتعل از نار بود
402
نالۀ بانو زد اندر خرمن هستی شرر
گوئی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
403
آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟
404
گردش گردون دون بین کز جفای سامری
نقطۀ پروردگار وحدت مرکز مسمار بود!
405
صورتش نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاه
روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
406
شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان
آنکه جبریل امینش بندۀ دربار بود
407
از قفای شاه، بانو با نوای جانگداز
تا توانائی بتن، تا قوت رفتار بود
408
گرچه باز و خسته شد، وز کار دستش بسته شد
لیک پای همتش بر گنبد دوار بود
409
گوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریخت
کز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریخت
410
تا ز گلزار حقایق نو گلی بر باد رفت
یک چمن گل صرصر بیداد ز آن گلزار ریخت
411
شاخۀ طوبی مثالی را ز آسیب خسان
آفتی آمد که یکسر هم برو هم بار ریخت
412
غنچۀ نشگفته ای از لاله زار معرفت
از فراز شاخساری از جفای خار ریخت
413
اختر فرخ فری افتاد از برج شرف
کاسمان خوناب غم از دیدۀ خونبار ریخت
414
طوطی ای زینخا کدان پرواز کرد و خاک غم
بر سراسر طوطیان عالم اسرار ریخت
415
بسملی در خون طپید از جور جبار عنید
یا که عنقاء ازل خون دل از منقار ریخت
416
زهرۀ زهرا چه از آسیب پهلو در گذشت
چشمه های خون ز چشم ثابت و سیار ریخت
417
مهبط روح الامین تا پایمال دیو شد
شورشی سر زد که سقف گنبد دوار ریخت
418
شد بپا شور و نوا تا از دل بانوی شاه
رفت از کف صبر و طاقت فوت از زانوی شاه
419
خسته شد پهلوی خاتون رفت از او تاب و توان
آنچنان کز پیچ و تابش بسته شد بازوی شاه
420
تا حقیقت را بنا حق دست و گردن بسته شد
دست بیداد رعیت باز شد بر روی شاه
421
روی بانوی دو گیتی شد ز سیلی نیلگون
سیل غم یکباره از هر سو روان شد سوی شاه
422
سامری گوساله ای را کرد میر کاروان
تا قیامت خلق را گمراه کرد از کوی شاه
423
هرکه با آواز آن گوساله آمد آشنا
تا ابد بیگانه ماند از صحبت دلجوی شاه
424
نغمۀ «انی انا الله» نشنود گوساله خواه
غره دنیا، نه بیند غُره نیکوی شاه
425
خاتم دین را بجادو برد دست اهرمن
شرمی از یزدان نکرد و بیمی از نیروی شاه
426
گرچه دست بندگی داد از نخست اندر غدیر
لیک آن بد عاقبت لب تر نکرد از جوی شاه
427
طعمۀ زاغ و زغن شد میوۀ باغ فدک
نالۀ طاوس فردوس برین شد بر فلک
428
زهرۀ چرخ ولایت نغمۀ جانسوز داشت
تا سماک آن نالۀ جانسوز می رفت از سمک
429
چشم گریان و دل بریان بانو ای عجب
نقش هستی را نکرد از صفحۀ ایجاد حک
430
شاهد بزم حقیقت شمع ایوان یقین
اشکریزان رفت در ظلمت سرای ریب و شک
431
کی روا بودی رود سر گرد کوی این و آن
آنکه بودی خاک راهش سرمۀ چشم ملک؟
432
مستجار هر دو گیتی قبلۀ حاجات، برد
دست حاجت پیش انصار و مهاجر یک بیک
433
بیوفا قومی، دل آنان ز آهن سخت تر
وعده های سست آنان چون هوائی در شبک
434
پاس حق هرگز مجو حق ناشناس
هرکه حق را ننگرد کورش کند حق نمک
435
مفتقر گر جانسپاری در ره بانو سزا است
راه حق است «ان تکن لله کان الله لک»
436
نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ای دریغ
با دلی از خون لبالب رفت در خاک ای دریغ
437
طعت بیت الشرف را زهرۀ تابنده بود
آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ای دریغ
438
آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب
با تنی بیتاب و پُر تب رفت در خاک ای دریغ
439
پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ای دریغ
440
کعبۀ کروبیان و قبلۀ روحانیان
مستجار دین و مذهب رفت در خاک ای دریغ
441
لیلی حسن قدم با عقل اقدم هم قدم
اولین محبوبۀ رب رفت در خاک ای دریغ
442
حامل انوار و اسرار رسالت آنکه بود
جبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغ
443
آن مهین بانو که بانوئی از آن بانو نبود
در بساط قرب اقرب، رفت در خاک ای دریغ
444
آنکه بودی از محیط فیض وجودش کامیاب
هر بسیط و هر مرکب رفت در خاک ای دریغ
445
بیت معمور ولایت را اجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه صد چندان بصاحبخانه کرد
446
شمع روی روشن زهرا چه آنشب شد خموش
زهره ساز و نغمۀ ماتم در آن کاشانه کرد
447
آه جانسوز یتیمان اندر آن ماتم سرا
کرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کرد
448
داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار
آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد
449
شاه با آن پر دلی دل از دو گیتی بر گرفت
خانه را کانشب تهی زانگو هر یکدانه کرد
450
بارها کردی تمنای فراق جسم و جان
چونکه یاد از روزگار وصل آنجا نانه کرد
451
سر بزانوی غم و با غصۀ بانو قرین
عزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کرد
452
شاهد هستی چه از پیمانۀ غم نیست شد
باده نوشان را خراب از جلوۀ مستانه کرد
453
ساقی بزم حقیقت گوئیا از خم غم
هرچه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد
454
بسیط روی زمین باز بساط غم است
محیط عرش برین دائرۀ ماتم است
455
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست
باز چرا دود آه تا فلک اعظم است
456
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را
که صبح روی جهان تیره چه شام غم است
457
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز
نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
458
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر
بزیر بار غمش قامت گردون خم است
459
ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار
دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
460
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست
نام غم اندوز او نقش گل آدم است
461
عزای سالار دین، دلیل اهل یقین
سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
462
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید
نخست این کار زار بجان جانان رسید
463
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد
که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
464
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل
جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
465
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه
از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
466
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا
بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
467
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم
ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
468
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین
خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
469
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل
نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
470
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من
وی بکمند غمت خاطر آزاد من
471
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من
ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
472
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو
تا بفلک می برد آه من و داد من
473
ملک دل آباد بود بجویبار وجود
آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
474
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید
شد از نظر ناپدید روی پریزاد من
475
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان
مگر در این غم رسد خدا بفریاد من
476
حسرت دامادیش بر دل زارم بماند
بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
477
لیلی حسن ازل واله و مجنون تست
چون برود تا ابد نام تو از یاد من
478
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت
بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
479
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست
یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
480
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد
چه صبح نورانی عالم فانی گذشت
481
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست
که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
482
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه
که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
483
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود
چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
484
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان
که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
485
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان
بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
486
گوهر یکتای عشق در یتیم حسن
خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
487
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
488
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق
فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
489
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حسن المآب عیان بوجه حسن
490
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
491
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او
خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
492
همای اوج ازل بدام قوم دغل
بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
493
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند
شاهد رخسار او شمع دل انجمن
494
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه
ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
495
کرده نثار سرش اهل حرم در اشک
لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
496
نهاد گردون دون بطالعی واژگون
بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
497
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس
رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
498
عروس و داماد را نصیب شد مسندی
یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
499
دود دل بانوان مجمرۀ عود بود
ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
500
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم
مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
501
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند
روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
502
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد
مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
503
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر
که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
504
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها
حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
505
تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید
بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
506
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت
لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
507
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم
خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد
508
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق
قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
509
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند
عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
510
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من
وی گل نو رستۀ گلشن دامان من
511
ای بسر و دوش من زینت آغوش من
مکن فراموش من جان تو و جان من
512
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای
یاد نمی آوری هیچ ز پستان من
513
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای
شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
514
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن
ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
515
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت
تا چه کند داغ تو با دل بریان من
516
مادر بیچاره ات کنار گهواره ات
منتظر ناله ات ای گل خندان من
517
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت
رفت بباد فنا خاک گلستان من
518
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا
نکرد اندیشه از حال پریشان من
519
کاش شدی واژگون رایت گردون دون
چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
520
ساقی بزم الست ز زندگی شست دست
دید چه بی یاری شاهد غیب مصون
521
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند
دمید صبح ازل از افق کاف و نون
522
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان
آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
523
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست
شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
524
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر
تا که شد از دام تن طائر روحش برون
525
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا
از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
526
رفت ببالین او با غم بیحد و حصر
دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
527
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید
گفت که پشت مرا شکست گردون کنون
528
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم
نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
529
همت والای تو برده ز عنقا سبق
جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
530
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای
شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
531
رایت منصور تو تا که نگونسار شد
زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
532
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون
بار عیال مرا بست سوی شام غم
533
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول
ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
534
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا
شد سوی خرگاه من بلند دست ستم
535
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان
خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
536
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ
شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
537
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق
چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
538
بجان گرگان فتاد شیر ژیان
بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
539
مرغ دل خصم او بقدر یک طائری
که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
540
تیغ شرر بار او چون دهن اژدها
دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
541
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او
ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
542
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید
نماند راه فرار و نبود جای درنگ
543
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری
شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
544
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم
سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
545
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت
ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
546
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم
ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
547
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد
به سدره المنتهی امین درگاه سوخت
548
زد چه سموم بلا به گلشن کربلا
ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
549
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب
از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
550
مسیح گردون نشین آه دلش آتشین
چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
551
ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا
ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
552
ز حالت بیکسان از ستم ناکسان
دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
553
کای شه لب تشنگان کنار آب روان
زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
554
سموم جانسوز کین زد بگلستان دین
ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
555
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز
شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
556
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار
گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
557
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت
ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
558
یوسف کنعان غم عازم شام ستم
عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
559
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار
برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
560
نیست پرستار ما بغیر بیمار ما
پناه این بانوان نیست جز این ناتوان
561
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما
کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
562
شربت دیدار تو آب حیات همه
صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
563
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز
ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
564
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا
تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
565
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی
اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
566
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید
تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
567
راه درازی به پیش همسفران کینه کیش
همتی از پیش بیش بهر مهمات ما
568
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز
ای سر نورانیت شاهد حالات ما
569
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
570
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا
به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
571
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه
بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
572
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو
بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
573
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
574
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما
ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
575
پرده گیان تو را حجاب عزت درید
تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
576
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده
بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
577
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود
شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
578
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان
بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
579
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش
بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
580
گاه بکنج تنور گاه باوج سنان
یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
581
گاه بویرانه بود همدم آه و فغان
گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
582
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر
بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
583
منطق داودیش لب بتلاوت گشود
یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
584
نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد
مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
585
چشمۀ خور در فلک چارمین
سوخت ز داغ دل ام البنین
586
آه دل پرده نشین حیا
برده دل از عیسی گردون نشین
587
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و دیده روان ز آستین
588
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز کف چار جوان گزین
589
اربعه مثل نسور الربی
سدره نشین از غمشان آتشین
590
کعبۀ توحید از آن چار تن
یافت زهر ناحیه رکنی رکین
591
قائمۀ عرش از ایشان بپای
قاعدۀ عدل از آنها متین
592
نغمۀ داودی بانوی دهر
کرده بسی آب دل آهنین
593
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مویه کنان موی کنان حور عین
594
یاد ابوالفضل که سر حلقه بود
بود در آن حلقۀ ماتم نگین
595
اشکفشان سوخته جان همچو شمع
با غم آن شاهد زیبا قرین
596
ناله و فریاد جهان سوز او
لرزه در افکنده بعرش برین
597
کای قد و بالای دلآرای تو
در چمن ناز بسی نازنین
598
غرۀ غرای تو الله نور
نقش نخستین کتاب مبین
599
طرۀ زیبای تو سرو قدم
غیب مصون در خم او چین چین
600
همت والای تو بیرون ز وهم
خلوت ادنای تو در صدر زین
601
رفتی و از گلشن یاسین برفت
نوگلی از شاخ گل یاسمین
602
رفتی و رفت از افق معدلت
یکفلکی مبر رخ و مه جبین
603
کعبه فرو ریخت چه آسیب دید
رکن یمانی ز شمال و یمین
604
ریخت چه بال و پر آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الامین
605
آه از آن سینۀ سینا مثال
داد ز بیدادی پیکان کین
606
طور تجلای الهی شکافت
سر انا الله بخون شد دفین
607
تیر کمانخانۀ بیداد زد
دیدۀ حق بین ترا از کمین
608
عقل رزین تاب تحمل نداشت
آنچه تو دیدی ز عمود و زین
609
عاقبت از مشرق زین شد نگون
مهر جهانتاب بروی زمین
610
خرمن عمرم همه بر باد شد
میوۀ دل طعمۀ هر خوشه چین
611
صبح من و شام غریبان سیاه
روز من امروز چه روز پسین
612
چار جوان بود مرا دلفروز
و الیوم أصبحت و لا من بنین
613
لا خیر فی الحیاه من بعدهم
فکلهم أمسی صریعاً طعین
614
خون بشو ایدل که جگرگوشگان
قد واصلو الموت بقطع الوتین
615
نام جوان مادر گیتی مبر
تذکرینی بلیوث العرین
616
چونکه دگر نیست جوانی مرا
لا تدعونی ویک ام البنین
617
مفتقر از نالۀ بانوی دهر
عالمیان تا بقیامت غمین
618
صبا برو تا بکوی جانان
که تا کنی تر دماغ جانان
619
چه بگذری بر نهال اکبر
نهال نوباوۀ پیمبر
620
بگو به آن نوجوان نامی
که از جوانی ندیده کامی
621
بمادر دل کباب خسته
ببین که بندش بدست بسته
622
چه آرزوها که بود بر دل
تو رفتی و جمله رفت در گل
623
صنوبری را که پروردیم
ز تیشۀ کین بریده دیدم
624
ز بوستان رفت یک چمن گل
که دل ربود از هزار بلبل
625
ز یک جهان جان دو دیده بستم
چه رفت جان جهان ز دستم
626
دریغ از آن غرۀ چو ماهش
دریغ از آن طرۀ سیاهش
627
بحجلۀ خاک و خون نشسته
ز خون سراپا نگار بسته
628
ز سوز این غم شبان و روزان
چه لاله داغم چه شمع سوزان
629
بناخن از سینه می خراشم
چه کوهکن کوه می تراشم
630
تو بر سر نی دلیل راهی
بلاله روئی چه شمع و ماهی
631
تو سر بلندی و شهسواری
خبر ز افتادگان نداری
632
چه خوش بود روز بینوائی
بسر پرستی ما بیائی
633
چون یافت نو خط شاه فرمان جان نثاری
یا دستخط یاری
634
از بانوان خرگاه برخواست آه و زاری
فریاد بی قراری
635
نو باوۀ نبوت از بوستان هاشم
یا شاهزاده قاسم
636
سر حلقۀ فتوت در عزم و پایداری
در رزم و سرسپاری
637
ماه رخش درخشان از رخش همت ورای
چون مهر عالم آرای
638
لعل لبش دُر افشان گاه سخن گذاری
چون ابر نو بهاری
639
سرو قدش خرامان در گلشن امامت
در باغ استقامت
640
وز دوش تا بدامان مویش بمشگباری
چون نافۀ تتاری
641
تیغش بسر فشانی مانند باد صرصر
افکندی از سران سر
642
رمحش بجانستانی همچون قضای باری
در جان خصم کاری
643
افسوس کان دلآرام شد صبح عمر او شام
از دستبرد ایام
644
ناشاد رفت و ناکام هنگام کامکاری
شد سور سوگواری
645
شاخ صنوبر او از بیخ و بن در افتاد
نخل شکر بر افتاد
646
پر غنچه شد بر او از زخمهای کاری
مانند لاله زاری
647
شد لالۀ عذارش در عین نوجوانی
داغ آنچنانکه دانی
648
سر زد ز هر کناری از هر خدنگ خاری
زخمی زهر کناری
649
تا جعد مشگسارا در خون خضاب کرده
دلها کباب کرده
650
تا بسته دست و پا را از خون سر نگاری
سیل سرشک جاری
651
تا آن جوان ناشاد پامال اسبها شد
از قید تن رها شد
652
سرو قدش شد آزاد از هر بری و باری
از هر تعلق آری
653
تا نور عقل کلی پا بر سر بدن زد
بر خاکدان تن زد
654
ز آئینۀ تجلی برخواست هر غباری
هر تیرگی و تاری
655
آخر بحجلۀ گور بر خاک تیره خفته
در خاک و خون نهفته
656
گردون ندیده در سور آئین خاکساری
در هیچ روزگاری
657
دردا که ماه گردون در چاه غم نگون شد
آفاق تیره گون شد
658
گرگ اجل بدوران هرگز ندیده آری
زین خوبتر شکاری
659
ساز غمش چنان زد در حلقۀ جوانان
از سوز جان جانان
660
کاتش بآتش و جان زد هر شور او شراری
هر نغمه مرغزاری
661
دردا که سوز سازش در بانوان شرر زد
شور نشور سر زد
662
بر گرد سرو نازش هر بانوئی هزاری
هر دیده جویباری
663
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر من
تشنه لب اصغر من
664
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
665
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
666
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
667
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
668
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
669
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
670
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
671
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
672
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
673
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
674
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
675
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
676
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
677
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
678
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور من
دل پر اخگر من
679
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمد
بمن پیر آمد
680
وای بر این دل بیمار و تن لاغر من
زانچه آمد سر من
681
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بود
سینۀ سینا بود
682
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر من
نیر اکبر من
683
از زلال لب شیرین تو دور افتادم
تا بگور افتادم
684
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر من
ای لبت کوثر من
685
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدی
یا گلو گیر شدی
686
خاک بر فرق من و شیر من و شکر من
ای سر و سرور من
687
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنم
نغمه ای زن که منم
688
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در من
نشود باور من
689
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبود
لایق تیر نبود
690
بستان داد من از حرمله ای داور من
که توئی یاور من
691
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمر
رفت سرمایۀ عمر
692
زیب دوش و بر من رفت وز روز مور من
صدف گوهر من
693
برهم زنید یاران این بزم بی صفا را
مجلس صفا ندارد بی یار مجلس آرا
694
بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی
بی لاله شور نبود مرغان خوش نوا را
695
بی نغمۀ دف و چنگ مطرب برقص ناید
وجد سماع باید کز سر برد هوا را
696
جام مدام گلگون خواهد حریف موزون
بی می مدان تو میمون جام جهان نما را
697
بی سر و قد دلجوی هرگز مجو لب جوی
بی سبزۀ خطش نیست آب روان گوارا
698
بی چین طرۀ یار تاتار کم ز یک تار
بی موی او به موئی هرگز مخر ختا را
699
بی جامی و مدامی هرگز نپخته خامی
تا کی به تلخ کامی سر می بری نگارا
700
از دولت سکندر بگذر، برو طلب کن
با پای همت خضر سرچشمۀ بقا را
701
بر دوست تکیه باید بر خویشتن نشاید
موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را
702
بیگانه باش از خویش وز خویشتن میندیش
جز آشنا نه بیند دیدار آشنا را
703
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش
دانند اهل دانش عین بقا فنا را
704
داروی جهل خواهی بطلب ز پادشاهی
کاقلیم معرفت را امروزه اوست دارا
705
دیباچۀ معارف سر دفتر صحایف
معروف کل عارف چون مهر عالم آرا
706
عنوان نسخۀ غیب سرّ کتاب لاریب
عکس مقدس از عیب محبوب دلربا را
707
ناموس اعظم حق غیب مصون مطلق
کاندر شهود اویند روحانیان حیاری
708
آئینۀ تجلی معشوق عقل کلی
سرمایۀ تسلی عشاق بینوا را
709
اصل اصیل عالم فرع نبیل خاتم
فیض نخست اقدم سرّ عیان خدا را
710
در دست قدرت او لوح قدر زبونست
با کلک همت او وقعی مده قضا را
711
ای هدهد صبا گوی طاوس کبریا را
بازآ که کرده تاریک زاغ و زغن فضا را
712
ای مصطفی شمائل وی مرتضی فضائل
وی احسن الدلائل یاسین و طا و ها را
713
ای منشی حقائق وی کاشف دقائق
فرماندۀ خلائق رب العلی علی را
714
ای کعبۀ حقیقت وی قبلۀ طریقت
رکن یمان ایمان عین الصفا صفا را
715
ای رویت آیۀ نور وی نور وادی طور
سرّ حجاب مستور از رویت آشکارا
716
ای معدلت پناهی هنگام دادخواهی
اورنگ پادشاهی شایان بود شما را
717
انگشتر سلیمان شایان اهرمن نیست
کی زیبد اسم اعظم دیو و دد دغا را
718
از سیل فتنۀ کفر اسلام تیره گونست
دین مبین زبونست در پنجۀ نصاریٰ
719
ای هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم
بنگر دو چار صد غم یک مشت بینوا را
720
ای رحمت الهی دریاب مفتقر را
شاها بیک نگاهی بنواز این گدا را
721
ماتم جهانسوز خاتم النبیین است
یا که آخرین روز صادر نخستین است
722
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاها است
روز نالۀ فرقان از فراق یاسین است
723
خاطری نباشد شاد در قلمرو ایجاد
آه و ناله و فریاد در محیط تکوین است
724
کعبه را سزد امروز رو نهد بویرانی
زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین است
725
صبح آفرینش را شام تار باز آمد
تیره اهل بیتش را دیدۀ جهان بین است
726
رایت شریعت را نوبت نگونساریست
روز غربت اسلام روز وحشت دین است
727
شاهد حقیقت را هر دو چشم حق بین خفت
آه بانوی کبری همچو شمع بالین است
728
هادی طریقت را زندگی بسر آمد
گمرهان امت را سینه پر از کین است
729
شاهباز وحدت را بند غم بگردن شد
کرکس طبیعت را دست و پنجه رنگین است
730
شد همای فرخ فر بسته بال و بی شهپر
عرصۀ جهان یکسر صیدگاه شاهین است
731
خاتم سلیمان را اهرمن بجادو برد
مسند سلیمانی مرکز شیاطین است
732
شب ز غم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب
لیک چشم هر خاری شب بخواب نوشین است
733
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیر
چنگ بزن مطربا ولی بیاد امیر
734
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان بنغمه دمساز شد
735
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
736
وادی خم غدیر منطقۀ نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
737
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد
تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
738
چون بسر دست شاه شیر خدا شد بلند
بتارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
739
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست
بهمت پیر عشق اساس وحدت درست
740
فاتح اقلیم جود بجای خاتم نشست
یا بسپهر وجود نیر اعظم نشست
741
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت
مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
742
جلوه بصد ناز کرد لیلی حسن قدم
پرده زرخ باز کرد بدر منیر ظلم
743
بهر که مولی منم علی است مولای او
نسخۀ اسما منم علی است طغرای او
744
طور تجلی منم سینۀ سینا علی است
سیر انا الله منم آیت کبری علی است
745
حلقۀ افلاک را سلسله جنبنان علی است
سید لولاک را علی وزیر و ظهیر
746
در حرم لا مکان خلوت بزم علی است
روی زمین و زمان بنور او مستنیر
747
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوست
نقد نفوس و عقول ببارگاهش حقیر
748
سر سوید ای او منزه از چند و چون
صورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
749
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
750
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر
751
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
752
شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آه
شد چنان کز دود آهش سینۀ کاشانه سوخت
753
آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد زانشعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
754
آه از آن پیمان شکن کز کینۀ خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
755
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
756
گلشن فرخ فر توحید آندم شد تباه
کز سموم شرک آنشاخ گل فرزانه سوخت
757
گنج علم و معرفت شد طعمۀ افعی صفت
تا که از بیداد دو نان گوهر یکدانه سوخت
758
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمنی در آرزوی خام آب و دانه سوخت
759
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل
عالمی از حسرت آنجلوۀ مستانه سوخت
760
سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بود
کی سزاوار فشار آندر و دیوار بود؟
761
طور سینای تجلی مشعلی از نور شد
سینۀ سینای وحدت مشتعل از نار بود
762
نالۀ بانو زد اندر خرمن هستی شرر
گوئی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
763
آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟
764
گردش گردون دون بین کز جفای سامری
نقطۀ پروردگار وحدت مرکز مسمار بود!
765
صورتش نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاه
روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
766
شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان
آنکه جبریل امینش بندۀ دربار بود
767
از قفای شاه، بانو با نوای جانگداز
تا توانائی بتن، تا قوت رفتار بود
768
گرچه باز و خسته شد، وز کار دستش بسته شد
لیک پای همتش بر گنبد دوار بود
769
گوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریخت
کز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریخت
770
تا ز گلزار حقایق نو گلی بر باد رفت
یک چمن گل صرصر بیداد ز آن گلزار ریخت
771
شاخۀ طوبی مثالی را ز آسیب خسان
آفتی آمد که یکسر هم برو هم بار ریخت
772
غنچۀ نشگفته ای از لاله زار معرفت
از فراز شاخساری از جفای خار ریخت
773
اختر فرخ فری افتاد از برج شرف
کاسمان خوناب غم از دیدۀ خونبار ریخت
774
طوطی ای زینخا کدان پرواز کرد و خاک غم
بر سراسر طوطیان عالم اسرار ریخت
775
بسملی در خون طپید از جور جبار عنید
یا که عنقاء ازل خون دل از منقار ریخت
776
زهرۀ زهرا چه از آسیب پهلو در گذشت
چشمه های خون ز چشم ثابت و سیار ریخت
777
مهبط روح الامین تا پایمال دیو شد
شورشی سر زد که سقف گنبد دوار ریخت
778
شد بپا شور و نوا تا از دل بانوی شاه
رفت از کف صبر و طاقت فوت از زانوی شاه
779
خسته شد پهلوی خاتون رفت از او تاب و توان
آنچنان کز پیچ و تابش بسته شد بازوی شاه
780
تا حقیقت را بنا حق دست و گردن بسته شد
دست بیداد رعیت باز شد بر روی شاه
781
روی بانوی دو گیتی شد ز سیلی نیلگون
سیل غم یکباره از هر سو روان شد سوی شاه
782
سامری گوساله ای را کرد میر کاروان
تا قیامت خلق را گمراه کرد از کوی شاه
783
هرکه با آواز آن گوساله آمد آشنا
تا ابد بیگانه ماند از صحبت دلجوی شاه
784
نغمۀ «انی انا الله» نشنود گوساله خواه
غره دنیا، نه بیند غُره نیکوی شاه
785
خاتم دین را بجادو برد دست اهرمن
شرمی از یزدان نکرد و بیمی از نیروی شاه
786
گرچه دست بندگی داد از نخست اندر غدیر
لیک آن بد عاقبت لب تر نکرد از جوی شاه
787
طعمۀ زاغ و زغن شد میوۀ باغ فدک
نالۀ طاوس فردوس برین شد بر فلک
788
زهرۀ چرخ ولایت نغمۀ جانسوز داشت
تا سماک آن نالۀ جانسوز می رفت از سمک
789
چشم گریان و دل بریان بانو ای عجب
نقش هستی را نکرد از صفحۀ ایجاد حک
790
شاهد بزم حقیقت شمع ایوان یقین
اشکریزان رفت در ظلمت سرای ریب و شک
791
کی روا بودی رود سر گرد کوی این و آن
آنکه بودی خاک راهش سرمۀ چشم ملک؟
792
مستجار هر دو گیتی قبلۀ حاجات، برد
دست حاجت پیش انصار و مهاجر یک بیک
793
بیوفا قومی، دل آنان ز آهن سخت تر
وعده های سست آنان چون هوائی در شبک
794
پاس حق هرگز مجو حق ناشناس
هرکه حق را ننگرد کورش کند حق نمک
795
مفتقر گر جانسپاری در ره بانو سزا است
راه حق است «ان تکن لله کان الله لک»
796
نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ای دریغ
با دلی از خون لبالب رفت در خاک ای دریغ
797
طعت بیت الشرف را زهرۀ تابنده بود
آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ای دریغ
798
آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب
با تنی بیتاب و پُر تب رفت در خاک ای دریغ
799
پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ای دریغ
800
کعبۀ کروبیان و قبلۀ روحانیان
مستجار دین و مذهب رفت در خاک ای دریغ
801
لیلی حسن قدم با عقل اقدم هم قدم
اولین محبوبۀ رب رفت در خاک ای دریغ
802
حامل انوار و اسرار رسالت آنکه بود
جبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغ
803
آن مهین بانو که بانوئی از آن بانو نبود
در بساط قرب اقرب، رفت در خاک ای دریغ
804
آنکه بودی از محیط فیض وجودش کامیاب
هر بسیط و هر مرکب رفت در خاک ای دریغ
805
بیت معمور ولایت را اجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه صد چندان بصاحبخانه کرد
806
شمع روی روشن زهرا چه آنشب شد خموش
زهره ساز و نغمۀ ماتم در آن کاشانه کرد
807
آه جانسوز یتیمان اندر آن ماتم سرا
کرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کرد
808
داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار
آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد
809
شاه با آن پر دلی دل از دو گیتی بر گرفت
خانه را کانشب تهی زانگو هر یکدانه کرد
810
بارها کردی تمنای فراق جسم و جان
چونکه یاد از روزگار وصل آنجا نانه کرد
811
سر بزانوی غم و با غصۀ بانو قرین
عزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کرد
812
شاهد هستی چه از پیمانۀ غم نیست شد
باده نوشان را خراب از جلوۀ مستانه کرد
813
ساقی بزم حقیقت گوئیا از خم غم
هرچه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد
814
بسیط روی زمین باز بساط غم است
محیط عرش برین دائرۀ ماتم است
815
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست
باز چرا دود آه تا فلک اعظم است
816
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را
که صبح روی جهان تیره چه شام غم است
817
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز
نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
818
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر
بزیر بار غمش قامت گردون خم است
819
ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار
دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
820
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست
نام غم اندوز او نقش گل آدم است
821
عزای سالار دین، دلیل اهل یقین
سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
822
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید
نخست این کار زار بجان جانان رسید
823
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد
که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
824
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل
جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
825
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه
از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
826
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا
بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
827
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم
ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
828
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین
خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
829
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل
نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
830
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من
وی بکمند غمت خاطر آزاد من
831
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من
ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
832
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو
تا بفلک می برد آه من و داد من
833
ملک دل آباد بود بجویبار وجود
آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
834
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید
شد از نظر ناپدید روی پریزاد من
835
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان
مگر در این غم رسد خدا بفریاد من
836
حسرت دامادیش بر دل زارم بماند
بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
837
لیلی حسن ازل واله و مجنون تست
چون برود تا ابد نام تو از یاد من
838
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت
بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
839
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست
یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
840
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد
چه صبح نورانی عالم فانی گذشت
841
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست
که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
842
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه
که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
843
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود
چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
844
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان
که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
845
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان
بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
846
گوهر یکتای عشق در یتیم حسن
خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
847
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
848
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق
فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
849
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حسن المآب عیان بوجه حسن
850
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
851
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او
خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
852
همای اوج ازل بدام قوم دغل
بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
853
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند
شاهد رخسار او شمع دل انجمن
854
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه
ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
855
کرده نثار سرش اهل حرم در اشک
لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
856
نهاد گردون دون بطالعی واژگون
بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
857
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس
رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
858
عروس و داماد را نصیب شد مسندی
یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
859
دود دل بانوان مجمرۀ عود بود
ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
860
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم
مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
861
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند
روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
862
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد
مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
863
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر
که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
864
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها
حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
865
تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید
بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
866
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت
لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
867
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم
خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد
868
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق
قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
869
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند
عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
870
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من
وی گل نو رستۀ گلشن دامان من
871
ای بسر و دوش من زینت آغوش من
مکن فراموش من جان تو و جان من
872
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای
یاد نمی آوری هیچ ز پستان من
873
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای
شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
874
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن
ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
875
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت
تا چه کند داغ تو با دل بریان من
876
مادر بیچاره ات کنار گهواره ات
منتظر ناله ات ای گل خندان من
877
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت
رفت بباد فنا خاک گلستان من
878
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا
نکرد اندیشه از حال پریشان من
879
کاش شدی واژگون رایت گردون دون
چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
880
ساقی بزم الست ز زندگی شست دست
دید چه بی یاری شاهد غیب مصون
881
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند
دمید صبح ازل از افق کاف و نون
882
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان
آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
883
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست
شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
884
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر
تا که شد از دام تن طائر روحش برون
885
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا
از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
886
رفت ببالین او با غم بیحد و حصر
دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
887
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید
گفت که پشت مرا شکست گردون کنون
888
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم
نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
889
همت والای تو برده ز عنقا سبق
جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
890
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای
شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
891
رایت منصور تو تا که نگونسار شد
زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
892
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون
بار عیال مرا بست سوی شام غم
893
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول
ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
894
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا
شد سوی خرگاه من بلند دست ستم
895
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان
خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
896
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ
شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
897
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق
چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
898
بجان گرگان فتاد شیر ژیان
بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
899
مرغ دل خصم او بقدر یک طائری
که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
900
تیغ شرر بار او چون دهن اژدها
دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
901
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او
ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
902
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید
نماند راه فرار و نبود جای درنگ
903
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری
شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
904
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم
سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
905
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت
ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
906
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم
ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
907
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد
به سدره المنتهی امین درگاه سوخت
908
زد چه سموم بلا به گلشن کربلا
ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
909
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب
از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
910
مسیح گردون نشین آه دلش آتشین
چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
911
ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا
ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
912
ز حالت بیکسان از ستم ناکسان
دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
913
کای شه لب تشنگان کنار آب روان
زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
914
سموم جانسوز کین زد بگلستان دین
ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
915
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز
شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
916
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار
گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
917
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت
ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
918
یوسف کنعان غم عازم شام ستم
عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
919
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار
برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
920
نیست پرستار ما بغیر بیمار ما
پناه این بانوان نیست جز این ناتوان
921
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما
کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
922
شربت دیدار تو آب حیات همه
صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
923
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز
ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
924
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا
تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
925
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی
اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
926
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید
تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
927
راه درازی به پیش همسفران کینه کیش
همتی از پیش بیش بهر مهمات ما
928
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز
ای سر نورانیت شاهد حالات ما
929
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
930
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا
به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
931
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه
بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
932
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو
بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
933
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
934
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما
ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
935
پرده گیان تو را حجاب عزت درید
تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
936
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده
بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
937
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود
شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
938
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان
بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
939
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش
بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
940
گاه بکنج تنور گاه باوج سنان
یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
941
گاه بویرانه بود همدم آه و فغان
گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
942
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر
بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
943
منطق داودیش لب بتلاوت گشود
یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
944
نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد
مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
945
چشمۀ خور در فلک چارمین
سوخت ز داغ دل ام البنین
946
آه دل پرده نشین حیا
برده دل از عیسی گردون نشین
947
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و دیده روان ز آستین
948
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز کف چار جوان گزین
949
اربعه مثل نسور الربی
سدره نشین از غمشان آتشین
950
کعبۀ توحید از آن چار تن
یافت زهر ناحیه رکنی رکین
951
قائمۀ عرش از ایشان بپای
قاعدۀ عدل از آنها متین
952
نغمۀ داودی بانوی دهر
کرده بسی آب دل آهنین
953
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مویه کنان موی کنان حور عین
954
یاد ابوالفضل که سر حلقه بود
بود در آن حلقۀ ماتم نگین
955
اشکفشان سوخته جان همچو شمع
با غم آن شاهد زیبا قرین
956
ناله و فریاد جهان سوز او
لرزه در افکنده بعرش برین
957
کای قد و بالای دلآرای تو
در چمن ناز بسی نازنین
958
غرۀ غرای تو الله نور
نقش نخستین کتاب مبین
959
طرۀ زیبای تو سرو قدم
غیب مصون در خم او چین چین
960
همت والای تو بیرون ز وهم
خلوت ادنای تو در صدر زین
961
رفتی و از گلشن یاسین برفت
نوگلی از شاخ گل یاسمین
962
رفتی و رفت از افق معدلت
یکفلکی مبر رخ و مه جبین
963
کعبه فرو ریخت چه آسیب دید
رکن یمانی ز شمال و یمین
964
ریخت چه بال و پر آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الامین
965
آه از آن سینۀ سینا مثال
داد ز بیدادی پیکان کین
966
طور تجلای الهی شکافت
سر انا الله بخون شد دفین
967
تیر کمانخانۀ بیداد زد
دیدۀ حق بین ترا از کمین
968
عقل رزین تاب تحمل نداشت
آنچه تو دیدی ز عمود و زین
969
عاقبت از مشرق زین شد نگون
مهر جهانتاب بروی زمین
970
خرمن عمرم همه بر باد شد
میوۀ دل طعمۀ هر خوشه چین
971
صبح من و شام غریبان سیاه
روز من امروز چه روز پسین
972
چار جوان بود مرا دلفروز
و الیوم أصبحت و لا من بنین
973
لا خیر فی الحیاه من بعدهم
فکلهم أمسی صریعاً طعین
974
خون بشو ایدل که جگرگوشگان
قد واصلو الموت بقطع الوتین
975
نام جوان مادر گیتی مبر
تذکرینی بلیوث العرین
976
چونکه دگر نیست جوانی مرا
لا تدعونی ویک ام البنین
977
مفتقر از نالۀ بانوی دهر
عالمیان تا بقیامت غمین
978
صبا برو تا بکوی جانان
که تا کنی تر دماغ جانان
979
چه بگذری بر نهال اکبر
نهال نوباوۀ پیمبر
980
بگو به آن نوجوان نامی
که از جوانی ندیده کامی
981
بمادر دل کباب خسته
ببین که بندش بدست بسته
982
چه آرزوها که بود بر دل
تو رفتی و جمله رفت در گل
983
صنوبری را که پروردیم
ز تیشۀ کین بریده دیدم
984
ز بوستان رفت یک چمن گل
که دل ربود از هزار بلبل
985
ز یک جهان جان دو دیده بستم
چه رفت جان جهان ز دستم
986
دریغ از آن غرۀ چو ماهش
دریغ از آن طرۀ سیاهش
987
بحجلۀ خاک و خون نشسته
ز خون سراپا نگار بسته
988
ز سوز این غم شبان و روزان
چه لاله داغم چه شمع سوزان
989
بناخن از سینه می خراشم
چه کوهکن کوه می تراشم
990
تو بر سر نی دلیل راهی
بلاله روئی چه شمع و ماهی
991
تو سر بلندی و شهسواری
خبر ز افتادگان نداری
992
چه خوش بود روز بینوائی
بسر پرستی ما بیائی
993
چون یافت نو خط شاه فرمان جان نثاری
یا دستخط یاری
994
از بانوان خرگاه برخواست آه و زاری
فریاد بی قراری
995
نو باوۀ نبوت از بوستان هاشم
یا شاهزاده قاسم
996
سر حلقۀ فتوت در عزم و پایداری
در رزم و سرسپاری
997
ماه رخش درخشان از رخش همت ورای
چون مهر عالم آرای
998
لعل لبش دُر افشان گاه سخن گذاری
چون ابر نو بهاری
999
سرو قدش خرامان در گلشن امامت
در باغ استقامت
1000
وز دوش تا بدامان مویش بمشگباری
چون نافۀ تتاری
1001
تیغش بسر فشانی مانند باد صرصر
افکندی از سران سر
1002
رمحش بجانستانی همچون قضای باری
در جان خصم کاری
1003
افسوس کان دلآرام شد صبح عمر او شام
از دستبرد ایام
1004
ناشاد رفت و ناکام هنگام کامکاری
شد سور سوگواری
1005
شاخ صنوبر او از بیخ و بن در افتاد
نخل شکر بر افتاد
1006
پر غنچه شد بر او از زخمهای کاری
مانند لاله زاری
1007
شد لالۀ عذارش در عین نوجوانی
داغ آنچنانکه دانی
1008
سر زد ز هر کناری از هر خدنگ خاری
زخمی زهر کناری
1009
تا جعد مشگسارا در خون خضاب کرده
دلها کباب کرده
1010
تا بسته دست و پا را از خون سر نگاری
سیل سرشک جاری
1011
تا آن جوان ناشاد پامال اسبها شد
از قید تن رها شد
1012
سرو قدش شد آزاد از هر بری و باری
از هر تعلق آری
1013
تا نور عقل کلی پا بر سر بدن زد
بر خاکدان تن زد
1014
ز آئینۀ تجلی برخواست هر غباری
هر تیرگی و تاری
1015
آخر بحجلۀ گور بر خاک تیره خفته
در خاک و خون نهفته
1016
گردون ندیده در سور آئین خاکساری
در هیچ روزگاری
1017
دردا که ماه گردون در چاه غم نگون شد
آفاق تیره گون شد
1018
گرگ اجل بدوران هرگز ندیده آری
زین خوبتر شکاری
1019
ساز غمش چنان زد در حلقۀ جوانان
از سوز جان جانان
1020
کاتش بآتش و جان زد هر شور او شراری
هر نغمه مرغزاری
1021
دردا که سوز سازش در بانوان شرر زد
شور نشور سر زد
1022
بر گرد سرو نازش هر بانوئی هزاری
هر دیده جویباری
1023
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر من
تشنه لب اصغر من
1024
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
1025
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
1026
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
1027
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
1028
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
1029
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
1030
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
1031
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
1032
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
1033
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
1034
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
1035
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
1036
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
1037
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
1038
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور من
دل پر اخگر من
1039
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمد
بمن پیر آمد
1040
وای بر این دل بیمار و تن لاغر من
زانچه آمد سر من
1041
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بود
سینۀ سینا بود
1042
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر من
نیر اکبر من
1043
از زلال لب شیرین تو دور افتادم
تا بگور افتادم
1044
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر من
ای لبت کوثر من
1045
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدی
یا گلو گیر شدی
1046
خاک بر فرق من و شیر من و شکر من
ای سر و سرور من
1047
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنم
نغمه ای زن که منم
1048
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در من
نشود باور من
1049
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبود
لایق تیر نبود
1050
بستان داد من از حرمله ای داور من
که توئی یاور من
1051
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمر
رفت سرمایۀ عمر
1052
زیب دوش و بر من رفت وز روز مور من
صدف گوهر من
1053
برهم زنید یاران این بزم بی صفا را
مجلس صفا ندارد بی یار مجلس آرا
1054
بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی
بی لاله شور نبود مرغان خوش نوا را
1055
بی نغمۀ دف و چنگ مطرب برقص ناید
وجد سماع باید کز سر برد هوا را
1056
جام مدام گلگون خواهد حریف موزون
بی می مدان تو میمون جام جهان نما را
1057
بی سر و قد دلجوی هرگز مجو لب جوی
بی سبزۀ خطش نیست آب روان گوارا
1058
بی چین طرۀ یار تاتار کم ز یک تار
بی موی او به موئی هرگز مخر ختا را
1059
بی جامی و مدامی هرگز نپخته خامی
تا کی به تلخ کامی سر می بری نگارا
1060
از دولت سکندر بگذر، برو طلب کن
با پای همت خضر سرچشمۀ بقا را
1061
بر دوست تکیه باید بر خویشتن نشاید
موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را
1062
بیگانه باش از خویش وز خویشتن میندیش
جز آشنا نه بیند دیدار آشنا را
1063
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش
دانند اهل دانش عین بقا فنا را
1064
داروی جهل خواهی بطلب ز پادشاهی
کاقلیم معرفت را امروزه اوست دارا
1065
دیباچۀ معارف سر دفتر صحایف
معروف کل عارف چون مهر عالم آرا
1066
عنوان نسخۀ غیب سرّ کتاب لاریب
عکس مقدس از عیب محبوب دلربا را
1067
ناموس اعظم حق غیب مصون مطلق
کاندر شهود اویند روحانیان حیاری
1068
آئینۀ تجلی معشوق عقل کلی
سرمایۀ تسلی عشاق بینوا را
1069
اصل اصیل عالم فرع نبیل خاتم
فیض نخست اقدم سرّ عیان خدا را
1070
در دست قدرت او لوح قدر زبونست
با کلک همت او وقعی مده قضا را
1071
ای هدهد صبا گوی طاوس کبریا را
بازآ که کرده تاریک زاغ و زغن فضا را
1072
ای مصطفی شمائل وی مرتضی فضائل
وی احسن الدلائل یاسین و طا و ها را
1073
ای منشی حقائق وی کاشف دقائق
فرماندۀ خلائق رب العلی علی را
1074
ای کعبۀ حقیقت وی قبلۀ طریقت
رکن یمان ایمان عین الصفا صفا را
1075
ای رویت آیۀ نور وی نور وادی طور
سرّ حجاب مستور از رویت آشکارا
1076
ای معدلت پناهی هنگام دادخواهی
اورنگ پادشاهی شایان بود شما را
1077
انگشتر سلیمان شایان اهرمن نیست
کی زیبد اسم اعظم دیو و دد دغا را
1078
از سیل فتنۀ کفر اسلام تیره گونست
دین مبین زبونست در پنجۀ نصاریٰ
1079
ای هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم
بنگر دو چار صد غم یک مشت بینوا را
1080
ای رحمت الهی دریاب مفتقر را
شاها بیک نگاهی بنواز این گدا را
1081
ماتم جهانسوز خاتم النبیین است
یا که آخرین روز صادر نخستین است
1082
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاها است
روز نالۀ فرقان از فراق یاسین است
1083
خاطری نباشد شاد در قلمرو ایجاد
آه و ناله و فریاد در محیط تکوین است
1084
کعبه را سزد امروز رو نهد بویرانی
زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین است
1085
صبح آفرینش را شام تار باز آمد
تیره اهل بیتش را دیدۀ جهان بین است
1086
رایت شریعت را نوبت نگونساریست
روز غربت اسلام روز وحشت دین است
1087
شاهد حقیقت را هر دو چشم حق بین خفت
آه بانوی کبری همچو شمع بالین است
1088
هادی طریقت را زندگی بسر آمد
گمرهان امت را سینه پر از کین است
1089
شاهباز وحدت را بند غم بگردن شد
کرکس طبیعت را دست و پنجه رنگین است
1090
شد همای فرخ فر بسته بال و بی شهپر
عرصۀ جهان یکسر صیدگاه شاهین است
1091
خاتم سلیمان را اهرمن بجادو برد
مسند سلیمانی مرکز شیاطین است
1092
شب ز غم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب
لیک چشم هر خاری شب بخواب نوشین است
1093
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیر
چنگ بزن مطربا ولی بیاد امیر
1094
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان بنغمه دمساز شد
1095
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
1096
وادی خم غدیر منطقۀ نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
1097
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد
تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
1098
چون بسر دست شاه شیر خدا شد بلند
بتارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
1099
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست
بهمت پیر عشق اساس وحدت درست
1100
فاتح اقلیم جود بجای خاتم نشست
یا بسپهر وجود نیر اعظم نشست
1101
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت
مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
1102
جلوه بصد ناز کرد لیلی حسن قدم
پرده زرخ باز کرد بدر منیر ظلم
1103
بهر که مولی منم علی است مولای او
نسخۀ اسما منم علی است طغرای او
1104
طور تجلی منم سینۀ سینا علی است
سیر انا الله منم آیت کبری علی است
1105
حلقۀ افلاک را سلسله جنبنان علی است
سید لولاک را علی وزیر و ظهیر
1106
در حرم لا مکان خلوت بزم علی است
روی زمین و زمان بنور او مستنیر
1107
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوست
نقد نفوس و عقول ببارگاهش حقیر
1108
سر سوید ای او منزه از چند و چون
صورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
1109
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
1110
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر
1111
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
1112
شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آه
شد چنان کز دود آهش سینۀ کاشانه سوخت
1113
آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد زانشعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
1114
آه از آن پیمان شکن کز کینۀ خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
1115
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
1116
گلشن فرخ فر توحید آندم شد تباه
کز سموم شرک آنشاخ گل فرزانه سوخت
1117
گنج علم و معرفت شد طعمۀ افعی صفت
تا که از بیداد دو نان گوهر یکدانه سوخت
1118
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمنی در آرزوی خام آب و دانه سوخت
1119
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل
عالمی از حسرت آنجلوۀ مستانه سوخت
1120
سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بود
کی سزاوار فشار آندر و دیوار بود؟
1121
طور سینای تجلی مشعلی از نور شد
سینۀ سینای وحدت مشتعل از نار بود
1122
نالۀ بانو زد اندر خرمن هستی شرر
گوئی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
1123
آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟
1124
گردش گردون دون بین کز جفای سامری
نقطۀ پروردگار وحدت مرکز مسمار بود!
1125
صورتش نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاه
روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
1126
شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان
آنکه جبریل امینش بندۀ دربار بود
1127
از قفای شاه، بانو با نوای جانگداز
تا توانائی بتن، تا قوت رفتار بود
1128
گرچه باز و خسته شد، وز کار دستش بسته شد
لیک پای همتش بر گنبد دوار بود
1129
گوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریخت
کز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریخت
1130
تا ز گلزار حقایق نو گلی بر باد رفت
یک چمن گل صرصر بیداد ز آن گلزار ریخت
1131
شاخۀ طوبی مثالی را ز آسیب خسان
آفتی آمد که یکسر هم برو هم بار ریخت
1132
غنچۀ نشگفته ای از لاله زار معرفت
از فراز شاخساری از جفای خار ریخت
1133
اختر فرخ فری افتاد از برج شرف
کاسمان خوناب غم از دیدۀ خونبار ریخت
1134
طوطی ای زینخا کدان پرواز کرد و خاک غم
بر سراسر طوطیان عالم اسرار ریخت
1135
بسملی در خون طپید از جور جبار عنید
یا که عنقاء ازل خون دل از منقار ریخت
1136
زهرۀ زهرا چه از آسیب پهلو در گذشت
چشمه های خون ز چشم ثابت و سیار ریخت
1137
مهبط روح الامین تا پایمال دیو شد
شورشی سر زد که سقف گنبد دوار ریخت
1138
شد بپا شور و نوا تا از دل بانوی شاه
رفت از کف صبر و طاقت فوت از زانوی شاه
1139
خسته شد پهلوی خاتون رفت از او تاب و توان
آنچنان کز پیچ و تابش بسته شد بازوی شاه
1140
تا حقیقت را بنا حق دست و گردن بسته شد
دست بیداد رعیت باز شد بر روی شاه
1141
روی بانوی دو گیتی شد ز سیلی نیلگون
سیل غم یکباره از هر سو روان شد سوی شاه
1142
سامری گوساله ای را کرد میر کاروان
تا قیامت خلق را گمراه کرد از کوی شاه
1143
هرکه با آواز آن گوساله آمد آشنا
تا ابد بیگانه ماند از صحبت دلجوی شاه
1144
نغمۀ «انی انا الله» نشنود گوساله خواه
غره دنیا، نه بیند غُره نیکوی شاه
1145
خاتم دین را بجادو برد دست اهرمن
شرمی از یزدان نکرد و بیمی از نیروی شاه
1146
گرچه دست بندگی داد از نخست اندر غدیر
لیک آن بد عاقبت لب تر نکرد از جوی شاه
1147
طعمۀ زاغ و زغن شد میوۀ باغ فدک
نالۀ طاوس فردوس برین شد بر فلک
1148
زهرۀ چرخ ولایت نغمۀ جانسوز داشت
تا سماک آن نالۀ جانسوز می رفت از سمک
1149
چشم گریان و دل بریان بانو ای عجب
نقش هستی را نکرد از صفحۀ ایجاد حک
1150
شاهد بزم حقیقت شمع ایوان یقین
اشکریزان رفت در ظلمت سرای ریب و شک
1151
کی روا بودی رود سر گرد کوی این و آن
آنکه بودی خاک راهش سرمۀ چشم ملک؟
1152
مستجار هر دو گیتی قبلۀ حاجات، برد
دست حاجت پیش انصار و مهاجر یک بیک
1153
بیوفا قومی، دل آنان ز آهن سخت تر
وعده های سست آنان چون هوائی در شبک
1154
پاس حق هرگز مجو حق ناشناس
هرکه حق را ننگرد کورش کند حق نمک
1155
مفتقر گر جانسپاری در ره بانو سزا است
راه حق است «ان تکن لله کان الله لک»
1156
نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ای دریغ
با دلی از خون لبالب رفت در خاک ای دریغ
1157
طعت بیت الشرف را زهرۀ تابنده بود
آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ای دریغ
1158
آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب
با تنی بیتاب و پُر تب رفت در خاک ای دریغ
1159
پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ای دریغ
1160
کعبۀ کروبیان و قبلۀ روحانیان
مستجار دین و مذهب رفت در خاک ای دریغ
1161
لیلی حسن قدم با عقل اقدم هم قدم
اولین محبوبۀ رب رفت در خاک ای دریغ
1162
حامل انوار و اسرار رسالت آنکه بود
جبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغ
1163
آن مهین بانو که بانوئی از آن بانو نبود
در بساط قرب اقرب، رفت در خاک ای دریغ
1164
آنکه بودی از محیط فیض وجودش کامیاب
هر بسیط و هر مرکب رفت در خاک ای دریغ
1165
بیت معمور ولایت را اجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه صد چندان بصاحبخانه کرد
1166
شمع روی روشن زهرا چه آنشب شد خموش
زهره ساز و نغمۀ ماتم در آن کاشانه کرد
1167
آه جانسوز یتیمان اندر آن ماتم سرا
کرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کرد
1168
داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار
آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد
1169
شاه با آن پر دلی دل از دو گیتی بر گرفت
خانه را کانشب تهی زانگو هر یکدانه کرد
1170
بارها کردی تمنای فراق جسم و جان
چونکه یاد از روزگار وصل آنجا نانه کرد
1171
سر بزانوی غم و با غصۀ بانو قرین
عزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کرد
1172
شاهد هستی چه از پیمانۀ غم نیست شد
باده نوشان را خراب از جلوۀ مستانه کرد
1173
ساقی بزم حقیقت گوئیا از خم غم
هرچه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد
1174
بسیط روی زمین باز بساط غم است
محیط عرش برین دائرۀ ماتم است
1175
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست
باز چرا دود آه تا فلک اعظم است
1176
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را
که صبح روی جهان تیره چه شام غم است
1177
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز
نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
1178
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر
بزیر بار غمش قامت گردون خم است
1179
ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار
دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
1180
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست
نام غم اندوز او نقش گل آدم است
1181
عزای سالار دین، دلیل اهل یقین
سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
1182
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید
نخست این کار زار بجان جانان رسید
1183
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد
که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
1184
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل
جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
1185
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه
از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
1186
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا
بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
1187
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم
ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
1188
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین
خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
1189
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل
نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
1190
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من
وی بکمند غمت خاطر آزاد من
1191
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من
ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
1192
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو
تا بفلک می برد آه من و داد من
1193
ملک دل آباد بود بجویبار وجود
آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
1194
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید
شد از نظر ناپدید روی پریزاد من
1195
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان
مگر در این غم رسد خدا بفریاد من
1196
حسرت دامادیش بر دل زارم بماند
بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
1197
لیلی حسن ازل واله و مجنون تست
چون برود تا ابد نام تو از یاد من
1198
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت
بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
1199
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست
یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
1200
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد
چه صبح نورانی عالم فانی گذشت
1201
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست
که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
1202
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه
که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
1203
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود
چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
1204
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان
که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
1205
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان
بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
1206
گوهر یکتای عشق در یتیم حسن
خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
1207
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
1208
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق
فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
1209
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حسن المآب عیان بوجه حسن
1210
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
1211
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او
خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
1212
همای اوج ازل بدام قوم دغل
بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
1213
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند
شاهد رخسار او شمع دل انجمن
1214
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه
ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
1215
کرده نثار سرش اهل حرم در اشک
لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
1216
نهاد گردون دون بطالعی واژگون
بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
1217
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس
رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
1218
عروس و داماد را نصیب شد مسندی
یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
1219
دود دل بانوان مجمرۀ عود بود
ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
1220
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم
مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
1221
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند
روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
1222
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد
مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
1223
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر
که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
1224
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها
حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
1225
تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید
بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
1226
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت
لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
1227
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم
خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد
1228
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق
قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
1229
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند
عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
1230
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من
وی گل نو رستۀ گلشن دامان من
1231
ای بسر و دوش من زینت آغوش من
مکن فراموش من جان تو و جان من
1232
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای
یاد نمی آوری هیچ ز پستان من
1233
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای
شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
1234
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن
ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
1235
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت
تا چه کند داغ تو با دل بریان من
1236
مادر بیچاره ات کنار گهواره ات
منتظر ناله ات ای گل خندان من
1237
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت
رفت بباد فنا خاک گلستان من
1238
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا
نکرد اندیشه از حال پریشان من
1239
کاش شدی واژگون رایت گردون دون
چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
1240
ساقی بزم الست ز زندگی شست دست
دید چه بی یاری شاهد غیب مصون
1241
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند
دمید صبح ازل از افق کاف و نون
1242
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان
آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
1243
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست
شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
1244
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر
تا که شد از دام تن طائر روحش برون
1245
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا
از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
1246
رفت ببالین او با غم بیحد و حصر
دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
1247
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید
گفت که پشت مرا شکست گردون کنون
1248
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم
نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
1249
همت والای تو برده ز عنقا سبق
جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
1250
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای
شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
1251
رایت منصور تو تا که نگونسار شد
زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
1252
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون
بار عیال مرا بست سوی شام غم
1253
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول
ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
1254
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا
شد سوی خرگاه من بلند دست ستم
1255
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان
خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
1256
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ
شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
1257
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق
چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
1258
بجان گرگان فتاد شیر ژیان
بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
1259
مرغ دل خصم او بقدر یک طائری
که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
1260
تیغ شرر بار او چون دهن اژدها
دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
1261
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او
ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
1262
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید
نماند راه فرار و نبود جای درنگ
1263
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری
شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
1264
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم
سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
1265
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت
ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
1266
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم
ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
1267
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد
به سدره المنتهی امین درگاه سوخت
1268
زد چه سموم بلا به گلشن کربلا
ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
1269
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب
از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
1270
مسیح گردون نشین آه دلش آتشین
چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
1271
ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا
ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
1272
ز حالت بیکسان از ستم ناکسان
دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
1273
کای شه لب تشنگان کنار آب روان
زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
1274
سموم جانسوز کین زد بگلستان دین
ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
1275
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز
شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
1276
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار
گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
1277
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت
ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
1278
یوسف کنعان غم عازم شام ستم
عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
1279
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار
برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
1280
نیست پرستار ما بغیر بیمار ما
پناه این بانوان نیست جز این ناتوان
1281
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما
کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
1282
شربت دیدار تو آب حیات همه
صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
1283
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز
ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
1284
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا
تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
1285
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی
اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
1286
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید
تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
1287
راه درازی به پیش همسفران کینه کیش
همتی از پیش بیش بهر مهمات ما
1288
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز
ای سر نورانیت شاهد حالات ما
1289
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
1290
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا
به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
1291
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه
بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
1292
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو
بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
1293
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
1294
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما
ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
1295
پرده گیان تو را حجاب عزت درید
تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
1296
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده
بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
1297
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود
شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
1298
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان
بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
1299
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش
بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
1300
گاه بکنج تنور گاه باوج سنان
یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
1301
گاه بویرانه بود همدم آه و فغان
گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
1302
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر
بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
1303
منطق داودیش لب بتلاوت گشود
یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
1304
نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد
مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
1305
چشمۀ خور در فلک چارمین
سوخت ز داغ دل ام البنین
1306
آه دل پرده نشین حیا
برده دل از عیسی گردون نشین
1307
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و دیده روان ز آستین
1308
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز کف چار جوان گزین
1309
اربعه مثل نسور الربی
سدره نشین از غمشان آتشین
1310
کعبۀ توحید از آن چار تن
یافت زهر ناحیه رکنی رکین
1311
قائمۀ عرش از ایشان بپای
قاعدۀ عدل از آنها متین
1312
نغمۀ داودی بانوی دهر
کرده بسی آب دل آهنین
1313
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مویه کنان موی کنان حور عین
1314
یاد ابوالفضل که سر حلقه بود
بود در آن حلقۀ ماتم نگین
1315
اشکفشان سوخته جان همچو شمع
با غم آن شاهد زیبا قرین
1316
ناله و فریاد جهان سوز او
لرزه در افکنده بعرش برین
1317
کای قد و بالای دلآرای تو
در چمن ناز بسی نازنین
1318
غرۀ غرای تو الله نور
نقش نخستین کتاب مبین
1319
طرۀ زیبای تو سرو قدم
غیب مصون در خم او چین چین
1320
همت والای تو بیرون ز وهم
خلوت ادنای تو در صدر زین
1321
رفتی و از گلشن یاسین برفت
نوگلی از شاخ گل یاسمین
1322
رفتی و رفت از افق معدلت
یکفلکی مبر رخ و مه جبین
1323
کعبه فرو ریخت چه آسیب دید
رکن یمانی ز شمال و یمین
1324
ریخت چه بال و پر آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الامین
1325
آه از آن سینۀ سینا مثال
داد ز بیدادی پیکان کین
1326
طور تجلای الهی شکافت
سر انا الله بخون شد دفین
1327
تیر کمانخانۀ بیداد زد
دیدۀ حق بین ترا از کمین
1328
عقل رزین تاب تحمل نداشت
آنچه تو دیدی ز عمود و زین
1329
عاقبت از مشرق زین شد نگون
مهر جهانتاب بروی زمین
1330
خرمن عمرم همه بر باد شد
میوۀ دل طعمۀ هر خوشه چین
1331
صبح من و شام غریبان سیاه
روز من امروز چه روز پسین
1332
چار جوان بود مرا دلفروز
و الیوم أصبحت و لا من بنین
1333
لا خیر فی الحیاه من بعدهم
فکلهم أمسی صریعاً طعین
1334
خون بشو ایدل که جگرگوشگان
قد واصلو الموت بقطع الوتین
1335
نام جوان مادر گیتی مبر
تذکرینی بلیوث العرین
1336
چونکه دگر نیست جوانی مرا
لا تدعونی ویک ام البنین
1337
مفتقر از نالۀ بانوی دهر
عالمیان تا بقیامت غمین
1338
صبا برو تا بکوی جانان
که تا کنی تر دماغ جانان
1339
چه بگذری بر نهال اکبر
نهال نوباوۀ پیمبر
1340
بگو به آن نوجوان نامی
که از جوانی ندیده کامی
1341
بمادر دل کباب خسته
ببین که بندش بدست بسته
1342
چه آرزوها که بود بر دل
تو رفتی و جمله رفت در گل
1343
صنوبری را که پروردیم
ز تیشۀ کین بریده دیدم
1344
ز بوستان رفت یک چمن گل
که دل ربود از هزار بلبل
1345
ز یک جهان جان دو دیده بستم
چه رفت جان جهان ز دستم
1346
دریغ از آن غرۀ چو ماهش
دریغ از آن طرۀ سیاهش
1347
بحجلۀ خاک و خون نشسته
ز خون سراپا نگار بسته
1348
ز سوز این غم شبان و روزان
چه لاله داغم چه شمع سوزان
1349
بناخن از سینه می خراشم
چه کوهکن کوه می تراشم
1350
تو بر سر نی دلیل راهی
بلاله روئی چه شمع و ماهی
1351
تو سر بلندی و شهسواری
خبر ز افتادگان نداری
1352
چه خوش بود روز بینوائی
بسر پرستی ما بیائی
1353
چون یافت نو خط شاه فرمان جان نثاری
یا دستخط یاری
1354
از بانوان خرگاه برخواست آه و زاری
فریاد بی قراری
1355
نو باوۀ نبوت از بوستان هاشم
یا شاهزاده قاسم
1356
سر حلقۀ فتوت در عزم و پایداری
در رزم و سرسپاری
1357
ماه رخش درخشان از رخش همت ورای
چون مهر عالم آرای
1358
لعل لبش دُر افشان گاه سخن گذاری
چون ابر نو بهاری
1359
سرو قدش خرامان در گلشن امامت
در باغ استقامت
1360
وز دوش تا بدامان مویش بمشگباری
چون نافۀ تتاری
1361
تیغش بسر فشانی مانند باد صرصر
افکندی از سران سر
1362
رمحش بجانستانی همچون قضای باری
در جان خصم کاری
1363
افسوس کان دلآرام شد صبح عمر او شام
از دستبرد ایام
1364
ناشاد رفت و ناکام هنگام کامکاری
شد سور سوگواری
1365
شاخ صنوبر او از بیخ و بن در افتاد
نخل شکر بر افتاد
1366
پر غنچه شد بر او از زخمهای کاری
مانند لاله زاری
1367
شد لالۀ عذارش در عین نوجوانی
داغ آنچنانکه دانی
1368
سر زد ز هر کناری از هر خدنگ خاری
زخمی زهر کناری
1369
تا جعد مشگسارا در خون خضاب کرده
دلها کباب کرده
1370
تا بسته دست و پا را از خون سر نگاری
سیل سرشک جاری
1371
تا آن جوان ناشاد پامال اسبها شد
از قید تن رها شد
1372
سرو قدش شد آزاد از هر بری و باری
از هر تعلق آری
1373
تا نور عقل کلی پا بر سر بدن زد
بر خاکدان تن زد
1374
ز آئینۀ تجلی برخواست هر غباری
هر تیرگی و تاری
1375
آخر بحجلۀ گور بر خاک تیره خفته
در خاک و خون نهفته
1376
گردون ندیده در سور آئین خاکساری
در هیچ روزگاری
1377
دردا که ماه گردون در چاه غم نگون شد
آفاق تیره گون شد
1378
گرگ اجل بدوران هرگز ندیده آری
زین خوبتر شکاری
1379
ساز غمش چنان زد در حلقۀ جوانان
از سوز جان جانان
1380
کاتش بآتش و جان زد هر شور او شراری
هر نغمه مرغزاری
1381
دردا که سوز سازش در بانوان شرر زد
شور نشور سر زد
1382
بر گرد سرو نازش هر بانوئی هزاری
هر دیده جویباری
1383
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر من
تشنه لب اصغر من
1384
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
1385
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
1386
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
1387
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
1388
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
1389
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
1390
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
1391
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
1392
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
1393
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
1394
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
1395
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
1396
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
1397
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
1398
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور من
دل پر اخگر من
1399
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمد
بمن پیر آمد
1400
وای بر این دل بیمار و تن لاغر من
زانچه آمد سر من
1401
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بود
سینۀ سینا بود
1402
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر من
نیر اکبر من
1403
از زلال لب شیرین تو دور افتادم
تا بگور افتادم
1404
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر من
ای لبت کوثر من
1405
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدی
یا گلو گیر شدی
1406
خاک بر فرق من و شیر من و شکر من
ای سر و سرور من
1407
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنم
نغمه ای زن که منم
1408
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در من
نشود باور من
1409
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبود
لایق تیر نبود
1410
بستان داد من از حرمله ای داور من
که توئی یاور من
1411
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمر
رفت سرمایۀ عمر
1412
زیب دوش و بر من رفت وز روز مور من
صدف گوهر من
1413
برهم زنید یاران این بزم بی صفا را
مجلس صفا ندارد بی یار مجلس آرا
1414
بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی
بی لاله شور نبود مرغان خوش نوا را
1415
بی نغمۀ دف و چنگ مطرب برقص ناید
وجد سماع باید کز سر برد هوا را
1416
جام مدام گلگون خواهد حریف موزون
بی می مدان تو میمون جام جهان نما را
1417
بی سر و قد دلجوی هرگز مجو لب جوی
بی سبزۀ خطش نیست آب روان گوارا
1418
بی چین طرۀ یار تاتار کم ز یک تار
بی موی او به موئی هرگز مخر ختا را
1419
بی جامی و مدامی هرگز نپخته خامی
تا کی به تلخ کامی سر می بری نگارا
1420
از دولت سکندر بگذر، برو طلب کن
با پای همت خضر سرچشمۀ بقا را
1421
بر دوست تکیه باید بر خویشتن نشاید
موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را
1422
بیگانه باش از خویش وز خویشتن میندیش
جز آشنا نه بیند دیدار آشنا را
1423
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش
دانند اهل دانش عین بقا فنا را
1424
داروی جهل خواهی بطلب ز پادشاهی
کاقلیم معرفت را امروزه اوست دارا
1425
دیباچۀ معارف سر دفتر صحایف
معروف کل عارف چون مهر عالم آرا
1426
عنوان نسخۀ غیب سرّ کتاب لاریب
عکس مقدس از عیب محبوب دلربا را
1427
ناموس اعظم حق غیب مصون مطلق
کاندر شهود اویند روحانیان حیاری
1428
آئینۀ تجلی معشوق عقل کلی
سرمایۀ تسلی عشاق بینوا را
1429
اصل اصیل عالم فرع نبیل خاتم
فیض نخست اقدم سرّ عیان خدا را
1430
در دست قدرت او لوح قدر زبونست
با کلک همت او وقعی مده قضا را
1431
ای هدهد صبا گوی طاوس کبریا را
بازآ که کرده تاریک زاغ و زغن فضا را
1432
ای مصطفی شمائل وی مرتضی فضائل
وی احسن الدلائل یاسین و طا و ها را
1433
ای منشی حقائق وی کاشف دقائق
فرماندۀ خلائق رب العلی علی را
1434
ای کعبۀ حقیقت وی قبلۀ طریقت
رکن یمان ایمان عین الصفا صفا را
1435
ای رویت آیۀ نور وی نور وادی طور
سرّ حجاب مستور از رویت آشکارا
1436
ای معدلت پناهی هنگام دادخواهی
اورنگ پادشاهی شایان بود شما را
1437
انگشتر سلیمان شایان اهرمن نیست
کی زیبد اسم اعظم دیو و دد دغا را
1438
از سیل فتنۀ کفر اسلام تیره گونست
دین مبین زبونست در پنجۀ نصاریٰ
1439
ای هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم
بنگر دو چار صد غم یک مشت بینوا را
1440
ای رحمت الهی دریاب مفتقر را
شاها بیک نگاهی بنواز این گدا را
1441
ماتم جهانسوز خاتم النبیین است
یا که آخرین روز صادر نخستین است
1442
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاها است
روز نالۀ فرقان از فراق یاسین است
1443
خاطری نباشد شاد در قلمرو ایجاد
آه و ناله و فریاد در محیط تکوین است
1444
کعبه را سزد امروز رو نهد بویرانی
زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین است
1445
صبح آفرینش را شام تار باز آمد
تیره اهل بیتش را دیدۀ جهان بین است
1446
رایت شریعت را نوبت نگونساریست
روز غربت اسلام روز وحشت دین است
1447
شاهد حقیقت را هر دو چشم حق بین خفت
آه بانوی کبری همچو شمع بالین است
1448
هادی طریقت را زندگی بسر آمد
گمرهان امت را سینه پر از کین است
1449
شاهباز وحدت را بند غم بگردن شد
کرکس طبیعت را دست و پنجه رنگین است
1450
شد همای فرخ فر بسته بال و بی شهپر
عرصۀ جهان یکسر صیدگاه شاهین است
1451
خاتم سلیمان را اهرمن بجادو برد
مسند سلیمانی مرکز شیاطین است
1452
شب ز غم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب
لیک چشم هر خاری شب بخواب نوشین است
1453
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیر
چنگ بزن مطربا ولی بیاد امیر
1454
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان بنغمه دمساز شد
1455
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
1456
وادی خم غدیر منطقۀ نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
1457
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد
تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
1458
چون بسر دست شاه شیر خدا شد بلند
بتارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
1459
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست
بهمت پیر عشق اساس وحدت درست
1460
فاتح اقلیم جود بجای خاتم نشست
یا بسپهر وجود نیر اعظم نشست
1461
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت
مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
1462
جلوه بصد ناز کرد لیلی حسن قدم
پرده زرخ باز کرد بدر منیر ظلم
1463
بهر که مولی منم علی است مولای او
نسخۀ اسما منم علی است طغرای او
1464
طور تجلی منم سینۀ سینا علی است
سیر انا الله منم آیت کبری علی است
1465
حلقۀ افلاک را سلسله جنبنان علی است
سید لولاک را علی وزیر و ظهیر
1466
در حرم لا مکان خلوت بزم علی است
روی زمین و زمان بنور او مستنیر
1467
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوست
نقد نفوس و عقول ببارگاهش حقیر
1468
سر سوید ای او منزه از چند و چون
صورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
1469
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
1470
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر
1471
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
1472
شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آه
شد چنان کز دود آهش سینۀ کاشانه سوخت
1473
آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد زانشعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
1474
آه از آن پیمان شکن کز کینۀ خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
1475
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
1476
گلشن فرخ فر توحید آندم شد تباه
کز سموم شرک آنشاخ گل فرزانه سوخت
1477
گنج علم و معرفت شد طعمۀ افعی صفت
تا که از بیداد دو نان گوهر یکدانه سوخت
1478
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمنی در آرزوی خام آب و دانه سوخت
1479
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل
عالمی از حسرت آنجلوۀ مستانه سوخت
1480
سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بود
کی سزاوار فشار آندر و دیوار بود؟
1481
طور سینای تجلی مشعلی از نور شد
سینۀ سینای وحدت مشتعل از نار بود
1482
نالۀ بانو زد اندر خرمن هستی شرر
گوئی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
1483
آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟
1484
گردش گردون دون بین کز جفای سامری
نقطۀ پروردگار وحدت مرکز مسمار بود!
1485
صورتش نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاه
روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
1486
شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان
آنکه جبریل امینش بندۀ دربار بود
1487
از قفای شاه، بانو با نوای جانگداز
تا توانائی بتن، تا قوت رفتار بود
1488
گرچه باز و خسته شد، وز کار دستش بسته شد
لیک پای همتش بر گنبد دوار بود
1489
گوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریخت
کز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریخت
1490
تا ز گلزار حقایق نو گلی بر باد رفت
یک چمن گل صرصر بیداد ز آن گلزار ریخت
1491
شاخۀ طوبی مثالی را ز آسیب خسان
آفتی آمد که یکسر هم برو هم بار ریخت
1492
غنچۀ نشگفته ای از لاله زار معرفت
از فراز شاخساری از جفای خار ریخت
1493
اختر فرخ فری افتاد از برج شرف
کاسمان خوناب غم از دیدۀ خونبار ریخت
1494
طوطی ای زینخا کدان پرواز کرد و خاک غم
بر سراسر طوطیان عالم اسرار ریخت
1495
بسملی در خون طپید از جور جبار عنید
یا که عنقاء ازل خون دل از منقار ریخت
1496
زهرۀ زهرا چه از آسیب پهلو در گذشت
چشمه های خون ز چشم ثابت و سیار ریخت
1497
مهبط روح الامین تا پایمال دیو شد
شورشی سر زد که سقف گنبد دوار ریخت
1498
شد بپا شور و نوا تا از دل بانوی شاه
رفت از کف صبر و طاقت فوت از زانوی شاه
1499
خسته شد پهلوی خاتون رفت از او تاب و توان
آنچنان کز پیچ و تابش بسته شد بازوی شاه
1500
تا حقیقت را بنا حق دست و گردن بسته شد
دست بیداد رعیت باز شد بر روی شاه
1501
روی بانوی دو گیتی شد ز سیلی نیلگون
سیل غم یکباره از هر سو روان شد سوی شاه
1502
سامری گوساله ای را کرد میر کاروان
تا قیامت خلق را گمراه کرد از کوی شاه
1503
هرکه با آواز آن گوساله آمد آشنا
تا ابد بیگانه ماند از صحبت دلجوی شاه
1504
نغمۀ «انی انا الله» نشنود گوساله خواه
غره دنیا، نه بیند غُره نیکوی شاه
1505
خاتم دین را بجادو برد دست اهرمن
شرمی از یزدان نکرد و بیمی از نیروی شاه
1506
گرچه دست بندگی داد از نخست اندر غدیر
لیک آن بد عاقبت لب تر نکرد از جوی شاه
1507
طعمۀ زاغ و زغن شد میوۀ باغ فدک
نالۀ طاوس فردوس برین شد بر فلک
1508
زهرۀ چرخ ولایت نغمۀ جانسوز داشت
تا سماک آن نالۀ جانسوز می رفت از سمک
1509
چشم گریان و دل بریان بانو ای عجب
نقش هستی را نکرد از صفحۀ ایجاد حک
1510
شاهد بزم حقیقت شمع ایوان یقین
اشکریزان رفت در ظلمت سرای ریب و شک
1511
کی روا بودی رود سر گرد کوی این و آن
آنکه بودی خاک راهش سرمۀ چشم ملک؟
1512
مستجار هر دو گیتی قبلۀ حاجات، برد
دست حاجت پیش انصار و مهاجر یک بیک
1513
بیوفا قومی، دل آنان ز آهن سخت تر
وعده های سست آنان چون هوائی در شبک
1514
پاس حق هرگز مجو حق ناشناس
هرکه حق را ننگرد کورش کند حق نمک
1515
مفتقر گر جانسپاری در ره بانو سزا است
راه حق است «ان تکن لله کان الله لک»
1516
نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ای دریغ
با دلی از خون لبالب رفت در خاک ای دریغ
1517
طعت بیت الشرف را زهرۀ تابنده بود
آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ای دریغ
1518
آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب
با تنی بیتاب و پُر تب رفت در خاک ای دریغ
1519
پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ای دریغ
1520
کعبۀ کروبیان و قبلۀ روحانیان
مستجار دین و مذهب رفت در خاک ای دریغ
1521
لیلی حسن قدم با عقل اقدم هم قدم
اولین محبوبۀ رب رفت در خاک ای دریغ
1522
حامل انوار و اسرار رسالت آنکه بود
جبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغ
1523
آن مهین بانو که بانوئی از آن بانو نبود
در بساط قرب اقرب، رفت در خاک ای دریغ
1524
آنکه بودی از محیط فیض وجودش کامیاب
هر بسیط و هر مرکب رفت در خاک ای دریغ
1525
بیت معمور ولایت را اجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه صد چندان بصاحبخانه کرد
1526
شمع روی روشن زهرا چه آنشب شد خموش
زهره ساز و نغمۀ ماتم در آن کاشانه کرد
1527
آه جانسوز یتیمان اندر آن ماتم سرا
کرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کرد
1528
داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار
آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد
1529
شاه با آن پر دلی دل از دو گیتی بر گرفت
خانه را کانشب تهی زانگو هر یکدانه کرد
1530
بارها کردی تمنای فراق جسم و جان
چونکه یاد از روزگار وصل آنجا نانه کرد
1531
سر بزانوی غم و با غصۀ بانو قرین
عزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کرد
1532
شاهد هستی چه از پیمانۀ غم نیست شد
باده نوشان را خراب از جلوۀ مستانه کرد
1533
ساقی بزم حقیقت گوئیا از خم غم
هرچه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد
1534
بسیط روی زمین باز بساط غم است
محیط عرش برین دائرۀ ماتم است
1535
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست
باز چرا دود آه تا فلک اعظم است
1536
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را
که صبح روی جهان تیره چه شام غم است
1537
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز
نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
1538
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر
بزیر بار غمش قامت گردون خم است
1539
ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار
دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
1540
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست
نام غم اندوز او نقش گل آدم است
1541
عزای سالار دین، دلیل اهل یقین
سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
1542
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید
نخست این کار زار بجان جانان رسید
1543
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد
که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
1544
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل
جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
1545
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه
از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
1546
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا
بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
1547
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم
ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
1548
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین
خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
1549
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل
نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
1550
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من
وی بکمند غمت خاطر آزاد من
1551
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من
ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
1552
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو
تا بفلک می برد آه من و داد من
1553
ملک دل آباد بود بجویبار وجود
آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
1554
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید
شد از نظر ناپدید روی پریزاد من
1555
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان
مگر در این غم رسد خدا بفریاد من
1556
حسرت دامادیش بر دل زارم بماند
بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
1557
لیلی حسن ازل واله و مجنون تست
چون برود تا ابد نام تو از یاد من
1558
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت
بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
1559
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست
یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
1560
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد
چه صبح نورانی عالم فانی گذشت
1561
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست
که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
1562
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه
که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
1563
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود
چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
1564
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان
که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
1565
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان
بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
1566
گوهر یکتای عشق در یتیم حسن
خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
1567
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
1568
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق
فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
1569
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حسن المآب عیان بوجه حسن
1570
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
1571
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او
خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
1572
همای اوج ازل بدام قوم دغل
بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
1573
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند
شاهد رخسار او شمع دل انجمن
1574
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه
ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
1575
کرده نثار سرش اهل حرم در اشک
لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
1576
نهاد گردون دون بطالعی واژگون
بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
1577
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس
رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
1578
عروس و داماد را نصیب شد مسندی
یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
1579
دود دل بانوان مجمرۀ عود بود
ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
1580
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم
مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
1581
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند
روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
1582
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد
مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
1583
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر
که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
1584
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها
حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
1585
تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید
بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
1586
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت
لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
1587
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم
خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد
1588
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق
قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
1589
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند
عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
1590
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من
وی گل نو رستۀ گلشن دامان من
1591
ای بسر و دوش من زینت آغوش من
مکن فراموش من جان تو و جان من
1592
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای
یاد نمی آوری هیچ ز پستان من
1593
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای
شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
1594
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن
ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
1595
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت
تا چه کند داغ تو با دل بریان من
1596
مادر بیچاره ات کنار گهواره ات
منتظر ناله ات ای گل خندان من
1597
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت
رفت بباد فنا خاک گلستان من
1598
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا
نکرد اندیشه از حال پریشان من
1599
کاش شدی واژگون رایت گردون دون
چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
1600
ساقی بزم الست ز زندگی شست دست
دید چه بی یاری شاهد غیب مصون
1601
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند
دمید صبح ازل از افق کاف و نون
1602
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان
آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
1603
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست
شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
1604
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر
تا که شد از دام تن طائر روحش برون
1605
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا
از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
1606
رفت ببالین او با غم بیحد و حصر
دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
1607
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید
گفت که پشت مرا شکست گردون کنون
1608
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم
نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
1609
همت والای تو برده ز عنقا سبق
جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
1610
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای
شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
1611
رایت منصور تو تا که نگونسار شد
زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
1612
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون
بار عیال مرا بست سوی شام غم
1613
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول
ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
1614
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا
شد سوی خرگاه من بلند دست ستم
1615
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان
خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
1616
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ
شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
1617
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق
چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
1618
بجان گرگان فتاد شیر ژیان
بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
1619
مرغ دل خصم او بقدر یک طائری
که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
1620
تیغ شرر بار او چون دهن اژدها
دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
1621
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او
ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
1622
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید
نماند راه فرار و نبود جای درنگ
1623
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری
شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
1624
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم
سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
1625
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت
ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
1626
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم
ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
1627
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد
به سدره المنتهی امین درگاه سوخت
1628
زد چه سموم بلا به گلشن کربلا
ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
1629
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب
از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
1630
مسیح گردون نشین آه دلش آتشین
چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
1631
ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا
ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
1632
ز حالت بیکسان از ستم ناکسان
دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
1633
کای شه لب تشنگان کنار آب روان
زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
1634
سموم جانسوز کین زد بگلستان دین
ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
1635
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز
شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
1636
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار
گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
1637
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت
ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
1638
یوسف کنعان غم عازم شام ستم
عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
1639
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار
برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
1640
نیست پرستار ما بغیر بیمار ما
پناه این بانوان نیست جز این ناتوان
1641
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما
کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
1642
شربت دیدار تو آب حیات همه
صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
1643
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز
ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
1644
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا
تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
1645
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی
اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
1646
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید
تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
1647
راه درازی به پیش همسفران کینه کیش
همتی از پیش بیش بهر مهمات ما
1648
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز
ای سر نورانیت شاهد حالات ما
1649
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
1650
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا
به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
1651
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه
بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
1652
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو
بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
1653
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
1654
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما
ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
1655
پرده گیان تو را حجاب عزت درید
تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
1656
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده
بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
1657
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود
شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
1658
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان
بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
1659
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش
بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
1660
گاه بکنج تنور گاه باوج سنان
یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
1661
گاه بویرانه بود همدم آه و فغان
گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
1662
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر
بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
1663
منطق داودیش لب بتلاوت گشود
یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
1664
نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد
مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
1665
چشمۀ خور در فلک چارمین
سوخت ز داغ دل ام البنین
1666
آه دل پرده نشین حیا
برده دل از عیسی گردون نشین
1667
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و دیده روان ز آستین
1668
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز کف چار جوان گزین
1669
اربعه مثل نسور الربی
سدره نشین از غمشان آتشین
1670
کعبۀ توحید از آن چار تن
یافت زهر ناحیه رکنی رکین
1671
قائمۀ عرش از ایشان بپای
قاعدۀ عدل از آنها متین
1672
نغمۀ داودی بانوی دهر
کرده بسی آب دل آهنین
1673
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مویه کنان موی کنان حور عین
1674
یاد ابوالفضل که سر حلقه بود
بود در آن حلقۀ ماتم نگین
1675
اشکفشان سوخته جان همچو شمع
با غم آن شاهد زیبا قرین
1676
ناله و فریاد جهان سوز او
لرزه در افکنده بعرش برین
1677
کای قد و بالای دلآرای تو
در چمن ناز بسی نازنین
1678
غرۀ غرای تو الله نور
نقش نخستین کتاب مبین
1679
طرۀ زیبای تو سرو قدم
غیب مصون در خم او چین چین
1680
همت والای تو بیرون ز وهم
خلوت ادنای تو در صدر زین
1681
رفتی و از گلشن یاسین برفت
نوگلی از شاخ گل یاسمین
1682
رفتی و رفت از افق معدلت
یکفلکی مبر رخ و مه جبین
1683
کعبه فرو ریخت چه آسیب دید
رکن یمانی ز شمال و یمین
1684
ریخت چه بال و پر آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الامین
1685
آه از آن سینۀ سینا مثال
داد ز بیدادی پیکان کین
1686
طور تجلای الهی شکافت
سر انا الله بخون شد دفین
1687
تیر کمانخانۀ بیداد زد
دیدۀ حق بین ترا از کمین
1688
عقل رزین تاب تحمل نداشت
آنچه تو دیدی ز عمود و زین
1689
عاقبت از مشرق زین شد نگون
مهر جهانتاب بروی زمین
1690
خرمن عمرم همه بر باد شد
میوۀ دل طعمۀ هر خوشه چین
1691
صبح من و شام غریبان سیاه
روز من امروز چه روز پسین
1692
چار جوان بود مرا دلفروز
و الیوم أصبحت و لا من بنین
1693
لا خیر فی الحیاه من بعدهم
فکلهم أمسی صریعاً طعین
1694
خون بشو ایدل که جگرگوشگان
قد واصلو الموت بقطع الوتین
1695
نام جوان مادر گیتی مبر
تذکرینی بلیوث العرین
1696
چونکه دگر نیست جوانی مرا
لا تدعونی ویک ام البنین
1697
مفتقر از نالۀ بانوی دهر
عالمیان تا بقیامت غمین
1698
صبا برو تا بکوی جانان
که تا کنی تر دماغ جانان
1699
چه بگذری بر نهال اکبر
نهال نوباوۀ پیمبر
1700
بگو به آن نوجوان نامی
که از جوانی ندیده کامی
1701
بمادر دل کباب خسته
ببین که بندش بدست بسته
1702
چه آرزوها که بود بر دل
تو رفتی و جمله رفت در گل
1703
صنوبری را که پروردیم
ز تیشۀ کین بریده دیدم
1704
ز بوستان رفت یک چمن گل
که دل ربود از هزار بلبل
1705
ز یک جهان جان دو دیده بستم
چه رفت جان جهان ز دستم
1706
دریغ از آن غرۀ چو ماهش
دریغ از آن طرۀ سیاهش
1707
بحجلۀ خاک و خون نشسته
ز خون سراپا نگار بسته
1708
ز سوز این غم شبان و روزان
چه لاله داغم چه شمع سوزان
1709
بناخن از سینه می خراشم
چه کوهکن کوه می تراشم
1710
تو بر سر نی دلیل راهی
بلاله روئی چه شمع و ماهی
1711
تو سر بلندی و شهسواری
خبر ز افتادگان نداری
1712
چه خوش بود روز بینوائی
بسر پرستی ما بیائی
1713
چون یافت نو خط شاه فرمان جان نثاری
یا دستخط یاری
1714
از بانوان خرگاه برخواست آه و زاری
فریاد بی قراری
1715
نو باوۀ نبوت از بوستان هاشم
یا شاهزاده قاسم
1716
سر حلقۀ فتوت در عزم و پایداری
در رزم و سرسپاری
1717
ماه رخش درخشان از رخش همت ورای
چون مهر عالم آرای
1718
لعل لبش دُر افشان گاه سخن گذاری
چون ابر نو بهاری
1719
سرو قدش خرامان در گلشن امامت
در باغ استقامت
1720
وز دوش تا بدامان مویش بمشگباری
چون نافۀ تتاری
1721
تیغش بسر فشانی مانند باد صرصر
افکندی از سران سر
1722
رمحش بجانستانی همچون قضای باری
در جان خصم کاری
1723
افسوس کان دلآرام شد صبح عمر او شام
از دستبرد ایام
1724
ناشاد رفت و ناکام هنگام کامکاری
شد سور سوگواری
1725
شاخ صنوبر او از بیخ و بن در افتاد
نخل شکر بر افتاد
1726
پر غنچه شد بر او از زخمهای کاری
مانند لاله زاری
1727
شد لالۀ عذارش در عین نوجوانی
داغ آنچنانکه دانی
1728
سر زد ز هر کناری از هر خدنگ خاری
زخمی زهر کناری
1729
تا جعد مشگسارا در خون خضاب کرده
دلها کباب کرده
1730
تا بسته دست و پا را از خون سر نگاری
سیل سرشک جاری
1731
تا آن جوان ناشاد پامال اسبها شد
از قید تن رها شد
1732
سرو قدش شد آزاد از هر بری و باری
از هر تعلق آری
1733
تا نور عقل کلی پا بر سر بدن زد
بر خاکدان تن زد
1734
ز آئینۀ تجلی برخواست هر غباری
هر تیرگی و تاری
1735
آخر بحجلۀ گور بر خاک تیره خفته
در خاک و خون نهفته
1736
گردون ندیده در سور آئین خاکساری
در هیچ روزگاری
1737
دردا که ماه گردون در چاه غم نگون شد
آفاق تیره گون شد
1738
گرگ اجل بدوران هرگز ندیده آری
زین خوبتر شکاری
1739
ساز غمش چنان زد در حلقۀ جوانان
از سوز جان جانان
1740
کاتش بآتش و جان زد هر شور او شراری
هر نغمه مرغزاری
1741
دردا که سوز سازش در بانوان شرر زد
شور نشور سر زد
1742
بر گرد سرو نازش هر بانوئی هزاری
هر دیده جویباری
1743
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر من
تشنه لب اصغر من
1744
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
1745
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
1746
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
1747
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
1748
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
1749
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
1750
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
1751
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
1752
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
1753
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
1754
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
1755
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
1756
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
1757
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
1758
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور من
دل پر اخگر من
1759
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمد
بمن پیر آمد
1760
وای بر این دل بیمار و تن لاغر من
زانچه آمد سر من
1761
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بود
سینۀ سینا بود
1762
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر من
نیر اکبر من
1763
از زلال لب شیرین تو دور افتادم
تا بگور افتادم
1764
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر من
ای لبت کوثر من
1765
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدی
یا گلو گیر شدی
1766
خاک بر فرق من و شیر من و شکر من
ای سر و سرور من
1767
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنم
نغمه ای زن که منم
1768
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در من
نشود باور من
1769
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبود
لایق تیر نبود
1770
بستان داد من از حرمله ای داور من
که توئی یاور من
1771
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمر
رفت سرمایۀ عمر
1772
زیب دوش و بر من رفت وز روز مور من
صدف گوهر من
1773
برهم زنید یاران این بزم بی صفا را
مجلس صفا ندارد بی یار مجلس آرا
1774
بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی
بی لاله شور نبود مرغان خوش نوا را
1775
بی نغمۀ دف و چنگ مطرب برقص ناید
وجد سماع باید کز سر برد هوا را
1776
جام مدام گلگون خواهد حریف موزون
بی می مدان تو میمون جام جهان نما را
1777
بی سر و قد دلجوی هرگز مجو لب جوی
بی سبزۀ خطش نیست آب روان گوارا
1778
بی چین طرۀ یار تاتار کم ز یک تار
بی موی او به موئی هرگز مخر ختا را
1779
بی جامی و مدامی هرگز نپخته خامی
تا کی به تلخ کامی سر می بری نگارا
1780
از دولت سکندر بگذر، برو طلب کن
با پای همت خضر سرچشمۀ بقا را
1781
بر دوست تکیه باید بر خویشتن نشاید
موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را
1782
بیگانه باش از خویش وز خویشتن میندیش
جز آشنا نه بیند دیدار آشنا را
1783
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش
دانند اهل دانش عین بقا فنا را
1784
داروی جهل خواهی بطلب ز پادشاهی
کاقلیم معرفت را امروزه اوست دارا
1785
دیباچۀ معارف سر دفتر صحایف
معروف کل عارف چون مهر عالم آرا
1786
عنوان نسخۀ غیب سرّ کتاب لاریب
عکس مقدس از عیب محبوب دلربا را
1787
ناموس اعظم حق غیب مصون مطلق
کاندر شهود اویند روحانیان حیاری
1788
آئینۀ تجلی معشوق عقل کلی
سرمایۀ تسلی عشاق بینوا را
1789
اصل اصیل عالم فرع نبیل خاتم
فیض نخست اقدم سرّ عیان خدا را
1790
در دست قدرت او لوح قدر زبونست
با کلک همت او وقعی مده قضا را
1791
ای هدهد صبا گوی طاوس کبریا را
بازآ که کرده تاریک زاغ و زغن فضا را
1792
ای مصطفی شمائل وی مرتضی فضائل
وی احسن الدلائل یاسین و طا و ها را
1793
ای منشی حقائق وی کاشف دقائق
فرماندۀ خلائق رب العلی علی را
1794
ای کعبۀ حقیقت وی قبلۀ طریقت
رکن یمان ایمان عین الصفا صفا را
1795
ای رویت آیۀ نور وی نور وادی طور
سرّ حجاب مستور از رویت آشکارا
1796
ای معدلت پناهی هنگام دادخواهی
اورنگ پادشاهی شایان بود شما را
1797
انگشتر سلیمان شایان اهرمن نیست
کی زیبد اسم اعظم دیو و دد دغا را
1798
از سیل فتنۀ کفر اسلام تیره گونست
دین مبین زبونست در پنجۀ نصاریٰ
1799
ای هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم
بنگر دو چار صد غم یک مشت بینوا را
1800
ای رحمت الهی دریاب مفتقر را
شاها بیک نگاهی بنواز این گدا را
1801
ماتم جهانسوز خاتم النبیین است
یا که آخرین روز صادر نخستین است
1802
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاها است
روز نالۀ فرقان از فراق یاسین است
1803
خاطری نباشد شاد در قلمرو ایجاد
آه و ناله و فریاد در محیط تکوین است
1804
کعبه را سزد امروز رو نهد بویرانی
زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین است
1805
صبح آفرینش را شام تار باز آمد
تیره اهل بیتش را دیدۀ جهان بین است
1806
رایت شریعت را نوبت نگونساریست
روز غربت اسلام روز وحشت دین است
1807
شاهد حقیقت را هر دو چشم حق بین خفت
آه بانوی کبری همچو شمع بالین است
1808
هادی طریقت را زندگی بسر آمد
گمرهان امت را سینه پر از کین است
1809
شاهباز وحدت را بند غم بگردن شد
کرکس طبیعت را دست و پنجه رنگین است
1810
شد همای فرخ فر بسته بال و بی شهپر
عرصۀ جهان یکسر صیدگاه شاهین است
1811
خاتم سلیمان را اهرمن بجادو برد
مسند سلیمانی مرکز شیاطین است
1812
شب ز غم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب
لیک چشم هر خاری شب بخواب نوشین است
1813
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیر
چنگ بزن مطربا ولی بیاد امیر
1814
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان بنغمه دمساز شد
1815
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
1816
وادی خم غدیر منطقۀ نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
1817
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد
تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
1818
چون بسر دست شاه شیر خدا شد بلند
بتارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
1819
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست
بهمت پیر عشق اساس وحدت درست
1820
فاتح اقلیم جود بجای خاتم نشست
یا بسپهر وجود نیر اعظم نشست
1821
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت
مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
1822
جلوه بصد ناز کرد لیلی حسن قدم
پرده زرخ باز کرد بدر منیر ظلم
1823
بهر که مولی منم علی است مولای او
نسخۀ اسما منم علی است طغرای او
1824
طور تجلی منم سینۀ سینا علی است
سیر انا الله منم آیت کبری علی است
1825
حلقۀ افلاک را سلسله جنبنان علی است
سید لولاک را علی وزیر و ظهیر
1826
در حرم لا مکان خلوت بزم علی است
روی زمین و زمان بنور او مستنیر
1827
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوست
نقد نفوس و عقول ببارگاهش حقیر
1828
سر سوید ای او منزه از چند و چون
صورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
1829
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
1830
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر
1831
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
1832
شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آه
شد چنان کز دود آهش سینۀ کاشانه سوخت
1833
آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد زانشعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
1834
آه از آن پیمان شکن کز کینۀ خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
1835
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
1836
گلشن فرخ فر توحید آندم شد تباه
کز سموم شرک آنشاخ گل فرزانه سوخت
1837
گنج علم و معرفت شد طعمۀ افعی صفت
تا که از بیداد دو نان گوهر یکدانه سوخت
1838
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمنی در آرزوی خام آب و دانه سوخت
1839
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل
عالمی از حسرت آنجلوۀ مستانه سوخت
1840
سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بود
کی سزاوار فشار آندر و دیوار بود؟
1841
طور سینای تجلی مشعلی از نور شد
سینۀ سینای وحدت مشتعل از نار بود
1842
نالۀ بانو زد اندر خرمن هستی شرر
گوئی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
1843
آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟
1844
گردش گردون دون بین کز جفای سامری
نقطۀ پروردگار وحدت مرکز مسمار بود!
1845
صورتش نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاه
روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
1846
شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان
آنکه جبریل امینش بندۀ دربار بود
1847
از قفای شاه، بانو با نوای جانگداز
تا توانائی بتن، تا قوت رفتار بود
1848
گرچه باز و خسته شد، وز کار دستش بسته شد
لیک پای همتش بر گنبد دوار بود
1849
گوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریخت
کز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریخت
1850
تا ز گلزار حقایق نو گلی بر باد رفت
یک چمن گل صرصر بیداد ز آن گلزار ریخت
1851
شاخۀ طوبی مثالی را ز آسیب خسان
آفتی آمد که یکسر هم برو هم بار ریخت
1852
غنچۀ نشگفته ای از لاله زار معرفت
از فراز شاخساری از جفای خار ریخت
1853
اختر فرخ فری افتاد از برج شرف
کاسمان خوناب غم از دیدۀ خونبار ریخت
1854
طوطی ای زینخا کدان پرواز کرد و خاک غم
بر سراسر طوطیان عالم اسرار ریخت
1855
بسملی در خون طپید از جور جبار عنید
یا که عنقاء ازل خون دل از منقار ریخت
1856
زهرۀ زهرا چه از آسیب پهلو در گذشت
چشمه های خون ز چشم ثابت و سیار ریخت
1857
مهبط روح الامین تا پایمال دیو شد
شورشی سر زد که سقف گنبد دوار ریخت
1858
شد بپا شور و نوا تا از دل بانوی شاه
رفت از کف صبر و طاقت فوت از زانوی شاه
1859
خسته شد پهلوی خاتون رفت از او تاب و توان
آنچنان کز پیچ و تابش بسته شد بازوی شاه
1860
تا حقیقت را بنا حق دست و گردن بسته شد
دست بیداد رعیت باز شد بر روی شاه
1861
روی بانوی دو گیتی شد ز سیلی نیلگون
سیل غم یکباره از هر سو روان شد سوی شاه
1862
سامری گوساله ای را کرد میر کاروان
تا قیامت خلق را گمراه کرد از کوی شاه
1863
هرکه با آواز آن گوساله آمد آشنا
تا ابد بیگانه ماند از صحبت دلجوی شاه
1864
نغمۀ «انی انا الله» نشنود گوساله خواه
غره دنیا، نه بیند غُره نیکوی شاه
1865
خاتم دین را بجادو برد دست اهرمن
شرمی از یزدان نکرد و بیمی از نیروی شاه
1866
گرچه دست بندگی داد از نخست اندر غدیر
لیک آن بد عاقبت لب تر نکرد از جوی شاه
1867
طعمۀ زاغ و زغن شد میوۀ باغ فدک
نالۀ طاوس فردوس برین شد بر فلک
1868
زهرۀ چرخ ولایت نغمۀ جانسوز داشت
تا سماک آن نالۀ جانسوز می رفت از سمک
1869
چشم گریان و دل بریان بانو ای عجب
نقش هستی را نکرد از صفحۀ ایجاد حک
1870
شاهد بزم حقیقت شمع ایوان یقین
اشکریزان رفت در ظلمت سرای ریب و شک
1871
کی روا بودی رود سر گرد کوی این و آن
آنکه بودی خاک راهش سرمۀ چشم ملک؟
1872
مستجار هر دو گیتی قبلۀ حاجات، برد
دست حاجت پیش انصار و مهاجر یک بیک
1873
بیوفا قومی، دل آنان ز آهن سخت تر
وعده های سست آنان چون هوائی در شبک
1874
پاس حق هرگز مجو حق ناشناس
هرکه حق را ننگرد کورش کند حق نمک
1875
مفتقر گر جانسپاری در ره بانو سزا است
راه حق است «ان تکن لله کان الله لک»
1876
نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ای دریغ
با دلی از خون لبالب رفت در خاک ای دریغ
1877
طعت بیت الشرف را زهرۀ تابنده بود
آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ای دریغ
1878
آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب
با تنی بیتاب و پُر تب رفت در خاک ای دریغ
1879
پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ای دریغ
1880
کعبۀ کروبیان و قبلۀ روحانیان
مستجار دین و مذهب رفت در خاک ای دریغ
1881
لیلی حسن قدم با عقل اقدم هم قدم
اولین محبوبۀ رب رفت در خاک ای دریغ
1882
حامل انوار و اسرار رسالت آنکه بود
جبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغ
1883
آن مهین بانو که بانوئی از آن بانو نبود
در بساط قرب اقرب، رفت در خاک ای دریغ
1884
آنکه بودی از محیط فیض وجودش کامیاب
هر بسیط و هر مرکب رفت در خاک ای دریغ
1885
بیت معمور ولایت را اجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه صد چندان بصاحبخانه کرد
1886
شمع روی روشن زهرا چه آنشب شد خموش
زهره ساز و نغمۀ ماتم در آن کاشانه کرد
1887
آه جانسوز یتیمان اندر آن ماتم سرا
کرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کرد
1888
داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار
آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد
1889
شاه با آن پر دلی دل از دو گیتی بر گرفت
خانه را کانشب تهی زانگو هر یکدانه کرد
1890
بارها کردی تمنای فراق جسم و جان
چونکه یاد از روزگار وصل آنجا نانه کرد
1891
سر بزانوی غم و با غصۀ بانو قرین
عزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کرد
1892
شاهد هستی چه از پیمانۀ غم نیست شد
باده نوشان را خراب از جلوۀ مستانه کرد
1893
ساقی بزم حقیقت گوئیا از خم غم
هرچه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد
1894
بسیط روی زمین باز بساط غم است
محیط عرش برین دائرۀ ماتم است
1895
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست
باز چرا دود آه تا فلک اعظم است
1896
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را
که صبح روی جهان تیره چه شام غم است
1897
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز
نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
1898
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر
بزیر بار غمش قامت گردون خم است
1899
ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار
دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
1900
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست
نام غم اندوز او نقش گل آدم است
1901
عزای سالار دین، دلیل اهل یقین
سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
1902
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید
نخست این کار زار بجان جانان رسید
1903
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد
که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
1904
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل
جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
1905
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه
از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
1906
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا
بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
1907
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم
ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
1908
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین
خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
1909
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل
نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
1910
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من
وی بکمند غمت خاطر آزاد من
1911
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من
ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
1912
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو
تا بفلک می برد آه من و داد من
1913
ملک دل آباد بود بجویبار وجود
آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
1914
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید
شد از نظر ناپدید روی پریزاد من
1915
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان
مگر در این غم رسد خدا بفریاد من
1916
حسرت دامادیش بر دل زارم بماند
بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
1917
لیلی حسن ازل واله و مجنون تست
چون برود تا ابد نام تو از یاد من
1918
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت
بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
1919
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست
یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
1920
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد
چه صبح نورانی عالم فانی گذشت
1921
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست
که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
1922
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه
که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
1923
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود
چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
1924
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان
که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
1925
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان
بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
1926
گوهر یکتای عشق در یتیم حسن
خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
1927
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
1928
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق
فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
1929
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حسن المآب عیان بوجه حسن
1930
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
1931
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او
خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
1932
همای اوج ازل بدام قوم دغل
بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
1933
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند
شاهد رخسار او شمع دل انجمن
1934
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه
ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
1935
کرده نثار سرش اهل حرم در اشک
لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
1936
نهاد گردون دون بطالعی واژگون
بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
1937
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس
رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
1938
عروس و داماد را نصیب شد مسندی
یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
1939
دود دل بانوان مجمرۀ عود بود
ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
1940
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم
مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
1941
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند
روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
1942
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد
مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
1943
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر
که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
1944
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها
حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
1945
تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید
بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
1946
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت
لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
1947
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم
خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد
1948
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق
قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
1949
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند
عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
1950
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من
وی گل نو رستۀ گلشن دامان من
1951
ای بسر و دوش من زینت آغوش من
مکن فراموش من جان تو و جان من
1952
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای
یاد نمی آوری هیچ ز پستان من
1953
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای
شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
1954
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن
ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
1955
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت
تا چه کند داغ تو با دل بریان من
1956
مادر بیچاره ات کنار گهواره ات
منتظر ناله ات ای گل خندان من
1957
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت
رفت بباد فنا خاک گلستان من
1958
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا
نکرد اندیشه از حال پریشان من
1959
کاش شدی واژگون رایت گردون دون
چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
1960
ساقی بزم الست ز زندگی شست دست
دید چه بی یاری شاهد غیب مصون
1961
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند
دمید صبح ازل از افق کاف و نون
1962
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان
آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
1963
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست
شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
1964
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر
تا که شد از دام تن طائر روحش برون
1965
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا
از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
1966
رفت ببالین او با غم بیحد و حصر
دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
1967
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید
گفت که پشت مرا شکست گردون کنون
1968
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم
نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
1969
همت والای تو برده ز عنقا سبق
جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
1970
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای
شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
1971
رایت منصور تو تا که نگونسار شد
زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
1972
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون
بار عیال مرا بست سوی شام غم
1973
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول
ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
1974
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا
شد سوی خرگاه من بلند دست ستم
1975
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان
خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
1976
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ
شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
1977
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق
چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
1978
بجان گرگان فتاد شیر ژیان
بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
1979
مرغ دل خصم او بقدر یک طائری
که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
1980
تیغ شرر بار او چون دهن اژدها
دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
1981
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او
ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
1982
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید
نماند راه فرار و نبود جای درنگ
1983
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری
شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
1984
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم
سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
1985
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت
ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
1986
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم
ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
1987
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد
به سدره المنتهی امین درگاه سوخت
1988
زد چه سموم بلا به گلشن کربلا
ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
1989
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب
از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
1990
مسیح گردون نشین آه دلش آتشین
چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
1991
ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا
ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
1992
ز حالت بیکسان از ستم ناکسان
دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
1993
کای شه لب تشنگان کنار آب روان
زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
1994
سموم جانسوز کین زد بگلستان دین
ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
1995
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز
شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
1996
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار
گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
1997
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت
ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
1998
یوسف کنعان غم عازم شام ستم
عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
1999
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار
برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
2000
نیست پرستار ما بغیر بیمار ما
پناه این بانوان نیست جز این ناتوان
2001
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما
کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
2002
شربت دیدار تو آب حیات همه
صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
2003
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز
ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
2004
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا
تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
2005
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی
اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
2006
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید
تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
2007
راه درازی به پیش همسفران کینه کیش
همتی از پیش بیش بهر مهمات ما
2008
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز
ای سر نورانیت شاهد حالات ما
2009
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
2010
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا
به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
2011
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه
بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
2012
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو
بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
2013
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
2014
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما
ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
2015
پرده گیان تو را حجاب عزت درید
تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
2016
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده
بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
2017
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود
شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
2018
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان
بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
2019
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش
بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
2020
گاه بکنج تنور گاه باوج سنان
یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
2021
گاه بویرانه بود همدم آه و فغان
گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
2022
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر
بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
2023
منطق داودیش لب بتلاوت گشود
یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
2024
نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد
مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
2025
چشمۀ خور در فلک چارمین
سوخت ز داغ دل ام البنین
2026
آه دل پرده نشین حیا
برده دل از عیسی گردون نشین
2027
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و دیده روان ز آستین
2028
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز کف چار جوان گزین
2029
اربعه مثل نسور الربی
سدره نشین از غمشان آتشین
2030
کعبۀ توحید از آن چار تن
یافت زهر ناحیه رکنی رکین
2031
قائمۀ عرش از ایشان بپای
قاعدۀ عدل از آنها متین
2032
نغمۀ داودی بانوی دهر
کرده بسی آب دل آهنین
2033
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مویه کنان موی کنان حور عین
2034
یاد ابوالفضل که سر حلقه بود
بود در آن حلقۀ ماتم نگین
2035
اشکفشان سوخته جان همچو شمع
با غم آن شاهد زیبا قرین
2036
ناله و فریاد جهان سوز او
لرزه در افکنده بعرش برین
2037
کای قد و بالای دلآرای تو
در چمن ناز بسی نازنین
2038
غرۀ غرای تو الله نور
نقش نخستین کتاب مبین
2039
طرۀ زیبای تو سرو قدم
غیب مصون در خم او چین چین
2040
همت والای تو بیرون ز وهم
خلوت ادنای تو در صدر زین
2041
رفتی و از گلشن یاسین برفت
نوگلی از شاخ گل یاسمین
2042
رفتی و رفت از افق معدلت
یکفلکی مبر رخ و مه جبین
2043
کعبه فرو ریخت چه آسیب دید
رکن یمانی ز شمال و یمین
2044
ریخت چه بال و پر آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الامین
2045
آه از آن سینۀ سینا مثال
داد ز بیدادی پیکان کین
2046
طور تجلای الهی شکافت
سر انا الله بخون شد دفین
2047
تیر کمانخانۀ بیداد زد
دیدۀ حق بین ترا از کمین
2048
عقل رزین تاب تحمل نداشت
آنچه تو دیدی ز عمود و زین
2049
عاقبت از مشرق زین شد نگون
مهر جهانتاب بروی زمین
2050
خرمن عمرم همه بر باد شد
میوۀ دل طعمۀ هر خوشه چین
2051
صبح من و شام غریبان سیاه
روز من امروز چه روز پسین
2052
چار جوان بود مرا دلفروز
و الیوم أصبحت و لا من بنین
2053
لا خیر فی الحیاه من بعدهم
فکلهم أمسی صریعاً طعین
2054
خون بشو ایدل که جگرگوشگان
قد واصلو الموت بقطع الوتین
2055
نام جوان مادر گیتی مبر
تذکرینی بلیوث العرین
2056
چونکه دگر نیست جوانی مرا
لا تدعونی ویک ام البنین
2057
مفتقر از نالۀ بانوی دهر
عالمیان تا بقیامت غمین
2058
صبا برو تا بکوی جانان
که تا کنی تر دماغ جانان
2059
چه بگذری بر نهال اکبر
نهال نوباوۀ پیمبر
2060
بگو به آن نوجوان نامی
که از جوانی ندیده کامی
2061
بمادر دل کباب خسته
ببین که بندش بدست بسته
2062
چه آرزوها که بود بر دل
تو رفتی و جمله رفت در گل
2063
صنوبری را که پروردیم
ز تیشۀ کین بریده دیدم
2064
ز بوستان رفت یک چمن گل
که دل ربود از هزار بلبل
2065
ز یک جهان جان دو دیده بستم
چه رفت جان جهان ز دستم
2066
دریغ از آن غرۀ چو ماهش
دریغ از آن طرۀ سیاهش
2067
بحجلۀ خاک و خون نشسته
ز خون سراپا نگار بسته
2068
ز سوز این غم شبان و روزان
چه لاله داغم چه شمع سوزان
2069
بناخن از سینه می خراشم
چه کوهکن کوه می تراشم
2070
تو بر سر نی دلیل راهی
بلاله روئی چه شمع و ماهی
2071
تو سر بلندی و شهسواری
خبر ز افتادگان نداری
2072
چه خوش بود روز بینوائی
بسر پرستی ما بیائی
2073
چون یافت نو خط شاه فرمان جان نثاری
یا دستخط یاری
2074
از بانوان خرگاه برخواست آه و زاری
فریاد بی قراری
2075
نو باوۀ نبوت از بوستان هاشم
یا شاهزاده قاسم
2076
سر حلقۀ فتوت در عزم و پایداری
در رزم و سرسپاری
2077
ماه رخش درخشان از رخش همت ورای
چون مهر عالم آرای
2078
لعل لبش دُر افشان گاه سخن گذاری
چون ابر نو بهاری
2079
سرو قدش خرامان در گلشن امامت
در باغ استقامت
2080
وز دوش تا بدامان مویش بمشگباری
چون نافۀ تتاری
2081
تیغش بسر فشانی مانند باد صرصر
افکندی از سران سر
2082
رمحش بجانستانی همچون قضای باری
در جان خصم کاری
2083
افسوس کان دلآرام شد صبح عمر او شام
از دستبرد ایام
2084
ناشاد رفت و ناکام هنگام کامکاری
شد سور سوگواری
2085
شاخ صنوبر او از بیخ و بن در افتاد
نخل شکر بر افتاد
2086
پر غنچه شد بر او از زخمهای کاری
مانند لاله زاری
2087
شد لالۀ عذارش در عین نوجوانی
داغ آنچنانکه دانی
2088
سر زد ز هر کناری از هر خدنگ خاری
زخمی زهر کناری
2089
تا جعد مشگسارا در خون خضاب کرده
دلها کباب کرده
2090
تا بسته دست و پا را از خون سر نگاری
سیل سرشک جاری
2091
تا آن جوان ناشاد پامال اسبها شد
از قید تن رها شد
2092
سرو قدش شد آزاد از هر بری و باری
از هر تعلق آری
2093
تا نور عقل کلی پا بر سر بدن زد
بر خاکدان تن زد
2094
ز آئینۀ تجلی برخواست هر غباری
هر تیرگی و تاری
2095
آخر بحجلۀ گور بر خاک تیره خفته
در خاک و خون نهفته
2096
گردون ندیده در سور آئین خاکساری
در هیچ روزگاری
2097
دردا که ماه گردون در چاه غم نگون شد
آفاق تیره گون شد
2098
گرگ اجل بدوران هرگز ندیده آری
زین خوبتر شکاری
2099
ساز غمش چنان زد در حلقۀ جوانان
از سوز جان جانان
2100
کاتش بآتش و جان زد هر شور او شراری
هر نغمه مرغزاری
2101
دردا که سوز سازش در بانوان شرر زد
شور نشور سر زد
2102
بر گرد سرو نازش هر بانوئی هزاری
هر دیده جویباری
2103
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر من
تشنه لب اصغر من
2104
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
2105
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
2106
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
2107
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
2108
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
2109
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
2110
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
2111
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
2112
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
2113
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
2114
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
2115
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
2116
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
2117
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
2118
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور من
دل پر اخگر من
2119
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمد
بمن پیر آمد
2120
وای بر این دل بیمار و تن لاغر من
زانچه آمد سر من
2121
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بود
سینۀ سینا بود
2122
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر من
نیر اکبر من
2123
از زلال لب شیرین تو دور افتادم
تا بگور افتادم
2124
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر من
ای لبت کوثر من
2125
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدی
یا گلو گیر شدی
2126
خاک بر فرق من و شیر من و شکر من
ای سر و سرور من
2127
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنم
نغمه ای زن که منم
2128
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در من
نشود باور من
2129
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبود
لایق تیر نبود
2130
بستان داد من از حرمله ای داور من
که توئی یاور من
2131
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمر
رفت سرمایۀ عمر
2132
زیب دوش و بر من رفت وز روز مور من
صدف گوهر من
2133
برهم زنید یاران این بزم بی صفا را
مجلس صفا ندارد بی یار مجلس آرا
2134
بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی
بی لاله شور نبود مرغان خوش نوا را
2135
بی نغمۀ دف و چنگ مطرب برقص ناید
وجد سماع باید کز سر برد هوا را
2136
جام مدام گلگون خواهد حریف موزون
بی می مدان تو میمون جام جهان نما را
2137
بی سر و قد دلجوی هرگز مجو لب جوی
بی سبزۀ خطش نیست آب روان گوارا
2138
بی چین طرۀ یار تاتار کم ز یک تار
بی موی او به موئی هرگز مخر ختا را
2139
بی جامی و مدامی هرگز نپخته خامی
تا کی به تلخ کامی سر می بری نگارا
2140
از دولت سکندر بگذر، برو طلب کن
با پای همت خضر سرچشمۀ بقا را
2141
بر دوست تکیه باید بر خویشتن نشاید
موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را
2142
بیگانه باش از خویش وز خویشتن میندیش
جز آشنا نه بیند دیدار آشنا را
2143
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش
دانند اهل دانش عین بقا فنا را
2144
داروی جهل خواهی بطلب ز پادشاهی
کاقلیم معرفت را امروزه اوست دارا
2145
دیباچۀ معارف سر دفتر صحایف
معروف کل عارف چون مهر عالم آرا
2146
عنوان نسخۀ غیب سرّ کتاب لاریب
عکس مقدس از عیب محبوب دلربا را
2147
ناموس اعظم حق غیب مصون مطلق
کاندر شهود اویند روحانیان حیاری
2148
آئینۀ تجلی معشوق عقل کلی
سرمایۀ تسلی عشاق بینوا را
2149
اصل اصیل عالم فرع نبیل خاتم
فیض نخست اقدم سرّ عیان خدا را
2150
در دست قدرت او لوح قدر زبونست
با کلک همت او وقعی مده قضا را
2151
ای هدهد صبا گوی طاوس کبریا را
بازآ که کرده تاریک زاغ و زغن فضا را
2152
ای مصطفی شمائل وی مرتضی فضائل
وی احسن الدلائل یاسین و طا و ها را
2153
ای منشی حقائق وی کاشف دقائق
فرماندۀ خلائق رب العلی علی را
2154
ای کعبۀ حقیقت وی قبلۀ طریقت
رکن یمان ایمان عین الصفا صفا را
2155
ای رویت آیۀ نور وی نور وادی طور
سرّ حجاب مستور از رویت آشکارا
2156
ای معدلت پناهی هنگام دادخواهی
اورنگ پادشاهی شایان بود شما را
2157
انگشتر سلیمان شایان اهرمن نیست
کی زیبد اسم اعظم دیو و دد دغا را
2158
از سیل فتنۀ کفر اسلام تیره گونست
دین مبین زبونست در پنجۀ نصاریٰ
2159
ای هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم
بنگر دو چار صد غم یک مشت بینوا را
2160
ای رحمت الهی دریاب مفتقر را
شاها بیک نگاهی بنواز این گدا را
2161
ماتم جهانسوز خاتم النبیین است
یا که آخرین روز صادر نخستین است
2162
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاها است
روز نالۀ فرقان از فراق یاسین است
2163
خاطری نباشد شاد در قلمرو ایجاد
آه و ناله و فریاد در محیط تکوین است
2164
کعبه را سزد امروز رو نهد بویرانی
زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین است
2165
صبح آفرینش را شام تار باز آمد
تیره اهل بیتش را دیدۀ جهان بین است
2166
رایت شریعت را نوبت نگونساریست
روز غربت اسلام روز وحشت دین است
2167
شاهد حقیقت را هر دو چشم حق بین خفت
آه بانوی کبری همچو شمع بالین است
2168
هادی طریقت را زندگی بسر آمد
گمرهان امت را سینه پر از کین است
2169
شاهباز وحدت را بند غم بگردن شد
کرکس طبیعت را دست و پنجه رنگین است
2170
شد همای فرخ فر بسته بال و بی شهپر
عرصۀ جهان یکسر صیدگاه شاهین است
2171
خاتم سلیمان را اهرمن بجادو برد
مسند سلیمانی مرکز شیاطین است
2172
شب ز غم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب
لیک چشم هر خاری شب بخواب نوشین است
2173
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیر
چنگ بزن مطربا ولی بیاد امیر
2174
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان بنغمه دمساز شد
2175
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
2176
وادی خم غدیر منطقۀ نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
2177
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد
تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
2178
چون بسر دست شاه شیر خدا شد بلند
بتارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
2179
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست
بهمت پیر عشق اساس وحدت درست
2180
فاتح اقلیم جود بجای خاتم نشست
یا بسپهر وجود نیر اعظم نشست
2181
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت
مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
2182
جلوه بصد ناز کرد لیلی حسن قدم
پرده زرخ باز کرد بدر منیر ظلم
2183
بهر که مولی منم علی است مولای او
نسخۀ اسما منم علی است طغرای او
2184
طور تجلی منم سینۀ سینا علی است
سیر انا الله منم آیت کبری علی است
2185
حلقۀ افلاک را سلسله جنبنان علی است
سید لولاک را علی وزیر و ظهیر
2186
در حرم لا مکان خلوت بزم علی است
روی زمین و زمان بنور او مستنیر
2187
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوست
نقد نفوس و عقول ببارگاهش حقیر
2188
سر سوید ای او منزه از چند و چون
صورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
2189
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
2190
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر
2191
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
2192
شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آه
شد چنان کز دود آهش سینۀ کاشانه سوخت
2193
آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد زانشعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
2194
آه از آن پیمان شکن کز کینۀ خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
2195
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
2196
گلشن فرخ فر توحید آندم شد تباه
کز سموم شرک آنشاخ گل فرزانه سوخت
2197
گنج علم و معرفت شد طعمۀ افعی صفت
تا که از بیداد دو نان گوهر یکدانه سوخت
2198
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمنی در آرزوی خام آب و دانه سوخت
2199
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل
عالمی از حسرت آنجلوۀ مستانه سوخت
2200
سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بود
کی سزاوار فشار آندر و دیوار بود؟
2201
طور سینای تجلی مشعلی از نور شد
سینۀ سینای وحدت مشتعل از نار بود
2202
نالۀ بانو زد اندر خرمن هستی شرر
گوئی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
2203
آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟
2204
گردش گردون دون بین کز جفای سامری
نقطۀ پروردگار وحدت مرکز مسمار بود!
2205
صورتش نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاه
روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
2206
شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان
آنکه جبریل امینش بندۀ دربار بود
2207
از قفای شاه، بانو با نوای جانگداز
تا توانائی بتن، تا قوت رفتار بود
2208
گرچه باز و خسته شد، وز کار دستش بسته شد
لیک پای همتش بر گنبد دوار بود
2209
گوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریخت
کز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریخت
2210
تا ز گلزار حقایق نو گلی بر باد رفت
یک چمن گل صرصر بیداد ز آن گلزار ریخت
2211
شاخۀ طوبی مثالی را ز آسیب خسان
آفتی آمد که یکسر هم برو هم بار ریخت
2212
غنچۀ نشگفته ای از لاله زار معرفت
از فراز شاخساری از جفای خار ریخت
2213
اختر فرخ فری افتاد از برج شرف
کاسمان خوناب غم از دیدۀ خونبار ریخت
2214
طوطی ای زینخا کدان پرواز کرد و خاک غم
بر سراسر طوطیان عالم اسرار ریخت
2215
بسملی در خون طپید از جور جبار عنید
یا که عنقاء ازل خون دل از منقار ریخت
2216
زهرۀ زهرا چه از آسیب پهلو در گذشت
چشمه های خون ز چشم ثابت و سیار ریخت
2217
مهبط روح الامین تا پایمال دیو شد
شورشی سر زد که سقف گنبد دوار ریخت
2218
شد بپا شور و نوا تا از دل بانوی شاه
رفت از کف صبر و طاقت فوت از زانوی شاه
2219
خسته شد پهلوی خاتون رفت از او تاب و توان
آنچنان کز پیچ و تابش بسته شد بازوی شاه
2220
تا حقیقت را بنا حق دست و گردن بسته شد
دست بیداد رعیت باز شد بر روی شاه
2221
روی بانوی دو گیتی شد ز سیلی نیلگون
سیل غم یکباره از هر سو روان شد سوی شاه
2222
سامری گوساله ای را کرد میر کاروان
تا قیامت خلق را گمراه کرد از کوی شاه
2223
هرکه با آواز آن گوساله آمد آشنا
تا ابد بیگانه ماند از صحبت دلجوی شاه
2224
نغمۀ «انی انا الله» نشنود گوساله خواه
غره دنیا، نه بیند غُره نیکوی شاه
2225
خاتم دین را بجادو برد دست اهرمن
شرمی از یزدان نکرد و بیمی از نیروی شاه
2226
گرچه دست بندگی داد از نخست اندر غدیر
لیک آن بد عاقبت لب تر نکرد از جوی شاه
2227
طعمۀ زاغ و زغن شد میوۀ باغ فدک
نالۀ طاوس فردوس برین شد بر فلک
2228
زهرۀ چرخ ولایت نغمۀ جانسوز داشت
تا سماک آن نالۀ جانسوز می رفت از سمک
2229
چشم گریان و دل بریان بانو ای عجب
نقش هستی را نکرد از صفحۀ ایجاد حک
2230
شاهد بزم حقیقت شمع ایوان یقین
اشکریزان رفت در ظلمت سرای ریب و شک
2231
کی روا بودی رود سر گرد کوی این و آن
آنکه بودی خاک راهش سرمۀ چشم ملک؟
2232
مستجار هر دو گیتی قبلۀ حاجات، برد
دست حاجت پیش انصار و مهاجر یک بیک
2233
بیوفا قومی، دل آنان ز آهن سخت تر
وعده های سست آنان چون هوائی در شبک
2234
پاس حق هرگز مجو حق ناشناس
هرکه حق را ننگرد کورش کند حق نمک
2235
مفتقر گر جانسپاری در ره بانو سزا است
راه حق است «ان تکن لله کان الله لک»
2236
نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ای دریغ
با دلی از خون لبالب رفت در خاک ای دریغ
2237
طعت بیت الشرف را زهرۀ تابنده بود
آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ای دریغ
2238
آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب
با تنی بیتاب و پُر تب رفت در خاک ای دریغ
2239
پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ای دریغ
2240
کعبۀ کروبیان و قبلۀ روحانیان
مستجار دین و مذهب رفت در خاک ای دریغ
2241
لیلی حسن قدم با عقل اقدم هم قدم
اولین محبوبۀ رب رفت در خاک ای دریغ
2242
حامل انوار و اسرار رسالت آنکه بود
جبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغ
2243
آن مهین بانو که بانوئی از آن بانو نبود
در بساط قرب اقرب، رفت در خاک ای دریغ
2244
آنکه بودی از محیط فیض وجودش کامیاب
هر بسیط و هر مرکب رفت در خاک ای دریغ
2245
بیت معمور ولایت را اجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه صد چندان بصاحبخانه کرد
2246
شمع روی روشن زهرا چه آنشب شد خموش
زهره ساز و نغمۀ ماتم در آن کاشانه کرد
2247
آه جانسوز یتیمان اندر آن ماتم سرا
کرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کرد
2248
داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار
آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد
2249
شاه با آن پر دلی دل از دو گیتی بر گرفت
خانه را کانشب تهی زانگو هر یکدانه کرد
2250
بارها کردی تمنای فراق جسم و جان
چونکه یاد از روزگار وصل آنجا نانه کرد
2251
سر بزانوی غم و با غصۀ بانو قرین
عزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کرد
2252
شاهد هستی چه از پیمانۀ غم نیست شد
باده نوشان را خراب از جلوۀ مستانه کرد
2253
ساقی بزم حقیقت گوئیا از خم غم
هرچه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد
2254
بسیط روی زمین باز بساط غم است
محیط عرش برین دائرۀ ماتم است
2255
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست
باز چرا دود آه تا فلک اعظم است
2256
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را
که صبح روی جهان تیره چه شام غم است
2257
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز
نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
2258
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر
بزیر بار غمش قامت گردون خم است
2259
ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار
دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
2260
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست
نام غم اندوز او نقش گل آدم است
2261
عزای سالار دین، دلیل اهل یقین
سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
2262
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید
نخست این کار زار بجان جانان رسید
2263
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد
که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
2264
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل
جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
2265
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه
از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
2266
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا
بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
2267
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم
ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
2268
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین
خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
2269
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل
نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
2270
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من
وی بکمند غمت خاطر آزاد من
2271
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من
ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
2272
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو
تا بفلک می برد آه من و داد من
2273
ملک دل آباد بود بجویبار وجود
آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
2274
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید
شد از نظر ناپدید روی پریزاد من
2275
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان
مگر در این غم رسد خدا بفریاد من
2276
حسرت دامادیش بر دل زارم بماند
بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
2277
لیلی حسن ازل واله و مجنون تست
چون برود تا ابد نام تو از یاد من
2278
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت
بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
2279
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست
یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
2280
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد
چه صبح نورانی عالم فانی گذشت
2281
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست
که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
2282
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه
که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
2283
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود
چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
2284
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان
که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
2285
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان
بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
2286
گوهر یکتای عشق در یتیم حسن
خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
2287
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
2288
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق
فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
2289
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حسن المآب عیان بوجه حسن
2290
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
2291
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او
خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
2292
همای اوج ازل بدام قوم دغل
بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
2293
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند
شاهد رخسار او شمع دل انجمن
2294
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه
ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
2295
کرده نثار سرش اهل حرم در اشک
لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
2296
نهاد گردون دون بطالعی واژگون
بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
2297
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس
رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
2298
عروس و داماد را نصیب شد مسندی
یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
2299
دود دل بانوان مجمرۀ عود بود
ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
2300
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم
مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
2301
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند
روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
2302
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد
مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
2303
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر
که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
2304
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها
حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
2305
تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید
بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
2306
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت
لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
2307
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم
خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد
2308
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق
قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
2309
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند
عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
2310
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من
وی گل نو رستۀ گلشن دامان من
2311
ای بسر و دوش من زینت آغوش من
مکن فراموش من جان تو و جان من
2312
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای
یاد نمی آوری هیچ ز پستان من
2313
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای
شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
2314
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن
ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
2315
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت
تا چه کند داغ تو با دل بریان من
2316
مادر بیچاره ات کنار گهواره ات
منتظر ناله ات ای گل خندان من
2317
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت
رفت بباد فنا خاک گلستان من
2318
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا
نکرد اندیشه از حال پریشان من
2319
کاش شدی واژگون رایت گردون دون
چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
2320
ساقی بزم الست ز زندگی شست دست
دید چه بی یاری شاهد غیب مصون
2321
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند
دمید صبح ازل از افق کاف و نون
2322
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان
آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
2323
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست
شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
2324
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر
تا که شد از دام تن طائر روحش برون
2325
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا
از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
2326
رفت ببالین او با غم بیحد و حصر
دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
2327
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید
گفت که پشت مرا شکست گردون کنون
2328
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم
نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
2329
همت والای تو برده ز عنقا سبق
جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
2330
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای
شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
2331
رایت منصور تو تا که نگونسار شد
زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
2332
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون
بار عیال مرا بست سوی شام غم
2333
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول
ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
2334
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا
شد سوی خرگاه من بلند دست ستم
2335
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان
خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
2336
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ
شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
2337
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق
چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
2338
بجان گرگان فتاد شیر ژیان
بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
2339
مرغ دل خصم او بقدر یک طائری
که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
2340
تیغ شرر بار او چون دهن اژدها
دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
2341
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او
ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
2342
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید
نماند راه فرار و نبود جای درنگ
2343
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری
شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
2344
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم
سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
2345
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت
ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
2346
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم
ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
2347
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد
به سدره المنتهی امین درگاه سوخت
2348
زد چه سموم بلا به گلشن کربلا
ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
2349
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب
از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
2350
مسیح گردون نشین آه دلش آتشین
چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
2351
ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا
ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
2352
ز حالت بیکسان از ستم ناکسان
دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
2353
کای شه لب تشنگان کنار آب روان
زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
2354
سموم جانسوز کین زد بگلستان دین
ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
2355
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز
شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
2356
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار
گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
2357
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت
ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
2358
یوسف کنعان غم عازم شام ستم
عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
2359
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار
برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
2360
نیست پرستار ما بغیر بیمار ما
پناه این بانوان نیست جز این ناتوان
2361
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما
کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
2362
شربت دیدار تو آب حیات همه
صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
2363
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز
ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
2364
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا
تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
2365
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی
اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
2366
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید
تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
2367
راه درازی به پیش همسفران کینه کیش
همتی از پیش بیش بهر مهمات ما
2368
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز
ای سر نورانیت شاهد حالات ما
2369
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
2370
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا
به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
2371
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه
بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
2372
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو
بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
2373
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
2374
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما
ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
2375
پرده گیان تو را حجاب عزت درید
تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
2376
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده
بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
2377
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود
شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
2378
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان
بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
2379
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش
بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
2380
گاه بکنج تنور گاه باوج سنان
یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
2381
گاه بویرانه بود همدم آه و فغان
گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
2382
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر
بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
2383
منطق داودیش لب بتلاوت گشود
یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
2384
نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد
مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
2385
چشمۀ خور در فلک چارمین
سوخت ز داغ دل ام البنین
2386
آه دل پرده نشین حیا
برده دل از عیسی گردون نشین
2387
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و دیده روان ز آستین
2388
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز کف چار جوان گزین
2389
اربعه مثل نسور الربی
سدره نشین از غمشان آتشین
2390
کعبۀ توحید از آن چار تن
یافت زهر ناحیه رکنی رکین
2391
قائمۀ عرش از ایشان بپای
قاعدۀ عدل از آنها متین
2392
نغمۀ داودی بانوی دهر
کرده بسی آب دل آهنین
2393
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مویه کنان موی کنان حور عین
2394
یاد ابوالفضل که سر حلقه بود
بود در آن حلقۀ ماتم نگین
2395
اشکفشان سوخته جان همچو شمع
با غم آن شاهد زیبا قرین
2396
ناله و فریاد جهان سوز او
لرزه در افکنده بعرش برین
2397
کای قد و بالای دلآرای تو
در چمن ناز بسی نازنین
2398
غرۀ غرای تو الله نور
نقش نخستین کتاب مبین
2399
طرۀ زیبای تو سرو قدم
غیب مصون در خم او چین چین
2400
همت والای تو بیرون ز وهم
خلوت ادنای تو در صدر زین
2401
رفتی و از گلشن یاسین برفت
نوگلی از شاخ گل یاسمین
2402
رفتی و رفت از افق معدلت
یکفلکی مبر رخ و مه جبین
2403
کعبه فرو ریخت چه آسیب دید
رکن یمانی ز شمال و یمین
2404
ریخت چه بال و پر آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الامین
2405
آه از آن سینۀ سینا مثال
داد ز بیدادی پیکان کین
2406
طور تجلای الهی شکافت
سر انا الله بخون شد دفین
2407
تیر کمانخانۀ بیداد زد
دیدۀ حق بین ترا از کمین
2408
عقل رزین تاب تحمل نداشت
آنچه تو دیدی ز عمود و زین
2409
عاقبت از مشرق زین شد نگون
مهر جهانتاب بروی زمین
2410
خرمن عمرم همه بر باد شد
میوۀ دل طعمۀ هر خوشه چین
2411
صبح من و شام غریبان سیاه
روز من امروز چه روز پسین
2412
چار جوان بود مرا دلفروز
و الیوم أصبحت و لا من بنین
2413
لا خیر فی الحیاه من بعدهم
فکلهم أمسی صریعاً طعین
2414
خون بشو ایدل که جگرگوشگان
قد واصلو الموت بقطع الوتین
2415
نام جوان مادر گیتی مبر
تذکرینی بلیوث العرین
2416
چونکه دگر نیست جوانی مرا
لا تدعونی ویک ام البنین
2417
مفتقر از نالۀ بانوی دهر
عالمیان تا بقیامت غمین
2418
صبا برو تا بکوی جانان
که تا کنی تر دماغ جانان
2419
چه بگذری بر نهال اکبر
نهال نوباوۀ پیمبر
2420
بگو به آن نوجوان نامی
که از جوانی ندیده کامی
2421
بمادر دل کباب خسته
ببین که بندش بدست بسته
2422
چه آرزوها که بود بر دل
تو رفتی و جمله رفت در گل
2423
صنوبری را که پروردیم
ز تیشۀ کین بریده دیدم
2424
ز بوستان رفت یک چمن گل
که دل ربود از هزار بلبل
2425
ز یک جهان جان دو دیده بستم
چه رفت جان جهان ز دستم
2426
دریغ از آن غرۀ چو ماهش
دریغ از آن طرۀ سیاهش
2427
بحجلۀ خاک و خون نشسته
ز خون سراپا نگار بسته
2428
ز سوز این غم شبان و روزان
چه لاله داغم چه شمع سوزان
2429
بناخن از سینه می خراشم
چه کوهکن کوه می تراشم
2430
تو بر سر نی دلیل راهی
بلاله روئی چه شمع و ماهی
2431
تو سر بلندی و شهسواری
خبر ز افتادگان نداری
2432
چه خوش بود روز بینوائی
بسر پرستی ما بیائی
2433
چون یافت نو خط شاه فرمان جان نثاری
یا دستخط یاری
2434
از بانوان خرگاه برخواست آه و زاری
فریاد بی قراری
2435
نو باوۀ نبوت از بوستان هاشم
یا شاهزاده قاسم
2436
سر حلقۀ فتوت در عزم و پایداری
در رزم و سرسپاری
2437
ماه رخش درخشان از رخش همت ورای
چون مهر عالم آرای
2438
لعل لبش دُر افشان گاه سخن گذاری
چون ابر نو بهاری
2439
سرو قدش خرامان در گلشن امامت
در باغ استقامت
2440
وز دوش تا بدامان مویش بمشگباری
چون نافۀ تتاری
2441
تیغش بسر فشانی مانند باد صرصر
افکندی از سران سر
2442
رمحش بجانستانی همچون قضای باری
در جان خصم کاری
2443
افسوس کان دلآرام شد صبح عمر او شام
از دستبرد ایام
2444
ناشاد رفت و ناکام هنگام کامکاری
شد سور سوگواری
2445
شاخ صنوبر او از بیخ و بن در افتاد
نخل شکر بر افتاد
2446
پر غنچه شد بر او از زخمهای کاری
مانند لاله زاری
2447
شد لالۀ عذارش در عین نوجوانی
داغ آنچنانکه دانی
2448
سر زد ز هر کناری از هر خدنگ خاری
زخمی زهر کناری
2449
تا جعد مشگسارا در خون خضاب کرده
دلها کباب کرده
2450
تا بسته دست و پا را از خون سر نگاری
سیل سرشک جاری
2451
تا آن جوان ناشاد پامال اسبها شد
از قید تن رها شد
2452
سرو قدش شد آزاد از هر بری و باری
از هر تعلق آری
2453
تا نور عقل کلی پا بر سر بدن زد
بر خاکدان تن زد
2454
ز آئینۀ تجلی برخواست هر غباری
هر تیرگی و تاری
2455
آخر بحجلۀ گور بر خاک تیره خفته
در خاک و خون نهفته
2456
گردون ندیده در سور آئین خاکساری
در هیچ روزگاری
2457
دردا که ماه گردون در چاه غم نگون شد
آفاق تیره گون شد
2458
گرگ اجل بدوران هرگز ندیده آری
زین خوبتر شکاری
2459
ساز غمش چنان زد در حلقۀ جوانان
از سوز جان جانان
2460
کاتش بآتش و جان زد هر شور او شراری
هر نغمه مرغزاری
2461
دردا که سوز سازش در بانوان شرر زد
شور نشور سر زد
2462
بر گرد سرو نازش هر بانوئی هزاری
هر دیده جویباری
2463
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر من
تشنه لب اصغر من
2464
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
2465
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
2466
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
2467
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
2468
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
2469
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
2470
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
2471
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
2472
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
2473
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
2474
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
2475
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
2476
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
2477
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
2478
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور من
دل پر اخگر من
2479
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمد
بمن پیر آمد
2480
وای بر این دل بیمار و تن لاغر من
زانچه آمد سر من
2481
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بود
سینۀ سینا بود
2482
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر من
نیر اکبر من
2483
از زلال لب شیرین تو دور افتادم
تا بگور افتادم
2484
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر من
ای لبت کوثر من
2485
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدی
یا گلو گیر شدی
2486
خاک بر فرق من و شیر من و شکر من
ای سر و سرور من
2487
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنم
نغمه ای زن که منم
2488
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در من
نشود باور من
2489
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبود
لایق تیر نبود
2490
بستان داد من از حرمله ای داور من
که توئی یاور من
2491
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمر
رفت سرمایۀ عمر
2492
زیب دوش و بر من رفت وز روز مور من
صدف گوهر من
2493
برهم زنید یاران این بزم بی صفا را
مجلس صفا ندارد بی یار مجلس آرا
2494
بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی
بی لاله شور نبود مرغان خوش نوا را
2495
بی نغمۀ دف و چنگ مطرب برقص ناید
وجد سماع باید کز سر برد هوا را
2496
جام مدام گلگون خواهد حریف موزون
بی می مدان تو میمون جام جهان نما را
2497
بی سر و قد دلجوی هرگز مجو لب جوی
بی سبزۀ خطش نیست آب روان گوارا
2498
بی چین طرۀ یار تاتار کم ز یک تار
بی موی او به موئی هرگز مخر ختا را
2499
بی جامی و مدامی هرگز نپخته خامی
تا کی به تلخ کامی سر می بری نگارا
2500
از دولت سکندر بگذر، برو طلب کن
با پای همت خضر سرچشمۀ بقا را
2501
بر دوست تکیه باید بر خویشتن نشاید
موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را
2502
بیگانه باش از خویش وز خویشتن میندیش
جز آشنا نه بیند دیدار آشنا را
2503
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش
دانند اهل دانش عین بقا فنا را
2504
داروی جهل خواهی بطلب ز پادشاهی
کاقلیم معرفت را امروزه اوست دارا
2505
دیباچۀ معارف سر دفتر صحایف
معروف کل عارف چون مهر عالم آرا
2506
عنوان نسخۀ غیب سرّ کتاب لاریب
عکس مقدس از عیب محبوب دلربا را
2507
ناموس اعظم حق غیب مصون مطلق
کاندر شهود اویند روحانیان حیاری
2508
آئینۀ تجلی معشوق عقل کلی
سرمایۀ تسلی عشاق بینوا را
2509
اصل اصیل عالم فرع نبیل خاتم
فیض نخست اقدم سرّ عیان خدا را
2510
در دست قدرت او لوح قدر زبونست
با کلک همت او وقعی مده قضا را
2511
ای هدهد صبا گوی طاوس کبریا را
بازآ که کرده تاریک زاغ و زغن فضا را
2512
ای مصطفی شمائل وی مرتضی فضائل
وی احسن الدلائل یاسین و طا و ها را
2513
ای منشی حقائق وی کاشف دقائق
فرماندۀ خلائق رب العلی علی را
2514
ای کعبۀ حقیقت وی قبلۀ طریقت
رکن یمان ایمان عین الصفا صفا را
2515
ای رویت آیۀ نور وی نور وادی طور
سرّ حجاب مستور از رویت آشکارا
2516
ای معدلت پناهی هنگام دادخواهی
اورنگ پادشاهی شایان بود شما را
2517
انگشتر سلیمان شایان اهرمن نیست
کی زیبد اسم اعظم دیو و دد دغا را
2518
از سیل فتنۀ کفر اسلام تیره گونست
دین مبین زبونست در پنجۀ نصاریٰ
2519
ای هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم
بنگر دو چار صد غم یک مشت بینوا را
2520
ای رحمت الهی دریاب مفتقر را
شاها بیک نگاهی بنواز این گدا را
2521
ماتم جهانسوز خاتم النبیین است
یا که آخرین روز صادر نخستین است
2522
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاها است
روز نالۀ فرقان از فراق یاسین است
2523
خاطری نباشد شاد در قلمرو ایجاد
آه و ناله و فریاد در محیط تکوین است
2524
کعبه را سزد امروز رو نهد بویرانی
زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین است
2525
صبح آفرینش را شام تار باز آمد
تیره اهل بیتش را دیدۀ جهان بین است
2526
رایت شریعت را نوبت نگونساریست
روز غربت اسلام روز وحشت دین است
2527
شاهد حقیقت را هر دو چشم حق بین خفت
آه بانوی کبری همچو شمع بالین است
2528
هادی طریقت را زندگی بسر آمد
گمرهان امت را سینه پر از کین است
2529
شاهباز وحدت را بند غم بگردن شد
کرکس طبیعت را دست و پنجه رنگین است
2530
شد همای فرخ فر بسته بال و بی شهپر
عرصۀ جهان یکسر صیدگاه شاهین است
2531
خاتم سلیمان را اهرمن بجادو برد
مسند سلیمانی مرکز شیاطین است
2532
شب ز غم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب
لیک چشم هر خاری شب بخواب نوشین است
2533
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیر
چنگ بزن مطربا ولی بیاد امیر
2534
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان بنغمه دمساز شد
2535
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
2536
وادی خم غدیر منطقۀ نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
2537
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد
تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
2538
چون بسر دست شاه شیر خدا شد بلند
بتارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
2539
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست
بهمت پیر عشق اساس وحدت درست
2540
فاتح اقلیم جود بجای خاتم نشست
یا بسپهر وجود نیر اعظم نشست
2541
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت
مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
2542
جلوه بصد ناز کرد لیلی حسن قدم
پرده زرخ باز کرد بدر منیر ظلم
2543
بهر که مولی منم علی است مولای او
نسخۀ اسما منم علی است طغرای او
2544
طور تجلی منم سینۀ سینا علی است
سیر انا الله منم آیت کبری علی است
2545
حلقۀ افلاک را سلسله جنبنان علی است
سید لولاک را علی وزیر و ظهیر
2546
در حرم لا مکان خلوت بزم علی است
روی زمین و زمان بنور او مستنیر
2547
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوست
نقد نفوس و عقول ببارگاهش حقیر
2548
سر سوید ای او منزه از چند و چون
صورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
2549
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
2550
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر
2551
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
2552
شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آه
شد چنان کز دود آهش سینۀ کاشانه سوخت
2553
آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد زانشعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
2554
آه از آن پیمان شکن کز کینۀ خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
2555
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
2556
گلشن فرخ فر توحید آندم شد تباه
کز سموم شرک آنشاخ گل فرزانه سوخت
2557
گنج علم و معرفت شد طعمۀ افعی صفت
تا که از بیداد دو نان گوهر یکدانه سوخت
2558
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمنی در آرزوی خام آب و دانه سوخت
2559
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل
عالمی از حسرت آنجلوۀ مستانه سوخت
2560
سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بود
کی سزاوار فشار آندر و دیوار بود؟
2561
طور سینای تجلی مشعلی از نور شد
سینۀ سینای وحدت مشتعل از نار بود
2562
نالۀ بانو زد اندر خرمن هستی شرر
گوئی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
2563
آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟
2564
گردش گردون دون بین کز جفای سامری
نقطۀ پروردگار وحدت مرکز مسمار بود!
2565
صورتش نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاه
روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
2566
شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان
آنکه جبریل امینش بندۀ دربار بود
2567
از قفای شاه، بانو با نوای جانگداز
تا توانائی بتن، تا قوت رفتار بود
2568
گرچه باز و خسته شد، وز کار دستش بسته شد
لیک پای همتش بر گنبد دوار بود
2569
گوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریخت
کز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریخت
2570
تا ز گلزار حقایق نو گلی بر باد رفت
یک چمن گل صرصر بیداد ز آن گلزار ریخت
2571
شاخۀ طوبی مثالی را ز آسیب خسان
آفتی آمد که یکسر هم برو هم بار ریخت
2572
غنچۀ نشگفته ای از لاله زار معرفت
از فراز شاخساری از جفای خار ریخت
2573
اختر فرخ فری افتاد از برج شرف
کاسمان خوناب غم از دیدۀ خونبار ریخت
2574
طوطی ای زینخا کدان پرواز کرد و خاک غم
بر سراسر طوطیان عالم اسرار ریخت
2575
بسملی در خون طپید از جور جبار عنید
یا که عنقاء ازل خون دل از منقار ریخت
2576
زهرۀ زهرا چه از آسیب پهلو در گذشت
چشمه های خون ز چشم ثابت و سیار ریخت
2577
مهبط روح الامین تا پایمال دیو شد
شورشی سر زد که سقف گنبد دوار ریخت
2578
شد بپا شور و نوا تا از دل بانوی شاه
رفت از کف صبر و طاقت فوت از زانوی شاه
2579
خسته شد پهلوی خاتون رفت از او تاب و توان
آنچنان کز پیچ و تابش بسته شد بازوی شاه
2580
تا حقیقت را بنا حق دست و گردن بسته شد
دست بیداد رعیت باز شد بر روی شاه
2581
روی بانوی دو گیتی شد ز سیلی نیلگون
سیل غم یکباره از هر سو روان شد سوی شاه
2582
سامری گوساله ای را کرد میر کاروان
تا قیامت خلق را گمراه کرد از کوی شاه
2583
هرکه با آواز آن گوساله آمد آشنا
تا ابد بیگانه ماند از صحبت دلجوی شاه
2584
نغمۀ «انی انا الله» نشنود گوساله خواه
غره دنیا، نه بیند غُره نیکوی شاه
2585
خاتم دین را بجادو برد دست اهرمن
شرمی از یزدان نکرد و بیمی از نیروی شاه
2586
گرچه دست بندگی داد از نخست اندر غدیر
لیک آن بد عاقبت لب تر نکرد از جوی شاه
2587
طعمۀ زاغ و زغن شد میوۀ باغ فدک
نالۀ طاوس فردوس برین شد بر فلک
2588
زهرۀ چرخ ولایت نغمۀ جانسوز داشت
تا سماک آن نالۀ جانسوز می رفت از سمک
2589
چشم گریان و دل بریان بانو ای عجب
نقش هستی را نکرد از صفحۀ ایجاد حک
2590
شاهد بزم حقیقت شمع ایوان یقین
اشکریزان رفت در ظلمت سرای ریب و شک
2591
کی روا بودی رود سر گرد کوی این و آن
آنکه بودی خاک راهش سرمۀ چشم ملک؟
2592
مستجار هر دو گیتی قبلۀ حاجات، برد
دست حاجت پیش انصار و مهاجر یک بیک
2593
بیوفا قومی، دل آنان ز آهن سخت تر
وعده های سست آنان چون هوائی در شبک
2594
پاس حق هرگز مجو حق ناشناس
هرکه حق را ننگرد کورش کند حق نمک
2595
مفتقر گر جانسپاری در ره بانو سزا است
راه حق است «ان تکن لله کان الله لک»
2596
نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ای دریغ
با دلی از خون لبالب رفت در خاک ای دریغ
2597
طعت بیت الشرف را زهرۀ تابنده بود
آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ای دریغ
2598
آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب
با تنی بیتاب و پُر تب رفت در خاک ای دریغ
2599
پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ای دریغ
2600
کعبۀ کروبیان و قبلۀ روحانیان
مستجار دین و مذهب رفت در خاک ای دریغ
2601
لیلی حسن قدم با عقل اقدم هم قدم
اولین محبوبۀ رب رفت در خاک ای دریغ
2602
حامل انوار و اسرار رسالت آنکه بود
جبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغ
2603
آن مهین بانو که بانوئی از آن بانو نبود
در بساط قرب اقرب، رفت در خاک ای دریغ
2604
آنکه بودی از محیط فیض وجودش کامیاب
هر بسیط و هر مرکب رفت در خاک ای دریغ
2605
بیت معمور ولایت را اجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه صد چندان بصاحبخانه کرد
2606
شمع روی روشن زهرا چه آنشب شد خموش
زهره ساز و نغمۀ ماتم در آن کاشانه کرد
2607
آه جانسوز یتیمان اندر آن ماتم سرا
کرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کرد
2608
داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار
آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد
2609
شاه با آن پر دلی دل از دو گیتی بر گرفت
خانه را کانشب تهی زانگو هر یکدانه کرد
2610
بارها کردی تمنای فراق جسم و جان
چونکه یاد از روزگار وصل آنجا نانه کرد
2611
سر بزانوی غم و با غصۀ بانو قرین
عزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کرد
2612
شاهد هستی چه از پیمانۀ غم نیست شد
باده نوشان را خراب از جلوۀ مستانه کرد
2613
ساقی بزم حقیقت گوئیا از خم غم
هرچه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد
2614
بسیط روی زمین باز بساط غم است
محیط عرش برین دائرۀ ماتم است
2615
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست
باز چرا دود آه تا فلک اعظم است
2616
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را
که صبح روی جهان تیره چه شام غم است
2617
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز
نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
2618
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر
بزیر بار غمش قامت گردون خم است
2619
ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار
دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
2620
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست
نام غم اندوز او نقش گل آدم است
2621
عزای سالار دین، دلیل اهل یقین
سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
2622
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید
نخست این کار زار بجان جانان رسید
2623
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد
که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
2624
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل
جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
2625
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه
از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
2626
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا
بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
2627
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم
ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
2628
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین
خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
2629
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل
نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
2630
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من
وی بکمند غمت خاطر آزاد من
2631
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من
ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
2632
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو
تا بفلک می برد آه من و داد من
2633
ملک دل آباد بود بجویبار وجود
آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
2634
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید
شد از نظر ناپدید روی پریزاد من
2635
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان
مگر در این غم رسد خدا بفریاد من
2636
حسرت دامادیش بر دل زارم بماند
بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
2637
لیلی حسن ازل واله و مجنون تست
چون برود تا ابد نام تو از یاد من
2638
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت
بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
2639
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست
یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
2640
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد
چه صبح نورانی عالم فانی گذشت
2641
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست
که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
2642
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه
که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
2643
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود
چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
2644
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان
که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
2645
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان
بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
2646
گوهر یکتای عشق در یتیم حسن
خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
2647
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
2648
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق
فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
2649
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حسن المآب عیان بوجه حسن
2650
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
2651
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او
خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
2652
همای اوج ازل بدام قوم دغل
بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
2653
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند
شاهد رخسار او شمع دل انجمن
2654
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه
ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
2655
کرده نثار سرش اهل حرم در اشک
لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
2656
نهاد گردون دون بطالعی واژگون
بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
2657
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس
رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
2658
عروس و داماد را نصیب شد مسندی
یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
2659
دود دل بانوان مجمرۀ عود بود
ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
2660
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم
مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
2661
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند
روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
2662
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد
مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
2663
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر
که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
2664
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها
حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
2665
تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید
بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
2666
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت
لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
2667
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم
خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد
2668
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق
قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
2669
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند
عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
2670
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من
وی گل نو رستۀ گلشن دامان من
2671
ای بسر و دوش من زینت آغوش من
مکن فراموش من جان تو و جان من
2672
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای
یاد نمی آوری هیچ ز پستان من
2673
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای
شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
2674
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن
ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
2675
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت
تا چه کند داغ تو با دل بریان من
2676
مادر بیچاره ات کنار گهواره ات
منتظر ناله ات ای گل خندان من
2677
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت
رفت بباد فنا خاک گلستان من
2678
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا
نکرد اندیشه از حال پریشان من
2679
کاش شدی واژگون رایت گردون دون
چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
2680
ساقی بزم الست ز زندگی شست دست
دید چه بی یاری شاهد غیب مصون
2681
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند
دمید صبح ازل از افق کاف و نون
2682
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان
آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
2683
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست
شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
2684
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر
تا که شد از دام تن طائر روحش برون
2685
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا
از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
2686
رفت ببالین او با غم بیحد و حصر
دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
2687
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید
گفت که پشت مرا شکست گردون کنون
2688
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم
نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
2689
همت والای تو برده ز عنقا سبق
جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
2690
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای
شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
2691
رایت منصور تو تا که نگونسار شد
زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
2692
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون
بار عیال مرا بست سوی شام غم
2693
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول
ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
2694
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا
شد سوی خرگاه من بلند دست ستم
2695
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان
خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
2696
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ
شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
2697
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق
چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
2698
بجان گرگان فتاد شیر ژیان
بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
2699
مرغ دل خصم او بقدر یک طائری
که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
2700
تیغ شرر بار او چون دهن اژدها
دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
2701
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او
ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
2702
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید
نماند راه فرار و نبود جای درنگ
2703
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری
شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
2704
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم
سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
2705
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت
ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
2706
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم
ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
2707
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد
به سدره المنتهی امین درگاه سوخت
2708
زد چه سموم بلا به گلشن کربلا
ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
2709
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب
از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
2710
مسیح گردون نشین آه دلش آتشین
چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
2711
ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا
ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
2712
ز حالت بیکسان از ستم ناکسان
دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
2713
کای شه لب تشنگان کنار آب روان
زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
2714
سموم جانسوز کین زد بگلستان دین
ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
2715
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز
شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
2716
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار
گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
2717
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت
ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
2718
یوسف کنعان غم عازم شام ستم
عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
2719
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار
برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
2720
نیست پرستار ما بغیر بیمار ما
پناه این بانوان نیست جز این ناتوان
2721
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما
کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
2722
شربت دیدار تو آب حیات همه
صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
2723
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز
ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
2724
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا
تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
2725
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی
اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
2726
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید
تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
2727
راه درازی به پیش همسفران کینه کیش
همتی از پیش بیش بهر مهمات ما
2728
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز
ای سر نورانیت شاهد حالات ما
2729
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
2730
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا
به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
2731
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه
بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
2732
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو
بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
2733
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
2734
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما
ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
2735
پرده گیان تو را حجاب عزت درید
تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
2736
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده
بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
2737
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود
شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
2738
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان
بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
2739
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش
بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
2740
گاه بکنج تنور گاه باوج سنان
یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
2741
گاه بویرانه بود همدم آه و فغان
گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
2742
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر
بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
2743
منطق داودیش لب بتلاوت گشود
یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
2744
نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد
مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
2745
چشمۀ خور در فلک چارمین
سوخت ز داغ دل ام البنین
2746
آه دل پرده نشین حیا
برده دل از عیسی گردون نشین
2747
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و دیده روان ز آستین
2748
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز کف چار جوان گزین
2749
اربعه مثل نسور الربی
سدره نشین از غمشان آتشین
2750
کعبۀ توحید از آن چار تن
یافت زهر ناحیه رکنی رکین
2751
قائمۀ عرش از ایشان بپای
قاعدۀ عدل از آنها متین
2752
نغمۀ داودی بانوی دهر
کرده بسی آب دل آهنین
2753
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مویه کنان موی کنان حور عین
2754
یاد ابوالفضل که سر حلقه بود
بود در آن حلقۀ ماتم نگین
2755
اشکفشان سوخته جان همچو شمع
با غم آن شاهد زیبا قرین
2756
ناله و فریاد جهان سوز او
لرزه در افکنده بعرش برین
2757
کای قد و بالای دلآرای تو
در چمن ناز بسی نازنین
2758
غرۀ غرای تو الله نور
نقش نخستین کتاب مبین
2759
طرۀ زیبای تو سرو قدم
غیب مصون در خم او چین چین
2760
همت والای تو بیرون ز وهم
خلوت ادنای تو در صدر زین
2761
رفتی و از گلشن یاسین برفت
نوگلی از شاخ گل یاسمین
2762
رفتی و رفت از افق معدلت
یکفلکی مبر رخ و مه جبین
2763
کعبه فرو ریخت چه آسیب دید
رکن یمانی ز شمال و یمین
2764
ریخت چه بال و پر آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الامین
2765
آه از آن سینۀ سینا مثال
داد ز بیدادی پیکان کین
2766
طور تجلای الهی شکافت
سر انا الله بخون شد دفین
2767
تیر کمانخانۀ بیداد زد
دیدۀ حق بین ترا از کمین
2768
عقل رزین تاب تحمل نداشت
آنچه تو دیدی ز عمود و زین
2769
عاقبت از مشرق زین شد نگون
مهر جهانتاب بروی زمین
2770
خرمن عمرم همه بر باد شد
میوۀ دل طعمۀ هر خوشه چین
2771
صبح من و شام غریبان سیاه
روز من امروز چه روز پسین
2772
چار جوان بود مرا دلفروز
و الیوم أصبحت و لا من بنین
2773
لا خیر فی الحیاه من بعدهم
فکلهم أمسی صریعاً طعین
2774
خون بشو ایدل که جگرگوشگان
قد واصلو الموت بقطع الوتین
2775
نام جوان مادر گیتی مبر
تذکرینی بلیوث العرین
2776
چونکه دگر نیست جوانی مرا
لا تدعونی ویک ام البنین
2777
مفتقر از نالۀ بانوی دهر
عالمیان تا بقیامت غمین
2778
صبا برو تا بکوی جانان
که تا کنی تر دماغ جانان
2779
چه بگذری بر نهال اکبر
نهال نوباوۀ پیمبر
2780
بگو به آن نوجوان نامی
که از جوانی ندیده کامی
2781
بمادر دل کباب خسته
ببین که بندش بدست بسته
2782
چه آرزوها که بود بر دل
تو رفتی و جمله رفت در گل
2783
صنوبری را که پروردیم
ز تیشۀ کین بریده دیدم
2784
ز بوستان رفت یک چمن گل
که دل ربود از هزار بلبل
2785
ز یک جهان جان دو دیده بستم
چه رفت جان جهان ز دستم
2786
دریغ از آن غرۀ چو ماهش
دریغ از آن طرۀ سیاهش
2787
بحجلۀ خاک و خون نشسته
ز خون سراپا نگار بسته
2788
ز سوز این غم شبان و روزان
چه لاله داغم چه شمع سوزان
2789
بناخن از سینه می خراشم
چه کوهکن کوه می تراشم
2790
تو بر سر نی دلیل راهی
بلاله روئی چه شمع و ماهی
2791
تو سر بلندی و شهسواری
خبر ز افتادگان نداری
2792
چه خوش بود روز بینوائی
بسر پرستی ما بیائی
2793
چون یافت نو خط شاه فرمان جان نثاری
یا دستخط یاری
2794
از بانوان خرگاه برخواست آه و زاری
فریاد بی قراری
2795
نو باوۀ نبوت از بوستان هاشم
یا شاهزاده قاسم
2796
سر حلقۀ فتوت در عزم و پایداری
در رزم و سرسپاری
2797
ماه رخش درخشان از رخش همت ورای
چون مهر عالم آرای
2798
لعل لبش دُر افشان گاه سخن گذاری
چون ابر نو بهاری
2799
سرو قدش خرامان در گلشن امامت
در باغ استقامت
2800
وز دوش تا بدامان مویش بمشگباری
چون نافۀ تتاری
2801
تیغش بسر فشانی مانند باد صرصر
افکندی از سران سر
2802
رمحش بجانستانی همچون قضای باری
در جان خصم کاری
2803
افسوس کان دلآرام شد صبح عمر او شام
از دستبرد ایام
2804
ناشاد رفت و ناکام هنگام کامکاری
شد سور سوگواری
2805
شاخ صنوبر او از بیخ و بن در افتاد
نخل شکر بر افتاد
2806
پر غنچه شد بر او از زخمهای کاری
مانند لاله زاری
2807
شد لالۀ عذارش در عین نوجوانی
داغ آنچنانکه دانی
2808
سر زد ز هر کناری از هر خدنگ خاری
زخمی زهر کناری
2809
تا جعد مشگسارا در خون خضاب کرده
دلها کباب کرده
2810
تا بسته دست و پا را از خون سر نگاری
سیل سرشک جاری
2811
تا آن جوان ناشاد پامال اسبها شد
از قید تن رها شد
2812
سرو قدش شد آزاد از هر بری و باری
از هر تعلق آری
2813
تا نور عقل کلی پا بر سر بدن زد
بر خاکدان تن زد
2814
ز آئینۀ تجلی برخواست هر غباری
هر تیرگی و تاری
2815
آخر بحجلۀ گور بر خاک تیره خفته
در خاک و خون نهفته
2816
گردون ندیده در سور آئین خاکساری
در هیچ روزگاری
2817
دردا که ماه گردون در چاه غم نگون شد
آفاق تیره گون شد
2818
گرگ اجل بدوران هرگز ندیده آری
زین خوبتر شکاری
2819
ساز غمش چنان زد در حلقۀ جوانان
از سوز جان جانان
2820
کاتش بآتش و جان زد هر شور او شراری
هر نغمه مرغزاری
2821
دردا که سوز سازش در بانوان شرر زد
شور نشور سر زد
2822
بر گرد سرو نازش هر بانوئی هزاری
هر دیده جویباری
2823
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر من
تشنه لب اصغر من
2824
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
2825
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
2826
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
2827
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
2828
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
2829
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
2830
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
2831
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
2832
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
2833
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
2834
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
2835
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
2836
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
2837
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
2838
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور من
دل پر اخگر من
2839
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمد
بمن پیر آمد
2840
وای بر این دل بیمار و تن لاغر من
زانچه آمد سر من
2841
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بود
سینۀ سینا بود
2842
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر من
نیر اکبر من
2843
از زلال لب شیرین تو دور افتادم
تا بگور افتادم
2844
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر من
ای لبت کوثر من
2845
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدی
یا گلو گیر شدی
2846
خاک بر فرق من و شیر من و شکر من
ای سر و سرور من
2847
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنم
نغمه ای زن که منم
2848
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در من
نشود باور من
2849
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبود
لایق تیر نبود
2850
بستان داد من از حرمله ای داور من
که توئی یاور من
2851
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمر
رفت سرمایۀ عمر
2852
زیب دوش و بر من رفت وز روز مور من
صدف گوهر من
2853
برهم زنید یاران این بزم بی صفا را
مجلس صفا ندارد بی یار مجلس آرا
2854
بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی
بی لاله شور نبود مرغان خوش نوا را
2855
بی نغمۀ دف و چنگ مطرب برقص ناید
وجد سماع باید کز سر برد هوا را
2856
جام مدام گلگون خواهد حریف موزون
بی می مدان تو میمون جام جهان نما را
2857
بی سر و قد دلجوی هرگز مجو لب جوی
بی سبزۀ خطش نیست آب روان گوارا
2858
بی چین طرۀ یار تاتار کم ز یک تار
بی موی او به موئی هرگز مخر ختا را
2859
بی جامی و مدامی هرگز نپخته خامی
تا کی به تلخ کامی سر می بری نگارا
2860
از دولت سکندر بگذر، برو طلب کن
با پای همت خضر سرچشمۀ بقا را
2861
بر دوست تکیه باید بر خویشتن نشاید
موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را
2862
بیگانه باش از خویش وز خویشتن میندیش
جز آشنا نه بیند دیدار آشنا را
2863
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش
دانند اهل دانش عین بقا فنا را
2864
داروی جهل خواهی بطلب ز پادشاهی
کاقلیم معرفت را امروزه اوست دارا
2865
دیباچۀ معارف سر دفتر صحایف
معروف کل عارف چون مهر عالم آرا
2866
عنوان نسخۀ غیب سرّ کتاب لاریب
عکس مقدس از عیب محبوب دلربا را
2867
ناموس اعظم حق غیب مصون مطلق
کاندر شهود اویند روحانیان حیاری
2868
آئینۀ تجلی معشوق عقل کلی
سرمایۀ تسلی عشاق بینوا را
2869
اصل اصیل عالم فرع نبیل خاتم
فیض نخست اقدم سرّ عیان خدا را
2870
در دست قدرت او لوح قدر زبونست
با کلک همت او وقعی مده قضا را
2871
ای هدهد صبا گوی طاوس کبریا را
بازآ که کرده تاریک زاغ و زغن فضا را
2872
ای مصطفی شمائل وی مرتضی فضائل
وی احسن الدلائل یاسین و طا و ها را
2873
ای منشی حقائق وی کاشف دقائق
فرماندۀ خلائق رب العلی علی را
2874
ای کعبۀ حقیقت وی قبلۀ طریقت
رکن یمان ایمان عین الصفا صفا را
2875
ای رویت آیۀ نور وی نور وادی طور
سرّ حجاب مستور از رویت آشکارا
2876
ای معدلت پناهی هنگام دادخواهی
اورنگ پادشاهی شایان بود شما را
2877
انگشتر سلیمان شایان اهرمن نیست
کی زیبد اسم اعظم دیو و دد دغا را
2878
از سیل فتنۀ کفر اسلام تیره گونست
دین مبین زبونست در پنجۀ نصاریٰ
2879
ای هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم
بنگر دو چار صد غم یک مشت بینوا را
2880
ای رحمت الهی دریاب مفتقر را
شاها بیک نگاهی بنواز این گدا را
2881
ماتم جهانسوز خاتم النبیین است
یا که آخرین روز صادر نخستین است
2882
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاها است
روز نالۀ فرقان از فراق یاسین است
2883
خاطری نباشد شاد در قلمرو ایجاد
آه و ناله و فریاد در محیط تکوین است
2884
کعبه را سزد امروز رو نهد بویرانی
زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین است
2885
صبح آفرینش را شام تار باز آمد
تیره اهل بیتش را دیدۀ جهان بین است
2886
رایت شریعت را نوبت نگونساریست
روز غربت اسلام روز وحشت دین است
2887
شاهد حقیقت را هر دو چشم حق بین خفت
آه بانوی کبری همچو شمع بالین است
2888
هادی طریقت را زندگی بسر آمد
گمرهان امت را سینه پر از کین است
2889
شاهباز وحدت را بند غم بگردن شد
کرکس طبیعت را دست و پنجه رنگین است
2890
شد همای فرخ فر بسته بال و بی شهپر
عرصۀ جهان یکسر صیدگاه شاهین است
2891
خاتم سلیمان را اهرمن بجادو برد
مسند سلیمانی مرکز شیاطین است
2892
شب ز غم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب
لیک چشم هر خاری شب بخواب نوشین است
2893
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیر
چنگ بزن مطربا ولی بیاد امیر
2894
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان بنغمه دمساز شد
2895
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
2896
وادی خم غدیر منطقۀ نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
2897
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد
تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
2898
چون بسر دست شاه شیر خدا شد بلند
بتارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
2899
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست
بهمت پیر عشق اساس وحدت درست
2900
فاتح اقلیم جود بجای خاتم نشست
یا بسپهر وجود نیر اعظم نشست
2901
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت
مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
2902
جلوه بصد ناز کرد لیلی حسن قدم
پرده زرخ باز کرد بدر منیر ظلم
2903
بهر که مولی منم علی است مولای او
نسخۀ اسما منم علی است طغرای او
2904
طور تجلی منم سینۀ سینا علی است
سیر انا الله منم آیت کبری علی است
2905
حلقۀ افلاک را سلسله جنبنان علی است
سید لولاک را علی وزیر و ظهیر
2906
در حرم لا مکان خلوت بزم علی است
روی زمین و زمان بنور او مستنیر
2907
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوست
نقد نفوس و عقول ببارگاهش حقیر
2908
سر سوید ای او منزه از چند و چون
صورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
2909
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
2910
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر
2911
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
2912
شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آه
شد چنان کز دود آهش سینۀ کاشانه سوخت
2913
آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد زانشعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
2914
آه از آن پیمان شکن کز کینۀ خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
2915
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
2916
گلشن فرخ فر توحید آندم شد تباه
کز سموم شرک آنشاخ گل فرزانه سوخت
2917
گنج علم و معرفت شد طعمۀ افعی صفت
تا که از بیداد دو نان گوهر یکدانه سوخت
2918
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمنی در آرزوی خام آب و دانه سوخت
2919
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل
عالمی از حسرت آنجلوۀ مستانه سوخت
2920
سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بود
کی سزاوار فشار آندر و دیوار بود؟
2921
طور سینای تجلی مشعلی از نور شد
سینۀ سینای وحدت مشتعل از نار بود
2922
نالۀ بانو زد اندر خرمن هستی شرر
گوئی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
2923
آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟
2924
گردش گردون دون بین کز جفای سامری
نقطۀ پروردگار وحدت مرکز مسمار بود!
2925
صورتش نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاه
روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
2926
شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان
آنکه جبریل امینش بندۀ دربار بود
2927
از قفای شاه، بانو با نوای جانگداز
تا توانائی بتن، تا قوت رفتار بود
2928
گرچه باز و خسته شد، وز کار دستش بسته شد
لیک پای همتش بر گنبد دوار بود
2929
گوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریخت
کز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریخت
2930
تا ز گلزار حقایق نو گلی بر باد رفت
یک چمن گل صرصر بیداد ز آن گلزار ریخت
2931
شاخۀ طوبی مثالی را ز آسیب خسان
آفتی آمد که یکسر هم برو هم بار ریخت
2932
غنچۀ نشگفته ای از لاله زار معرفت
از فراز شاخساری از جفای خار ریخت
2933
اختر فرخ فری افتاد از برج شرف
کاسمان خوناب غم از دیدۀ خونبار ریخت
2934
طوطی ای زینخا کدان پرواز کرد و خاک غم
بر سراسر طوطیان عالم اسرار ریخت
2935
بسملی در خون طپید از جور جبار عنید
یا که عنقاء ازل خون دل از منقار ریخت
2936
زهرۀ زهرا چه از آسیب پهلو در گذشت
چشمه های خون ز چشم ثابت و سیار ریخت
2937
مهبط روح الامین تا پایمال دیو شد
شورشی سر زد که سقف گنبد دوار ریخت
2938
شد بپا شور و نوا تا از دل بانوی شاه
رفت از کف صبر و طاقت فوت از زانوی شاه
2939
خسته شد پهلوی خاتون رفت از او تاب و توان
آنچنان کز پیچ و تابش بسته شد بازوی شاه
2940
تا حقیقت را بنا حق دست و گردن بسته شد
دست بیداد رعیت باز شد بر روی شاه
2941
روی بانوی دو گیتی شد ز سیلی نیلگون
سیل غم یکباره از هر سو روان شد سوی شاه
2942
سامری گوساله ای را کرد میر کاروان
تا قیامت خلق را گمراه کرد از کوی شاه
2943
هرکه با آواز آن گوساله آمد آشنا
تا ابد بیگانه ماند از صحبت دلجوی شاه
2944
نغمۀ «انی انا الله» نشنود گوساله خواه
غره دنیا، نه بیند غُره نیکوی شاه
2945
خاتم دین را بجادو برد دست اهرمن
شرمی از یزدان نکرد و بیمی از نیروی شاه
2946
گرچه دست بندگی داد از نخست اندر غدیر
لیک آن بد عاقبت لب تر نکرد از جوی شاه
2947
طعمۀ زاغ و زغن شد میوۀ باغ فدک
نالۀ طاوس فردوس برین شد بر فلک
2948
زهرۀ چرخ ولایت نغمۀ جانسوز داشت
تا سماک آن نالۀ جانسوز می رفت از سمک
2949
چشم گریان و دل بریان بانو ای عجب
نقش هستی را نکرد از صفحۀ ایجاد حک
2950
شاهد بزم حقیقت شمع ایوان یقین
اشکریزان رفت در ظلمت سرای ریب و شک
2951
کی روا بودی رود سر گرد کوی این و آن
آنکه بودی خاک راهش سرمۀ چشم ملک؟
2952
مستجار هر دو گیتی قبلۀ حاجات، برد
دست حاجت پیش انصار و مهاجر یک بیک
2953
بیوفا قومی، دل آنان ز آهن سخت تر
وعده های سست آنان چون هوائی در شبک
2954
پاس حق هرگز مجو حق ناشناس
هرکه حق را ننگرد کورش کند حق نمک
2955
مفتقر گر جانسپاری در ره بانو سزا است
راه حق است «ان تکن لله کان الله لک»
2956
نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ای دریغ
با دلی از خون لبالب رفت در خاک ای دریغ
2957
طعت بیت الشرف را زهرۀ تابنده بود
آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ای دریغ
2958
آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب
با تنی بیتاب و پُر تب رفت در خاک ای دریغ
2959
پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ای دریغ
2960
کعبۀ کروبیان و قبلۀ روحانیان
مستجار دین و مذهب رفت در خاک ای دریغ
2961
لیلی حسن قدم با عقل اقدم هم قدم
اولین محبوبۀ رب رفت در خاک ای دریغ
2962
حامل انوار و اسرار رسالت آنکه بود
جبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغ
2963
آن مهین بانو که بانوئی از آن بانو نبود
در بساط قرب اقرب، رفت در خاک ای دریغ
2964
آنکه بودی از محیط فیض وجودش کامیاب
هر بسیط و هر مرکب رفت در خاک ای دریغ
2965
بیت معمور ولایت را اجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه صد چندان بصاحبخانه کرد
2966
شمع روی روشن زهرا چه آنشب شد خموش
زهره ساز و نغمۀ ماتم در آن کاشانه کرد
2967
آه جانسوز یتیمان اندر آن ماتم سرا
کرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کرد
2968
داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار
آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد
2969
شاه با آن پر دلی دل از دو گیتی بر گرفت
خانه را کانشب تهی زانگو هر یکدانه کرد
2970
بارها کردی تمنای فراق جسم و جان
چونکه یاد از روزگار وصل آنجا نانه کرد
2971
سر بزانوی غم و با غصۀ بانو قرین
عزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کرد
2972
شاهد هستی چه از پیمانۀ غم نیست شد
باده نوشان را خراب از جلوۀ مستانه کرد
2973
ساقی بزم حقیقت گوئیا از خم غم
هرچه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد
2974
بسیط روی زمین باز بساط غم است
محیط عرش برین دائرۀ ماتم است
2975
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست
باز چرا دود آه تا فلک اعظم است
2976
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را
که صبح روی جهان تیره چه شام غم است
2977
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز
نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
2978
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر
بزیر بار غمش قامت گردون خم است
2979
ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار
دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
2980
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست
نام غم اندوز او نقش گل آدم است
2981
عزای سالار دین، دلیل اهل یقین
سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
2982
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید
نخست این کار زار بجان جانان رسید
2983
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد
که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
2984
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل
جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
2985
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه
از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
2986
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا
بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
2987
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم
ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
2988
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین
خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
2989
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل
نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
2990
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من
وی بکمند غمت خاطر آزاد من
2991
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من
ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
2992
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو
تا بفلک می برد آه من و داد من
2993
ملک دل آباد بود بجویبار وجود
آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
2994
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید
شد از نظر ناپدید روی پریزاد من
2995
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان
مگر در این غم رسد خدا بفریاد من
2996
حسرت دامادیش بر دل زارم بماند
بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
2997
لیلی حسن ازل واله و مجنون تست
چون برود تا ابد نام تو از یاد من
2998
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت
بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
2999
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست
یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
3000
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد
چه صبح نورانی عالم فانی گذشت
3001
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست
که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
3002
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه
که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
3003
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود
چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
3004
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان
که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
3005
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان
بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
3006
گوهر یکتای عشق در یتیم حسن
خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
3007
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
3008
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق
فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
3009
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حسن المآب عیان بوجه حسن
3010
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
3011
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او
خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
3012
همای اوج ازل بدام قوم دغل
بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
3013
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند
شاهد رخسار او شمع دل انجمن
3014
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه
ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
3015
کرده نثار سرش اهل حرم در اشک
لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
3016
نهاد گردون دون بطالعی واژگون
بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
3017
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس
رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
3018
عروس و داماد را نصیب شد مسندی
یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
3019
دود دل بانوان مجمرۀ عود بود
ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
3020
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم
مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
3021
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند
روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
3022
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد
مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
3023
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر
که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
3024
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها
حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
3025
تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید
بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
3026
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت
لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
3027
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم
خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد
3028
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق
قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
3029
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند
عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
3030
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من
وی گل نو رستۀ گلشن دامان من
3031
ای بسر و دوش من زینت آغوش من
مکن فراموش من جان تو و جان من
3032
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای
یاد نمی آوری هیچ ز پستان من
3033
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای
شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
3034
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن
ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
3035
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت
تا چه کند داغ تو با دل بریان من
3036
مادر بیچاره ات کنار گهواره ات
منتظر ناله ات ای گل خندان من
3037
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت
رفت بباد فنا خاک گلستان من
3038
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا
نکرد اندیشه از حال پریشان من
3039
کاش شدی واژگون رایت گردون دون
چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
3040
ساقی بزم الست ز زندگی شست دست
دید چه بی یاری شاهد غیب مصون
3041
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند
دمید صبح ازل از افق کاف و نون
3042
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان
آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
3043
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست
شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
3044
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر
تا که شد از دام تن طائر روحش برون
3045
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا
از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
3046
رفت ببالین او با غم بیحد و حصر
دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
3047
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید
گفت که پشت مرا شکست گردون کنون
3048
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم
نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
3049
همت والای تو برده ز عنقا سبق
جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
3050
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای
شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
3051
رایت منصور تو تا که نگونسار شد
زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
3052
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون
بار عیال مرا بست سوی شام غم
3053
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول
ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
3054
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا
شد سوی خرگاه من بلند دست ستم
3055
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان
خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
3056
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ
شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
3057
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق
چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
3058
بجان گرگان فتاد شیر ژیان
بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
3059
مرغ دل خصم او بقدر یک طائری
که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
3060
تیغ شرر بار او چون دهن اژدها
دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
3061
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او
ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
3062
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید
نماند راه فرار و نبود جای درنگ
3063
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری
شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
3064
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم
سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
3065
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت
ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
3066
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم
ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
3067
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد
به سدره المنتهی امین درگاه سوخت
3068
زد چه سموم بلا به گلشن کربلا
ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
3069
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب
از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
3070
مسیح گردون نشین آه دلش آتشین
چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
3071
ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا
ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
3072
ز حالت بیکسان از ستم ناکسان
دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
3073
کای شه لب تشنگان کنار آب روان
زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
3074
سموم جانسوز کین زد بگلستان دین
ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
3075
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز
شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
3076
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار
گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
3077
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت
ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
3078
یوسف کنعان غم عازم شام ستم
عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
3079
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار
برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
3080
نیست پرستار ما بغیر بیمار ما
پناه این بانوان نیست جز این ناتوان
3081
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما
کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
3082
شربت دیدار تو آب حیات همه
صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
3083
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز
ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
3084
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا
تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
3085
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی
اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
3086
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید
تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
3087
راه درازی به پیش همسفران کینه کیش
همتی از پیش بیش بهر مهمات ما
3088
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز
ای سر نورانیت شاهد حالات ما
3089
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
3090
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا
به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
3091
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه
بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
3092
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو
بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
3093
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
3094
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما
ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
3095
پرده گیان تو را حجاب عزت درید
تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
3096
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده
بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
3097
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود
شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
3098
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان
بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
3099
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش
بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
3100
گاه بکنج تنور گاه باوج سنان
یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
3101
گاه بویرانه بود همدم آه و فغان
گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
3102
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر
بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
3103
منطق داودیش لب بتلاوت گشود
یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
3104
نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد
مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
3105
چشمۀ خور در فلک چارمین
سوخت ز داغ دل ام البنین
3106
آه دل پرده نشین حیا
برده دل از عیسی گردون نشین
3107
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و دیده روان ز آستین
3108
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز کف چار جوان گزین
3109
اربعه مثل نسور الربی
سدره نشین از غمشان آتشین
3110
کعبۀ توحید از آن چار تن
یافت زهر ناحیه رکنی رکین
3111
قائمۀ عرش از ایشان بپای
قاعدۀ عدل از آنها متین
3112
نغمۀ داودی بانوی دهر
کرده بسی آب دل آهنین
3113
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مویه کنان موی کنان حور عین
3114
یاد ابوالفضل که سر حلقه بود
بود در آن حلقۀ ماتم نگین
3115
اشکفشان سوخته جان همچو شمع
با غم آن شاهد زیبا قرین
3116
ناله و فریاد جهان سوز او
لرزه در افکنده بعرش برین
3117
کای قد و بالای دلآرای تو
در چمن ناز بسی نازنین
3118
غرۀ غرای تو الله نور
نقش نخستین کتاب مبین
3119
طرۀ زیبای تو سرو قدم
غیب مصون در خم او چین چین
3120
همت والای تو بیرون ز وهم
خلوت ادنای تو در صدر زین
3121
رفتی و از گلشن یاسین برفت
نوگلی از شاخ گل یاسمین
3122
رفتی و رفت از افق معدلت
یکفلکی مبر رخ و مه جبین
3123
کعبه فرو ریخت چه آسیب دید
رکن یمانی ز شمال و یمین
3124
ریخت چه بال و پر آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الامین
3125
آه از آن سینۀ سینا مثال
داد ز بیدادی پیکان کین
3126
طور تجلای الهی شکافت
سر انا الله بخون شد دفین
3127
تیر کمانخانۀ بیداد زد
دیدۀ حق بین ترا از کمین
3128
عقل رزین تاب تحمل نداشت
آنچه تو دیدی ز عمود و زین
3129
عاقبت از مشرق زین شد نگون
مهر جهانتاب بروی زمین
3130
خرمن عمرم همه بر باد شد
میوۀ دل طعمۀ هر خوشه چین
3131
صبح من و شام غریبان سیاه
روز من امروز چه روز پسین
3132
چار جوان بود مرا دلفروز
و الیوم أصبحت و لا من بنین
3133
لا خیر فی الحیاه من بعدهم
فکلهم أمسی صریعاً طعین
3134
خون بشو ایدل که جگرگوشگان
قد واصلو الموت بقطع الوتین
3135
نام جوان مادر گیتی مبر
تذکرینی بلیوث العرین
3136
چونکه دگر نیست جوانی مرا
لا تدعونی ویک ام البنین
3137
مفتقر از نالۀ بانوی دهر
عالمیان تا بقیامت غمین
3138
صبا برو تا بکوی جانان
که تا کنی تر دماغ جانان
3139
چه بگذری بر نهال اکبر
نهال نوباوۀ پیمبر
3140
بگو به آن نوجوان نامی
که از جوانی ندیده کامی
3141
بمادر دل کباب خسته
ببین که بندش بدست بسته
3142
چه آرزوها که بود بر دل
تو رفتی و جمله رفت در گل
3143
صنوبری را که پروردیم
ز تیشۀ کین بریده دیدم
3144
ز بوستان رفت یک چمن گل
که دل ربود از هزار بلبل
3145
ز یک جهان جان دو دیده بستم
چه رفت جان جهان ز دستم
3146
دریغ از آن غرۀ چو ماهش
دریغ از آن طرۀ سیاهش
3147
بحجلۀ خاک و خون نشسته
ز خون سراپا نگار بسته
3148
ز سوز این غم شبان و روزان
چه لاله داغم چه شمع سوزان
3149
بناخن از سینه می خراشم
چه کوهکن کوه می تراشم
3150
تو بر سر نی دلیل راهی
بلاله روئی چه شمع و ماهی
3151
تو سر بلندی و شهسواری
خبر ز افتادگان نداری
3152
چه خوش بود روز بینوائی
بسر پرستی ما بیائی
3153
چون یافت نو خط شاه فرمان جان نثاری
یا دستخط یاری
3154
از بانوان خرگاه برخواست آه و زاری
فریاد بی قراری
3155
نو باوۀ نبوت از بوستان هاشم
یا شاهزاده قاسم
3156
سر حلقۀ فتوت در عزم و پایداری
در رزم و سرسپاری
3157
ماه رخش درخشان از رخش همت ورای
چون مهر عالم آرای
3158
لعل لبش دُر افشان گاه سخن گذاری
چون ابر نو بهاری
3159
سرو قدش خرامان در گلشن امامت
در باغ استقامت
3160
وز دوش تا بدامان مویش بمشگباری
چون نافۀ تتاری
3161
تیغش بسر فشانی مانند باد صرصر
افکندی از سران سر
3162
رمحش بجانستانی همچون قضای باری
در جان خصم کاری
3163
افسوس کان دلآرام شد صبح عمر او شام
از دستبرد ایام
3164
ناشاد رفت و ناکام هنگام کامکاری
شد سور سوگواری
3165
شاخ صنوبر او از بیخ و بن در افتاد
نخل شکر بر افتاد
3166
پر غنچه شد بر او از زخمهای کاری
مانند لاله زاری
3167
شد لالۀ عذارش در عین نوجوانی
داغ آنچنانکه دانی
3168
سر زد ز هر کناری از هر خدنگ خاری
زخمی زهر کناری
3169
تا جعد مشگسارا در خون خضاب کرده
دلها کباب کرده
3170
تا بسته دست و پا را از خون سر نگاری
سیل سرشک جاری
3171
تا آن جوان ناشاد پامال اسبها شد
از قید تن رها شد
3172
سرو قدش شد آزاد از هر بری و باری
از هر تعلق آری
3173
تا نور عقل کلی پا بر سر بدن زد
بر خاکدان تن زد
3174
ز آئینۀ تجلی برخواست هر غباری
هر تیرگی و تاری
3175
آخر بحجلۀ گور بر خاک تیره خفته
در خاک و خون نهفته
3176
گردون ندیده در سور آئین خاکساری
در هیچ روزگاری
3177
دردا که ماه گردون در چاه غم نگون شد
آفاق تیره گون شد
3178
گرگ اجل بدوران هرگز ندیده آری
زین خوبتر شکاری
3179
ساز غمش چنان زد در حلقۀ جوانان
از سوز جان جانان
3180
کاتش بآتش و جان زد هر شور او شراری
هر نغمه مرغزاری
3181
دردا که سوز سازش در بانوان شرر زد
شور نشور سر زد
3182
بر گرد سرو نازش هر بانوئی هزاری
هر دیده جویباری
3183
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر من
تشنه لب اصغر من
3184
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
3185
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
3186
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
3187
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
3188
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
3189
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
3190
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
3191
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
3192
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
3193
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
3194
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
3195
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
3196
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
3197
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
3198
ت