گنج تاریخ ما

1
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
2
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
3
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
4
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
5
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
6
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
7
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
8
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
9
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
10
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
11
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
12
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
13
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
14
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
15
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
16
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
17
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
18
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
19
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
20
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
21
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
22
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
23
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
24
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
25
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
26
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
27
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
28
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
29
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
30
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
31
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
32
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
33
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
34
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
35
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
36
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
37
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
38
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
39
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
40
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
41
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
42
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
43
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
44
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
45
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
46
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
47
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
48
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
49
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
50
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
51
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
52
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
53
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
54
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
55
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
56
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
57
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
58
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
59
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
60
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
61
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
62
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
63
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
64
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
65
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
66
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
67
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
68
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
69
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
70
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
71
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
72
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
73
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
74
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
75
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
76
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
77
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
78
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
79
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
80
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
81
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
82
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
83
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
84
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
85
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
86
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
87
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
88
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
89
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
90
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
91
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
92
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
93
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
94
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
95
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
96
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
97
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
98
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
99
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
100
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
101
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
102
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
103
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
104
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
105
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
106
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
107
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
108
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
109
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
110
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
111
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
112
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
113
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
114
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
115
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
116
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
117
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
118
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
119
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
120
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
121
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
122
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
123
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
124
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
125
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
126
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
127
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
128
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
129
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
130
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
131
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
132
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
133
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
134
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
135
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
136
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
137
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
138
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
139
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
140
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
141
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
142
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
143
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
144
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
145
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
146
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
147
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
148
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
149
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
150
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
151
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
152
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
153
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
154
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
155
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
156
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
157
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
158
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
159
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
160
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
161
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
162
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
163
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
164
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
165
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
166
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
167
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
168
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
169
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
170
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
171
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
172
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
173
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
174
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
175
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
176
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
177
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
178
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
179
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
180
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
181
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
182
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
183
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
184
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
185
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
186
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
187
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
188
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
189
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
190
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
191
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
192
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
193
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
194
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
195
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
196
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
197
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
198
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
199
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
200
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
201
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
202
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
203
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
204
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
205
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
206
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
207
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
208
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
209
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
210
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
211
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
212
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
213
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
214
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
215
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
216
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
217
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
218
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
219
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
220
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
221
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
222
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
223
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
224
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
225
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
226
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
227
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
228
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
229
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
230
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
231
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
232
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
233
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
234
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
235
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
236
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
237
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
238
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
239
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
240
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
241
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
242
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
243
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
244
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
245
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
246
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
247
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
248
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
249
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
250
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
251
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
252
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
253
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
254
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
255
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
256
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
257
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
258
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
259
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
260
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
261
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
262
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
263
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
264
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
265
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
266
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
267
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
268
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
269
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
270
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
271
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
272
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
273
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
274
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
275
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
276
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
277
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
278
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
279
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
280
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
281
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
282
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
283
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
284
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
285
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
286
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
287
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
288
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
289
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
290
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
291
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
292
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
293
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
294
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
295
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
296
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
297
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
298
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
299
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
300
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
301
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
302
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
303
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
304
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
305
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
306
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
307
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
308
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
309
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
310
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
311
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
312
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
313
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
314
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
315
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
316
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
317
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
318
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
319
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
320
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
321
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
322
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
323
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
324
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
325
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
326
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
327
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
328
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
329
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
330
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
331
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
332
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
333
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
334
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
335
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
336
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
337
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
338
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
339
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
340
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
341
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
342
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
343
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
344
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
345
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
346
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
347
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
348
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
349
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
350
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
351
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
352
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
353
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
354
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
355
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
356
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
357
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
358
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
359
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
360
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
361
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
362
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
363
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
364
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
365
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
366
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
367
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
368
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
369
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
370
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
371
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
372
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
373
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
374
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
375
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
376
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
377
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
378
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
379
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
380
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
381
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
382
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
383
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
384
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
385
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
386
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
387
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
388
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
389
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
390
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
391
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
392
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
393
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
394
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
395
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
396
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
397
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
398
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
399
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
400
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
401
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
402
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
403
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
404
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
405
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
406
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
407
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
408
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
409
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
410
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
411
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
412
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
413
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
414
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
415
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
416
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
417
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
418
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
419
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
420
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
421
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
422
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
423
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
424
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
425
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
426
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
427
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
428
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
429
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
430
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
431
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
432
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
433
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
434
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
435
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
436
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
437
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
438
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
439
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
440
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
441
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
442
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
443
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
444
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
445
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
446
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
447
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
448
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
449
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
450
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
451
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
452
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
453
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
454
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
455
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
456
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
457
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
458
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
459
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
460
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
461
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
462
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
463
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
464
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
465
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
466
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
467
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
468
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
469
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
470
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
471
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
472
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
473
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
474
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
475
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
476
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
477
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
478
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
479
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
480
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
481
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
482
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
483
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
484
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
485
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
486
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
487
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
488
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
489
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
490
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
491
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
492
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
493
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
494
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
495
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
496
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
497
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
498
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
499
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
500
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
501
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
502
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
503
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
504
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
505
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
506
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
507
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
508
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
509
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
510
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
511
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
512
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
513
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
514
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
515
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
516
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
517
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
518
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
519
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
520
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
521
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
522
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
523
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
524
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
525
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
526
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
527
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
528
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
529
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
530
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
531
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
532
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
533
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
534
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
535
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
536
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
537
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
538
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
539
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
540
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
541
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
542
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
543
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
544
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
545
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
546
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
547
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
548
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
549
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
550
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
551
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
552
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
553
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
554
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
555
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
556
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
557
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
558
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
559
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
560
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
561
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
562
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
563
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
564
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
565
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
566
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
567
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
568
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
569
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
570
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
571
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
572
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
573
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
574
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
575
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
576
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
577
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
578
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
579
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
580
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
581
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
582
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
583
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
584
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
585
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
586
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
587
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
588
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
589
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
590
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
591
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
592
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
593
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
594
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
595
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
596
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
597
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
598
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
599
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
600
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
601
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
602
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
603
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
604
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
605
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
606
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
607
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
608
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
609
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
610
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
611
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
612
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
613
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
614
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
615
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
616
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
617
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
618
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
619
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
620
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
621
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
622
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
623
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
624
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
625
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
626
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
627
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
628
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
629
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
630
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
631
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
632
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
633
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
634
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
635
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
636
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
637
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
638
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
639
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
640
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
641
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
642
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
643
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
644
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
645
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
646
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
647
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
648
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
649
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
650
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
651
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
652
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
653
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
654
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
655
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
656
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
657
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
658
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
659
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
660
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
661
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
662
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
663
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
664
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
665
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
666
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
667
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
668
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
669
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
670
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
671
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
672
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
673
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
674
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
675
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
676
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
677
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
678
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
679
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
680
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
681
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
682
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
683
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
684
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
685
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
686
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
687
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
688
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
689
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
690
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
691
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
692
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
693
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
694
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
695
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
696
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
697
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
698
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
699
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
700
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
701
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
702
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
703
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
704
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
705
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
706
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
707
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
708
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
709
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
710
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
711
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
712
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
713
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
714
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
715
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
716
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
717
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
718
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
719
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
720
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
721
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
722
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
723
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
724
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
725
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
726
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
727
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
728
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
729
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
730
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
731
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
732
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
733
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
734
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
735
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
736
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
737
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
738
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
739
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
740
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
741
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
742
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
743
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
744
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
745
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
746
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
747
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
748
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
749
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
750
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
751
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
752
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
753
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
754
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
755
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
756
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
757
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
758
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
759
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
760
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
761
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
762
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
763
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
764
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
765
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
766
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
767
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
768
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
769
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
770
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
771
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
772
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
773
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
774
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
775
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
776
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
777
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
778
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
779
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
780
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
781
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
782
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
783
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
784
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
785
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
786
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
787
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
788
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
789
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
790
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
791
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
792
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
793
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
794
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
795
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
796
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
797
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
798
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
799
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
800
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
801
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
802
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
803
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
804
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
805
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
806
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
807
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
808
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
809
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
810
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
811
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
812
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
813
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
814
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
815
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
816
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
817
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
818
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
819
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
820
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
821
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
822
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
823
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
824
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
825
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
826
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
827
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
828
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
829
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
830
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
831
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
832
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
833
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
834
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
835
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
836
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
837
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
838
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
839
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
840
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
841
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
842
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
843
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
844
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
845
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
846
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
847
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
848
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
849
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
850
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
851
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
852
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
853
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
854
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
855
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
856
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
857
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
858
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
859
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
860
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
861
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
862
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
863
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
864
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
865
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
866
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
867
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
868
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
869
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
870
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
871
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
872
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
873
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
874
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
875
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
876
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
877
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
878
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
879
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
880
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
881
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
882
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
883
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
884
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
885
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
886
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
887
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
888
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
889
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
890
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
891
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
892
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
893
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
894
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
895
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
896
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
897
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
898
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
899
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
900
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
901
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
902
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
903
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
904
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
905
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
906
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
907
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
908
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
909
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
910
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
911
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
912
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
913
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
914
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
915
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
916
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
917
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
918
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
919
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
920
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
921
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
922
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
923
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
924
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
925
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
926
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
927
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
928
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
929
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
930
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
931
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
932
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
933
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
934
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
935
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
936
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
937
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
938
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
939
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
940
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
941
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
942
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
943
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
944
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
945
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
946
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
947
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
948
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
949
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
950
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
951
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
952
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
953
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
954
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
955
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
956
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
957
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
958
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
959
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
960
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
961
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
962
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
963
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
964
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
965
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
966
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
967
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
968
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
969
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
970
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
971
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
972
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
973
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
974
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
975
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
976
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
977
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
978
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
979
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
980
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
981
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
982
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
983
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
984
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
985
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
986
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
987
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
988
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
989
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
990
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
991
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
992
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
993
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
994
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
995
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
996
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
997
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
998
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
999
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
1000
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
1001
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
1002
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
1003
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
1004
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
1005
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
1006
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
1007
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
1008
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
1009
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
1010
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
1011
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
1012
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
1013
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
1014
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
1015
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
1016
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
1017
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
1018
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
1019
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
1020
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
1021
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
1022
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
1023
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
1024
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
1025
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
1026
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
1027
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
1028
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
1029
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
1030
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
1031
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
1032
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
1033
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
1034
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
1035
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
1036
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
1037
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
1038
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
1039
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
1040
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
1041
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
1042
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
1043
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
1044
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
1045
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
1046
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
1047
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
1048
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
1049
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
1050
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
1051
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
1052
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
1053
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
1054
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
1055
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
1056
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
1057
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
1058
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
1059
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
1060
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
1061
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
1062
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
1063
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
1064
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
1065
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
1066
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
1067
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
1068
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
1069
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
1070
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
1071
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
1072
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
1073
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
1074
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
1075
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
1076
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
1077
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
1078
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
1079
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
1080
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
1081
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
1082
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
1083
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
1084
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
1085
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
1086
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
1087
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
1088
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
1089
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
1090
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
1091
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
1092
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
1093
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
1094
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
1095
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
1096
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
1097
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
1098
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
1099
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
1100
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
1101
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
1102
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
1103
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
1104
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
1105
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
1106
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
1107
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
1108
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
1109
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
1110
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
1111
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
1112
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
1113
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
1114
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
1115
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
1116
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
1117
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
1118
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
1119
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
1120
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
1121
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
1122
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
1123
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
1124
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
1125
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
1126
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
1127
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
1128
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
1129
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
1130
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
1131
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
1132
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
1133
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
1134
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
1135
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
1136
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
1137
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
1138
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
1139
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
1140
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
1141
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
1142
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
1143
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
1144
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
1145
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
1146
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
1147
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
1148
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
1149
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
1150
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
1151
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
1152
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
1153
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
1154
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
1155
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
1156
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
1157
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
1158
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
1159
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
1160
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
1161
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
1162
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
1163
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
1164
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
1165
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
1166
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
1167
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
1168
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
1169
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
1170
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
1171
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
1172
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
1173
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
1174
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
1175
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
1176
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
1177
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
1178
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
1179
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
1180
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
1181
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
1182
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
1183
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
1184
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
1185
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
1186
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
1187
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
1188
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
1189
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
1190
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
1191
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
1192
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
1193
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
1194
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
1195
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
1196
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
1197
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
1198
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
1199
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
1200
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
1201
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
1202
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
1203
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
1204
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
1205
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
1206
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
1207
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
1208
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
1209
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
1210
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
1211
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
1212
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
1213
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
1214
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
1215
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
1216
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
1217
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
1218
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
1219
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
1220
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
1221
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
1222
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
1223
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
1224
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
1225
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
1226
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
1227
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
1228
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
1229
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
1230
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
1231
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
1232
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
1233
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
1234
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
1235
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
1236
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
1237
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
1238
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
1239
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
1240
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
1241
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
1242
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
1243
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
1244
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
1245
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
1246
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
1247
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
1248
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
1249
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
1250
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
1251
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
1252
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
1253
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
1254
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
1255
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
1256
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
1257
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
1258
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
1259
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
1260
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
1261
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
1262
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
1263
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
1264
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
1265
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
1266
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
1267
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
1268
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
1269
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
1270
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
1271
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
1272
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
1273
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
1274
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
1275
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
1276
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
1277
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
1278
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
1279
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
1280
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
1281
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
1282
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
1283
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
1284
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
1285
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
1286
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
1287
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
1288
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
1289
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
1290
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
1291
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
1292
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
1293
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
1294
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
1295
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
1296
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
1297
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
1298
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
1299
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
1300
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
1301
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
1302
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
1303
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
1304
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
1305
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
1306
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
1307
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
1308
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
1309
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
1310
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
1311
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
1312
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
1313
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
1314
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
1315
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
1316
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
1317
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
1318
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
1319
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
1320
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
1321
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
1322
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
1323
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
1324
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
1325
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
1326
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
1327
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
1328
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
1329
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
1330
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
1331
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
1332
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
1333
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
1334
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
1335
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
1336
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
1337
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
1338
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
1339
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
1340
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
1341
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
1342
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
1343
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
1344
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
1345
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
1346
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
1347
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
1348
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
1349
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
1350
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
1351
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
1352
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
1353
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
1354
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
1355
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
1356
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
1357
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
1358
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
1359
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
1360
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
1361
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
1362
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
1363
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
1364
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
1365
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
1366
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
1367
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
1368
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
1369
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
1370
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
1371
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
1372
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
1373
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
1374
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
1375
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
1376
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
1377
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
1378
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
1379
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
1380
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
1381
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
1382
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
1383
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
1384
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
1385
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
1386
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
1387
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
1388
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
1389
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
1390
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
1391
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
1392
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
1393
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
1394
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
1395
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
1396
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
1397
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
1398
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
1399
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
1400
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
1401
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
1402
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
1403
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
1404
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
1405
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
1406
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
1407
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
1408
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
1409
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
1410
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
1411
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
1412
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
1413
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
1414
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
1415
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
1416
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
1417
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
1418
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
1419
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
1420
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
1421
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
1422
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
1423
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
1424
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
1425
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
1426
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
1427
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
1428
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
1429
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
1430
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
1431
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
1432
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
1433
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
1434
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
1435
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
1436
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
1437
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
1438
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
1439
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
1440
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
1441
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
1442
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
1443
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
1444
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
1445
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
1446
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
1447
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
1448
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
1449
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
1450
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
1451
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
1452
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
1453
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
1454
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
1455
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
1456
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
1457
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
1458
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
1459
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
1460
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
1461
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
1462
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
1463
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
1464
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
1465
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
1466
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
1467
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
1468
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
1469
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
1470
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
1471
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
1472
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
1473
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
1474
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
1475
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
1476
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
1477
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
1478
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
1479
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
1480
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
1481
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
1482
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
1483
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
1484
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
1485
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
1486
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
1487
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
1488
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
1489
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
1490
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
1491
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
1492
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
1493
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
1494
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
1495
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
1496
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
1497
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
1498
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
1499
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
1500
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
1501
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
1502
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
1503
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
1504
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
1505
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
1506
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
1507
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
1508
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
1509
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
1510
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
1511
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
1512
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
1513
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
1514
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
1515
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
1516
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
1517
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
1518
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
1519
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
1520
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
1521
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
1522
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
1523
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
1524
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
1525
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
1526
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
1527
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
1528
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
1529
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
1530
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
1531
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
1532
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
1533
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
1534
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
1535
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
1536
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
1537
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
1538
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
1539
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
1540
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
1541
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
1542
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
1543
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
1544
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
1545
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
1546
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
1547
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
1548
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
1549
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
1550
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
1551
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
1552
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
1553
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
1554
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
1555
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
1556
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
1557
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
1558
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
1559
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
1560
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
1561
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
1562
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
1563
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
1564
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
1565
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
1566
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
1567
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
1568
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
1569
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
1570
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
1571
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
1572
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
1573
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
1574
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
1575
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
1576
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
1577
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
1578
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
1579
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
1580
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
1581
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
1582
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
1583
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
1584
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
1585
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
1586
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
1587
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
1588
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
1589
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
1590
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
1591
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
1592
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
1593
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
1594
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
1595
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
1596
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
1597
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
1598
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
1599
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
1600
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
1601
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
1602
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
1603
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
1604
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
1605
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
1606
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
1607
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
1608
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
1609
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
1610
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
1611
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
1612
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
1613
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
1614
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
1615
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
1616
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
1617
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
1618
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
1619
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
1620
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
1621
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
1622
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
1623
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
1624
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
1625
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
1626
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
1627
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
1628
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
1629
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
1630
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
1631
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
1632
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
1633
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
1634
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
1635
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
1636
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
1637
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
1638
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
1639
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
1640
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
1641
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
1642
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
1643
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
1644
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
1645
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
1646
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
1647
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
1648
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
1649
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
1650
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
1651
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
1652
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
1653
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
1654
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
1655
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
1656
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
1657
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
1658
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
1659
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
1660
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
1661
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
1662
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
1663
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
1664
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
1665
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
1666
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
1667
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
1668
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
1669
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
1670
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
1671
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
1672
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
1673
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
1674
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
1675
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
1676
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
1677
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
1678
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
1679
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
1680
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
1681
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
1682
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
1683
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
1684
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
1685
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
1686
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
1687
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
1688
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
1689
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
1690
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
1691
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
1692
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
1693
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
1694
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
1695
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
1696
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
1697
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
1698
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
1699
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
1700
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
1701
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
1702
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
1703
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
1704
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
1705
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
1706
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
1707
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
1708
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
1709
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
1710
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
1711
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
1712
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
1713
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
1714
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
1715
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
1716
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
1717
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
1718
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
1719
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
1720
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
1721
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
1722
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
1723
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
1724
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
1725
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
1726
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
1727
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
1728
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
1729
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
1730
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
1731
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
1732
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
1733
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
1734
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
1735
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
1736
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
1737
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
1738
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
1739
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
1740
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
1741
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
1742
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
1743
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
1744
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
1745
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
1746
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
1747
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
1748
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
1749
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
1750
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
1751
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
1752
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
1753
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
1754
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
1755
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
1756
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
1757
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
1758
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
1759
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
1760
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
1761
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
1762
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
1763
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
1764
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
1765
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
1766
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
1767
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
1768
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
1769
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
1770
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
1771
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
1772
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
1773
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
1774
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
1775
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
1776
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
1777
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
1778
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
1779
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
1780
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
1781
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
1782
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
1783
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
1784
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
1785
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
1786
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
1787
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
1788
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
1789
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
1790
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
1791
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
1792
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
1793
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
1794
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
1795
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
1796
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
1797
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
1798
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
1799
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
1800
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
1801
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
1802
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
1803
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
1804
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
1805
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
1806
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
1807
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
1808
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
1809
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
1810
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
1811
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
1812
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
1813
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
1814
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
1815
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
1816
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
1817
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
1818
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
1819
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
1820
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
1821
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
1822
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
1823
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
1824
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
1825
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
1826
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
1827
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
1828
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
1829
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
1830
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
1831
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
1832
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
1833
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
1834
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
1835
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
1836
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
1837
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
1838
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
1839
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
1840
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
1841
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
1842
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
1843
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
1844
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
1845
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
1846
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
1847
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
1848
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
1849
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
1850
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
1851
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
1852
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
1853
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
1854
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
1855
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
1856
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
1857
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
1858
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
1859
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
1860
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
1861
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
1862
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
1863
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
1864
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
1865
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
1866
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
1867
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
1868
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
1869
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
1870
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
1871
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
1872
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
1873
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
1874
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
1875
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
1876
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
1877
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
1878
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
1879
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
1880
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
1881
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
1882
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
1883
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
1884
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
1885
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
1886
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
1887
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
1888
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
1889
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
1890
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
1891
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
1892
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
1893
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
1894
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
1895
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
1896
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
1897
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
1898
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
1899
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
1900
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
1901
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
1902
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
1903
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
1904
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
1905
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
1906
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
1907
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
1908
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
1909
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
1910
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
1911
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
1912
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
1913
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
1914
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
1915
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
1916
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
1917
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
1918
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
1919
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
1920
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
1921
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
1922
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
1923
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
1924
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
1925
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
1926
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
1927
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
1928
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
1929
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
1930
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
1931
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
1932
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
1933
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
1934
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
1935
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
1936
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
1937
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
1938
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
1939
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
1940
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
1941
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
1942
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
1943
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
1944
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
1945
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
1946
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
1947
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
1948
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
1949
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
1950
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
1951
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
1952
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
1953
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
1954
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
1955
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
1956
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
1957
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
1958
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
1959
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
1960
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
1961
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
1962
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
1963
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
1964
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
1965
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
1966
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
1967
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
1968
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
1969
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
1970
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
1971
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
1972
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
1973
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
1974
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
1975
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
1976
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
1977
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
1978
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
1979
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
1980
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
1981
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
1982
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
1983
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
1984
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
1985
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
1986
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
1987
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
1988
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
1989
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
1990
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
1991
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
1992
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
1993
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
1994
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
1995
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
1996
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
1997
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
1998
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
1999
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
2000
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
2001
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
2002
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
2003
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
2004
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
2005
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
2006
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
2007
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
2008
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
2009
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
2010
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
2011
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
2012
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
2013
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
2014
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
2015
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
2016
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
2017
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
2018
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
2019
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
2020
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
2021
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
2022
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
2023
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
2024
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
2025
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
2026
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
2027
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
2028
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
2029
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
2030
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
2031
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
2032
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
2033
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
2034
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
2035
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
2036
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
2037
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
2038
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
2039
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
2040
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
2041
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
2042
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
2043
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
2044
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
2045
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
2046
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
2047
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
2048
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
2049
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
2050
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
2051
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
2052
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
2053
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
2054
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
2055
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
2056
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
2057
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
2058
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
2059
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
2060
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
2061
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
2062
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
2063
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
2064
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
2065
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
2066
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
2067
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
2068
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
2069
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
2070
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
2071
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
2072
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
2073
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
2074
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
2075
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
2076
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
2077
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
2078
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
2079
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
2080
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
2081
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
2082
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
2083
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
2084
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
2085
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
2086
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
2087
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
2088
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
2089
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
2090
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
2091
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
2092
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
2093
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
2094
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
2095
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
2096
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
2097
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
2098
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
2099
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
2100
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
2101
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
2102
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
2103
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
2104
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
2105
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
2106
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
2107
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
2108
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
2109
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
2110
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
2111
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
2112
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
2113
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
2114
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
2115
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
2116
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
2117
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
2118
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
2119
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
2120
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
2121
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
2122
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
2123
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
2124
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
2125
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
2126
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
2127
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
2128
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
2129
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
2130
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
2131
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
2132
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
2133
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
2134
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
2135
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
2136
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
2137
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
2138
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
2139
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
2140
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
2141
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
2142
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
2143
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
2144
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
2145
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
2146
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
2147
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
2148
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
2149
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
2150
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
2151
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
2152
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
2153
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
2154
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
2155
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
2156
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
2157
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
2158
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
2159
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
2160
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
2161
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
2162
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
2163
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
2164
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
2165
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
2166
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
2167
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
2168
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
2169
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
2170
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
2171
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
2172
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
2173
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
2174
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
2175
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
2176
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
2177
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
2178
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
2179
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
2180
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
2181
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
2182
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
2183
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
2184
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
2185
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
2186
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
2187
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
2188
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
2189
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
2190
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
2191
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
2192
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
2193
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
2194
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
2195
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
2196
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
2197
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
2198
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
2199
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
2200
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
2201
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
2202
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
2203
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
2204
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
2205
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
2206
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
2207
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
2208
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
2209
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
2210
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
2211
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
2212
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
2213
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
2214
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
2215
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
2216
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
2217
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
2218
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
2219
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
2220
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
2221
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
2222
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
2223
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
2224
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
2225
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
2226
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
2227
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
2228
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
2229
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
2230
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
2231
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
2232
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
2233
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
2234
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
2235
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
2236
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
2237
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
2238
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
2239
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
2240
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
2241
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
2242
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
2243
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
2244
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
2245
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
2246
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
2247
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
2248
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
2249
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
2250
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
2251
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
2252
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
2253
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
2254
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
2255
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
2256
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
2257
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
2258
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
2259
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
2260
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
2261
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
2262
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
2263
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
2264
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
2265
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
2266
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
2267
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
2268
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
2269
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
2270
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
2271
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
2272
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
2273
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
2274
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
2275
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
2276
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
2277
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
2278
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
2279
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
2280
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
2281
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
2282
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
2283
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
2284
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
2285
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
2286
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
2287
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
2288
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
2289
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
2290
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
2291
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
2292
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
2293
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
2294
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
2295
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
2296
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
2297
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
2298
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
2299
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
2300
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
2301
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
2302
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
2303
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
2304
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
2305
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
2306
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
2307
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
2308
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
2309
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
2310
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
2311
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
2312
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
2313
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
2314
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
2315
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
2316
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
2317
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
2318
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
2319
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
2320
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
2321
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
2322
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
2323
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
2324
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
2325
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
2326
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
2327
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
2328
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
2329
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
2330
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
2331
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
2332
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
2333
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
2334
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
2335
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
2336
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
2337
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
2338
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
2339
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
2340
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
2341
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
2342
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
2343
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
2344
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
2345
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
2346
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
2347
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
2348
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
2349
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
2350
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
2351
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
2352
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
2353
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
2354
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
2355
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
2356
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
2357
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
2358
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
2359
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
2360
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
2361
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
2362
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
2363
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
2364
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
2365
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
2366
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
2367
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
2368
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
2369
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
2370
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
2371
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
2372
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
2373
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
2374
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
2375
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
2376
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
2377
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
2378
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
2379
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
2380
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
2381
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
2382
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
2383
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
2384
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
2385
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
2386
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
2387
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
2388
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
2389
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
2390
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
2391
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
2392
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
2393
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
2394
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
2395
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
2396
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
2397
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
2398
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
2399
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
2400
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
2401
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
2402
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
2403
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
2404
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
2405
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
2406
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
2407
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
2408
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
2409
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
2410
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
2411
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
2412
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
2413
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
2414
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
2415
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
2416
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
2417
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
2418
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
2419
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
2420
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
2421
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
2422
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
2423
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
2424
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
2425
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
2426
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
2427
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
2428
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
2429
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
2430
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
2431
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
2432
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
2433
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
2434
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
2435
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
2436
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
2437
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
2438
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
2439
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
2440
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
2441
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
2442
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
2443
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
2444
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
2445
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
2446
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
2447
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
2448
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
2449
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
2450
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
2451
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
2452
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
2453
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
2454
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
2455
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
2456
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
2457
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
2458
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
2459
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
2460
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
2461
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
2462
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
2463
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
2464
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
2465
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
2466
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
2467
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
2468
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
2469
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
2470
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
2471
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
2472
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
2473
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
2474
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
2475
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
2476
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
2477
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
2478
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
2479
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
2480
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
2481
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
2482
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
2483
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
2484
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
2485
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
2486
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
2487
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
2488
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
2489
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
2490
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
2491
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
2492
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
2493
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
2494
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
2495
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
2496
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
2497
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
2498
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
2499
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
2500
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
2501
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
2502
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
2503
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
2504
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
2505
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
2506
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
2507
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
2508
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
2509
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
2510
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
2511
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
2512
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
2513
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
2514
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
2515
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
2516
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
2517
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
2518
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
2519
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
2520
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
2521
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
2522
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
2523
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
2524
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
2525
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
2526
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
2527
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
2528
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
2529
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
2530
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
2531
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
2532
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
2533
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
2534
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
2535
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
2536
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
2537
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
2538
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
2539
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
2540
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
2541
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
2542
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
2543
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
2544
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
2545
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
2546
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
2547
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
2548
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
2549
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
2550
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
2551
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
2552
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
2553
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
2554
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
2555
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
2556
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
2557
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
2558
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
2559
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
2560
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
2561
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
2562
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
2563
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
2564
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
2565
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
2566
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
2567
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
2568
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
2569
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
2570
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
2571
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
2572
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
2573
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
2574
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
2575
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
2576
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
2577
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
2578
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
2579
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
2580
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
2581
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
2582
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
2583
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
2584
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
2585
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
2586
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
2587
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
2588
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
2589
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
2590
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
2591
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
2592
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
2593
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
2594
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
2595
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
2596
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
2597
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
2598
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
2599
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
2600
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
2601
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
2602
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
2603
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
2604
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
2605
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
2606
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
2607
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
2608
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
2609
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
2610
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
2611
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
2612
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
2613
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
2614
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
2615
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
2616
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
2617
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
2618
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
2619
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
2620
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
2621
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
2622
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
2623
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
2624
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
2625
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
2626
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
2627
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
2628
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
2629
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
2630
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
2631
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
2632
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
2633
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
2634
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
2635
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
2636
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
2637
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
2638
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
2639
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
2640
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
2641
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
2642
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
2643
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
2644
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
2645
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
2646
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
2647
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
2648
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
2649
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
2650
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
2651
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
2652
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
2653
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
2654
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
2655
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
2656
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
2657
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
2658
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
2659
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
2660
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
2661
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
2662
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
2663
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
2664
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
2665
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
2666
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
2667
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
2668
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
2669
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
2670
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
2671
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
2672
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
2673
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
2674
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
2675
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
2676
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
2677
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
2678
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
2679
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
2680
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
2681
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
2682
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
2683
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
2684
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
2685
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
2686
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
2687
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
2688
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
2689
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
2690
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
2691
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
2692
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
2693
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
2694
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
2695
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
2696
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
2697
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
2698
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
2699
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
2700
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
2701
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
2702
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
2703
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
2704
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
2705
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
2706
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
2707
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
2708
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
2709
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
2710
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
2711
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
2712
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
2713
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
2714
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
2715
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
2716
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
2717
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
2718
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
2719
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
2720
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
2721
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
2722
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
2723
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
2724
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
2725
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
2726
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
2727
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
2728
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
2729
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
2730
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
2731
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
2732
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
2733
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
2734
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
2735
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
2736
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
2737
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
2738
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
2739
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
2740
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
2741
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
2742
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
2743
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
2744
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
2745
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
2746
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
2747
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
2748
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
2749
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
2750
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
2751
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
2752
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
2753
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
2754
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
2755
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
2756
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
2757
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
2758
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
2759
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
2760
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
2761
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
2762
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
2763
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
2764
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
2765
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
2766
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
2767
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
2768
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
2769
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
2770
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
2771
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
2772
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
2773
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
2774
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
2775
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
2776
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
2777
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
2778
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
2779
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
2780
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
2781
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
2782
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
2783
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
2784
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
2785
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
2786
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
2787
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
2788
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
2789
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
2790
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
2791
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
2792
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
2793
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
2794
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
2795
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
2796
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
2797
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
2798
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
2799
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
2800
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
2801
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
2802
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
2803
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
2804
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
2805
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
2806
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
2807
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
2808
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
2809
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
2810
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
2811
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
2812
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
2813
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
2814
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
2815
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
2816
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
2817
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
2818
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
2819
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
2820
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
2821
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
2822
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
2823
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
2824
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
2825
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
2826
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
2827
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
2828
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
2829
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
2830
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
2831
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
2832
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
2833
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
2834
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
2835
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
2836
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
2837
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
2838
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
2839
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
2840
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
2841
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
2842
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
2843
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
2844
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
2845
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
2846
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
2847
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
2848
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
2849
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
2850
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
2851
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
2852
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
2853
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
2854
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
2855
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
2856
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
2857
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
2858
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
2859
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
2860
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
2861
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
2862
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
2863
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
2864
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
2865
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
2866
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
2867
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
2868
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
2869
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
2870
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
2871
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
2872
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
2873
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
2874
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
2875
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
2876
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
2877
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
2878
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
2879
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
2880
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
2881
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
2882
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
2883
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
2884
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
2885
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
2886
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
2887
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
2888
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
2889
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
2890
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
2891
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
2892
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
2893
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
2894
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
2895
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
2896
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
2897
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
2898
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
2899
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
2900
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
2901
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
2902
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
2903
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
2904
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
2905
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
2906
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
2907
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
2908
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
2909
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
2910
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
2911
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
2912
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
2913
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
2914
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
2915
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
2916
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
2917
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
2918
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
2919
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
2920
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
2921
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
2922
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
2923
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
2924
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
2925
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
2926
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
2927
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
2928
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
2929
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
2930
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
2931
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
2932
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
2933
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
2934
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
2935
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
2936
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
2937
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
2938
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
2939
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
2940
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
2941
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
2942
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
2943
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
2944
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
2945
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
2946
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
2947
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
2948
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
2949
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
2950
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
2951
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
2952
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
2953
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
2954
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
2955
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
2956
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
2957
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
2958
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
2959
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
2960
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
2961
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
2962
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
2963
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
2964
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
2965
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
2966
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
2967
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
2968
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
2969
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
2970
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
2971
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
2972
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
2973
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
2974
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
2975
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
2976
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
2977
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
2978
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
2979
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
2980
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
2981
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
2982
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
2983
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
2984
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
2985
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
2986
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
2987
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
2988
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
2989
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
2990
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
2991
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
2992
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
2993
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
2994
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
2995
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
2996
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
2997
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
2998
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
2999
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
3000
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
3001
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
3002
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
3003
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
3004
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
3005
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
3006
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
3007
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
3008
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
3009
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
3010
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
3011
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
3012
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
3013
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
3014
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
3015
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
3016
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
3017
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
3018
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
3019
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
3020
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
3021
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
3022
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
3023
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
3024
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
3025
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
3026
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
3027
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
3028
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
3029
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
3030
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
3031
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
3032
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
3033
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
3034
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
3035
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
3036
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
3037
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
3038
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
3039
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
3040
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
3041
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
3042
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
3043
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
3044
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
3045
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
3046
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
3047
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
3048
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
3049
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
3050
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
3051
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
3052
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
3053
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
3054
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
3055
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
3056
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
3057
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
3058
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
3059
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
3060
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
3061
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
3062
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
3063
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
3064
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
3065
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
3066
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
3067
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
3068
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
3069
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
3070
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
3071
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
3072
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
3073
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
3074
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
3075
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
3076
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
3077
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
3078
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
3079
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
3080
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
3081
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
3082
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
3083
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
3084
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
3085
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
3086
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
3087
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
3088
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
3089
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
3090
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
3091
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
3092
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
3093
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
3094
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
3095
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
3096
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
3097
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
3098
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
3099
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
3100
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
3101
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
3102
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
3103
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
3104
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
3105
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
3106
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
3107
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
3108
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
3109
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
3110
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
3111
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
3112
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
3113
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
3114
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
3115
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
3116
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
3117
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
3118
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
3119
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
3120
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
3121
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
3122
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
3123
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
3124
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
3125
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
3126
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
3127
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
3128
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
3129
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
3130
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
3131
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
3132
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
3133
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
3134
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
3135
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
3136
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
3137
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
3138
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
3139
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
3140
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
3141
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
3142
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
3143
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
3144
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
3145
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
3146
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
3147
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
3148
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
3149
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
3150
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
3151
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
3152
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
3153
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
3154
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
3155
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
3156
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
3157
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
3158
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
3159
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
3160
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
3161
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
3162
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
3163
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
3164
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
3165
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خدا داد امشب
3166
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
3167
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد
دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
3168
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی تو
چه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
3169
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادر
شب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
3170
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنا
چه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
3171
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جان
لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
3172
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب تو
که زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
3173
من و داستان دستان ز خرابی گلستان
من و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
3174
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطی
که مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
3175
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجد
چکند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
3176
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
3177
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
3178
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
3179
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
3180
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
3181
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
3182
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
3183
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
3184
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
3185
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
3186
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
3187
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
3188
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
3189
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
3190
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
3191
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
3192
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
3193
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
3194
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
3195
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
3196
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
3197
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
3198
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
3199
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
3200
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
3201
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
3202
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
3203
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
3204
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
3205
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
3206
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
3207
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
3208
آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست
3209
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست
3210
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
3211
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست
3212
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست
3213
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست
3214
ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست
3215
ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور
جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست
3216
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس
حقا که جز تجلی حسن نگار نیست
3217
ای قبلۀ عقول که اهل قبول را
جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست
3218
امروز در قلمرو توحید سکه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست
3219
در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست
3220
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست
3221
در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی
جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست
3222
وندر محیط دائرۀ علم و معرفت
جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست
3223
با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
3224
ای صبح روشن از افق معدلت در آی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
3225
ما را ز قلزم فتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست
3226
در کام دوستان تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست
3227
ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست
3228
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست
3229
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست
3230
شور شراب لم یزلی در سر است و بس
جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست
3231
خم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
3232
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
3233
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
3234
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
3235
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
3236
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
3237
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
3238
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
3239
مگر بالا بلند رایت دین
ز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
3240
ملائک زین مصیبت اشک بارند
خلائق چهره در خون می نگارند
3241
خزان گلشن دین شد که مردم
ز سیل اشک چون ابر بهارند
3242
چه جای گریه است و اشکباریست
بجای اشک باید خون ببارند
3243
همانا سوز برق و نالۀ رعد
ز سوز سوگواران یادگارند
3244
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
3245
جوانان پیر در عهد جوانی
که یک عالم بلا را زیر بارند
3246
نوامیس امامت بی ملامت
پریشان موی و زارند و نزارند
3247
خوانین حجازی را ز آشوب
سزد ملک عراق از بن بر آرند
3248
نواخوان بانوان شورش انگیز
بسوز قمری و شور هزارند
3249
زمین از چیست خوان غصه و غم؟
ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
3250
بسیط خاک تا ایوان افلاک
محیط ناله و آه است و ماتم
3251
خدنگ کینه زخمی زد بدلها
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
3252
قلم زد منشی دیوان محنت
پس از این بر حدیث ما تقدم
3253
ز قتل فاتح اقلیم وحدت
دو تا شد قامت یکتای خاتم
3254
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
3255
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
مگو از سیل اشک چشم آدم
3256
خلیل الله قرین شعلۀ آه
بود نوح نبی با نوحه همدم
3257
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
3258
نشوری شد بپا از یک جهان شور
نه از طی سجل و عرض منشور
3259
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
3260
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخۀ صور
3261
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاک
بعین حق نماید بحر مسجور
3262
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟
چرا ویران نگردد بیت معمور؟
3263
کلام الله ناطق گشت خاموش
چرا نبود کتاب الله مهجور؟
3264
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
تجلی کرد سر سر مستور
3265
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
3266
بماتمخانۀ حوراء انسی
بسر خاک مصیبت می کند حور
3267
فتاد از تیشۀ بی اعتدالی
ز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
3268
چو سرو جویبار رحمت افتاد
نرست از گلشن حکمت نهالی
3269
ز شمشیر لعین لم یزل شد
بخون رنگین جمال لایزالی
3270
ز تیغ ملحدی شق القمر شد
ولیکن تا به ابروی هلالی
3271
نماند از تیزی چنگال کرکس
ز عنقاء حقیقت پر و بالی
3272
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
3273
فغان از پستی دنیا که افتاد
بدست سفله ای رب المعالی
3274
نمی بردش تجلی گر بکلی
ندادی شیر، روبه را مجالی
3275
چنین تقدیر شد صبح ازل را
که تا شام ابد بر وی بنالی
3276
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
3277
قلم منشق شد و نقشش مصیبت
در الواح معانی و صور شد
3278
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
3279
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
3280
نصیب اهل دل زینخوان ماتم
سرشک دیده و خون جگر شد
3281
ببادی قاف تا قاف ابد رفت
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
3282
بداغ نامرادی هر دلی سوخت
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
3283
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
3284
سری از صرصر بیداد بشکافت
که خاک غم جهانی را بسر شد
3285
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
شهنشاه حقیقت را جگر سوخت
3286
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
3287
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
3288
تبه شد خرمن شمس معارف
همانا حاصل دور قمر سوخت
3289
ز سوز منشی دیوان تقدیر
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
3290
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
3291
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
3292
بسر طوبی کند خاک مصیبت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
3293
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
دلش از شعلۀ آه سحر سوخت
3294
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
بود در ماوراء حیطۀ أین
3295
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
3296
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
خداوند سریر قاب و قوسین
3297
چرا از دل ننالد صاحب شرع
ز قتل مفتی دین قاضی دین
3298
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
3299
سر مسند نشین عدل و انصاف
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
3300
چرا بحر حکم عین معارف
چنین خکشیده در یک طرفه العین؟
3301
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین؟
3302
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
3303
چرا نبود رعیت را رعایت
مگر رفت از میان شاه ولایت؟
3304
چرا آشفته شد شمل حقیقت
مگر حق را نگونسار است رایت؟
3305
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
مگر ویران شد ارکان هدایت؟
3306
چرا اسلام می نالد ز غربت
مگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
3307
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
3308
چرا سنت زند بر سینه و سر
مگر از حادثی دارد روایت؟
3309
چرا آئینۀ خورشید تیره است
مگر از قصه ای دارد حکایت؟
3310
چرا خونابه میبارد ز گردون
مگر از غصه ای دارد شکایت؟
3311
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت؟
3312
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
3313
چه شد مسند نشین لی مع الله؟
که فرش راه او عرش عظیمست
3314
حرم نالان خداوند حرم کو؟
که ارکان هدایت زو قویمست
3315
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟
که کویش مستجار است و حطیمست
3316
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست؟
3317
تجلی آنجنابش برد از دست
که گفتی طور سینا و کلیمست
3318
وگرنه بر سلیمان آفرینی
چه جای حمله دیو رجیمست؟
3319
شها در آستانت مفتقر چون
سگ اصحاب کهفست و رقیمست
3320
بفرما یک نظر بر حال زارش
که لطف عام و انعامت عمیمست
3321
خاک عم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
3322
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
3323
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
3324
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
3325
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
3326
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا بفلک ناله و فریاد امشب
3327
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
3328
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل می چکد از شاخۀ شمشاد امشب
3329
نو عروسان چمن را زده آتش بجگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
3330
مادر اصغر شیرین دهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چه فرهاد امشب
3331
حجت حق چه بنا حق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
3332
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
3333
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
3334
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
3335</