اقبال لاهوری:ز سلطان کنم آرزوی نگاهی مسلمانم از گل نسازم الهی
❈۱❈
ز سلطان کنم آرزوی نگاهی
مسلمانم از گل نسازم الهی
دل بی نیازی که در سینه دارم
گدارا دهد شیوهٔ پادشاهی
❈۲❈
ز گردون فتد آنچه بر لالهٔ من
فرو ریزم او را به برگ گیاهی
چو پروین فرو ناید اندیشهٔ من
به دریوزهٔ پرتو مهر و ماهی
❈۳❈
اگر آفتابی سوی من خرامد
به شوخی بگردانم او را ز راهی
به آن آب و تابی که فطرت ببخشد
درخشم چو برقی به ابر سیاهی
❈۴❈
ره و رسم فرمانروایان شناسم
خران بر سر بام و یوسف بچاهی
کامنت ها