سلسله مروونژيان : 511-614

كلوويس، كه فرزندان پسر بسيار مي‌خواست، به هنگام مرگ چندين پسر از خود به جا گذاشت. براي جلوگيري از جنگ جانشيني، سرزمين خود را ميان آنان تقسيم كرد: پاريس را به شيلدبر، اورلئان را به كلودومير، سواسون را به كلوتر، و مس و رنس را به تئودوريك داد. اينان با انرژي خاص بربرها سياست اتحاد به وسيلة فتح را دنبال كردند. تورينگن را در 530، بورگوني را در 534، پرووانس را در 536، و باواريا و سوابيا را در 555 گرفتند؛ كلوتر اول، كه از برادران خود ديرتر پاييد و سرزمينهاي آنان را به ميراث برد، بر كشوري سلطنت كرد كه حدودش وسيعترين حدودي است كه فرانسه به خود ديده است. وي به هنگام مرگ خود (561) گل را به سه بخش تقسيم كرد: منطقة رنس و مس كه به نام اوستراسيا (خاور) خوانده مي‌شد به سيژبر رسيد، بورگوني به گونترام، و ناحية سواسون كه به نوستريا (يعني شمال باختري) موسوم بود به شيلپريك تعلق گرفت.

از روز ازدواج كلوويس، تاريخ فرانسه دو جنسي شده است و عشق را با جنگ در آميخته است. سيژبر هديه‌هاي گرانبها براي آتاناگيلد، شاه ويزيگوتها در اسپانيا، فرستاد و دخترش برونهيلدا را خواستگاري كرد. آتاناگيلد، كه از فرانكها حتي هنگامي كه حامل هدايا بودند مي‌ترسيد، رضايت داد و برونهيلدا ماية لطف سالنهاي مس و رنس شد (566). شيلپريك حسد ورزيد، زيرا جز زن ساده‌اي به نام اودوورا و معشوقة خشن خويي به نام فردگوند نداشت. از اين رو خواهر برونهيلدا را از آتاناگيلد خواستگاري كرد؛ گالسوينتا به سواسون آمد و محبوب شيلپريك واقع شد، زيرا مال فراوان با خود آورده بود. اما او از خواهر خود بزرگتر بود. شيلپريك بزودي به آغوش فردگوند بازگشت؛ گالسوينتا پيشنهاد كرد كه به اسپانيا بازگردد، ولي شيلپريك دستور داد تا او را خفه كردند (567). سيژبر به شيلپريك اعلان جنگ داد و او را مغلوب كرد؛ اما دو برده، كه از سوي فردگوند فرستاده شده بودند، سيژبر را كشتند. برونهيلدا اسير شد، اما فرار كرد، و شيلدبر دوم پسر جوان خود را به تخت نشاند و به نام او با قدرت سلطنت كرد.

شيلپريك را به عنوان «نرون و هرودس زمان ما» وصف كرده‌اند و گفته‌اند كه بيرحم، آدمكش، شهوتران، شكمباره، و زرپرست بود. اما گرگوريوس توري، كه تنها حجت ما در اين توصيف است، او را به نحو ديگري نيز مي‌شناساند؛ به موجب تعريف او، ما اكنون مي‌توانيم او را فردريك دوم آن زمان نيز به شمار آوريم. بنا به گفتة گرگوريوس، شيلپريك عقيدة «سه شخص در يك خدا» و تصور يزدان به صورت انسان را مسخره مي‌كرد؛ مباحثات مفتضحانه‌اي با يهوديان به عمل آورد؛ بر ثروت كليسا و فعاليت سياسي اسقفان اعتراض كرد؛ وصيتهايي را كه به سود كليسا شده بود ملغا ساخت؛ اسقفيه‌ها را به مزايده گذاشت و كوشيد تا 

خود گرگوريوس را از اسقفي تور بردارد. فورتوناتوس شاعر، همين شاه را مجموعة فضايل، فرمانروايي عادل و نيكخو، و تالي سيسرون در فصاحت مي‌نامد؛ اما فورتوناتوس در ازاي شعرش از شيلپريك پاداش گرفته بود.

شيلپريك در 584، محتملا به دست يكي از مأموران برونهيلدا، به ضرب دشنه كشته شد. پسر كوچكي به نام كلوتر دوم از او باقي ماند، كه به جاي او فردگوند با مهارت، تزوير، و قساوت مردان زمان خود بر نوستريا سلطنت كرد. فردگوند كشيش جواني را براي كشتن برونهيلدا فرستاد؛ وقتي آن كشيش ناكام بازگشت، فردگوند فرمان داد تا دست و پايش را ببرند، اما اين داستانها نيز روايت گرگوريوس است. در اين ضمن، اشراف اوستراسيا به تحريك كلوتر دوم پي در پي بر ضد برونهيلداي مستبد قيام كردند. آن زن تا آنجا كه مي‌توانست با ديپلوماسي توأم با آدمكشي سيطرة خود را حفظ كرد، اما عاقبت اشراف او را در هشتاد سالگي خلع كردند، سه روز شكنجه‌اش دادند، آنگاه گيسو و دست و پايش را به دم اسبي بستند و آن را با تازيانه سر دادند (614). كلوتر دوم وارث هر سه قلمرو شد، و سرزمين فرانكها بار ديگر وحدت يافت.

اين شرح وقايع خونين ممكن است دربارة بربريتي كه در فاصله‌اي كمتر از يك قرن پس از سيدونيوس مهذب و آراسته سرزمين گل را به تيرگي كشانده بود ما را به راه اغراق ببرد؛ طبيعي است كه انسانها در نبود انتخابات جايگزيني براي آن بيابند. هر چه كلوويس در راه وحدت رشته بود، اخلافش پنبه كردند؛ همان عاقبتي كه بعدها دامنگير مجاهدات شارلماني نيز شد؛ اما هر چه بود حكومت ادامه يافت و در نتيجه دامنة چندگاني و اعمال منافي انسانيت از حدود شاهان تجاوز نكرد و در ميان همة رعاياي گل رواج نيافت. خودكامي آشكار شاه با قدرت اشراف حاسد محدود مي‌شد؛‌ شاه خدمات اداري و جنگي آنان را با بخشيدن املاك به عنوان تيول پاداش مي‌داد، تيولي كه در آن اشراف خود حاكم مطلق بودند، و در همين اراضي بزرگ بود كه فئوداليسمي ريشه گرفت كه هزار سال تمام با سلطنت فرانسه بر سر جنگ بود. سرفداري نضج گرفت، و بردگي بر اثر جنگهاي جديد جاني تازه يافت. صنعت از شهر به املاك اربابي منتقل شد؛ شهرها كوچك شدند و زير سلطة اربابان فئودال قرار گرفتند؛ تجارت هنوز فعال بود، اما تزلزل پول، راهزني، و باج راهي كه فئودالها مي‌گرفتند مانع رشد آن بود. قحط و بلا با شوق بقاي نسل انسانها مي‌جنگيد و نفوس را پيروزمندانه تحليل مي‌برد.

سركردگان فرانك با باقيماندگان طبقة شيوخ رومي ـ گاليايي مزاوجت كردند و آريستوكراسي جديد فرانسه را به وجود آوردند. آريستوكراتهاي اين قرون، اشرافي بودند نيرومند و جنگجو كه ادبيات را تحقير مي‌كردند، به ريش دراز و جامة حرير مي‌باليدند، و تقريباً‌ به اندازة مسلمانان طرفدار چندگاني بودند. بندرت اتفاق افتاده است كه طبقة فرا دست يك كشور تا بدين حد نسبت به اخلاقيات بي‌اعتنايي و تحقير نشان بدهد. گرويدن به دين مسيح اثري 

در اعضاي اين طبقه نداشت؛ مسيحيت به نظر آنان فقط نهادي پرخرج براي فرمانروايي و حفظ آرامش عمومي بود؛ و در «پيروزي بربريت و دين»، بربريت به مدت پنج قرن وجه غالب بود. آدمكشي، پدركشي، برادركشي، شكنجه دادن و مثله كردن، خيانت، زنا، و زنا با محارم از ملال فرمانروايي مي‌كاست. گويند كه شيلپريك فرمان داد تا تمام بندهاي سيگيلاي گوت را با ميله‌هاي آهنين گداخته داغ كنند و دستها و پاهايش را از بند جدا كنند. شاريبر دو خواهر را به معشوقگي گرفته بود كه يكي از آنها راهبه بود؛ داگوبر (628-639) سه زن داشت. شايد افراط در روابط جنسي بود كه موجبات عقيم شدن شاهان سلسلة ‌مروونژيان را فراهم كرده بود: از چهار پسر كلوويس فقط كلوتر صاحب فرزند شد؛ از چهار پسر كلوتر، فقط يكي صاحب بچه‌اي شد. شاهان در پانزده سالگي ازدواج مي‌كردند، و در سي سالگي ديگر فرسوده شده بودند؛ بسياري از آنان پيش از بيست و هشت سالگي مي‌مردند. تا سال 614 سلسلة مروونژيان ديگر از توش و توان افتاده بود و آمادة سقوط بود.

در اين وضع مشوش، تعليم و تربيت تقريباً رخت بربسته بود. در سال 600 سواد ديگر چنان به زوال افتاده بود كه خواندن و نوشتن فقط امري تجملي خاص روحانيان به شمار مي‌رفت. علم تقريباً منقرض شده بود. طب هنوز باقي بود، زيرا در نوشته‌ها از پزشكان درباري يادي مي‌شود؛ اما در ميان مردم سحر و دعا بر دارو رجحان داشت. قديس گرگوريوس توري (538-594) استفاده از علم پزشكي به جاي دين را در معالجة امراض گناه مي‌شمرد. او خود چون بيمار شد به دنبال پزشك فرستاد، اما به اين عنوان كه معالجه‌اش مؤثر نيست وي را بيرون كرد؛ آنگاه مقداري از خاك گور قديس مارتن را با آب مخلوط كرد و خورد و كاملا شفا يافت. خود گرگوريوس بزرگترين نثرنويس زمان بود. شخصاً چند تن از شاهان سلسلة مروونژيان را مي‌شناخت و گهگاه از جانب آنان به مأموريت گسيل مي‌شد؛ تاريخ فرانكهاي او شرح دست اول خام، مغشوش، غرض آميز، خرافي، و در عين حال با روحي از دوران متأخر سلسلة مروونژيان است. زبان لاتيني وي مغلوط اما نيرومند و صريح است؛ وي از غلطهاي دستوري خويش پوزش مي‌طلبد و اميدوار است كه به خاطر آنها در روز رستاخيز مستوجب مجازات نشود. معجزات و كرامات را با خوشباوري يك طفل يا زيركي يك اسقف مي‌پذيرد، و چنين مي‌گويد: «ما در داستان خود كارهاي معجزه آساي قديسان را با كشتارهاي ملل به هم خواهيم آميخت.» به ما اطمينان مي‌دهد كه به سال 587 مار از آسمان باريد و يك ده با تمام ساكنانش يكباره ناپديد شد. او همة كارهاي كساني را كه متهم به بي‌اعتقادي يا آسيب رساندن به كليسا هستند تقبيح مي‎كند، اما وحشيگريها، خيانتها، و فساد اخلاق ابناي مؤمن كليسا را، بي‎ترديد و تزلزل، مي‌پذيرد. موارد تعصب او بسيار آشكارند و بآساني مي‌توان تشخيصشان داد و كنارشان گذاشت. اثر نهايي نوشتة او بر ذهن انسان نوعي سادگي جذاب است. ادبيات گل در دوران پس از او اساساً فحوايي مذهبي و شكل و زباني خشن دارد؛ اما در آن ميان فردي نيز هست كه استثنايي برجسته به شمار مي‌آيد. ونانتيوس فورتوناتوس (حدود 530-610) در ايتاليا متولد شد، و در راونا تربيت يافت؛ در سي و پنجسالگي به گل رفت، مديحه‌هايي در وصف اسقفها و ملكه‌هاي آن نوشت، و عشقي افلاطوني به رادگوندا، زن كلوتر اول، پيدا كرد. وقتي كه آن ملكه ديري تأسيس كرد، فورتوناتوس كشيش و راعي او شد، و سرانجام به اسقفي پواتيه منصوب گشت. اشعار زيبايي در مدح قدرتمندان و قديسان سرود، بيست و نه قطعه براي گرگوريوس توري نوشت؛ و زندگينامه‌اي از قديس مارتن به شعر حماسي پرداخت. برتر از همة آثار او سرودهاي مذهبي پر بانگي بود كه از آن ميان يكي به نام اي ربان، بسرا الهامبخش توماس آكويناس در موضوعي مشابه، اما با سبكي عاليتر، شد؛ و يكي ديگر از اين سرودها به نام درفش شاه تبديل به بخشي پايدار از مراسم دعا و نيايش جمعي كاتوليكها شد. او احساس را به طرزي قابل تحسين با مهارت شاعري مي‌آميخت؛ در ابيات روحپرور او انسان به وجود مهر، اخلاص، و رقت احساسات در ميان بهيميت عصر مروونژيان پي مي‌برد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.