سلطان محمد خدابنده

خدابنده لقب سلطان محمد اولجایتو پادشاه مغولی است که از سال ۷۰۳ تا ۷۱۶ ه.ق بر ایران و متصرفات مغولی در حوالی ایران حکومت کرد.اینک شرح حال او بنقل از تاریخ مغول ، عباس اقبال آشتیانی

غازان خان {پادشاه مغولی ایران} در ایام حیات خود برادر خویش محمد را به ولیعهدی و جانشینی خود تعیین نمود.ولی محمد در وفات غازان در اردو حضور نداشت و در خراسان به حکومت و اداره امور آن مملکت مشغول بود.از امرای غازانی امیر مولای،محرمانه محمد را از اوضاع اردو و خیالات شاهزادگان و امرای سرکش مطلع می ساخت. و مخصوصا او را از داعیه سلطنت آلافرنگ پسر کیخاتون مخبر کرد و به او فهماند که این شاهزاده به دستیاری هرقداق سپهسالار اردوی خراسان که زوجه اش دختر قتلغشاه خواهرزاده آلافرنگ بوده،هوای ایلخانی در سر دارد و اگر محمد میخواهد به آرامی بر تخت بنشیند و دنباله اصلاحات برادر را بگیرد ]نخست باید از جانب آلافرنگ و هرقداق آسوده خاطر شود.

نقشۀ-ایلخانیان

سلطان محمد خدابنده در قوریلتایی که پس از وصول خبر مرگ غازان خان منعقد ساخت،چنین صلاح دید که پیش از شیوع این خبر کار آلافرنگ و هرقداق را بسازد و بهمین نیت سه نفر از امرای خود را به این مهم گماشت و ایشان قبل از آنکه آلافرنگ از مردان غازان مطلع شود،با او خلوت کردند و یکی از آن سه مامور سر او را با شمشیر از بدن جدا ساخت و هرقداق هم اگرچه گریخت،ولی بزودی دستگیر شد و با دو برادر و سه پسر خود به قتل رسید و محمد در قدم اول از شر قائله بزرگی رهایی یافت.بعد از دفع فتنه آلافرنگ و هرقداق و گرفتن اطاعت از لشکریان ایشان و آرام کردن خراسان ،محمد از آن مملکت عازم دارالملک تبریز گردید و در این سفر سپاهیان فراوان و یک عده از امرا و نوینان بزرگ مثل امیر مولای و سونج وایسن قتلغ و علی قوشچی و حسین بیک با او همراه بودند.محمد در پنجم ذی الحجه سال ۷۰۳ ه.ق به شهر اوجان رسید و در این مقام به اقامه مراسم عزاداری برادر خود قیام کرد و در ۱۵ ذی الحجه همان سال رسماً به تخت ایلخانی جلوس نمود،در حالی که قتلغشاه و امیرچوپان و امیر فولادقیا و سونج وایسن قتلغ در طرف راست تخت او و شاهزاده خانم های خاندان چنگیزی در سمت چپ و امرای دیگر در مقابل آن ایستاده و لشگر در پشت چادر مخصوص ایلخانی صف زده بودند.محمد پس از جلوس به تخت لقب سلطان اولجایتو یعنی سلطان آمرزیده اختیار کرد.وی در این موقع بیش از بیست و سه سال نداشت و سومین پسر ارغون خان بود،از طرف مادر نواده برادر دوقوزخاتون محسوب می شد.سلطان محمد اولجایتو را بمناسبت تعلقی که بمذهب شیعه اظهار می داشت،شیعیان خدابنده لقب داده اند.ولی اهل تسنن از راه دشمنی و کینه جویی این کلمه را خربنده کرده و سلطان محمد اولجایتو به همین علت در کتب قدما بهر دو عنوان خدابنده و خربنده مذکور شده است.اولجاتیو سه روز بعد از جلوس فرمانی دایر بر اقامه مراسم دینی و شعایر اسلام و رعایت قوانین و یاساهای غازانی صادر نمود و به امرا و سران لشگری خلعتهای بسیار بخشید .قتلغشاه نویان را به عنوان بیگلربیگی فرماندهی و سپهسالاری کل اردو و در میان رجال مملکتی مقام اول داد و امیرچوپان و فولادقیا و حسین بیک و سونج وایسن قتلغ را در تحت امر او گذاشت.سپس خواجه رشید الدین فضل ا… همدانی طبیب را مثل ایام برادر بصدارت و خواجه سعدالدین محمد ساوجی را بمشارکت او در امور دیوانی و وزارتی گماشت و اوقاف را به قتلغ قیا و بهاءالدین یعقوب سپرد و دو نفر از فرستادگان سلطان مصر را که در سنوات آخر سلطنت غازان به ایران آمده و به امر آن پادشاه تحت نظر مانده بودند،آزادی بخشید و در خدمت خود نگاهداشت.بعد از ورود به تبریز اولجایتو سفرای تیمورقاآن (۶۹۴-۷۰۶ ه.ق) جانشین قوبیلای قاآن و اولوس اوگتای و جغتای را به حضور پذیرفت و در نتیجه این ملاقات ،بین ایلخان ایران و امپراطور چین و جانشینان اوگتای و جغتای رشته اتحاد مستحکم گردید.کمی بعد اولجایتو از تبریز به مراغه رفت و رصدخانه آن را بازدید نمود. آنگاه اصیل الدین پسر خواجه نصیرالدین طوسی را به اداره آن گماشت

تصویر-بازسازی-شده-از-رصد-خانه-مراغه-از-سایت-mrgums.ir

و پس از مراجعت به تبریز به دشت موقان حرکت نمود تا زمستان را در آن قشلاق بگذراند.اولجایتو از موقان دو نفر فرستاده سلطان مصر را که آزادی بخشیده بود ،بهمراهی نمایندگانی روانه آن دیار نمود و به ایشان ماموریت داد که در مقابل از سلطان مصر خلاص ایرنجین برادر سونج را که در محاربات آخری بین غازان و مسلمین شام و مصر اسیر شده بود بخواهند و پیام دوستانه اولجایتو را نیز به سلطان ابلاغ نمایند.در سال ۷۰۵ ه.ق یعنی سال دوم سلطنت اولجایتو تاج الدین گورسرخی نایب امیر هرقداق و بعضی دیگر از ساعیان خواجه رشیدالدین و خواجه سعدالدین را به اختلاس و برداشت مال دیوانی متهم کردند.اولجایتو امر داد که ایشان را سیاست کنند و در نتیجه تاج الدین گورسرخی به قتل رسید.

بنای سلطانیه در ۷۰۴ ه.ق غازان خان در اواخر عمر خود خیال داشت که در محل چمن سلطانیه ،یعنی در سرزمینی که دو رود کوچک ابهر و زنجان رود در آنجا سرچشمه میگیرند و اولی بطرف محل قزوین و دومی به سمت قزل اوزن متوجه میشود،شهری بنا کند و به این کار دست زد،ولی عمرش وفا نکرد و اولجایتو دنباله خیال برادر را در این خصوص گرفت.

گنبد-سلطانیه- دارالحکومه و مرکز حکومت سلطان-محمد-خدابنده-ایلخانی

 

سرزمین حالیه سلطانیه را مغول قنغورالانگ می گفتند و چمن آن مرتع احشام ایشان بود و غالبا ایلخانان و سرداران مغول در عبور از عراق به آذربایجان یا بالعکس در آن سرزمین رحل اقامت می انداختند.غازان خان در این محل که بهیچ وجه آبادی نداشت،اساس شهری را پی افکنده بود و اولجایتو همان را به نام سلطانیه در پنج فرسنگی ابهر در تاریخ ۷۰۴ ه. ق. شروع به اتمام کرد و آن را در مدت ده سال به انجام رساند:به طوری که در سال ۷۱۳ ق. در محل قنغورالانگ که چمنی بیش نبود یکی از اعاظم بلاد اسلامی شرق ایجاد گردید و ابنیه بسیار از عمارات ،مدارس،مساجد،حمامها و بازارها در آن انشاق شد و جمعیت فراوان از هر طبقه در شهر مزبور مجتمع آمدند.دورادور سلطانیه به امر اولجایتو بارویی مربع شکل ساختند که طول آن ۳۰ هزار قدم می شد و ضخامت دیوارهای آن به اندازه ای بود که چهار سوار پهلوی یکدیگر می توانستند روی آن حرکت کنند و در وسط آن  اولجایتو قلعه بزرگی ساخت که از جهت عظمت بشهری میماند و در آن گنبدی جهت مقبره خود بنا کرد که همان گنبد معروف شاه خدابنده است که بعد از وفات ،سلطان را در آنجا به خاک سپردند و آن از مهمترین ابنیه و از نمونه های عالی معماری عهد مغول است.اولجایتو در بنای سلطانیه،همان راهی را که غازان در ساختن شنب غازان تبریز پیش گرفته بود،پیروی کرد ؛یعنی بعد ازساختن شهر و گنبد در اطراف مقبرۀ خود به بنای هفت مسجد امر داد و یکی از آنهارا خود بخرج خویش از مرمر و چینی ساخت و ابنیه بسیار دیگر نیز از دارالشفا،داروخانه،دارالسیادس و خانقاه در سلطانیه بر پاشد و اولجایتو علاوه بر بنای قصر جهت اقامت خویش ، مدرسه بزرگی در آن شهر از روی گرده مدرسه مستنصریه بغداد (یعنی طبق نقشۀ آنجا) ایجاد نمود و از هرطرف مدرسین و علما و اهل بحث و درس را به آنجا خواند.در ساختن پایتخت جدید امرا و وزرای اولجاتیو نیز هر کدام بسهم خود شرکت کردند،از آنجمله خواجه رشیدالدین یک محله تمام از سلطانیه را که بر هزار خانه مشتمل بود به انضمام مدرسه و دارالشفا و خانقاهی بخرج خود ساخت. اولجاتیو بعد از بنای سلطانیه با جماعتی از پیشه وران و اهل حرف و صنایع در مزید رونق آن شهر کوشید و سلطانیه در اندک مدتی بعد از تبریز ،اولین شهر ممالک ایلخانی گردید.ولی افسوس که اعتبار آن دوامی نکرد و پس از اولجاتیو و ابوسعیدخان یکباره از اهمیت افتاد و بهمان سرعت که ایجاد شده بود رو به خرابی گذاشت و امیر تیمور نیز که در ویران کردن بلاد مهارتی داشت و مثل آتیلا و سایر سرکردگان تاتارنژاد ،دشمن آبادی بود آنچه را که از سلطانیه بر پا بود ،با خاک یکسان کرد و این شهر از آن تاریخ به بعددیگر جانی نگرفت و امروز همچنان خرابست.

سلطان-محمد-خدابنده-ایلخانی-آرشیو-میراث-فرهنگی

فتح گیلان در ۷۰۶: ولایت کوچک گیلان در تمام دوره استیلای مغول از حد اردبیل و خلخال تا حدود کلاردشت و سرحد خاک مازندران از دستبرد سرداران چنگیزی و هولاکو و ایلخانان جانشین ایشان محفوظ مانده بود و بواسطه وجود معابر صعب العبور و بیشه های انبوه مغول ها نتوانسته بودند بر  آن دست یابند.در سال ۷۰۵ ه.ق. موقعی که یکی از پسران امیر ارغون آقا؛حاکم مشهور مغول برای رساندن خبر مرگ خان اولوس جغتای بدربار اولجاتیو آمده بود،به آن پادشاه گفت:که چگونه است که ایلخانان ایران با این همه فتوحات که بر دست ایشان میسر شده هنوز نتوانسته اند که ولایت کوچیکی مثل گیلان را که در جنب مقر ایشان است ،مسخر نمایندو دست امرای محلی را که تا این تاریخ زیر بار فرمان مغول نرفته اند از آن ناحیه کوتاه سازند ؟ این بیان در مزاج اولجاتیو بحدی موثر افتاد که تصمیم گرفت تا گیلان را از وجود امرای محلی مصفی سازد و افتخار این فتح را که تا آن وقت بدست هیچیک از  خوانین مغول حاصل نشده به نام خود ثبت نماید. بهمین خیال در سال ۷۰۶ ه.ق.  چهاردسته سپاهی از چهارطرف به سمت معابر صعب العبور گیلان فرستاد،بشرح ذیل:امیرچوپان از راه اردبیل و طالش،قتلغشاه از سمت خلخال،طوغان و مومن از راه قزوین و کلاردشت و خود او نیز با اردوی چهارم از طریق لاهیجان،گیلان را مورد هجوم قرار داد.گیلان و خلخال در این تاریخ،در دست امرای محلی بود و هر قسمت از آنجا را امیری در تصرف داشت.مثلا خلخال را شرف الدین خلخالی و قسمت کسکر و فومن و پیه پیس (گیلان غربی یعنی ساحل  یسار سفیدرود)زنی از خاندان اسحاقوند یا امرای دباج تحت نفوذ خود داشتند و این زن که به امیره دباج معروفست و آنکه بمناسبتی که قطب الدین علامه محمود بن مسعود شیرازی(۶۲۴-۷۱۰ ه.ق.)کتاب در سالتاج لغرسالدباج را بنام او ساخته ،مشهور شده است:از جمیع امرای گیلان در این تاریخ نامی تر بود.

برج-قربان-همدان-قدمت-قرن-هفتم-تا-هشتم-ه.ق

سلطان محمد خدابنده قبل از لشکرکشی به خاک گیلان سفرایی پیش امرای محلی آنجا فرستادو ایشان را به اطاعت خود خواند .از ایشان امیره دباج هدایایی نزد اولجاتیو روانه نمود و از در فرمان برداری درآمد و خود نیز به اردوی خدابنده آمد و مورد اکرام و احترام شد و سایر امرای گیلان نیز همین راه و رسم را پذیرفتند.ولی اندکی بعد فهمیدند که بواسطه ثروت فوق العاده گیلان و صیت گرانی امتعه حاصله از آن ،مخصوصا ابریشم امرای اولجاتیو چشم طمع به این ولایت دوخته اند و هر کدام از امرای محلی توقعاتی بی پایان دارند.بهمین جهت بتدریج سر از اطاعت پیچیدند و در صدد دفاع املاک موروثی و مال و نام خود برآمدند و از ایشان امیره دباج بدون تحصیل اجازه از اولجاتیو بمستقر خود که فومن بود،رفت و این حرکت اولجایتو را خشمگین کرده بترتیب اردو و تقسیم ایشان بچهار لشکر و استیلای گیلان از چهار حد تصمیم گرفت.اگرچه فتح گیلان در قدم اول بمناسبت کوچکی و نزدیکی و عدم اعتبار امرای محلی آسان مینمود ،ولی کمی بعد معلوم شد که کاری بس مشکل است چه از طرفی سختی راهها و موانع بیشمار از قبیل :جنگل و کوه و باران و گل ، قدم به قدم  اردوهای اولجایتو را دچار زحمت و خطر می کرد و از طرفی دیگر دفاع مردانه مردم از جان و مال خود باعث وارد آمدن شکست های پی درپی به لشکریان خدابنده می شد و اگرچه اولجایتو بالاخره گیلان را مسخر ساخت و امرای آنجا را مطیع و خراج گذار خود کرد،ولی تلفات جانی داد و سپهسالار کل اردوی او،یعنی قتلغشاه که شخص اول مملکت بود در این واقعه به قتل رسید.در هجوم به گیلان امیرچوپان به آسانی حدود کسکر را غارت کرده ، با فتح و نصرت قبل از رسیدن اولجایتو به لاهیجان به اردوی او پیوست ،ولی قتلغشاه پس از گرفتن دست اطاعت از شرف الدین خلخالی حکمران خلخال با اینکه شرف الدین او را از عبور از تنگه های کوهستانی سخت طالش منع نمود،بشوکت خود مغرور شد بطمع اموال مردم گیلان بطرف این خاک پیش تاخت و امیر فولادقیا را به پیش قراولی خود فرستاد.لشکریان امیره دباج بجلوی امیر فولاد آمدند و چون سه بار شکست خوردند،طلب صلح کردند.ولی قتلغشاه بتحریک پسر خود درخواست صلح گیلانیان را نپذیرفت و جلوتر آمد و پسر را نیز بهمراهی امیر فولاد فرستاد.لشکریان امیره دباج پسر قتلغشاه را منهزم کردند و اردوی او در گل و لای  فروماند .چون قتلغشاه به انتقام جلو آمد،یکی از گیلانیان او را کشت و لشکریانش از معرکه گریخته و غنایم بسیار برای گیلانیان بجا گذاردند.

عمارت-هارونیه-درتوس-دوره-سلجوقی-ایلخانی-عکس-از-گزارش-ابنیه-تاریخی-خراسان-مهدی-صبور-صادقزاده

امیر طغان و امیر مومن که از طرف کلاردشت و رستمدار عازم گیلان بودند به آسانی حدود شرقی آن خاک را مسلم ساختند و به لاهیجان پیش اولجایتو رفتند و او نیز که حکمران لاهیجان را مطیع خود کرده بود،بشادی و شکرانه این فتح نمازی گزارد و جمله امرا در حال مسرت بودند که خبر قتل قتلغشاه رسید.اولجایتو سخت غمگین شد و امر کرد که امیر شیخ بهلول و امیر ابوبکر با سه هزار نفر بسرکوبی مردم گیلان غربی حرکت کنند.متعاقب ایشان امیر حسین بیک و امیر سونج را نیز فرستاد و این امرا آبادی های رشت و فومن و تولم را پس از جنگ های سخت با اهالی بباد غارت دادند،مردان را کشتند و زنان و اطفال را به اسیری گرفته بخدمت اولجایتو برگشتند.

اولجایتو پس از تسخیر گیلان و مطیع کردن امرای آن ،قرار گذاشت که هر کدام از امرای گیلان در سال مقداری ابریشم بعنوان خراج به اردوی ایلخانی بفرستند و از این تاریخ ببعد خود را دست نشانده او بدانند.سپس پسر قتلغشاه را که از جنگ فرار کرده بود به چوب یاسا تنبیه نمود و مقام قتلغشاه ،یعنی سپهسالاری کل اردو را به امیر چوپان واگذاشت و با جمیع امرای گیلان که سر اطاعت فرود آورده بود،بسلطانیه برگشت.

اولجایتو و مذهب شیعه:مادر اولجایتو که از قبیله عیسوی کراییت بود ،فرزند خود را در ابتدا به اسم نیکلا مطابق مراسم آیین مسیح تعمید داد و اولجایتو در این کیش سرمیکرد تامادرش مرد و زوجه ای مسلمان اختیار کرد.این زن اولجایتو را بمذهب اسلام تشویق نمود و خدابنده بر اثر نفوذ علمای حنفی خراسان شعبه حنفی از مذاهب اربعه تسنن راپذیرفت و رسما مسلمان شد و نام خلیفه اول را بر مسکوکات نقش نموده بتشویق علمای این شعبه پرداخت.این علاقه سلطان محمد خدابنده بمذهب حنفی بتدریج علمای این مذهب را در اظهارتعصب و بدگویی بمذاهب دیگر اسلام و آزار پیروان آنها شدت داد.در صورتی که خود اولجایتو مردی متعصب نبود و بهمین جهت بتشویق خواجه رشید الدین فضل ا… که از مذهب شافعی پیروی داشت،نظام الدین عبدالمالک مراغه ای شافعی را بسمت قاضی القضاتی کل ایران منصوب کرد و عموم اهل مذهب را تحت امر او قرار داد.

خواجه نظام الدین شافعی پس از انتخاب بمنصب جلیل فوق،بنقص عقاید مذاهب دیگر و درآرای دینی ایشان مشغول شد و بازار مناظرات بلکه مخاصمات و مفاحشات مذهبی رواج گرفت،مخصوصا وقتی که در سال ۷۰۷ ه.ق قبل از لشکرکشی به گیلان پسر صدر جهان بخارایی حنفی به اردوی اولجایتو آمد و با تعصب تمام با قاضی القضات شافعی به جدال پرداخت.

تگوک-سفالی-زرین-فام-سده-هفتم-ه.ق-موزه-ملی-ایران

شدت این مخاصمه بیشتر شد و کار به رسوایی و توهین به مذهب اسلام کشید چه هر کدام از دو فرقه شافعی و حنفی بذکر قبایح دینی و عقاید سخیفه فرقه دیگر پرداختند و برای مجاب ساختن خصم از بیان فضایح مذهبی یکدیگر که همه آنها نیز به اسم اسلام معمول بود خودداری نکردند واین مباحثه ،باعث انزجار و ملامت خاطر بزرگان مغول گردید و اولجایتو از سر غضب از مجلس بحث قاضی القضات و پسر صدر جهان برخاست و امرای مغول متحیر ماندند.عاقبت قتلغشاه به ایشان خطاب کرده و گفت:که این چه خبطی بود که ما ترک دین اجدادی و یاسای چگیزی وقبول آیین عرب کردیم و به مدهبی سر سر فرود آوردیم که تا این حد میان علمای آن اختلاف موجود است و بزرگان آن از مبادرت بهیچ زشتی و رسوایی خودداری ندارند.بهتر آن است که به آیین اسلاف خود برگردیم و یاسای چنگیزی را احیا کنیم .این خبر بتدریج در میان اردو انتشار یافت و نفرت مغول از اسلام و قایدین آن رو به ازدیاد گذاشت،بطوریکه هر جا یکی از اهل عمامه را می دیدند او را مورد استهزاو طعنه قرار میدادند و از عقد ازدواج مطابق شریعت اسلام سر می پیچیدند.اتفاقا در همین ایام موقعی که اولجایتو از اران به آذربایجان برمیگشت در رسیدن بقریه گلستان و اقامت در عمارتی ییلاقی که از ابنیه غازانی بود ،طوفان شدیدی سر کرد و چند نفر از همراهان اولجایتو بصاعقه هلاک شدند و اولجایتو وحشت زده،راه سلطانیه پیش گرفت.جماعتی از مغول گفتند که سلطان محمد خدابنده باید بر حسب آداب مغول بر آتش بگذرد تا دچار عاقبتی وخیم نگردد.اولجایتو رضا داد و جمعی از بخشیان را برای اجرای مراسم این کار حاضر کردند،ایشان گفتند که نزول این بلا براثر شومی مسلمانان و مسلمانی است و اگر سلطان بترک آن مذهب بگوید،این نحوست بمیمنت مبدل شود.اولجایتو مدت سه ماه در حال تردید و فتور بود و نمی توانست تصمیمی اختیار کند چه مدتی از عمر خود را به اخلاص به اجرای آداب و احکام اسلامی گذرانده بود و نمی توانست برخلاف میل قلبی و وصیت یکباره از آن منحرف شود.

بشقاب-سفالی-زرین-فام-دارای-کتیبه-سده-هفتم-ه.ق-محل-کشف-کاشان-موزه-ملی-ایران

یکی از امرای او که طرمطاز نام داشت ،بسلطان گفت که غازان خان اعقل و اکمل مردم عصر خود محسوب میشد،اختیار مذهب تشیع کرده بود.خوبست که جانشین او نیز بهمین طریق رود و با اختیار از شر اعتقادات قبیحه مذاهب تسنن رهایی یابد.اولجایتو که بر اثر تلقینات اهل تسنن از مذهب شیعه و یا به اصطلاح مخالفین،از مذهب رفض کمال وحشت داشت بر طرمطاز بانگ زد و گفت :ای بدبخت می خواهی مرا رافضی سازی؟طرمطاز که مردی زیرک و فصیح بود به انواع سخنان آراسته مذهب تشیع را در چشم اولجایتو بنکوترین وجهی جلوه داد و فضایح مذاهب دیگر را به او نمود.از آن جمله گفت که مذهب شیعه آن است که سلطنت را منحصرا حق اروغ چنگیزخان میداند در صورتی که بموجب عقاید اهل تسنن هر کسی حتی سرداران و رعایای چنگیز نیز میتوانند به این مقام بلند ارتقا یابند.این بیانات دل اولجایتو را بطرف اهل تشیع متوجه ساخت و اتفاقا در همان اوقات هم جمعی از سادات و علویین به اردو آمدند و در حضور سلطان بذکر عقاید سخیفه اهل سنت و جماعت پرداختند.ولی قاضی القضات که مردی فاضل و اهل محاوره و بلاغت و کلام بود،ایمه و شیعه مزبور را سخت مجاب کرد و در نظر سلطان مقامات ایشان را آلوده بغرض نشان داد و آن جماعت که تاب مقاومت نداشتند،مالیده از میدان مباحثه قاضی القضات رو گرداندند.در ۷۰۹ ه.ق قاضی نظام الدین مراغه ای برای ترتیب امر اوقاف آذربایجان به آن صوب عزیمت کردو از مصاحبت اردو بازماند.طرفداران شیعه وقت را غنیمت دانستند و سلطان را بیش از پیش بحمایت از این مذهب ترغیب نمودند و چون در این ایام اولجایتو بعراق عرب رفت وبه زیات مشهد نجف اشرف مشرف گردید و در آنجا خوابی دید که تشویق به تقویت اسلام بود،امرای شیعی مذهب او این خواب را چنین تعبیر کردندکه سلطان باید مذهب تشیع اختیار کند.اولجایتو قبول این مذهب کرد و بتبع او سایر امرا و بزرگان نیز شیعه شدند مگر امیر چوپان و وایسن قتلغ که دست از تعصب بر نداشتند و همچنان سنی ماندند و هر قدر سادات و ایمه شیعی خواستند مذهب ایشان را برگردانند،ممکن نشد.اولجایتو در سال ۷۰۹ ه.ق امر داد که نام خلفای ثلاثه را از خطبه و سکه بیندازند و نام حضرت امیرالمومنین علی (ع) و امام و دوم و سوم شیعیان را در خطبه بیاورند و در سکه فقط بر نام حضرت علی بن ابی طالب اقتصار کنند و مردم ایران قبول مذهب شیعه نمایند. اولجایتو برای اشاعه عقاید شیعه امر داد که پیشوایان این مذهب را از اطراف جلب کنند و مدارس مخصوصی برای تعلیم اصول و عقاید فرقه شیعه ترتیب دهند و چنانکه در جنب گنبد سلطانیه مدرسه ای درست کرد که شصت نفر معلم و مدرس در آنجا به این اشتغال داشتند و دویست نفر شاگرد در آنجا به آموختن عقاید مذهب شیعه سر میکردند و مدرسه ای دیگر در اردو بنام مدرسه سیاره از خیمه و کرباس ترتیب داده و آن را دایما با اردو میگرداند و جماعتی از بزرگان علمای دینی با آن حرکت میکردند و طالبین علم را درس ترتیب میدادند.اقبال و توجه اولجایتو بمذهب شیعه از هر طرف علمای این مذهب را برآن داشت که به اردو بیایند و بیشتر از پیش سلطان را بسمت مذهب مایل کنند و بکوشند تا با ادله کلامی و شواهد دیگر ایمان او را محکم سازند و راه نفوذ ایمه اهل سنت را سد نمایند،از آن جمله: علامه جمال الدین حسن بن مطهر حلی (۶۴۸-۷۲۶ ه.ق) و پسرش فخر المحققین فخر الدین محمد (۶۸۲-۷۷۱ ه.ق) که هر دو از علمای معروف شیعه اند،با جمعی دیگر از پیشوایان عالم این مذهب بخدمت اولجایتو بسلطانیه شتافتند و علامه حلی که از مشهورترین مصنفین فرقه امامیه اثنا عشریه و از علمای معقول و منقول و از شاگردان خواجه نصیر الدین طوسی است،برسم تحفه دو کتاب در اصول عقاید شیعه تالیف کرد و به پیشگاه اولجایتو آورد:یکی کتاب نهج الحق و کشف الصدق در کلام ،دیگری منهاج الکرام فی باب الامام.اولجایتو علامه حلی و پسرش را محترم داشت و ایشان مقیم اردو شدند و بین علامه حلی و قاضی القضات نظام الدین مراغه ای مناظرات بسیار در اثبات حقانیت مذهب شیعه با تسنن واقع شد و چون این دو تن ،هر دو از بزرگان علمای معقول بودند،هیچ وقت کار مناظره ایشان بتعصب و زشتی نمی کشید و از حد جدال علمی تجاوز نمی کرد و قدم اولجایتو بتدریج براثر مصاحبت علامه حلی و نقیب مشهد طوس و سایر علمای شیعه در قبول این مذهب راسخ تر شده  و هر قدر اهل تسنن بعدها سعی کردند که او را از این راه برگردانند و نفوذ شیعیان را کم کنند،قادر نیامدند.بلکه بر خلاف،مذهب شیعه رونق بسیار یافت و جمااعتی از علمای این مذهب که در بحرین و عراق عرب متواری بودند،بتدریج از خود جنبشی بروز دادند و کتب بسیار در رد عقاید مخالفین و اقامه مراسم تشیع برشته تالیف آوردند و زمینه ای قوی برای دوره های بعد تهیه دیدند و در این کار دخالت علامه حلی از همه بیشتر است.سلطان خدابنده که طبعی سالم داشت و چندان متعصب نبود ،اندکی بعد از قبول مذهب تشیع و صدور اوامر در اشاعه آن بتشویق علمای امامیه ،دید که مردم غالب بلاد ایران،مخصوصا اهل قزوین و شیراز و اصفهان زیر بار احکام او نمیروند و جماعتی از امرای او نیز در حفظ مذهب  اهل سنت اصرار و تعصب دارند.بهمین علل از حرارت اولی خود در طرفداری از تشیع کاست و در اواخر عمر دوباره امر داد که نام خلفا را در سکه و خطبه داخل کنند.

مصلی-سبزوار-قرن-هشتم-عکس-از-گزارش-ابنیه-تاریخی-خراسان-مهدی-صبور-صادقزاده

لشکرکشی اولجایتو به شام در سال ۷۱۲: در اول سال ۷۱۲ ه.ق. چند نفر از امرا و سرداران الملک الناصر محمد ،سلطان مصر که مشهورترین از ایشان یکی قراسنقر حکمران دمشق و دیگری آغوش افرم صاحب حلب بودند از سلطان وحشت کرده با جماعتی از سواران خود به خدمت اولجایتو آمدند و اولجایتو را به لشکرکشی به شام تشویق نمودند.اولجایتو که حتی پیش از فتح گیلان این خیال را در سر داشت ،به انجام نقشه مزبور تصمیم گرفت و با قشونی مهیا از موصل به طرف شط فرات حرکت کرد و در ششم رمضان آن سال قلعه رحب را که اولین قلعه سرحدی خاک شام و در کنار فرات بود.در محاصره گرفت و در این لشکرکشی قراسنقر و افرم نیز با او همراه بودند.

افرم به مناسبت دوستی که با بدرالدین مدافع قلعه رحب داشت به اولجایتو اطمینان داده بود که بدرالدین را به تسلیم آن قلعه وادارد.ولی بدرالدین از این کار امتناع ورزید و اولجایتو مجبور شد که به مدد منجیق های سنگ افکن و چرخ های نفت انداز و زدن نقب ،قلعه را مسخر کند.مدافعین قلعه ،مقاومت رشیدانه کردند و لشکریان ایلخانی به تسخیر قلعه قادر نیامدند و اولجایتو به علت تنگی آذوقه و سختی کار از ادامه حصار انزجار یافت و بالاخره بوساطت خواجه رشیدالدین فضل ا… و قاضی رحب امر به صلح خاتمه پذیرفت و اولجایتو در ۲۶ رمضان حصار رحب را رها کرده به ایران برگشت و دیگر به خیال حمله به شام نیفتاد.در همین سال،پسر قونغرنای در بلاد روم سربه عصیان برداشت و امیر طرمطاز او را به سهولت دستگیر کرده با چهار پسرش کشت و در سال ۷۱۴ ه.ق. محمد بیک یکی از امرای محلی روم شورش کرد و شهر قونیه را گرفت.اولجایتو،امیرچوپان سپهسالار را با سه تومان لشکر به آن دیار فرستاد.امیر چوپان به کمک پادشاه گرجستان محمد بیک و پسران معین الدین پروانه را که طغیان کرده بود،مطیع ساخت و پس از یک سال اقامت در روم به امر اولجایتو به ایران برگشت.

برج-قربان-همدان-قدمت-قرن-هفتم-تا-هشتم-ه.ق

حکومت ابوسعید بر خراسان(۷۱۳-۷۱۶):اولجایتو بعد از مراجعت از شام ،یعنی در تاریخ ۷۱۳ ه.ق. پسر خود ابوسعید را که به سال ۷۰۴ ه.ق تولد یافته  و در این تاریخ قریب نه سال داشت،به حکومت خراسان ،نامزد نمود و امیر سونج را به اتابکی او و بیگلربیگی خراسان و عبداللطیف پسر خواجه رشید الدین را بوزارت او گماشت و جماعت دیگری نیز از امرا را همراه او کرد.قبل از انتصاب ابوسعیدبحکومت خراسان،مغولان اولوس جغتای چندبار به خراسان هجوم آورده و امیر یساول و امیر علی قوشجی را مغلوب کرده بودند.ورود ابوسعید به خراسان نیز با هجوم دیگری از طرف ایشان مصادف گردید و امیر یساول و امیر علی قوشجی که تاب مقاومت در مقابل ایشان را نداشتند به اردوی ابوسعید پیوستند و ابوسعید بشرحی که بعد خواهیم دید ،درمدت سه سال و کسری حکومت خود در خراسان پیوسته به دفع غایله ایشان اشتغال داشت.در سال ۷۱۵ ه.ق . یعنی یک سال قبل از فوت اولجایتو ،ابوسعید برای مخارج لشکریان خود به پول احتیاج پیداکرد و برای تحصیل آن مکرر در مکرر به خزانه ،یعنی به خواجه تاج الدین علیشاه و خواجه رشیداالدین مراجعه نمود و این دو وزیر که هر یک نسبت به مقام دیگری حسد می بردند و می خواستند مستقل باشند،پرداخت پول را به عهده دیگری محول می کردند.خواجه رشید الدین می گفت که امور معاملات در دست من نیست و امضای من در ذیل هیچ حواله و براتی گذاشته نشده و بهمین جهت مسوول وصول و ایصال پول،دیگری است.

بشقاب-سفالی-زرین-فام-دارای-کتیبه-سده-هفتم-ه.ق-محل-کشف-کاشان-موزه-.ملی-ایران

تاج الدین علیشاه می گفت که من جز لباس تن خود مالک چیزی دیگر نیستم و دیناری در کف ندارم و چون من و خواجه رشید الدین به اشتراک هم متعهد امور مملکیتم ،نمی دانم  چرا تنها در این کار به من رجوع می کنند و از مراجعه به شریک من خودداری دارند.رشیدالدین به بهانه آنکه علیشاه طرف اعتماد کلی ایلخان است و حافظ تمغای بزرگ است او را مسوول تهیه وجه می دانست وبهمین جهت علیشاه حاضر شد که خواجه رشید را در این کار هم با خود شریک کند.رشید زیر بار نرفت و گفت :چگونه می توانم با کسی مثل تو که در موقع پرداخت پول اظهار عجز و فقر می کنی قبول مسئولیت کنم،در صورتی که عمال تو اموال دیوانی را در ضبط خود گرفته و از آن راه ثروت بسیار اندوخته اند. سلطان محمد خدابنده بالاخره برای ختم نزاع بین دو وزیر ممالک خود را بدو قسمت تقسیم کرد.عراق عجم و خوزستان و ولایت لر نشین و فارس و کرمان را به عهده رشیدالدین و عراق عرب و دیاربکر واران و بلاد روم را تحت اداره علیشاه گذاشت.ولی علیشاه از سلطان تقاضا کرد که ایشان را در اداره کل ممالک شریک گرداند و امضای هر دوی ایشان در پای احکام و فرمانها باشد.اولجایتو در سال ۷۱۵ ه.ق. علیشاه و رشیدالدین را در کار وزارت شرکت داد تا به اتفاق در  تصرف اموال و نشان وزارت دخالت کنند چه تا این تاریخ خواجه رشیدالدین،چنانکه پیش هم گفتیم در تصرف اموال و مهر و نشان وزارت دخالتی نداشت و از این تاریخ قرار شد که هر یک از دو وزیر معاونی نیز در کارهای وزارتی خود داشته باشند.بعد از به رسمیت یافتن این ترتیب رشید الدین به علت مرض نقرس تمام زمستان را خانه نشین شد و چهار ماه تمام به دیوان نیامد و در این مدت ابووسعید پی در پی قاصد و پیغام می فرستاد و مطالبه پول می کردو علیشاه در جواب می گفت که خزانه از وجه و اموال دیوانی همه نزد خواجه رشید الدین است.اولجایتو امیر چوپان را مامور تحقیق حال کرد و این امیر به همراهی معاونین و وزرا مامورین وصول عواید را تحت محاکمه آوردند و معلوم شد که ایشان اموال دولتی را حیف و میل کرده و به پرداخت ۳۰۰ تومان(۳۰۰۰۰۰۰۰ دینار طلا محکومند.)حکم محکومیت مامورین مامورین فوق موجب وحشت عموم عمال دیوانی گردید و ایشان بعلیشاه ملتجی شده،به او گفتند که اگر او فرمان نسخ آنرا از اولجایتو نگیرد،روزگار همگی تیره و جمیع خیالات ایشان نقش بر آب خواهد شد.علیشاه شبانه به سرای اولجایتو رفت و به سلطان گفت که مامورین در تفریط مال گناهی ندارند،بلکه آن اموال کلا به دست من جمع و بمصرف رسیده و بقدری گریه و الحاح کرد که اولجایتو حکم داد که از تعقیب قضیه صرف نظر کنند و صبح به امیر ایرنجین که امور این کار بود،گفت که علیشاه این اموال را وصول کرده ،ولی به خاطر ندارد که به چه مصارف رسانده و میل من آن است که از تعقیب او و کسانش خودداری شود.امیر ایرنجین در باطن برآشفت و به امیرچوپان شکایت برد و از این که یک نفر ایرانی بدون جلب نظر قبلی امرا مستقیما با ایلخان داخل مذاکره میشود،اظهار کرامت نمود و امیر چوپان نیز متغیر شد،ولی علیشاه با رشوه و تقدیم هدایا امیر را ساکت نمود.اندکی بعد علیشاه به اولجایتو گفت که رشیدالدین تمارض کرده و در خانه نشسته و با این حال از بذل هیچگونه سعی در برانداختن من کوتاهی ندارد و می خواهد مرا هم مثل خواجه سعدالدین از میان بردارد،اگر ایلخان اجازه می فرماید من او و فرزندانش را در مقام تقریر و بازپرس حساب بیاورم و از ایشان بقایای گذشته را مطالبه کنم .اولجایتو رضا داد و علیشاه در پسران خواجه رشید پیچید و چون نتوانست تقصیری بر ایشان ثابت کند،خواجه را متهم کرد که ربع عواید اوقاف و اموال خزانه و مخارج شاهزاده خانمها را بتصرف شخصی می گیرد و با این نسبتها نظر اولجایتو را از خواجه برگرداند و خوددر پیش چشم ایلخان معزز و محترم شد.ولی خواجه رشید به مناسبت دوستی با بعضی امرا موقتا از شر علیشاه محفوظ ماند و اولجایتو امر داد که دو وزیر با یکدیگر بسازند و کماکان امور مملکتی را به اشتراک بگذرانند.

ظرف-سفالی-به-شکل-پرنده-ونقاشی-زیر-لعاب-محل-کشف-گرگان-سده-هفتم-ه.ق-موزه-ملی-ایران

مرگ سلطان محمد خدابنده در ۲۸ رمضان ۷۱۶  :  اولجایتو مثل اغلب ایلخانان دیگر در شرب شراب و شهوترانی افراط میکرد و به همین جهت بسیار ضعیف شده بود .در رمضان سال ۷۱۶ ه.ق موقعی که در اطراف سلطانیه به شکار مشغول بود،دچار پادرد سختی شد و اعتدال مزاجش رو به انحراف گذاشتو در روزی که بحمام رفته بود و در خوردن غذاهای لذیذ افراط کرد و بر اثر آن مرضش شدت یافت و در ۲۸د رمضان آن سال در سلطانیه فوت نمود و او را که بیش از چهل سال نداشت پس از ده سال و نه ماه سلطنت در گنبد خود ،در آن شهر به خاک سپردند.اولجایتو در مرض موت دو یرلیغ صادر کرد:یکی دایر بر تجدید ذکر نام خلفای راشدین در خطبه نماز جمعه،دیگری راجع ببرگرداندن نصف اموالخواجه سعدالدین ساوجی به پسران او.اولجایتو بر روی هم یکی از ایلخانان خوب ایرانست و در عهد او مردم در رفاه بوده اند و کمتر به دست او ظلم و سخت کشی جاری شد.مذهب شیعه در عصر او قوام گرفته و علم و ادب رونق یافته است.شخصا پادشاهی آباد کننده بود و علاوه بر اتمام بنای سلطانیه و گنبد آن در پای کوه بیستون ،شهر دیگری به نام سلطان آباد چم چمال یا بغدا کوچک و در حئ مغان کنار نهر ارس شهر دیگری به نام سلطان آباد اولجایتو ساخت و با پاپ و سلاطین عیسوی اروپا و روم شرقی نیز ارتباط داشت،از آن جمله در سال ۷۰۴ ه.ق. نمایندگانی به فرانسه و انگلیس و ایتالیا فرستاد و ایشان مراسله ای از اولجایتو که در تاریخ ۷۰۴ ه.ق. در اوجان به خط اویغوری نوشته شده بود،دایر بر تذکار روابط سابقه ایلخانیان با سلاطین فرنگ و لزوم اتحاد برای سرکوبی دشمنان برای پادشاه فرانسه بردند و دو سال بعد به خدمت ادوارد دوم پادشاه انگلیس و بعد از ان به حضور کلمان پنجم پاپ رسیدند و گویا غرض اولجایتو از این فرستادن سفرا تحصیل یارانی برای حمله به شام و مصر بود که قبل از فتح گیلان این خیال را در سر داشت و جماعتی از عیسویان جزیره قبرس و ارمنستان نیز او را به این کار تشویق می کردند.ولی این روابط چنانکه در عهد ایلخانان سابق هم بود هیچوقت از حد  تعارف تجاوز نمی کرد و هیچگاه بعلل موانع سیاسی و رقابتهای سیاسی،بفرستادن قشون بکمک یکدیگر منتهی نمیشد.

 

تنگ-سفالی-لعاب-یکرنگ-مکشوفه-از-ساوه-کتیبه-به-خط-کوفی-سده-های-۷،۸-ه.ق-موزه-ملی-ایران

 

منابع :

برگرفته از لغت نامه دهخدا

تحقیق و پژوهش : مهدی صبور صادقزاده

ممکن است شما دوست داشته باشید
اشتراک
دنبال کردن
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه نظرات