تدبیر وزیر

تدبیر وزیر

 

در چین می خواست بادپائی داشته باشد یکی از وزیران خود را مامور خریدن ممتازی کرد. آن برای خریدن اسب عالی هزار سکه از امپراطور گرفت و به راه افتاد. بسیار جستجو کرد ، اما نتوانست اسب خوبی پیدا کند. روزی به او خبر دادند که در منطقه ای مردی اسبان خوب پرورش می دهد و اسب ممتازی دارد. وزیرفورا ً بدانجا عریمت کرد و پس از رسیدن بیدرنگ نزد صاحب اسب رفت و گفت حاضراست اسب او را به قیمتش خوب بخرد.

صاحب اسب جواب داد متاسفانه  اسب باد پای او چند پیش مرده است. وزیر گفت حاضر است استخوانش را بخرد. صاحب اسب گفت استخوان اسب را می فروشد ، ولی گران است، هزار دینار بهای آن است. وزیر تمام پولی را که همراه آورده بود به او داد و با استخوانها بر گشت.

امپراطور از کار وزیر برآشفت و به او گفت دستور من به تو این بود که برای من اسبی ممتاز بخری چرا به جای اسب زنده استخوان اسب مرده ای را آورده ای. استخوان هرچند مربوط به اسب ممتازی باشد به چه درد می خورد.

وزیر گفت برای خریدن اسب بسیار جستجو کردم ولی به نتیجه نرسیدم. با هزار دینار استخوان این اسب ممتاز را خریدم. اطمینان داشته باشید بعد از این فروشندگان اسبهای خوب مسلما خودشان با پای خود نزد ما خواهند آمد. امپراطور پرسید دلیلت چیست.

وزیر گفت وقتی بشنوند برای خرید استخوان اسب خوب هزار دینار می پردازیم، قطعا با خود حساب خواهند کرد که برای خرید خود اسب پول بیشتری خواهیم داد و چون صداقت ما را در این امر دیده اند حتما می آیند و اسبهای خود را به ما می فروشند.

همچنین بخوانید:  فلسفة لاادري كنفوسيوس

امپراطور دلیلی او را پسندید و در واقع تدبیر وزیر هم به نتیجه رسید، پس از چندی چند نفر با اسبهای عالی به دربار آمدند و به امپراطور اسب فوختند.

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
دنبال کردن