اوج اقتدار جنوب هند باستان

Rajput-Kshatriya-Shree-Ram-213x300.jpg (213×300)

مملكتهاي پادشاهي دكن- ويجيه‌نگر- كريشنارايه- يك پايتخت قرون وسطايي- قوانين- هنرها- دين- غمنامه

هر چه مسلمين در هند پيشروي مي‌كردند، فرهنگ بومي هم در جنوب دورتر و باز هم دورتر مي‌رفت؛ در اواخر قرون وسطي‌عاليترين دستاوردهاي تمدن هندي در دكن جاي داشت. مدتي طايفة چالوكيه مملكت پادشاهي مستقلي برپا داشت كه قلمروش تا هند مركزي مي‌رسيد، و پولكشين دوم آن را به چنان قدرت و جلالي رسانيد كه توانست هرشه را شكست دهد؛ يوان‌چونگ را به سوي خود بكشاند؛ و خسروپرويز، پادشاه ساساني، سفير عاليمقامي نزد او روانه كند. هم به عهد پادشاهي پولكشين و در قلمرو او بود كه بزرگترين نقاشيهاي ديواري هند، يعني فرسكوهاي آجانتا، كامل شد. پولكشين توسط شاه پلوه‌ها سرنگون شد. اينان چند صباحي قدرت برتر در هند مركزي شدند. در ‎آغاز قرن اول ميلادي، در انتهاي جنوبي هند، پانديه‌ها قلمرويي بنياد نهادند كه شامل مادوره، تينولي، و بخشهايي از تراوانكور مي‌شد؛ آنان مادوره را به صورت يك شهر بسيار عالي قرون وسطايي درآوردند و آن را با يك معبد عظيم، و هزاران آثار كوچكتر هنر معماري، آراستند. اينان هم به نوبة خود نخست به دست چوله‌ها، و سپس به دست مسلمانان برافتادند. چوله‌ها بر ناحية ميان مادوره و مدرس، و سپس از آنجا رو به غرب، بر ميسور، حكومت مي‌كردند. نام اين قوم در فرمانهاي آشوكا آمده است، و از اين رو قومي كهن به شمار مي‌روند؛ اما تا قرن نهم چيزي از آنان نمي‌دانيم- و اين زماني

در لغت به معني «جان خود را گرفتن» است، و اين رسم در واقع نوعي خودكشي دسته‌جمعي است. – م.

در «تاريخ فرشته»، اثر ملامحمد قاسم هندوشاه، دربارة فتح قلعة چيتور چنين نوشته شده است: «… خود [علاءالدين] لشكر به جانب قلعة چيتور، كه هرگز مسخر ارباب اسلام نشده بود، كشيد و بعد از شش ماه محاصره در محرم سنة ثلاث و سبعمائه (703) جبراً و قهراً مفتوح ساخت و به پسر بزرگ خود خفرخان داده؛ آن را خفرآباد نام نهاد.» (ج 1، ص 111، چاپ هند 1301 هـ، 1884) – م.

است كه كار طولاني كشورستاني را آغاز كردند و سراسر جنوب، حتي سيلان هم، باجگزار آنان شده بود. سپس قدرتشان از ميان رفت، و خود تحت سلطة بزرگترين دولت جنوب، يعني ويجيه‌نگر، درآمدند.

ويجيه‌نگر، كه هم نام قلمروي است و هم نام كرسي آن، نمونة غم‌انگيز شكوه از يادرفته مي‌باشد. در سالهاي عظمتش تمام ايالات بومي كنوني بخش سفلاي شبه‌جريزة هند را، با ميسور و پرزيدنسي مدرس، شامل مي‌شد. مي‌توان از اين نكته دربارة اقتدار و منابعش قضاوت كرد كه كريشنارايه شاه 703000 پياده، 32600 اسب، 551 فيل، چند صدهزار بازرگان و روسپي، و ساير دنباله‌روهاي اردو، كه در آن عصر مرسوم بود كه در لشكركشيها همراه ارتش باشند، به نبرد تليكوته گسيل كرد. خودكامگي شاه بر اثر خودمختاري روستاها تعديل مي‌شد؛ گاه‌گاه هم شاهي روشنفكر و مردمي بر تخت مي‌نشست. كريشنارايه، كه در روزگار هنري هشتم بر ويجيه‌نگر حكومت مي‌راند، با آن شاه هميشه عاشق بخوبي قابل قياس است. وي زندگاني را به عدل و داد و عيش و خوشي مي گذراند؛ خيرات بسيار مي‌كرد؛ در برابر همة اديان هندي شكيبا بود؛ از ادبيات و هنر لذت مي‌‌برد و حامي آنها بود؛ دشمنان شكست خورده را مي‌بخشود و از شهرهايشان چشم مي‌پوشيد؛ و با سعي تمام خود را وقف تكاليف روزمرة حكومت مي‌كرد. دومينگوش پايش، كه يك مبلغ مذهبي پرتغالي است، به سال 1522، او را چنين وصف مي‌كند:

پرهيبت‌ترين و كاملترين شاهي است كه مي‌توان يافت؛ خوشخو، و بسيار شاد؛ دلش مي‌خواهد كه بيگانگان را گرامي بدارد، و با مهرباني آنان را به حضور مي‌پذيرد… فرمانروايي بزرگ، و مردي بس دادگر است، اما دستخوش هيجانات ناگهاني خشم مي‌شود… هم در رتبت و هم از لحاظ سپاه و قلمرو از هر مولاي بزرگي بزرگتر است؛ اما بدان ماند كه گويي در حقيقت چيزي ندارد كه با آنچه مردي چون او بايد داشته باشد بتوان مقايسه كرد؛ در همة كارها بيباك و كامل است.

اين پايتخت، كه به سال 1326 ميلادي بنا شد، احتمالا غنيترين شهري بود كه هند تا آن روز به خود ديده بود. نيكولوكونتي، كه در حدود 1420 از آن ديدن كرد، گرداگرد آن را در اين آميزش كر و فر مملكتهاي پادشاهي، كه اكنون تقريباً از ياد رفته‌اند،‌ دوره‌هايي از آفرينش ادبي و هنري، خصوصاً معماري، پيدا شده است؛ پايتختهاي غني، كوشكهاي پر تجمل، و شاهان نيرومند به وجود آمده است؛ اما سرزمين هند چنان پهناور، و تاريخش چنان طولاني است، كه ما بايد در اين بخش كوتاه آشفته، بي‌آنكه چندان سخني از آنها بگوييم،‌ از كنار مرداني بگذريم كه روزگاري مي‌پنداشتند بر زمين سلطه دارند. مثلا ويكره ماديتيه، كه مدت نيم قرن (1076 تا 1126) بر قبيلة چالوكيه فرمان راند، ‌در جنگ چنان موفق بود كه (مانند نيچه) پيشنهاد كرد كه دورة تقويم نويي پايه گذاري، و همة تاريخ را به قبل و به بعد از خود تقسيم كند. امروزه نام او در حاشيه مي‌آيد.

از جمله داراييهاي ناچيز و متوسطش دوازده هزار همسر بود.

جهانگرد ونيزي، كه از 1359 تا 1469 مي‌زيست. – م.

شانزده فرسنگ برآورد كرد؛ پايش آن را «به بزرگي رم، و بسيار زيباتر از آن» مي‌دانست. همو مي‌افزايد كه «بيشه‌ها و درختان بسيار، و آبگذرهاي فراوان» داشت؛ زيرا مهندسانش بند عظيمي بر رود تونگه بدرا بسته بودند، و مخزن آبي ساخته بودند و، از راه‌ كاريزي كه چهل فرسنگ طول داشت و چندين فرسنگ آن را در سنگ خاره كنده بودند، آب را به شهر مي‌رساندند. عبدالرزاق، كه در سال 1443 ميلادي اين شهر را ديده، آن را چنين وصف مي‌كند «نه چشم ديده، و نه گوش شنيده كه در تمام زمين جايي بدان ماند.» پايش آن را چنين مي‌بيند «پرنعمت‌ترين شهر جهان است…، زيرا كه همه چيز در آن فراوان است.» مي‌گويد تعداد خانه‌ها از صدهزار هم بيشتر است- كه از اينجا پيداست كه نيم ميليون نفر جمعيت دارد. از قصري به حيرت مي‌افتد كه يكي از اطاقهايش را تماماً از عاج ساخته بودند؛ «چندان غني و زيباست كه بدشواري مي‌تواني چنين چيزي در جاي ديگري بيابي.» وقتي فيروزشاه، سلطان دهلي، با دختر پادشاه ويجيه‌نگر در تختگاه او ] ويجيه‌نگر[ ازدواج كرد، راه را به طول يك فرسنگ و نيم با مخمل و حرير، پارچه‌هاي زربفت، و ساير چيزهاي گرانبها پوشانيده بودند. اما جهانديده بسيار گويد. دروغ.

در وراي اين غنا، جمعيتي از زارعان و كارگران در فقر و خرافات مي‌زيستند و تابع مجموعة قوانيني بودند كه نوعي اخلاق كاسبكارانه را با سختگيري وحشيانه‌اي حفظ مي‌كرد. مجازاتها از قطع دست يا پا بود تا زير پي فيل انداختن، گردن زدن، زنده را از ناحية شكم به ميخ كشيدن، يا قلابي به زير چانة محكوم انداختن و آويختن او، تا در اين حالت بميرد؛ تجاوز و نيز سرقتهاي بزرگ را به اين طريق مجازات مي‌كردند. فحشا مجاز بود، نظمي داشت و به درآمد درگاه بدل مي‌شد. عبدالرزاق ] سمرقندي[ مي‌گويد: «مقابل ضرابخانه، شحنه‌خانة شهر است كه دوازده‌هزار شحنه دارد؛ وظيفة آنها را… از مداخل روسپيخانه‌ها مي‌دهند. عظمت اين خانه‌ها، جمال دلبران، ناز و نوازششان از حد وصف بيرون است.» وضع زنان تابع وضع مردان بود؛ از آنان انتظار مي‌رفت كه خود را در مرگ شوهر بكشند، گاهي زنان مي‌گذاشتند كه زنده‌به‌گورشان كنند.

تحت حمايت رايه‌ها يا شاهان ويجيه‌نگر، ادبيات، هم به زبان سانسكريت و هم به گويش تلوگو (درجنوب)، رونق گرفت. كريشنارايه خود شاعر بود، و هم حامي آزادة ادب؛ و السني پيدانه، ملك‌الشعراي دربارش، در ميان والاترين آوازخوانان هند جاي دارد. نقاشي و معماري رونق گرفت؛ معابد عظيم ساخته شد، و تقريباً بر هر وجبي از سطح آنها پيكره‌اي يا نقوش برجسته‌اي كندند. آيين بودا از رواج افتاد، و شكلي از آيين برهما دين مردم شد كه مراد عبدالرزاق سمرقندي (816 – 887 ه‌ق) است صاحب «مطلع‌السعدين و مجمع‌البحرين». او در سال 845 ه‌ق از سوي شاهرخ تيموري به سفارت به هند رفته بود. – م.

خصوصاً ويشنو را بزرگ مي‌داشت. ماده گاو مقدس بود و هرگز آن را نمي‌كشتند؛ اما بسياري از گونه‌هاي دام و ماكيان را براي خدايان قرباني مي‌كردند، و مردم آنها را مي‌خوردند. دين خشن بود، و رفتارها آراسته.

تمام اين قدرت و تحمل يكشبه بر باد شد. مسلمانان فاتح كم كم راهشان را به جنوب باز كردند؛ حالا سلاطين بيجاپور، احمدنگر، گلكنده، و بيدر] در سال 1565 ميلادي، مطابق 972هـ‌ق[ نيروهايشان را متحد كرده بودند كه اين آخرين دژ شاهان بومي هندو را فتح كنند؛ ارتشهاي مختلط آنها، با سپاه نيم‌ميليون نفري رامه‌راجه در تليكوته مصاف دادند، تعداد برتر مهاجمان چيرگي يافت؛ رامه‌راجه اسير شد و او را در برابر چشم پيروانش گردن زدند؛ لاجرم بيم به دلهاي اينان افتاد و راه گريز در پيش گرفتند. تقريباً صدهزار تن از آنان به هنگام گريز كشته شدند، و تمام نهرها به خونشان رنگين شد. سپاهيان فاتح آن شهر غني را غارت كردند: غنيمت چندان فراوان بود «كه هر سپاهي آن سپاه متفق، از زر و جواهر و اسباب و خيمه و سلاح و اسب و برده توانگر شد.» اين غارت پنج ماه ادامه يافت: فاتحان ساكنان بيدفاع را بيدريغ از دم تيغ گذراندند، انبارها و دكانها را غارت، و معابد و قصور را با خاك يكسان كردند، و رنج بسيار كشيدند تاهمة مجسمه‌ها و نقاشيهاي آن شهر را نابود كنند؛ بعد با مشعلهاي افروخته در شهر به راه افتادند و هر چه را سوختني بود به آتش كشيدند. و سرانجام چون از آنجا رفتند ويجيه‌نگر بتمامي ويرانه بود، گويي كه دچار زلزله شده باشد، سنگ برسنگ نمانده بود. اين ويرانگري درنده‌خويانه و مطلق نمونه‌اي از فتح وحشتناك مسلمانان را در هند نشان مي‌داد، كه هزار سال پيش آغاز شده و اكنون كامل شده بود. اين نام به صورت رامراج هم ضبط شده است. – م.

در «تاريخ فرشته» آمده است كه مشاوران علي عادلشاه در مجلس كنگاش براي فتح ويجيه‌نگر، يا بيجانگر، چنين گفتند: «… آنچه در باب دفع فتنة كفار بيجانگر و قلع و قمع نهال دولت ايشان به خاطر نصرت مظاهر رسيده است عين صواب است. ليكن اين معني بدون اتفاق شاهان اهل اسلام دكن متعذر است، چه كه رامراج به مزيد لشكر و وفور حشم اتصاف دارد و محصول مملكتش، كه مشتمل بر شصت بندر و چندين قلاع و بلاد است، قريب دوازده كرور و هون مي‌شود، و صولت و سطوت او در دلها قرار گرفته، پس با چنين كسي به تنها مجادله كردن نفعي نخواهد بخشيد…» (ج 2، ص 38). و پس از اتحاد و اتفاق سلسله‌هاي پنجگانة دكن، در سال 972 ه‌ق، در تليكوته با رامه راجه به نبرد برخاستند. و در اثناي جنگ رامه راجه، بتصادف، اسير شد، كه شرح آن در «تاريخ فرشته» چنين آمده است: «فيلبان… رامراج را… نزد رومي خان برد و رومي خان بتعجيل به نظام‌شاه رسانيد و نظام‌شاه او را شناخته، در لحظه، سرش را از تن جدا كرد و بر سر نيزه كرده،‌ بالاي همان فيل مرتفع ساخت و حكم نمود تا پيش لشكر خصم بردند. چون كفار بيجانگر ملاحظة آن نموده، فرار را بر قرار اختيار نمودند. و برادران رامراج از مقابلة عادلشاه و قطب‌شاه كناره جسته به مدد برادر شتافتند. در آن اثنا خبر كشته شدن او شنيده، ايشان نيز چون ديگران راه گريز پيش گرفتند. و سلاطين اسلام تا اني كندي كه ده كروهي بيجانگر است تعاقب نموده، به روايت اصح‌‌ من ‌اوله الي آخره، يك لك [صدهزار] آدم از كفار به قتل آمدند…» (ص 129). «از موضع جنگ تا بلدة انا كندي كه ده كروهي بيجانگر است فضاي صحرا از جسد كفار ملوث بود، و عساكر نصرت مأثر و رجالة لشكر ظفر پيكر از زر و جواهر و اسب و اشتر و خيمه و خرگاه و كنيز و غلام چندان به دست آورد كه مانند بحر و كان مستغني و بي‌نياز گشتند.» (ص 40) «… و سلاطين به غير از فيل طمع به هيچ‌چيز ناكرده هر چه به دست هر كس افتاد به او ارزاني داشتند و حسين نظام‌شاه پوست سر رامراج پر از كاه كرده اين بيت بخواند:

چو بيشه تهي گردد از نره شير

شغالان درآيند آنجا دلير (ص 129)

… و سلاطين اين پناه اسلام… تا حوالي بيجانگر رفته ابنية‌ رفيعه و عمارات عاليه و بتخانه و كاشانه را با خاك برابر ساختند و بسياري از بلاد و قرايا ويران كردند…» (ص 41) «… آن شهر (ويجيه‌نگر) را به نوعي خراب ساختند كه تا اين زمان كه تاريخ هجري الف و عشرين (1020) است آثار معموري در آنجا مرئي نمي‌گردد. – م.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.