وقايع راجپوتانه در تاریخ هند

indus-valley-unicorn-relief-science-source-w600.jpg (600×590)

ساموراي هند- عصر شهسواري- سقوط چيتور

اين قرن تيرگي را لحظه‌اي حماسة راجپوتانه روشن كرد. در ايالتهاي موار، ماروار، امبر، بيكانر و بسياري ديگر كه نامهايي آهنگين دارند، قومي زندگي مي‌كنند كه نيمي بومي و نيمي از اعقاب سكاها و هونهاست. اين قوم، تحت حكومت راجه‌هاي جنگجويي كه بيشتر به هنر زندگي توجه داشتند تا به زندگي هنري، تمدني فئودالي به وجود آورده‌‌بودند. آنان در آغاز به اقتدار شاهان سلسله‌هاي ماوريا و گوپته‌گردن نهادند؛ و، با دفاع از استقلال خود و همة هند، در برابر ايلغارهاي اقوام مسلمان، كار خود را به انجام رسانيدند. آوازة راجپوتها به حميت سپاهيگري و دليريي تميز داده مي‌شد كه معمولا ربطي به هند ندارد؛ اگر به حرف تاد، كه مورخي ستايشگر راجپوتهاست، اعتماد كنيم، هر مردي از آنان جنگجويي (كشتريه‌اي) مقايسه كنيد با گفتار آريانوس دربارة‌ هند باستان: «هنديان در جنگ تا حد زيادي دليرترين همة نژادهاي ساكن آسياي آن زمان بودند.»

بود بي‌باك، و هر زني درميان آنان پهلواني نبرده. نامشان، يعني راجپوت، خود به معناي «شاهزاده» است؛ و اگر گاهي سرزمين خود را راجستان مي‌ناميدند براي اين بود كه آن را «خانة شاهي» بدانند.

هر خصيصه‌اي- دليري، وفاداري، زيبايي، كينه‌جويي طايفه‌اي، زهر دادن و كشتن، جنگ، و انقياد زن را، كه سنت ما به عصر شهسواري نسبت مي‌دهد- مي‌توان در كارنامة اين دولتهاي مبارز هم يافت. تاد مي‌‌گويد «سرداران راجپوت، همانند شهسواران غربي، به همه گونه فضايل آراسته، و در كمالات معنوي از آنان بسيار برتر بودند.» زنانشان چندان زيبا بودند كه مردان در مردن براي آنان هيچ درنگ نمي‌كردند؛ براي زنانشان تنها مسئله احترام و ادب بود كه همراه با شوهر خود به رسم ساتي درگور مي‌رفتند. برخي از اين زنان آموخته و فرهيخته بودند، برخي از راجه‌ها شاعر يا دانشمند بودند، و يك چند نوعي نقاشي ظريف آبرنگ، كه به زندگي مردمان مي‌پرداخت، به سبك نقاشي آبرنگ ايراني قرون وسطي، در ميانشان رواج يافت. مدت چهار قرن به ثروتشان افزوده مي‌شد، تا آنجا كه توانستند مبلغ 000،000،20 دلار خرج تاجگذاري شاه موار كنند.

غرور و بدفرجاميشان در اين بود كه از جنگ همچون برترين همة هنرها لذت مي‌بردند، و اين تنها هنري بود كه در خور آزاده مرد راجپوت بود. اين روح سلحشوري به آنان توانايي بخشيد كه با بي‌باكي تاريخيشان از خود در برابر مسلمانان دفاع كنند، اما همين امر موجب شد كه دولتهاي كوچكشان چنان تقسيم، و از جدال ناتوان شود كه سرانجام آنهمه دليري به كار نيايد. شرح تاد از سقوط چيتور، كه يكي از پايتختهاي راجپوتهاست، همان اندازه رمانتيك است كه افسانة آرثر و شارلماني؛ و در واقع (چون فقط بر سخن مورخان بومي استوار است كه به وطنشان بيش از حقيقت عشق مي‌ورزيدند) ماجراي شگفت‌آور وقايع راجستان را مي‌توان، همچون مرگ آرثر يا ترانة رولان، افسانه دانست. بنابراين روايت، مهاجم مسلمان، يعني علاءالدين، چيتور را نمي‌خواست، بلكه شاهدخت پودميني را مي‌خواست، و پودميني «لقبي است كه فقط به زيباترين ] زن[ مي‌دهند.» سردار مسلمان پيشنهاد كرد كه اگر وكيل‌السلطنة چيتور شاهدخت را تسليم او كند، او دست از محاصرة شهر برمي‌دارد.چون اين تقاضا پذيرفته نشد، علاءالدين قبول كرد كه اگر بگذارند يك نظر پودميني را ببيند

«راجستان» امروزه يكي از ايالات هند است، و به معناي سرزمين راجپوتهاست. – م.

كنت كايسرلينگ دربارة چيتور مي‌گويد «روي زمين هيچ جا ميدان پهلواني، سلحشوري، يا آمادگي مردانه براي مردن نبوده است [كه با چيتور] برابري كند.»

اثر سرتامس ملري (فتـ 1471). – م.

رولان قهرمان بزرگ فرانسوي از نجباي دوازده‌گانة ملتزم ركاب شارلماني است، و اين ترانه‌ها دربارة دلاوريهاي اوست. – م.

عقب‌نشيني خواهد كرد. سرانجام رضا داد كه اگر روي پودميني را در آينه هم ببيند خواهد رفت؛ اما باز دست رد به سينه‌اش زدند. در عوض، زنان چيتور در دفاع از شهر به مردان پيوستند؛ و چون راجپوتها ديدند كه زنان و دخترانشان در كنارشان مي‌ميرند چندان جنگيدند كه هيچ مردي از آنان زنده نماند. وقتي علاءالدين به پايتخت وارد شد در داخل دروازه‌هاي شهر هيچ نشاني از آدميزاد نديد؛ مردها همه در نبرد مرده بودند، و زنان هم، بنا به رسم هراس‌انگيز جوهر، خود را سوزانده‌بودند.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.