ويژگيهاي پيكرنگاري چيني
طرد مناظر و مرايا – دوري از واقعپردازي – ترجيح خط بر رنگ – ايجاد تقارن و وزن به وسيلة شكل – القاي ادراكات و عواطف – قيود و محدوديتها – صداقت در هنر چيني
حال بايد ديد عناصري كه نقاشي چين و همچنين ژاپن را از نقاشي ساير كشورها متفاوت ميگرداند، چيستند. چنانكه ميدانيم، تصويرهاي چيني بيشتر بر ديوارها نگاشته يا در طومارها درج شده است. اما اين امري فرعي است. فرق اصلي نقاشي چيني با نقاشي اقوام ديگر اين است كه در تصاوير چيني، برخلاف تصاوير اروپايي، بعدنمايي و سايهپردازي وجود ندارد. دو نقاش اروپايي، به دعوت فغفور كانگ شي، براي تزيين كاخ او به چين رفتند و تصاويري كشيدند. چينيان به بعدنمايي تصويرهاي آنان اعتراض كردند و گفتند كه، در آن تصاوير، ستونهاي دورتر كوتاهتر از ستونهاي نزديك كشيده شده است. عقيدة چينيان اين بود كه نشان دادن عمق در صفحة تصوير، يعني در جايي كه هيچگونه عمقي وجود ندارد، كاري ساختگي و دروغين است. دو طرف منطق يكديگر را در نمييافتند. چنين مينمود كه چينيان از بالا به مناظر مينگريستند، حال آنكه اروپاييان از روبهرو به آنها نگاه ميكردند! رعايت سايه و روشن در نقاشي نيز براي چينيان كاري غريب بود. بيگمان رعايت سايه و روشن براي نمايش واقعيت ضرور است. ولي نكته در اين است كه چينيان هدف نقاشي را بيان واقعيت نميدانستند، بلكه معتقد بودند كه نقاشي بايد، به ميانجي اشكال هنرمندانه، وسيلة لذتبخشي براي نقل حالات و القاي افكار باشد.
در نقاشي چيني، آنچه مطلوب بود صورت يا شكل بود، و نقاش چيني صورت را در تناسب و
دقت خطها، و نه گرمي و شكوه رنگها، ميجست. در آثار ديرينة چيني رنگ دخالت نداشت. استادان فن بندرت از رنگ بهره ميگرفتند، و گمان ميبردند كه براي ترسيم شكل، مركب سياه كافي است. شييههو، هنرمند صاحبنظر، ميگويد: صورت همانا وزن است، به اين معني كه نقاشي چيني زادة حركات موزون است، رقصي است كه دست نقاش آن را اجرا ميكند. از اين گذشته، يك صورت بامعني به مثابه وزن روح است، و جوهر و جنبش ملايم واقعيت را آشكار ميگرداند. وزن محصول تركيب خطهاست. خطها شكل ظاهري اشيا را نمايش نميدهند، بلكه اجزاي صورتي هستند كه به شيوهاي نمادي از كيفيات روح حكايت ميكند. براي نقاش، قدرت ادراك و عاطفه و تخيل كافي نيست. ملاك مهارت او تسلط در رسم خطوط دقيق و ظريف است. نقاش بايد، با شكيبايي، واقعيت را مورد مشاهده قرار دهد و عواطف شديد خود را لگام زند و واقعيت را بروشني دريابد و سپس دريافت خود را با خيال آميزد و با خطهايي ممتد بر قماش ابريشمين ريزد و هشيار باشد كه خط، چون كشيده شد، قابل تغيير نيست. در چين، و نيز ژاپن، «خطنگاري» به اوج رسيد، همچنانكه «رنگنگاري» در ونيز و هلند كمال يافت.
نقاشي چيني اساساً از واقعگرايي دور بود و به توصيف اشيا و امور كاري نداشت. هدف آن صرفاً ايجاد فكر و حالتي در تماشاگر بود. نقاشان چين كشف حقيقت را به علم وا گذاشتند، و خود را وقف زيبايي كردند. شاخهاي با چند برگ و شكوفه در زير آسمان آبي – اين موضوعي بود كه حتي بزرگترين استادان را كفايت ميكرد. حفظ تناسب در زمينة خالي اين صحنه، محك قدرت و مهارت هنرمند به شمار ميرفت. القاي غير مستقيم، كه هدف نقاشان چين است، از اين واقعه بخوبي برميآيد: گويند يك بار در امتحان ورودي مدرسة نقاشي هوي تسونگ، از نقاشان خواستند كه يك فرد شعر را مجسم كنند. آن شعر چنين بود: «سم اسبش از عطر گلهايي كه پايمال كرده است، سنگين شده است.» هنرمندي كه بر ديگران پيشي گرفت، براي تجسم اين شعر، سواري را كشيد كه پروانگان بسيار به سوي پاهاي اسبش پر ميكشيدند!
چون غرض نقاش فقط ايجاد شكلي با معني بود، در انتخاب موضوع قيدي نداشت. انسان بندرت موضوع نقاشي قرار ميگرفت. آدمهايي كه در تصويرهاي چيني ديده ميشوند، تقريباً همه سالخورده و همانند يكديگرند. نقاشان چيني، با آنكه هيچگاه بدبين نبودند، كمتر از ديدگاه جوانان به جهان مينگريستند. در چين، چهرهنگاري رواج داشت، ولي صورتها درست از يكديگر مشخص نميشدند. نقاشان چيني به تفاوتهاي فردي توجه نمينمودند و ظاهراً گلها و جانوران را بارها بيش از انسانها دوست ميداشتند، و عمر خود را در راه آنها ميگذاشتند. هوي تسونگ، با آنكه ملكي زير نگين داشت، نيم عمرش را صرف كشيدن تصوير پرندگان و گلها كرد. گاهي گل يا جانور نماد يك مفهوم بود. از اين قبيل است نيلوفر آبي و اژدها. اما در بيشتر موارد، نقاش، به هنگام كشيدن تصوير گل يا جانور، به هدفي جز ابراز شور زندگي عنايت داشت. اسب، مورد علاقة خاص نقاشان چين بود، و هنرمنداني مانند هان كان بندرت تصويري جز اسب كشيدند. نقاشي چيني، در وهلة اول، از قيود ديني و، در وهلة دوم، از محدوديتهاي نظري گزند ديد. تقليد از استادان قديم براي طلاب فن نقاشي اجتنابناپذير بود، و هنرمندان نميتوانستند جز با شيوههاي مقرر كار كنند. يكي از نقادان پرارج عصر سونگ ميگويد: «در جواني، استادي كه نقاشيهايش را دوست ميداشتم، مورد ستايشم بود. اما چون فهم و قضاوتم كمال يافت، خود را ستودم،
زيرا دريافتم كه آنچه مورد علاقة من است، همانهاست كه استادان خواستهاند مورد علاقة من باشد!» عجب است كه نقاشي چين، با اينهمه قيدوبند، باز از شور نيفتاد. هيوم، فيلسوف انگليسي، دربارة نويسندگان سانسور زدة دورة روشنگري فرانسه گفته است: «همان محدوديتهايي كه به هنرمند آسيب رسانيده، وي را ناگزير از كسب عظمت كرده است.» اين سخن در مورد نقاشان چين نيز راست ميآيد.
آنچه نقاشي چين را از سكون و جمود نجات داد، طبيعت دوستي بيشايبة نقاشان بود. آيين تائو به آنان آموخته بود كه به عواطف خود نسبت به طبيعت صادقانه حرمت گذارند، و آيين بودا تأكيد ورزيده بود كه، در جريان حيات و تحولات آن، انسان از طبيعت جدايي ندارد. همچنانكه شاعران، در برابر شور و شر زندگي شهري، طبيعت را پناهگاه خود ميشناختند و فيلسوفان هنجار اخلاق و سلوك انساني را در طبيعت ميديدند، نقاشان نيز در كنار جويباران دور افتاده سر به گريبان فرو ميبردند و در كوههاي جنگلپوش غرق ميشدند و احساس ميكردند كه اين مظاهر خاموش و سرمدي، بيش از انديشهها و زندگي پرآشوب انسان، روح بينشان جهان را باز ميتاباند. با آنكه حيات چينيان سراسر دستخوش سرما وسيل و قهر طبيعت بود، باز اين مردم طبيعت را از سر پارسايي به خدايي برگزيدند و نه تنها به ميانجي دين، بلكه به وساطت فلسفه و ادبيات و هنر نيز به پرستش آن گراييدند. فرهنگ چين چنان عميق و كهنسال است كه چينيان، هزار سال پيش از طبيعت دوستان اروپا – امثال كلود لورن، روسو، وردزورث، و شاتوبريان – با طبيعت عشق باختند و صحنههايي پرداختند كه از بزرگترين جلوههاي روح بشري است.
منبع : تاریخ تمدن , جلد اول : مشرق زمین
نویسنده : ویل دورانت
نشر الکترونیکی سایت تاریخ ما