لوكورگوس در یونان باستان
مورخان يوناني همچنان كه محاصره تروا و قتل آگاممنون را واقعي ميپنداشتند، اعتقاد جازم داشتند كه لوكورگوس نيز بنيانگذار قوانين اسپارت بوده است. ولي همان طور كه محققان جديد مدت يك قرن وجود تروا و آگاممنون را منكر بودند، وجود تاريخي لوكورگوس
هم مورد تصديق آنان نيست: مورخان، بتفاوت، زمان او را بين 900 و 600 قم دانستهاند. براستي، بدشواري ميتوان پذيرفت كه تني واحد بتواند به تنهايي ناخوشايندترين و شگفت آورترين قوانين تاريخ بشر را وضع كند و، در عرض چند سال، آنها را نه تنها بر مردم مغلوب، بلكه بر طبقه حاكم خودسر و جنگجوي جامعه نيز چيره گرداند. با اين وصف، گستاخي است كه، به استناد اين گونه دلايل نظري، امري را كه مورد تصديق مورخان بوده است مردود بدانيم. قرن هفتم قم عهد قانونگذاران بود: زالئوكوس در لوكريس (حدود سال 660)، دراكون در آتن (620)، خارونداس در كاتاناي سيسيل (حدود 610)، و نيز يوشع، كه قوانين موسي را در هيكل اورشليم باز يافت (حدود 621). شايد بتوان گفت كه اين قوانين را يك تن وضع نكرده است، بلكه پارهاي از رسوم، بر اثر شيوع فراوان، خود به خود به صورت قوانين دقيق درآمده و سرانجام به نام كسي كه آنها را گردآورده يا تدوين كرده است معروف شدهاند. ما روايات را درج خواهيم كرد و در عين حال يادآور ميشويم كه به احتمال زياد اين روايات سير تحول سنن به قوانين را، كه محتاج ساليان بسيار و كاتبان فراوان است، به صورتي خلاصه درآوردهاند و به اشخاص نسبت دادهاند.
بنابرگفتار هرودوت، لوكورگوس، عمو و قيم خاريلائوس پادشاه اسپارت از وخش دلفي فرامين يا احكامي دريافت كرد. همين احكام است كه جمعي آنها را ((قوانين لوكورگوس)) خواندهاند، و گروهي ديگر تاييدي الاهي بر قوانيني دانستهاند كه وي پيشنهاد كرد. ظاهرا قانونگذاران احساس كردند كه بهترين راه براي بر هم زدن پارهاي رسوم و برقراري رسومي جديد اين است كه قانونهاي پيشنهادي خود را به عنوان احكامي الاهي به مردم عرضه دارند و اين نخستين بار نبوده است كه دولتي مباني خود را بر احكام آسماني مستقر داشته است. طبق روايات، لوكورگوس چندي در كرت بسر برد، و نهادهاي آن را مورد ستايش قرار داد، و بر آن شد تا پارهاي از آنها را در لاكونيا مجري بدارد. پادشاهان و بيشتر نجبا، كراها، چون اصلاحات او را ضامن امنيت و سعادت خود يافتند، به آن روي موافق نمودند. تنها جواني اشرافي به نام آلكاندروس نسبت به او خشونت ورزيد و يكي از چشمان او را درآورد. پلوتارك به زباني شيرين و داستان ساده را چنين نقل كرده است: لوكورگوس، بي آنكه از اين پيشامد نگران يا مايوس شود، چهره مسخ شده و چشم از كاسه درآمدهاش را به همشهريان خود نمود. اينان از ديدن رخسار مقنن هراسان و شرمنده شدند.
آلكاندروس را در اختيار وي قرار دادند تا او را به كيفر برساند. … لوكورگوس از آنان سپاسگزاري كرد، همه را رخصت بازگشت داد، و تنها آلكاندروس را نزد خود نگاه داشت. لوكورگوس او را به خانه خود برد; اما نه كلامي درشت بر لب راند و نه رفتاري
خشن انجام داد. بفرمود كه آلكاندروس، هنگام غذا خوردن او، به خدمت بايستد. جوان، كه خلقي رك گو داشت، بدون ناله و شكايت، همه دستورها را پذيرفت و به كار بست و از اين راه فرصتي يافت تا نزد لوكورگوس بماند و دريابد كه وي، علاوه بر مهرباني و متانت، فوق العاده هوشيار و در صناعت خستگيناپذير است. در نتيجه، او كه از دشمنان لوكورگوس بود، در شمار غيورترين ستايندگان او درآمد و به دوستان و نزديكان خويش اعلام كرد كه لوكورگوس، آن گونه كه ايشان ميپنداشتند، فرومايه و بدسرشت نيست، بلكه مردي است بيهمتا در نرمخويي و نجابت.
بنابر روايات، لوكورگوس پس از وضع قوانين خود از هموطنانش پيمان گرفت كه پيش از بازگشت وي قوانين او را دستخوش تغيير نكنند. سپس به معبد دلفي رفت و از همه جهان كناره گرفت و خوردن را بر خويشتن حرام كرد، تا درگذشت. ((چنين ميپنداشت كه وظيفه يك سياستمدار آن است كه، اگر دست دهد، چنان كند كه مرگ او هم خدمتي به دولت محسوب شود.