سيل هجوم بربرها
پس از قتل ستيليكو،اولومپيوس فرمان كشتن هزاران تن از پيروان او، و از جمله فرماندهان لژيونهاي بربرش، را صادر كرد. آلاريك، كه در پس كوههاي آلپ منتظر فرصت بود، اكنون موقع را غنيمت شمرد. شكايت كرد كه 4000 ليرة طلايي كه روميان به او وعده كرده بودند پرداخته نشده است؛ و پيام داد كه در ازاي تأدية آن مبلغ حاضر است اصيلترين
گوتهاي جوان را براي اثبات وفاداري آيندهاش به گروگان بفرستد. چون هونوريوس از پذيرفتن تقاضاي او امتناع كرد، او از آلپ گذشت، آكويليا و كرمونا را غارت كرد، سي هزار تن از مزدوران ارتش روم را كه از كشتار سران خود كينه به دل گرفته بودند با خود همراه ساخت، و از جادة فلامينيوسي سرازير شد و تا باروهاي رم پيش راند (408). هيچ كس در برابر او پايداري نكرد، مگر يك راهب كه او را دزد خواند؛ آلاريك با مزاح به او گفت كه خداوند خود فرمان حمله به شهر را داده است. سنا، كه از اين حمله بس متوحش شده بود، مانند زمان هانيبال كار را به وحشيگري رساند؛ چون به بيوة ستيليكو ظنين بود و گمان داشت كه با آلاريك همدستي كرده است، او را محكوم به مرگ كرد. آلاريك اين عمل را با بستن تمام راههايي كه از آنها خواربار وارد شهر ميشد پاسخ گفت. بزودي مردم به گرسنگي افتادند؛ مردان يكديگر را و زنان كودكان خود را ميكشتند و ميخوردند. هيئتي نزد آلاريك فرستاده شد تا تقاضاي صلح كند. آنان به وي اخطار كردند كه يك ميليون رومي آمادة پايداري هستند؛ آلاريك خنديد و جواب داد: «علف هر چه بيشتر باشد، آسانتر درو ميشود.» سرانجام با كراهت راضي به بازگشت شد، به شرط آنكه هر چه سيم و زر و اشياي گرانبهاي منقول در شهر هست به او بدهند. فرستادگان پرسيدند: «پس در اين صورت براي خود ما چه خواهد ماند؟» او با تحقير پاسخ گفت: «جانهايتان.» رم راه ادامة مقاومت را برگزيد، اما گرسنگي مردم به تسليم وادارش ساخت. آلاريك 50.000 پوند طلا، 30.000 پوند نقره، 4.000 تونيكاي ابريشمين، 3.000 پوست، و3.000 پوند فلفل گرفت و شهر را رها كرد.
در اين ضمن، عدة بيشماري از بردگان بربر از خانههاي اربابان خود فرار كردند و به خدمت آلاريك درآمدند. يك سركردة گوتها، به نام ساروس، انگار به جبران فرار بردگان، اردوي آلاريك را رها كرد و به هونوريوس پيوست، نيروي قابل ملاحظهاي از گوتها فراهم كرد و به عمده قواي بربرها حمله برد. آلاريك اين حمله را نقض قرارداد متاركه تلقي كرد و بار ديگر رم را محاصره نمود. بردهاي دروازههاي شهر را باز كرد، گوتها به درون ريختند، و پس از 800 سال براي نخستين بار آن شهر بزرگ به تصرف دشمن درآمد (410). رم به مدت سه روز دستخوش غارتي وحشيانه بود، اما كليساهاي سان پيترو و سان پائولو سالم، و جان كساني هم كه در آنها پناه گرفته بودند در امان ماند. اما كنترل هونها و بردگاني كه در آن ارتش چهل هزار نفري بودند امكان نداشت. صدها مرد ثروتمند كشته شدند و زنانشان مورد تجاوز قرار گرفتند و به قتل رسيدند؛ دفن نعشهايي كه در كوچهها ريخته بود تقريباً غيرممكن بود. هزاران اسير گرفته شد كه گالا پلاكيديا، ناخواهري هونوريوس، نيز جزو آنها بود؛ بربرها هر جا را كه در آن سيم و زر مييافتند تصرف ميكردند، آثار هنري را به خاطر فلز ذيقيمتشان ذوب ميكردند؛ بسياري از شاهكارهاي مجسمه سازي و سفالگري را بردگان پيشين، كه نميتوانستند فقر و رنجي را كه موجد آن زيبايي و ثروت شده بود فراموش كنند، شادمانه
منهدم كردند. آلاريك انضباط را دوباره برقرار ساخت و نيروهاي خود را براي فتح سيسيل به سمت جنوب رهبري كرد، اما در همان سال به تب مبتلا شد و در كوزنتسا درگذشت. بردگان مسير رود بوسنتو را برگرداندند تا گور وسيع و امني براي او فراهم كنند؛ پس از دفن آلاريك، رود دوباره به بستر خود بازگردانده شد؛ و براي پنهان داشتن آن گور، غلاماني كه در آن كار رنجبار شركت كرده بودند كشته شدند.
آتائولف (آدولف)، برادرزن آلاريك، به جاي وي به پادشاهي برگزيده شد. او حاضر شد ارتش خود را از ايتاليا بيرون بكشد، مشروط بر آنكه پلاكيديا را به ازدواجش در آورند و جنوب گل، از جمله ناربون و تولوز و بوردو، را به ويزيگوتها، به عنوان متحدان روم، واگذارند تا آنان حكومت خود را در آنجا برقرار كنند. سردار جديد گوتها اعلام كرد كه قصد تخريب امپراطوري روم را ندارد، بلكه ميخواهد آن را حفظ و تقويت كند. او ارتش خود را از ايتاليا بيرون برد و، با آميزة خردمندانهاي از سياست و قدرت، قلمرو ويزيگوتها را در گل بنيان نهاد، كه پايتختش تولوز بود و اسماً از امپراطوري تبعيت ميكرد (414). آتائولف يك سال بعد كشته شد. پلاكيديا، كه او را دوست ميداشت، ميخواست بيوه بماند، اما هونوريوس وي را به ژنرال كنستانتيوس اعطا كرد. پس از مرگ كنستانتيوس (421) و هونوريوس (423)، پلاكيديا نايب السلطنة پسر خود والنتينيانوس سوم شد و به مدت بيست و پنج سال امپراطوري غرب را، با لياقتي كه ماية سرافرازي همجنسانش بود، اداره كرد.
واندالها، حتي در دوران تاسيت، قومي پرشمار و نيرومند بودند و قسمتهاي مركزي و شرقي پروس جديد را در تصرف داشتند. در زمان قسطنطين، اين قوم به سوي جنوب، به درون هنگري، مهاجرت كرده بود. پس از شكست سختي كه ارتش واندالها از ويزيگوتها خورد، بقية آنان اجازة عبور از دانوب و ورود به خاك امپراطوري را خواستند. قسطنطين با درخواستشان موافقت كرد، و آنان به مدت هفتاد سال، با نفوسي رو به تزايد، در پانونيا ماندند. كاميابيهاي آلاريك آنان را نيز به هوس انداخت؛ بيرون كشيدن لژيونها از ماوراي آلپ براي دفاع از ايتاليا غرب ثروتمند را در برابر تجاوز بازگذاشت؛ و در سال 406 گروههاي انبوهي از واندالها، آلانها، و سوئبها از رود راين گذشتند و گل را مورد چپاول قرار دادند. ماينتس را غارت كردند و بسياري از ساكنان آن را كشتند. آنگاه به سوي شمال به درون بلگيكا (بلژيك) پيش راندند و شهر بزرگ ترير را سوختند. بر رودهاي موز و ان پل بستند و رنس، آمين، آراس، و تورنه را غارت كردند و تقريباً به درياي مانش رسيدند. سپس به جنوب روي آوردند، از رودهاي سن و لوار گذشتند، وارد آكيتن شدند، و خشم خود را تقريباً بر تمام شهرها، جز تولوز كه به رهبري اسقف اكسوپريوس دليرانه پايداري كرد، فرو ريختند. آنگاه در كوههاي
پيرنه اندكي توقف كردند، سپس به جانب مشرق تغيير سمت دادند و ناربون را چپاول كردند. هيچ گاه چنين تباهي كاملي در گل روي نداده بود.
به سال 409، اينان با يك ارتش صد هزار نفري وارد اسپانيا شدند. حكومت روم در آنجا نيز، مانند گل و امپراطوري شرق، ماليات گزاف و نظم اداري، تمركز ثروت در املاك وسيع، و جمعيتي انبوه از غلامان و سرفها و مردان آزاد بينوا را به ارمغان آورده بود. مع هذا، از بركت ثبات و قانون، اسپانيا اكنون جزو سعادتمندترين ايالات روم بود و مريذا، كارتاخنا (قرطاجنه)، كورذووا (قرطبه)، سويل (اشبيليه)، و تاراگونا از ثروتمندترين و با فرهنگترين شهرهاي امپراطوري بودند. واندالها، سوئبها، و آلانها به اين شبه جزيرة ظاهراً امن سرازير شدند، به مدت دو سال اسپانيا را از جبال پيرنه تا تنگة جبل طارق غارت كردند، و فتح خود را تا ساحل افريقا نيز بسط دادند. هونوريوس، كه نميتوانست با نيروهاي رومي از خاك روم دفاع كند، به ويزيگوتهاي گل جنوب باختري رشوه داد تا اسپانيا را دوباره براي امپراطوري تسخير كند؛ پادشاه لايق آنها، كه واليا نام داشت، در يك رشته رزمهايي كه مدبرانه طراحي شده بود، تكليف خود را به خوبي انجام داد (420)؛ سوئبها به شمال باختري اسپانيا عقب نشيني كردند، و واندالها به جنوب باختري، به اندلس ـ كه هنوز نام آنها را دارد ـ واپس كشيدند؛ واليا، با بازگرداندن اسپانيا به حكومت امپراطوري، روي ديپلوماتهاي بي ايمان رومي را سياه كرد.
واندالها، كه هنوز تشنة فتح و گرسنة نان بودند، از جبل طارق گذشتند و وارد افريقا (افريقيه) شدند (429). اگر گفتة پروكوپيوس و جوردانس را باور داشته باشيم، بايد بگوييم كه واندالها به دعوت بونيفاكيوس، والي رومي افريقا، كه ميخواست از ياري آنها بر ضد رقيب خويش آيتيوس جانشين ستيليكو برخوردار شود، به افريقا رفتند ـ موثق بودن اين گفته نامعلوم است. در هر حال، پادشاه واندال شايستگي ابداع چنين نقشهاي را داشت. گايسريك پسر حرامزاده و مغرور يك برده بود ـ لنگ اما نيرومند، در خوراك بس ممسك و در جنگ بسيار دلير، بدخشم و در دشمني بيرحم، با نبوغي شكست ناپذير براي جنگ و سوداگري سياسي. پس از رسيدن واندالها به افريقا، مورهاي وحشيي كه مدتهاي دراز از سيطرة روميان ناراضي بودند، و فرقة بدعتگذار دوناتيان كه مورد ايذاي مسيحيان اصيل آيين قرار گرفته بودند و حال از فرا رسيدن قدرت جديدي خرسند بودند، به هشتاد هزار تن جنگجويان و زنان و كودكان آنان پيوستند. از ميان يك نفوس تقريباً هشت ميليوني در افريقاي شمالي روم، بونيفاكيوس توانست فقط عدة ناچيزي را براي ياري به ارتش كوچك خود گرد آورد؛ چون سخت از گايسريك شكست خورد، به هيپو عقبنشيني كرد؛ در آنجا قديس آوگوستينوس سالخورده مردم را به يك مقاومت دليرانه برانگيخت. آن شهر به مدت چهارده ماه در برابر محاصره پايداري كرد (430-431)؛ گايسريك سپس عقب نشست تا با يك نيروي ديگر
رومي مقابله كند، و آن را چنان منكوب كرد كه سفير والنتينيانوس با او متاركه نامهاي مبني بر شناسايي فتح واندالها در افريقا امضا كرد. گايسريك مواد متاركه نامه را چندي رعايت كرد، تا آنكه روميان از حفاظت خويش غفلت كردند؛ آنگاه بر كارتاژ ثروتمند يورش برد و آن را بي زد و خورد تسخير كرد (439). اموال نجبا و روحانيان كاتوليك مصادره شد و خود آنان تبعيد شدند و يا به بردگي كشاورزي درآمدند؛ دارايي مردم و كليسا را هر جا مييافتند، ضبط ميكردند و براي كشف نهانگاههاي آن از شكنجه دريغ نميورزيدند.
گايسريك هنوز جوان بود. گرچه مدير قابلي بود و متصرفات خود را در افريقا به وضع سودبخشي درآورده بود؛ فقط وقتي خوشحال ميشد كه دست اندركار جنگ باشد. نيروي دريايي بزرگي تشكيل داد و سواحل اسپانيا، ايتاليا، و يونان را تاراج كرد. هيچ كس نميتوانست بگويد كه هجوم بعدي كشتيهاي حامل سربازان وي به كجا خواهد بود؛ هرگز در تاريخ روم چنان دريازني بلامانعي در مديترانة باختري رخ ننموده بود، سرانجام، امپراطور، براي از دست ندادن غلة افريقا كه راونا و رم به آن نياز فراوان داشتند، با پادشاه بربر صلح كرد و حتي تعهد نمود كه يكي از دختران خود را به ازدواج او درآورد. رم، كه در شرف انهدام بود، همچنان ميخنديد و بازي ميكرد.
از زماني كه هونها با عبور از رود ولگا هجومهاي بربرها را با سرعتي ناگهاني آغاز كرده بودند، سه ربع قرن ميگذشت. حركت بعدي آنان به سوي غرب مهاجرت كندي بود كه بيش از آنچه به كشورگشايي آلاريك و گايسريك شبيه باشد، به گسترش مهاجران اروپايي در قارة امريكا همانند بود. آنان تدريجاً در هنگري و نواحي مجاور آن ساكن شده بودند و بسياري از قبايل ژرمني را به انقياد خود درآورده بودند.
حوالي سال 433، روآ پادشاه هونها مرد و تاج و تخت را براي برادرزادگانش بلدا و آتيلا گذاشت. بلدا در حدود سال 444 كشته شد ـ به قول برخي، به دست آتيلا ـ و آتيلا (در زبان گوتيك به معني «پدر كوچك») ادارة قبايل مختلفي از دون تا راين را به دست گرفت. جوردانس، تاريخنويس گوت، او را چنين وصف ميكند، و ما نميدانيم وصف او تا چه حد دقيق است:
او مردي بود كه براي تكان دادن ملتها به جهان آمده بود؛ براي تمام سرزمينها به منزلة بلايي بود كه، به واسطة شايعاتي كه در خارج دربارة او دهان به دهان ميگشت تمام نوع بشر را به نحوي به وحشت انداخته بود؛ با تكبر راه ميرفت و چشمانش را به اين سو و آن سو ميگرداند، بدان گونه كه نيروي روح مغرورش در حركات بدنش نمودار بود. در حقيت دوستار جنگ بود، با اين حال در رزم بيمحابا عمل نميكرد؛ در مشاوره رزين رأي، با ملتمسان مهربان، و نسبت به تحت الحمايگان خويش دلرحم بود؛ قامتي كوتاه، سينهاي پهن، و سري بزرگ داشت؛ چشمانش كوچك و ريشش تنك و جو گندمي بود. بينيي پهن و چهرهاي تيره داشت كه نشانة نژادش بود.
او از اين جهت با ساير فاتحان بربر فرق داشت كه به حيله بيشتر متكي بود تا به زور. با استفاده از موهومپرستي مشركانة مردم خود، به فرمانروايي خويش جنبة قدسي داد؛ پيروزيهاي او همواره با داستانهاي اغراق آميزي از بيرحميش زمينه سازي ميشد كه شايد خود او شايع ميكرد؛ سرانجام، حتي دشمنان مسيحيش او را «بلاي آسماني» ناميدند و از حيلهگري او چندان به وحشت افتادند كه شايد جز گوتها كسي نميتوانست آنان را از شر وي نجات دهد. خواندن و نوشتن نميدانست، اما اين امر از هوشمندي او چيزي نميكاست. او وحشي نبود؛ حس شرافت و عدالت داشت و غالباً خود را از روميان جوانمردتر نشان ميداد. ساده زندگي ميكرد و لباس ميپوشيد، در خوردن و نوشيدن معتدل بود، و تجمل را به زيردستانش وا ميگذاشت كه دوست ميداشتند با بسيج و ستام اسب و شمشير طلا و نقره، و نيز با جامههاي زربافتي كه مهارت هنري زنانشان را نشان ميداد، جلوه فروشي كنند. آتيلا زنان متعد داشت، اما آن تكگاني توأم با فجور را كه در بعضي محافل راونا و رم رواج داشت تحقير ميكرد. كاخش يك خانة چوبي بزرگ بود كه ديوار و كف از تختة رنده كرده داشت، اما به چوب كندهكاري شده يا صيقلي مزين بود و با فرشها و پوستهايي كه براي جلوگيري از سرما به كار ميرفت جلوة بيشتري مييافت. پايتختش ده بزرگي بود، محتملا نزديك «بودا»ي كنوني ـ شهري كه بعضي از مجارها آن را، تا آغاز قرن حاضر، اتزلنبورگ (شهر آتيلا) ميناميدند.
او اكنون (444) مقتدرترين مرد اروپا بود. تئودوسيوس دوم، امپراطور روم شرقي، و والنتينيانوس، امپراطور روم غربي، هر دو خراجي به او ميپرداختند كه در حقيقت رشوهاي براي آرام نگاه داشتن او بود؛ و اين رشوه را نزد مردم خود به عنوان پاداشي جلوه ميدادند كه به يك شاه دست نشانده در ازاي خدماتش پرداخت ميشود. آتيلا، كه ارتشي پانصدهزار نفري آمادة ورود به عرصة نبرد داشت، ديگر دليلي نميديد كه همة اروپا و خاور نزديك را در يد قدرت خويش نگيرد. به سال 441، سردارن و سربازانش از دانوب گذشتند؛ سيرميوم، سينگيدونوم (بلگراد)، نايسوس (نيش)، و سرديكا (صوفيه) را گرفتند؛ و خود قسطنطنيه را تهديد كردند. تئودوسيوس دوم ارتشي براي مقابله با آنها فرستاد؛ آن ارتش مغلوب شد، و امپراطوري روم شرقي فقط با افزايش خراج سالانه از 700 به 2.100 پوند طلا توانست به صلح دست يابد. در 447، هونها وارد تراكيا، تسالي، و سكوتيا (جنوب روسيه) شدند و هفتاد شهر را غارت كردند و هزاران نفر را به بردگي گرفتند. زنان اسير به زوجههاي اسير كنندگان افزوده شدند، و در نتيجه نسلهاي آميختة خوني پديد آمد كه رو به باختر تا باواريا
نشانههايي از وجنات مغول به جا گذاشت. اين هجومها بالكان را به مدت چهار قرن دچار ويراني ساخت. مدت درازي دانوب ديگر يك شارع تجارتي بين شرق و غرب نبود، و شهرهاي واقع در كرانههاي آن به انحطاط افتادند.
آتيلا پس از آنكه از به خون كشيدن شرق راضي شد، رو به سوي غرب نهاد و بهانة عجيبي براي جنگ يافت. هونوريا، خواهر والنتينيانوس سوم، پس از باختن گوهر ناموس به يكي از حاجبان خود، به قسطنطنيه تبعيد شده بود. وي، كه براي نجات از تبعيدگاه به هر تدبير متوسل ميشد، انگشتر خود را نزد آتيلا فرستاد و از او ياري خواست. آن شاه پرتزوير مكار، كه شوخ طبعي خاص خودش را داشت، فرستاده شدن انگشتري را به درخواست ازدواج تعبير كرد و مدعي ازدواج با هونوريا و گرفتن نيمي از امپراطوري روم غربي به عنوان جهيز وي شد. وزيران والنتينيانوس اعتراض كردند، و آتيلا اعلان جنگ داد. دليل حقيقي او اين بود كه ماركيانوس، امپراطور جديد روم شرقي، از پرداخت خراج دريغ كرده و والنتينيانوس نيز به او تأسي جسته بود.
در سال 451 آتيلا و نيم ميليون تن از سپاهيان وي به جانب راين ره سپردند، ترير و مس را غارت كردند و سوختند، و نيمي از ساكنان آنها را كشتند. تمامي گل به وحشت افتاد؛ او نه جنگجوي متمدني مانند قيصر بود و نه متجاوزي مسيحي مانند آلاريك و گايسريك، بلكه يك هون زشتخوي و مهيب بود؛ بلايي آسماني كه فرستاده شده بود تا مسيحيان و مشركان را يكسان، به خاطر فاصلة عميقي كه ميان ايمان و عملشان وجود داشت، كيفر دهد. در اين بحبوحه، تئودوريك اول، پادشاه كهنسال ويزيگوتها، به داد امپراطوري رسيد؛ به رومياني كه تحت فرماندهي آيتيوس بودند پيوست؛ و دو ارتش متخاصم عظيم در دشتهاي كاتالونيا، نزديك تروا، مصاف دادند؛ يكي از خونينترين نبردهاي تاريخ به وقوع پيوست كه در آن؛ بنابر روايات، 162.000 تن كشته شدند، از جمله پادشاه دلير گوتها. پيروزي غرب قطعي نبود؛ آتيلا با نظم عقبنشيني كرد؛ فاتحان، يا به سبب فرسودگي يا به علت اختلاف در سياست، نتوانستند او را تعقيب كنند. سال بعد آتيلا به ايتاليا تجاوز كرد.
نخستين شهري كه در سر راه او سقوط كرد آكويليا بود؛ هونها اين شهر را چنان ويران ساختند كه ديگر هرگز آباد نشد. با ورونا و ويچنتسا رفتار ملايمتري شد؛ پاويا و ميلان با تسليم تمام اموال منقول خود شر آن جنگجوي پيروز را دفع كردند. راه رم اينك در برابر آتيلا باز بود؛ ارتش آيتيوس اكنون چنان كوچك بود كه مقاومت قابل ملاحظهاي نميتوانست كرد؛ اما آتيلا در جلگة پو درنگ كرد. والنتينيانوس سوم به رم گريخت و از آنجا هيئتي مركب از پاپ لئوي اول و دو سناتور پيش پادشاه هونها فرستاد. از محتواي مذاكرات اين فرستادگان با آتيلا اطلاعي در دست نيست. لئو شخصيتي نافذ داشت و به خاطر اين پيروزي بدون خونريزي [يعني موفقيت در مذاكره با آتيلا] وجههاي عظيم كسب كرد. تاريخ فقط همين را
ثبت كرده است كه آتيلا پس از اين مذاكرات عقبنشيني كرد. طاعون در ارتش او افتاده بود، ذخيرة غذا رو به نقصان ميرفت، و ماركيانوس براي رم از شرق نيروهاي امدادي ميفرستاد (452).
آتيلا ارتش خود را از آلپ گذراند و به پايتخت خود در هنگري برد و تهديد كرد كه اگر هونوريا را به زني براي او نفرستند، بهار آينده به ايتاليا حمله خواهد كرد. ضمناً در اين فاصله، براي تسلي خويشتن، زني جوان به نام ايلديكو را به زنان حرم خود افزود. اين زن زمينة تاريخي سستي بود براي شخصيت كريمهيلد مذكور در داستان نيبلونگنليد. آتيلا مراسم عروسي خود را با افراطي غير معمول در خوردن و نوشيدن جشن گرفت. فرداي آن روز وي را در كنار زن جوانش مرده يافتند؛ رگي از او پاره شده بود و تراكم خون در گلويش وي را خفه كرده بود. (453). قلمرو او ميان پسرانش تقسيم شد، كه خود را در حفظ آن نالايق نشان دادند. حسادت در ميان آنان آغاز شد؛ طوايف تابع از وفاداري به دستگاهي كه رهبري آن مغشوش بود سرباز زدند؛ و ظرف چند سال، امپراطوريي كه ميرفت تمام يونانيان و روميان و ژرمنها و گلها را منكوب كند و مهر آسيا را بر جسم و جان اروپا بزند، خرد شد و بتدريج از ميان رفت.