نقش هنر در عوامل عقلی و روحی تمدن / ویل دورانت

3027121229222231310924615059200206198192229.gif (180×210)

معني زيبايي هنر مفهوم زيبايي در نزد ملل اوليه رنگ كردن بدن آرايه‌ها خالكوبي شكافتن پوست به قصد زينت پوشاك زينت‌آلات كوزه‌گري نقاشي مجسمه‌سازي معماري رقص موسيقي دين آمادگيهاي اوليه براي تمدن

بعد از آنكه پنجاه هزار سال از عمر هنر مي‌گذرد، هنوز مردم دربارة اصل و منشأ آن با يكديگر مباحثه و مناقشه مي‌كنند؛ سخن در اين است كه آيا سرچشمة هنر غريزة بشري است، يا از مصنوعات و مخلوقات انسان به شمار مي‌رود. جمال و زيبايي چيست؟ چرا ما را مفتون مي‌كند؟ چرا ما در صدد ابداع آن برمي‌آييم؟ چون اينجا جاي بحث روانشناختي نيست، به طور اختصار و بدون قطعيت، در پاسخ اين سؤالات مي‌گوييم كه: زيبايي عبارت از صفت و خاصيتي است كه چون در شيئي وجود داشته باشد آن را پسند خاطر و مطبوع طبع بينندة آن قرار مي‌دهد. اصولا، و از حيث مبدأ، يك شيء از جهت آنكه زيباست جلب نظر بيننده را نمي‌كند؛ بلكه چون بيننده را خوش مي‌آيد، آن را زيبا مي‌نامد. هر چيز كه سبب ارضاي ميل و رغبتي از انسان شود زيبا جلوه مي‌كند؛ به اين ترتيب است كه در نظر شخص گرسنه خوراك زيباست، در حين گرسنگي سخت، تاييس هم به نظر او زيبايي ندارد. شيئي كه جلب نظر مي‌كند ممكن است خود شخص بيننده باشد؛ ما، در سر ضمير خود، چنان مي‌پنداريم كه هيچ چيز زيباتر از خود ما نيست، و هنر از آنجا آغاز مي‌كند كه ما در انديشة تزيين وجود نازنين خود برمي‌آييم؛ نيز ممكن است چيزي كه مطبوع طبع واقع شود محبوبه‌اي باشد؛ در اين صورت، مفهوم زيبايي آن اندازه قويتر خواهد بود كه شدت و نيرومندي شهوت جنسي و قوة ابداع آن بيشتر باشد؛ پس از آن، هالة زيبايي رفته رفته بزرگتر مي‌شود و هرچيز را كه با محبوبه تماس دور و نزديك دارد شامل مي‌شود و هر صورتي را كه شبيه به صورت اوست، يا هر رنگي را كه او دوست دارد يا شادش مي‌كند يا از آن سخن مي‌گويد، و هر زينت و لباسي را كه با او سازگار است، يا هر حركت و شكلي را كه يادآور لطف و تناسب‌اندام شخص او مي‌شود، فرا مي‌گيرد. ممكن است شيئي كه مطبوع واقع مي‌شود مردي باشد؛ در اين صورت، از جاذبة طبيعي، كه موجود ضعيفي را به طرف نيرو مي‌كشد، احساس پرستش بزرگي و جلال توليد مي‌شود و رضايت خاطري از مشاهدة قدرت فراهم مي‌آيد؛ اين احساس عاليترين آيات هنر را خلق مي‌كند. خود طبيعت نيز – با مدد مختصري كه از طرف ببيند – با شكوه و زيبا مي‌شود؛ اين نه از آن لحاظ است كه لطافت زن و نيرومندي مرد، هر دو، را منعكس مي‌سازد، بلكه از آن جهت است كه ما احساسات و عشق خود را، نسبت به شخص خويش و ديگران، در آن وارد مي‌كنيم و آن را با دوره‌هاي جواني خود درهم مي‌آميزيم، و در انزواي آن پناهگاهي براي فرار از طوفان سهمناك زندگي پيدا مي‌كنيم؛ در گردش فصول طبيعت، كه انعكاسي از حيات بشري است و بخوبي سبزي و طراوت جواني و پختگي و بلوغ حرارت‌بخش تابستان و ميوه‌هاي لذيذ پاييز و انحطاط سرد زمستان زندگي انسان را نشان مي‌دهد، طبيعت را، به صورتي ابهام‌آميز همچون مادري احساس مي‌كنيم كه به ما زندگي بخشيده و پس از مرگ ما را در سينة خود نگاه خواهد داشت.

وظيفة اصلي هنر ايجاد و ابداع زيبايي است؛ هنر فكر يا عواطف را به قالبي مي‌ريزد كه زيبا يا باشكوه جلوه‌گر مي‌شود، و آتش لذتي را كه مردي از ديدار زني، يا زني از ديدار مردي، پيدا مي‌كند، در وجود مي‌افروزد. ممكن است فكر مورد نظر عبارت از ادراك معنايي از معاني حيات باشد، و عاطفه‌اي كه از آن بحث مي‌كنيم انقباض يا انبساط يكي از تارهاي كشيده شدة زندگاني ما باشد. صورت و قالب هنري ممكن است از آن جهت ما را خرسند سازد كه آهنگ آن با حركات تنفسي، با زدن نبض، يا با رفت و آمد مجلل و متناوب زمستان و تابستان، با تعاقب شب و روز، و جزر و مد سازش داشته و هماهنگ باشد؛ نيز ممكن است زيبايي قالب هنري از تقارني باشد كه در آن موجود است و، مانند قافية شعري، حالت انجماد و تجسد پيدا كرده است. همين كيفيت است كه قدرت را در مقابل چشم ما مجسم مي‌سازد و تناسب آهنگدار گياهان و جانوران و زنان و مردان را آشكار مي‌كند؛ همچنين ممكن است صورت هنري، از راه رنگهاي خود، ما را فريفتة خويش سازد، چه درخشندگي اين الوان روح را برمي‌انگيزد و شدت و فعاليت حيات را مي‌افزايد؛ در پايان بايد گفت كه قالب هنري ممكن است در نتيجة مطابقت كاملي كه با حقيقت واقع دارد ما را خرسند كند؛ اين مخصوص هنرهاي تقليديي است كه هنرمند، هنگام تقليد از طبيعت يا واقعيت، توانسته است بخوبي زيبايي زودگذر گياهان با جانوران را حكايت كند، يا معنا و ادراك گذرايي را كه از يك حادثة فرار حاصل مي‌شود تثبيت كند و بيحركت در برابر ما قرار دهد، تا سر فرصت، هر اندازه مي‌خواهيم از تماشاي آن لذت ببريم و به كنه آن برسيم. از اين منابع متعدد است كه كماليات عالي زندگي، يعني آواز و رقص، موسيقي و نمايش، شعر و نقاشي، مجسمه‌سازي و معماري، و ادبيات و فلسفه، وجود پيدا كرده است. اگر فلسفه را هنري ندانيم كه در ميان ساير هنرها مأيوسانه مي‌كوشد تا به عالم پريشان و پراضطراب تجارب زندگي صورتي بدهد، چه نام ديگر به آن مي‌توانيم داد؟

اگر احساس زيبايي در ميان ملتهاي اوليه چندان آشكار نبوده، بدون شك، از آن لحاظ است كه ميان لحظه‌اي كه شخصي شهوت جنسي را احساس مي‌كرده، تا وقتي كه مي‌توانسته است اين شهوت را فرو نشاند، زمان قابل ملاحظه‌اي فاصله نمي‌شده و به اين جهت، نيروي خيال فرصت آن را پيدا نمي‌كرده است كه بر موضوع دلخواه خود چيزهايي اضافه كند و بر زيبايي آن بيفزايد. خيلي كم اتفاق مي‌افتد كه يك بشر فطري زني را به خاطر آن چيزها كه ما به آنها نام زيبايي و جمال مي‌دهيم انتخاب كند، او تنها در فكر خدماتي است كه زن نسبت به او مي‌تواند انجام دهد، و هرگز در صدد آن نيست كه زن زورمندي را به بهانة اينكه زشت است، رد كند. چون از يكي از رؤساي قبايل هنديشمردگان امريكا پرسيدند كه كدام يك از زنان او زيباتر است، عذر خواست و گفت كه هرگز در اين باب فكر نكرده است، و حكيمانه بر گفتة خود افزود كه: «چهره‌هاي آنان ممكن است زيباتر يا زشت‌تر باشد، ولي، از لحاظهاي ديگر، همة زنان يكسان هستند.» از طرف ديگر، حتي در صورتي كه انسان اوليه احساسي از زيبايي داشته باشد، از لحاظ اختلاف شديدي كه با نوع احساس ما نسبت به زيبايي دارد، اين احساس از نظر ما محو مي‌شود. به گفتة ريچارد، «تمام سياهاني كه من مي‌شناسم زني را زيبا مي‌دانند كه لاغر نباشد و، از زيربغل تا كشالة ران، همه‌جاي تنش به يك ضخامت و، به قول زنگيان ساحلي، مانند نردباني باشد.» در قارة افريقا، نوعاً گوشهاي بزرگي چون گوش فيل و شكم پايين افتاده نشانة زيبايي زن است و همه‌جا زن تنومند زيباترين زن شمرده مي‌شود. مانگوپارك مي‌نويسد كه: «در نيجريه، تقريباً چاقي و زيبايي مرادف يكديگر است؛ زني كه مدعي مختصري از جمال است بايد به اندازه‌اي فربه باشد كه بدون كمك دو غلام، كه زير بازوي او را بگيرند، نتواند راه برود؛ زيبايي كامل زن وقتي است كه سنگيني بدن او به اندازة بار شتري باشد. بريفو مي‌گويد كه: «وحشيان پستانهاي دراز و آويخته را، كه علامت زشتي مي‌دانيم، نمايندة زيبايي مي‌شناسند.» داروين مي‌گويد: «آنچه معلوم است اكثر زنان قبيلة هوتنتوت پشت لگن خاصره‌شان برجسته است»؛ و سراندريو سميث بر اين گفته چنين مي‌افزايد كه: شك نيست كه اين خاصيت بي‌اندازه مورد توجه مردان است. همو نقل مي‌كند كه روزي يكي از زنان صاحب جمال اين قبيله را ديده بود كه، به واسطة بزرگي بيش از اندازة اين قسمت از بدنش، هنگامي كه او را بر زمين مي‌نشاندند نمي‌توانست برخيزد، مگر آنكه خود را روي زمين بكشد و به جاي سرازيري برسد… اگر گفتة برتن را در خصوص مردم سومالي باور كنيم، مردان آنجا، چون بخواهند زني اختيار كنند، آنان را در يك صف نگاه مي‌دارند و هر كدام را كه اين قسمت از تنشان برجسته‌تر است انتخاب مي‌كنند؛ هيچ‌چيز، در نظر يك زنگي، زشت‌تر از زن لاغر نيست.

به گمان بيشتر، مرد فطري، هنگامي كه به فكر زيبايي مي‌افتد، مقياس را بيشتر شخص خودش قرار مي‌دهد نه يك زن را؛ در واقع، هنر از خود او آغاز مي‌كند؛ هر اندازه كه اين مسئله در نظر زنان عجيب بنمايد، بايد بگوييم كه مردان اوليه، ‌از لحاظ خودپسندي، دست‌كمي از مردان كنوني نداشته‌اند. در ميان ملتهاي ساده – درست مانند حيوانات – مرد است كه خود را مي‌آرايد و بدن خود را براي زيبا شدن مجروح مي‌كند. بونويك مي‌گويد كه: «در استراليا تقريباً تزيين و خودآرايي منحصر به مردان است»؛ همين‌گونه است حال در ملانزي و گينة جديد و كالدوني جديد و برتاني جديد و هانوور جديد و در ميان هنديشمردگان امريكاي‌شمالي. در بسياري از ملتها، وقتي كه هر روز صرف زيبايي جسم مي‌شود بيش از وقتي است كه به مصرف هر كار ديگر مي‌رسد ظاهراً رنگ كردن بدن، خواه براي جلب توجه زن باشد يا براي ترساندن دشمن، نخستين شكل هنر است. يك بومي استراليايي – درست مانند مهرويان پاريسي – هميشه همراه خود مقداري رنگهاي زرد و سرخ و سفيد دارد تا گاه به گاه در زيبايي خود دستكاري كند؛ هر وقت كه سرخاب و سفيداب وي در شرف تمام شدن باشد به مسافرتهاي خطرناك دور و دراز مي‌پردازد تا زاد و توشة جديدي از آنها به چنگ آورد. در روزهاي عادي، اين مرد بومي به آن قناعت مي‌ورزد كه لكه‌هاي رنگي بر دو گونه و دو شانه و سينة خود بگذارد، ولي در جشنها، اگر از سر تا قدم خود را رنگي نكند، احساسي به او دست مي‌دهد كه شبيه است به احساس مردان برهنه در نزد ما.

18498-4.jpg (340×599)

در بعضي از قبايل، مردان حق رنگ كردن را انحصاري خود قرار مي‌دهند؛ در قبايل ديگر، زنان شوهردار حق ندارند گردن خود را رنگ كنند. با همة اين احوال، طولي نكشيد كه زنان راز زيبا شدن به وسيلة رنگها را، كه از هنرهاي بسيار كهن است، دريافتند. هنگامي كه كاپتين كوك، سياح معروف، ناچار شد مدتي در جزيرة زلند جديد درنگ كند، مشاهده كرد كه جاشوان كشتي او، هنگامي كه از گردش در ساحل بازمي‌گردند، نوك بينيهايشان سرخ يا زرد است؛ اين نشانه‌ها از محبوبه‌هاي بومي آنان بر جاي مانده بود. زنان فلاته، در افريقاي وسطي، هر روز، چند ساعت را صرف تزيين خود مي‌كنند: تمام شب، نوك انگشتان دست و پاي خود را در برگ حنا مي‌پيچند تا سرخ رنگ شود، و دندانهاي خود را متناوباً به رنگهاي آبي و زرد و سرخ رنگين مي‌سازند و گيسوان خود را نيلي مي‌كنند و مژگان خود را با سولفور آنتيموان زينت مي‌دهند. هر زن قبيلة بونگو، در صندوق اسباب بزك خود، هميشه موچينهايي براي كندن موهاي مژه و ابرو، سنجاقهاي زلفي به شكل نيزه، انگشتريها و زنگوله‌ها، تكمه‌ها، و سنجاق قفليهاي فراوان دارد.

انسانهاي اوليه، مانند يونانيان زمان پريكلس، چون از اينكه رنگها زود از بين مي‌رفت خرسند نبودند، در صدد برآمدند كاري كنند كه زينت بدنشان مدت بيشتري دوام كند؛ به اين ترتيب بود كه خالكوبي و شكافتن پوست و لباس پيدا شد. در بسياري از قبايل، مرد و زن هر دو، رنج سوزن را تحمل مي‌كنند و، حتي لبهايشان را كه بسيار حساس است، خال مي‌كوبند. در گروئنلند، مادران در كودكي دختران خود را خالكوبي مي‌كنند، به اين اميد كه زودتر به شوهر بروند. ولي، چون غالباً خالكوبي آن اندازه تأثير را كه مي‌خواهند ندارد، به همين جهت، در بسياري از موارد، گوشت و پوست بدن را مي‌شكافند تا جذابيت در برابر دوستان زيادتر شود، يا ترس دشمنان را فزونتر سازد. چنانكه تئوفيل گوتيه مي‌گويد: «آن مردم، چون پارچه و لباس براي گلدوزي و سوزنزني ندارند، اين عمل را بر روي پوست بدن خود انجام مي‌دهند.» گوشت بدن را با صدف يا با سنگ چخماق مي‌شكافند و غالباً براي آنكه شكاف بزرگتر شود، گلوله‌اي از گل رس در آن شكاف مي‌گذارند؛ بوميان تنگة تورس زخمهايي از اين قبيل دارند كه به اندازة يك سردوشي وسعت دارد؛ و مردم قبيلة آبئوكوتاتن خود را به قسمي مي‌شكافند كه پوستشان شبيه پوست سوسمار يا نهنگ يا سنگ‌پشت شود. چنانكه گئورك مي‌گويد: «هيچ‌جاي از بدن را نمي‌توان يافت كه، از راه غرور، يا به خاطر تزيين با رنگ يا خال، يا تغيير شكل با كشيدن يا فشردن يا نظاير آن، حادثه‌اي در آن اتفاق نيفتاده باشد. اسم مردم قبيلة بوتوكودو مشتق از كلمة بوتوك (botoque) به معني توپ يا ميله‌اي است كه از كودكي در لب زيرين و در گوش خود قرار مي‌دهند و گاه به گاه آن را بزرگتر مي‌كنند تا سوراخ وسيعتر شود، به طوري كه بتدريج قطر آن به ده سانتيمتر مي‌رسد. زنهاي هوتنتوت لبهاي كوچك آلت تناسلي خود را آنقدر كش مي‌دهند تا بزرگ و طولاني شود و به صورتي در آيد كه به آن «لنگ هوتنتوت» نام مي‌دهند، و بسيار مورد پسند مردان قرار مي‌گيرد؛ گوشواره و حلقة بيني چيزي است كه همه‌جا مورد استعمال است؛ مردم چيپسلند چنين عقيده دارند كه اگر كسي بدون حلقه‌اي در بيني از دنيا برود، در زندگي ديگر دچار عذاب سخت خواهد شد. ممكن است يك خانم عصر جديد همة اينها را وحشيگري بداند، ولي خود او در عين حال گوشش را براي گوشواره سوراخ مي‌كند و گونه و لبانش را غازه مي‌مالد و موي زير ابرويش را برمي‌دارد و فرمژه مي‌زند و به چهره و گردن و بازو پودر مي‌مالد و پاي خود را در كفشهاي تنگ مي‌فشارد! جاشوان خالكوبيدة ما، از «وحشياني» كه در سفرهاي خود ديده‌اند، با غرور و با احساس دلسوزي نسبت به آن بينوايان پست سخن مي‌رانند؛ دانشجوي اروپايي كه از خود، نسبت به كساني كه تن خود را مي‌شكافته‌اند، اكراه نشان مي‌دهد، به زخمهايي كه در جنگ تن به تن برداشته مي‌نازد و آنها را علامت شرف و بزرگواري مي‌داند!

ظن غالب آن است كه لباس، در ابتدا، براي زينت ايجاد شده و بيشتر براي آن بوده است كه يا از ارتباط جنسي جلوگيري كند يا آن را تشديد كند، نه براي آنكه دافع سرما باشد يا عورت را بپوشاند. كيمبرها چنان عادت داشتند كه لخت و عريان روي برف بخوابند و بلغزند؛ هنگامي كه داروين بر يكي از فوئجيان از سرما رحمت آورد و لباس پنبه‌اي سرخ رنگي به او داد، آن مرد لباس را پاره پاره كرد و هر پاره را به يكي از ياران خود بخشيد و همه با آن تكه‌ها خود را زينت كردند؛ به گفتة كوك «اين مردم از برهنه بودن كمال خرسندي را دارند و همه در فكر زيبايي هستند.» همچنين زنان قبيله‌اي در اورنيوكو، هنگامي كه مبلغان مسيحي به آنان لباس مي‌دادند، آن لباسها را به شكل نوار پاره كرده، دور گردنهاي خود مي‌آويختند و مي‌گفتند كه «از لباس پوشيدن عار دارند.» يكي از مؤلفان راجع به مردم برزيل قديم مي‌نويسد كه معمولاً برهنه به سر مي‌برند، و بر گفتة خود چنين مي‌افزايد كه: «بعضي از آنان اينك لباس مي‌پوشند، ولي اين پوشيدن بيشتر از لحاظ جلفي است و از آن جهت كه مجبورند اين كار را بكنند، نه از آن جهت كه بخواهند خود را بپوشانند و ستر عورت كنند… به همين جهت، هر وقت از محل خود خارج مي‌شوند، لباسي كه مي‌پوشند فقط تا زير شكمشان را مي‌پوشاند، و باقي لباسها را در كوخ خود مي‌گذارند؛ بعضي از آنها عرقچيني نيز بر سر خود مي‌نهند.» هنگامي كه مقرر شد تا لباس، علاوه بر زينت، چيز ديگري باشد، نشانة اين گرديد كه زن لباس پوشيده شوهر دارد و نسبت به شوهر خود وفادار است؛ يا براي اين به كار رفت كه قالب جمالي زن را بهتر مجسم سازد. اغلب اوقات مشاهده مي‌كنيم كه زن سادة اوليه از لباس همان چيز را مي‌خواست كه زنان پيشرفتة عصرهاي بعد از آن مي‌خواهند؛ به اين معني كه مقصود وي آن نيست كه لباس برهنگي او را بپوشاند، بلكه چنان مي‌خواهد كه لباس لطف‌اندام او را در نظر ديگران آشكارتر نمايش دهد؛ راستي كه همه چيز در تغيير است، مگر زن و مرد!

هر دو جنس زن و مرد، پيش از آنكه به فكر پوشاندن خود بيفتند، در بند زينت خود بوده‌اند؛ بازرگاني اوليه كمتر به ضروريات مي‌پرداخت، بلكه عمل عمدة آن در خصوص ادوات زينت و اسباب بازي بود؛ جواهرات از كهنترين عناصر مدنيت به شمار مي‌رود، و در مقبره‌هايي كه از بيست هزار سال قبل به يادگار مانده گردنبندهايي از صدف و دندان حيوانات يافته‌اند.57 زينت‌آلات، كه ابتدا ساده و كم‌حجم بوده، رفته رفته بزرگتر مي‌شده و هميشه در زندگي نقش عظيمي داشته است. زنان قبيلة گالا از انگشتريهايي استفاده مي‌كردند كه وزن هر يك سه كيلوگرم بود، و بعضي از زنان دينكا با خود پنجاه كيلوگرم جواهر و اسباب زينت همراه داشتند. يكي از زنان مجلل افريقايي از انگشتريهاي مسين بزرگي استفاده مي‌كرد كه در آفتاب گرم مي‌شد، و به همين جهت ناچار شد كنيزي به خدمت آورد كه بر او سايه افكند و در گرما او را باد بزند. ملكة طايفة وابونيا، در كنگو، به دور گردن خود حلقة مسيني داشته است به وزن ده كيلو، به همين جهت ناچار بوده است بيشتر اوقات را به حال دراز كشيده بر روي زمين به سر برد. زنان فقير، كه جواهرات سبك وزن داشتند، سعي مي‌كردند، در طرز راه رفتن، از كساني كه جواهرات سنگين وزن دارند تقليد كنند تا، به اين ترتيب، آبرويي به دست آورند.

بنابراين، بايد گفت كه نخستين علت پيدايش هنر ميلي است كه انسان به زيبا جلوه دادن خود دارد. اين كار در واقع شبيه است به عملي كه حيوانات در حين جفتگيري مي‌كنند، و حيوان نر بال و پر رنگين خود را در مقابل ماده مي‌گستراند. همان‌گونه كه حب ذات و حب محبوب، هر وقت شديد شود و از اندازه بگذرد، به دوستي تمام طبيعت سر مي‌زند، همان گونه هم، ميل ايجاد زيبايي از جهان شخصي تجاوز مي‌كند و تمام دنياي خارجي را فرا مي‌گيرد. روح بشر مي‌خواهد احساسات ضمير خود را با قالبهاي مجسم و مادي تعبير كند؛ به همين جهت است كه رنگ و شكل را وسيلة اين تعبير قرار مي‌دهد. به اين ترتيب، هنر وقتي آغاز مي‌كند كه انسان به فكر تزيين اشيا مي‌افتد؛ شايد نخستين مرحله‌اي كه انسان اين احساس خود را، در آن، لباس تجلي پوشانيده مرحلة كوزه‌گري بوده است. درست است كه چرخ كوزه‌گري، مانند خطنويسي و ايجاد حكومت، زاييدة دوره‌هاي تاريخي است، مردم اوليه و اگر صحيحتر بخواهيم، زنان اوليه-، پيش از آنكه اين چرخ به وجود بيايد، توانسته‌اند صنعت كوزه‌گري را به مرحلة هنر برسانند، و با خاك و آب و دستهاي ماهر خود صورتهايي پرداخته‌اند كه عقل در آن حيران مي‌ماند؛ براي نمونه در اين خصوص، بايد از كوزه‌هايي كه مردم قبيلة بارونگا، در افريقاي جنوبي، يا هنديشمردگان پوئبلو ساخته‌اند نام ببريم.

هنگامي كه كوزه‌گر بر روي ظرفهاي ساختة خود نقشهاي رنگيني نقش مي‌كرد، در واقع هنر نقاشي را به وجود مي‌آورد؛ چه، در نزد ملل اوليه، هنر نقاشي هنر خاصي به شمار نمي‌رفت، بلكه از متعلقات كوزه‌گري و مجسمه‌سازي محسوب مي‌شد. مردم فطري الوان مختلف را با گلهاي رس رنگارنگ مي‌ساختند: مثلا، ساكنان جزاير آندامان، براي ساختن رنگ، گل اخرا را با روغن يا پيه مخلوط مي‌كردند. و با اين رنگها سلاح و اثاث خانه و ظروف و لباسها و حتي خانه‌هاي خود را رنگ مي‌زدند. بسياري از قبايل شكارورز افريقا يا اقيانوسيه، بر ديوار غارها يا بر روي سنگهاي نزديك مساكن خود، تصاويري بسيار عالي از حيواناتي كه در شكار آنها بوده‌اند رسم كرده‌اند كه هنوز باقي است.

a53937615114102a.jpg (350×280)

مجسمه‌سازي نيز، مانند نقاشي، از فن كوزه‌گري نتيجه شده: كوزه‌گر بزودي دريافت كه نه فقط مي‌تواند ظرفهاي مفيد بسازد، بلكه ممكن است صورت و مجسمه‌اي از اشخاص را تهيه كند كه به عنوان طلسم و جادو به كار رود؛ پس از آن، كم‌كم، به اين فكر افتاد كه خود اين صورتهاي ساخته شده مي‌تواند وسيلة حظ بصر باشد و زيبايي را نمايش دهد. اسكيموها، با شاخ گوزن و عاج فيلهاي دريايي، مجسمه‌هاي كوچك حيوان و انسان را مي‌سازند. همين‌طور انسان اوليه احتياج داشت كه كوخ خود را با علامتي ممتاز سازد،‌يا پاية توتم پاگوري را با مجسمة كوچكي، كه نمايندة معبود يا مردة اوست، مشخص كند. اول به اين اندازه راضي بود كه خطوط صورت را بر روي چوب نقش كند، پس از آن به ساختن مجسمة سر پرداخت، و سپس به اين فكر افتاد كه تمام قطعه چوب را به شكل مجسمه بتراشد؛ از همين عمل، كه براي مشخص ساختن گور پدران آغاز شده بود، عمل مجسمه‌سازي به صورت هنري پيدا شد. به همين ترتيب است كه مردم قديم جزيرة ايستر مجسمه‌هاي عظيمي بر روي مقابر مردگان خود نصب كرده‌اند كه هر مجسمه فقط از يك قطعه سنگ ساخته شده؛ صدها از اين مجسمه‌ها موجود است كه بلندي بعضي از آنها به شش متر مي‌رسد؛ و در ميان آنها كه افتاده و خرد شده مجسمة تا 18 متر هم ديده‌اند.

آيا فن معماري چگونه پيدا شده است؟ البته نمي‌توان اين اسم را بر عمل ساختن كوخهاي گلي دوره‌هاي اوليه اطلاق كرد، چه مقصود از معماري تنها ساختن خانه نيست، بلكه منظور از اين كلمه ساختمان بناهاي زيبا و عالي است. مي‌توان چنين تصور كرد كه معماري از روزي پيدا شده كه مردي يا زني به فكر آن افتاده است كه خانه‌اي كه مي‌سازد، علاوه بر اينكه براي زندگي مفيد باشد، از لحاظ ظاهر هم زيبا و دلپسند باشد. و شايد اين فكر تزيين خانه، پيش از آنكه به خانه‌هاي مسكوني تعلق گرفته باشد، در مورد مقابر عملي شده باشد؛ در همان حين كه. از ميلة تذكاري بالاي گور، فن مجسمه‌سازي بيرون آمده، خود گور نيز به صورت معبد درآمده است؛ چه مردگان، در نزد ملل اوليه، مهمتر و قويتر از زندگان به شمار مي‌رفته‌اند. علاوه بر آن. مردگان، ناچار، براي ابد در يك خانه سكونت مي‌كنند، در صورتي كه زندگان دايماً از اينجا به آنجا مي‌روند و خانة دايمي چندان به كارشان نمي‌خورد.

قطعي است كه انسان، از زمانهاي بسيار دور، و شايد پيش از آنكه به فكر مجسمه‌سازي و بناي مقبره بيفتد، از نغمات لذت مي‌برده و از بانگ و چهچهة حيوانات و جستن و منقار كوفتن آنها تقليد كرده و، از اين ميان، به آواز و رقص پي برده است؛ شايد هم، مثل حيوان، پيش از آنكه به سخن درآيد، به آواز خواندن پرداخته باشد؛ و بعيد نيست كه فن رقصيدن درست معاصر با آواز خواندن بوده باشد. در واقع هيچ هنري نيست كه بيشتر و بهتر از رقص خصوصيتها و اخلاق مردم اوليه را جلوه‌گر سازد: رقص به قدري تكامل و تغيير پيدا كرده و از سادگي اولية خود دور شده و حالت تعقيد پيدا كرده كه رقصهاي مردم متمدن هرگز به پاي آن نمي‌رسد. جشنهاي بزرگ، در ميان قبايل، با رقص دسته‌جمعي يا انفرادي آغاز مي‌شود؛ همين طور جنگهاي بزرگ با گامها و سرودهاي جنگي شروع مي‌گردد؛ و اجتماعات بزرگ ديني آميخته‌اي از آواز و نمايش و رقص است. آنچه امروز در نظر ما بازي و تفريح به نظر مي‌رسد، بيگمان، براي انسان اوليه از امور جدي به شمار مي‌رفته است؛ هنگامي كه مي‌رقصيدند، تنها قصدشان خوشگذراني و لذت نبود، بلكه مي‌خواستند به طبيعت و خدايان چيزهايي را تلقين كنند و، به وسيلة رقص، طبيعت را به خواب مغناطيسي درآورده، به زمين دستور دهند كه حاصل خوبي به بار آورد. سپنسر ريشة رقص را در تشريفاتي مي‌داند كه هنگام بازگشت يك رئيس پيروز شده از ميدان جنگ به موقع اجرا گذاشته مي‌شده؛ ولي فرويد آن را تعبيري طبيعي از شهوات جنسي مي‌داند و مي‌گويد كه رقص فني است كه، به شكل دسته‌جمعي، حس عشق را برمي‌انگيزد. اگر به اين دو، نظرية محدود سابق خود را، كه رقص از جشنها و آداب و مناسك ديني توليد شده، بيفزاييم و هر سه نظريه را، با هم، ريشة پيدايش رقص بدانيم، گويا به بهترين توجيه در اين باره رسيده باشيم.

مي‌توان گفت كه نواختن آلات موسيقي، و هنر نمايش نيز از رقص توليد شده است؛ ظاهراً ميل اينكه رقص آهنگ خاصي داشته باشد و، در فواصل معين، اصوات اضافي با آن همراهي كند و اثرش را شديدتر سازد سبب پيدايش آلات موسيقي شده است؛ كما اينكه، براي نيرومند ساختن احساسات وطني يا جنسي به وسيلة بانگها يا نغمات موزون، پيدا شدن چنين اسبابهايي ضروري مي‌نموده است. البته اصواتي كه از آلات موسيقي اوليه مي‌توانسته‌اند بيرون بياورند محدود بوده، ولي اين ادوات، از لحاظ نوع و شكل، صورتهاي بيشماري داشته است. انسان اوليه تمام موهبت خود را به كار انداخته و از شاخ، پوست، صدف، عاج حيوانات، برنج، مس، خيزران، و چوب انواع مختلف بوق، طبل، ني، شيپور، سنج، زنگ، و غيره ساخته و اين آلات مختلف را با رنگها و نقشها و كنده‌كاريها زينت بخشيده است. از زه كمان قديمي دهها نوع آلات موسيقي درست شده، كه ساده‌ترين آنها چنگ كهن است كه امروز به صورت عالي ويولون و پيانو درآمده است. كم‌كم، در ميان قبايل كساني پيدا شدند كه كارشان رقصيدن و آواز خواندن بود، رفته رفته، مردم، به صورت مبهمي،‌ مفهوم گام موسيقي را فهميدند؛ تقريباً همة گامهايي كه مورد استعمال آن مردم بود از نوع گام مينور بوده است.

انسان «وحشي»، از تركيب موسيقي و آواز و رقص، هنر نمايش و اپرا را ابداع كرد. در ميان مردم اوليه، رقص در بيشتر اوقات حالت تقليدي داشته و از تقليد حركات حيوان و انسان تجاوز نمي‌كرده است؛ رفته رفته، براي آن ترقي حاصل شد، و به وسيلة آن افعال و حوادث را موضوع تقليد در رقص قرار دادند. بعضي از قبايل استراليا رقص جنسي خاص داشتند: اطراف گودالي را شاخه‌هاي درخت مي‌نشاندند و آن را رمزي از فرج زن قرار مي‌دادند، پس از آن، به حركات عاشقانة رقص پرداخته، نيزه‌هاي خود را به طرف گودال دراز مي‌كردند و، به اين ترتيب، عمل جنسي را نمايش مي‌دادند؛ بوميان شمال غربي استراليا مرگ و زنده شدن پس از مرگ را به شكل خاصي نمايش مي‌دادند كه فقط از لحاظ سادگي با نمايشهاي معمايي قرون وسطي يا نمايشهاي عاطفي عصر جديد متفاوت بود: رقص‌كنندگان، با حركات ملايمي، سر خود را به طرف زمين خم مي‌كردند و آن را در ميان شاخه‌هاي درختي كه در دست داشتند پنهان مي‌ساختند و، به اين ترتيب، مرگ را مجسم مي‌كردند؛ در اين هنگام، رئيس دسته اشاره‌اي مي‌كرد و همه ناگهان سر برمي‌داشتند و با شدت و حدتي به رقص و خواندن مي‌پرداختند و، با اين عمل خود، بعث و زندگي دوباره را نمايش مي‌دادند. به اين شكل، يا نظاير آن، هزاران گونه نمايش صامت (پانتوميم) انجام مي‌دادند تا بزرگترين حوادث قبيله يا كارهاي حيات يك فرد را مجسم سازند. هنگامي كه نغمه‌پردازي از اين گونه نمايشها جدا مي‌شد، رقص به تئاتر مبدل گرديد، و به اين ترتيب يكي از بزرگترين صورتهاي هنري در عالم پيدا شد.

بدين گونه است كه مردم غيرمتمدن قالبها و صور و مباني مدنيت را طرحريزي كرده‌اند. اكنون، چون نظري به مجموع آنچه دربارة فرهنگ اوليه گفته شد بيندازيم، خواهيم ديد كه در ضمن آن، تمام عناصر و اجزاي مدنيت موجود است، جز دو عنصر، كه يكي خطنويسي است و ديگري حكومت و دولت. اصول و مبادي حيات اقتصادي ما، از شكار و ماهيگيري و چوپاني و كشاورزي و حمل و نقل و بنايي و صناعت و تجارت و امور مالي، همه در آن دوره‌ها پيدا شد؛ همچنين تمام سازمانهاي سياسي ساده، يعني عشيره و خانواده و اتحادية قريه و قبيله، در اين مرحله از زندگاني بشري ريشه گرفت؛ در همين دوره‌هاست كه آزادي و نظم، يعني اين دو عنصر متضادي كه تمام مدنيت بر گرد آنها مي‌چرخد، براي اولين مرتبه، با يكديگر سازگاري پيدا كردند. در همين مراحل اوليه است كه قانون و عدالت آغاز كرد و اصول اخلاق، كه عبارت از تربيت كودكان و انتظام عمل جنسي و تلقين شرافتمندي و حفظ آبرو و مراعات آداب سلوك و دوستي است، ظاهر گرديد؛ همچنين شالودة دين گذاشته شد و، از بيم و اميد مبتني بر آن، تكيه‌گاهي براي اخلاق و حفظ اجتماع فراهم آمد؛ سخن گفتن پيش رفته و زبانهاي مفصل و پرطول و تفصيل از آن بيرون آمد؛ جراحي و پزشكي آغاز كرد و طليعة محقر علوم و ادبيات و هنرها ظاهر شد. از همة اينها بالاتر اين است كه، در مراحل اوليه، ابداع شگفت‌انگيزي صورت گرفته و، از جهان پريشان و درهم، نظم و قاعده‌اي بيرون آمد، و هر روز راهي تازه، از زندگاني حيواني به سوي حيات انسان فرزانه و حكيم، باز شده است. اگر همين «وحشيان» نبودند و صدهزار سال وقت را صرف تجربه و تجسس نمي‌كردند، هرگز ممكن نبود كه مدنيتي بر روي زمين پيدا شود. ما، تقريباً، همه چيز خود را به آنان مديونيم، همان‌گونه كه يك بچة خوشبخت، و حتي يك بچة منحط از والدين خود ثمرة زحمات فراوانشان را به ميراث مي‌برد و به فرهنگ و امنيت و آسايش خاطر مي‌رسد.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.