کلاغ رفت راه رفتن کبک را بیاموزد راه رفتن خود را نیز فراموش کرد

در مردمان کشورها و مناطق مختلف، همواره مفاهیم مشترکی وجود داشته است که به شکل داستان های متفاوت جلوه یافته است. یکی از این مفاهیم در داستان زیر بیان شده است.

کلاغ رفت راه رفتن کبک را بیاموزد راه رفتن خود را نیز فراموش کرد

 

قرن ها پیش و در دوران باستان اهالی منطقه «هان دان» به طرز راه می رفتند. طرز راه رفتن آنها بسیار بود،مانند مرغان سبکبال می خرامیدند و چنان بود که به هنگام حرکت می پنداشنی دستها و پاها در نوسانند و حرکات موزون دارند. خلاصه اینگونه راه رفتن باعث شهرت و محبوبیت ایشان در نقاط دور نزدیک شده بود. از مردم کشور«ین»که شنیده بود راه رفتن مردم«هان دان»بسیار جالب و ست بار رسفر بست و برای یادگرفتن آن طرز راه رفتن راهی آن سرزمین شد و چون آنجارسید بیدرنگ به ممارست و تمرین پرداخت،کنار خیابان و کوچه ایستاد و بادقت به راه رفتن مردم نگریست و کلیه حرکات آنها را به خاطر سپرد.پس از چند روز مشاهده دقیق شروع کرد مانند آنها راه رفتن.

اما او به سرعت متوجه شد که او به درستی متوجه نحوه راه رفتن و حرکات آن مردم نشده است و ثانیاً دریافت که این مردم سالهاست با این طرز حرکت عادت کرده اند و برای ایشان امری طبیعی شده است و خود او هم سالها به طرز دیگری راه می رفته است و از یاد بردن عادت دیرینه کار آسانی نیست. لذا تصمیم گرفت اول راه رفتن سابق خود را فراموش کند و به طرز جدید حرکت نماید. این تصمیم را به موقع اجرا گذارد ولی راه رفتنش حالت مسخره ای پیدا کرد چه طرز گذشته را عمل کرد و وسواس گذاشت به طرز جدید خوب عمل کند،به عبارت دیگر راه رفتن مردم هان دان را نیاموخت،سهل است،راه رفتن خود را هم از یاد برد و مصداق مثل بالا شد. نظیر این مثل در زبان نیزهست و می گویند: کلاغ رفت راه رفتن کبک را بیاموزد راه رفتن خود را نیز فراموش کرد.

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
دنبال کردن