سياست كنفوسيوس
حق حاكميت مردم- حكومت از روي سرمشق- عدم تمركز ثروت- موسيقي و آداب- سوسياليسم و انقلاب
به نظر كنفوسيوس، هيچ كس، جز مرداني اين گونه، نميتواند نظام خانواده را باز گرداند و دولت را به راه صلاح اندازد. جامعه بر فرمان بردن كودكان از پدران و مادران، و اطاعت زن از شوهر قائم است، و چون از اينها نشاني نباشد، هرج و مرج فرا ميآيد. تنها يك امر از اين قانون اطاعت برتر است، و آن قانون اخلاق است. فرزند «چون به خدمت والدين برخيزد، ميتواند آنان را بحق نكوهش كند، اما بآرامي. چون دريابد كه آن را به قبول اندرز او رغبتي نيست، بر شدت تكريم ميافزايد، ولي از قصد خود چشم نميپوشد. …
هرگاه فرمان پدر يا امير ناصواب باشد، بايد فرزند در برابر پدر خود ايستادگي ورزد، و وزير در مقابل خداوندگار خويش بايستد.» اين سخن را ميتوان يكي از پايههاي نظر منسيوس دانست كه ميگويد: انقلاب حقي الاهي است كه به مردم داده شده است.
كنفوسيوس را نميتوان انقلابي به شمار آورد. وي احتمالا نميتوانست بآساني بپذيرد كه خون سلاطين با خون كساني كه بر آنان ميشورند و جايشان را ميگيرند، فرقي ندارد. با اين وصف، در كتاب چكامهها با شهامت كافي نوشت: «پيش از آنكه سلاطين ] دودمان[ شانگ از دل مردم بروند، مقرب خدا بودند. از خاندان شانگ عبرت بگيريد. مشيت بزرگ [الاهي]
صرفاً ثابت نميماند. «كانون مسلم و واقعي حاكميت سياسي، مردمند، زيرا هر حكومتي كه از اعتماد آنان بيبهره شود، دير يا زود سقوط ميكند.»
تسهكونگ دربارة حكومت سؤال كرد. استاد گفت: «لوازم حكومت سه چيزند: بايد خوراك و وسايل جنگي كافي باشد و مردم به حاكم خود اعتماد داشته باشند.» تسهكونگ گفت: «اگر ترك يكي از اين سه ضرورت يابد، كدام را بايد در ابتدا رها كرد؟» استاد گفت: «وسايل جنگي.» تسهكونگ باز پرسيد: «اگر ترك يكي از آن دو ضرورت ديگر لازم آيد، كدام را بايد كنار گذاشت؟» استاد پاسخ داد: «خوراك را كنار گذار. از ديرگاه مرگ نصيب آدميان بوده است؛ اما اگر مردم به حكام خود ايمان نداشته باشند، دولت را قوامي نيست.»
بنا بر نگرش كنفوسيوس، شالودة حكومت، همانند بنياد منش انساني، صداقت و اخلاص است. از اين رو حكمران نيكو سرمشقي است براي مردم. حاكم بايد نمونة عالي سلوك باشد تا مردم نيز، از راه تقليد، به رفتار صواب كشانيده شوند.
كيكانگ دربارة حكومت از كنفوسيوس چنين پرسيده: «چه ميگويي در باب كشتن مردم كژآهنگ، محض مصلحت مردم راسترو؟»كنفوسيوس پاسخ داد: «در راندن امور حكومت، چرا بايد دست به كشتن زني؟ هوسهاي خود را به آنچه خير است مختص كن تا مردم نيكو گردند. رابطة مهتران و كهتران همچون رابطة بادو علف است. وقتي كه باد بر علف ميوزد، علف بايد در برابر آن خم شود… كسي كه با تقوا حكومت ميكند، به ستارة قطبي ميماند كه خود بر جاي خود قائم است و همة اختران فراسوي آن ميگرايند.» كي كانگ پرسيد كه چگونه بايد مردم را برانگيخت تا حاكم خود را گرامي دارند و به او وفادار باشند و به تقوا روي آورند. استاد گفت: «حاكم بايد با وقر و متانت بر مردم سلطه ورزد. آنگاه بر او حرمت خواهند نهاد. بايد نسبت به هر كس پدرانه و مشفقانه رفتار كند. آنگاه نسبت به او وفادار خواهند بود. بايد نيكان را برتري بخشد و نالايقان را تعليم دهد. آنگاه آنان با اشتياق در پي فضيلت خواهند رفت.»
ايجاد سرمشق خوب اولين ضرورت حكومت است، و انتصاب خوب دومين ضرورت. «راسترو را به كار گمار و كجرو را كنار گذار. به اين شيوه، كج را ميتوان راست كرد.» در كتاب آيين ميانهروي آمده است: «گرداندن حكومت وابسته به ]انتخاب[ مردان [شايسته] است. چنين مردان را بايد در پرتو منش شخص ]حاكم[ به بار آورد.» آيا حكومت مردان را توان آن هست كه دولت را پاك كند و مردم را به تمدن والاتري كشاند؟ حكومت مردان برتر، براي نيل به اين هدفها، بايد دست كم در طي يك نسل از پارهاي كارها خودداري ورزد و، برعكس، دست به پارهاي كارها زند: مردان برتر بايد، تا مرز امكان، از وابستگي به بيگانگان دوري گيرند و دولت خود را از دستاوردهاي خارجي مستقل گردانند كه هرگز براي آن دستاوردها به جنگ وسوسه نشوند. بايد از تجمل دربارها بكاهند و خواستار بسط دامنة توزيع ثروت باشند، زيرا «تمركز ثروت عامل پراكندن مردم است، ولي پراكندن ثروت در ميان مردم عامل گردآمدن آنان است.» بايد كيفرها را كاهش دهند و تعاليم عمومي را
بگسترند، زيرا «براثر تعاليم، تمايز طبقات از ميان ميرود.» بايد مردم متوسطالفكر را از آموختن درسهاي عالي ممنوع داشت، ولي موسيقي را به همگان آموخت. «چون كسي موسيقي را درست فرا گيرد و دل و جان خود را با آن همنوا سازد، بسهولت بر قلب پرخلوص و آرام و سالم و طبيعي دست مييابد، و به بركت آن به سرور ميرسد… بهترين راه اصلاح آداب اين است كه… به تنظيم موسيقي مملكت توجه شود.… هيچ كس نبايد آداب و موسيقي را دمي از نظر دور دارد. … نيكخواهي قرن موسيقي، و پرهيزگاري ملازم آداب نيكوست.»
حكومت بايد به آداب نيكو عنايت كند، زيرا هنگامي كه آداب به تباهي افتند، ملت هم راه تباهي ميسپرد. آيين مردمداري وجوه بيروني منش را قوام ميبخشد، و شخصيت را از لطف رفتار بزرگمردان بهرهور ميگرداند. ما همان ميشويم كه ميكنيم. در عرصة سياست، «آيين مردمدادي براي مردم همچون سدي است در مقابل افراطكاريهاي شيطاني» و «كسي كه خاكريز و بند كهن [رود] را بيهوده انگارد و از ميان بردارد، بيگمان از آفات طغيان آب مصون نخواهد ماند.» چنان مينمايد كه اين سخنان استاد خشمگين هنوز هم در گوشها طنين ميافكند- سخناني كه گرچه روزگاري بر سنگ كنده شدند، باز بر اثر انقلاب از حرمت افتادند.
با اينهمه، كنفوسيوس نيز براي خود ناكجاآباد و رؤياهاي شيرين داشت، و از اين رو با برخي كسان كه سلطنت آن عصر را از فيضان «مشيت بزرگ» و «نمايندگي خدا» بينصيب ميدانستند و، به اميد نظامي بهتر، در انهدام نظام موجود ميكوشيدند، همداستان شد. سرانجام به صورت يك تن سوسياليست درآمد و به مرغ خيال بال و پر داد:
چون اصل بزرگ همانندي بزرگ استيلا يابد، سراسر جهان به صورت يك جمهوري درآيد؛ مردان بااستعداد و فضيلت و لياقت را برگزينند؛ صادقانه، براي توافق، گفتگو كنند و صلح عمومي پديد آورند. به اين شيوه، مردم تنها والدين خود را والدين خود ندانند، و تنها كودكان خود را كودكان خود نشمرند. سالخوردگان تا هنگام مرگ از وسايل معاش برخوردار گردند، ميانسالان به كار اشتغال ورزند، و جوانان از لوازم نشو و نما بهرهگيرند. بيوگان و يتيمان و بيفرزندان و عليلان از مراقبت محروم نمانند. حقوق هر مرد محفوظ، و فرديت هر زن محترم باشد. همه به توليد ثروت پردازند و دور ريختن آن را نپسندند، اما براي كامراني، در نگاهداري ثروت، اهتمام نورزند. چون از كاهلي بيزارند، كار كنند، ولي، در كار، تنها منافع خود را نجويند. به اين طريق تدابير خودپرستانه سركوب شوند و توان تظاهر نيابند و دزدان و كجدستان و خائنان فتنهجو به ظهور نرسند. در نتيجه، درهاي خارجي گشاده مانند و بسته نشوند، اين است دولتي كه بدان «همانندي بزرگ» نام ميدهم.
دانيل اوكانل، سياستمدار ايرلندي قرن هجدهم، كه براي استقلال ايرلند مبارزات بسيار كرد، ميگويد: «بگذاريد من ترانههاي ملت را بنويسم. در آن صورت كاري نخواهم داشت كه قوانين ملت را كي وضع ميكند!»
منبع : تاریخ تمدن , جلد اول : مشرق زمین
نویسنده : ویل دورانت
نشر الکترونیکی سایت تاریخ ما