بيسمارك چين
دورة امارات جنگاور – خودكشي چوپينگ – شي هوانگ تي چين را وحدت ميبخشد – ديوار بزرگ – كتابسوزان – شكست شي هوانگ تي
بايد گفت كه كنفوسيوس، ناشاد جان داد، زيرا فيلسوفان دوستدار وحدتند، و ملتي كه، مطابق انتظار كنفوسيوس، ميبايست در زير لواي يك دودمان نيرومند متحد شود، تا او زنده بود، همچنان در هرج و مرج و فساد و پراكندگي باقي ماند. دير زماني پس از كنفوسيوس، شيهوانگ تي، وحدت بخش چين، فرا آمد و، با نبوغ نظامي و اداري خود، امارات چين را يگانه ساخت و به «دورة امارات جنگاور» خاتمه داد. ولي در همان حال فرمان سوزاندن كتابهاي كنفوسيوس را صادر كرد.
اوضاع «دورة امارات جنگاور» را ميتوانيم از خلال احوال شاعر چو پينگ دريابيم. چو پينگ پس از آنكه در شاعري و خدمات ديواني مقامي يافت، ناگهان مورد طرد قرار گرفت و به روستا رفت و در كنار جويباري آرام دربارة زندگي و مرگ به تأمل پرداخت و از عالم غيب پرسان شد:
آيا بايد همواره راه حقيقت و امانت را دنبال كنم يا شيوة يك نسل فاسد را پيگير شوم؟ آيا بايد همواره در مزارع با بيل و كج بيل كار كنم يا در سلك ملازمان بزرگزادهاي در آيم و ترقي جويم؟ آيا با كلمات آتشين خود به استقبال خطر روم يا دربارة توانگران و پايوران با لحني دروغين مداهنه كنم؟ آيا بايد به فضيلت پروري قناعت ورزم يا، براي توفيق خود، از زنان دلبري كنم؟ آيا بايد در عالم صفاي خود، پاك و نيالوده به سر برم يا چاپلوسي چربزبان و دروغزن گردم؟
چو پينگ براي حل معماي لاينحل خود راهي جز خودكشي نيافت (حدود 350 قم)، و از آن پس چينيان هر ساله از او ياد ميكنند و در «جشن زورق اژدها» جسدش را در رودها ميجويند.
مردي كه به چين وحدت بخشيد، در ابتدا داراي شهرت خوبي نبود. گفتهاند كه شيهوانگ تي از آميزش نامشروع ملكة امارت چين با لو، وزير والاتبار، زاده شد. اين وزير هزار تكة زر بر دروازة قصر خود آويخته و ندا در داده بود كه هر كس بتواند در كلمهاي از منشآت او نقصاني يابد و بهتر از كلام او بياورد، زر را به جايزه خواهد برد. مطابق روايت سوماچيين، شي، كه از قريحة ادبي پدر خود بيبهره بود، در دوازده سالگي، مادر را آزرد و پدر را مجبور به خودكشي كرد و خود بر اريكة امارت چين، كه يكي از امارات غربي بود، فرا شد. در بيست و پنج سالگي به گشودن و يگانه ساختن دولتهاي كوچك همسايه پرداخت. هان در 230 قم، چائو در 228، وي در 225، چو در 223، ين در 222، و سرانجام دولت مهم چي در 211 فتح شد، و سرزمين چين، پس از قرنها، و شايد براي اولين بار، زير سلطة يك فغفور درآمد. فاتح جديد، به خود لقب هوانگ تي (فغفور نخست) داد و مصمم شد كه شاهنشاهي نو را از نظامي پايدار برخوردار سازد.
تنها توصيفي كه مورخان چيني از دشمن نامدار خود كردهاند، اين است: «مردي با بيني بسيار پيش آمده، چشماني درشت، سينهاي چون سينة پرندگان شكاري، صدايي چون صداي شغال، بيشفقت، با دل ببر يا گرگ». وي طبعي خشن و لجوج داشت، خدايي جز خود نميشناخت و، مانند بيسمارك، سر آن داشت كه سرزمين خود را با خون و آهن متحد كند. پس از ربودن تاج سلطنت، يكي از نخستين كارهايش متصل كردن و كامل ساختن ديوارهاي مجزايي بود كه از ديرگاه، براي حفظ چين از اقوام بربري، در مرزهاي شمالي ساخته بودند. وي متوجه شد كه براي ساختن ديوار – اين نشانة عظمت و شكيبايي قهرماني چين – بايد از انبوه مخالفان داخلي خود سود جويد. ديوار بزرگ چين، كه دو هزارو چهارصد كيلومتر طول دارد و در امتداد آن جاي جاي دروازههاي بزرگي به سبك آشور تعبيه شده، عظيمترين ساختماني است كه بشر تا كنون برپا داشته است. ولتر ميگويد: «اهرام مصر در كنار آن چيزي جز تودههايي سست و بياعتبار نيست.» در طي ده سال، مرداني بيشمار در راه بناي ديوار جان دادند. چينيان ميگويند: «ماية انهدام يك نسل و ماية نجات نسلهاي بسيار شد.» چنانكه خواهيم ديد، اين ديوار با آنكه نتوانست از تركتازي بربريان بخوبي جلوگيرد، از شمارة يورشهاي آنان كاست. پس هونهاي وحشي، كه راه خود را به چين مسدود يافتند، به غرب رو كردند، رهسپار اروپا شدند، و به ايتاليا ريختند. آري، ساختن ديوار چين باعث فرو افتادن روم شد.!
شي هوانگ تي، مانند ناپلئون، پس از جنگهاي خود، با خرسندي به تمشيت امور پرداخت و طرح دولت چين آينده را ريخت. به اندرز لي سو، وزير اعظم خود كه از قانونگرايان بود، در صدد برآمد كه عرف و خودمختاري محلي را پايمال كند و قوانين مصرح و حكومت مركزي نيرومندي به بار آورد. نيروي تيولداران را درهم شكست و گروهي از كارگزاران خود را به جاي آنان نشاند. در هر ناحيه نيرويي نظامي به وجود آورد و آن را، در برابر حاكم ناحيه، استقلال بخشيد. قوانين و مقررات يكدست برقرار ساخت. از تشريفات رسمي كاست و مسكوكات يكسان رواج داد. املاك اكثر تيولداران را تقسيم كرد و، با دادن حق مالكيت اراضي به برزگران، بنياد سعادت چين را نهاد و، براي كامل ساختن وحدت كشور، هيينيانگ، پايتخت خود، را به وسيلة شاهراههاي بزرگي به نواحي گوناگون پيوند داد. شهر را با كاخهاي فراوان آراست و يكصد و بيست هزار خانوادة بسيار ثروتمند و مقتدر شاهنشاهي را برانگيخت كه در پايتخت، در مجاورت او، به سربرند. عادت داشت كه به هيئت مبدل، و بيسلاح، به سفر و سياحت پردازد و بيمبالاتيها و بينظميها را ببيند و سپس براي اصلاح آنها فرمانهاي قاطع صادر كند. آگاهانه مشوق علم شد و با فلسفه و ادب به ستيز برخاست.
شاعران و نقادان و فيلسوفان، و مخصوصاً دانشمندان كنفسيوس گراي، دشمنان سوگند خوردة او بودند. اينان از قدرت خودكامة او آسيب ديدند و برقراري حكومت نيرومند او را به منزلة پايان آزادي و گونهگوني فكريي كه، در بحبوحة جنگها و تشتت، عصر ادب را به پيش برد، دانستند و اعتراض كردند كه شي هوانگ تي از تشريفات باستان غفلت ميورزد.
اما شي هوانگ تي آنان را با خشونت بر جاي خود نشانيد. هيئتي از ماندارينها يا ديوانسالاران از او خواستند كه دستگاه ملوكالطوايفي را بازگرداند و به وابستگان خود تيول دهد. گفتند: «كسي كه از سنتهاي عميق سرمشق نگيرد وخواهان بقا باشد- تا جايي كه ما ميدانيم- هيچ گاه موفق نشود.» ليسو، وزير اعظم، كه در آن موقع سرگرم اصلاح خط و تنظيم الفباي چيني كنوني بود، با سخني تاريخي، كه خوشايند اديبان چيني نبود، به اين انتقادات پاسخ گفت:
«سلاطين پنجگانه» به تكرار روية يكديگر نپرداختند و «سلسلههاي سلطنتي سهگانه» از همديگر تقليد نكردند…زيرا زمانه ديگرگون شده بود. اينك خداوند فغفور، براي اول بار، كاري بزرگ كرده و شكوهي را بنياد نهاده است كه تا ده هزار نسل پابرجا خواهد ماند. ماندارينهاي ابله از دريافت اين عاجزند. …در روزگار پيشين، چين منقسم و رنجور بود، و كسي نبود كه بتواند اتحاد آن را تكفل كند. به اين سبب، همة نجبا صاحب قدرت بودند. ماندارينها در سخنان خود از ايام گذشته دم ميزنند تا اين زمان را به سياهي كشند. …اينان مردم را به جعل دروغها و بهتانها برميانگيزند. در اين صورت، اگر مورد مخالفت قرار نگيرند، سلطنت در چشم طبقات بالا خوار خواهد شد و سازمانهايي در ميان طبقات پايين پديد خواهد آمد. …
به نظر من، بايد همة تاريخهاي رسمي جز «يادبودهاي امارت چين» را سوزاند، و كساني را كه در نهان كردن «شيچينگ» و «شوچينگ» و «گفتارهاي صد مدرسه» ميكوشند، بر آن داشت كه آنها را براي سوختن به مقامات رسمي تسليم كنند.
رجوع شود به بند 2 از قسمت II فصل بيست و سوم.
اين فكر فغفور را خوش آمد و فرمان به اجراي آن داد. پس كتب مورخان را در همه جا به شعله سپردند تا فشار گذشته از زمان حال برداشته شود و تاريخ چين با شيهوانگتي آغاز گردد. گويا كتب علمي و آثار منسيوس از سوختن مصون ماندند، و بسياري از كتابهاي ممنوع نيز در كتابخانة سلطنتي نگاهداري شدند تا محققان، به هنگام لزوم، بتوانند با اجازة مخصوص از آنها استفاده كنند. چون در اين زمان كتاب را روي باريكههاي خيزران مينوشتند و باريكهها را با سنجاق به هم ميپيوستند، هر كتاب براي خود وزني داشت. از اين رو دانشمنداني كه آهنگ نافرماني داشتند، به دشواري افتادند. آوردهاند كه برخي از آنان را گرفتند و به ساختن ديوار بزرگ گماردند، و چهار صد و شصت تن را به قتل رسانيدند. با اين وصف، بعضي از اهل علم همة آثار كنفوسيوس را از بر كردند و شفاهاً به ديگران رسانيدند. بزودي، پس از مرگ فغفور، بار ديگر اين كتابها، كه ظاهراً اغلاط فراواني در آنها راه يافته بود، رواج گرفتند، و نتيجة پايدار كتابسوزي تنها اين بود كه كتابها جلوهاي قدسي يافتند و شيهوانگتي مبغوض تاريخنويسان چين گرديد، چندان كه نسلهاي متمادي در آلودن گور او كوشيدند.
نابودي خانوادههاي پر قدرت و انهدام آزادي نوشتن وگفتن سبب شد كه شيهوانگتي، در سالهاي آخر، تقريباً بيياور شود. دشمنانش براي قتل او مجاهدت ورزيدند؛ ولي او توطئهها را بهنگام كشف كرد و به دست خود توطئهگران را هلاك ساخت. چون بر تخت مينشست، شمشيري بر زانوان مينهاد، و شب هنگام در يكي از اطاقهاي يكي از كاخهاي متعدد خود، كه بر كسي معلوم نبود، ميخوابيد. مانند اسكندر مقدوني، براي بسط قدرت دودمانش، خود را خدا معرفي كرد، اما او هم، مثل اسكندر، در اين راه به جايي نرسيد. فرمان داد كه جانشينانش وي را «نخستين فغفور» بخوانند و شجرة او را تا «فغفور ده هزارم» حفظ كنند! اما دودمان وي به پسرش ختم شد. اگر بتوانيم به اخبار مورخاني كه با او دشمني داشتهاند اعتماد كنيم، وي، در مرحلة كهولت، اسير موهومات شد و در پي اكسير حيات جاويدان رنجها برد. چون در گذشت، پيكرش را نهاني به پايتخت فرستادند و، براي آنكه كسي از بوي جسد به وجودش پي نبرد، جسد را همراه كارواني حامل ماهيان فاسد روانه كردند. در روايات آمده است كه چند صد دختر جوان را زنده با جسد او به خاك سپردند تا مصاحب دايم او باشند. خلف او، كه از مرگش شاد بود، در تزيين آرامگاهش سخت به اسراف گراييد. صور بروج فلكي را بر سقف آرامگاه نقش كردند و بر كف برنجي آن نقشة شاهنشاهي را با جيوه كشيدند. در درون آرامگاه شمعهاي تناور افروختند تا كارهاي فغفور مرده و ملكههاي او دير زماني در يادها ماند. همچنين، دستگاهي در گنبد مقبره تعبيه كردند تا خود به خود هر كه را كه ناخوانده در آيد، به قتل رساند. از اينها گذشته، كارگراني كه تابوت را به درون مقبره بردند، زنده، در كنار تابوت دفن شدند تا مبادا راز گذرگاه گور را فاش سازند.
منبع : تاریخ تمدن , جلد اول : مشرق زمین
نویسنده : ویل دورانت
نشر الکترونیکی سایت تاریخ ما