چوانگتزه ايدئاليست

بازگشت به طبيعت- جامعة بيحكومت- راه طبيعت- حدود عقل- تكامل انسان- تكمهساز- نفوذ فلسفة چين در اروپا
با اينهمه، آيين «بازگشت به طبيعت» بآساني از رواج نيفتاد، و در آن عصر هم، مانند اعصار ديگر، مبلغاني يافت؛ هوادار بزرگ آن تصادفاً شيواترين نويسندة آن عصر بود. چوانگتزه طبيعت را دوست ميداشت و آن را دلارامي ميدانست كه، عليرغم سالخوردگي و بيوفاييهاي خود، همواره ما را خوشامد ميگويد. مانند ژانژاكروسو، حساسيتي شاعرانه داشت و، همچون ولتر، آن را با چاشني طنز ميآميخت و در فلسفة خود ميگنجانيد. برخلاف منسيوس، فيلسوفي اديب بود و به خود اجازه ميداد كه شاعرانه در وصف مردي بگويد: «سيب آدمش مانند كوزهاي گلي متورم بود!»
وي در امارت سونگ زاده شد و چندگاهي در شهر كيايان شغلي كوچك برعهده گرفت. به همان دربارهايي كه محل تردد منسيوس بود، روي برد. با اين وصف، اين دو حكيم كه شايد، به اقتضاي همزماني، با يكديگر دوستي هم داشتهاند، در نوشتههايي كه به جا نهادهاند، از يكديگر نامي نميبرند. در روايات آمده است كه دربارها دوبار مقامي بزرگ به چوانگتزه عرضه كردند، اما او نپذيرفت. بار اول امير وي پيكي نزد او فرستاد و از او خواست كه وزير اعظم او گردد. اما او با لحني تند، كه مقتضاي رؤياهاي يك نويسنده است، پيك را مرخص كرد: «زود برگرد و با حضور خود مرا ميالاي. ترجيح ميدهم در گودالي پليد خود را سرگرم و سرخوش سازم تا آنكه اسير مقررات و محدوديتهاي دربار يك سلطان شوم.» بار دوم، از جانب شاه امارت كو، دو مأمور بلندپايه نزد او رفتند و پيام شاه را به او، كه سرگرم ماهيگيري بود، رساندند: «آرزومندم زحمت تصدي سراسر كشور مرا بپذيري.» چوانگ بيآنكه دست از ماهيگيري بردارد، پاسخ داد:
«شنيدهام كه در كو، كاسة سنگپشتي وجود دارد كه سه هزار سال پيش از سنگپشتي به دست آمده است و اكنون در معبد خاندان شاهي، در سبدي پارچهپوش، نگاهداري ميشود. آيا براي سنگپشت بهتر آن بود كه بميرد و كاسهاش را با چنين حرمتي نگاه دارند يا اينكه به زندگي ادامه دهد و دم خود را، در پي خود، روي گل كشد؟» مأموران گفتند: «براي او بهتر آن بود كه به زندگي ادامه دهد و دم خود را، در پي خود، روي گل كشد.» چوانگ گفت: «به راه خود رويد. من دم خود را، در پي خود، روي گل ميكشم.»
نظر او نسبت به حكومتها همانند نظر نياي روحاني او، لائوتزه، است. وي از ذكر وجوه مشترك سلاطين و حكام و دزدان لذت ميبرد. ميگفت كه فيلسوف راستين اگر، براثر قصور، زمامدار دولتي گردد، صواب اين است كه دست به هيچ كار نزند و به مردم اجازه دهد كه آزادانه، براي حكومت برخود، سازمانهايي به وجود آورند. «از واگذاردن جهان به حال خود و كنارهگرفتن خبر دارم، ولي از حكومت كردن بر جهان چيزي نشنيدهام.» در عصر طلايي، يعني پيش از عهد نخستين سلاطين، حكومت وجود نداشت، و يو و شوين، به جاي آنكه مورد احترام كنفوسيوس و چينيان قرار گيرند، بايد به عنوان بانيان حكومت و ربايندگان آرامش ابتدايي محكوم شوند. «در عصر فضيلت كامل، انسانها با پرندگان و ددان دمساز، و با همة موجودات برابر بودند و خانوادة يگانهاي به شمار ميرفتند: در اين صورت چگونه ممكن بود كه بين خود مهتر و كهتر شناسند؟»
چوانگتزه چنين ميانديشيد كه خردمند بايد از حكومت بگريزد و، تا حدي كه ميتواند، دور از فيلسوفان و شاهان به سر برد، و سكون و سكوت جنگلها را (كه مطلوب هزاران پيكرنگار چيني بود) بجويد و مجال دهد تا تمام وجودش، بركنار از قيود تدبير و تفكر، از تائوي آسماني، يعني قانون و جريان حيات بيانناپذير طبيعت، پيروي كند. بايد در سخن كوتاه باشد، زيرا سخن، بيش از آنچه راهبر است، گمراه ميكند، و تائو- يعني راه و ذات طبيعت- را هرگز نميتوان به لفظ آورد يا صورت ذهني بخشيد. تائو را تنها در خون ميتوان احساس كرد. خردمند بايد از كمك دستافزار چشم پوشد و به شيوههاي كهن و دشوار مردم ساده كار كند، زيرا دستافزارها سبب پيچيدگي و گردنكشي و نابرابري ميشوند، و هيچ كس نميتواند در ميان افزارها به سر برد و آرامش يابد. بايد از مالكيت بپرهيزد و در حيات خودنيازمند طلا نگردد. بايد مانند تيمون طلا را به دست فراموشي سپارد و از جستجوي مرواريدها باز ايستد. «امتياز او دريافت اين نكته است كه همة موجودات از يك خزانه هستند، و مرگ و زندگي از يكديگر جدايي ندارند»- همچون اوزان همنواي ترانة طبيعت يا امواج دريا.
چوانگتزه، مانند لائوتزه- آن شخصيت افسانهاي كه نزد چوانگ كاملتر از كنفوسيوس بود- عارفانه جهان را از وحدتي بيتشخص بهرهمند ميديد. نظر او به نظر بودا و اوپانيشادهاي هندوان شباهت دارد، و از اين شباهت چنين برميآيد كه فلسفة اولاي هند، چهارصد سال قبل از ورود رسمي آيين بودا به چين، به اين سرزمين راه يافتهاست. راست است كه چوانگتزه لاادري و قدري و بدبين است، ولي اينها مانع از آن نيستند كه چوانگتزه پارسايي شكاك و مجذوب آيين تائو باشد. وي شكاكيت خود را در اين داستان بيان ميكند:
قهرمان يكي از نمايشنامههاي شكسپير. – م.
نيمسايه به سايه گفت: «لحظهاي جنباني و لحظهاي آرام. دمي بر ميخيزي و دمي مينشيني. اين تزلزل انديشه از چيست؟» سايه پاسخ داد: «قوام من به چيزي است كه موجب آنچه ميكنم ميشود؛ و آن چيز نيز به چيز ديگري قايم است كه موجب آن كه ميكند ميشود… چگونه ميتوانم بگويم چرا چنين ميكنم و چنان نميكنم؟»… هنگامي كه تن متلاشي شود، روان نيز با آن متلاشي ميشود. آيا اين وضع را نبايد بسيار رقتانگيز شمرد؟… تغيير- فراشدن و فروافتادن- در همه اشيا ] پيوسته[ ادامه دارد. اما نميدانم كيست كه جريان را حفظ ميكند و ادامه ميدهد. چگونه زمان آغاز يكي را بدانيم؟ چگونه زمان پايان ديگري را بدانيم؟ تنها ناگزيريم كه چشم به راه باشيم و بس.
به نظر چوانگتزه، اين مسائل بيشتر معلول محدوديت فكر ماست، تا زادة طبع اشيا؛ و عجب نيست كه ذهنهاي محبوس ما براي فهم كيهان به تناقض و تنافي و پريشاني افتند- ذهنهايي كه خود صرفاً پارههاي ناچيزي از كيهانند! فلسفهپردازي، يعني تبيين كل بر وفق احوال جزء، گستاخي عظيمي است، ولي چون مانند مطايبه ماية سرگرمي است، در خور عفو است. براستي فلسفه و مطايبه متضمن كليبافي و گندگويي هستند، و هيچ يك از اين دو بدون ديگري دست نميدهد! چوانگ تزه ميگويد كه عقل را هرگز به حقايق نهايي يا دقايقي عميق چون بالندگي كودك، راه نيست. «جر و بحث دليل تاريك انديشي است» و شخص براي فهم تائو «بايد بشدت دانش خود را سر كوبد.» برماست كه نظريههاي خود را از ياد بريم تا براي دريافت واقعيت آماده شويم، براي چنين دريافتي آموزش و پرورش سودبخش نيست؛ آنچه مهم است استغراق است در جريان طبيعت.
اين تائو، كه به وسيلة عارفان شگرف خجسته حال دريافت ميشود، چيست؟ تائو در لفظ نميگنجد، ولي ما آن را از سر ناتواني و به صورتي پر تناقض تعريف ميكنيم و ميگوييم: وحدت همة اشياست؛ جريان آرام موجودات است، از دم ظهور تا لحظة كمال؛ قانوني است كه بر اين جريان حكمروايي ميكند. «پيش از آنكه آسمان و زمين باشد، تائو بود، از ديرگاه وجودش مسلم بود.» در اين وحدت كيهاني، همة تناقضات مستهلك ميشوند، همة تمايزات زايل ميگردند، همة اضداد جمع ميآيند. در تائو و از پايگاه تائو، خوب و بد و سفيد و سياه و زيبا و زشت و كوچك و بزرگ وجود ندارد. «اگر كسي فقط بداند كه جهان به خردي يك دانة گرگاس، و يك سر مو به بزرگي كوهي است، آنگاه ميتوان گفت كه به نسبيت اشيا پي برده است.» در اين دستگاه جامع پر ابهام، هيچ صورتي ثابت نميماند.
هيچ صورتي چندان طرفه نيست كه گردش ملايم تكامل، آن را به صورتي ديگر نگرداند.
تخمهاي [اشيا] فراوان و خردند. بر سطح آب، يك بافت پوستهدار به وجود ميآورند. چون به آنجا كه خاك و آب با هم آميختهاند برسند، [گلسنگها] پوشش قورباغهها و صدفها ميشوند. چون روي پشتهها و بلنديها جا گيرند، بارهنگ ميگردند، و با گرفتن كود به صورت خسك در ميآيند، و ريشة خسك، به صورت كرم، و برگهاي آن به صورت پروانه. اين پروانه به يك حشره تبديل ميشود و زير يك تنور جان ميگيرد. سپس به صورت بيد جلوه ميكند و، پس از هزار روز، به صورت پرنده. … از اتحاد «يينگ شي» و يك خيزران، كينگ نينگ ميزايد. از اين، پلنگ، و از پلنگ، اسب، و از اسب، انسان به بار ميآيد. سپس انسان به عرصة ]تكامل[، كه همة چيزها روزگاري از آن برخاستند و هنگام مرگ بدان باز ميگردند، پا ميگذارد.
اين نظر به روشني نظر داروين نيست، اما بيفايده هم نيست. انسان ممكن است خود در اين گردش بيپايان داراي صورتهاي ديگر شود. صورت كنوني او زودگذر است و از ديدگاه ابديت، واقعيتي سطحي دارد؛ پارهاي است از پردة پندار، پردة مايا، پردة فريبندة جداييها.
روزگاري من، كه چوانگ تزه هستم، خواب ديدم كه پروانهام و اينسو و آنسو پر ميكشم و از هر جهت پروانهام. تنها بر وجود پروانهاي خود آگاه بودم، و از فرديت انساني خويش خبري نداشتم. ناگاه بيدار شدم و مجدداً خود را يافتم. اينك نميدانم كه آن زمان انساني بودم و خود را در خواب پروانه ميديدم، يا اين زمان پروانهاي هستم و خود را در خواب انسان ميبينم!
در اين صورت، مرگ چيزي جز تغيير صورت نيست؛ احتمالا وسيلهاي است براي ارتقا به مرحلهاي برتر، يا، چنانكه ايبسن ميگويد، تكمه ساز بزرگي است كه بار ديگر ما را در كورة تغيير ميگدازد.
تزهلاي بيمار شد و در بستر مرگ افتاد. زن و كودكانش پيرامون او گرد آمدند و گريستن گرفتند. لي به عيادت او رفت و به آنان گفت: «خاموش! دور شويد. او را در جريان تحول مزاحم مشويد.» … سپس به در تكيه داد و ]با مرد ميرنده[ سخن گفت. تزه لاي گفت: «روابط انسان با يين و يانگ از روابط او با پدر و مادر استوارترند. اگر يين و يانگ مرا به سوي مرگ رانند و من ايستادگي ورزم، متمرد شمرده خواهم شد. آن تودة بزرگ ]طبيعت[ است كه مرا وا ميدارد تا اين جسم را تحمل كنم، با اين حيات بستيزم، در كهولت از كار بكاهم، و در آغوش مرگ بياسايم. بنابر اين، آنچه عهده دار زادن من شد همانا مرگ مرا هم تكفل خواهد كرد. ريختهگر بزرگي هست كه فلز خود را قالبگيري ميكند. اگر فلز، هنگامي كه ميرقصد و به بالا و پايين ميجهد، بگويد «بايد از من يك مو يه [شمشير باستاني مشهور] بسازي»، ريختهگر بزرگ بيگمان آن فلز را شرور خواهد شمرد. از اين رو، اگر شخص، به اين علت كه روزگاري صورت انساني گرفته است، اصرار ورزد كه انسان – و تنها انسان – ماند، خداوند تحول، بيگمان او را موجودي شرور به شمار خواهد آورد. بياييد آسمان و زمين را كورهاي بزرگ، و خداوند تحول را ريختهگري بزرگ
بشماريم. آيا، در آن صورت، هر جا رويم از نعمت آرامش برخوردار نخواهيم بود؟ خواب ما آسوده خواهد بود بيداري ما آرام.»
موقعي كه چوانگ تزه خود به آستانة مرگ رسيد، شاگردانش براي تشييع جنازة او تدارك فراوان ديدند. اما وي آنان را نهي كرد: «آسمان و زمين كفن و تابوت منند، خورشيد و ماه و اختران چراغهاي مدفن منند، و سراسر آفرينش مرا تا گور مشايعت ميكند – آيا اينها براي تدفين من كافي نيستند؟» شاگردان اعتراض كردند كه اگر به خاك سپرده نشود، مرغان لاشخوار هوا او را خواهند خورد. چوانگ با تبسم طنز آميز هيشگي خود پاسخ داد: «روي زمين خوراك زغنها خواهم بود و زير زمين خوراك آبدزدكها و موران. چرا يكي را بينصيب سازم و طعمة ديگري شوم؟»
اگر به اين تفصيل از فيلسوفان باستان چين سخن راندم، بدين سبب بود كه مسائل لاينحل حيات و سرنوشت انساني بشدت ذهن كنجكاو را به خود ميكشد، و از اين گذشته، دانش فيلسوفان چيني گرانبهاترين ارمغاني است كه چين به جهان داده است. مدتها پيش از اين، در 1697، لايبنيتز كه پهنة ذهنش به پهناي گيتي بود، پس از مطالعة فلسفة چين خواستار آميختن شرق و غرب شد. آنچه او در اين باره نوشت، براي هر نسلي سودمند است: «وضع كنوني ما چنان است كه، با توجه به بسط مفرط دامنة انحطاط اخلاق، لازم ميبينم هيئتهايي از چين نزد ما آيند و مقصد و شيوة كاربرد علوم الاهي را به ما بياموزند، … زيرا باور دارم كه اگر خردمندي براي داوري… محاسن اقوام برگزيده شود، به رسم جايزه، سيب زرين را به چينيان خواهد داد.» وي از پطر كبير درخواست كرد كه در خشكي راهي به چين بكشد، و خود براي «گشايش چين و مبادلة تمدنهاي چين و اروپا» انجمنهايي در مسكو و برلين برپا كرد. در 1721، كريستيان ولف در دانشگاه هاله نطقي دربارة فلسفة عملي چين ايراد كرد و در ترويج آن كوششي مبذول داشت. اما وي را به الحاد متهم و اخراج كردند. چون فردريك بر اريكة سلطنت جاي گرفت، او را به پروس فرا خواند و بار ديگر ارجمند گردانيد. در عصر روشنگري اروپا، همان طور كه باغها را به شيوة چيني و خانهها را با اشياي هنري چين ميآراستند، فلسفة چيني هم مورد رغبت قرار گرفت. به نظر ميرسد كه فيزيوكراتها نظرية اقتصادي «اقتصاد بيبندوبار» را تحت تأثير لائوتزه و چوانگ تزه تنظيم كردهاند. سخنان روسو، در مواردي، همانند گفتههاي تائوگرايان است، چندانكه ما بيدرنگ او را
در اساطير يوناني، دربارة «سيب زرين» يا «سيب نفاق»، چنان آمده است: اريس، الاهة نفاق، در يك مجلس عروسي، سيبي زرين براي «زيباترين زنان» عرضه كرد. پاريس، شاهزادة يوناني، كه به سمت داوري تعيين شد، سيب را به آفروديته داد و به ياري او هلن را ربود، و بدين تريتيب، جنگ تروا آغاز شد. – م.
مثلا: «تجمل و هرزگي و بردگي همواره به منزلة مجازات بلند پروازيهايي بوده است كه ما، براي گريز از جهل، و سعادتبخشي كه «خرد سرمدي» ما را در حصار آن نهاده است، مرتكب شدهايم.» پروفسور سابق و سناتور كنوني، آلبرت تامس، كه اين جمله را از كتاب روسو – «گفتاري دربارة ترقي علوم و هنرها» – نقل كرده است، باور دارد كه «خرد سرمدي» روسو ترجمة شايستهاي است براي «تائوي ابدي» لائوتزه.
قرين لائوتزه و چوانگ تزه ميانگاريم، همچنانكه كنفوسيوس و منسيوس را- اگر واجد طبعي ظريف بودند- برابر ولتر ميشمرديم. همين ولتر ميگويد: «من كتابهاي كنفوسيوس را بدقت خواندهام؛ از آنها يادداشتها برداشتهام؛ آنها را سرشار از پاكترين اخلاق و دور از هر نوع فريبكاري ديدهام.» گوته در 1770 يادداشت كرد كه مصمم است آثار كلاسيك فلسفة چين را بخواند؛ و چهل و سه سال بعد، كه تفنگها و توپهاي نصف جهان در لايپزيك ميغريد، اين خردمند سالخورده، بدون اعتنا به آنها، در ادب چيني متسغرق بود.
چه خوب است كه خواننده از اين مقدمة كوتاه و سبك به شور افتد و مانند گوته و ولتر و تولستوي به مطالعة آثار فيلسوفان چيني بپردازد.
منبع : تاریخ تمدن , جلد اول : مشرق زمین
نویسنده : ویل دورانت
نشر الکترونیکی سایت تاریخ ما