شاه زنديق

سجاياي اخناتون- دين جديد- سرود خورشيد- يكتاپرستي- عقيدة تازه- هنر تازه- عكسالعمل- نفرتيتي- انحطاط امپراطوري جديد- مرگ اخناتون
در سال 1380 قم، آمنحوتپ سوم، جانشين تحوطمس سوم، پس از يك دوره زندگي سراسر جلال و خوشي از دنيا رفت، و پسرش آمنحوتپ چهارم به جاي وي برتخت نشست؛ سرنوشت وي چنان بود كه بعدها به نام اخناتون ناميده شود. مجسمة نيمتنهاي كه از وي در تلالعمارنة به دست آمده وي را مردي بيش از اندازه لاغراندام نشان ميدهد كه چهرهاي در لطافت زنانه، و در حساسيت شاعرانه دارد؛ همچون مردمي كه در خواب و خيال به سر ميبرند، پلكهاي چشم بزرگي داشته، و كاسة سرش دراز و از شكل برگشته و استخوانبنديش ظريف و ضعيف بوده است. به طور خلاصه ميتوان گفت كه وي شاعري بوده كه دست تقدير بر تخت سلطنتش نشاند.
به محض آنكه به شاهي رسيد، سخت به مخالفت با دين آمون، و كاهناني كه به راه او ميرفتند و آداب و شعاير او را برپا ميداشتند، برخاست. در آن زمان، گروهي از زنان در معبد كرنك به سر ميبردند كه در ظاهر عنوان كنيزكان و همخوابگان آمون را داشتند، و در حقيقت اسباب خوشگذراني و عيش و عشرت كاهنان بودند. اين فسق و فجور پوشيده در پردة قدس و دينداري، آن شاه جوان را، كه در زندگي خود نمونهاي از پاكي و امانت بود، ناخوش آمد؛ بوي خون گوسفنداني كه به عنوان هديه در پيشگاه آمون قرباني ميشد به مشام او سازگار نبود؛ نيز طلسم و تعويذ و عزايم فروشي كاهنان، و استفادة ايشان از پيشگوييهاي آمون براي تاريك نگاه داشتن مردم، و به نام وي بر مردم فشار وارد ساختن و ماية تباهي سياهي شدن، بر وي گران ميافتاد؛ به همين جهت، سخت خشمگين شد و زماني چنين گفت: «آنچه از كاهنان شنيدهام، از همة آنچه تا سال چهارم سلطنت شنيدهام، و از همة آنچه شاه آمنحوتپ سوم شنيده بود گناهآلودهتر است.» به اين ترتيب، روح جوان وي از رهگذر فسادي كه در دين ملتش رخنه كرده بود طغيان كرد؛ از مال حرام و تجملاتي كه معابد را پركرده بود، و هم از تسلطي كه كاهنان پولپرست بر زندگي عمومي داشتند، متنفر بود و بسختي به دشمني و مخالفت با ايشان برخاست. با جرئت و تهور شاعران، هيچ راه حلي را براي آشتي با آن دستگاه فاسد نپذيرفت، و با كمال شجاعت اعلام كرد كه همة خدايان و آداب و شعايري كه در اين دين است پست و بتپرستانه است، و جهان را جز خداي يگانه نيست، كه همان آتون است.
اخناتون، مانند اكبر كه سي قرن پس از وي در هند پيدا شد، چنان ميپنداشت كه خدايي، بالاتر از همه، در خورشيد است كه سرچشمة روشني و زندگي بر روي زمين است. ما اين مطلب را نميدانيم كه اخناتون نظرية خداي يگانة خود را از سرزمين شام گرفته، يا اينكه آتون صورت ديگري از آدونيس بوده است. اين خداي تازه، هر اصل و منشئي كه داشته، چنان بوده است كه دل شاه را از خوشي و شادي لبريز ميساخت؛ به همين جهت، نام نخستين خود آمنحوتپ را، كه در آن كلمة آمون وجود داشت؛ برگرداند و خود را به نام اختاتون يعني «آتون راضي است» ناميد؛ با مددگرفتن از بعضي از سرودهاي كهنه و قصايد توحيدي سلف خود، سرودهايي حماسي در ستايش آتون تصنيف كرد، كه نيكوترين و درازترين آنها قصيدهاي است كه در زير ميآوريم، و در عين حال زيباترين قطعهاي است كه از ادبيات قديم مصر برجاي مانده است:
وه كه برآمدن تو از افق آسمان چه زيباست،
اي آتون زيبا و اي سرچشمة زندگاني.
در آن هنگام كه از افق مشرق طلوع ميكني،
سراسر زمين را به زيبايي خود آكنده ميسازي.
تو زيبايي، بزرگي، درخشاني، و در بلندي بالاي هر زميني،
شعاع تو زمين و هر چه را كه تو ساختهاي فرا ميگيرد.
رع تويي، و همة آنان اسيران تواند؛
و همة آنان را با محبت خود در بند كردهاي.
گرچه تو بسيار دوري، ولي پرتو تو بر روي زمين است؛
وگرچه تو بسيار بربالايي، اثر پاي تو روز است.
در آن هنگام كه در افق باختري آسمان پنهان ميشوي،
زمين همچون مردهاي در تاريكي فرو ميرود؛
همه در اطاقهاي خود به خواب ميروند،
و سرهاي خود را ميپوشانند،
و منخرين از كار باز ميايستد،
و هيچكس ديگري را نميبيند،
و همة كالاها كه در زير سردارند،
ممكن است ربوده شود،
به روزگار آمنحوتپ سوم، دو معمار به نامهاي سوتي و حور سرودي توحيدي در ستايش خورشيد بر لوحهاي نقش كردند كه هماكنون در موزة بريتانيا محفوظ است. مدتهاي دراز اين عادت در مصر جاري بود كه خداي خورشيد، آمون – رع، را به نام بزرگترين خدايان خطاب كنند، ولي به عقيدة آنان اين خدا تنها خداي مصر بوده است.
و اين را در نيابند.
شيرها از كنام خود بيرون ميآيند،
و ماران ميگزند…
جهان، همه در خاموشي است،
چه، آن كه آن را ساخته در افق خويش آرميده است.
تو، اي آتون،
در آن هنگام كه سر از افق بيرون ميكني، زمين درخشان است.
و چون در روز پرتو افشاني ميكني،
تاريكي را از برابر خود دور ميراني.
و در آن هنگام كه اشعة خود را ميفرستي،
هر دو سرزمين جشن روزانه دارند،
و در آن هنگام كه آنان را بلند ميكني،
هر كه بر آنهاست بيدار ميشود و برسرپا ميايستد.
و چون دست و پا شستند، رخت خود ميپوشند،
و دستها را براي ستايش طلوع تو برميدارند،
و در همة عالم هر كس به كار خويش ميپردازد.
چهارپايان در چراگاه آرام ميگيرند،
درختان و گياهان شكوفه ميكنند،
مرغان در مردابهاي خود به پرواز ميآيند
و، با بالهاي افراشته، تسبيح تو ميكنند.
همة گوسفندان بر روي پاهاي خود ميرقصند،
و همة موجودات بالدار پرواز ميكنند،
و چون بر آنان بتابي، همه زندگي ميكنند.
كشتيها رو به بالا و رو به پايين نهر شراع ميكشند.
و چون تو برآمدهاي، همة راهها باز ميشود.
ماهي نهر در برابر تو ميجهد.
اشعة تو در وسط درياي بزرگ سبز است.
تو آفريدگار تخمك در زن،
و آفريدگار نطفه در مردي،
و در جسم مادر به پسرش زندگي ميبخشي،
او را آرام ميكني تا نگريد،
و حتي در رحم مادرش از او پرستاري ميكني.
به او نفس ميبخشي تا هر كه را ميسازي جاندار باشد!
و چون در روز زادن… از تن بيرون ميآيد،
تو دهان او را به سخنگفتن ميگشايي،
و آنچه را نيازمند است به او ميرساني.
در آن هنگام كه جوجه در تخممرغ بال و پر ميآورد،
به او نفس ميدهي تا بتواند زيست كند.
و چون وي را به آن حد ميرساني
كه تخم را بشكند،
از تخم بيرون ميآيد،
و با همة نيرو كه دارد جيكجيك ميكند.
و به محض اينكه از آنجا بيرون ميآيد،
بر دو پاي خود راه ميرود.
وه كه كارهاي تو چه فراوان است!
و از برابر ما پنهان،
از خداي يگانهاي كه هيچ كس قدرت ترا ندارد.
تو زمين را چنانكه دلت ميخواست آفريدي
در آن هنگام كه خود تنها بودي:
مردم و جانوران بزرگ و كوچك،
و هر چه را بر روي زمين است،
كه بر دو پاي خود راه ميرود؛
و آنچه را در بلنديهاست،
كه با بالهاي خود پرواز ميكند،
زمينهاي بيگانگان را، از سوريه تاكوش،
و زمين مصر؛
تو هركس را بر جاي خود قرار ميدهي،
و آنچه را نيازمند آن است به او ميرساني…
نيل را در اراضي سفلا تو آفريدي،
و آن را چنانكه خواستي ساختي،
تا زندگي مردم را حفظ كني…
وه كه تدبير تو چه عالي است،
اي پروردگار ابديت!
در آسمان هم براي بيگانگان نيلي است.
و در هر سرزمين براي جانوراني كه روي پاي خود راه ميروند…
اشعة تو به همة باغها خوراك ميرساند؛
هنگامي كه تو ميتابي زندگي در آنها راه مييابد،
و اين تويي كه سبب رشد آنها ميشوي.
تو فصلها را آفريدهاي
تا همة خلقت خود را تمام كني:
زمستان را آفريدي كه براي آنها سرما بياورد،
و گرما را آفريدي كه بتوانند مزة كار ترا بچشند.
آسمان دور را آفريدي تا در آن بتابي،
و بر آنچه ساختهاي نظر كني،
و تنها تويي كه به صورت آتون زنده ميدرخشي.
برميآيي و ميدرخشي و دور ميشوي و دوباره باز ميگردي.
و خودت بتنهايي
هزاران صورت ميسازي؛
از كشورها و شهرها و قبيلهها،
و شاهراهها و نهرها.
هر چشمي ترا در برابر خويش ميبيند،
از آنجا كه تو بر بالاي زمين آتون روزي…
تو در قلب من جاي داري،
و جز پسرت اخناتون
كس ديگر ترا نشناخته است.
تو با تدبير و قدرت خويش
او را فرزانه ساختهاي.
جهان در دست توست،
به همان صورت كه آن را ساختهاي،
چون ميتابي همه زنده ميشوند،
و چون پنهان ميشوي همه ميميرند؛
از آنجا كه خود درازي زندگي خويشي،
مردم زندگي را از تو ميگيرند،
تا آن زمان كه چشمانشان به جمال توست
و تا آن زمان كه پنهان ميشوي.
و چون تو در مغرب فرو مينشيني،
همة كارها ميايستد…
اين جهان را تو ساختهاي،
و آنچه را در آن است براي فرزندت برپا داشتهاي…
اخناتوني كه زندگيش دراز است؛
و براي سرور همسران شاه و محبوبهاش،
كه بانوي دو سرزمين است،
نفر- نفرو- آتون، نفرتيتي،
كه براي ابدالدهر زنده و خرم بماناد.
اين قصيده تنها آن نيست كه نخستين قصيدة بزرگ باشد، بلكه نخستين شرح بليغ دربارة عقيدة يكتاپرستي است كه هفتصد سال پيش از آنكه اشعياي نبي به دنيا آمده باشد سروده شده. شايد، همان گونه كه برستد معتقد است، اين عقيدة يكتاپرستي جلوهاي از وحدت جهان مديترانه در زير حكومت مصر زمان تحوطمس سوم بوده باشد. اخناتون چنان معتقد بود كه خداي وي شباهت آشكاري كه ميان اين سرود و «مزمور صدوچهارم» وجود دارد، جاي شكي در اين مسئله باقي نميگذارد كه مصر در شاعر عبراني تأثير كرده است.
پروردگار همة اقوام و ملتهاست، و حتي در سرود خويش، قبل از آوردن نام مصر، از سرزمينهاي ديگري كه مورد عنايت آتون است نام برده؛ اين، خود، نسبت به خدايان قبيلهاي قديم پيشرفت عظيمي به شمار ميرود. نيز جنبة حياتي در آتون قابل توجه است، و تنها در نبردها و پيروزيها نيست كه جلوهگر ميشود، بلكه در گلها و درختان و در همة اشكال، زندگي و نمو وجود دارد؛ آتون همان شادي و سروري است كه «گوسفندان را بر روي دست و پاي خود به رقص ميآورد» و سبب آن ميشود تا «مرغان بر آبگيرهاي خود به پرواز درآيند.» از اين گذشته، اين خدا همچون شخصي نيست كه به صورت انساني خود محدود باشد؛ اين خداي برحق، «گرما»ي آفريننده و غذادهندة خورشيد است؛ شكوه و افتخار ملتهبي كه در كرة خورشيد، هنگام طلوع و غروب، ديده ميشود نشانهاي از قدرت اعلاي الاهي است. با وجود اين، خورشيد در نظر اخناتون «پروردگار عشق» و داية مهرباني است كه «مرد- كودك را در زن ميآفريند» و «هر دو سرزمين مصر را از محبت لبريز ميكند.» به اين ترتيب، آتون در پايان كار، به صورت رمزي پدر مهربان و دلسوز و لطيف درميآيد، و همچون يهوه خداي لشكريان نيست، بلكه خداي رحمت و صلح و سلام است.
يكي از بدبختيهاي بزرگ تاريخ اين است كه اخناتون، پس از آنكه به رؤياي بزرگ خود، يعني رؤياي وحدانيت كلي، جامة عمل پوشانيد، به آن خرسند نشد كه صفات شريف دين جديد آهسته آهسته در دلهاي مردم رخنه كند؛ چون از ادراك نسبت ميان حقيقتي كه وي به آن ايمان آورده بود و واقعيت خارجي، ناتوان بود، چنان پنداشت كه هر دين و هر عبادتي، جز دين و عبادت او، گمراهي و ضلالي است كه قابل تحمل نيست. به همين جهت، ناگهان فرمان داد كه نام همة خدايان، جز نام آتون، را از نوشتهها و نقشهاي عمومي مصر بزدايند؛ در صدها كتيبه، بر اثر پاك كردن كلمة «آمون» از اسم پدرش، نام او را خراب كرد؛ هر ديني جز دين خود را نامشروع و حرام شمرد و دستور داد كه همة پرستشگاههاي قديمي بسته شود. به عنوان اينكه شهر طيوه]= طيبة [ شهر نجسي است، از آن بيرون رفت و براي خود پايتخت تازة زيبايي به نام اختاتون (يعني شهر افق آتون) بنا نهاد.
پس از آنكه ادارات دولتي، و منافع عموميي كه از آنها به دست ميآمد، از طيوه بيرون رفت، اين شهر بزودي از رونق افتاد، و اختاتون به صورت پايتخت ثروتمندي درآمد و بناهاي تازه در آن ساخته شد. در هنر، كه از زير قيود سنتها و تقاليد كاهنان خارج شده بود، نهضتي فراهم آمد، و روح عالي دين تازه در آن نفوذ كرد. سر ويليامپتري در تلالعمارنة، كه دهكدة تازهاي از مصر در محل اختاتون قديم است، در ضمن حفاري، سنگفرشي را اكتشاف كرد كه با تصوير مرغ و ماهي و چيزهاي ديگر تزيين يافته و به بهترين و زيباترين صورت ساخته شده بود. اخناتون هيچ قيد و شرطي براي هنر وضع نكرد، و تنها كار وي از اين قبيل آن بود كه ساختن صورت آتون را برهنرمندان ممنوع ساخت، چه به عقيدة وي خداي راستي هيچ صورتي ندارد؛ از اين گذشته، هنرمند در كار خود آزاد بود، منتها آن شاه به هنرمندان طرف توجه خود، بك و اوتا و نوتموس، سفارش ميكرد كه اشيا را همانگونه كه ميبينند مجسم سازند و از سنت و عرف و عادتي كه كاهنان براي نماياندن اشيا پيش گرفته بودند بپرهيزند. اين مردم فرمان او را چنانكه بايد پذيرفتند و خود وي را به صورت جواني با چهرة ظريف، و قيافهاي كه نشاني از ترس و حجب دارد، و كاسة سري بيش از اندازه دراز مجسم ساختند. با الهام گرفتن از عقيدة حياتبخش وي نسبت به خدايش آتون، همة موجودات زنده را، از گياهي و حيواني، با چنان عنايت و توجه به جزئيات و كمالي نقاشي ميكردند كه بندرت، در زمانها و مكانهاي ديگر، از اين حد دقت كسي توانسته است بالاتر رود. نتيجه آن شد كه هنر، كه در همة زمانها از گزندهاي گرسنگي و تاريكي متأثر ميشود، مدت زماني شكفته شد و در پرتو سعادت و فراواني پيشرفت فراوان پيدا كرد.
اگر اخناتون عقل كاملتر و پختهتري ميداشت، درمييافت كه آنچه به مردم پيشنهاد ميكند تا از يك شرك وهمي كه در احتياجات و عادات آنان ريشه دوانيده دست بردارند و به يگانهپرستي طبيعيي كه در آن تخيل تابع عقل است توجه كنند، كاري است كه ممكن نيست در مدت كوتاهي صورت پذيرد؛ اگر چنين بود، در كار خود درنگ ميكرد و انتقال از يك مرحله به مرحلة ديگر را تدريجي قرار ميداد. ولي وي بيش از آنكه فيلسوف باشد شاعر بود. همچون شلي كه استعفاي يهوه را در برابر اسقفهاي آكسفرد اظهار كرد، اين شاه نيز به حقيقت مطلق خويش سخت متمسك بود، و آن اندازه در اين عقيده پافشاري كرد كه بناي مصر را منهدم كرد، و خراب شدة آن بر سر او فرو ريخت.
اخناتون، با يك ضربه، هم طبقة توانگر و تواناي كاهنان را از قدرت انداخت و خشم آنان را برانگيخت، و هم پرستش خداياني را كه در نتيجة اعتقاد و سنت طولاني بر مردم مصر عزيز بود حرام كرد. در آن هنگام كه كلمة «آمون» را از كتيبههاي شامل نام پدرش حذف ميكرد، از آن لحاظ كه نگاه داشتن احترام مردگان در نظر مردم مصر بسيار واجب مينمود، اين كار را يك نوع كفر و گمراهي تصور ميكردند. شك نيست كه اخناتون نيرومندي و سرسختي كاهنان را ناچيز ميپنداشت و، از طرف ديگر، در اينكه مردم توانايي آن را دارند كه دين فطري را فهم كنند، به راه مبالغه ميرفت. كاهنان در پس پرده كنگاش ميكردند و خود را آمادة كار ميساختند؛ تودة مردم در خانهها و نهانگاهها به پرستش خدايان متعدد خود ادامه ميدادند. آنچه وضع را بدتر ميكرد اين بود كه صاحبان پيشههاي گوناگون، كه در خدمت معابد كار ميكردند، از اين تغيير دين ناخرسند بودند و در نهان خشم خود را آشكار ميكردند. حتي شاعر انگليسي (1792 – 1822) كه هنگام تحصيل در آكسفرد رسالهاي به نام «ضرورت نبودن خدا» منتشر كرد و كشيشان او را محاكمه و از آكسفرد اخراج كردند. – م.
در خود كاخهاي سلطنتي نيز وزيران و سران لشكر از شاه نفرت داشتند و آرزوي مرگ او را ميكردند، چه وي را كسي ميدانستند كه گذاشته بود تا، در برابر وي، امپراطوري مصر پاره پاره شود و فرو ريزد.
در اين ميانه، شاعر جوان با سادگي و آرامش خاطر به زندگي خود ادامه ميداد. هفت دختر داشت و هيچ پسري براي او نيامده بود؛ با آنكه قانون به وي روا ميداشت كه، از زن ديگري، جانشيني براي خود پيدا كند، به اين راه حل رضا نداد و چنان دوست داشت كه نسبت به ملكة خود نفرتيتي وفادار بماند. يكي از زينتآلاتي كه از آن زمان به ما رسيده وي را به صورتي نشان ميدهد كه ملكه را در آغوش گرفته است؛ نيز به نقاشان و مجسمهسازان اجازه داده بود تا تصوير وي را در ارابهاي نمايش دهند كه، به حالت شوخي و تفريح، با زن و دختران خويش در آن نشسته و از كوچهها ميگذرد. در مجالس رسمي، ملكه پهلوي او مينشست و دست او را به دست ميگرفت، و دخترانش در پاي تخت به بازي ميپرداختند. زن خود را به عنوان «بانوي خوشبختي خويش و آن كه آهنگ او قلب شاه را به شادي ميآورد» توصيف كرده است؛ هنگامي كه ميخواست سوگندي ياد كند، چنين ميگفت: «به سعادتي كه از ملكه و فرزندان او در قلب من ايجاد ميشود.» در وسط نمايشنامة رزمي اقتدار و تسلط مصر قديم، دورة اخناتون همچون ميانپردهاي از محبت و رأفت به شمار ميرود.
درگيرودار اين خوشبختي ساده و بيپيرايه خبرهاي بدي از شام ميرسيد كه عيش شاه را منغص ميكرد. جنگجويان حتي و قبايل ديگر بر سرزمينهاي تابع مصر در خاور نزديك تاخته بودند، و فرمانداراني كه مصر معين كرده بود پيوسته درخواست كمك فوري ميكردند. اخناتون در اين باره ترديد داشت؛ چه اطمينان كامل نداشت كه حق كشور گشايي مصر بتواند سبب آن باشد كه وي اين استانها را در تحت تسلط مصر باقي نگاه دارد؛ به همين جهت نميخواست مصريان را به ميدانهاي جنگ دور بفرستد و، براي دفاع از امري كه دربارة آن اطمينان ندارد، آنان را به كشتن دهد. چون استانهاي تابع مصر دانستند كه، به جاي مدد خواستن از فرمانروايي، از مرد نيكوكار و قديسي تقاضاي كمك كردهاند، فرمانداران مصري خود را خلع كردند و از پرداختن خراج به مصر سرباز زدند و در همة امور خود آزاد و مستقل شدند. چيزي نگذشت كه مصر امپراطوري پهناور خود را از كف
داد و به صورت كشور كوچكي درآمد. خزانة مصر، كه مدت يك قرن بر مالياتهايي كه از خارج ميآمد تكيه داشت، خالي ماند؛ مالياتهاي داخلي نيز به حداقل كاهش يافت؛ كار در معادن طلا متوقف ماند؛ بينظمي و پريشاني در همة دستگاههاي اداري داخلي راه يافت. اخناتون، در جهاني كه چندي پيش خود در سال 1893 سرفليندرز پتري، در تلالمعارنة، بيش از 350 لوحة گلي به دست آورد كه همه نامههاي نوشته شدة به خط ميخي بود، و غالب آنها درخواستهاي كمكي بود كه از خاور زمين ميرسيد.
را شاه آن ميپنداشت، بيچيز و بيياور ماند. آتش انقلاب در همة مستعمرات مصر افروختن گرفت، و همة نيروهاي مصري، برضد او، دست به دست يكديگر دادند و انتظار سقوط او را ميكشيدند.
در آن هنگام كه به سال 1362قم از دنيا رفت، بيش از سيسال نداشت؛ و چون دريافته بود كه از شاهي و فرمانروايي ناتوان است و ملت شايستهاي ندارد، دلشكسته، چشم از اين جهان فروبست.
منبع : تاریخ تمدن , جلد اول : مشرق زمین
نویسنده : ویل دورانت
نشر الکترونیکی سایت تاریخ ما