ایران پیش از اسلام و تمدنهای جهان باستان

2679886512_f0a11562c1_b(1).jpg (500×383)

در تاریخ بشر از دیرین زمان تاکنون مناسبات سرزمینها و دولتها به صور گوناگون تحقق پذیرفته است. داد و ستدهای کالاها و فرآورده های سرزمینها به وسیلۀ بازرگانان، جهانگردان، مهاجران و مسافران شاخص ترین شیوه در روند شناخت متقابل مردمان سرزمینهای گوناگون با یکدیگر بوده است. چنان که پژوهشهای عمیق و اساسی علمی محققان را به این نتیجه رسانیده است که دانش جغرافیا و شناخت اقالیم مختلف به طور کلی و از آغاز توسط بازرگانان و جهانگردان پایه گذاری شد. این گمان که جنگها و برخوردهای نظامی در طول تاریخ ره آوری جز خونریزی و کشتار، تخریب و ویرانی بناها، نابودی منابع اقتصادی و کشتزارها و دیگر فجایعی از این دست را برای انسانها نداشته اند، هم اکنون پذیرفته نیست. جنگها از مؤثرترین عوامل انتقال فرهنگها به شمار می آیند و در گذشته نیز از دیرین زمان تاکنون جز این نبوده است. انتقال اندیشه های دینی و فرهنگهای متعلق به این عنصر از جمله مقوله هایی است که به چنین جریانی تعلق دارد. (Bertholet, A. (1976). WbR. Stuttgart, 366-7) تقابل و تبادل فرهنگی رویدادی باسابقه و گهگاه سرنوشت ساز برای انسانها بوده است. از جهان باستان می توان سوابق بی شماری از این دست را در تاریخ یافت. آشوریان مردمانی جنگجو و توسعه طلب بوده و در گسترش قلمرو امپراطوری خود حتی به نقاط بسیار دور لشگرکشی می کرده اند. جنگهای امپراطوران آشور با عیلامیان[۱]، بابلیان[۲] و دیگر مردمان دور و نزدیک، افزون بر غنایم جنگی و ثروتهای بی کران، اسیران و بردگانی را نیز سرزمینهای مغلوب نصیب آشوریان می کرده است. اسیران جنگی و بردگان بابلی که زمان درازی در اسارت آشوریان به سر می برده اند، رفته رفته در جامعۀ آشوری مستحیل شده و به اتباع آن سرزمین غالب می پیوسته اند. این امر موجب می شده است که پرستش خدایان بابلی توسط اسیران بابلی در آشور به احداث معابدی برای این ارباب انواع منجر گشته و آشوریان نیز به مرور زمان به خیل پیروان این خدایگونه ها بپیوندند. به عنوان مثال می توان از بعل خدای آفرینش و یکی از بزرگترین و پرپیروترین خدایان بابلی نام برد که از زمانهای بسیار دیرین پایگاهی در میان آشوریان یافته و حتی زمام داران آشوری او را پرستش می کرده اند.

    بخشی از نام آشوربانی پال () امپراطور جنگجوی آشور در سدۀ هفتم پیش از میلاد که سرزمین عیلام را ویران کرد و زمینهای آن را به شوره زار مبدل ساخت، واژۀ «بعل» (Ba’l) است. مفهوم و معنای کامل این فرمانروای جهانگشای آشوری «آشور پسر بَعل» است. شمش () نیز از خدایگونه های برجسته بابلیان است و ربّ النوع «آفتاب» محسوب می شده است. این خدایگونه نیز به همین ترتیب توسط اسیران و بردگان آن سرزمین یعنی بابل به آشور رفته است (ممتحن، حسینعلی، (۱۳۵۵)، کلیات تاریخ عمومی، ص ۸۶). شمش شوموکین ( – ) برادر آشوربانی پال که پس از فوت برادرش در سال ۶۲۶ پیش از میلاد مسیح مدّعی جانشینی آشوربانی پال و تصاحب تاج و تخت آشور گردید، نام شمش بخش اول نام اوست. مواردی از این دست در ارتباط با فرهنگ و تمدن ایرانیان پیش از اسلام با ساکنان بین النهرین (Mesopotamien) و اروپای قدیم که در اینجا یونان باستان موردنظر است در نمونه ها و موارد بسیاری در تاریخ به ثبت رسیده است. در این مقاله کوشش بر این استوار است که در راستای روابط سیاسی، اقتصادی، نظامی و حتی در مورد آخر در قالب جنگهای ایران و یونان این گونه مبادلات فرهنگی در نمونه هایی معرفی شود. پرداختن به پیشینه فرهنگی دو جامعۀ ایرانی و یونانی زیربنای این پژوهش را تشکیل می دهد. ایران و یونان و سپس ایران و روم از سدۀ ششم پیش از میلاد مسیح تا اواسط سدۀ هفتم میلادی که زمان فروپاشی دولت ساسانی توسط اعراب مسلمان است، به عنوان قطبهای قدرت جهانی و پیوسته در رقابت و کشمکش با یکدیگر به سر می برده اند. این رقابتها و کشمکشها به حدی گسترده و عمیق بوده است که یونانیان، ایرانیان را مانعی جدی برای پیشرفتها، توسعه طلبیها و منافع خود قلمداد می کرده اند. گفتنی است که جمله معروف و آشنا برای مورخان یعنی «ایرانیان مردمانی ماجراجو و ضدّ یونانی هستند و همه جا به منافع ما لطمه وارد می کنند «از اظهارات زمام داران و اندیشمندان یونانی پیش از عصر اسکندر مقدونی (Alexander der Maakedonier) یعنی سدۀ چهارم پیش از میلاد مسیح است که عصر زمام داری این فاتح بزرگ یونانی بوده است.

    در ارتباط با مناسبات فرهنگی ایرانیان با تمدنهای بین النهرین سخن بسیار است که به برخی از آنها اشاره می کنم. ایرانیان هخامنشی لعاب دادن کاشیها و موزائیکهای زینتی را از هنرمندان بابلی آموختند و کاخها و عمارات سلطنتی و تشریفاتی خود را به این ترتیب می آراستند. اردشیر دوم پادشاه هخامنشی که یوانیان به او لقب هوشیار و باحافظه (Memon) داده اند و از سال ۴۰۴ ال ۳۵۹ پیش از میلاد مسیح سلطنت کرد، در دورۀ زمام داریش با شورش و نافرمانی مردم بابل که زیر سلطۀ هخامنشیان بود، روبرو گردید. این امر اردشیر را بر آن داشت تا شورش بابلیان را سرکوب کرده و برای این امر خود فرماندهی سپاه ایران را جهت خواباندن این قیام به عهده گرفت. پادشاه هخامنشی وقتی وارد سرزمین بابل شد، با بناها و کاخهای زیبا و معابد باشکوه روبرو گردید و از این رو احساس عجیبی به او دست داد و آن چنان تحت تاثیر هنر شگفت انگیز بابلیان در همۀ ابعاد از قبیل معماری، گچکاری، نقاشی و مانند آن قرار گرفت که از اعمال خشونت و تحمیل تلفات به مردم بابل چشم پوشید. وی وقتی شاهکار بی نظیر هنرهای گوناگون از جمله هنر کاشیکاری و نقاشی و لعابکاری روی کاشیها را بر دروازۀ ایشتار ( الهه نعمت و باروری بابلیان را مشاهده کرد، آنچنان شیفته گردید و تحت تأثیر قرار گرفت که عمیقاً به اندیشه فرو رفت و عظمت هنر بابلیان را دریافت. به سخت دیگر اعجار هنری و بی نظیر بودن ذوق و سلیقه و ابتکار هنرمندان بابلی در خلق این اثر ارزشمند، پادشاه هخامنشی را بر آن داشت که رایزنان خود را در امور معماری و هنری به نزد خویش فرا خوانده و آنان را وادار کند که از رایزنی با هنرمندان بابلی و بهره گیری از تجربیات و توان هنرمندانه آنان دریع نکنند و به این ترتیب نقش شیری را برای کاخ شوش (Susa – Palast) خلق کنند که بر کاشیهای رنگی دروازۀ معبد ایشتار نقش بسته است. این کار در سال ۳۹۰ پیش از میلاد مسیح انجام پذیرفت و هنرمندان ایرانی به کمک هنرمندان بابلی نقشی همانند از شیر دروازۀ ایشتار را برای کاخ شوش پایتخت با عظمت پادشاهان هخامنشی آفریدند (S.282 Berlin,  Sternstd. H. 1963, ). گفتنی است که شوش در آغاز بزرگترین پایتخت هخامنشیان به شمار می آمد. ابتدا هخامنشیان سه پایتخت داشتند که عبارتند از شوش، بابل و اکباتات و از زمان داریوش یکم (بزرگ، ۵۲۲ تا ۴۸۶ پیش از میلاد مسیح) کاخ تشریفاتی تخت جمشید (Perspolis) نیز بدان افزوده شد.

 نه تنها ایرانیان که بابل را در سال ۵۳۹ پیش از میلاد مسیح تسخیر نمودند و کوروش دوم (بزرگ، ۵۵۹ تا ۵۲۹ پیش از میلاد مسیح) عظمت تمدن بابلیان را ستود و سرزمین بابل به عنوان یکی از کانونهای اقتصادی، هنری مشترک ایران و بین النهرین درآمد، بلکه یونانیان نیز با فتح کشور بابل توسط اسکندر مقدونی به آن سرزمین دل بسته و تا اسکندر زنده بود، پایگاه او در بابل و پس از تأسیس دولت سلوکیان، نخستین، بزرگترین و معتبرترین پایگاه سلوکوس یکم (نیکاتور، ۳۱۲ تا ۲۸۱ پیش از میلاد مسیح) به شمار آمد و وقتی سلوکیه در کنار رود دجله (Seleukia am Tigris) به عنوان پایتخت سلوکیان ساخته شد، باز چیزی از اهمیت و عظمت بابل کاسته نگردید. اسکندر پیش از فتح بابل و اردوکشی به این سامان شیفته پیشرفتهای فرهنگی و قدرت اقتصادی این سرزمین ثروتمند در بین النهرین شده بود که پرداختن به این موضوع در حوصله این پژوهش نیست. مصر یکی از سرزمینهایی است که ایرانیان و یونانیان علیرغم دوری آن به فتح آن کمر بستند. کوروش دوم بنیانگذار سلسله هخامنشی که سرزمینهای زرخیری چون لیدی (Lydia) و بابل (Babylonien) را از جمله به تصرف خود درآورد. پیش از مرگ ناگهانی اش که در سال ۵۲۹ پیش از میلاد مسیح به وقوع پیوست، قصد تسخیر مصر را داشت. او پیش بینیهای لازم و سپاه و توشۀ موردنیاز را جهت اردوکشی به مصر فراهم کرده بود که اجل به وی مهلت نداد و پسر و جانشین او یعنی کمبوجیه دوم که تنها هفت سال زمام دار بود (از ۵۲۹ تا ۵۲۲ پیش از میلاد مسیح) به این کار اقدام کرد و در سال ۵۲۵ پیش از میلاد مسیح مصر یعنی سرزمین نیل یا قلمرو فراعنه را به تصرف خود درآورد (خدادادیان، اردشیر، ۱۳۷۸؛ هخامنشیها، نشر به دید، ص ۳-۶۰). در منابع تاریخی آمده است که بقراط ( Hypokrates) پزشک برجسته و سرشناس یونان باستان در مقدمه اثر جاودانی خود تحت عنوان «سوگند پزشکان» یا «سوگندنامۀ پزشکان» آورده است که : « یونانیان باید منصف و واقع بین باشیم و بپذیریم که دانش پزشکی مصریان از ما یونانیان هزار سال جلوتر و پیشرفته تر است». گرچه این سخن بقراط به یونانیان آن زمان گران آمد، ولی یونانیان دریافتند که سرزمین فراعنه از چه تمدن و دانشی برخوردار است. ویل دورانت (Will Dorant) مورخ و خاورشناس اندیشیده، عنوان گاهوارۀ تمدن را به مشرق زمین نسبت داده است.

Naqsh-_e_Rostam_VI_relief_Shapur_Ist.jpg (2304×1728)

 اهمیت ایرانیان و فرهنگ ایرانی از دیرباز برای محققان و مورخان، فیلسوفان و اندیشمندان یونانی مورد توجه قرار گرفته است. در عصر زمام داری هخامنشیان، افلاطون (Platon) و گزنفون (Xenophon) دو تن از برجسته ترین صاحب نظران یونانی بوده اند که دربارۀ فرهنگ، جهانداری و زمام داری، آموزش و پرورش و فنون رزمی ایرانیان اظهارنظر کرده اند.

 گزنفون افسر یونانی که به عنوان فرمانده مزدور در سپاه کوروش کوچک (Kyrosder Kleinere) که جهت احراز تاج و تخت هخامنشیان علیه برادر خود اردشیر دوم (Artaxerxes II) می جنگید، خدمت می کرد. از مجموعه اطلاعات و یافته های خود دربارۀ فرهنگ اجتماعی و سیاسی هخامنشیان، به نوشتن آثاری در این زمینه پرداخت. از جمله آثار گزنفون می توان از کوروش نامه یا کورویدی یا (سیروپدی) (/ Cyropedeia  ) و بازگشت ده هزار نفر یا آنابازیس (Anabasis) نام برد. این نظامی تاریخ نویس در کتاب کوروپدی با سیروپدی پارسیان را دارای جدیت و درایت در امر تعلیم و تربیت شاهزادگان و سیاست مردان و رجال نظامی ایرانی را صاحب ذکاوت، تدبیر، جرأت و قاطعیت دانسته است. او دربارۀ شخصیت کوروش چنین گفته است : کوروش براساس شیوۀ زندگی و اخلاق و رفتار پارسیان پرورش یافته است. این شیوۀ تربیت و زیستن به سود همۀ مردم پیش بینی شده و متداول بود، در حالی که در بسیاری از سرزمینهای دیگر، تربیت انسانها و به ویژه نوجوانان و جوانان خیلی جدی تلقی نمی شد. به گفتۀ گزنفون، پارسیان لحظه ای از تربیت فرزندانشان غفلت نمی کردند. وی بر این باور است که شیوه های تربیتی ایرانیان می تواند به صورت الگو و سرمشق برای اقوام و ملل دیگر مورد تقلید و اقتباس قرار گیرد. به گفتۀ گزنفون عادات، آداب، سنن و قوانین تربیتی پارسیان نسبت به فرزندان و شاگردانشان بسیار جدی و حتی خشن بوده و آنان فرزندان خود را از همان اوان کودکی از هرگونه لغزش و ارتکاب اعمال خلاف برحذر می داشته اند (سامی، سیزدهم، علی، ۱۳۴۵، تمدن هخامنشی، جلد یکم، ص ۳۱۱) و (بیات، عزیزالله، شمارۀ ۲ سال سیزدهم، آموزش و پرورش در ایران باستان، مجلۀ بررسیهای تاریخی، ص ۲۳۳). پارسیان به گفته یونانیان تربیت درست فرزندان خود را از وظایف اخلاقی و دینی هر پدر و مادری دانسته و کوتاهی در این امر را گناهی بزرگ و نابخشودنی می شمرده اند.

 به گفتۀ همین مورخ پارسیان (هخامنشیان،  ) برای تربیت فرزندان خود به ویژه نوجوانان محلی به نام «الویترا» (Eleuthera) که از نظر لغوی به معنای «خانۀ اشراف و نجبا و آزادگان و بزرگان» است داشته اند. این مکان همیشه در جوار کاخ پادشاهان و در نزدیکی بناهای دولتی قرار داشته است. یونانیان این واژه را به معنای «الویترا = خانۀ آزاد» نیز آورده اند. افلاطون (Platon) فیلسوف بزرگ یونانی و معلم ارسطو (Aristoteles) نیز گفته است : تربیت کودکان مادی و پارسی و به ویژه نوباوگان درباری، وظیفه دانایان و خردمندان و روشن اندیشان بوده است. به این نخبگان معلمان و آموزگاران خاندان شاهی گفته می شد و در میان آنان بانوان نیز بوده اند که وظیفه تعلیم و تربیت فرزندان شاهان و درباریان به عهدۀ آنان گذاشته می شد (سامی، علی، ۱۳۴۵، ص ۳۱۸). شاهان، بزرگان و صاحب منصبان پارسی برای این امر از میان افراد باتجربه و کارآزموده و زنان هوشیار، دلسوز و باهنر را برای تربیت فرزندان خود بر می گزیدند که بتوانند آداب و اخلاق فرزمدانشان را نیکوتر کنند. زمام داران پارسی برای تربیت نوجوانان از میان مردان و زنان مربی کسانی را انتخاب می کرده اند که به خوبی از عهدۀ این وظایف حساس و خطیر برآیند و برای هدایت و تربیت جوانان و مردان افرادی را بر می گزیدند که بتوانند این تربیت شوندگان را برای متابعت از احکام و فرمانهای حکومتگران آماده تر سازند. پارسیان (Perser) برای تحقق این هدف مؤثرترین ابزار را بکار می گرفتند. الویترا جایی بود که نوجوانان در آن، همۀ آنچه را در مورد تربیت آنها شایسته و بایسته بود، فرا می گرفتند. به موجب روایت گزنفون این مکان جایی است که ورود بازرگانان و سوداگران و سایر شهروندان و کسانی که مشاغل آنها موجب سلب آرامش و آسایش از دیگران شده و با سروصدا و بی نظمی همراه است، به آن ممنوع بوده است.

 «الویترا» به چهار بخش یا چهار قلمرو تقسیم می شده است : بخشی برای تربیت کودکان کم سنّ و سال، بخشی دیگر جهت پرورش نوجوانان، سومین بخش برای افراد بالغ و بخش آخر ویژه مردانی است که نمی توانند سلاح به دست بگیرند و در پیکار با دشمنان شرکت کنند، پیش بینی شده است. براساس ضوابط و قوانین تربیتی پارسیان، همۀ واجدان شرایط و متعلقان به این چهار بخش اعم از مربیان و یا تربیت شوندگان باید وقت شناس بوده و در زمان مقرر و پیش بینی شده در آن جا حضور داشته باشند و به وظایف خود در زمینه این امر مهم عمل کنند.

 کودکان، نوجوانان و مردان به هنگام طلوع آفتاب و سالخوردگان و آنان که مُسن تر بودند در ایام اوقاتی که مقرر شده و ابلاغ گردیده، باید حضور خود را به موقع به مسئولان الویترا اعلام نمایند. مردان جوان مکلّف بودند که همۀ شبهای خود را با سلاحهایشان با هوشیاری و دقت پیرامون بنای الویترا به صبح آورند (سامی، علی، ۱۳۴۵، ص ۳۱۱). افلاطون با دید و نگرشی نقادانه، با این موضوع برخورد کرده است. وی می گوید : پارسیها بسیار علاقمند و شایسته و جدی بودند که بیاموزند و بدانند و پادشاه به هیچ کس حسادت نمی ورزید. او به همه اجازه و امکان می داد که سخنانشان را بگویند و نظراتشان را بیان کنند و آنچه را که می اندیشند، می دانند و می خوانند آزادانه اظهار و بیان کنند. پادشاه از میان آنان به آن کسی که به انسانها پندهای بهتری می داد و بهترین و سودمندترین عقیده و نظر را بیان می کرد، اجازه می داد تا به او نزدیک شود. چنین شخصی شایستگی آن را می یافت تا از دوستی با پادشاه با نصیب گردد و مورد احترام زمام دار کشور پارسیان قرار گیرد. افلاطون کوروش را فرمانروایی خوب می داند، ولی وی را مربی خوب و شایسته ای نمی شناسد. وی گفته است : کوروش در آغاز نوجوانی یک سرباز بود، از این رو او ناگریز بود، تربیت فرزندانش را به زنان و بانوان مربی دربار بسپارد. این بانوان و مربیان فرزندان شاه را در ناز و نعمت نگهداشته و به آنان یاد می دادند و می آموختند و نیز می باوراندند که شاهزاده اند و براساس تقدیر و به حکم سرنوشت کودکان و فرزندان پادشاه هستند و آنچه را که برای خوشبخت بودن و شادکام زیستن موردنیاز است، دارا هستند. به روایت افلاطون برای تربیت شوندگان مرز سنّی دقیقی پیش بینی نشده بود که توجه به آن اجتناب ناپدیر می نمود. این محدوده و جدول سنّی به این شرح آمده است : تربیت شوندگان کودک تا سنین ده تا یازده سالگی و از آن به بعد تا سن شانزده یا هفده سالگی که گروه دوم به دستۀ نوجوانان تعلق داشته اند و از این مقطع سنّی تا بیست سالگی جزو جوانان شمرده می شدند. اهمیت پرداختن گزنفون و افلاطون و دیگر دانشمندان یونانی و رومی به چنین موضوعی می رساند که آنان تا چه اندازه دربارۀ ایرانیان به تحقیق پرداخته و شیوه های زندگی پارسیان را گاهی برتر از یونانیان دانسته اند. هرودت در آثار خود کارهای پسندیده و اعمال و خصال نیک ایرانیان و علاقه مندی آنان را به راستگویی و صداقت و دقت در کارهایشان را کم نظیر دانسته و به موازات آن پاره ای از کارهای ناپسند و شیوه های زندگی نکوهیده یونانیان را با اندوه نام برده است. این مورخ به اندازه ای به ایرانیان و زمام داری پادشاهان ایران علاقه مند بود که به تابعیت دولت هخامنشی درآمد و کشورداری ایرانیان را به مراتب بهتر از یونانیان دانسته است.

 سترایون (Strabon / Strabo) که اروپاییان به او «سترایو» نیز می گویند. در این زمینه اظهارنظر کرده است. سترایون جغرافیادان و مورخ سده های دوم و سوم میلادی که به تاریخ و فرهنگ ایران و شیوه زندگی و سُنن ایرانیان بسیار علاقه مند و دلبسته بود چنین گفته است : پارسیان آنگاه که به سن بیست و پنج سالگی می رسیدند، به سبک مردان وارد می شدند و وقتی به پنجاه سالگی وارد می شدند، جزو پیرمردان به شمار می آمدند. وی نیز «الویترا» را مکان تعلیم و تربیت پارسیان دانسته و آن را چنین توصیف کرده است : «الویترا» را دوازده نفر مربیان متشخص و کارآزموده اداره می کردند که رئیسان و سرپرستان این مکان تربیتی به شمار می آمدند. انتخاب این دوازده تن رئیس به نظر سترایون بر این اساس بوده است که پارسیان دوازده طایفه بوده اند. وی بر این باور است که هر یک از این دوازده مربی برجسته، نماینده ای از یک طایفۀ بوده اند. وی بر این باور است که هر یک از این دوازده مربی برجسته، نماینده ای از یک طایفۀ دوازده گانه پارسی بود که صلاحیت و شایستگی آن را داشت که بزرگان و صاحب منصبان پارسی فرزندان خود را برای تربیت به او بسپارند. اساس و پایه تعلیم و تربیت در جامعۀ هخامنشی یکی و شرکت در این امر حیاتی و بزرگ برای همگان الزامی بود. تنها تنفاوتی که به روایت افلاطون در این زمینه گزارش شده است، ابزار و امکانات این کار در مورد فرزندان خاندان سلطنتی و به ویژه شاهزادگان بود. این ابزار و امکانات برای فرزندان خاندان سلطنتی برتر از ابزار و امکانات برای دیگر تربیت شوندگان بوده است، ولی یک اصل و قاعده برای همگان برابر و یکسان بود و اینکه در خانواده های غیرسلطنتی نیز مردان (پدران) عمدتاً اوقات خود را در سربازخانه ها و یا در جبهه های جنگ سپری می کردند، در این صورت زنان (مادران) مسئولیت پرورش کودکان (فرزندان) را به عهده داشتند. سترایون چنین گزارش کرده است : بر پارسیان پادشاهانی حکومت می کنند که سلطنت را به ارث برده اند. آنان که از فرمانها و تأییدات پادشاه تبعیت نکنند و نسبت به او وفادار نباشند، سر بریده می شوند و اجساد آنها به دور افکنده می شود. نوجوانان باید پیش از طلوع آفتاب برخیزند. این نوجوانان را با نوای شیپور برُنزی از خواب بیدار می کنند. سپس آنان را در نقطه ای گردهم آورده و به دسته های مختلف تقسیم شان می کنند. هر گروه مشتمل و متشکل از پنجاه نفر است. شاهزادۀ ولیعهد و یا «پسرک ساتراپ» بر گروههای دیگر و یا هر گروهی از این نوجوانان فرمانروایی می کند. چنین قاعده و قانونی خواست پادشاه پارسیان است و همگی ملزم به گردن نهادن به فرمان سلطان خود هستند.

 این فرمانروا افراد تحت امر خود را به نقطه ای آورده که بین ۳۰ تا ۴۰ استادیوم (استاد، Estad واحد مسافت یونانی است. سی استاد برابر یک فرسنگ و چهل استاد تقریباً یک فرسنگ و نیم یعنی نُه کیلومتر گزارش شده است) با مقّر اولیه یعنی مبداء حرکت یا محل تجمع آنها فاصله دارد. سپس از این نوجوانان درس و تکالیفشان پرسیده می شود، درسی که پیشتر آن را آموخته اند. این نوجوانان اعضای گروه باید هم اکنون با صدای بلند سخن بگویند و پاسخ رسا و درست بدهند تا ششهایشان باز و بسته شده و به این ترتیب تمرین نمایند. افزون بر این به آنان می آموزند که به هنگام بروز سرما و گرما و به گاه خطر صبور و خویشتن دار باشند و با سختیها مقاوم و امیدوار برخورد کنند و نیز به آنان می آموزند که چگونه با دشواریهای زندگی، گرسنگی، ناملایمات و مشکلات و حوادث مقابله کرده و بر آن فائق آیند. چگونگی چیره گی بر مشکلات را پارسیان همگی می آموختند. به گزارش سترابون این نوجوانان هر روز پس از انجام تمرینهای زیاد و تعلیمات پیچیده، وسیع و دشوار ورزشی شان، نان و شیرینی و عسل می خورند. بعدازظهرها به درختکاری می پرداختند و علفهای هرز را از ریشه در می آوردند و می چیدند. آنان سلاحهای خود را تمیز کرده و آزمایش می نمودند و به شکار می پرداختند و اجازه نداشتند جانورانی را که شکار کرده اند، خودشان بخورند، بلکه باید آنها را به خانه هایشان ببرند. با این کار مهارت و شایستگی آنها در شکار جانوران و تیراندازی تائید می شد. پادشاه به آنان که بهترین شکار را آورده بودند، هدایای گرانبهایی می داد.

 نیکلای دمشقی (Nicolaus Damascius) درباره تربیت کوروش چنین گزارش کرده است : کوروش متناسب با آداب و سنن مغان (Magier ) تربیت شده است. او پیش از هر چیز آموخت که درستکار باشد و نیز آموخت که عادلانه و راستین عمل کند. او همۀ شیوه ها، وظایف و تجارب لازم که هر زمام داری برای فرمانروایی اش نیاز دارد، آموخت. او زمام داری و مردم داری را توأماً فرا گرفت. نیکلای دمشقی آورده است که : جریان امر تربیت در عصر هخامنشی مراحل متعددی داشته است. کودکان تا رسیدن به سن پنج سالگی به نزد پدران خود نمی روند، بلکه در نزد مادرانشان می مانند. علت این کار این است که اگر این کودکان از جهان رفتند، پدران آنها اندوهگین نشوند. از سویی به استناد پاره ای منابع تربیت کودکان پارسی تا سن هفت سالگی به عهدۀ مادرانشان بوده است. در طول این زمان، به تدرت این کودکان با پدرانشان ارتباط پیدا می کردند. نیکلای دمشقی با استناد به گزارشات و روایات مورخان دیگر گفته است : پادشاهان و اشراف تربیت فرزندانشان را به عهدۀ مربیان با تجربه، جدی و آگاه می گذاشتند و بر کار آنان از  دور با دقت و شدت نظارت می کردند تا این مربیان در انجام وظایفشان کوتاهی نکنند.

 علت این امر چنین بوده است. این کودکان باید بدون تأثیر عاطفه و علاقۀ مادری، با احساس مسئولیت و کسب شجاعت و شهامت، پرورش یابند و در مرحلۀ دوم که به نظر مورخان از هفت سالگی تا رسیدن به سن بلوغ یعنی پانزده تا شانزده سالگی است، این نوجوانان برای زندگی آینده و متحقق کردن اهداف و تعقیب ایده ها و آرزوهایشان راهنمایی و هدایت شوند تا توان و یارای مسئولیت پذیری را در هر مرحله ای از زندگی و در هر شرایط اجتماعی پیدا کنند. مربیان برای این کار می کوشیدند، مسئولیتهای سنگین تری از دورۀ پرورش کودکی به عهدۀ این نوجوانان بگذارند. آنان دائماً تحت کنترل و مراقبت مربیان خود بودند. در صورتی که آنان از عهدۀ انجام این مسئولیتها بر می آمدند، به وسیلۀ جوایز و سایر تشویقات مورد تقدیر و معرفی قرار می گیرند. تربیت جسمانی و پرورش روح پیوسته به موازات یکدیگر به پیش می رفت. این نوجوانان افزون بر این سوارکاری، تیراندازی، کوهنوردی، پرورش اسب، چوگان بازی، کشتی گیری، هنر درختکاری و آماده کردن و آختن و صیقل دادن سلاح برای شکار و جنگ را فرا می گرفتند. چنین شیوه های تربیتی کودکان و نوجوانان و نیز جوانان با اندک تغییری در عصر ساسانیان نیز معمول و متداول بوده. هم هخامنشیان و هم ساسانیان به یک اصل مهم در خلال تعلیم و تربیت فرزندان خود توجه داشته اند و آن تقویت روحیه عدالت خواهی و راستگویی در آنان بود. نیکلای دمشقی از قول ایرانیان باستان آورده است : آن کسی که راستگو و عادل نیست، از نظر روحی و حتی جسمی سالم نیست، بلکه دچار حرمان است، زیرا کاستیها و حرمانهای روانی و جسمانی از مؤثرترین و مهمترین موجبات گرایش انسان به ظلم و بی عدالتی است. افزون بر این در تعلیم و تربیت جوانان عصر هخامنشی آشنایی با قوانین و شیوه های اجرای آن در شئونات مختلف جامعه از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده است. پریکلس (Perikles) فرماندار دریایی آتن و خطیب زبردست یونانی که یونانیان وی را در هنر سخنوی (Rhetorik) با زنون (Zenon) و دموستن فیلسوف و سیاستمدار یونانی (Demosthenes) همطراز می دانند، دربارۀ روحیه قانون گرایی و متابعت از مقررات توسط ایرانیان، به یاران خود چنین گفته است : شما یاران من، ای یونانیان، نگاه کنید که چگونه امیران لشگری ایرانی وقتی نام قانون را می شنوند، لرزه بر اندامشان می افتد. هرودت (Herodotus) نیز در همین زمینه گفته است : قوانین ایرانیان برای همگان یکسان به اجرا در می آید. داریوش یکم در اجرای قوانین خود نسبت به کارکنان دولت سختگیرتر بود تا کیفر دادن آنان موجب درس عبرت دیگران شود، زیرا خطاها، لغزشها و سهل انگاریهای مأموران دولتی به حساب حکومت هخامنشیان گذاشته می شد و چنین چیزی را داریوش نمی پسندید.

 صاحب نظران و فرهنگ شناسان یونانی و رومی و حتی سُریانیان ایرانیان را مردمانی با اصل و نسب و زمام داران ایرانی را افرادی توانا و دولتمردان ایران را مدیرانی کارآمد و دانشمندان این مرز و بوم را ماهر و کم نظیر دانسته اند. در عصر زمام داری خسرو دوم ملقب به پرویز پادشاه ساسانی که از ۵۹۰ تا ۶۲۷ میلادی زمام دار بود، به استناد منابع مختلف تاریخی از جمله منابع چینی و سُریانی در دربار خاقان چین، شاهزاده چینی که زنی تنومند بوده است به بیماری قلبی و تندی ضربان این عضو یعنی طپش قلب (Palpitation) مبتلا شده است. خاقان چین از پزشکان عرب، رومیریال سُریانی و نیز از سرزمینهای دیگر طلب یاری کرد، ولی هیچکدام از این پزشکان نتوانستند بیماری طپش قلب زن جوان چینی را درمان کنند. چینیان شنیده بودند که ایرانیان در مرکز پزشکی جندیشاپور () پزشکان حاذق، توانا و باتدبیر تربیت می کنند و برجسته ترین آنان در دربار پادشاه ساسانی در خدمت خسروپرویز است، لذا از پادشاه ایران خواستند تا خرداد برزین () پزشک ویژه شاه را مأمور درمان شاهزاده بیمار چینی کند و چنین شد، به این ترتیب که خرداد برزین با تجویز انگبین (عسل) و عصارۀ تره و کاسنی و آب انار، طپش قلب بیمار جوان را برطرف نمود و از این پس چینیها جوانان خود را جهت آموختن دانش پزشکی، به مرکز طبی ایرانیان یعنی دانشگاه جندیشاپور اعزام می کردند (نجم آبادی، محمود، ۱۳۴۱، تاریخ طب ایران قدیم، ص ۴۱۹). ایرانیان در عصر اشکانیان نیز در عرصه دانش پزشکی و هنر جرّاحی سرآمد اقوام، ملل و کشورهای دیگر بودند، چنان که به استناد منابع تاریخی رومیان، در زمان اشکانیان دو پزشک ایرانی که یکی از آنها پزشک بیماریهای عمومی و دیگری جراح حاذقی بود به تائید رومیان شهره زمان بوده اند. دانشمندان و پزشکان رومی به این دو پزشک ایرانی در عصر اشکانیان که به نامهای فراتیس (فرهاد = Phraites / Phraates) و دیگری به نام آزونکس (Azonax) در منابع تاریخی آمده است، لقب معجزه گر داده اند (نجم آبادی، محمود، ۱۳۴۱، ص ۳۶۹). مراکز علمی – پژوهشی ایران در عصر هخامنشیان، اشکانیان و به ویژه ساسانیان مورد تائید و حتی بهره گیری غیرایرانیان از جمله یونانیان، رومیان و سُریانیان بوده است. این بیگانگان ایران زمین را در آثار مکتوبشان مهد علم، معرفت و هنر دانسته اند.

[۱]  . Elamiten.

[۲]  . Babylonier.

منبع : کتاب تاریخ ایران در دوره ساسانیان

نویسنده : دکتر اردشیر خدادادیان

نشر الکترونیکی سایت

ممکن است شما دوست داشته باشید

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
دنبال کردن