فروپاشى دولت ساسانى و گروش ايرانيان به اسلام
اشاره
معمول بوده كه مسلمان شدنِ ایرانیان را معلولِ فروپاشى دولت ساسانى و استیلاى سیاسى و نظامى تازیان بر ایران زمین بشمارند; و چنان وانمایند كه اگر سپاه ایرانیان در «قادسیّه» شكسته نمى شد، شاهنشاهىِ دیرینه ساسانى همچنان بر مدار كهنِ خویش مى گردید و «ایرانى» كماكان زرتشتى باقى مى ماند.
هدف اساسى نوشتار حاضر بازبینىِ این اندیشه از منظرى تازه است; منظرى كه از یك اندیشه ساده، امّا مغفول مانده نشأت گرفته است: تازیان نخستین مردمِ بى برگى نبودند كه ایران را پیمودند. آخرین آنها هم نبودند; مقدونیان، تركان، مغولان و تاتاران نیز فاتحانه بر این كهن بوم و بر پاى نهادند; پس چرا توفیق ایشان از همگان بیشتر بود؟ چگونه شد كه «ایرانى»، بیشترین وام را از دین و فرهنگ عربى ستانْد و آن دیگران را به آرامى راند یا در خویش مستحیل كرد؟
البته براى این پرسش ها در اشك و آه باستان گرایان، نمى توان پاسخى درخور یافت; امّا اندیشهورى هم كه فقط از سرِ شیفتگىِ محض به اسلام سخن مى گوید، به دشوارى مى تواند آن رابطه علّى و معلولى مشهور میان فروپاشى دولت ساسانى و دگركیشىِ مردم ایرانى را به چالش بكشد. چرا؟ چون نقص این هر دو در پافشارى بر قضاوت هاى از پیش كرده است: یكى وفادارانه، شكوهِ شاهنشاهى هاى كهن را مى ستاید و دیگرى دین مدارانه، بر یك واقعیّت تاریخى مى نگرد. امّا موضوع به سادگى تمام از این قرار است كه ایرانیان، چه به تیغ اجبار و چه از سرِ رغبت ملّى، مجموعه بزرگى از باورها و رفتارهاى دینى را از بیگانه به وام گرفتند; و وام گیرى چه از سرِ ناچارى باشد و چه از روى علاقه، بستر مناسب مى خواهد. كاستىِ چیزى در «درون» است كه رخنه «بیرون» را ممكن مى كند. ملّتى كه پویایى و استوارى دارد، هرگز تسلیم بیگانه نمى شود و مردمى كه در بن بست افتاده باشند، براى رهایى، حاجتى به جبر بیرونى ندارند. از این منظر، نمى توان فروپاشى دولت ساسانى و مسلمان شدنِ ایرانیان را دو پدیده جداگانه ــ كه یكى علّت دیگرى باشد ــ دانست، بلكه بى گمان، این دو منشأ واحدى دارند. در نوشتار حاضر، كوششى رفته تا این منشأ شناخته شود.
درآمد
بى گمان رویدادِ فروپاشىِ دولت ساسانى، مهمّ ترین تحوّل در روابط دیرینه میان ایرانیان و تازیان است. در پیامدِ این واقعه بود كه تاریخ ایران زمین در چرخشى سرنوشت ساز، وارد مدارِ دوران پس از اسلام گردید و دیگر، حیاتِ دینى و فرهنگى و اجتماعى و اقتصادىِ ایرانیان با چنان نوزایىِ ژرفى همراه شد كه رابطه كهن با دنیاى شاهنشاهى به تمامى گسست. از طرف دیگر، قوّت یافتنِ اسلام از بركت این فیروزى به اندازه اى بود كه دیگر برجاى تقابلِ دیرینه میان دولت هاى بیزانس و ایران، رقابتى جدّى بین مسلمانان و مسیحیان ناگزیر گشت; زیرا تا هنگامِ فتح ایران به دست عربان مسلمان، تنها بیزانسیان بودند كه در سیاست هاى توسعه طلبانه خویش، بر عنصر دین تكیه اى جدّى مى زدند و واكنش دیگران ــ از جمله ساسانیان ــ در برابر آنان، به این لحاظ، نمودى غیرتهاجمى و كاملاً تدافعى داشت; امّا از همان هنگام كه عرب مسلمان، شكرانه كامیابى خویش را در تیسفون نماز گزارد و وارثِ دولت فروپاشیده ساسانى گشت، بیزانس به ناگزیر پذیرفت كه نه با مشتى بدوى صحراگرد ــ كه هرازگاهى در مرزهاى خود با آنان رودررو مى گشت ــ بلكه با دیانتى دولتمند، یعنى اسلام، مواجه است; و دست آخر، گروش توده اى به اسلام و بهویژه اهتمام اندیشهورزانِ ایرانى به توسعه علوم و فنون، عاقبت جنبش اسلامى را از صبغه قومى و بدوىِ آغازین رها ساخت و آن را به یك نهضتِ توانمندِ جهانى بدل كرد. بنابراین، مى توان یقین داشت كه فتح ایران زمین به دست تازیان، یك نقطه عطف در تاریخ است، نه فقط به این دلیل كه این كشور را عمیقاً دستخوشِ دیگرگونى كرد، بلكه هم چنین به آن سبب كه با این رویداد، نیروى مادّى و معنوى عظیمى در اختیار تمدّن جهان پیماى اسلام نهاده شد.
امّا مع الاسف، باید دانست كه در تحلیلِ چگونگى و چرایىِ واقعه فروپاشى دولت ساسانى، كاستى هاى فراوانى افتاده است، چندان كه گاه تصوّر مى رود تازیان مسلمان، بر حسب بداقبالى یا قضا و تقدیر ــ كه توفان پشت توفان، شن و خاك در چشم سپاهیان ساسانى مى كرد ــ بر این سرزمین چیره شدند و سپس مردم ایرانى را به تیغِ اجبار و هجمه تعصّب، مسلمان كردند. بى گمان، این تصوّر از فتح عربان به تمامى نادرست است و صدالبته با اندك دقّتى مى توان دید كه هرگز براى جماعت محدودِ عرب ممكن نمى بوده كه به ضرب شمشیر بر ابرقدرتى چون ایران استیلایى پردوام یابند; چه رسد به این كه با زور و اجبار، موفّق به تغییر كیش و آیین ایرانیان هم بشوند. از همین رو، برخى پژوهندگان تصریح كرده اند كه اگرچه فروپاشى دولت كهن سال ساسانى به ضربتِ عرب بود، امّا قدر مسلّم از نیرومندىِ او نمى توانست بود.[2]
بنابراین، اگر از تكرار طوطىوارِ اندیشه هاى سنّتىِ باستان گرایانه فارغ باشیم، خواهیم دید كه بى توانىِ فرجامینِ دولت ساسانى با آنچه از آن پیش تر و در پایان كارِ دولت هاى هخامنشى و اشكانى معمول مى بوده، تفاوتى عمیق دارد; چندان عمیق كه نه ایرانى در خلال پانزده سالى كه از قادسیّه تا قتل یزدگرد طول كشید، توانست كمر راست كند و نه دل بستگىِ دینى در ایران چندان پُر بضاعت بود كه بتواند دینِ عرب را فروبگذارد و نه حسّ ناسیونالیستى اش چنان مایه دار، كه درآمیختگى با تازىِ فاتح را عار بداند. این همه وقتى بهتر فهمیده مى شود كه رویدادِ فتح ایران به دست مقدونیان و حكومت دویست ساله سلوكى را به یاد آوریم كه همه كوشش هاى اسكندر و جانشینانش براى توسعه هلنیسم در ایران عاقبتى نیافت و ایرانى نه یونانى مآب ماند و نه حضور بیگانگان را تاب آورد. بنابراین، موضوع ضعف و پریشانىِ ساسانیان در آن سال هاى آخرین را باید در وراى چند شكست نظامى دید و چه ساده انگارانه است كه در میان همه عوامل دخیل، فقط توفان شن یا گردباد را عامل اصلى در فروپاشى یك ابرقدرت دانست، یا طعن و ضرب شمشیر را باعث دگركیشىِ توده هاى مردم خواند. به عبارت دیگر، با مقایسه اى دقیق میان دو رخدادِ فتح ایران به دست مقدونیان و عربان، مى توان دریافت آنچه در آخرین روزگارانِ ساسانى رخ داد، تنها انحطاطِ منتَظَرِ یك دولت كهن سال ــ كه دیگر دورانش به سَر مى آمد ــ نبود، بلكه به حقیقت، دستاوردِ دگرگونى هاى ژرفى بود كه در عمیق ترین لایه هاى جامعه ایرانى جریان داشت، دگرگونى هایى كه هم زمان سه چیز را ناممكن ساخته بودند: تداومِ نظام ساسانى، پدیدارىِ دوباره یك شاهنشاهىِ دیگر و ماندگارىِ بیشترِ مردم بر دین و آیین كهن.
براى شناختن ماهیّتِ دیگرگونى هایى كه تداوم حیاتِ بسیارى از سنّت هاى كهنِ سیاسى و دینى در ایران زمین را ناممكن كردند، منطقاً باید به بررسى شاكله هاى دولت ساسانى پرداخت. به عبارت دقیق تر، رویگردانىِ ایرانیان از دین كهنِ خویش، یك واقعه بدیع و یك تحوّل ژرف است كه على القاعده باید به مجموعه اى از عللِ نوپدید در تاریخ ایران زمین ربط داشته باشد. این علل نوپدیدْ منطقاً باید به رفتارهاى خاصّى ربط داشته باشد كه ساسانیان بر آنها اصرار داشتند و این رفتارها لزوماً چنان پراثر بوده اند كه هر گونه امكانى براى بازسازىِ درونى را از جامعه ایرانى سلب كرده و عاقبت، گردیدن بر مدار كهن را ناممكن ساخته باشند. اگر غیر از این مى بود، یورش عربان بر ایران زمین باید فرجامى مشابه دولت سلوكى مى یافت; و چون چنان نشد، باید پذیرفت كه منقطع شدنِ خطّ شاهنشاهىِ كهن و ماندگارىِ عناصر دینى یا فرهنگى بیگانه در فرهنگ ایرانى هنگامى ممكن گشت كه سازوكارهاى دیرینه حاكم بر جامعه ایرانى، در نتیجه منش دولت ساسانى، دچار ایستایى و انحطاط شده بود; چندان كه یك شاهنشاهىِ تازه یا تداوم باورهاى كهن، هیچ یك نمى توانستند مردمان را اقناع كنند و دیگر، نیروهاى درونىِ فرهنگ ایرانى قادر به بازسازىِ خویش یا عرضه تركیبى تازه بر مبناى همه سنّت هاى قدیمى نبودند. بنابراین، كاملاً منطقى است كه ما كنكاش خویش را بر محورِ همان چیزهایى متمركز كنیم كه مى توان از آنها با عنوان شاكله هاى منحصر به فردِ دولت ساسانى یاد كرد.
به این ترتیب، براى شناختنِ مسیرى كه فروپاشىِ دولت ساسانى را به دگركیشىِ ایرانیان پیوند زد، لازم است قبل از هر چیزى، تاریخ دوران ساسانى را از منظرِ كنش هاى درون هرم قدرت و وضع توده هاى مردم بررسى كنیم تا درك لازم از شاكله هاى دولت ساسانى را به دست آوریم. در واقع، ما به روایتى خاص از این دوران نیاز داریم كه بیش از هر چیزى، تعامل هاى درون جامعه ساسانى ــ از صدر تا ذیل آن ــ را بازنمایى كند.
پگاه ساسانى / دولت متمركز
هنگامى كه ساسانیان با همّت اردشیر یكم (224ـ240م) قدرت را قبضه خویش ساختند، نظم و نسقِ دولت اشكانى ــ كه بر عدم تمركز دولتى اصرار داشت ــ هنوز برجا بود و خاندان هاى بزرگ فئودالى در امور كشور دستى به تمام داشتند. این خاندان هاى بزرگ فئودالى كه شهره ترینشان كارن و سورن و اسپندیاد بودند،[4]واضح است كه این همه منافع شاهانِ طالب اقتدار یا متمایل به استبداد را به مخاطره مى انداخت و از همین رو در همان دوره اشكانى، گاه پیش مى آمد كه برخى شاهان قدرتمند، به قلع و قمع فئودال هاى زیاده مستقل و تصرف اقطاعات آنان دست مى زدند، لیكن، در یك جمع بندى كلّى از نظام حكومتىِ اشكانیان، چنین امرى حكم استثنا را داشت و درنهایت، معمول چنان بود كه اشكانیانْ پادشاهان كوچك و امیرنشین هاى متعددى را در داخل قلمرو خویش تحمّل مى كردند و به همین كه اینان سلطنت عالیه ایشان را بپذیرند و خراج مرسوم را بپردازند، قانع بودند.
در ابتداى روى كار آمدنِ ساسانیان، خاندان هاى فئودالى كهن با اینان هم كار و انباز بودند[7]
در واقع، این دورانْ معرّف برهه اى خاصّ در تاریخ ساسانیان است كه در خلال آن، تدریجاً برجاى خاندان هاى فئودال كهن كه هیچ یك خویش را در نیل به سلطنت نالایق تر از نوادگان پاپك نمى دیدند، طبقه اى از اشراف زمین دار دربارى برآمدند كه البته داعیه هم ترازى با شاهان ساسانى نداشتند. این اشراف كه به دلیل پراكندگى اقطاعاتشان در سراسر كشور، ناگزیر از ماندن در دربار بودند، در عین این كه مشروعیّت و بقایشان بازبسته به دستگاه سلطنت بود، لیكن چنان در توطئه هاى گوناگون براى حذف رقباى خویش سَر نهاده بودند كه هم براى پادشاهان تولید دردسرهاى بغرنج مى كردند و هم كشور را در حالت بى ثباتى و ناامنى فرو مى بردند. از طرف دیگر، املاك اینان حكم مال خصوصى ایشان را نداشت، بلكه اقطاعاتى بود كه با بخشش شاه ساسانى یك چندى در اختیارشان قرار مى گرفت و دیگر چه جاى تعجّب كه برخلاف فئودال هاى سابق، پروایى در استعمار توده هاى فرودست و زارعان محنت كشیده نداشته اند؟ در واقع، مالكیّت خصوصىِ غیررسمى فئودال ها در عهد اشكانى، دیگر جاى خود را به مالكیّت دولتى رسمى اواسطِ دوره ساسانى داده بود و اینان اقطاعات را نه به چشم سرمایه همیشگى خویش، بلكه به عنوان وسیله موقّتى تولید ثروت مى نگریستند. آنان ضمن این كه موظّف بودند تا از املاك خویش مالیات شاهى را كسب كنند، هم جیب خویش را مى اندوختند و هم روستاییان را به بیگارى و سیاهى لشكرى وامى داشتند; و خلاصه این كه چون مالكیّتشان بر اراضىْ موقّتى و بازبسته به پایدارى لطف شاهنشاه بود، هم دستگاه سلطنت را آماج توطئه قرار مى دادند و هم فرودست ترین طبقات جامعه را به سختى مى دوشیدند.
به این ترتیب، یكى از اساسى ترین شاكله هاى حكومت ساسانى، یعنى تمایل به برقرارى حكومت متمركز، هویدا مى شود. امّا اینك یك پرسش مهمّ در برابر ما خودنمایى مى كند: ساسانیان به چه دلیل یا دلایلى برخلاف روش مألوفِ عهد اشكانى به ایجاد چنان حكومتى همّت گماشتند؟ واضح است كه برافكندنِ فئودالیته و تحوّل در نظام مالكیّت زمینْ كارى سهل نبوده و تبعات فراوانى داشته، پس انگیزه هاى ساسانیان در انجام چنین عمل خطیرى چه بوده است؟ براى پاسخ گویى به این پرسش، ضرورت دارد كه قبل از هر سخنى، مفهوم حكومت متمركز را در تناسب با اقلیم ایران زمین بررسى كنیم تا هم راهى به درك انگیزه هاى ساسانیان در برقرارى چنان حكومتى باز كنیم و هم بر تبعات چنان كارى و رابطه اش با حوادث بعدى آگاه شویم.
از وضعیّت تا موقعیّت جغرافیایى
بى تردید، رشته كوه هاى سر به فلك كشیده پُرآب و كویرهاى پهناورِ بس خشك و تشنه، از دیرباز شاخصه هاى جغرافیاى متضادّ ایران زمین بوده اند: رشته كوه هاى اصلى ایران هر دو، در سمت شمال غربى از بلندى هاى سترگِ ارمنستان نشأت مى گیرند; البزر در امتدادِ كرانه جنوبى دریاچه خزر، دیوارى نفوذناپذیر از كوه و جنگل مى سازد; دیوارى كه دو سوى آن، مظهر و نمودِ عینىِ تضادّى سترگ از برهوت و سبزینگى است. این رشته كوه در سمت مشرق، یعنى در شمال خراسانِ كنونى، رو به نشیب مى رود و پس از برآوردن چین خوردگى هایى كم ارتفاع، سرانجام به رشته كوه هاى عظیمِ هندوكش و فلات پامیر مى پیوندد. رشته كوه دیگر یعنى زاگرس، رو به جنوب، از كرانه ى شرقى سرزمین حاصل خیزِ بین النّهرین مى گذرد و پس از آن كه در سمت شرقى خلیج فارس سدّى تقریباً نفوذناپذیر مى سازد، در ادامه راه از طریق بلوچستان و افغانستان راه شمال را پیش مى گیرد و در نهایت به انشعاباتى از ارتفاعات پامیر متّصل مى شود. در میانه این چین خوردگى هاى عظیمِ مثلث شكل ــ كه خود سرچشمه رودهاى متعددى هستند ــ دشت هاى وسیعى وجود دارند; دشت هایى كه اگر زمانى بسترِ دریاچه هاى بزرگى بودند، اینك صرفاً به پهنه هایى كم آب یا كویرهایى بسیار دهشتناك مبدّل شده اند. به این ترتیب، به درستى ایران را سرزمینِ «تضادّهاى بزرگ» گفته اند:[8] سرزمینى كه در آن هم جنگل هاى سبزِ انبوه وجود دارد و هم دشت هاى بایرِ كم آب و هم نمك زارهاى خشكِ بى فریاد.
به گمان برخى اندیشه مندان، این تضادّ جغرافیایى و اقلیمى، بر تحوّل جهان بینىِ آریاییانى كه به ایران زمین مهاجرت كردند، سخت مؤثّر افتاده است، چندان كه دوآلیسم یا ثنویّت در دیانت زرتشتى را معلول آن دانسته اند. با این همه، باید اذعان كرد كه این تعبیر و تفسیر از چرایىِ وجود آیین دو بُن در باورهاى ایرانیان كهن، پى و بنیانِ محكمى ندارد; چرا كه بسیارى از مناطق گیتى، گاه به مراتب بیش از ایران زمین، گرفتار تضادّ جغرافیایى بوده اند و هیچ گاه در مردمان ساكنِ آنها، دوآلیسم نمودى نیافته است. محض نمونه، مى توان به تفاوت بارزِ میانِ جنوب با شمال و مركز شبه جزیره عربستان اشاره كرد كه اگر جنوب از فرط خرّمى چنان مى بود كه از قدیم به آن «عربستان سعید» مى گفتند، شمال و مركز، مظهر كویرها و ریگزارهاى مهیب شناخته مى شده است; و پر واضح، كه اگر صرفاً جغرافیا عامل بروز نگرش دوگانه گرایى باشد، تازیان ــ اعم از مسلمان و كافر ــ صدبار مستعدتر از ایرانیان براى گروش به چنان نگرشى مى بوده اند.[9]
امّا البته كه جغرافیاى ایران در شكل گیرىِ باورها و فرهنگ ها و تمدّن هاى مردمان ساكن در آن مؤثّر مى بوده است، لیكن این تأثیر را نه در نتیجه تضادّ اقلیمى، بلكه در «وضعیّت» و «موقعیّتِ» آن مى توان دید: ایران زمین از دیرباز اقلیمى نیمه خشك بوده كه در آن حیات و ممات از یك طرف به منابع محلّى آب، نظیر رودخانه هاى فصلى و چشمه ها و كاریزها، و از طرف دیگر به معدود اراضى قابل كشتِ پراكنده در میانه كوهستان ها و كویرها وابسته است. در نتیجه، به استثناى باریكه سرسبزِ حاشیه دریاى خزر، بیشتر آبادى ها و كلنى هاى جمعیّتى در ایران زمین، نسبتاً مستقل از هم و هر یك با فاصله اى بالنسبه زیاد از دیگرى، پا گرفته اند و درست به همین دلایل، تا دیرزمانى كه از توسعه دولت هاى متمركز در مصر و بین النّهرین مى گذشت، ایران زمین شاهدِ شكل گیرىِ حكومت هاى فراگیر نبود. به عبارت دیگر، در مناطقى چون بین النهرین و درّه نیل، وجود رودخانه هاى عظیمِ طغیان كننده، لزوم ساختن بندها، مسّاحى زمین هاى به هم پیوسته و نظام مندكردنِ شبكه هاى آبیارى، به ناگزیر استقلالِ كانون هاى جمعیّتى از یكدیگر را ناممكن كرده و برقرارى حكومت هاى متمركز را براى انتظام بخشیدن به امور، ضرورى مى ساخت; در صورتى كه وضعیّت جغرافیایىِ ایران زمین، به گونه اى بود كه سازمانى متّكى بر مالكیّت محلّى در اراضى پراكنده كشاورزى را برمى تافت و درست برخلافِ بین النّهرین و مصر، نه بستر مناسبى براى حكومت متمركز داشت و نه اساساً چنان حكومتى مى توانست نقشى مؤثّر در فرآیند تولید داشته باشد. بهواقع، «وضعیّت جغرافیایى ایران» به رغم كمبودِ همیشگى منابع آب و پراكندگىِ زمین هاى كشاورزى، از نظر استقلال كانون هاى جمعیّتى، شباهتى قابل تأمّل با وضع اروپاى همان دوران داشت و على القاعده مى بایست كه ایران نیز نوعى حكومت مبتنى بر فئودالیسم را تجربه مى كرد.[10] با این اوصاف، على رغم همه آنچه از وضعیّتِ دشوار جغرافیایى ناشى مى شد، ایران به دو دلیل از مسیر فئودالیته جدا افتاد و حكومت هاى خودكامه و متمركزِ چندى را تجربه كرد. یكى از این دلایل، موقعیّت جغرافیایى ایران است كه درك آن اهمیّتى به سزا دارد; زیرا با اعتلاى تدریجى بازرگانى جهانى كه بقاى خویش را در گرو امنیّت راه ها و توسعه كانون هاى تجارى مى دید، شبكه راه هاى ایران، به عنوان منطقه اى كه از دیرباز حلقه وصل شرق و غرب بود، اهمیّتى دو چندان یافت. این موقعیّتِ خاصّ، همواره موجب تشویقِ ایجاد دولت هایى بوده كه در سراسر نجد ایران، بسط ید داشته باشند.
امّا دلیل دیگرى كه به رغم وضعیّت جغرافیایى، ایران زمین را از تجربه حكومت هاى متمركز ناگزیر ساخت، غنى بودن معادن فلزات و كانسارهاى جواهر است كه بهویژه براى همسایگان بین النّهرینىِ ایران، بس خواستنى یا ضرورى مى نمود. در واقع، در منطقه بین النّهرین جز خاك رسِ حاصل خیز چیزى یافت نمى شد و ساكنان این ناحیه ناچار بودند فلزات، لعل هاى گرانبها و حتّى سنگ و چوب مورد نیازِ خویش را از زاگرس و ماوراى آن ابتیاع كنند، كه این امر طبیعتاً ضمن ناگزیرىِ تصادم با بومیان ایران، منجر به گسترشِ فرهنگ بین النّهرینىِ ــ و از جمله تمركزگرایى ــ در درون ایران مى شد. شواهد باستان شناسى، به روشنى مبیّن این امرند و حتّى از حوالى هزاره چهارم پیش از میلاد به بعد، مى توان رخنه قهرآمیز تمدّن بین النّهرینى را، آن هم تا اعماق ایران، ردّیابى كرد.[11]
از طرف دیگر، ثروت دولت شهرهاى بین النّهرینى سبب اغواى بدویان بى شمارى مى شد كه از آن همه بهره اى نداشتند. در واقع، تولید مازاد محصولات كشاورزى كه ناشى از توسعه كشت آبى بود، به همراه ثروت اندوزى بازرگانان این ناحیه، طمع اقوام مجاور را مى جنباند و پر واضح كه ایران زمین ــ این حلقه وصلِ شرق و غرب ــ یكى از اصلى ترین مسیرهاى عبورِ آنان براى رسیدن به بین النّهرین بود.
به این ترتیب، معادن سرشار ایران، راه هاى مهمّ آن و هم جوارى اش با بین النّهرین، همه و همه باعث شدند تا ایران همواره شاهد رخنه هاى متوالى اقوامى گردد كه یا دستیابى به ثروت هاى این سرزمین، یا گذر از آن را مطمح نظرِ داشتند.[17] به این ترتیب، مى توان اطمینان داشت كه ایجاد تمركز دولتى در سلسله هخامنشى، صرفاً دستاوردِ ابتكار كوروش نمى توانست بود، بلكه در یك كلام، ضرورت هاى اقتصادى نیز در ایجاد چنان تمركزى نقش اساسى ایفا كردند. امّا همان طورى كه از این پیش تر گفته شد، ماهیّت و شرایط اقلیم ایران زمین، به دلیل پراكندگى آبادى ها و استقلالِ نسبىِ كانون هاى جمعیّتى از یكدیگر، به هیچوجه با حكومت سراسرى و خودكامه هماهنگى نداشت و اساساً چنان حكومتى نمى توانست در زندگى روزمرّه مردمانِ ایرانى حایز نقشى درخور باشد: آن دهقان ایرانى كه در كنجى دورافتاده، تنها دغدغه اش باران وبركت بود، از تمركز دولتى هخامنشیان، جز مالیات هاى كمرشكن وبیگارى حصّه اى نداشت.اوشاهنشاه را زورمندِستمگرى مى یافت كه فرزندش را به سیاهى لشگرى مى برد ومحصول اندك زمینش را تاراج مى كند. در بین النّهرین وضع به گونه اى دیگر بود. آن جا شاه مظهر ثبات و نظم اجتماعى بود. او با اجراى آیین هاى بركت بخشى درآغاز هرسال، بارورى زمین هارا تضمین مى كرد و حراست دایمى اش از شبكه هاى آبیارى،براى كشاورز بین النّهرینى یك ضرورت زیستى مى نمود.
در نتیجه این واقعیّت ها، طولى نكشید كه با برآمدنِ داریوش هخامنشى بر تخت سلطنت، كم كم نوعى فئودالیته مبتنى بر خاندان هاى زمین دارِ بزرگ در درون طبقه حاكم شكل گرفت كه بهویژه در خلال دوران طولانى سلوكى و اشكانى تكامل یافت.[18] امّا استقلالِ این خاندان ها، همواره با منافع دستگاه سلطنتِ اقتدارگرا در تعارض بود و این گونه بخش مهمّى از تاریخ ایرانِ كهن را كوشش هاى شاهان براى مطیع كردنِ فئودال ها و تلاش هاى اینان براى گریز از آن، تشكیل داده است. حال گاه آن است تا به دوران ساسانى بازگردیم.
پگاه ساسانى / یك رئیس، یك پادشاه
بر مبناى آنچه در بخش پیشین گفته شد، باید اعتراف كرد كه اقدامِ ساسانیان در تشكیل یك دولت متمركز، تحوّلى بسیار مهمّ تر و ژرف تر از یك تغییر عادّى در سلسله سلاطین بوده است. در واقع، اهمیّت رویداد مذكور در این بود كه ایران زمین را از مدار طبیعىِ ناشى از «وضعیّت جغرافیایى» منحرف كرد و آن را در معرض الزاماتِ ناشى از «موقعیّت جغرافیایى» قرار داد. آشكار است كه نمى توان چنین دگرگونىِ مهمّى را، تنها و تنها، ناشى از علایق خاندانى یا حتّى توانمندى شخصىِ كسى چون اردشیر قلمداد نمود و البته كه به رغم روش تاریخ نگارى سنّتى، كه همه تحوّلات و دگرگونى ها را به انگیزه هاى شخصى یا بخت و اقبال ربط مى دهد، باید توجّه كرد كه برپایىِ یك نظام متمركز در ایرانِ عهد ساسانى، لاجرم خود بر بسترهایى جدّى تر از خواسته هاى یك جاه طلب شكل گرفته بوده است و این اردشیر كه بى گمان فردى پر اراده و كوشش گر بوده، هرگز نمى توانسته است از پیشِ خود بانى یك تحوّل عمده اجتماعى گردد.
راقم این سطور، بى گمان است كه در كامیابىِ ساسانیان، عوامل بى شمارى نقش آفرینى كردند كه از جمله این عوامل، مى توان به چند مورد ذیل اشاره اى كلّى كرد: نارضایى عمومى از آشوب و تفرقه و ناامنى شدید در اواخر دوران اشكانیان، تمایل دستگاه دینى زرتشتى به طرد ادیان بیگانه و تنفّر ایشان از سیاست تساهل مذهبى اشكانیان، و بالاخره منقضى شدنِ عهد هلنیسم در جهانِ آن روزگاران كه سلسله اشكانى ــ با وجود همه تغییراتش ــ در اساس وابستگى خاصّى به آن داشت و …. درباره تمام این عوامل زمینه ساز گفته ها و نوشته ها فراوان اند، امّا نكته اى كه معمولاً به آن توجّه كافى نمى شود، نیاز ناگزیرِ بازرگانى جهانى به امنیّت و ثبات در ایران زمین است: پیشرفت و اعتلاى تدریجىِ بازرگانى جهانى كه بقاى خویش را در گرو امنیّت راه ها و توسعه شهرهاى تجارى مى دید، با وضعیّت آشفته دوره اشكانى، كه از آن به درستى با عنوان ملوك الطوایفى یاد كرده اند، تعارضى ژرف داشت. موقعیّت جغرافیایىِ همیشگى ایران به عنوان حلقه وصل شرق و غرب، با آن راه هاى ارتباطى و تجارىِ مهمّ اش، خصوصاً در دوران ضعف و فتورِ انتهایى دوران اشكانى، نمى توانست امنیّت و تمركز لازم براى توسعه بازرگانى را فراهم آورد. بى گمان، این مسئله، سهمى مهمّ در برپایى یك نظام حكومتى متمركز در هیئت دولت ساسانى ایفا كرده و اوضاعِ متشتّتِ ناشى از نظام ملوك الطّوایفىِ حاكم در اواخر عهد اشكانى و امنیّتى كه گسترش جهانىِ تجارت آن را مبرم مى كرد، در اقبال به دولت متمركزِ ساسانى نقشى پراثر داشته است.
یكى از نكات جالب توجّه و قابل مقایسه در هر دو سلسله تمركزگراى ایران، یعنى هخامنشیان و ساسانیان، اهتمام آنان به تسلّط بر دشت هاى شمال شرقى ایران است. در واقع، این كه بنیادگذاران شاهنشاهى هاى هخامنشى و ساسانى در سركوبى بدویان ساكن ماوراءالنّهر آن همه همّت گمارده بودند، فقط با انگیزه لزوم حراست از راه ها و كاروان هاى تجارى جور درمى آید; زیرا نه ماساژت ها كه كوروش جان خویش را بر سر جنگ با آنان نهاد و نه خیونى ها كه اردشیر را به خود مشغول داشتند، از چنان قدرت فائقه اى بهره مند نبودند كه موجودیّت دولت ایران را به خطر اندازند. علاوه بر این، مساكن ایشان نیز چندان ثروتمند نبود كه بوى دارایى هاى ایشان، شاهان ایرانى را از خود بى خود كند. امّا آنچه تسلّط بر این بدویان را براى شاهان ایرانى ضرورى مى كرد، هم جوارىِ آنان با راه بازرگانى مشهورِ به جاده ابریشم بود كه به حقّ مى توان آن را رگ حیات بازرگانى جهانى دانست. امنیّت این جاده طولانى كه از تون ـ هونگ در چین آغاز و تا شرقِ روم امتداد مى یافت، به مجاوران آن بستگى داشت: بخشى از جاده كه در خاك چین و از پناه دیوار مشهور آن مى گذشت، معمولاً در امنیّت بود، لیكن وضع آن، در گذر از بخش شرقى فلات پامیر و تا رسیدن به خراسان شمالى، عمیقاً دستخوش تهاجمات بدویان و ناآرامى هاى سیاسى این منطقه بود. این نواحى، بهویژه در دوران ساسانیان و به دلیل مهاجرت اقوام گوناگون، در معرض دگرگونى هاى ژرفى قرار داشت و عاقبت هم نیروى نظامى مهیبى كه توسط اقوام هپتالى سامان داده شده بود، یك چندى ایرانیان را حتّى وادار به دادنِ خراجى سنگین كرد. در درون ایران، امنیّت راه ابریشم به وضع حكومت و میزان قدرت آن بستگى داشت، امّا خطر عمده اى نیز در مغرب دجله و به دلیل بى ثباتى هاى سیاسى و نظامىِ همیشگىِ این ناحیه، آن را تهدید مى كرد. با اتّكاى به این واقعیّت است كه مى توان بخش مهمّى از تاریخ ایران زمین را فهم كرد: شاه ایرانى همواره در دو پایانه شرقى و غربىِ جاده ابریشم دل مشغولى و منافع حیاتى داشت. در سمت شرق باید كه بدویان و مهاجرانِ بیابان گرد را فرومالد و در سوى غرب، بین النّهرین را چنان فراچنگِ خویش نگه دارد كه كم ترین گزندى به كاروان هاى تجارى وارد نشود. توفیق در این هر دو، هم ثروت فراوانى را از راه واسطه گرى و اخذ عوارض گمركى نصیب شاه مى كرد و هم زرسالارى جهانى را خشنود مى ساخت; و البته شكست در هر كدام از جبهه ها بحران به ارمغان مى آورد. هخامنشیان در برقرارى امنیّتِ این جادّه نسبتاً موفّق بودند، لیكن شیوه حكومتى اشكانیان، هرچند با وضع جغرافیایى ایران بیشوكم هماهنگى داشت، عاقبت چنان تشتّتى به ارمغان آورد كه نه فقط در دوسوى جاده ابریشم، كه حتّى در درون ایران زمین نیز بر هر تكّه اى از جاده، كسى فرمان روایى مى كرد. از این رو، ساسانیان پس از متمركز ساختن قدرت در درون ایران، بلافاصله در هر دو جبهه به نبرد براى استیلا بر خودمختاران پرداختند. در سوى شرق، كوشانیان و تورانیان به اطاعت اینان درآمدند و دامنه فتوحات اینان تا مرو ادامه یافت. خوارزمیان و سغدیان نیز تدریجاً تسلیم دست نشانده ساسانى شدند. در سوى غرب نیز از همان ابتدا ساسانیان با توفیق در فتح و ویران سازىِ شهر مستحكم هاترا و شهرهاى مستقل دیگر، تا حرّان و نصیبین را زیر نگین خویش آوردند. آنان از همان آغاز، در بین النّهرین شهرهاى متعددّى برآوردند و هر چند كه این اهتمامِ آنان به شهرسازى، به عنوان سجایاى ایشان و جزیى از صفات ممیزه شان، نسبت به اشكانیان، به شمار مى آید، لیكن در اساس، این كار ربط مستقیمى به مقتضیّات تجارى داشت; چرا كه آنان از همان ابتدا با شهرسازى عملاً تغییراتى در راه هاى بازرگانى پدید آوردند تا منافعشان در نظارت بر تجارت شرق و غرب تأمین گردد[19] و البته برخلاف اشكانیان، هرگز اجازه ندادند تا در درون قلمرو ایشان، شهرهاى مستقل یا دولت هاى كوچك محلّى تشكیل شود.
امّا صرف نظر از آنچه تاكنون آورده شد، باید دانست كه زرسالاران یهودى نیز در استحكام بخشیدن به دولت تمركزگراى ساسانى نقشى مهم داشتند. براى درك این موضوع، به ناچار باید بر تاریخچه روابط ساسانیان و یهودیان مرورى كنیم: پیشینه استقرار یهودیان در منطقه حسّاس بین النّهرین و نیز ایران، به دوران تبعید مشهور ایشان به بابل مى رسد. همچنان كه پیش تر نشان دادیم، این یهودیان تبعیدى در حمایت از كوروش نقشى مهمّ ایفا كردند و بعدها نیز از همكارى با دولت هخامنشى كم ترین دریغى نورزیدند. در تمام دوران طولانى حكومت سلوكیان و اشكانیان، زرسالاران یهودىِ ساكن در بین النّهرین، یار و همكارِ رومیان بودند و این امر بى گمان به تأمین منافع تجارى ایشان بستگى داشت. از قضاى روزگار، سه مهاجمِ رومىِ برجسته اى كه در این دوران بر بین النّهرین یا ایران یورش آوردند، یعنى كاراكالا و مارك آنتونى و الكساندر سوروس بیشترین پیوند را با الیگارشى زرسالار یهودى داشتند.
اردشیر ساسانى با یهودیان روابطى خصمانه داشت و این امر نه به دلیل تعصّب مذهبىِ او، بلكه دقیقاً به سبب همان روابط دیرینه آنان با رومیان بود. در واقع، تا پیش از توسعه مسیحیّت در روم، تجّار یهودى با تكیه بر الیگارشى پرنفوذِ خود، حاكمان آن را وادار به رخنه در بین النّهرین و در دست گرفتنِ راه هاى تجارى با شرق مى كردند. امّا گردش روزگار حوادثى دیگر را رقم مى زد: فروپاشى دولت روم و پدیدارىِ دولت بیزانس، یا روم شرقى، برجاى آن، زمینه اى مساعد براى جنبش مسیحیان فراهم آورد كه این امر نیز عرصه را بر یهودیان تنگ كرد. در نتیجه، آنان به دولت ایران نزدیك شدند وچنان افتاد كه از بركت سرازیر شدنِ سیل ثروت آنان، شاپور اوّل بر یهودیان نیكى ها كرد و اینان نیز او را ــ كه ملك شاپور مى نامیدند ــ سخت گرامى داشتند. بى گمان این نزدیكى در سیاست هاى سخت گیرانه شاپور بر مسیحیان نقشى مهمّ داشته است. در دوران شاپور دوم، این نزدیكى تا به آن جا پیش رفت كه یهودیان در جنگ هاى ایرانیان بر ضد رومیان، با دادنِ وام هاى كلان به شاه، مشاركت و سرمایه گذارى هم مى كردند. امّا اقتدار و عزّت ثروتمندان یهودى در دربار ساسانى، در هنگام سلطنت یزدگرد اوّل به اوج تازه اى رسید و به طورى كه مى گویند، همسر او یك زن یهودى به نام شوشندخت بود. گفتنى است كه روابط عالى یهودیان با دولت ساسانى، در زمان یزدگرد دوم و به دلیل اقتدار بى مانندى كه زرسالاران یهودى در درون دولت ایران كسب كرده بودند، رو به تیرگى رفت، و پس از دوران پرآسایش بهرام گور، ستیزه جویى پادشاهان ساسانى دامن آنان را گرفت.
این تعارض، به ویژه در خلال دوران پیروزى كه قحطى سختى بر ایران مستولى شده بود، شدّت گرفت و مى توان اندیشید كه تكاپوهاى اقتصادى زرسالاران یهودى در آن سال هاى سخت، باعث برانگیخته شدنِ نفرت ایرانیان گشته بود. این همه در كنار آشوب هاى دوران مزدكى گرى، سبب شد تا یهودیان بخش مهمّى از توان تجارى خویش را به یمن و عربستان كه از لحاظ تجارى در اوج رونق قرار داشتند، منتقل كنند. این امر بى گمان تأثیرى ژرف بر جاى گذاشت، زیرا از یك طرف، سبب افزایش حضور یهودیان در شبه جزیره گردید و از طرف دیگر، خارج شدنِ سرمایه هاى یهودیان از ایران، دولت ساسانى را در مضیقه اى سخت قرار مى داد. از همین رو، قباد پس از سركوبى نسبى مزدكیان، سعى در استمالت یهودیان كرد. با به حكومت رسیدنِ خسروپرویز و جنگ هاى مفصّل او با بیزانسِ مسیحى، بار دیگر روابط یهودیان و ساسانیان گرم شد تا آن هنگام كه اسلام برآمد.[20] با این شرح كوتاه و فشرده از تاریخ روابط ساسانیان و یهودیان، مى توان دریافت كه جنبش مسیحیّت در روم و به تنگنا افتادن یهودیان، در اقتدار دولت ساسانى تأثیر ژرفى نهاد; امّا این واقعه را از جنبه اى دیگر هم باید كاوش كرد و آن رویكرد دینىِ ساسانیان است.
پگاه ساسانى / دین و دینمدارى
چگونگى دین ساسانى در دوره تثبیت این دولت، نیاز به توجّه فراوان دارد. مطابق یك رسم غلط، ساسانیان را زرتشتیان متعصّبى مى شمارند كه از همان ابتدا، انگیزه اعتلاى این دین را در سر داشتند و به محض نیل به سریر قدرت زرتشتى گرى را دیانت رسمىِ شاهنشاهىِ خویش قرار دادند. این یك ساده انگارى محض و اشتباه آمیز است; زیرا در نخستین مراحل تثبیت حكومت ساسانى، نه فقط هیچ گونه عزمى براى برقرارى یك دیانت رسمى بر مبناى زرتشتى گرى وجود نداشت، بلكه اساساً این دین در شكل و شمایلى كه بعدها مرسوم شد، شناخته شده نبود. در واقع، اوّلین دینى كه در تاریخ ایران از همراهى و حمایت دولت بهره مند شد، دین مانى بود، نه زرتشتى گرى. امّا نكته مهمّ تر این كه در تمام دوران تثبیت دولت ساسانى، آنچه به عنوان زرتشتى گرى مطرح بود، از نظر باورها و حتّى برخى آیین ها، با چیزى كه بعدها مرسوم شد، تفاوت هاى اساسى داشت. به عبارت دقیق تر، اگر آنچه را امروز دین زرتشت مى دانیم، مبنا قرار دهیم، دین ساسانى در بخش اعظم تاریخ خویش، دینى ملحدانه و مشركانه بوده است; مثلاً در تواریخ سنّتى، اردشیر یكم را یك زرتشتى مؤمن آورده اند، در حالى كه نه فقط هیچ دلیل قاطعى مبنى بر ایمان محكم او به این كیش در دست نیست، بلكه با اتّكا به برخى شواهد مى توان گفت كه اساساً در دوره وى، دین زرتشتى در شكل و شمایلى كه در دوره هاى بعدى رایج شد، مفهوم و مرسوم نبوده است. زیرا به روایت طبرى، اردشیر پس از انجام فتوحاتى در مرو «گروهى را بكشت و سرهاشان را به آتشكده اَناهیذ فرستاد»;[24]
پس، مى توان دید كه براى سلسله ساسانى، برقرارى دین رسمى همچون یك اصل یا ضرورت راهبردى مى نموده و هرگز نمى توان گفت كه این سلسله، از آغاز در پىِ برقرارى یك دولتِ دینى بر مبناى زرتشتى گرى بوده است. امّا، سیاست دولت ساسانى براى ایجاد یك دیانت رسمى، با منافع ذاتىِ طبقه روحانیان سنّتى ایرانى، یعنى مغان، گره خورد و از همین تعامل بود كه تدریجاً نیاز به تعریف جدیدى از دین زرتشت كه با اوضاع و احوال زمانه جور دربیاید، احساس شد. بى شكّ میدان دادنِ شاپور اوّل به مانى شوك عظیمى بر دستگاه روحانى ایرانى وارد آورد و همین امر سبب مضاعف شدنِ كوشش هاى آنان در این راه گردید. كرتیر، موبد برجسته و متعصّب ساسانى، پرچم بازسازى دین زرتشت را در چنین بسترى بر دوش گرفت. وى در دوره اردشیر، هیربدى دون پایه بود، امّا ترقّى او در دوران شاپور اوّل آغاز شد تا آن كه در دوران بهرام اوّل و دوم، موبد سراسر شاهنشاهى شد. كتیبه او در كعبه زرتشت، حاوى اطلاعات ارزشمندى درباره فعالیّت هاى او است:
در قلمرو پادشاهى ایران، بسیارى از آتش ها و مغ ها را كامكار كردم. و همچنین در سرزمین غیرایرانى ها ( = انیران) آتشها و مغ هایى نهادم كه مى بایست در سرزمین غیرایرانى ها باشند، هر جا اسبان و مردان شاهنشاه رسیده بودند …
كرتیر نه فقط در دستگیرى و اعدام مانى نقش اصلى را ایفا كرد، بلكه با جدّیتى مثال زدنى به سركوبى تمام دیگر ادیانى پرداخت كه در دوره تساهل و تسامحِ اشكانیان، مجال رسوخ در ایران زمین یافته بودند:
و كیش هاى اهریمن و دیوان از امپراتورىناپدید گردیدند … و یهودیان و شمن ها و برهمنان و نصاریان و مسیحیان و زندیق ها در امپراتورى سركوب شدند و بت ها نابود شدند و لانه هاى دیوان ویران شدند و جاى آنها گاه و مقر خدایان ساخته شد.
بنا به شواهد تاریخى، پس از سركوبىِ مانویان، بیشتر چالش كرتیر با مسیحیان بود كه علاوه بر انگیزه هاى مذهبى، علل سیاسى نیز برخورد با آنان را الزامى مى كرد. در واقع، توفیق مسیحیت در روم، از این دین به تدریج یك وزنه سیاسى در رقابت هاى دو امپراتورى برساخت و در نتیجه، هواداران برقرارى یك حكومت متمركز در ایران زمین، نمى توانستند مسیحیت را صرفاً در ردیف ادیانى چون مانى یا یهودى، به عنوان كیش هاى بد در شمار آورند، بلكه مسیحیت در حقیقت به مثابه یك رقیب خطرناك، ممكن بود سبب اضمحلال دولت ساسانى گردد. بنابراین، در اوایل دوران ساسانى، انقلابى شگرف در عرصه دینى ایرانیان رخ داد و آن نبود مگر كوشش براى پدیدارى یك كیش دولتى و رسمى. امّا این انقلاب، اصالت مردمى نداشت، بلكه در اساس وابسته به همان بینش خاصّى بود كه به دلایل راهبردى، حكومت متمركز را خواهان بود. این امر، به روشنىِ تمام، دلیل گسست میان دیانت رسمى با باورهاى توده هاى مردم را نشان مى دهد; گسستى كه یكى از نمودهاى آن را مى توان در تفاوت هاى تاریخ ملّى وتاریخ دینى ایرانیان یافت. تاریخ دینى را كتب رسمى زرتشتى نقل كرده اند و در آن همه چیز حول محورِ باورهاى كهن زرتشتى قرار دارد; امّا آنچه در حافظه توده هاى مردم باقى ماند و عاقبت در شاهنامه ها تجلّى یافت، روایتى دلكش از پهلوانى هاى اسطوره هایى است كه برخى از آنها ــ همچون رستم ــ هیچ جایگاهى در تاریخ دینى ندارند.[25] در واقع، به همان نسبت كه میان تاریخ دینىِ رسمى و تاریخ روایىِ ملّى، فاصله وجود دارد، میان دیانت دولتى و باورهاى مردمى نیز تفاوت وجود داشت. دین ساسانى، یعنى همان چیزى كه بعدها دین زرتشتى شناخته شد، بیش از هر چیز دستاوردِ كنش هاى دولتى تمركزگرا بود كه در واكنش به تهدید مسیحیّتِ رومى مورد اهتمام قرار گرفته بود; امّا باورهاى توده هاى مردم در چارچوب وسیع تر سنّت هاى كهنِ آریایى قرار داشت. این گونه، بیان این كه ایرانیان از دینى كه دقیقاً همان كیش زرتشت بود به اسلام گرویدند، محلّ بحث است. دین موبدان ساسانى یك دین حكومتى بود كه در همگامى با سیاست تشكیلِ دولت متمركز شكل گرفته بود; به همان اندازه كه این سیاست با مقتضیّات اقلیمى ایران ناسازگارى داشت، دیانت حكومتى موبدان نیز با باورهاى مردمى در تباین بود.
دوره بحران / زمینه ها
دولت ساسانى آرام آرام دوره تثبیت را پشت سر گذاشت و به میانه كارِ خویش وارد شد. این دولت از همان ابتدا، با دو چالش عمده مواجه بود: یكى انحصارطلبى دینىِ موبدان و دیگرى دشوارى هاى مهارِ طبقه اشراف. در واقع، سیاست هاى دینى شاهان ساسانى، گاه به گاه سبب آزردگىِ طبقه پرنفوذِ موبدان را فراهم مى آورد. نخستین عاملى كه آشكارا سبب تشتّت میان شاهنشاه و دربارِ او گشت، تقویت دین مانى توسط شاپور یكم، به عنوان دیانت رسمى شاهنشاهى بود كه براى روحانیان متعصّب زرتشتى، یك بحران واقعى مى نمود. نخست، اقتدار و جذبه شاپور اوّل بیش از آن بود كه این موبدان بتوانند از پسِ مانى برآیند و او را منكوب كنند.[27] و هم كیش هاى بیگانه اى كه در خلال قرن ها تساهل و تسامح اشكانیان رواج یافته بودند، دستخوش سخت گیرى هاى دولت ساسانى شدند. امّا بیش از مانى گرى، این دین مسیح بود كه دشوارى هاى مهمّى مى آفرید. آن گاه كه شاه در سركوبى مسیحیان با موبدان هم داستان بود، مشكل خاصّى در میان نمى افتاد، امّا هنگامى كه برخى شاهان نسبت به ترسایان تساهل به خرج مى دادند، دستگاه روحانیّتِ دولتى سخت به وحشت مى افتاد. در واقع، شاهانى چون بهرام چهارم و به خصوص یزدگرد اوّل، به دلیل برخى ملاحظات سیاسى و اجتماعى، از سركوبى خونبار مسیحیان استقبال نمى كردند كه این تساهلِ آنان، بر موبدان و اشراف همدست آنان، بس انزجارآور بود.منابع ساسانى كه معمولاً پادشاهان را به نیكوترین وجه و با صفاتى چون عادل ومهربان ستوده اند،این یزدگرد را «بزه كار» لقب داده واورا به سختى مذمّت كرده اند:
گفته اند او مردى سخت و درشتخوى بود و عیب فراوان داشت ]…[ دانش و فرهنگ مردم را كم مى شمرد و آن را سبك مى داشت و در شمار نمى آورد و…[28]
این تعابیر، بى گمان ناشى از سیاست سخت گیرانه او نسبت به اشراف و نیز محبّت او در حقّ مسیحیان بوده است.[33] پس از بهرام گور، پسرش یزدگرد دوم بر تخت نشست. او با میدان دادن به اشراف و نیز موبدان، رضایت آنان را جلب كرد و مى توان گفت كه دوران حكومت این یزدگرد براى قدرت طلبان دربارى، سراسر كامیابى بود. امّا دردرون این رفاه وكامیابى، آتشى زیر خاكستر بود كه هرلحظه مى توانست شعلهور شود.
در این شرایط كه هم اشراف دربار ساسانى و هم موبدان، كامیاب از استیلا بر اركان سلطنت بودند، رویدادى ناگهانى، آرامش ظاهرى را برهم زد و آن نبود مگر شكستِ خفّت بارِ پیروز از هپتالیان، كه باج و خراجى گران را بر گردن ایرانیان نهاد. این پیروز، پس از مرگ پدرش یزدگرد دوم، سلطنت را حقّ خویش مى دانست; لیكن برادرش با نام هرمزد سوم بر تخت نشسته بود. در این هنگام پیروز، دست به اقدامى زد كه بى گمان هم بى سابقه بود و هم بسیار پراثر در حوادث آینده: او از دشمنان سنّتى ساسانیان، یعنى هپتالیان كمك گرفت[39]
از طرف دیگر، در خلال این ایّام كه پیروز، در كشاكش نبردهاى بى فرجام، نیروى دولت ساسانى را تحلیل مى برد، بلایاى طبیعى نیز دامن مردمان ایرانى را گرفته بود كه بیش از همه باید به بحران كمبود محصول و قحطى اشاره كرد كه فقر وادبارى بى سابقه را به ارمغان آورد.درنتیجه،توده هاى فرودستِ مردم كه درنادارى وقحطى دستوپا مى زدند و از زیاده خواهى اشراف در رنجِ تمام به سر مى بردند، ناگزیر از تحمّل بارگرانِ پرداخت غرامت به هپتالیان هم شدند و البته این همه، در كنارِ آن مایه از خفّت و خوارى كه از شكست فجیع پیروزناشى مى شد،تمام مشروعیّت واعتبار دولت ساسانى را نابود مى كرد.
نكته بى اندازه مهم، از حیث تحوّلات بعدى، تمهیدات پیروز در مقابل بحران قحطى است. به روایت طبرى توجّه كنید:
مملكت در روزگار پادشاهى او ]= پیروز[ هفت سال پى درپى در تنگى افتاد و رودخانه ها و كاریزها و چشمه هاخشك گردیدند و پرندگان و جانوران بمردند ]…[. پس پیروز به همه زیردستان خودنوشت كه او مالیات زمین و سرانه را از ایشان برگرفته است و ناگزیر نیستند كه كار همگانى یا بى مزد كنند و خود خداوند خویش هستند، و نیز بفرمود تا مردم در پى زاد و توشه سخت بكوشند. پس دوباره نامه اى به ایشان نوشت تا هرچه در زیرزمین و انبارها از خواربار و دیگر توشه ها دارند بیرون آورند و به دیگران بدهند و براى خود نگه ندارند و درویش و توانگر و بلند و پست همه در یارى به هم یكى باشند.[40]
تردیدى نیست كه این تمهیدات، سابقه و زمینه عملى بسیار مناسبى براى جنبش مزدكى شد; جنبشى كه خواهان برقرارى تسویه در توزیع مال و خواسته بود و البته در آینده اى نه چندان دور، تمام نظام ساسانى را دیگرگون كرد و چنان بسترى را فراهم ساخت كه اسلام به آسانى بر آن پا نهاد. این موضوع را در ادامه خواهیم كاوید.
بارى، ضعف دولت ساسانى در مقابل هپتالیان و دخالت آشكار آنان در امور سیاسى ایران، اثرى ژرف بر دولت و دربار ایران نهاد. این تأثیر را مى توان در تحوّلات بعدى دید: اعیان و درباریان برجاى پیروز، برادر او، بلاش، را بر تخت نشاندند و البته چندى نگذشت كه در توطئه اى او را كشتند و این بار پسر پیروز، یعنى قباد ــ كه در نزد هپتالیان گروگان بود، محتملاً با حمایت هم اینان ــ به پادشاهى رسید.
بلاش را مردى نیك نهاد دانسته اند كه به فكر آسایش رعیّت بود، لیكن در دلایل عزل او آورده اند كه چون قباد به دلیل سال هاى اسارت در نزد هپتالیان روابط خوبى با آنان داشت، وزیر اعظم، زرمهر (= سوخرا)، او را برجاى بلاش بر تخت نشانید تا مگر از فشار بى امان آنان بكاهد. با این حال، برخى هم بلاش را به بى اعتنایى در رعایت آیین هاى طهارت و برآوردن گرمابه در شهرهاى ایران متهم كرده و این امر را دلیلِ نارضایتى موبدان زرتشتى و لذا خلع او دانسته اند.[42] و در همین امتداد كوشید تا از قدرت دیگر اشراف نیز چندان بكاهد كه دیگر خطرى براى حكومت او نباشند. در واقع، قباد زمانى به حكومت رسید كه ضعف سه پادشاه قبلى، مجالى گسترده براى رخنه اشراف و موبدان در اركان سلطنت پدید آورده بود و البته تقدیر چنان افتاد كه وى به ماه عسل درباریان و روحانیان پایان دهد. امّا این بحران هاى داخلى و خارجى كه از زمان پیروز آغاز شد، دولت ساسانى را سخت در مخاطره افكند و دستگاه سلطنت براى حفظ بقاى خویش، ناگزیر از رعایت احوال مردمى مى شد كه قحطى و مالیات هاى كمرشكن، امانشان را بریده بود. پیروز نخستین گام را در این راه برداشت و كوشید تا بزرگان را به كمك كردن به فرودستان ترغیب كند و بلاش كوشید تا همین راه را ادامه دهد. نتیجه قطعىِ این همه، تقابل ناگزیرِ شاه و مردم با این بزرگانِ خودخواه و منفعت طلبى بود كه به آسانى حاضر به تسلیم نبودند; و این گونه بروز یك انقلاب ناگزیر گشت.
دوره بحران / جنبش مزدكى
چنان كه مى دانیم، جامعه ساسانى در دورانِ نخستین خویش بر سه طبقه مجزّا از هم نهاده شده بود كه از ذیل به صدر، عبارت بودند از: «واستریوشان» و «رتشتاران» و «آذربانان». در آن دوران، راه یابى اشخاص از طبقه پایین تر به مرتبه برتر جز به ندرت ممكن نبود و در همه حال دولت با اصرار و ابرام بر بقاى اشخاص در همان درجه و طبقه خویش نظارت مى كرد. پر واضح كه چنین جامعه اى از چندین جانب در معرض آسیب بود; چراكه هم خود را از كفایت اشخاصِ مستعدّ محروم مى داشت و هم از نالایقىِ افرادى كه به سبب وضع طبقاتى ــ و نه جوهر ذاتى ــ متصدى مراتب و مقامات مى شدند، زیان ها مى دید و هم به دلیل این بى عدالتى، در درون طبقات، از هر دستى ناراضیانِ فراوانى مى پرورد. این گونه، جامعه ساسانى به رغم آن كه از نظم ظاهرى بهره مندىِ تامى داشت، از درون بس آشفته مى نمود و در آن نارضایى و سرخوردگىِ مردمى موج مى زد. به قول ریچارد ن. فراى:
این نظم جامعه بى شك ثباتى پدید مى آورد، اما همكارى میان طبقات را نابود مى كرد و حس مسئولیت افراد را نسبت به پادشاه یا طبقات را نسبت به پادشاه یا طبقات دیگر از میان برمى داشت. همین ناتوانى بزرگ ایرانیان بود كه تازیان را در رسیدن به پیروزى هایشان یارى كرد.[43]
این مایه از سرخوردگى را بهویژه باید در احوال رعایا و روستاییان جستوجو كرد: اینان را از مزایاى نظام ساسانى ــ یعنى مالكیّت و پاكى نسب یا خون ــ بهره اى نبود و در نتیجه به وقت صلح محكوم به بیگارى براى اشرافِ یا دهگانانِ زمین دار، و در هنگام جنگ، سیاهى لشگرانى بودند كه از پىِ سواران روانه میدان مى شدند، بى آن كه مواجبى دریافت دارند. در واقع، این فرودست ترین طبقات جامعه ساسانى، در فقر و نادارى روزگار مى گذراندند و علاوه بر این كه مال و خواسته و زن و رفاه از آنان دریغ مى شد، هر گونه امكانى براى تغییر موقعیّت یا طبقه نیز پیشاپیش از ایشان سلب گشته بود.
در این میانه، آنچه بیش از پیش بر آلام توده هاى فرودست مى افزود، تبدیل شدنِ مراسم دینى به مجموعه دل آزارى از تشریفات بود كه جملگى در خدمتِ غنى تر شدن موبدانِ حریصِ آتشكده ها قرار داشت. این موبدان در رقابت با شاهان ساسانى براى خویش نسب نامه هاى بلندبالایى فراهم آورده بودند و نژاد خود را به منوچهر، پادشاه افسانه اى، مى كشانیدند. اینان كه اخلاف مغان كهن بودند، عملاً دولتى در درون دولت پدید آورده بودند و نه تنها تمام امور راجع به حوزه شریعت و تطهیر و قربانى و ثبت ولادت و ازدواج و حتى قضا را در اختیار داشتند، بلكه در همه امور دیگر مداخله و نفوذى تمام كسب كرده بودند. به قول كریستن سن:
روحانیون در روابط خود با جامعه وظایف متعدد و مختلف داشته اند، از قبیل: اجراى احكام و اصغاى اعترافات گناهكاران و عفو و بخشایش آنان و تعیین كفارات و جرایم و انجام دادن تشریفات عادى هنگام ولادت و بستن كستیگ (كمربند مقدس) و عروسى و تشییع جنازه و اعیاد مذهبى. اگر در نظر بگیریم كه دیانت زردشتى در كوچك ترین حوادث و وقایع دخالت داشته و هر فردى در مدت شبانه روز بر اثر غفلت دستخوش گناه و گرفتار پلیدى و نجاست مى شده است، آنوقت آشكار مى گردد، كه روحانیون طبقه بیكارى نبوده اند و هر یك از این طبقه كه ارثاً ثروتى نداشت، به سهولت مى توانست از راه مشاغل مختلفه توانگر شود.[44]
مداخله موبدان در امور دنیوى به حقوق ویژه آنان در عزل و نصب پادشاهان منتهى نمى شد،[46] به این ترتیب، موبدان از صدقه سر دولت ساسانى روزبه روز توانگرتر شده بودند و علاوه بر حكومت دینى، در حكومت دنیوى نیز دستى به تمام داشتند و دخالت در آن را حقّ مسلّم خویش مى شمردند و معلوم است كه این مایه از قدرتمندى و مداخله جویى، آنان را به فساد مى كشانید و بر مصیبت هاى مردم محروم مى افزود. درنتیجه، نظام ساسانى كه رسماً حامىِ دین زرتشتى بود، در بین طبقات فرودست ــ و حتّى برخى نجباء ــ با واكنش هاى نامساعدى مواجه مى گشت، به آن حدّ كه آنان را آماده پذیرش هر دینى به جز زرتشتى گرىِ رایج مى كرد. امّا این موبدان چنان متعصّب بودند كه در درون ایران، رواج هیچ دینى به جز زرتشتى گرى رسمى را تحمّل نمى كردند.
به این ترتیب، مقارن حكم فرمایىِ قباد كه قدرت دو طبقه اشراف و موبدان در حدّ اعلاى خود مى نمود،بحرانى بسیار عمیق تمامى سطوح جامعه ساسانى را درمى نوردید; بحرانى كه نابسامانى هاى دوره پیروز به بعد، آتش آن را تندتر از هر زمان دیگرى كرد و البته دیگر بر اهلِ درك وفهم آشكار بود كه نظام طبقاتىِ ساسانى به درجه اى از انحطاط رسیده كه به زودى، تحوّل و انقلاب ناگزیر خواهد شد و اگر تغییرى در احوالِ توده هاى محروم پدید نیاید، دیرى نخواهد پایید كه این جان به لب آمدگان، سر به عصیان برخواهند داشت. یكى از این اهلِ درك و فهم، موبدى زرتشتى به نام «مزدكِ بامدادان» بود[48]
تعالیم مزدكى در واقع اصلاحى در كیش مانى بود كه بر خلاف آن، با بدبینى به مبازره میان خداى خیر و خداى شرّ نمى نگریست.[52]
تاریخ مزدكى گرى البته لگدكوبِ جعل و تزویرِ موبدان زرتشتى است كه از هیچ كوششى براى تخریب چهره مزدكیان فروگذارى نكرده اند; با این وصف، نه در تعالیم مزدكى و نه در قوانینى كه قباد نهاد، ردّپایى از آنچه موبدان بر این كیش بسته اند ــ مثل نفى ازدواج و اباحه گرى و زندگى اشتراكى ــ دیده نمى شود; امّا این قدر پیداست كه در این جنبش، اشراف و دولتمندانِ ساسانى، آماجِ طبقات فرومالیده شده جامعه ساسانى بودند و البته همراهىِ قباد با مزدك، از آن رو بود كه او نیز از غلبه این اشراف بر اركان سلطنت، ناخشنود و بیم زده بود.[54] به واقع، مى توان گفت آن جنبشى كه مزدك از نهان گاه جامعه بر كشید و نام خویش را ــ خواسته یا ناخواسته ــ بر آن دید، دیگر بر خودِ او هم اكتفا نكرده و با سرعتى حیرت آور، به یك عصیانِ كوبنده اجتماعى بدل شده بود. به عبارت دیگر، مرام مزدكى گرى، از رفرمِ محدودى كه خودِ مزدك ــ به عنوان یك موبد زرتشتى ــ خواهانِ آن بود، بسیار فراتر رفته و مستقیماً اركانِ كهنه و پوسیده جامعه ساسانى را هدف گرفته بود; مردم عاصىِ جان به لب رسیده، خانومانِ اشراف و نجبا و ثروتمندان را غارت مى كردند و در هر جا، دم از لزومِ اشتراك در مال و خواسته و زن و تمام مواهب زندگى مى زدند; كه این دقیقاً با نظام «كاست» و چند طبقه اى كهن در تعارضى ژرف بود.
هرچند كه مزدكیان عاقبت به شكل فجیعى سركوب گشتند و تا دوران عباسیان مجال عرض اندام نیافتند،[59] این امر، از سوى دیگر، موجب قوّت گرفتنِ هرچه بیشتر طبقه دهگانانِ آزاد یا خرده مالكان بود. در واقع، از دوران انوشه روان به بعد، تكیه گاه اصلى دولت ساسانى دیگر هرچه بیشتر بر این دهگانان آزاد ــ و نه اشراف زمین دار كهن و موبدان ــ قرار گرفت و مقدّر بود كه این طبقه تازه قدرت یافته، در آینده اى نه چندان دور، نقش آفرینىِ مهمّى در كامیابىِ اسلام ایفا كنند.
امّا یكى دیگر از تأثیرات ماندگارِ مزدكى گرى را مى توان در خودِ دین زرتشت و مناسباتِ میان مردم عادّى و دستگاه روحانى دانست. شك نیست كه جنبش مزدكى بر مبنایى ایدئولوژیك استوار بود و این همه نمى توانست توجّه موبدان زرتشتى را به خود معطوف نكرده باشد. مزدك به هیچ روى مدّعى آوردنِ یك دین جدید نبود، بلكه خویش را اصلاح گرى مى دانست كه مى خواست مردمان را از واقعیّت پیام زرتشت آگاه گرداند و آنان را از انحراف نجات دهد.[60] این امر، بى گمان چون تكانه اى عظیم در دستگاه سنّت گراى روحانیّت، به مجادلات دامنه دار راجع به ماهیّت دین زرتشتى بسى مى افزود و استوارى توده ها را در پیروى از موبدان سست مى گردانید.
به عبارت دقیق تر، با خیزش مزدكى، هر دو ركن نظام ساسانى كه عبارت بود از طبقه بندى جامعه و حكومت مبتنى بر زرتشتى گرىِ مورد اهتمام موبدان، آسیبى جدّى دید و البته پیشاپیش مى توان دید كه سركوبى خونبارِ این خیزش، نتیجه اى جز سرخوردگى و رمیدگىِ توده هاى مردم از هر آنچه نظام ساسانى مظهر آن بود، نمى توانست داشت. این گونه، گروش بعدى ایرانیان به اسلام و عدم مقاومت جمعىِ آنان در مقابل تازیان را باید در فراز و فرود نهضت مزدكى دید; نهضتى كه تا آمدن اسلام، یك صدسال سركوبى خونین را براى تحدید مبانى همان نظامِ منحط ساسانى شاهد بود.
بارى، به بحث تاریخى خویش بازگردیم: همراهى قباد با مزدك براى او بسیار گران تمام شد، زیرا با توطئه موبدان و برخى نجبا ــ كه از هر چیزى كه بوى مانویّت استشمام مى شد، تنفّر داشتند ــ خلع شد و به زندان افتاد. این كه مى گوییم برخى نجبا، به این دلیل است كه قباد در میان این طبقه هواخواهانى چون سیاوش داشت كه عاقبت او را رهانید. به هرحال، پس از خلع قباد، حكومت چندى به برادرش ژاماسپ وانهاده شد; لیكن همان طورى كه گفته شد، او به یارى سیاوش از دژ انوشبرد (= قلعه فراموشى) به نزد دوستان هپتالىِ خویش گریخت و به زودى با سپاهى كه اینان به یارى اش فرستاده بودند، بى خون ریزىِ چندانى دوباره بر تخت نشست. قباد وقتى حكومت خویش را اعاده كرد، برخى بزرگانى را كه برضد او توطئه كرده بودند از دم تیغ گذراند و سیاوش را مقام ارتیشتاران سالار اعطا كرد. او در دنبال این بازگشت دوباره به شاهنشاهى، باز هم در تضعیفِ طبقه اشراف كوشید و چندان پایه هاى حكومت خویش را مستحكم كرد كه براى نخستین بار پس از شاپور اوّل، توانست در سال 519 میلادى، شخصاً جانشین خویش را برگزیند. این جانشینْ سومین پسر قباد یعنى خسرو بود كه با لقب انوشه روان بر تخت نشست. به هرحال، به نظر مى رسد كه موضع قباد در حمایت از مزدكیان در اواخر دوران سلطنتش تغییر یافته باشد و این امر مى تواند هم به هراس او از عاقبت جانشینش ربط داشته باشد[62] بزرگ ترین فرزندِ قباد یعنى كاووس آشكارا پیرو مزدك بود و این كه شاه ساسانى خسرو را بر او ترجیح داد، سبب نارضایتى مزدكیان شد و آنان را بر آن داشت تا خسرو را از ولایت عهدى خلع كنند. این امر، به قول كریستن سن «آخرین قطره اى بود كه جام را لبریز كرد»، و این گونه، كواذ به كلّى از مزدكیان دل برگرفت. نخستین قربانى او، ناجى اش سیاوش بود كه به فرمان او كشته شد و اندكى بعد، با كشته شدن مزدك در فرجامِ مجلس مناظره اى كه خسرو صحنه گردان اصلى آن بود، همه مزدكیان آماج قلع و قمع قرار گرفتند. بر این منوال، مزدكیان به فرقه اى سرّى مبدّل شدند و دیگر شاهنشاهىِ خسرو انوشه روان مسلّم گردید و البته عصیان كاووس بر ضد او هم كارى از پیش نمى توانست برد. با این اوصاف، كواذ آن قدر عاقل بود كه بداند سركوبىِ مزدكیان بدون اصلاحِ زمینه هاى نارضایتى عمومى كارى عبث است; از این رو، كوشید تا با مسّاحى مجدد زمین ها، مقدّمات اصلاح نظام مالیات گیرى را فراهم كند; لیكن اجل مهلتش نداد و درگذشت.
نشیب ساسانى / اصلاحات انوشه روانى
سركوبى مزدكیان در دوره پادشاهى خسرو انوشه روان تداوم یافت،[68]
از طرف دیگر، اهمیّت یافتنِ طبقه جدید دبیران، در پایان سلطنت ساسانیان یكى از نتایج اصلاحات انوشه روان است. پیش از این، جامعه ایرانى داراى سه طبقه آذربانان و رتشتاران و واستریوشان بود. پس از اقدامات این انوشه روان، دبیران پس از رتشتاران سومین طبقه و واستریوشان چهارمین طبقه را تشكیل دادند.[69]
نفوذ طبقه دبیران، بهویژه در پایان شاهنشاهى ساسانى روزافزون گشت، چراكه تغییر سریع فرمانروایان و پادشاهان مایه اهمیّت یافتنِ دستگاه ثابت دیوانى مى بود. امّا عدم تأمین دایمى پایگاه این دبیران و اتكاى هر فرد بر فرد بالاتر، آن چنان كه بنده به مولاى خویش وابسته باشد، از همان ایّام جزیى از مشخّصات دستگاه دیوانى ایران بود كه هنوز تداوم دارد. در نتیجه، نظام دیوان سالارىِ عظیمى كه در پایان كار ساسانیان شكل گرفت، نه فقط جبرانى براى ضعف هاى دستگاه حكومتى نبود، بلكه در دل خود كانونى توطئه زا بود كه هر از گاهى به همراه طبقه اشراف نوكیسه و موبدانِ متعصّبِ از خود راضى، موجبات بحران درونى در اركان دولت مى شد.
این گونه كه گذشت،درخشان ترین دوران حكومت ساسانیان پدیدارگشت، دوره اى كه كشور ایران در ظاهر به اوج اقتدار و آرامش خویش رسید.[70] با این اوصاف، «اصلاحات انوشه روانى» و آرامش ناشى از آن، تنها سطح جامعه را مى پیمود و اعماق نارضایتى ها كماكان با همان استبداد یا حتّى شمشیرخون چكان،پاسخ داده مى شد.به قول كریستن سن:
این صلح و آرامش حزن آور ملتى بود كه در اثر اغتشاشات طولانى، كه در همه طبقات جامعه تأثیر داشت، فقیر و خسته و ناتوان شده بود.[71]
شاهد برجسته این رویه كارى را باید در حكایت مشهور آن كفش گر دید كه آرزوى دبیرى فرزند داشت. فردوسى این داستان را با شیوایى نقل كرده است: انوشه روان را در هنگام جنگ با روم، به مال و خواسته نیاز افتاد و بر آن شد تا از گنج شاهى در ایران نیاز خود را برآورد. لیكن چون فاصله تا ایران زیاد بود، به راهنمایى موبدِ خویش بر آن شد تا از بازرگانان همان ناحیه، وام ستاند. دراین هنگام كفش گرى حاضر شد تا به تنهایى آن مال را بدهد. وقتى این كار به انجام رسید، كفش گر از فرستاده انوشه روان درخواست كرد تا در مقابل این وام، شاه اجازه دهد كه فرزند هوشمند و با استعدادش در سلك دبیران درآید. شاه با شنیدن این سخن، عصبانى شد و فرستاده را چنین خطاب كرد:
بدو گفت شاه اى خردمند مرد***چرا دیو چشم تو را خیره كرد
برو همچنان بازگردان شتر***مبادا كزو سیم خواهیم و درّ
چو بازرگان بچه گردد دبیر***هنرمند و با دانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند به تخت***دبیرى ببایدش پیروز بخت
هنر یابد از مرد موزه فروش***سپارد بدو چشم بینا و گوش
بما بر پس مرگ و نفرین بود***چه آیین این روزگار این بود
این حكایت، به روشنى نشان مى دهد اصلاحات انوشه روانى را با ارضاى توده هاى آگاه شده به حقوق خویش، كارى نبود. در واقع، آن كفش گر، نماد مردمِ فرودستى است كه هشیارانه، مشروعیتِ نظام «كاست» را برنمى تافتند و دقیقاً بر حقوق اجتماعى خویش واقف بوده، آن را با جدّیت مطالبه مى كردند. لیكن، آنچه انوشه روان در مواجهه با این مردمِ آگاه شده از قِبَلِ جنبش مزدكى روا داشت، بیش از جعل و تزویرِ شاهى كه اصلاحات را براى خودكامگىِ خویش قربانى كرد، نبود.
اصلاحاتِ مالیاتى انوشه روان هم نمونه دیگرى از سطحى بودنِ اقدامات اوست; چرا كه او به جاى همّت بر بهبودى وضع تهى دستانِ جامعه، بیشتر چشم به برقرارى نظامى داشت كه منجر به تأمین درآمدى ثابت و قطعى براى خزانه گردد;[76]پس،شكّى نیست كه اصلاحات مالیاتى انوشه روان با نقایصى بنیادین مواجه بوده ولاجرم مخالفت هایى را در درون دستگاه سلطنت در پى داشته است. طبرى حكایتى شنیدنى درباره مخالفت با اصلاحات مالیاتىِ انوشه روان دارد كه خواندن آن خالى از لطف نیست:
خسرو ]…[ گفت: «ما چنان دیدیم كه بر هر گریب زمین از آنچه اندازه گرفته شده است و بر خرمابنان و درختان زیتون و بر هر سرى از مردم مالیات بنهیم ]…[ آیا در آنچه ما دیده ایم و بر آن عزم كرده ایم چه مى بینید؟» كسى در این باره رایى نداد و همه خاموش ماندند. خسرو این سخن را سه بار بر ایشان بازگفت. پس مردى از میان ایشان برخاست و به خسرو چنین گفت: «پادشاها، زندگانیت دراز باد! آیا مى خواهى بر چیزهاى ناپایدار خراج پایدار بنهى: بر رزى كه خواهد پوسید و بر كشتى كه خواهد خشكید. بر جویى كه آبش بریده خواهد شد و چشمه یا كاهریزى كه آبش فرو خواهد نشست؟» خسرو گفت: «اى گرانجان نافرجام! تو از كدام طبقه مردمانى؟» آن مرد گفت: «من از دبیرانم». خسرو فرمود تا دوات ها را چندان بر او كوبند كه بمیرد. پس دبیران به خصوص دوات ها چندان بر او كوفتند كه كشته شد تا به خسرو نشان دهند كه از گفته او بیزارند. آن گاه همه مردمان گفتند: «پادشاها، ما به خراجى كه بر ما نهاده اى خرسندیم».[77]
از طرف دیگر، پاره اى از اقدامات اصلاحىِ انوشه روان، به گونه اى بود كه روندِ تغییرِ تكیه گاه دولت ساسانى، از كهنه اشرافِ دولتمند به طبقات پایین تر ــ یعنى نجباى درجه دوم ــ را به كمال رسانید. این مهمّ كه خود از همان دوران تشكیلِ دولت ساسانى مطمح نظرِ بیشتر شاهان بود، با جایگزینىِ دهگانان خرده مالك برجاى فئودال هاى قدیم محققّ شد و به این ترتیب، سیر تحوّلِ درونىِ شاهنشاهى ساسانى كه از سده سوم میلادى آغاز گشته بود، سرانجام در قرن هفتم به ثمر نشست; به گونه اى كه اگر در آغاز دولت ساسانى، فرمانروا متّكى بر شاهان جزء و ملاكان فئودالى بود، از عصر انوشه روان به بعد، بر دربار و دستگاه دیوانى با گروه بسیارى از اشراف خرد یا دهگانان، تكیه گاه دستگاه سلطنت گشتند.[78]
از جمله دیگر اقدامات انوشه روان این بود كه او براى نخستین بار با مواجب دادن به نظامیان تهیدست، توانست پشتیبانى طبقه اى از نظامیان حرفه اى را به دست آورد.[83]
به این ترتیب، اصلاحات انوشه روان دگرگونى هاى ژرفى در جامعه ایرانى پدید آورد، دگرگونى هایى كه نه تنها قدرت بزرگان قدیم را از میان برد، بلكه اشرافیت را نیز دستخوش تحوّلى اساسى كرد. درنتیجه، دیگر تمام آن خاندان هاى بزرگ فئودال كه در آغاز شاهنشاهى ساسانى قدرت فائقه بودند، نفوذ و پایگاه خویش را از دست دادند.[84]بى گمان، در باور انوشه روان چنان بود كه این تغییرات، پایه هاى دولت او را مستحكم مى نمودند و نارضایتى مردمان را این «عدالت» تاریخى تسكین مى بخشد. امّا نكته مهمّ این جاست كه توفیقِ انوشه روان در فرونشاندنِ جنبش مردم كه در واقع با تحدید همان مبانى كهنه نظام ساسانى همراه بود، به بهاى بقاى دولت اجدادىِ او تمام شد، چرا كه اصلاح گرىِ سطحىِ او بنیان هاى اجتماعى ایرانى را چنان از بیخ و بن ویران كرد كه با تلنگرى كه اعراب زدند، تمام سامانه هاى ساسانى نابود شد. به عبارت دیگر، اصلاحاتِ رویه كارى و ظاهرى انوشه روان، از یك طرف منجر به پدیدارى درباریان و حكومت گرانى شد كه هیچ گونه دلبستگىِ اساسى و منطقى اى به نظام ساسانى نداشتند و از طرف دیگر، عدم پاسخ گویى به نیازهایى كه مردم را بر گردِ جنبش مزدكى فراهم آورده بود، چنان بیزارى و سرخوردگىِ عمیقى در توده هاى مردم پدید آورد كه دیگر اضمحلالِ دولت ساسانى اجتناب ناپذیر مى نمود; چراكه مشكل دولت ساسانى با تغییر در كسانى كه طبقه اشراف و دولتمندان را تشكیل مى دادند، حل و فصل نمى شد، بلكه در حقیقت این نظام كاست و استبداد مذهبىِ موبدان بود كه سبب مى شد نظام ساسانى با خوى انسانى و مقتضیّات نوینِ جهانى در تعارض باشد. این گونه، هرچند كه شاهنشاهى ساسانى در دوران انوشه روان در اوج نیرو و اقتدار مى نمود و اگر قضاوت بر ظاهر آن مى شد، همه چیز درجاى خویش نهاده و بس منظّم مى نمود; لیكن درست همان هنگام، نخستین شواهدِ گسستِ عمیقِ درونى آن، با قیام انوشه زاد ظاهر گشت. انوشه زاد، پسر خسرو انوشه روان و از مادرى مسیحى بود. به روایت دینورى:
گویند خسرو را پسرى بود به نام انوشه زاذ كه مادرش مسیحى بود و زیبا بود. خسرو آن زن را سخت دوست مى داشت و مى خواست كه او از ترسایى دست بردارد و به دین مجوس گراید، ولى آن زن سرباز مى زد. انوشه زاذ این صفت را از مادر به ارث برد و از دین پدر دست برداشت. خسرو بر او خشم گرفت و بفرمود تا او را در شهر گندى شاپور به زندان انداختند ]… [انوشه زاذ زندانیان را از راه به در برد و به ترسایان گندى شاپور و دیگر كوره هاى اهواز كس فرستاد و زندان را بشكست و بیرون آمد.[85]
از قرار معلوم، در این ایّام انوشه روان در شهر حمص به بیمارى گرفتار شده بود و این امر به انوشه زاد كمك كرد تا در خوزستان كرّوفرّى كند و آهنگ تیسفون نماید. لیكن در نبردى كه میان هواداران انوشه زاد و نیروهاى دولتى درگرفت، او را مجدداً دستگیر شد و یارانش را از دم تیغ گذراندند.[86]
نشیب ساسانى / پس از انوشه روان
بارى، پس از انوشه روان، یك چندى فرزندش هرمزد چهارم بر تخت نشست كه بنا به منابع اسلامى، در عدالت از پدرش برتر بود و هرچه نسبت به ضعفا رأفت داشت، بر بزرگان سخت مى گرفت.[88]
صرف نظر از اغراقى كه در این گزارش هست، مى توان از وراى آن به روشنى دید كه سیاست انوشه روان در قدرت دادن به اشراف، دشوارى هاى بزرگى در راه جانشین او بهوجود آورده بود. در واقع، تسلّط انوشه روان بر اشراف، به برترى معنوى و روحى او ــ كه ناجى ایشان گشته بود ــ بازمى گشت; امّا هرمزد از این معنا عارى بود. او مى خواست قدرت دستگاه سلطنت را افزایش دهد و طبیعتاً همچون اجدادش با رقابت درباریان و دولتمندان مواجه بود و همین امر رمز گرایش او به طبقات پایین تر است.[89]
شواهد تاریخى نشان مى دهند كه هرمزد، علاوه بر سخت گیرى بر اشراف، در امر دین نیز تسامحى چشم گیر داشت و واضح است كه این امر براى موبدان متعصّب زرتشتى، بزهى بزرگ و نابخشودنى بود.[90] طبرى روایت جذّابى از سیاست دینى هرمزد دارد كه خواندن آن خالى از لطف نیست:
هیربذان نامه اى به او نوشتند و از او درخواست كردند كه به ترسایان بتازد. هرمزد در زیر آن نامه چنین نوشت: همچنان كه تخت پادشاهى ما تنها به دو پایه پیشین و بى دو پایه پسین نایستد، پادشاهى ما نیز با تباه ساختن ترسایان و پیروان كیش هاى دیگرِ به جز كیش ما استوار و پایدار نباشد. پس دست از ترسایان كوتاه كنید و به كارهاى نیك روى آورید تا ترسایان و پیروان كیش هاى دیگر آن را ببینند و شما را بر آن بستایند و از جان هواخواه كیش شما باشند.[91]
بى گمان این پاسخ عالى، كه هنوز هم مى تواند سرمشق حاكمان قرار گیرد، سبب عصیان موبدان گشت و دیگر چه جاى تعجّب كه هم موبدان و هم اشراف بر او شوریدند و عاقبت او در منازعه اى با سردار سپاهش، بهرام چوبین، چنان خویش را یكّه و تنها یافت، كه ناچار از هزیمت شد. درباریان در همدستى با فرزندش خسرو پرویز، او را فرونهادند و عاقبت خلع و كورش كردند.[92]
به هرحال، خسروپرویز توانست با حمایت نجبا و درباریان، از پسِ بهرام چوبین برآید و با بر نشستن بر تخت سلطنت، وزر و وبالى بى نظیر را دامن گیر ایرانیان كند; چرا كه در نتیجه جنگ هاى طولانىِ عهد او، لطمات جبران ناپذیرى بر پیكره جامعه درحال فروپاشىِ ساسانى وارد آمد و همه توش و توان دولت ساسانى به باد یغما رفت. این خسرو كه نواده انوشه روان بود، با نیرنگ بر سریر سلطنت بر نشست و سپس از كشتن پدر هم ابا نكرد.[93] به قول طبرى:
از فراوانى خواسته و گوهرهاى گوناگون و كالا و چارپایان بسیار كه گردآورده بود و از شهرهایى كه از دشمن گرفته بود و از كارهایى كه به كام او برآمده بود، سركش شد و خود را نشناخت و آزمندىِ تباهى آورى پیشه گرفت و بر آنچه در دست مردم بود، رشك برد. براى گرفتن مالى كه در عهده مردم باقى مانده بود بیگانه خشنى را كه از دهى به نام خندگ،ازتسوگ به اردشیر،بود و اورا فرّخ زاد پسر سُمىّ گفتندى، برگماشت. این مرد مردم را سخت بیازرد و ستم از اندازه بگذرانید و آنچه در دست مردم بود به بهانه مالى كه بر ایشان باقى مانده بود بگرفت و مردم را به تباهى كشانید و زندگانى را بر ایشان تنگ كرد، چندان كه خسرو و پادشاهى اش را ناخوش داشتند و…[94]
آشكار است كه این مردمى كه ناگزیر از تحمّل ستمكارىِ آن عامل مالیاتى شدند، از موبدان و اشراف و دبیران و دولتمندان نبودند، بلكه همان پیشهوران و خرده مالكان و روستاییانى بودند كه هیچ گاه از پرداخت مالیات دولتى معاف نگشتند; و معلوم است این مایه از آزمندىِ اپرویز، در كنار جنگ هاى بسیار طولانى با روم كه بسیارى از جوانان و نیروهاى كار را به نابودى كشانید، تابه نهایت توده هاى مردم را از دولت و نظام ساسانى رمیده خاطر ساخت.
در واقع، اگر اصلاحات انوشه روانى توانست جانى دوباره بر كالبدِ فرسوده ساسانى بدهد و ناخرسندى هاى مردمان را یك چندى سرپوشى كند; خسرو اپرویز آن همه را كه جدّش اندوخته بود با بقیّتى كه از دولتمدارى ساسانى مانده بود، همه را یك جا به باد یغما داد و نابود كرد.
خشونت و كبرِ اپرویز چنان بود كه همه مردمان را پست و خوار مى شمرد و خویش را همچون خداوندگارى مى دانست كه در میان آدمیان مى زید.[96]
مقایسه این تعابیرِ سخیف اپرویز، با آن پاسخ هوشمندانه پدرش به هیربذان ــ كه از این پیش تر دیدیم ــ خود گواهى است بر درجه انحطاط دربار ساسانى در واپسین روزگارانِ خویش; دربارى كه كم ترین تساهلى در امور دینى و اجتماعى كشور نداشت و جز به منافع كوتاه مدّت خویش نمى اندیشید.
بارى، خسرو اپرویز در خلال بیست سال كشورگشایىِ پیگیر، تقریباً بیشتر مستملاك رومیان در خارج از قارّه اروپا را تصرّف كرد، لیكن این فیروزى هاى سریع كه از سوریه تا مصر و فلسطین را در بر مى گرفت، چندان نیروهاى درونى جامعه ایرانى را مستهلك ساخت كه هراكلیوس، امپراتور روم، با یك پاتك سریع ــ ولى نه چندان قوى ــ از جناح شمالى، آن همه را یك جا بر باد داد.[97]
این كه مى گوییم جنگ هاى طولانى خسرو اپرویز، تمام توش و توانِ دولت ساسانى و جامعه ایرانى را فرسود، نه به آن دلیل است كه این جنگ ها امورى جدید و بدیع بودند; اتّفاقاً هنگامى جنگ هاى بیست ساله با بیزانس آغاز شد كه اقتصاد دولت ساسانى از هر زمان دیگرى نیرومندتر شده بود و در نتیجه اصلاحات نظامى انوشه روان، طبقه اى از جنگ جویان حرفه اى و مواجب بگیر پدید آمده بود كه مستقیماً از شاه اطاعت مى كردند. در واقع، اصل نبرد و منازعه با رومیان و سپس بیزانسیان همچون تركه اى كهن، از اشكانیان به ساسانیان به میراث رسیده بود و البته ادّعاهاى این ساسانیان مبنى بر حقّ دست یابى به تمام سرزمین هایى كه روزگارى متعلّق به هخامنشیان بوده، بر ماندگارىِ این میراث بسى مى افزود.[100]
در پیامد این شكست مفتضحانه، اپرویز از پادشاهى خلع شد و سپس محتملاً با موافقت فرزندش شیرویه در سال 628 میلادى به قتل آمد. شیرویه، كه خود با نام كواذ دوم بر تخت نشسته بود، اندكى بعد به مرض طاعون یا در اثر سمّى كه به او خوراندند، درگذشت و این بار شهروراز ــ سردار نامى خسرو اپرویز ــ به تیسفون لشكر كشید و فرزند خردسال شیرویه، یعنى اردشیر سوم را كه شاهش كرده بودند، به همراه جمعى از بزرگان بكشت. لیكن شهروراز خود دو ماهى بعد در یك توطئه كشته شد و تا سال 632 كه یزدگرد سوم به پادشاهى رسید، جمع كثیرى از شاهزادگان بر تخت نشستند و یكى پس از دیگرى در نتیجه دسیسه هاى درباریان و اشراف، سرنگون شدند; از جمله: بوران، آذرمیدخت، پیروز دوم، هرمزد پنجم و خسرو چهارم.[102] رستم فرخزاد، نمونه برجسته این نوآمدگانِ سریر قدرت بود كه یك چندى در انتظام امور كوشید، ولى عاقبت در قادسیّه جان باخت.
اینك شایسته است تا موضوعِ ضعف دولت ساسانى را كه گاه از آن به عنوان علّت شكست از تازیان یاد مى كنند، بهتر موشكافى كرد: در خلال بیش از هزار سال حكومت ساسانى ــ و نیز اشكانى ــ آنچه در فرجامِ كارِ آخرین نوادگان پاپگ رخ داد، بى بدیل نبود، بلكه بارها و بارها، شیرازه امور سلطنت از هم مى گسیخت و باز برجاى مى آمد. در واقع، این كه در طىّ چهار سالِ پیش از یزدگرد سوم، سریر حكومت ایران چندین تن را به خود دید، امرى بود كه هر از گاهى رخ مى داد و البته على القاعده با استقرار یزدگرد و جانبدارى رستم فرخزاد از او، مى باید كه بار دیگر انتظام امور برقرار مى شد; امّا درست در همین هنگام بود كه ضعف و فتور دولت ساسانى، ماهیّتى متفاوت با آنچه در گذشته ها ــ و به صورت ادوارى ــ رخ مى داد، داشت. در واقع، هرچه در گذشته ها تشتّت و درهم ریختگىِ سریر سلطنت در تیسفون ناشى از رقابت و توسعه طلبىِ اشراف و شاهزادگان بود، در این فرجامِ كار، مبانى اجتماعىِ ساسانى، از قِبَلِ اصلاحات انوشه روانى، چنان ویران گشته بود كه هیچ گونه پایگاهى در میان مردم ــ از فرودست تا زبردست ــ نداشت، و درنتیجه، درآمدن چندین مدّعى سلطنت بر تخت پادشاهى، نمودى از همان ضعف و درهم ریختگى ادوارىِ عادّى نمى توانست بود، بلكه آن همهْ جلوه اى نوپدید بود از آن نامقبولى و عصیان اجتماعى كه از صدر تا ذیلِ مردمان را درنوردیده بود. شاهد برجسته این امر را مى توان در جسارت كسانى دید كه بى داشتن فرّه ایزدى،[104]
بهرام چوبین در میان سپاهیان از شهرت و جذبه بى مانندى بهره مند بود و این امر، در سپاه خسرو كه به جنگ او رفته بود، تأثیر نهاد و بسیارى را در نبرد سست و دیگرگون كرد.[109]
فروپاشى از نوع ساسانى
با آنچه تاكنون در این نوشتار گفته آمد، دیگر فروپاشى دولت ساسانى، چه جاى حیرت دارد؟ بهواقع، در خلال دوره چهارصد ساله ساسانیان، چنان شكاف هاى عمیقى در بنیادهاى جامعه ایران پدیدار گشت كه عرب براى رخنه در ایران و هماوردى با آن اسواران نژاده ایرانى، حاجتى به شورى كه اسلام در او مى نهاد، نداشت. این ادّعایى به گزاف نیست; زیرا در همان دوران خسرو اپرویز برخورد محدودى میان سپاهیان ایرانى و دسته اى از عربان ــ از قبیله بكر بن وائل ــ در آبشخورى موسوم به ذوقار رخ داد كه منجر به هزیمت سپاه ایرانیان شد.[111]
امّا البته كه یورش عرب بر ایران، با اسلام و آن جان مایه سیاسى و اجتماعى بى نظیرش، قدرت عظیمى یافت، چندان عظیم كه بى كم ترین تردیدى، ایرانِ ساسانى در اوج اقتدار خویش هم مشكل مى توانست از پس آن برآید. بر این اساس، شكستِ نظامى از عرب و فروپاشى و چندپارگىِ كشور ایران، عجبى نیست; چرا كه در آن فرجامین روزگارانِ ساسانیانْ هرگز اتّحادى بر گرد شاهزاده یا نجیب زاده اى ممكن نمى توانست گشت; چه، دیگر همان طورى كه «كفشگران» سركوبىِ سوداى دبیرشدن را برنمى تافتند، بزرگان و نام آورانى چون بهرام چوبین و وستهم و شهروراز هم در نشستن بر سریر حكومت، خویشتن را كم تر از كسانى كه فقط با مفهوم مبهمى چون «فرّه» دعوى برترى داشتند، نمى دیدند.
این گونه، اگر هم یزدگرد سوم در مرو كشته نمى شد، فرقى نمى كرد; كما این كه فرزند او، پیروز هم ــ كه یك چندى در مرزهاى چین كرّوفرّى كرد ــ كارى از پیش نبرد. چه، مشكل از قحط الرّجالى كه از آن دم مى زنند، یا نابسامانى وضع سلطنت یا آن توفان هاى شن و خاك نبود; بلكه در حقیقت، سامانه هاى اجتماعىِ ایران ساسانىْ كاركردِ وحدت آفرینِ خویش را از كفّ داده بودند و گریز از مركز، به سانِ كششى قدرت مند، اجزاى جامعه ایرانى را به جدایى و رهایى مى كشاند. در نتیجه، براى تازیانِ دل گرمى یافته از شور اسلامى، سرنگونى دولتى كه بر جامعه اى چنان متشتّت و بى تقارب تكیه داشت، محل هیچ دشوارى نبود. به دیگر سخن، آن ایرانى كه با جنبش مزدكى، شعور تازه اى در نفى نظام كهن «كاست» به كفّ آورده بود، دیگر نه مى خواست و نه مى توانست كه جادّه صاف كنِ یك شاهنشاهىِ دیگر بشود: او از بنیادهاى كهن رمیده و طرحى نو را خواهان گشته بود; براى او «فرّه ایزدى» ارجى نداشت تا به بهانه آن حكومت هر نالایقى را گردن گذارد و دیانت زرتشتى نیز چنان با حكومت ساسانى در هم تنیده شده بود كه مایه هیچ جنبشى نمى توانست بود، و شاید اگر جنبش اصلاح طلبىِ مزدكى به جایى مى رسید، جامعه كهن ایرانى مى توانست بار دیگر خود را از درون بازسازى كند; لیكن این آخرین امكان هم در همان لحظه اى كه خسرو انوشه روان، «اصلاح طلب» گشت، بى فروغ شد و مرد. در حقیقت، آن اصلاحاتِ فرمایشى اى كه این انوشه روان پى گرفت، چنان در رویه جامعه محصور ماند كه هیچ یك از خواست هاى ریشه اى مردمان رمیده را پاسخى نگفت و آرزوى دیرینه «كفشگران» در سایه ماندگارىِ نظام طبقاتى، كماكان دست نایافتنى ماند تا هنگامى كه اسلام به ایران درآمد.
از طرف دیگر، در چشم راقم این سطور، كوشش هاى برخى شاهان ساسانى در قطع ید از خاندان هاى فئودالى كهن، هرچند كه براى تحكیم قدرت دستگاه سلطنت انجام مى یافت، امّا در نهایت منتهى به نتیجه اى بسیار وخیم شد; زیرا تحوّل تدریجى در دوره ساسانى در انتقال پایه هاى حكومت از خاندان هاى كهن اشكانى به دهگانان و اسواران و نجباى نوظهور، یك مشكل اساسى داشت: تا پیش از ساسانیان، بزرگ زمین داران در قبال حكومت مركزى وظیفه داشتند تا در مواقع بحرانى از رعایاى خویش لشكر بیارایند و شاه اشكانى را كه از خود سپاهى نداشت، امداد رسانند. این بزرگ زمین داران هرچند كه با استقلال طلبى خویش، هر از گاهى براى دولت مركزى دردسرآفرین مى شدند، امّا در مقایسه با دهگانان و درباریانِ جدید، درك بالاترى از مفهوم وطن و حتّى ناسیونالیسم داشتند. به واقع، منافع یك دهگان در زمین هاى كوچكى كه در اختیار داشت، خلاصه مى شد و براى او تنظیم رابطه مالیاتى میان دولت و رعایا، و نیز برقرارى امنیّت مهمّ ترین دغدغه خاطر بود; در حالى كه خاندان هاى فئودالى در مقیاسى وسیع تر مى اندیشیدند و براى ایشان اندازه هاى مفهوم وطن از یك دیه یا یك بلوك اراضى، بسى بزرگ تر بود. بنابراین، هر گاه كشور با یك دشمن قوى پنجه مواجه مى شد یا هر زمان كه دولت مركزى غرق در فتنه هاى بى پایان به ضعف و سستى گرفتار مى آمد، این خاندان ها با قدرتى كه داشتند، مى توانستند در نقش یك منجى، خطر را دفع كنند; شاهد مثال در این مورد، همان سورن معروف عهد اشكانى است كه با سپاه ده هزارنفرىِ شخصى اش توانست كراسوس رومى را در هم بشكند. این درحالى است كه دهگانان به هركس كه قدرت بیشترى مى داشت و البته مالیات كم ترى مى ستاند، سر مى سپردند، ولو بیگانه اى باشد. بر این منوال، در فرجام كار ساسانیان كه از قدرت خاندان هاى كهن و بزرگ زمین داران قدیم اثرى نمانده بود و دولت مركزى از شدّت آشفتگى یا هرج و مرج، نیرویى براى انتظام امور نداشت، دهگان ایرانى سر به طاعت تازیانى آورد كه هم توانِ برقرارى امنیّت داشتند و هم مالیاتى اگر نه كم تر از ساسانیان، لااقل به همان اندازه مطالبه مى كردند.[112] به عبارت دیگر، وقتى كه دولت ساسانى چنان در هرج و مرج افتاد كه در ظرف چهار سال، چندین و چند پادشاه را یكى پس از دیگرى بر سریر سلطنت نشسته دید، دهگان ایرانى آرام آرام خویش را از وابستگى به حكومت رهانید. این كنش كاملاً طبیعى بود، چه این دهگان نه از خود چنان نیرویى داشت كه بتواند نجات بخش گردد و نه خارج از محدوده امنیّت ملك كوچك خویش منافعى مى دید كه به فكر حراست از آن باشد. براى او حاكم تازى با شاه خودكامه ساسانى این فرق را داشت كه این تازهواردان، نه جوانانش را در هیئت سیاهى لشكر به كام مرگ مى فرستادند و نه مالیاتى بیش از مأموران سابق مطالبه مى كردند، و مهمّ تر از همه این كه او را به نظام كاست یا چند طبقه اى مقیّد نمى ساختند. بنابراین، براى رعیّت ایرانى، زیستن درسایه تازیانِ فاتح،آسان تر ازتحمّل بارِگرانِ خودكامّگى شاهنشاه ودرباریان بود.
فرجام سخن
قبل از هر چیز، بار دیگر یادآور شوم كه در این نوشتار، عمده توجّه به سمت مسائل و مشكلات ساختارى جامعه ایران در عهد ساسانى است; امّا البته كه در تحلیل واقعه فروپاشىِ دولت ساسانى و گروش ایرانیان به دین تازه، جنبه هاى حایز اهمیّت دیگرى هم هستند كه راقم این سطور، در این جا به آنها نپرداخته است. به هرحال، در یك جمع بندى نهایى از آنچه در این مقاله عرضه شد، مى توان گفت:
1) سیاستِ تمركز دولتىِ ساسانیان، پس از كشاكش هاى فراوان براى سركوبى فئودال ها، منجر به پدیدارىِ جامعه اى گشت كه اندامى ناهمگون داشت. سَرِ این جامعه كه دیوان سالارى دولتى بود، بسیار حجیم مى نمود: شاه، درباریان، موبدان، دبیران، اسپاهبدان و اسواران. و تمام سنگینىِ این توده عظیم با واسطه خرده مالكان یا دهگانان، بر دوش مردم عادى، از كشاورز و افزارمند قرار داشت. هنگامى كه دولتِ عریض و طویل ساسانى، در نتیجه ساختار بیمارگونه و توطئه خیزش، دچار شكست و بحران و تشتّت شد، دهگانان و خرده مالكان براى حفظ منافعِ محدوده هاى خویش، به سرعت خویش را از یوغِ وابستگى رهانیدند و هر یك، در معنا ـ دولتى مستقل شدند. این گونه، ایران بار دیگر كوشید تا از تحمیل بى رحمانه «موقعیّت جغرافیایى» خویش، به سمت طبیعت «وضعیّت جغرافیایى اش» رجعت كند و در چنین شرایطى، البته براى هریك از دهگانان ایرانى، آنچه بیش از هر چیزى اهمیّت داشت، امنیّت داخلى و رفاه اقتصادى بود. عرب نه فقط در این همه با آنان منازعه اى نداشت، بلكه هوشمندانه اداره امور محلّى را به همین خرده مالكان سپرد و خویش به دریافت مالیات بسنده كرد.[113]
2) اصرار و ابرام ساسانیان به حفظ نظام كاست، اگرچه خود بر سنّت هاى كهن آریایى مبتنى بود، لیكن قدر مسلّم در مقایسه با جهانى كه عمیقاً تحت تأثیر رسالت مسیح قرار داشت، یك ارتجاع محض بود. در واقع، جامعه ساسانىْ خویش را از نخبگانى كه در انبوه لایه هاى فرودست وجود داشتند، محروم مى كرد و معلوم است كه كسى كه استعدادِ خویش را این چنین تباه شده مى یابد، دیگر نه مفهوم فرّه ایزدى را برمى تابد و نه حفظ نظام ساسانى را جان فشانى مى كند. امّا عرب، هرچند كه غرور مىورزید و فاتحانه برخورد مى كرد، امّا در برابر «ان اكرمكم عنداللّه اتقیكم» حرفى براى گفتن و كبرى براى فروختن نداشت; و مهمّ تر این كه او ایرادى در ویران شدنِ نظام كاست نمى دید.
3) آزمندى دستگاه روحانیت ساسانى، آبرویى براى دیانت زرتشتى باقى نگذاشته بود. دین به تمامى در خدمت دولتى بود كه تحقیر توده هاى فرودست را حقّ مسلّم خویش مى دانست و موبد زرتشتى چنان خرف شده بود كه در گذر ایّام، از سرودهاى زرتشت چیزى نمى فهمید و نادانىِ خویش را در پسِ این مدّعا كه فهم گاهان از عهده آدمى بیرون است، مخفى مى كرد. از طرف دیگر، دیانت زرتشتى به مجموعه اى از آداب دشوار طهارت و انبوهى از خرافات شگفتى آور مبدّل شده بود كه به واقع، اسلام در برابر آن دین سمحه و سهله مى نمود.
4) رفرم مزدكى، در اساس معلول كوشش جامعه اى بیمار براى ترمیمِ خویش بود و هرگز دستاورد فكر و اندیشه شخصى به نام مزدك نمى توانست بود. بهواقع، این مصایب و دشوارى هاست كه اصلاح خواهى را پدید مى آورد، و بى وجود نیازهاى درونى و بنیادین در یك اجتماع، هیچ نواندیشى نمى تواند جامعه اى را دیگرگون كند. از این منظر، بلاش و مزدك و هرمزد چهارم، یك معنا را برمى تافتند و جملگى طرحى نو را خواهان بودند تا با مقتضیّات روز علاج دردمندى هاى جامعه ایرانى گردد. پرواضح كه كشته آمدنِ چنین اشخاصى به دست قدرت طلبان و اشراف زرسالار، در معنا عبارت بود از ذبحِ روح و طراوات جامعه و پدیدارىِ انفعالِ محض در تك تك افراد آن، افرادى كه نه مى توانستند دركى از ناسیونالیسم داشته باشند و نه براى همیشه در سایه نظام كاست زندگى كنند. این گونه، آن روایت ها كه از به هم بسته شدن سربازان ایرانى با زنجیر در جنگ با اعراب نقل ها دارند، خود از گسیختگى و سرخوردگىِ عمیقِ یك ملّتِ بزرگ حكایت دارد.
حال پرسش اساسى این است: اسلام و حتّى قیمومیّتِ عرب، كدام داشته اى را از ایرانىِ پایان عهد ساسانى مى ستانْد و كدام آرزویى را نامحققّ مى ساخت؟ به عبارت دیگر، برجاى این پرسش ها كه چرا دولت ساسانى فروپاشید و ایرانیان مسلمان شدند، باید سؤال كرد كه به كدامین دلیل آن دولت مستحقّ نابودى نبود و چرا نمى باید كه ایرانى به اسلام مى گروید؟!
[3]. رك: ایران در زمان ساسانیان، ص39. باید گفت كه تعداد این خاندان هاى فئودالى را، با علاوه كردنِ دودمان شاهى، هفت تا شمرده اند و على الظّاهر این كه در ایران هفت خاندان بزرگ در رأس نجبا و اشراف قرار بگیرند، یك رسم بسیار كهن بوده باشد; زیرا در زمان هخامنشیان هم صحبت از هفت تن است كه داریوش را به شاهى برداشتند و در اسطوره هاى زرتشتى نیز به برگزینىِ هفت خاندان توسط كوىویشتاسپه اشاره رفته است. واضح است كه هفت خاندان بزرگِ زمان ساسانیان را نمى توان اعقاب همان هفت تن عهد هخامنشى دانست، بلكه موضوع به تقدس عدد هفت بازمى گردد كه سابقه اى طولانى در گیتى دارد. براى آگاهى بیشتر از توضیحات نولدكه دراین باره، رك: تئودور، نولدكه، تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص464ـ467.
[4]. درباره این مجلس و نقش اساسى آن در اداره كشور و تعیین شاهان اشكانى، رك: ایران در زمان ساسانیان، ص61.
[5]. در سالنامه سریانى وقایع اربیل یا اربل، از همكارى پادشاهان آدیابن و كركوك با پارس ها در براندارى حكومت اشكانیان سخن رفته است; براى آگاهى بیش تر در این مورد رك میراث باستانى ایران، صص 334 – 335. هم چنین طبرى نقل كرده كه: «گویند اردشیر در آغاز كارش نامه هاى رسائى به ملوك الطّوائف نوشت و دلایل حقّ بودن خود را بنمود و ایشان را به طاعت خود فراخواند.» به نقل از تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص 50.
[6]. از كتیبه شاپور یكم در شهر نوبنیاد بیشاپور برمى آید كه تا دوران این دومین شاه ساسانى، هنوز سه خاندان سورن، كارن و اسپهبد در ساختار حكومت نقش داشتند; براى آگاهى بیشتر، رك: میراث باستانى ایران، صص338ـ339.
[7]. اسامى حامیان نرسه در كتیبه موسوم به پایقلى درج شده است. براى آگاهى بیشتر رك: تاریخ ایران كمبریج، ج3، ق1، صص230ـ231.
[9]. براى آگاهى از وضعیّت متضادّ جغرافیایى شبه جزیره عربستان، رك: تاریخ اسلام، پژوهش دانشگاه كیمبریج، صص31ـ35.
[12]. در سمت غرب، براى ساكنان دشت هاى بین النّهرین، استیلا بر كوه نشینانِ زاگرس یك ضرورت تمام عیار براى حفظ راه هاى بازرگانى و تهیه مواد معدنى اى بود كه خود به كلّى فاقد آن بودند و در سوى شمال غرب، در طول تاریخ، بدویان ماوراى قفقاز از سكاها گرفته تا آلان ها، با گذر از گردنه هاى صعب العبور، به تاراج نواحى آبادانِ مجاور مى پرداختند. شرق و شمال شرق نیز از گذشته هاى دور، لگدكوب اقوامى مى شد كه بیشتر با نیّت مهاجرت و نشیمن گزینى ــ و شاید كم تر با انگیزه تاراج گرى ــ تا اعماقِ ایران زمین را مى پیمودند. نمونه برجسته اینان همان آریاییانِ مشهور هستند كه بنا به قول مشهور، از هزاره دوم پیش از میلاد به بعد، در امواج متوالى، تا آن سوى رشته كوه زاگرس را درنوردیدند و نیز اقوامى چون هون ها و سپس تركان و تاتاران و مغولان، كه جملگى از راه پهنه هاى بالنسبه گشوده ترِ شمال شرقىِ نجد ایران، به درون آن دست اندازى كردند; و بالاخرّه مرزهاى جنوبى ــ آن جا كه دریاى پارس با كرانه هاى ایران پیوند مى خورد ــ شاهد رخنه گاه به گاهِ حبشیان و البته تازیانِ جنوبى بود كه آمیزشى ماندگار با بومیان این نواحى را رقم زدند.
[14]. براى آگاهى بیشتر از تسلیم آسان بابل به كوروش و همكارى بى دریغِ اشراف بابلى با او، رك: لئوناردو، كینگ، تاریخ بابل، صص272ـ274; نیز به مرى، بویس، تاریخ كیش زرتشت، ج 2، صص 95ـ97.
[16]. شواهد تاریخى نشان مى دهند كه منش پر تساهل و تسامح كوروش در برابر ملل مغلوب، چندان هم بى بدیل و استثنایى نبوده است. به عنوان مثال، یكى از پادشاهان سیماش، به نام كینداتو)Kindattu(هنگام فتح عیلام، هوشمندانه براى ایزد محلّى یا اینشوشیناك )Inshushinak( قربانى كرد و پرستشگاه او را مرمّت نمود تا به این وسیله همراهى مردم عیلام را به دست آورد. رك: جرج كامرون، ایران در سپیده دم تاریخ، ص47.
[19]. براى آگاهى از اقدامات دو پادشاه نخست ساسانى در شهرسازى، دیگرگونى در راه هاى بازرگانى و پدید آوردن دولت هاى پوشالى مرزى، رك: میراث باستانى ایران، صص 341 ـ 344. جالب توجّه این كه به روایت طبرى، اردوان پنجم، شاه اشكانى، در حین مجادله با اردشیر بر سرِ قدرت، به اقدامات اردشیر در ساختن شهرهاى نوین، به سختى اعتراض مى كرد. براى آگاهى از این نامه و دیدن شهرهاى پرشمارى كه طبرى بناى آنها را به اردشیر نسبت داده، رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص48ـ49.
[20]. درباره روابط ساسانیان با یهودیان، رك: عبداللّه، شهبازى، زرسالاران یهودى و پارسى، استعمار بریتانیا و ایران، صص 432ـ439 و 446ـ461.
[22]. آیین هاى طهارت زرتشتى درباره پرهیز از مردار بسیار جدّى و تخلّف ناپذیر بوده و هست. براى آگاهى بیشتر رك: اوستا، بخش ویدئودات، فرگردهاى پنجم و هفتم.
[24]. در واقع از آغاز دوران ساسانى، وضع دیانت در خاورمیانه متحوّل شده بود و انواعى از فرقه هاى عرفانى و تشریفاتى در كنار دین هایى چون مسیحیّت و یهودیّت و زرتشتى گرى سر برآورده بودند. براى آگاهى بیشتر از این امر و تبعات آن كه سبب شد ساسانیان برخلاف هخامنشیان نخواهند تا سیاست تساهل عامّ مذهبى در پیش گیرند، رك: میراث باستانى ایران، ص357.
[25]. براى آگاهى بیشتر از دو تاریخ ملّى و دینى ایرانیان كهن، رك: تاریخ ایران كمبریج، ج3، ق1، صص 471ـ587.
[26]. دولت شاپور بى گمان بسیار قوى بوده است. او در جنگ هاى متوالى با روم به پیروزى هاى شگرفى دست یافت كه نقطه اوج آنها را مى توان اسارت والرین، امپراتور روم و فتح شهر مستحكم هاترا دانست كه هر یك در تواریخ كهن انعكاسى به تمام یافته اند. براى آگاهى بیشتر از روایات طبرى در این مورد و تعلیقات ارزشمند نولدكه در این باب، رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص60ـ70.
[27]. ضعف دستگاه سلطنت در خلال ایّام پس از شاپور یكم، شرایط لازم براى برخورد با مانى را فراهم ساخت و او عاقبت در اواخر سلطنت بهرام یكم كشته شد. دوران بهرام یكم، مصادف با به اوج رسیدن فعالیّت موبد بزرگ ساسانى یعنى كرتیر است كه سهم عمده اى در اعدام مانى ایفا كرد. قدرت كرتیر در دوران سلطنت نوزده ساله بهرام دوم به حدّ اعلاى خود رسید، چندان كه به قولى در پشت سلطنت وى، قدرت واقعى در دست كرتیر بوده است. دراین باره رك: تاریخ ایران كمبیریج، ج3، ق1، ص228.
[29]. دراین باره رك: تاریخ ایران كمبریج، ج 3، ق 1، ص243. همچنین براى آگاهى از نظر نولدكه كه این تغییر روش از مدح به قدح را ناشى از سخت گیرى بر اشراف و تساهل مذهبى یزدگرد و مخصوصاً محبّت او به مسیحیان دانسته، رك: ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص106ـ107.
[30]. براى آگاهى از روایت طبرى از شرح ماوقع ــ كه آن را به استجابت دعاى بزرگان و اشراف مربوط مى كند! ــ و توضیحات نولدكه در این باب كه دست اشراف و موبدان را دخیل در توطئه قتل یزدگرد مى داند، رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص108ـ111.
[31]. براى آگاهى بیشتر از این موارد، رك: ایران در زمان ساسانیان، ص373ـ374 و نیز براى دیدن روایت طبرى از موضع گیرى هاى اشراف كه در این هنگام فرزندان یزدگرد را لایق پادشاهى نمى دانستند، رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص123 و ص125.
[32]. براى آگاهى از این موارد، رك: تاریخ ایران كمبریج، ج3، ق1، صص 244 و نیز ایران در زمان ساسانیان، ص 373 ـ 375. همچنین براى دیدن روایت طبرى از چرایىِ سپرده شدنِ این بهرام به دست ملوك لخمى حیره و امداد آن به این بهرام براى نیل به سریر سلطنت، رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص 118ـ120 و ص124.
[34]. درباره نژاد و مسكن هپتالیان، آراى فراوانى ارایه شده است; براى آگاهى رك: میراث باستانى ایران، صص364ـ366.
[35]. دراین باره رك: ایران در زمان ساسانیان، ص391. گفتنى است كه، به روایت طبرى، در خلال نزاع میان پیروز و هرمزد سوم، مادرشان دینگ در تیسفون چند ماهى با عنوان بانبشان بانبش (ملكه ملكه ها) سلطنت كرد (دراین باره رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص148 و نیز ایران در زمان ساسانیان، صص 391 ـ 392). به چشم راقم این سطور، این امر الگویى بوده كه بر تخت نشستنِ بوران و آزرمیدخت را براى ایرانیان پذیرفتن مى كرده است.
[36]. تخارستان یا تخیرستان سرزمینى واقع در خاور بلخ است. براى آگاهى بیشتر و دیدن توضیحات نولدكه، رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص148.
[37]. نولدكه معتقد بود كه محتملاً رومیان در تحریك هفتالیان به حمله به ایران دست داشته اند; دراین باره رك: همان، ص150.
[38]. طبرى نقل كرده كه پادشاهى پیروز بر مردم ایران، «شوم افتاد» و «همه كردار و گفتارش بر او و مردم مملكتش زیان و وبال آمد»; رك: همان، ص152.
[39]. طبرى نقل كرده كه پس از كشته شدنِ پیروز در جنگ با هپتالیان، پسر او بلاش بر تخت نشست، امّا «برادر او كواذ براى گرفتن شاهى از دست او به نزاع برخاست امّا بلاش غالب آمد و كواذ پیش خاقان پادشاه ترك بگریخت تا از او یارى و مدد بخواهد و … الخ»; رك: همان، ص162.
[41]. براى آگاهى بیشتر، رك: ایران در زمان ساسانیان، ص400. گفتنى است كه تأكید فقه زرتشتى به حفظ پاكى آب، با برآوردن گرمابه به شكلى كه همواره مرسوم بوده، تباین داشته است.
[42]. دراین باره رك: همان، ص450. مشهور است كه در پیامد این رویداد، در ایران این ضرب المثل مشهور شد: «باد سوخرا (= زرمهر) از وزیدن فرومرد و باد مهران وزید»!
[44]. به نقل از ایران در زمان ساسانیان، صص180ـ181.
[45]. «اصل قابل عزل بودن شاه اسلحه خطرناكى بود در دست موبدان. اگرچند مدعى براى سلطنت پیدا مى شد و هریك از آنها متكى بر یك فرقه از نجباى عالى مرتبت بودند، رأى روحانى اعظم قاطع مى گردید، چه او نماینده قدرت دینى و مظهر ایمان مذهبى ملت محسوب مى شد» به نقل از همان، صص 359ـ360.
[46]. براى آگاهى بیشتر، رك: همان، ص176.
[47]. در شاهنامه فردوسى و نیز سیاست نامه خواجه نظام الملك، مزدك یك روحانى و موبدان موبد معرّفى شده است.
[48]. گروش قباد به مزدك هرچند بر مبناى محاسبات زیركانه اى بود، لیكن نمودى جدّى داشت: «مى گویند كه هنگامى كه شاهنشاه ساسانى، كواذ (531 ـ 488 م)، تعالیم مزدك را پذیرفت، به دست نشانده اش منذر سوم نیز دستور داد كه چنین كند. هنگامى كه منذر خواستِ پادشاه را نپذیرفت شاهنشاه آن را به حارث بن عمرو، رییس قبیله كنده تكلیف كرد و او نیز پذیرفت كه اعراب نجد و حجاز را به قبول آیین نوین وادارد … از این روى، پاره اى از اعراب مكه از آیین مزدكى پیروى مى كردند (تزندق) و به هنگام ظهور محمد(ص) كه كمابیش دو نسل بعد روى داد هنوز گروهى در مكه بودند كه در گذشته مزدكیان (زنادقه) خوانده مى شدند» به نقل از تاریخ ایران كمبریج، ج3، ق1، صص713ـ714. با این اوصاف، باید دانست كه پشتیبانىِ كواذ از مزدك ــ لااقل در درون ایران ــ نمى توانسته با زور و اجبار همراه بوده باشد، چرا كه قباد جنگى موفقیّت آمیز را با روم پشت سر نهاد و البته اگر در میان بزرگان هواخواهانى نمى داشت، براى او غلبه بر دشمن خارجى ممكن نمى گشت. از این همه، یك نتیجه قطعى مستفاد مى شود: رفرم مزدكى در میان توده هاى مردم و نیز بزرگان هواخواهان فراوانى داشته است.
[49]. رك: ایران در زمان ساسانیان، صص 452 ـ 453. در واقع مى توان جنبش مزدكى را جلوه اجتماعى و اقتصادى آیین مانى دانست; دراین باره رك: میراث باستانى ایران، ص 356. باید دانست كه مزدك خود بنیادگذار این آیین نبود، بلكه همچنان كه طبرى هم روایت كرده، او در واقع مبلّغِ آیینى بود كه شخصى به نام زرادشت پسر خُرَگان آورده بود. براى آگاهى بیشتر دراین باره رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص184ـ185 و ص485.
[50]. رك: ایران در زمان ساسانیان، ص458. جالب توجّه است كه طبرى هم به پرهیز مزدكیان از خوردن گوشت اشاره دارد (رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص179) و هم در شرح خصلت هاى كواذ (= قباد)، از پرهیز مزدكیان از خون ریزى سخن رانده است: «كواذ زندیك بود و همه نیكى نشان مى داد و از خون ریزى پرهیز مى كرد و چون نمى خواست خونى ریخته شود با دشمنانش به نرمى رفتار مى كرد.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص178) واضح است كه این صفات براى دیانت مزدكى كه خود دنباله منطقى مانى گرى بود، طبیعى است; لیكن تواریخ مأخوذ از عهد ساسانى، معمولاً در كنار چنین اشاراتى بر كشتار و خون ریزى مزدكیان هم اشاره دارند كه یا از اساس جعلى است و یا نشان از عصیان مردم فرودستى دارد كه از بركت جنبش مزدكى، سر در پىِ انتقام گیرى هاى شخصى خود نهاده بودند.
[51]. مؤلّف ملل و نحل، تاریخ و باورهاى مزدكى را چنین نقل كرده است: «و از آن جمله مزدكیه اند. اصحاب آن مزدك كه در ایام قباد، والد انوشیروان ظاهر شد و قباد را به مذهب خود دعوت نمود] و او مذهب مزدك را پذیرفت[ و انوشیروان بر رسوایى و افتراى او واقف گشت; ]پس او را بخواست و پیدا كرد[ و به تیغ سیاست سرش را از تن جدا كرد. ورّاق مى گوید كه قول مزدكیه موافق قول اكثر مانویه است: در كونین و اصلین. الا آن كه مزدك گوید كه افعال نور به قصد و اختیار است و افعال ظلمت به خبط و اتفاق و نور داناى صاحب حس است و ظلمت جاهل نابینا است و مزاج بر خبط و اتفاق است، نه به قصد و اختیار و خلاص نور از ظلمت هم به خبط و اتفاق است نه به اختیار و مزدك مردم را از دشمنى و كارزار كردن و نزاع كردن با هم منع مى كرد و چون بیشتر نزاع مردم به سبب مال و زنان بود، زنان را حلال گردانید و اموال را مباح كرد و تمام مردم را در مال ها و زنان شریك ساخت، چنان كه در آب و آتش و علف شریك مى باشند.» توضیح ضرورى آن كه به نظر مى رسد شهرستانى این مطالب را از ابوعیسى ورّاق نقل كرده كه فردى زرتشتى بوده است و جالب توجّه است كه ابن الندیم در الفهرست درباره این ابوعیسى ورّاق چنین آورده: «و من رؤسائهم المتكلمین الذین یظهرون الاسلام و یبطنون الزندقه».
[52]. طبرى درباره این باورهاى مزدكیان چنین گفته است: «]مزدكیان[ مى گفتند كه مى خواهند از توانگران بگیرند و به درویشان بدهند و از دارایان بازگیرند و به ناداران باز پس دهند. و اگر كسى خواسته و زن و كالاى بیشترى داشته باشد در آن زیادتى حقّى بیش از دیگران ندارد و مردمى كه از طبقه پایین بودند این فرصت را غنیمت شمردند و بر مزدك و یاران او گرد آمدند و از او پیروى كردند.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص170ـ171.)
[53]. قباد همواره از نیرو گرفتنِ اشراف بر دستگاه سلطنت، بیم داشت. او پس از دست یابى به سلطنت، سوخرا وزیر مقتدر خویش و نیز اسپاهبد سیاوش را ــ كه هر دو از خاندان هاى اشرافى كهنى بودند ــ كشت و مانع از قدرت یابى مجددّ امثال آنان گشت. براى آگاهى بیشتر رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در …، صص 165 ـ 170 و همچنین تاریخ ایران كمبریج، ج3، ق1، ص249.
[54]. از جمله نكاتى كه در خیزش مزدك كم تر مورد توجّه واقع شده، موضوع هم زمانى عجیب آن با پایان هزاره زرتشت است. چنان كه مى دانیم، در باور مزدیسنان، عمر گیتى دوازده هزاره دانسته شده و انتهاى هر هزاره اى را قرینِ شوربختى و مصایب مى شمرده اند. زرتشت در سرآغاز هزاره دهم به دنیا آمد و به موجب همان باور كهن مى باید كه در انتهاى این هزاره موجى از بلایا بر ایران زمین بتازند. جالب توجّه این كه دورانِ به سلطنت رسیدنِ اردشیر یكم مصادف با پایان هزاره زرتشت ــ بنا بر روایات سنّتى ــ بود. اردشیر براى حلّ مشكل هزاره گرایى ــ و بدبینى منتّج از آن ــ كه در میان مردمانش رایج بود، در تاریخ گذارى ها چندان دست برد كه پایان هزاره را 257 سال به عهده تعویق افكنْد و البته این امر با كوتاه وانمود كردنِ دوره حكومت اشكانیان میسّر شد. به هر حال، تاریخ خیزش مزدك به نحوى باورنكردنى، مقارن پایان این هزاره نوپدید است! براى آگاهى بیشتر از این امر، رك: تاریخچه مكتب مزدك، صص 152 ـ 154. با این توصیفات، پرسشى مهمّ جلوه گر مى شود: آیا باور به شوربختىِ ناگزیر در آخر هزاره زرتشت، ربطى به انگیزش هاى جنبش مزدكى داشته است؟ مع الاسف باید اعتراف كنیم كه تا پیدا شدن مداركى جدیدتر، پاسخى بر این پرسش نداریم.
[55]. دراین باره رك: تاریخچه مكتب مزدك، صص58ـ60 و ص80.
[56]. براى آگاهى از نظر نولدكه دراین باره، رك: تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص172. فراى نیز معتقد است كه «دشمنى دستگاه پادشاهى با بزرگان و نیروى شگرف آنان، موجب پشتیبانى قباد از مزدك شد.» به نقل از میراث باستانى ایران، ص356.
[57]. پیش تر درباره دست درازى مزدكیان بر اموال اشراف مطالبى آوردیم، لیكن باید دانست كه این جنبش در اضمحلال ركن دیگر اشرافیّت ــ یعنى پاكى خون ــ نیز نقش مهمّى ایفا كرد; چه به قول طبرى، بر اثر اقدامات مزدكیان «گوهر پست با گوهر بالا بیامیخت» رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص185.
[58]. به روایت طبرى، انوشه روان دستور داد: «تا فرزندان خاندان هاى اصیل را كه بى سرپرست بودند از آن او بنویسند; آن گاه دختران ایشان را به هم پایگانشان شوهر داد و جهاز ایشان را از بیت المال بپرداخت و به جوانان آن خاندان ها از خانواده اشراف زن داد و خرج آن را بداد و ایشان را بى نیاز ساخت و دستور داد كه در دربار بمانند تا از ایشان در مناصب و كارهاى دولتى یارى جوید.» به نقل از همان، صص193ـ194.
[59]. و البته این انوشه روان هم كوشید تا از بقایاى خاندان هاى اشرافىِ مضمحل شده، طبقه اى مطیع خود بهوجود آورد; دراین باره رك: همان، ص194.
[60]. براى آگاهى بیشتر ازجنبه هاى اصلاح طلبانه آموزه هاى مزدك، رك:مهرداد،بهار، جستارى چند در فرهنگ ایران، صص245ـ278.
[61]. قباد ( = كواذ) براى استوار كردن پادشاهى خسرو، ضمن پیشنهاد صلح قطعى به ژوستن امپراتور روم، از او خواست تا خسرو را به فرزندى بپذیرد. دراین باره رك: ایران در زمان ساسانیان، صص473ـ474.
[62]. به تعبیر نولدكه، هرچند سركوبى مزدكیان در عهد پدرش قباد آغاز شد، لیكن در معنا انوشه روان صحنه گردان اصلى بوده است. رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص190.
[63]. روایت طبرى دراین باره شاهدى است بر تداوم نهضت مزدكى در آغاز سلطنت انوشه روان و كوشش هاى او براى سركوبى اینان: «خسرو مردم را از پیروى به نوآورى هائى كه ]… [مزدك پسر بامداذ آورده بود بازداشت و بدعتشان را برانداخت و مردم بسیارى از ایشان را كه بر آن بدعت ثابت ماندند و از آن بازنیامدند بكشت و …» به نقل از همان، ص 185; نیز رك: همان، ص193.
[64]. پیش تر معمول بود كه هر ساله میزان محصول را مى سنجیدند و بر مبناى آن مالیات مى گرفتند، امّا انوشه روان مقررّ داشت تا خراجى ثابت از زمین هاى كشاورزى بر مبناى مساحت و شماره درختان اخذ شود. البته باید دانست این انوشه روان گماشتگان دولت و مغان و سپاهیان و برجستگان را كماكان از پرداخت مالیات معاف داشت; دراین باره رك: میراث باستانى ایران، صص365-366.
[65]. براى آگاهى از روایت طبرى از اقدامات خسرو براى برقرارى امنیّت، رك: تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، صص 185ـ190 و ص195.
[66]. دراین موارد رك: همان، ص195.
[67]. براى آگاهى بیشتر از این گونه اقدامات انوشه روان در التیام مصایب وارد آمده بر اشراف، رك: همان، صص193ـ194.
[68]. رك: عصر زرّین فرهنگ ایران، صص 24ـ25.
[69]. رك: همان، ص34.
[70]. قابل ذكر است كه برخى محققّان به وجود هم زمانى و نوعى تشابه میان اصلاحات عصر انوشه روان با تحوّلات انجام شده در امپراتورى روم شرقى اشاراتى كرده اند. براى آگاهى بیشتر، رك: میراث باستانى ایران، ص365.
[71]. رك: ایران در زمان ساسانیان، ص484.
[72]. براى آگاهى از این امر و اهمّیتى كه انوشه روان به این امر مى داد، رك: میراث باستانى ایران، صص364ـ366.
[74]. طبرى روایت كرده است كه: «پیش از فرمانروایى خسرو انوشروان پادشاهان ایران از هر كوره اى به اندازه آبیارى و آبادانى آن سه یك یا چهاریك یا پنج یك یا شش یكِ برداشت آن خراج مى گرفتند و سر گزیت هر كس مالى معیّن بود ]…[ خسرو بفرمود تا خرمابنان و درختان زیتون را بشمارند و نیز مردم را سرشمارى كنند و…» به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص266.
[76]. طبرى این امر را چنین روایت كرده است كه: «… امّا سر گزیت را بایستى همه بپردازند به جز اشراف و بزرگان و جنگیان وهیربذان و دبیران و هر كه (جز ایشان) در خدمت پادشاه بود; و مردم را به اندازه كمى و بیشى خواسته شان طبقه بندى كردند و…» رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص270.
[79]. طبرى نقل كرده كه: «خسرو به جنگجویان ساز جنگ و چارپایانى كه به كار جنگ آیند بداد.» «در كار اسواران بنگریست و به هركه خواسته نداشت اسب و ساز جنگى داد و وظیفه اى برایشان مقرّر كرد تا مایه قوّت ایشان باشد.» (رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص187).
[82]. تا پیش از آن، ایران فقط یك «ایران سپاهبذ» داشت. براى آگاهى از این امر و تبعات آن، رك: میراث باستانى ایران، ص 367 و نیز به تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص185ـ186.
[83]. دراین باره رك: عصر زرّین فرهنگ ایران، ص 78. گفتنى است كه در مراحل اوّلیه فتح ایران، بسیارى از اساوره، همراه و همگام با مهاجمان عرب در لشكركشى ها شركت مى كردند و به این دلیل از پرداخت مالیات هم معاف مى شدند; براى آگاهى بیشتر از این موارد، رك: همان صص78ـ83; نیز تاریخ اسلام كیمبریج (ازاسلام تا سلاجقه)، ص32.
[87]. رك: ایران در زمان ساسانیان، ص575. به روایت طبرى «هرمزد مردى بود با فرهنگ. نیّت او نیكى به ناتوانان و تنگ گرفتن بر اشراف بود; از این روى اشراف او را دشمن داشتند و كینه او به دل گرفتند. او نیز در دل خویش ایشان را دشمن مى داشت و به ایشان كینه مىورزید». (رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص287ـ288).
[92]. رك: تاریخ ایران كمبریج، ج 3، ق 1، صص260ـ261; نیز براى دیدن روایت طبرى از این رویداد و تفسیر نولدكه بر آن، رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص294ـ295.
[93]. به روایت طبرى، خسرو تلویحاً با كشتن پدرش هرمزد موافقت كرده بوده است; براى آگاهى بیشتر دراین باره و تفسیر نولدكه بر آن، رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص303.
[95]. طبرى نقل كرده كه خسرو اپرویز دستور به كشتن تمام زندانیان داد كه شماره آنان به سى و شش هزار تن مى رسید و حتّى تصمیم داشت كه سپاهیانى كه از هراكلیوس شكست خورده بودند، به قتل آورد; رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص377.
[100]. رك: همان، ص 270. در كتاب طبرى روایتى وجود دارد كه دقّت در آن، از حیث درك نفرتِ فراگیرى كه مردمان از خسرو اپرویز در دل داشتند، حائز اهمّیت است: «خسرو مردم را پست مى شمرد و چیزهایى را سبك مى داشت كه هیچ پادشاه رشید و دوراندیش سبك نمى دارد. ]…[ خسرو از چند روى دشمنى مردم مملكت خود را به خود برانگیخت: نخست آن كه ایشان را پست مى شمرد و بزرگان ایشان را خرد مى داشت; دوم آن كه فرّخان زاد پسر سمَىّ را كه بیگانه خشنى بود بر ایشان چیره ساخت; سوم آن كه دستور داد تا بندیان را بكشند; چهارم آن كه مى خواست سپاهیانى را كه از هراكلیوس و رومیان گریخته بودند بكشد.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص377 ـ 378).
[101]. درباره حوادث پس از خسرو اپرویز، رك: تاریخ ایران كمبریج، ج3، ق1، ص267. براى دیدن روایت هاى طبرى از این دوران و تعلیقات ارزشمند نولدكه، رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص 408ـ416.
[102]. نیرو و جسارت اسپهبدان ایران را مى توان در خواستگارىِ یكى از آنان از آزرمیدخت دید. به روایت طبرى: «در آن روزگار، بزرگ ایرانیان فرّخ هرمزد سپهبذ خراسان بود و او كس فرستاد و از آزرمیدخت خواستگارى كرد. آزرمیدخت چنین پاسخ داد: “شهبانو را نشاید كه شوهر كند و من مى دانم كه تو در همه روزگار خود خواستار آن بودى كه كام از من برگیرى; اكنون فلان شب پیش من آى”. فرخ هرمزد چنان كرد ]…[. آزرمیدخت به رئیس جانداران خود سپرده بود كه در همان شب كه به فرخ هرمزد نوید داده بود، در كمین بایستد و او را بكشد. ]…[. بامدادان مردم فرّخ هرمزد را كشته یافتند. ]… [فرّخ هرمزد را پسرى بود به نام رستم و او همان بود كه یزدگرد چندى بعد او را به جنگ عرب فرستاد.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص412ـ413).
[103]. به باور ایرانیان كهن، فرّ یا خوِرنه یا فَرّه یا خُرّ، فروغ یا موهبتى ایزدى بود كه هر كس از آن بهره مند مى شد، برازنده سرورى و سالارى مى گردید و مى توانست به شهریارى برسد. در اوستا معمولاً از دو فر، یاد مى شود:«اَیریَنِمْ خَورنُ» (= فرّایرانى) و «كَوئِنِمْ خَوِرنُ» (= فرّكیانى). فرّایرانىْ خِرَد و دارایى نیك مى بخشد و دشمنان ایران و اهریمنان را درهم مى شكند; و فرّكیانىْ بهره ناموران و شهریاران و اَشَوَنان مى شود تا از پرتو آن به رستگارى و كامرایى برسند. افتخار بهره مندى از فرّكیانى، پس از گشتاسپ شاه كیانى، نصیب هیچ كس نشده است، ولى اهوره مزدا آن را براى ایرانیان ذخیره كرده تا در آخرت آن را به سوشیانت عطا كند.
[104]. درباره شورش بهرام چوبین رك: ایران در زمان ساسانیان، صص578 ـ 581. همچنین براى آگاهى بیشتر از این كه تا پیش از این بهرام، هیچ نافرّه مندى نتوانسته بود بر تخت سلطنت بنشیند، رك: تاریخ ایران كمبریج، ج3، ق1، ص234.
[107]. رك: همان، ص646. گفتنى است كه علّت پایدارى ده ساله وستهم را حمایت طرفداران سابق بهرام چوبین از او دانسته اند و این كه در معنا وستهم، جانشین بهرام بود; دراین باره رك: تاریخ ایران كمبریج، ج 3، ق 1، ص262.
[109]. این نكته از طرفى دیگر مى تواند پاسخى باشد به آن نظریه كه تشیّع ایرانیان را دستاورد تداومِ باورداشت به مفهوم فرّه در هیئت امامان دوازده گانه قلمداد مى كند.
[113]. به روایت طبرى، پس از یورش اعراب به بین النّهرین، ساكنان روستاها و مالكان زمین هاى كشاورزى از بوم خویش مى گریختند; لیكن پس از اندك مدّتى، با بستن پیمان مالیات و جزیه، بازمى گشتند (رك: تاریخ طبرى، ج پنجم، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، چاپ چهارم، از جمله ص 1807 و ص 1835). همچنین براى آگاهى بیشتر از این كه تازیان پس از فتح ایران، اداره امور محلّى را به دهقانان و خرده مالكان مى سپردند، رك: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص468.
سیدمجتبى علوىزاه
میشه این بیت زشیر شتر خوردن و سوسمار …. رو برای من از شاهنامه بیاورید؟!
من هر چه در نرم افزار شاهنامه گشتم این بیت و بیت بعد و مشابه این دو نبود.
بعدش هم شما می تونین به دیباچه ی شاهنامه رجوع کنین و ببینین که فردوسی درباره ی پیامبر خاتم چه اوصافی رو ذکر می کنه
آقا آرش شما بیش از اندازه به گذشته افتخار میکنید…به هر حال ایران الان اسلامیه و ریشه اسلام در ایران 1400 ساله و هیچ تیشه ای این ریشه رو نمیتونه قطع کنه…
ایرانی هم اکنون میتونه سرشو بلند کنه و بگه اگه جرات دارید حمله کنید…
این خصلت رو نه اعراب دارن و نه ایرانیان باستان در آستانه سقوط
آیا شما مسلمان هستید؟
ای کاش ای کاش مردم ما به حای هجوم به عقاید یکدیگر کمی دست در دست یکدیگر میگرفتند و به یاد می آوردن که جابر بن حیان پدر علم شیمی و ابو علی سینا که هنوز کتب او در برترین دانشگاه های دنیا تدریس میشود مسلمان بودند دلیل عقب ماندگی ما زورگویی حاکمان بر سر ما اسلام نیست این خودمان هستیم که بدیم این خودمان هستیم به یاد آورید که چه بودید و چه شدید به یاد بیاوردید که ایران پس از اسلام هم قدرتمند شد ولی باز بخاطر نادانی مردم و غرق در خرافات شدنشون باز به زیر رفت به یاد آورید چه بودید
من با کسی سر جنگ ندارم و وقتی که میبینم کشوری که زمینه های پیشرفت فراوانی دارد کشوری که چه از دینش و چه از فرهنگ اصیلش میتونه بهترین درس ها را بگیره انقدر حقیر و ذلیل شده دردم میگیره این درد ، درد بزرگیه
اسلام بد نیست این ما هستیم که بدیم
این دانشمندان را میشناسید
ابن بطوطه
ابن خردادبه
ابن خلدون
ابن رشد
ابن سینا
ابن هیثم
ابوریحان بیرونی
ابوعبیدالله عبدالواحد بن محمد جوزجانی
جابر بن حیان
خواجه نصیرالدین طوسی
خوارزمی
خیام
شیخ بهایی(بهاءالدین عاملی)
غیاث الدین جمشید کاشانی
فارابی
قطبالدین شیرازی
محمد بن زکریای رازی
اینها همه مسلمان بودند همه و همه
از این تفرقه ها دست بردارید دست های همدیگر را بگیرید با هر عقیده ای که هستید پیرو هر مذهبی که هستید شمشیرتون را به جای اینکه سمت یکدیگر بگیرید طرف دشمن اصلیتون بگیرید کسی که میخواهد بین شما تفرقه بیاندازد و حکومت کند و آنگاه خواهید دید چگونه دشمنتان ذلیل میشه و چگونه ایرانیان به اوج خودشان میرسند ایرانیان شایسته بهترین ها هستند پس برادران و خواهران من تمومش کنید
برای همتون آرزوی موفقیت میکنم انشاء الله که در تک تک مراحل زندگیتان موفق و سربلند باشید
بدرود
زیباترین و با شکوه ترین دوران ایران، دوران پس از اسلام است . تنها پس از ورود اسلام بود که عامه مردم توانستند از مدرسه ها و دانشگاه ها و کتابخانه ها استفاده کنند . برای درمان بیماری به بیمارستان مراجعه کنند و در فلسفه و عرفان با هم به بحث بنشینند .
درود بر شما
بسي سخني گفتيد مضخرف و بيمنطق!!!
اخه عزيز من قبل از اسلام ما قدرت اول دنيا بوديم
ولي بعد از اسلام به جز دوره عالي نادر شاه افشار، ديگه هيچوقت نتونستيم سرمونو بالا بگيريم
وای بر حال افرادی که دانشمندانی چون فارابی و ابن سینا و خیام و…رو به پاس آمدن اسلام میدانند! واقعا متاسفم…واقعا متاسفم…حال آنکه این افراد بدبخت نمیدانند که همه این دانشمندان شعوبی بودن و در اصل برای مبارزه با خلافت اومیان عباسیان و…شیوه مبارزه فرهنگی رو در پیش گرفتن و با نوشتن انواع کتب مردم رو به حمایت از فرهنگ بر باد رفته خیش دعوت کردن…این احمق ها نمیدانند که تا 200 سال اولیه اسلامی در ایران هیچکسی حق نداشت که حتی یه نامه با زبان پارسی بنویسد…این افراد نمیدانند که همیشه دانشمندان بزرگ بیزانس از رم فرار کرده و به امپراطوری ایران پناهنده میشدند…اینان نمیدانند که چرا دانشگان جندی شاپور تاسیس شد…اینان آنقدر چشمشان را نسبت به حقیقت بسته اند که نمیدانند اگر ایرانیان آنزمان دانش و فرهنگ نداشتن پس چرا بنایی مانند تخت جمشید رو ساختند؟!!!!….پس با چنین حرف هایی نباید انتظار داشت که عربان دانشمندانی چون ابن سینا رو از ان خود بدانند…خلیج پارس رو خلیج عرب بنامند! واقعا که….
واژه خليج عرب را به اين شكل تايپ كنيد
خليج عر…
تا باعث بالا رفتن رتبه اين واژه در گوگل نشويم
سلام
موردی نداره شما بفرمایید.
1- از کجا میگید اینها شعوبی بودن؟
2- ایران در کدام علوم غیر از ریاضی و معماری قوی بود؟
3- جابر بن حیان مگر رسما شاگر امام صادق (ع) نبود؟
4- این 200 سال اگر درست باشه آیا طبقه بندی مردم و به مدرسه رفتن مردم را نسبت به قبلش کمی اصلاح و رشد نداد؟
ببخشید مشکلتون اینه که اسلام را با عرب در هم آمیختید در حالی که اسلام جدای عرب هست. مثل مسیحیت کمه جدای از عرب بوده و هست. پس غربی های مسیحی هم عربی فکر می کنن؟
موفق باشید.
سلام
ببخشید شما جواب ایشون را دادید؟
قبل از اسلام مدتی فقط قدرت اول بودیم. زمانهای بسیاری ایران قدرتمند نبود.
این را بفرمایید. آیا مردم درجه بندی نبودن؟ بعد از اسلام از درجه بندی در نیومدن؟
جابربن حیان و ابن سینا و زکریا و ابوریحان و غیره چه کسانی بودن؟
موفق باشید.
درود
از کی تا به حال پورپیرار حرامی استاد شده است؟
لابد از همان دورانی که از صندوق حزب بنا بر گفته های کیانوری پول بالا می کشید.
با درود
دوستان را به مطالعه مقالات زیر دعوت میکنم:
آیا اعراب برای ایرانیان علم آوردند
http://farshidh.blogspot.com/2010/12/blog-post_11.html
جنایت اعراب در ایران
http://farshidh.blogspot.com/2010/12/blog-post.html
کتابسوزی اعراب در ایران
http://farshidh.blogspot.com/2010/11/blog-post.html
دردنامه تیسفون
http://farshidh.blogspot.com/2010/08/blog-post.html
درود
1.اگر خدارو قبول داشته باشین و اونو عاقل بدونین پس باید این هم قبول کنین که اشتباه نمیکنه پس ویندوز ویستا بیرون نمیده که کسی استقبال نکنه{یعنی هر دین جدید بهتر میشه نه بدتر، البته اینا در صورت قبول داشتن شرط اول درسته؛}
2.تعصب خوب نیست؛ مثلا اگر یکی از پادشاهان هخامنشی به اعراب حمله میکرد و غارت می کرد کسی زیاد بهش گیر نمی داد چون ایرانیه؛
خیلی از جنگ های زمان ساسانی با رومیان بیهوده بوده؛چرا کسی اونارو مطرح نمیکنه؛وقتی سورنا کشته شد چرا کسی وقتی پسر پدرو میکشت که به تخت و تاج برسه وقتی اختلاف طبقاتی به وجود اومد یاوقتی خشایارشا بیخود با وجود مخالفت مشاورا به یونان حمله کرد که آخرشم یونان استقلالشو به دست آوزد و نبرد ترموپیل و… بیهوده بود و هزاران اشتباهات دیگه که در این سه دوره اتفاق افتاد؛ چرا اینارو نمیگین و تا کسی حرف مخالف میزنه بهش توهین میکنین؟
احتمالا با این حرفا خیلی ها بگن من طرفدار عربها هستم و این حرفا ولی من فقط میخوام کمی صادق باشیم؛من از عمر متنفرم که ایرانو به اون لجنزار کشوندو ایران عزیزمونو تحقیر کرد؛اما نباید عینک دودی بزنیم و همه چیز رو تاریک ببینیم یا همه چیز رو سفید؛همین پاینده باد ایران و ایرانی ; بدرود
دوست عزیز این مقایسه هایی که شما کردید اصلا قابل قیاس نیستند!!
سلام
دوست عزیز. یک نکته داشت این بیانشون. ببین چرا بدون بیان کامل حقایق مدام دارن به اسلام حمله میکنن درحالی که حقایق بسیار روشنی در این مورد وجود داره.
موفق باشید.
جنگ های قادسیه و نهاوند فقط در فانتزی طبری اتفاق افتاده اند:
http://www.chubin.net/?p=2147
http://www.chubin.net/?p=2093
http://www.chubin.net/?p=2088
همچنین نگاه کنید به :
http://www.chubin.net/?p=8097
موقق باشید
جوبین
به نظر من اگه تاریخ نگارن ایران همه یهودی بودند وتاریخ به انحراف کشیده شده است لابد فردوسی هم یهودی بوده و او در آثاره خود قصد انحراف تاریخ داشته است.
Esme pedar mohamad abdollah bod ghabl az inke mohamad be donya biad ,yani mohamad baad az resalate gholabish. in allah ro az ro familiye babash gozashte ro khodaye zartosht, allah esme bote khanevadegishonam bode, khob sare karid be khoda
DIN BAYAD SABABE OLFAT SHAVAD NA KOLFAT
به امید روزی که همه به خدای یکتا ایمان بیاریم و دست از اینکه به ادیان الهی رنگ و بوی ملیتی بدیم دست برداریم به امید روزی که نادانی از دنیا شسته بشه به تاریخ نگاه کنید و ببینید دلیل بیشتر جنگها در بین ملتها چی بوده دوری از اصل فرمان خداوند و نفع پرستی متاسفانه انسانها دستورات خدا رو هر جور که به نفع خودشون بود تغییر دادن و از خدا دور شدن و همین موضوع مشکل جهان امروزه.
خودت رو عاقل ندان چیزی که تو میگی همیشه درست نیست
کاش می شد کلا دست از سر این خدا برداشت و به کارهای روزمره زندگی و انسان دوستی پرداخت چراکه هرکس از خداگفت مشکل داشت این نظر شخصی منه
چون هیچ کس نمی دونه این خداهه کیه کجاست چند سالشه
یکی میگه آدم فضایی ها مارو ساختن
یکی میگه خدای واحد ساخته
یکی میگه چند تا خدا ساخته
چه فرقی میکنه حالا هرکی که ساخته ساخته دیگه
اصل اینه که باید زندگی کرد
سلام
اگر واقعا علاقمند باشید اتفاقا بسیار ساده قابل شناخت هست. فقط باید بخواید و شروع به تلاش بدون تعصبات و پیش داوری ها بکنید.
نمیگم حرف من را بپذیرید. فقط از درون خالص بشید و پیش داوری را بذارید کنار و محققانه سخنان همه را گوش کنید و بررسی محققانه کنید.
موفق باشید.
دوست عزیز اشتباه نکن پدر و مادر و خاندان بنی هاشم پیرو دین ابراهیم بودند و خدای بزرگ در زبان عرب الله نام دارد ربطی به حضرت محمد ندارد
اندیشه خود را به یادگار بگذارید زیبا بود ولی صورت جهت تماس مدیر مرتبط رو هم کاش به جاش واژه های پارسی مینوشتید
سلام فرهاد هستم مدیر سایت کوروش بزرگ
من از شما درخواستی داشتم؛در مورد تبادل لینک نیست اگه ای دی یاهو منو اد کنین خیلی خوشحال میشم چون کار مهمی با شما همکار محترم دارم.
ای دی یاهو:garvamen@yahoo.com
با تشکر
درود. در ستون سمت راست آن بالا، شناسه یاهو ما هست
این شناسه یاهوی ماست :
tarikhema4us
با درود فراوان
هدف من از نوشتن این مختصر ها بیشتر اشاره کردن به متد تاریخ نویسی علمی – انتقادی ( اگر موفق شده باشم ) است. تاریخ طبری 200 سال بعد از این جنگ های (فرضی) نوشته شده است، طبری داستان تعریف کرده و نه ناریخ را. داستان نویسی ( داستان های هزار و یک شب ) و تاریخ نویسی دو مقوله مختلف هستند. من در اینجا نیز به تاریخ طبری اشاره کردم (شاید تکراری باشد و دراین سایت منتشر شده ).
http://www.chubin.net/?p=5362
موفق باشید
جوبین
من این پاسخ را اشتبا این جا نوشتم !!!
چوبین
با درود به همه کسانی که تاریخ ایران باستان براشون مهمه و در این زمینه مطالعه و تحقیق میکنن مهمتر از همه اینکه به دنبال حقیقت هستند و هدفشون انتقال اون به نسل بعدیه.
من به شخصه حس نزدیکی غریبی به فرهنگ و تمدن ایرانی خودمون دارم و از فرهنگ و ایده ئولوژی عربی-اسلامی بسیار رویگردان هستم و هر جا و به هر شکلی که در توانم باشه با اون مقابله میکنم. هر جا که لازم بدونم، البته در میان مردم عامه، مسائل اون دوره رو شرح میدم.
بهترین داوری برای هر مکتب فکری، نگاه و بررسی و تحلیل تاثیر اون بر زندگی مردم در همون دوره ایه که اون مکتب و گرایش فکری بر اکثریت مردم حاکم بوده. از شواهد و قرائن به آشکار میتونیم به این مسئله پی ببریم که به قول فردوسی شیرین سخن پس از ورود اسلام و اعراب و تسلط سیاسی و فکری اونها بر مردم ایران ، تیره روزی ایرانیان روز به روز بیشتر و بیشتر شده و در هر دوره از تاریخ که نفوذ این مکتب بر حکومت و حتی زندگی روزمره ایرانیان افزون شده، نتایج بسیار ضعیف و ناپسندی رو به دنبال داشته.
به نظر من یکی از ناخوشایندترین تاثیرات فرهنگ عربی-اسلامی بر آریایان، از بین بردن وحدت و یکپارچگی فرهنگی و سیاسی و ایده ئولوژیکی آونهاست. طوری که چند دسته گی فرهنگی به وضوح در بین ایرانیان خصوصا در عصر حاضر دیده میشه.
از دیگر تاثیرات اون میشه به تبدیل کردن مردم شاد و با روحیه به یکی از افسرده و غمگین ترین جوامع انسانی در دنیا اشاره کرد. چرا که در دین اسلام نگرشی منفی به شادزیستی وجود دارد و افراد شاد همیشه متهم به سبکسری هستند و در کل اسلام(حداقل به این شکلی که الان در کشور هست) میانه ای با شادی و شعف و شکوفایی و تحرک و تغییر نداره.
به هر حال این چند تا نکته ای که به نظر من رسید بودند که همیشه از ذهنم میگذره و روشون فکر میکنم، شاید اگه فرد متخصص ی باشه خیلی چیزهای منفی و حتی مثبت رو هم از اسلام بیان کنه، ولی چیزی که هیچکس نمیتونه کتمانش کنه اینه که بشر باید در تمامی سطوح و ادوار زندگیش پدیده های پیرامون خودش رو تجزیه و تحلیل و بررسی کنه و خوبی ها و سودمند ها رو نگه داره و مابقی که مخرب هستند و از جنبه های مختلف به بقاء و پیشرفت بشریت ضربه میزنه رو دور بریزه.
با تشکر از انی جان، همشهری محترم
شما اسلام دینی به این زیبایی رو به نام اعراب دوختین واقعا که …………
کسی چیزی رو به کسی ندوخته چیزی که هست رو گفتن
سلام
مسیحیت هم عرب بود درسته؟
الان کامپیوتر هم آمریکایی پس استفاده نکن.
روانشناسی و خیلی علوم دیگه هم استفاده نکن.
از چیزی که درست باشه استفاده می کنیم.
اسلام را میپذیریم چون بسیار ارزشمند هست.
موفق باشید.
مرده شور تمام زیبایی هاشو ببرن
به آقای re
اولا اگه هولوکاست به این بزرگی و با این میزان کشتار بوده چرا تحقیق در موردش جرم حساب میشه مثلا در مورد تاریخ هند و چین و رم هر کسی میتونه هر سوالی بکنه ولی در مورد تاریخ یهود و حتی ایران حساسیتهای زیادی هست که ربطش هم تو اینکه تاریخ ایران هم همون یهودی هایی نوشتند که شما و مورخین ایران بدون اینکه سوال کنن منبع اظهارات اینها که گفتن خشایار شاه 5000000 وگاهی 1000000 سرباز رو به آتن برده چیه اصلا الان آمریکا که الان بزرگترین ارتش دنیاست مگه میتونه لوجستیک پنج میلیون رو تامین کنه تا بجنگن اصلا معنی این تعداد ارتشی رو میفهمید یا میزان نقره های که میگن اعراب بعد از اشغال ایران بردن چهار میلیارد سکه بوده اگه هر کدوم از این سکه ها ده گرم باشن یعنی چهل هزار تن که همین الان هم تو کل خاور میانه اینقدر نقره نداریم یا اصلا معدن این نقره ها کجاست.
خلاصه مثل اکثر مسلمونها نباشید که همه چیز رو مقدس میدونن در حالی که اگه یک بار قرآن رو با ترجمه درست خونده باشید می فهمید که خدا حتی پیامبر هارو مقدس قرار نمیده و کلمه مقدس فقط برای خداست
در ضمن لازم نیست شما از کسانی دفاع کنید که طبق تورات نو نوشته شون که بعد از اسلام انقدر تحریف کردن که میشه گفت نو نوشته میگن تمامی انسانهای غیر یهود چهار پایانی هستند که به شکل انسانند و اگه به یهود خدمت بکنند زنده می مانند و اگر نه باید بمیرند