شرحی بر آثار موسی خورنی

زندگی نامه : نام خورناتسی (Khorenatsi) یا خورنی نشان می‌دهد كه وی باید در ناحیه‌ای به نام خورن یا خوریان زاده شد باشد. روستا یا شهری با این نام تا این اواخر شناخته نشده بود. این اختمال وجود دارد كه وی در روستای كوچكی به نام خوریا در ناحیه هاباند ایالت سیونیك (یكی از استانهای پانزده‌گانه ارمنستان باستان) بدنیا آمده باشد. چند سند جنبی این باور را تقویت می‌كند. از جمله آشنایی كامل خورنی به سیونیك، مسیر جریان رود ارس، آبادی‌های سواحل رود ارس، عدم تمایل او نسبت به مامیكنیان كه در نیمه دوم سده پنجم دشمنان سیونیك بودند و جز اینها.

سال تولد او نیز به روشنی معلوم نیست. برخی پژوهشگران می‌گویند كه او باید در سال 370 میلادی زاده شده و به سال 490 در سن 120 سالگی بدرود حیات گفته باشد.1 این 120 سال سن او بسیار غیر محتمل است، چراكه با گفته‌های خود وی بعضا مغایرت دارد. به طور نمونه او اشاره به تحصیل در اسكندریه در بین سالهای  432 م. تا 437 م. دارد كه اگر وی در سال 370 م. متولد شده باشد، در آن زمان باید پیرمردی 62-66 ساله بوده باشد. ولی اگر یك سن واقعی‌تر مثل 22-23 سالگی را بر روی او فرض كنیم. سال تولد وی باید حدودا  410 م. یا یكی دو سال پس و پیش باشد.

از دوران كودكی خورنی اطلاعی در دست نیست ولی به احتمال زیاد وی تحصیلات ابتدایی را در همان سیونیك پشت سر گذاشته و در 15-16 سالگی در واغارشاباد به مدرسه مركزی ارمنیان در آن دوران رفته و در آنجا غیر از زبان ارمنی، زبانهای یونانی و آشوری را نیز فراگرفته است.

پس از شورای افسس (431 م.)2 زمانی كه ساهاك و مسروپ كتاب مقدس را مطابق متن یونانی تصحیح می‌كردند و یا برای دومین بار از یونانی ترجمه می‌كردند به یونانی‌دانان زبردست و دانشمندان ماهر در فن نگارش احتباج پیدا كردند، لذا تصمیم گرفتند چند تن از با استعدادترین شاگرانشان را به اسكندریه در مصر، مركز علوم آن عصر بفرستند كه یكی از آنان موسی بوده است.

اینكه او در اسكندریه چه چیزی می‌آموخت ما بطور مطمئن نمی‌دانیم، او معلمش را افلاطون جدید (فلوطین) می‌نامد بودن اینكه اسمش را یاد كند، لذا احتمال دارد او حكیم و دانشمند بوده تا عالم الهی. با در نظر گرفتن انگیزه اصلی مراجعت باید اضافه كنیم كه موضوعات اصلی تحصیلی او را زبان یونانی و فن نگارش یعنی نظریه زبان و سخن، دستور و فن بیان تشكیل می‌داد. دوم آنكه او تفسیر كتاب مقدس، تاریخ و اساطیر یونانی نیز تحصیل می‌كرد.

پس از تحصیل در اسكندریه موسی به دیار خود بازمی‌گردد و نه تنها مورد استقبال قرار نمی‌گیرد بلكه با بی‌احترامی و تعقیب و آزار روبرو می‌شود. علل این تعقیب و آزار چندان مشخص نیست. یكی از دلایل آن می‌تواند داشتن تمایلات فرهنگ یونانی باشد. به هر حال موسی تا سن شصت سالگی این مصائب را تحمل كرد تا اینكه وضع بكلی تغییر كرد و او حرمت و احترام بسیاری یافت و شرایط مناسبی برای انجام كارهای محبوب ادبی او برایش بوجود آمد. در همین زمان بود كه شاهزاده ساهاگ باگراتونی با شنیدن آوازه علمی او به او روی آورد و درخواست نمود تاریخ ارمنیان بویژه تاریخ پادشاهان و خانواده‌های اشرافی ارمنی را به رشته تحریر درآورد. موسی در سالهای هشتاد سده پنجم حدود 483-485 م. به پایان برد. مرگ وی احتمالا در آغاز سالهای نود همان سده (به اعتقاد برخی   493 م.) اتفاق افتاد.

به جز «تاریخ ارمنیان» كتب دیگری همچون «تاریخ هریپسیمه» و «نطق وارتاوار» به وی منسوب شده كه جای شك و تردید دارند. اثر ترجمه‌ای او را باید «نیازنامه» دانست. بررسی‌های ادبی به احتمال زیاد، ترجمه تاریخ ماجراهای اسكندر نوشته كالیستنس كاذب و قسمتی از نطق‌های گریگور نازیانزی (عالم الهیات) را نیز به او نسبت می‌دهند.

تاریخ ارمنیان به سه بخش یا كتاب تقسیم شده است كه عبارتند از:

  1. نسب‌نامه بزرگان ارمن
  2. تاریخ میانه نیاكان ما
  3. پایان تاریخ میهن ما

كتاب یا بخش نخست شامل 32 باب است كه هفت باب نخست شامل مطالب پیشگفتاری هستند و از باب دهم تاریخ اصلی ارمنیان آغاز می‌گردد. پس از كتاب اول دو باب «از افسانه‌های پارسی» بطور مجزا وجود دارد كه اولی در مورد آژدهاك بیوراسب و فریدون اما دومی شامل تشریح این افسانه و تاریخ تصحیح شده می‌باشد.

كتاب دوم شامل 92 باب است و از قیام پارسیان در برابرسلوكیان و از پادشاهی واغارشاك بر ارمنیان (132 پ.م.) آغاز می‌شود و با مرگ تیرداد (318 م.) پایان می‌پذیرد، بنابراین شامل 450 سال تاریخ ارمنیان است.

كتاب سوم شامل 68 باب است و شامل رویدادهای اتفاق افتاده در عصر مولف یا كمی پیش از آن است كه با خسرو صغیر (319 م.) جانشین تیرداد شروع می‌شود و تا فروپاشی پادشاهی آراشاگونی (اشكانیان ارمنی 428 م.)  ادامه دارد.

كتاب نخست

نسب‌نامه بزرگان ارمن

مجسمه متنصب به مو سی خور نی

در ابتدای این كتاب خورنی پس از بیان نامه ساهاك در پاسخ به خواهش او به شرح دلیل استفاده وی از منابع یونانی به جای دیگر منابع می‌پردازد. او اشاره دارد كه به ویژه پارسیان و كلدانیان كارهای متعددی مربوط به ارمنیان انجام داده‌اند ولی از آنجا كه یونانیان كتب و تواریخ همه هملتها را به یونانی ترجمه می‌كردند و از این لحاظ از دیگر ملل بسیار پیشی داشتند، وی ترجیح داده تا از منابع یونانی استفاده نماید. سپس وی به بیان رفتار دانش‌ستیزانه نخستین پادشاهان و شاهزادگان ارمنی می‌پردازد و از این باب بسیار گله و شكایت می‌نماید.

در بخش بعدی وی به قیاس كتاب مقدس با مطالب سایر تاریخ‌نگاران در باب آدم و دیگر پیشوایان (پیامبران) همچون نوح می‌پردازد و بیان می‌دارد كه مطالب این دو در بعضی موارد دارای تشابه و در بسیاری دیگر دارای تناقض است. خورنی خود از گزافه‌گویی در این باب پرهیز می‌كند و بحث منشاء تاریخ ارمنیان را آغاز می‌نماید.

آرشاك بزرگ پادشاه پارسیان و پارتیان3 كه خود نیز اصلا پارتی بود در برابر مقدونیان شورش كرد و آنتیوخوس را در نینوا به قتل رساند و سراسر گیتی را فرمانبردار خود ساخت و برادر خود واغارشاك را به پادشاهی ارمنستان گماشت.

واغارشاك یك نفر آشوری هوشیار به نام مارآباس كاتینا را با هدایای گرانبها نزد برادر خود آرشاك بزرگ می‌فرستد و در نامه‌ای به وی تقاضا می‌كند كه آرشاك دیوان درباری را در برابر وی بگشاید تا از این طریق مشخص گردد پیش از واغارشاك چه كسانی بر ارمنستان حاكم بوده‌اند و منشاء این ناخارنشین‌ها از كجاست. این خواسته پذیرفته می‌شود و مارآباس كاتینا با بررسی همه كتب نوشته‌ای یونانی می‌یابد كه به فرمان اسكندر از زبان كلدانی به یونانی برگردانده شده و شامل داستان‌های باستانیان و نیاكان اصیل است.

در این كتاب آمده است كه همه افراد نامدار از فرزندان سه شخصیت ناخاراری به نامهای زروان، تیتان و هاپتوسته می‌باشند. مارآباس كاتینا این كتاب را نزد واغارشاك می‌برد و وی آنرا در صندوقی نگه‌داری می‌كند و دستور می‌دهد تا بخشی از آن را بر روی سنگ حكاكی كنند.

تاریخ در این كتاب چنین آغاز می‌شود:

«نخستین خدایان مخوف و نام‌آور و باعث مواهب بزرگ گیتی و سرآغاز جهان و تعدد بشریت بودند. نسل تهمتنان نیز از اینان ناشی گردید، مردانی عظیم‌الجثه، نیرمند و ستبری كه با تكبر و غرور اندیشه غیر مشروع برج‌سازی را در مغز خود پروراندند و آنگاه اقدام به انجام كردند. در اثر خشم خداوندی، توفان شدید روی داد و برج نابود گردید و هر یك از مردمان دارای زبانهای غیر قابل فهم (برای دیگران) شدند و لذا میان آنان شورش و ناسازگاری افتاد. هایك هاپتوسته نیز یكی از آنان بود، ناخاری دلیر و نامدار با كمانی بزرگ و نیزه‌افكنی پرتوان به شمار می‌رفت.»

هایك در برابر استبداد بعل كه توانسته بود سراسر زمین را تسخیر كند، پرچم شورش برافراشت چراكه نمی‌خواست از وی فرمانبرداری كند. وی پس از تولد فرزندش آرمنیاك در بابل همراه فرزندان و نوادگان خود كه حدود سیصد نفر بودند اقدام به كوچ كرده و به سرزمین آراراد كه در نواحی شمال واقع بود رفت. هایك مردمان آنجا را فرمانبردار خود ساخت و در آنجا خانه‌هایی بنا نمود و به عنوان ارث به كادموس فرزند آرامانیاك داد.

بعل تیتان یكی از فرزندان خود را به نزد هایك می‌فرستد و از وی می‌خواهد كه از او فرمانبرداری كند. هایك نمی‌پذیرد و جنگی بین این دو درمی‌گیرد و در این جنگ هایك با كمان خود تیری بر سینه بعل می‌زند و وی را به هلاكت می‌رساند و سپاهیان بعل هم با دیدن این صحنه پا به فرار می‌گذارند.

پس از مرگ هایك فرزندش آرامانیاك دودمانش را رهبری كرد و بدین ترتیب از نسل وی یكی پس از دیگری بر ارمنستان حكومت كردند تا اینكه قدرت به دست شخصی به نام آرام رسید. وی مرزهای ارمنستان را در همه سو گسترش داد و یونانیان و پارسیان به واسطه نام همین شخص ارمنیان را آرمن و آرمنیك می‌نامند در حالیكه ارمنیان خود را به مناسبت نام نیایشیان هایك «های» خطاب می‌كنند.

آرام در جنوب بر آشوریان چیره گشت و بخشی از سرزمین آنان را تسخیر نمود در غرب هم كپدوكیه را به تصرف خود درآورد. پس از وی فرزندش آرا سرزمین عظیمی كه آرام به ارث گذاشته بود را رهبری كرد. در این زمانی زنی به نام شامیرام (سمیرامیس) ملكه آشور بود. با شنیدن آوازه زیبایی آرا، شامیرام نمایندگانی را با هدیه و تحفه نزد وی فرستاد و تقاضا كرد تا وی به نینوا رفته و او را به زنی بگیرد و بر تمامی آنچه او دارد پادشاهی كند. آرا این پیشنهاد را نپذیرفت و بدین‌ترتیب جنگی میان شامیرام و آرا در گرفت و در این جنگ آرا كشته شد.

پس از این پیروزی شامیرام مدتی را در دشتی به نام آیرارات (برگرفته از نام آرا) به سر می‌برد. با مشاهده آب و هوای معتدل ارمنستان، وی تصمیم می‌گیرد تا در آن سرزمین كاخی بنا كند و آنجا را به عنوان پایتخت تابستانی خود برگزیند.

او تابستانها زمانی كه به شمال به شهر ییلاقی در ارمنستان می‌آمد، زرتشت مغ نیا و پیشوای مادیان را زمامدار آشور و نینوا تعیین می‌كرد و چون او این امر را مدتی طولانی به وی محول نموده بود لذا به او اطمینان می‌كرد. شمیرام به علت رفتار شهوت‌آمیز خود بوسیله فرزندانش سرزنش می‌شد از این رو وی همه آنان را به هلاك رساند و تنها كوچكترین فرزند وی یعنی نینواس جان سالم به در برد.

میان شامیرام و زرتشت اختلافی افتاد و جنگی بینشان درگرفت و در این جنگ شامیرام ناچار به فرار به ارمنستان شد. در اینجا نینواس فرصت مناسبی برای انتقام‌جویی بدست آورد و مادرش را به قتل رساند و خود بر نینوای آشور پادشاهی كرد.

از آرا فرزندی به نام آرا آرایان به جا مانده بود كه وی نیز به همراه شامیرام كشته شد. نینواس فرزند وی به نام آنوشاوان را به عنوان خراجگذار بخشی از ارمنستان تعیین كرد، بعدها وی توانست كل كشور را تصاحب كند.

بارویر فرزند اسكایوردی نخستین ارمنی است كه بر ارمنستان پادشاهی می‌كند، وی واراباكس مادی (اهل نواحی نامعلوم مرزی ماد) را یاری كرد تا پادشاهی سارداناپال آشوری را براندازد و بدین ترتیب آشور و نینوا به چنگ مادها افتاد.

پس از برویر چند تن دیگر بر ارمنستان پادشاهی كردند تا اینكه نوبت به نهمین پادشاه یعنی تیگران بزرگ رسید. وی از هر حیث بزرگترین و نیرومندترین پادشاه ارمنی بود.وی در برانداختن حكومت ماد به كوروش كمك نمود و بر یونانیان بارها چیره شد و مرزهای ارمنستان را به منتهای وسعت خود رساند.

او در آغاز هم‌پیمان آژداهاك مادی بود و خواهرش تیگرانوهی را به ازدواج وی درآورد ولی آژداهاك در سایه چنین پیوند خویشاوندی قصد قتل تیگران را داشت. این قصد وقتی قوت گرفت كه كوروش به تیگران پیشنهاد پیمان داد. آژداهاك در خواب دید كه توسط تیگران ارمنی مورد حمله قرار می‌گیرد، وی این خواب را با رایزنان خود در میان گذاشت و قرار برای این شد كه یك ملاقات ظاهرا دوستانه با تیگران در مرز مشترك دو پادشاهی گذاشته شود تا نقشه شوم خود را عملی سازند ولی تیگران پی به این توطئه برد و از این رو كار این دو پادشاه به جنگ كشید و در این جنگ آژداهاك كشته شد.

تیگران خواهرش تیگرانوهی را به یك آبادی در ارمنستان كه تیگران به نام خود تیگراناگرد ساخته بود می‌فرستد و آنویش زن نخست آژداهاك و فرزندانش را به همرا انبوهی از اسیران در سوی شرقی كوه بزرگ تا مرزهای گوغتن اسكان می‌دهد.

پس از تیگران فرزند و نوادگانش به پادشاهی می‌رسند تا اینكه یكی از آنان به نام واهه با شورش در برابر اسكند مقدونی به دست او می‌میرد. از آنجا تا پادشاهای واغارشاك در ارمنستان چیز موثقی برای گفتن وجود ندارد چراكه در اثر رویداد شورشها برای تصاحب كشور یكی پیش از دیگری اقدام می‌كرد. بدین علت نیز آرشاك بزرگ به آسانی وارد ارمنستان شده و برادرش را بر تخت پادشاهی نشاند.

از افسانه‌های پارسی

موسی خورنی كلیه افسانه‌های پارسی مربوط به آژدهاك بیوراسب همچون خدمتگذاری دیوان برای وی، بوسه زدن بر شانه‌ها و زاده شدن اژدهایان از آنجا و سپس بستن او با سیمهای مسی به دست فریدون و بردن وی به كوهی موسوم به دمباوند و غیره را دروغ و بی‌معنی می‌داند و به نقل از افلاطون آژداهاك را نیای پارسیان و معاصر نمرود بیان می‌كند و نام اصلی وی را بنا بر یك متن كلدانی كنتاورس پیوردا می‌داند. این شخص در ستاره‌شناسی توانا بود و می‌خواست شرارت را نیز به حد كمال بیاموزد، روان پلید كارآزموده كه از آن شرارت تراوش می‌كند با گذاردن سر خود بر شناه‌های بیوراسب در گوش او نجوا می‌دهد و فنون پلید را به وی می‌آموزد.

بیوراسب به قربانی كردن مردمان بیشماری برای دیوها پرداخت و از این رو مردم از متنفر شدند و برای سركوبی او همداستان گشتند. وی به سوی كوه یاد شده می‌گریزد و مردم با وی به جنگ می‌پردازند و در نزدیك كوه وی را می‌كشند و در یك چاه و گودال بزرگ گوگردی می‌افكنند.

مجسمه سه شخصیت نامدار ارمنی - موسی خورنی، مخیتار گُش، فریک.
مجسمه سه شخصیت نامدار ارمنی - موسی خورنی، مخیتار گُش، فریک.

كتاب دوم

پس از مرگ اسكندر مقدونی حكومت وی بین افراد زیادی تقسیم می‌شود. سلوكیوس بر بابل پادشاهی می‌كند و پارتیان را با جنگی بزرگ به طاعت خویش درمی‌آورد. پس از وی فرزندش آنیوك نوزده سال پادشاهی می‌كند و بعد از او هم آنتیوكوس ده سال جانشین او می‌گردد. در سال یازدهم پارتیان بر علیه وی شورش می‌كنند و از زیر فرمان مقدونیان بیرون می‌آیند. بدین ترتیب آرشاك دلاور كه از نژاد ابراهیم و فرزند كتورا بود به پادشاهی می‌رسد. در این زمان رومیان در غرب نیومند گشته بودند. آرشاك با فرستادن سفیران خواستار هم‌پیمانی با رومیان مش‌شود تا آنان مقدونیان را یاری ندهند.

آرشاك سی و یك سال حكومت می‌كند و پس از وی فرزندش آرتاشس بیست و شش سال حكم می‌راند. آنگاه فرزند وی آرشاك كه به كبیر ملقب است جانشین او می‌گردد با دمتری می‌جنگد و او را به اسارت درمی‌آورد، برادر وی را هم در جنگی شكست داده و بدین ترتیب آرشاك بر یك سوم گیتی دست می‌یابد.

آنگاه برادرش واغارشاك را به پادشاهی ارمنستان می‌رساند، واغارشاك در ارمنستان ناخارنشین‌هایی تعیین نمود و برای این ناخارنشین‌ها پیشوایانی از نسل هایك و دیگر ارمنیان برگزید. وی در جنگهایی دشمنان خود را شكست داد و كشور به سامان رسانید. سپس سرپرستی هر بخش از قلمرو تحت فرمانروایی خود را به فردی واگذار می‌كند.

پس از این امور وی نیابت سلطنت را از قوم آژداهاك پادشاه ماد برمی‌گزیند كه موراتسیان نامیده می‌شوند. پادشاه برای خاندان شاهی قوانینی وضع كرد و قضاتی در دربار و همچنین شهرها و شهركها گمارد و خلاصه واغارشاك پس از این دلاوریها و اصلاحات و بیست و دو سال پادشاهی در نصبیین زندگی‌اش به پایان می‌رسد و می‌میرد.

پس از واغارشاك فرزندش آرشاك اول به پادشاهی می‌رسد و سیزده سال حكومت می‌كند. در زمان وی در كشور بلغارها شورش هایی رخ داد و بسیاری از آنان از آنجا دوری كرده به ارمنستان پناه جستند. در اینجا داستان‌های مارآباس كاتینای پیرمرد به پایان می‌رسند.

منبع خورنی از این پس كتاب پنجم آپریكانوس وقایعنگار است كه گفته وی موثق بودن آن را بسیاری از یونانیان گواهی می‌دهند. آرتاشس در سال بیست و چهارم پادشاهی آرشاكان پارسی به جای پدرش آرشاك بر ارمنستان حكومت كرد. وی به سمت غرب لشكر كشی كرده و كرسوس پادشاه لیدی را دستگیر كرد. با بروز شورشی بزرگ در روم وی تصمیم می‌گیرد آن سرزمین را نیز به تسخیر خویش درآورد ولی بر اثر عواملی غوغا و آشفتگی در سپاهش روی می‌دهد و چنانكه می‌گویند آرتاشس پس از بیست و پنج سال پادشاهی هنگام گریز توسط سپاهیانش كشته می‌شود.

پس از آرتاشس اول، پسرش تیگران در سال چهل و نهم پادشاهی آرشاكان پارسی به حكومت می‌رسد. پس از مرگ پدر سپاه یونان به ارمنستان تجاوز می‌كند و تیگران در برابر این تجاوزات می‌ایستد. وی پرستشگاههایی ساخت و با كسانی كه به پرستش در آنجا نپرداختند با خشونت رفتار كرد. در دوره پادشاهی تیگران پومپئوس رومی شروع به كشورگشایی كرده و مهرداد شوهر خواهر تیگران كه در نواحی مدیترانه حكمرانی می‌كرد را به قتل می‌رساند، تیگران به قصد انتقامجویی با یكی از سرداران پومپئوس به نام گابیانوس كه به جای مهرداد منصوب شده بود به مقابله می‌پردازد ولی گابیانوس جرات نمی‌كند با وی درگیر شود و با صلحی كه برقرار می‌كند مهرداد جوان پسر مهرداد را كه خواهرزاده مهرداد بود مسترد می‌دارد، بدین دلیل رومیان گابیانوس را بركنار كرده و كراسوس را به جایش گسیل می‌دارند ولی وی با تمام سپاهیانش به دست تیگران كشته می‌شود.

تیگران به مهرداد جوان ظنین می‌شود كه خواهرزاده‌اش نیست، بنابراین مقام و منصبی به او نمی‌دهد. مهرداد با مشاهده این توهین بر دائی‌اش شوریده به قیصر پناهنده می‌شود و حكمرانی چند شهر را دریافت می‌كند. وی شهر ماژاك را آباد نموده و به افتخار قیصر قیصریه می‌نماند. از این پس این شهر از تحت حكومت ارمنی بیرون می‌آید.

تیگران به آرتاشس پادشاه پارس پیشنهاد هم‌پیمانی می‌دهد و وی می‌پذیرد، بدین ترتیب یك سپاه متحد ارمنی و پارسی به مقابله با سپاه رومی می‌رود و با متواری شدن سپاهیان روم با صلح و آرامش سوریه و فلسطین را به تسخیر درمی‌آورد. تیگران پس از آن بیش از سه سال زندگی نكرد و پس از سی و نه سال پادشاهی وفات یافت.

رومیان برای تصرف سوریه یكبار تلاش می‌كنند ولی ارمنیان باز به كمك پارسیان آنان را عقب می‌رانند. اینبار آنتونیوس رومی با تمامی سپاه راهی می‌شود. پس از تیگران پسرش آرتاوازد به پادشاهی ارمنستان می‌رسد. وی كه فردی لاابالی و ضعیف النفس بود در جنگ با آنتونیوس مغلوب شده و اسیر می‌گردد.

به فرمان آرشز (پادشاه پارس) آرشام برادرزاده تیگران را به پادشاهی می‌رسانند. آرشز یك سال بعد درمی‌گذرد و پادشاهی پارس به فرزندش آرشاویز می‌رسد. آرشاویز شخصی نبود كه بتواند آرشام را در رویارویی با رومیان یاری كند، لذا آرشام صلحی با رومیان بسته و خراجگزار آنان می‌گردد.

میان هیردوس پادشاه یهودیه و آرشام اختلافی بروز می‌كند. هیردوس به منظور ایجاد اصلاحاتی در شهرهای تحت فرمان خود از آرشام نیروی كار طلب می‌كند. آرشام نمی‌پذیرد و سپاهی برای مقابله با وی گرد می‌آورد ولی قیصر روم از هیردوس حمایت كرده و تمام آسیای صغیر را نیز به وی می‌سپارد. هیردوس شخصی را كه از طرف مادر از نژاد پادشاهی ماد یعنی از نسل داریوش ویشتاسپ بود به عنوان پادشاه مطیع خود در آسیای صغیر می‌گمارد. آرشام با مشاهده این امر كاملا از هیردوس بعنوان ارباب خود فرمانبرداری می‌كند و كارگران درخواستی را در اختیار وی می‌گذارد. آرشام پس از بیست پادشاهی درگذشت.

پس از آرشام پسرش آبگار به پادشاهی می‌رسد. میان آبگار و هیردوس نیز اختلاف می‌افتد، اینبار كار به جنگ می‌رسد و آبگار موفق می‌شود سپاهی كه هیردوس گسیل می‌دارد را شكست دهد. در همان زمان نیز هیردوس درمی‌گذرد و آگوستوس پسر او آرگغایوس را به ریاست ملت یهود برمی‌گزیند.

آبگار به شرق می‌رود و مشاهده می‌كند كه آرتاشس فرزند آرشاویر بر پارسیان حكم می‌راند و برادرانش كارن و سورن با وی در ستیزند، آبگار آنان را به آشتی و سازش قانع نموده و پیمانی میان آنان برقرار می‌سازد كه خارج از خاندان پادشاهی آرتاشس پادشاهی به سه خاندان پهلو كارن، پهلو سورن و پهلو اسپهبد نیز برسد. آبگار سپس در نامه‌ای به روم علت سفرش به سرزمین پارس را نوشت چراكه رومیان به وی مشكوك شده بودند، هرچند كه رومیان سخنان وی را باور نكردند.

آبگار در طی سفر دور و دراز خود به شرق دچار بیماری شده بود، در این زمان آوازه معجزات حضرت مسیح به آبگار رسید و آبگار هم در نامه‌ای از وی طلب شفاعت كرد، مسیح هم جواب نامه وی را داد و عهد كرد كه پس از عروجش یكی از شاگردانش را نزد وی خوهد فرستاد تا دردهایش را شفا بخشد.

بدین ترتیب توماس (یكی از دوازده حواریون) تادئوس كه یكی از هفتاد شاگرد بود را به شهر ادسا فرستاد تا آبگار را شفا داده و انجیل را موعظه كند. این امر صورت می‌گیرد و آبگار به دین مسیحیت می‌گرود و در نامه‌ای به قیصر تیبریوس از یهودیان به خاطر به صلیب كشیدن مسیح شكایت می‌كند.

تیبریوس هم پاسخ آبگار را می‌دهد و ذكر می‌كند كه وقتی كه از جنگ اسپانیائیان كه بر علیه وی شوریده‌اند فارغ شد به كار آنان رسیدگی خواهد كرد. آبگار باز بهتیبریوس نامه نوشت و درخواست كرد كه وی پیلاتوس را به خاطر بی‌حرمتی به مسیح عزل كرده فرد دیگری را به جای او به اورشلیم بفرستد. همچنین نامه‌ای به آرتاشس پادشاه پارس فرستاد و به وجود شاگرد ارشد دیگری به نام سیمون در سرزمین وی خبر داد و از وی خواست تا او را بجوید تا به واسطه وی دردهای شفا یابند. آبگار هنوز پاسخ این نامه‌ها را دریافت نكرده بود كه پس از سی و هشت سال پادشاهی درگذشت.

پس از آبگار پادشاهی ارمنستان به دو بخش تقسیم می‌شود، پسرش آنانون در ادسا حكم می‌راند و خواهرزاده‌اش ساناتروك در ارمنستان به پادشاهی می‌رسد. تادئوس در ناحیه شاوارشان در می‌گذرد و شاگرد وی هم به دست آناتون كه بر خلاف پدر به آیین شرك گروید، كشته می‌شود. به عنایت الهی، انتفام قتل آده از پسر آبگار گرفته شد و اندكی بعد در حادثه‌ای وی كشته می‌گردد. ساناتروك هم مدتی بعد در حین شكار تیر یك نفر به شكمش اصابت می‌كند و می‌میرد.

پس از مرگ ساناتروك درون پادشاهی آشفتگی پدید می‌آید، سرانجام شخصی به نام یرواند كه از جانب ساناتروك به عنوان سرپرست ناظر گمارده شده بود به پادشاهی می‌رسد. وی پس از شاه شدن با سوء ظن به پسران ساناتروك همه را به هلاكت می‌رساند و تنها فرزند خردسالی به نام آرتاشس به كمك فردی به نام سمبات به نزد پادشاه داریوش پارسی برده می‌شود.

یرواند از این موضوع آگاه گشت و در نامه به پادشاه پارس سمبات را فردی دروغگو خواند و از وی خواست تا آنان را نزد خود نگاه ندارد و به ارمنستان بازفرستد ولی پادشاه نه تنها گفته‌های یرواند را باور نكرد بلكه ارتشی از سپاهیان آشور و آتروپاتكان را به سمبات داد تا آرتاشس را به تخت پدریش بنشاند. بدین سان جنگی میان سمبات و یرواند درگرفت و در این جنگ یرواند كشته شد و آرتاشس در سرتاسر ارمنستان به پادشاهی رسید.

در دوران حكومت آرتاشس آلانیان به سوی ارمنستان لشكركشی كرده ولی شكست خورده و پسر پادشاه به اسیری درمی‌آید و در نهایت با پیوند ازدواج بین آرتاشس و دختر آلانیان قائله ختم می‌شود. در این دوران همچنین آرتاشس كشور كاسب‌ها كه بر علیه وی شورش كرده بودند را ویران كرده و از دادن مالیات به رومیان سرباز زده و در جنگی سپاه دومتیانوس قیصر روم را شكست می‌دهد.

پس از مرگ دومتیانوس، ترایانوس (تراژان) بر رومیان حاكم می‌شود، وی به سر و سامان دادن به امپراتوری خود به سوی پارس لشكر كشی می‌كند، آرتاشس با دادن مالیاتهای سالهای پیشین و كسب بخشش به ارمنستان باز می‌گردد ولی ترایانوس به سرزمین پارس رفته هرآنچه خواسته را انجام می‌دهد و از طریق سوریه بازمی‌گردد.

آرتاشس پس از چهل و یك سال پادشاهی و انجام اصلاحات فراوان در سرزمین ارمنستان جان سپرد و با تشییع جنازه‌ای مجلل به خاك سپرده شد. پس از وی فرزندش آرتاواز به پادشاهی رسید ولی پس از چند روز در حادثه‌ای در حین شكار می‌میرد. پس از وی فرزند دیگر آرتاشس به نام تیران به پادشاهی می‌رسد، وی وفادارانه از رومیان اطاعت نمود و بیست و یك سال آرام و بی‌دردسر پادشاهی كرد و در نهایت در سفری زیر بهمن مانده و جان سپرد.

پس از تیران برادرش تیگران آخر جانشین وی شد كه در سال چهارم پادشاهی پیروز پارسی به پادشاهی رسید. در دوران سلطنت وی پیروز بر رومیان لشكر كشید و از طریق سوریه نواحی فلسطینیان را مورد تاخت و تاز قرار داد و به فرمان وی تیگران نیز به آسیای صغیر تاخت. پس از مرگ تیگران پسرش واغارش به سلطنت رسید، در زمان وی انبوه ملل شمالی یعنی خزیرها و باسیلها به این سوی رود كور می‌گذرند و واغارش با سپاهی عظیم به مقابله آنان می‌رود و آنان را نابود می‌سازد، پس از وی پسرش خسرو كه پدر تیرداد بزرگ قدیس بود جانشین وی می‌گردد.

به گفته موسی خورنی آگاتانگغوس پیش از وی مطالبی در مورد خسرو به اختصار روایت كرده است. مطالبی همچون مرگ پادشاه آرتاوان پارسی، انقراض حكومت پارتیان بدست اردشیر پسر ساسان، انتقامجویی خسرو و … با اینحال موسی باز تاریخ این زمان را با استفاده از سرچشمه اصلی بطور مفصل نقل می‌كند.

بنا بر روایت كتاب مقدس ابراهیم از زمان آدم بیست و یكمین پیشوا محسوب می‌گردد و قوم پارتیان از او ناشی می‌شود. آخرین پادشاهان پارتی به ترتیب آرشاویر، آرتاشس، داریوش، آرشاك، آرتاشس، پیروز، واغارش و اردوان بودند كه اردشیر اهل استخر اردوان را كشت و به پادشاهی پارتیان پایان داد.

در باب اردشیر افسانه‌هایی در بین پارسیان رواج دارد همچون خواب پاپاگ، بیرون آمدن ستون آتش از ساسان و احاطه گله، روشنایی ماه، پیشگویی جادوگران، نقشه شهوت‌آمیز اردشیر، شیرخوارگی كودك توسط بز در سایه حمایت شاهین، نگهدار شیر پرافتخار و …

پس از پادشاهی اردشیر دو تیره پهلوی كه آسپاهاپت و پهلو سورن نام داشتند پادشاهی وی را با كمایل میل پذیرفتند ولی خاندان پهلو كارن با حفظ وفاداری خویش نسبت به خویشاوندی برادرانه به مصاف اردشیر رفتند. خسرو پادشاه ارمنستان هم به محض آگاهی از این شورش شتابان به كمك اردوان آمد تا اگر امكان داشت لااقل جان وی را نجات دهد. اما وقتیكه وارد آسورستان شد، خبر غم‌انگیز مرگ اردوان و اتحاد پهلویك‌ها به جز كارنیان با اردشیر را شنید، از این رو با غم و اندوه به ارمنستان بازگشته از فیلیپوس قیصر رومیان كمك خواست.

خسرو با كمك سپاه فیلیپوس توانست در نبردی اردشیر را وادار به فرار كرده و آسورستان را از چنگ وی درآورد. وی سفیرانی برای ملل خویشاوند پارتی فرستاد تا نزد او آمده از اردشیر انتقام بگیرند ولی تنها همان كارنیان به این ندا پاسخ دادند. خسرو منتظر ورود آنان بود كه خبر رسید اردشیر با سپاهی متحد كارنیان را تعقیب كرده و تمام افراد ذكور بجز یك بچه كه به كشور كوشان برده شد را به هلاكت رسانیده است.

خسرو شدیدا در پی انتقامجویی برآمد و به كمك ملل شمالی بر اردشیر پیروز گشته او را تا هندوستان تعقیب كرد. اردشیر دست به دسیسه زده و شخصی به نام آناك كه از نژاد سورنیان پهلوی بود را با دادن قولهای فراوان به كشتن خسرو تحریك می‌كند. آناك به فرض اینكه از اردشیر گریخته است به پیش خسرو رفته و در سال سوم ورودش به ارمنستان خسرو را كه چهل و هشت سال پادشاهی كرد را به قتل رساند. خود آناك و تمام نزدیكانش به جز یكی از فرزندان وی نیز مردند.

پس از این ماجرا اردشیر به ارمنستان تاخته و بخش بزرگی از آن را به ویرانه تبدیل نمود. ناخارهای ارمنی به یونانیان پناهنده شدند، مانداگونی نیز یكی از انان بود كه با گرفتن تیرداد پسر خسرو او را به دربار قیصر رساند. پروبوس قیصر روم با اردشیر پیمان صلحی منعقد نمود و ارمنستان را با حفر خندق‌های مرزی تقسیم كرد. پس از آن اردشیر ارمنستان را به زیبایی اصلاح و مرتب كرد و نظام پیشین را احی نمود. وی عبادات پرستشگاه‌ها را نیز گسترش بخشید و دستور داد آذر هرمزدی را بر محراب باگاوان همواره روشن نگه‌دارند. بدین‌سان وی ارمنستان را بیست و شش سال همچون یكی از سرزمین‌های خود بدست كارگزران پارسی اداره كرد و پس از او فرزندش كه شاپور نام داشت به پادشاهی رسید.

تیرداد در روم از خود دلاوریهای بسیار نشان داد و در نبردهایی همچون نبرد كاروس با اردشیر سپاهیان رومی را همراهی كرد و به درجات والای نظامی رسید. فرزند آناك به نام گریگور نیز در روم پرورش یافته و مطابق آیین مسیحیت تربیت شد.

در واپسین سالهای زندگانی اردشیر شخصی به نام مامگون كه در چین محكوم به مرگ شده بود با اهل خانه نزد اردشیر می‌گریزد. آربوك پادشاه چین نمایندگانی به پارس فرستاده و تقاضای بازگرداندن وی را می‌كند، اردشیر نپذیرفته، بدین‌سان پادشاه چین در تدارك جنگ با وی درآمده كه اردشیر بزودی درمی‌گذرد و شاپور به پادشاهی می‌رسد. شاپور مامگون را از پارس رانده و به ارمنستان تبعید كرده و پادشاه چین را از این موضوع مطلع می‌سازد. آربوك قانع گشته و از آنجا كه مردم چین اساسا مردمی صلح‌طلب هستند از جنگ با پارس منصرف می‌گردد.

از طرفی تیرداد سپاهی تدارك دیده و در جنگهای متعددی در ارمنستان و سرزمین پارس پیروز گشته و سرزمین اجدادی خود را بازپس می‌گیرد. شاپور تمام ملل شمالی را برمی‌انگیزد تا به ارمنستان لشكركشی كنند. بدین‌سان تیرداد مجبور به مقابله با آنان می‌‌شود و با ترفندی كه مامگون می‌چیند او بر آنان غالب شده و به خاطر خدمتی كه مامگون به وی كرده مقام اشرافی به وی ارزانی داشته و خاندان ناخاری وی را مامگونیان ملقب می‌سازد.

تیرداد پس از غلبه بر قبایل شمالی با سپاه رومیان كه وارد آسورستان شده بود، متحد شده و به جنگ شاپور رفت، در این جنگ شاپور وادار به فرار شد، تیرداد تا اكباتان پیشروی كرد و آن شهر كه دارای هفت حصار بود را تصاحب نمود، نایب و كارگزارانش را در آنجا گذارد و به ارمنستان بازگشت. اما شاپور از كستاندیانوس قیصر روم برای انعقاد پیمان صلح و استواری آن التماس كرد. كستاندیانوس نیز پذیرفت و اجرا كرد.

گریگور قدیس مطابق انجیل در سال هفدهم پادشاهی تیرداد بر كرسی تادئوس نشست. وقتی كه او سرتاسر ارمنستان را روشن و منور ساخت و تیرگی شرك را برطرف و تمام نواحی را پر از سكوباها و آموزگاران دینی نمود، دل به كوهها و بیابان بست تا با خیالی آسوده با خداوند راز و نیاز كند. او پسرش آریستاكس را جانشین خویش كرد و او هم هفت سال از سال چهل و هفتم تا پنجاه سوم پادشاهی تیرداد بر جای پدر ایستاد، پس از وفات وی برادر ارشدش ورتانس صاحب كرسی شد.

تیرداد پس از ایمان آوری به مسیح در هرگونه پارسایی درخشید و برای مسیح چه در عمل و چه در سخن بسیار كوشش كرد ولی ملت ارمنستان با بی‌تفاوتی نسبت به نیكی و خیر با رای پادشاه در رابطه با آیین مسیحیت مخالفت كرده و سرانجام با دادن یك آشامیدنی زهرآگین به وی جان او را گرفتند.

كتاب سوم

پس از مرگ تیرداد اوضاع كمی نابسامان گشت و برخی حاكمان محلی ادعای خود مختاری كرده به سوی هرمزد پادشاه پارسیان دست دراز كردند. ورتانس سكوبای بزرگ در نامه‌ای به كستاندوس قیصر روم عهد و پیمان میان پدر وی كستاندیانوس با تیرداد را یادآور شده و از وی خواست تا به پادشاهی رساندن خسرو فرزند تیرداد آنان را یاری دهد.

قیصر كستاندوس با توجه به آن، رئیس دربار، آنتوكوس را با سپاهی گران فرستاد و به كمك وی خسرو به پادشاهی رسید. ولی خسرو پادشاهی ضعیف جثه و نالایق بود و به هیچ وجه نتوانست جانشین خوبی برای پدر باشد، وی در قبال مناطق تجزیه شده كه یكبار توسط سپاهیان یونانی تصرف شده بودند، مخالفتی از خود نشان نداد و نیز پادشاه پارسی را به میل خود گذارده با وی پیمان صلح منعقد كرد. در زمان او ساكنان قفقاز شمال متحد شدند با آگاهی از سستی او و به فرمان پنهانی پادشاه شاپور پارسی در حدود دو بیور لشكركشی كرده به نواحی مركزی ارمنستان رسیدند. سرانجام با دلاوریهای شخصی به نام واهان ماتونی سپاه ارمن موفق به متفرقه ساختن دشمن و غلبه بر آنان شدند.

خسرو پس از آن با آگاهی بر این امر كه شاپور پادشاه پارسیان درگیر جنگ با دشمنان است پیمان صلح منعقد با وی را نقض كرده و مالیاتهای ویژه را به قیصر داده و قصد مقابله با پارسیان را می‌كند ولی پس از نه سال پادشاهی درمی‌گذرد. آرشاویر كامساراكان نایب‌السلطنه شده و ورتانس پسر خسرو را به نزد قیصر می‌فرستد تا جانشین پدر گردد.

وقتی شاپور پارسی از مرگ خسرو اطلاع یافت سپاه گرانی تحت فرماندهی برادرش نرسی گردآورده به ارمنستان گسیل می‌دارد. در دشتی به نام مروغ جنگ به وقوع می‌پیوندد، گرچه بسیاری از ناخارهای بزرگ در نبرد جان می‌بازند ولی سپاه ارمن پیروز شده و سپاهیان پارسی را به گریز وامی‌دارد.

آگوستوس قیصر روم در سال هفتم حكومت خود تیران را به اریكه پادشاهی می‌نشاند. تیران با دادن مالیات هم به رومیان و هم به پارسیان مانند پدرش در آرامش زندگی می‌كند. در زمان وی ورتانس بزرگ پس از پانزده سال سكوبایی درمی‌گذرد و پسرش هوسیك جانشین وی می‌گردد.

شاپور پسر هرمز با تیران رابطه صمیمی برقرار كرده و حتی یاور او گردیده و وی را ازحملات ملل شمالی آسوده ساخت. شاپور بر بسیاری از پادشاهان دیگر نیز چیره شده و از بسیاری ملل بربر كمك گرفته و بر آسیای صغیر و فلسطین لكشر كشید. رومیان به مقابله با وی رفته و سرانجام جنگ بدون داشتن پیروز خاتمه یافته برای چندین سال بین رومیان و پارسیان قرار داد صلح منعقد گردید.

ژولیانوس كه فردی بی‌ایمان بود و دیوان را می‌پرستید، بر یونانیان حك می‌راند با اینحا تیران به وی خوش خدمتی می‌كند. ژولیانوس از تیران می‌خواهد تصویری از وی به همراه چند دیو را در سمت شرقی كلیسای دربارش نصب كند. تیران می‌پذیرد ولی هوسیك این امر را ناشایست دانسته و تصویر را ربوده و لگدمال می‌كند. تیران از وی آزرده شده و سرانجام در پی سرزنش‌های پیاپی وی به خشم آمده و دستور می‌دهد او را با تركه‌ای آنقدر كتك بزنند تا بمیرد. پس از هوسیك شخص لایقی از نسل گریگور باقی نماند تا جانشین وی گردد بدین سان فردی به نام پارنرسه بعنوان كشیش بزرگ انتخاب شد.

شاپور در نامه‌ای به تیران با فریب دادن وی و به بهانه مشاوره وی را به پارس دعوت كرد. تیران فریب خورده و به نزد او رفت. شاپور او را دیده با سخنانش در برابر سپاهیان به او بی‌احترامی كرد و چشمان او را كور نمود. بدین ترتیب تیران پس از یازده سال پادشاهی جان سپرد و شاپور فرزند وی آرشاك را جانشین وی نمود و با گرفتن از تمام خاندان‌های ناخاری آنان را تحت انقیاد درآورد.

والنتیانوس در نامه‌ای به آرشاك از وی خواست تا از پارسیان دوری جسته و به رومیان نزدیك شود ولی آرشاك حتی جواب نامه را نداد و با این عمل به وی بی‌احترامی نمود. والنتیانوس بسیار خشمگین گشته و برادر آرشاك به نام تیرداد را كه نزد وی بود كشته و سپاهی گران به سوی ارمنستان فرستاد. آرشاك به هراس افتاد و به كمك نرسس، نوه هرسیك، سكوبای بزرگ ارمن تقاضای صلح نمود و قول داد مالیات عقب مانده را كاملا بپردازد. قیصر از كرده خود پشیمان شده و به گنل به خاطر قتل پدر او تیرداد نیكی بسیار كرده و لقب كنسول داد و به ارمنستان فرستاد. ولی با دسیسه‌هایی كه صورت گرفت اینطور وانمود شد كه گنل قتل پدر خود را از چشم عمویش می‌بیند و می‌خواهد انتقام بگیرد. بدین سان سرانجام گنل بدست خود آرشاك در شكارگاهی كشته شد. آرشاك زن گنل را به ازدواج خویش درآورد و از او كودكی صاحب شد كه پاپ نام گرفت.

شاپور كه می‌خواست از یونانیان بخ خاطر جنگهای پیشین انتقام بگیرد از آرشاك تقاضا كرد با تمامی سپاه ارمن نزد وی برود ولی آرشاك عللی را بیان كردع نخواست شخصا عازم گردد بلكه هنگی كوچك از پس شاپور فرستاد. شاپور با سپاه خود راه افتاد تا به شهر تیگرناگرت رسید ولی ساكنان شهر و سپاه محافظ شهر با وی مقابله كردند، جنگ سختی درگرفت و در طول آن پارسیان بسیاری كشته شدند. سپاه شاپور با تحمل شكست به نصبین بازگشت و قصد حمله مجدد و تصرف شهر را داشت كه شاپور پشیمان گشته و در نامه‌ای به مردم شهر با عنوان اینكه فقط قصد گذر از این شهر را داشته وعده داد كه در بازگشت زیانی شدید به آنان برساند.

شاپور به وعده خود عمل كرد و در بازگشت از یونان به كمك اسرای یونانی دیوار و باروهای تیرگرانگرت را ویران ساخت و شهر را به تصرف خود درآورد و تاجائیكه توانست مردمان آن را كشت و به اسارت گرفته و راهی پارس شد.

از طرفی جنگی بین آرشاك و ناخارهایی كه از رفتار وی به تنگ آمده بودند درگرفت و در بینابین این جنگ سپاهیان قیصر نیز فرا می‌رسند و آرشاك كه در تنگنا قرار گرفته بود مردانی نزد نرسس بزرگ می‌فرستد و به وی قول می‌دهد از تمام اعمال خلاف دوری كند و به رای او عمل نموده و توبه كند تنها مشروط بر اینكه او بیاید و آرامش را برقرا سازد. نرسس برای جلوگیری از نابودی كشورش دست به اقدام زده ابتدا ناخارها كه گوش به فرمان او بودند را به آرامش فرامی‌خواند و سپس نزد سپاهیان یونان رفته مالیاتها را پرداخت نموده و پاپ فرزند آرشاك را به گروگان داد. سپس همراه نامه آرشاك به پیش والس قیصر روم رفت ولی والس نه تنها نامه را نخواند بلكه دستور به تبعید نرسس بزرگ هم داد. در زمانی كه نرسس در تبعید بود، آرشاك از تمام پیمانهایی كه با ناخارها بسته بود سرباز زد و بسیاری از آنان را به قتل رساند.

پس از والس تئودوس بزرگ قیصر روم شد، وی اعمال نیك پیش گرفته، بتكده‌ها را ویران نمود و نرسس بزرگ را از تبعیدگاه به نزد خود در بیزانس آورد. شاپور شخصی پهلویك به نام آلاناوزان را كه با آرشاك خویشاوند بود با هنگی نیرومند به سوی آرشاك گسیل داشت. ناخارهای باقی‌مانده كه از آرشاك دل خوشی نداشتند به وی گرویدند، آرشاك از آلاناوزان امان خواست ولی وی نپذیرفت. سرانجام آرشاك در تنگنای شدید قرار گرفت و برخلاف میلش نزد شاپور رفت و زندانی شد و پس از مدتی مرد.

شاپور پس از مرگ آرشاك ارمنستان را به فردی به نام مهروژان سپرد و قول پادشاهی آن كشور را به شرط آنكه شاهزادگان و اشراف را به اطاعت خود و كشور را به آیین مزدیستی درآورد، به وی داد. نرسس از تئودوس درخواست می‌كند كه آنان را برای بازپس گیری كشور یاری كند. تئودوس هم پاپ پسر آرشاك را به عنوان پادشاه ارمنستان شناخته، سپاهی گران در اختیار یكی از سرداران خود گذاشته و كشور را از دست مهروژان بازپس می‌گیرد.

شاپور به كمك مهروژان آمده و جنگی سخت میان پارسیان و رومیان برای تصاحب ارمنستان درمی‌گیرد، ارمنیان به كمك رومیان آمده و سرانجام مهروژان اسیر گشته و كشور با به تصرف درآمدن توسط پاپ آرامش می‌یابد.

پاپ ابتدا اعمال پسندیده انجام داد ولی بعدها بواسطه با روی آوردن به اعمال شهوانی مورد سرزنش نرسس بزرگ قرار گرفت. پاپ كه از ترس تئودوس جرات نداشت آشكارا به نرسس آسیبی برساند، سرانجام مخفیانه داروی مرگباری به وی داد و او را از زندگی محروم ساخت. بعدها پاپ بر علیه تئودوس هم شورید و جنگی میان آنان درگرفت و در این جنگ پاپ دستگیر شده و پس از هفت سال پادشاهی توسط تبر سر از تنش جدا شد.

تئودوس در بیستمین سال پادشاهیش شخصی وارازدات نام از همان نسل اشكانی را به جای پاپ به تخت پادشاهی نشاند. وارازدات پس از رسیدن به پادشاهی به توصیه‌های سپاهیان ناظر یونانی پیروی نكرد، بلكه سفیرانی نزد شاپور فرستاد تا یكی از دخترانش را به ازدواج وی درآورد و خود ارمنستان را به او بازگرداند. سرداران یونانی این امر را به قیصر خبر دادند. تئودس هم فرمان داد در صورتی كه وارازدات به میل خویش نزد قیصر نرود وی را دستگیر كنند، لذا بناچار با میل خود نزد قیصر رفت و قصد تكذیب همه چیز را داشت ولی قیصر سخنان وی را باور نكرده فرمان داد او را با بندهای آهنین به جزیره تولیس اقیانوس ببرند.

تئودوس به جای وارازدات دو فرزند پاپ یعنی آرشاك و واغارشاك را بر ارمنستان پادشاه گردانید با این فكر كه دو نفر برای شورش متحد نمی‌شوند. واغارشاك اندكی بعد مرد و پادشاهی به تنها آرشاك رسید. مدتی بعد تئودوس هم دار فانی را وداع گفت. پس از تئودوس فرزندش آركاد به پادشاهی روم رسید. شاپور با آركاد قرداد صلحی برقرار كرد و سرداران هم كه از مشقات جنگ دائمی خسته و بیزار شدند موافقت كرده و قرار بر این شد كه ارمنستان به دو نیم تقسیم شود. آرشاك پادشاه قسمت غربی شد و از طرف شاپور شخصی به نام خسرو از همان خاندان اشكانی را در قسمت شرقی به پادشاهی رسید.

شاهزادگان ارمنی كه نمی‌خواستند زیر یوغ شاپور مشرك باشند مایملك خود را رها كرده به نواحی غربی به رهبری آرشاك رفتند ولی وقتی دیدند شاپور پادشاه اشكانی مومنی را بر نواحی شرقی حاكم كرده، به نواحی واقع در بخش پارسی ارمنستان بازگشتند. این روند بازگشت گسترش یافت و عده‌ای كه در غرب ساكن بودند هم به شرق آمدند، حتی افرادی گنجهای آرشاك را از دژ هانی بیرون آورده به سوفن منتقل كردند. این خود سببی شد كه میان خسرو و آرشاك جنگی در بگیرد. اگرچه شاپور و آركاد از خسرو و آرشاك حمایتی نكردند ولی مانع این جنگ نیز نشدند. به هر حال جنگ سختی بین این دو درگرفت و در این جنگ سپاه آرشاك متلاشی شده و وی ناچار به گریز می‌شود و مدتی بعد در اثر بیماری سل درمی‌گذرد. از آن پس یونانیان در بخش خود پادشاهی تعیین نكردند و كنت‌هایی برای اداره حكومت كشور بخش خویش گماردند. ناخارهای ارمنی با مشاهده این كه یونانیان بر ایشان پادشاهی تعیین نكردند، فقدان رهبری را دشوار یافتند و داوطلبانه حاضر به فرمانبرداری از خسرو شدند.

آنگاه كه خسرو بر همه ناخارهای ارمنی مسلط شد خطاب به آركاد از او تقاضا نمود تا بخش یونانی ارمنستان را نیز به وی بسپارد و او با آباد نگه داشتن آن همچون گماشتگان وی خراجها را با صداقت خواهد داد. آركاد هم با سوءظن از یكپارچگی ناخارها به ناچار این تقاضای خسرو را پذیرفت. شاپور از این پیمان پنهانی بین خسرو و آركاد خشمگین شد و سفیرانی را به پیش وی فرستاد ولی خسرو مغرور شده با تكبر و جسارت پاسخ داد و سفیران را با بی‌احترامی پس فرستاد و بی‌درنگ با آركاد به مذاكره نشست تا پیمانی كه با شاپور بسته بود نقض كرده با سپاه به او یاری دهد و اما خود تمام ارمنستان را به او بسپارد. شاپور فورا پسرش اردشیر با سپاهی گران به ارمنستان فرستاد ولی آركاد از یاری به خسرو امتناع ورزید و خسرو نه از عهده مقابله با شاپور و نه گریز از او برآمده و به ناچار نزد وی رفت. اردشیر هم او را از پادشاهی عزل كرده و برادرش وارمشاپوه را به جای او تعیین نمود.

شاپور پس از هفتاد سال پادشاهی درگذشت و اردشیر هم پس از وی چهار سال پادشاهی كرد. سپس بهرام كه كرمان نیز نامیده می‌شد به سلطنت رسید. او دوستی خود را با وارمشاپوه پادشاه ارمنستان و ساهاك سكوبای بزرگ حفظ كرد و میان وی و آركاد نیز آرامش برقرار بود.

آركاد هم بیمار شد و درگذشت و پسرش تئودوس كهتر جانشین وی گردید، او نیز پیوند مودت و دوستی خود را با وارمشاپوه حفظ كرد ولی بخش مربوط به خویش را به او نسپرد، وی با یزدگرد پادشاه پارس نیز پیمان صلح بست.

وارمشاپوه پس از بیست و یك سال پادشاهای درگذشت و پسری یازده ساله به نام آرتاشس را از خود بجای گذارد. در آن زمان ساهاك بزرگ به دربار یزدگرد پادشاه پارس رفت و تقاضای استرداد خسرو را كرد. یزدگرد با خواهش او موافقت كرده حكومت را به خسرو داد و به ارمنستان گسیل داشت ولی خسرو تنها یكسال مجددا پادشاهی كرد و درگذشت.

پس از او یزدگرد پسر خود شاپور را به پادشاهی ارمنیان گمارد با این نیت كه ناخارها به او تقرب جسته و نیز با خویشانودی سببی به او خو گرفته و شاید به آیین مزدیسنی گرویده بدین وسیله به كلی از یونانیان جدا شوند. ولی ارمنیان حكومت یك مشرك را نمی‌پسندیدند و ناخارها بارها شاپور را مورد تمسخر خود قرار دادند. به هر حال شاپور پس از چهار سال پادشاهی خفت‌بار از بیماری پدرش آگاهی یافت و شتابان رفت ولی قبل از رسیدنش یزدگرد پس از یازده سال پادشاهی درگذشت. در همان خود او نیز توسط توطئه افراد دربار كشته شد. پس از یزدگرد بهرام دوم بر پارسیان پادشاه گردید. به مدت سه سال كسی بر ارمنستان حاكم نبود و این سرزمین دائم در جنگ و شورش بود.

ساهاك بزرگ كه این بلایا را در بخش پارسی ارمنستان مشاهده می‌نمود به نواحی غربی رفته و در نامه‌ای از آگوستوس تئودوس قیصر روم تقضای كمك كرد و تئودوس به او و یارانش پناه داد.

بهرام پارسی با ارمنیان از در صلح وارد شده، نافرمانیهایی كه آنان در این مدت مرتكب شده بودند را بخشیده و به خواهش ناخارها آرتاشس پسر ورامشاپوه را به عنوان پادشاه، اردشیر نامیده و ارمنستان را بدون قیم پارسی به او می‌سپارد. اردشیر شش سال حكومت كرد.

اردشیر چنان در امیال نفسانی غرق شد كه همه شاهزادگان و اشراف از او متنفر شدند و از ساهاك بزرگ خواستند كه از اردشیر نزد پادشاه پارس بدگویی كند تا بدین ترتیب وی معزول شده و یك پارسی برای اداره ارمنستان گمارده شود. ساهاك چنین چیزی را نپذیرفت ولی آنان بر گفته خود پافشاری كردند و سرانجام توسط كشیش دیگری به نام سورماك این خواسته خود را برآورده كردند.

بهرام پادشاه پارس، اردشیر شاه ارمن و ساهاك بزرگ را به دربار خویش خواند و از ساهاك خواست تا با دیگران هم داستان شود ولی وی نپذیرفت. بهرام اردشیر را محبوس كرده و ساهاك را از منسب خود خلع كرده و سورماك را جانشین وی كرد و وی را همراه مرزبان پارسی كه نامش وه میهرشاپوه بود برای شاهزادگان فرستاد. اما سورماك بیشتر از یك سال در مقامش باقی نماند و بدست همان شاهزادگان خلع شد. در این زمان شاهزادگان ارمنی به دو دسته تقسیم شدند، عده‌ای خواستار تعیین جانشین دیگری توسط پادشاه پارس بودند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت ساهاك بزرگ بودند. بهرام درخواست آن عده را پذیرفت و یك آوشری به نام شامول را به عنوان دارنده مقام سكوبایی بزرگ برگزید. شامول هم پنج سال در ارمنستان زندگی كرد و درگذشت. در این هنگام همه شاهزادگان و ناخارها گرد هم آمدند و نزد ساهاك بزرگ رفتند و التماس كردند تا دوباره به مقر خود بازگردد ولی وی نپذیرفت.

بهرام بیست و یك سال بر پارسیان پادشاهی كرده درگذشت و حكومت را برای فرزندش یزدگرد باقی گذارد. وی پیمان صلح را فراموش كرده به محض رسیدن به پادشاهی به سپاهیان یونانی مستقر در نصبین حمله كرد. وی به سپاه نیز فرمان داد وارد ارمنستان شوند. اینان آمدند و بطور منظم در نزدیكی شهر قربانگاه‌ها اردو زدند. در این زمان بیماری مرگباری بر ساهاك بزرگ نازل شد  و پس از پنجاه یك سال تكیه زدن بر مسند سكوبایی بزرگ درگذشت.

نتیجه

كتاب «تاربخ ارمنیان» موسی خورنی را از نظر محتوایی می‌توان به دو بخش تقسیم كرد، در بخش اول این كتاب كه تاریخ دور را بیان می‌كند، گذشته از اینكه بعضا با افسانه آمیخته است، بسیار اغراق آمیز و دور از تاریخ واقعی است. به گونه‌ای موسی خورنی در این بخش سعی داشته است هر آنچه كه در گذشته دور اتفاق افتاده و به گونه‌ای با سرزمین ارمنستان مرتبط بوده را به خود ارمنیان نسبت داده و یك بزرگنمایی افراطی و بسیار ملی‌گرایانه را ارائه دهد.

در این بخش اسامی كه برای پادشاهان و بزرگان ارمنی آمده است ظاهرا تنها برگرفته از نام اماكن و قومهای معاصر وی می‌باشد و به طریقی خورنی خواسته برای هر یك از آن اماكن و قومها تاریخسازی كند.

بخش دوم این كتاب به واقعیت تاریخی نزدیكتر است چرا كه از لحاظ زمانی نیز چندان از موسی خورنی دور نیست. آغاز این بخش را شاید بتوان از همان دوره شكل‌گیری دولت ساسانی در ایران دانست كه كتاب «تاریخ ارمنیان» آگاتانگغوس نیز از همان دوران آغاز می‌شود. موسی خورنی خود اذعان داشته است كه از كتاب آگاتانگغوس بهره برده، هرچند سعی نموده مطالبی كه در آن كتاب آمده را به تفصیل در كتاب خود نیاورد.

در این بخش دیدگاه ملی‌گرایانه موسی خورنی به یك دیدگاه مذهبی تغییر حالت داده و به جای ستایش قدرت و دلاوری شاهان ارمنی از پاكدلی و رهبانیت كشیشها و اسقفهای ارمنی سخن به میان آمده است. وی در این بخش به وابستگی ارمنستان به دو امپراتوری روم و پارس اذعان دارد و سعی می‌كند روحانیت را عامل بسیاری از تحولات در ارمنستان بیان كند.

به طور كلی كتاب موسی خورنی از لحاظ تاریخی بسیار با اهمیت است و هرچند با گزافه‌گویی بیش ازحد در باب ارمنیان تا حدودی سعی در تحریف تاریخ واقعی داشته است ولی بعضا به واقعیتهای تاریخی در این كتاب اشاره شده كه شاید به ندرت بتوان آنها را در كتاب دیگری یافت.

در مورد تاریخ ایران نیز این كتاب از ارزش بسیاری زیادی برخوردار است. خصوصا در باب تاریخ پیش از دوره ساسانیان كه منابع ما اكثر از مورخان یونانیانی هستند كه از ما بسیار دور بوده‌اند و آنچه را كه شنیده‌اند را باب میل خود نگاشته‌اند. تاریخ دوره اشكانی را موسی خورنی با توجه به اینكه یكی از بزرگترین سلسله‌های ارمنیان به دودمان اشكانیان مرتبط می‌باشد، تا حدودی بدون غرض‌ورزی نگاشته و به‌گونه‌ای حتی سعی در بزرگنمایی آنان نیز داشته است.

اما در باب تاریخ دوره هخامنشیان چیزی كه نمود دارد این است كه موسی خورنی تاریخ ابتدایی این دوره را در كتابهای یونانیان خوانده و سعی كرده به گونه‌ای ارمنیان را نیز در آن دخیل كند. به جز نام كوروش از پادشاهان دیگر هخامنشی نامی برده نشده است، شاید به دلیل اینكه به جز تیگران پادشاه ارمنی دیگری از ارمنستان باستان نمی‌شناخته تا هم‌دوره پادشاهان ایرانی ذكر كند.

در مورد تاریخ پیش از دوره هخامنشی، موسی خورنی تنها به یك پادشاه مادی یعنی آژداهاك اشاره دارد كه همدوره همان كوروش و تیگرا ن است. به جز وی خورنی سخن دیگری از مادها به میان نمی‌آورد و همانطور كه در بخش آخر كتاب نخست خود به افسانه‌های پارسی اشاره دارد واضح است كه این افسانه‌ها به گونه‌ای بر وی تاثیر گذاشته و برخی از شخصیتهای اسطوره‌ای ارمنیان را مشابه با اسطوره‌های ایرانی آورده است. به طور مثال شخصیت هایك با آرش كمانگی0631 شیاهتهای زیادی دارد.

در كل این كتاب برای خصوصا كسانی كه می‌خواهند تاریخ شمال غربی ایران را مطالعه كنند از ارزش زیادی برخوردار است چراكه موسی خورنی به طور قطع هر آنچه كه در مورد تاریخ این محدوده جغرافیایی می‌دانسته بیان كرده است.


  1. بر پایه «وقایع نامه ساموئل آنتسی» (Samvel Anetsi)
  2. شورای افسس (ephesus) در سال 431 میلادی برای حل مسائل مذهبی مسیحیت تشكیل گردید.
  3. احتمالا منظور همان اشك اول (Arsaces I) پادشاه اشكانی بین سالهای 250 تا 211 قبل از میلاد می‌باشد

منبع :

  • این نگاره توسط اسیروس شهمیری در سال 1388 شمسی (2009 میلادی) نوشته و اِرسال گردید، اِنی کاظمی در سال 1389 شمسی (2011 ژانویه) آنرا مورد تصحیح قرار داد، عکس ها نیز سپس توسط اِنی به نگاره افزوده شده اَند
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.