سلسله آنژلوس (۱۲۰۴-۱۱۸۵ میلاد)
اسحق انژلوس در ۱۲ سپتامبر ۱1۸۵ میلادی بهجای آندرونیکوس بر تخت امپراتوری نشست. قیصر مزبور از طرف مادر به قیصران کومنن می رسید. او با ضعف اخلاقی و تمایل بسیار که به عیاشی و خوشگذرانی داشت منفور خاص و عام گردید. نوشتهاند که بیست هزار خواجه و مستخدم شخصی داشته و مخارج سفره اش در سال از چهار میلیون لیره تجاوز میکرده است. اسحق سفیری با هدایایی پر بها نزد صلاح الدین ایوبی فرستاد و با او مذاکرات صلح و انعقاد پیمان به میان آورد.
در ۱۱۸۶ بلغارها و والاشيها، که هر دو از یک نژاد و متجاوز از ۱۷۰ سال تابع دولت بیزانس بودند، قیام کردند.
جنگ میان آنها و لشکر روم در تنگه های جبال هيموس اتفاق افتاد و فتح با بلغارها بود. درنتیجه این فتح استقلال بلغارستان برقرار شد. پادشاه بلغارستان سفیری نزد پاپ اینوسان سوم فرستاد و از او برای خود اجازه پادشاهی و برای کلیسای بلغار یک نفر «بطریق» رومی طلب کرد. پاپ از این موضوع استقبال کرد و حاجت پادشاه جدید۔ بلغار را برآورده ساخت. این موضوع بیشتر تجزیه و تفکیک کلیسای یونان و روم را نمودار کرد.
آلکسيوس آنژلوس، در ۱۸ آوریل ۱۲۰۳ میلادی، بر ضد برادرش اسحق قیام کرد و جای او را در سلطنت روم گرفت. او نیز از قیصران بد و ناقابل روم شرقی بوده است. به امر او برادرش قیصر سابق را میل کشیدند و او را در برجی دور از دسترس نگاه داشتند (شیبانی، ۱۳۱۴، ص ۳۶۲).

برادرزاده دوازده ساله اش، آلكسيوس، از قسطنطنیه گریخت و خود را به اروپای غربی رسانید و چون در این موقع گروهی از فئودالهای اروپای غربی برای مذاکرات جنگهای صلیبی در ونیز گرد آمده بودند، آلكسيوس جوان با وجود کمی سن به فکر افتاد که برای نجات پدرش از آنها کمک بخواهد.
حضور این جوان باعث عهدنامه سه طرفه به امضای سه نفر، بونیفاس فرمانده سپاه صلیبی و دوگ؛ رئیس دولت ونیز و آلكسيوس منعقد گردید. مطابق این عهدنامه صليبيها و ونیزیها متعهد شدند که قسطنطنیه را به نفع آلكسيوس در تصرف آوردند و آلکسیوس متعهد شد منافع مادی و اقتصادی مهمی عاید آنها کند (ممتحن، ۱۳۷۰، ص ۷۲4). دراین زمان قوای صلیبی که عازم جنگ بودند، با پناه بردن آلكسيوس که از قسطنطنیه گریخته بود، به قسطنطنیه گریخته بود، به قسطنطنيه هجوم آوردند و این شهر را در ۱۲۰4 میلادی به تصرف در آوردند (نوذری، ۱۳۷۳).
بخش اول: قدرت یافتن ترکها
در شمال کوههای بزرگ و مرتفع هندوستان، میان دریای خزر در مغرب و سرزمین کهنسال چین در مشرق، قبایلی صحراگرد می زیستند که مانند همه مردمان دیگر آن زمان و آن سرزمینهای دوردست در حال حرکت بودند. همواره چادرهای سیاه خود را درهم می پیچیدند و تیرکهای آن را بر پشت چارپایان می گذاشتند و سوار بر اسبهای خویش در جستجوی چراگاه، برای اغنام خویش، از جایی بهجایی دیگر راه می سپردند. هوای آن دشتهای بادخیز سرد است و سرما خون را در رگها به حرکت میآورد و صاحبش را به فعالیت و جنبش وامی دارد.
این افراد جنگجو در سر راه خود در مرزهای ایران با اعراب مسلمان، که در این زمان شهرنشین شده و دارای سپاهیانی منظم بودند، برخورد کردند. بسیاری از جنگجویان ترک برای اینکه بتوانند به جمع این سپاهیان در آیند، دین اسلام را پذیرفتند (کیلتی، ۱۳6۸، ص ۷۰).
ازجمله نادرترین آثار تاریخی باقی مانده از اقوام ترک، که برای ترک شناسان و مورخان تاریخ ترکان اهمیتی یکسان دارد، در درجه اول باید از قدیمی ترین اثر تاریخی باقی مانده به زبان ترکی یاد کرد که همان کتیبه های ارخون است. این کتیبه از قرن هشتم میلادی باقی مانده و در نیمه دوم قرن نوزدهم کشف شده و راز و رمز زبان و خط آن خوانده شد. این اثر به مردمانی تعلق دارد که اولین بار در تاریخ خود را ترک نامیده اند.
این قوم در قرن ششم در عرصه تاریخ ظاهر میشود و در مدت زمانی کوتاه بر تمامی اقوام ساکن سراسر دشتها (استپ ها) میان مرزهای چین و ایران و امپراتوری بیزانس مسلط میشود. به علت همین همسایگی این اقوام با کشورهای مذکور است که در مقایسه با منابعی که ما در مورد امپراتوری چادرنشینان در دست داریم و منحصرا از طریق آثار مورخان چینی آنها را می شناسیم منابع موجود درباره اقوام ترک مورد بحث بسیار متنوعتر است (بارتولد، ۱۳۷6، ص ۱5).

نخستین ترکانی که جا پایی در آسیای صغیر به دست آوردند، سلجوقیان بودند. سلجوقیان به ترکان اغز تعلق داشتند. که در تاریخ به عنوان گروهی از نه قبیله یا تقز اغز ظاهر میشدند. این قبایل بخش شرقی امپراتوری ترک را تشکیل میدادند و در سالنامههای سلطنتی اتحادیه، یعنی کتیبه های اور خون مغولستان خارجی که در نیمه اول سده دوم قمری /هشتم میلادی نوشته شده از آنها یاد میشود (بویل، ۱۳۸۰، ص ۲۳5). و تأسیس دولت سلجوقی در تاریخ ترکان اوغوز نقطه عطف مهمی است. با تأسیس این حکومت، همان گونه که حاکمیت سیاسی به دست اوغوزها افتاد، آناتولی و سرزمینهای مجاور آن نیز موطن اوغوزها گردید.
ترکان اوغوزها تنها به عقب راندن امپراتوری بیزانس، که با بهره گیری از ضعف سیاسی دنیای اسلامی خاور نزدیک بهویژه از اوایل قرن دهم میلادی گام به گام در حال پیشروی بود، اکتفا نکردند، بلکه با فتح پایگاه اصلی آن، یعنی آسیای صغیر، عامل اضمحلال و سقوط این امپراتوری شدند (سومر، ۱۳۸۰، ص 114).
سلاجقه در ایام شوکت امرای سامانی در دشتهای بحیره خوارزم (آرال) و سواحل شرقی دریای آبسکون (بحر خزر) و دره های علیای سیحون و جیحون سکونت داشتند و مساکن ایشان بين بلاد اسلامی ماوراءالنهر و مساکن ترکان شرقی قرلق (خلخ) و غزان غیر مسلمانان بود.
سلاجقه، که پیش از ریاست يافتن سلجوق، نامی بخصوص نداشتند. به همان علت قبول اسلام و مجاورت با ممالک سامانی، گاهی در کشمکشهای بین این امرا و خانیان توران به سامانیان کمک میکردند و سامانیان به همین سبب مانع رفت و آمد ایشان به بلاد خود نمیشدند. چنانکه یکی از رؤسای آنان، که سلجوق بن دقاق نام داشت، در اواخر عهد سامانی قبیله خود را برداشت و به شهر جند از بلاد کنار سیحون در دره علیای این شط آورد و در آنجا مقیم شد.
سلاجقه به زودی صاحب شوکت و اعتباری قابل اعتنا شدند و به تدریج عدد و اهمیت ایشان تا آنجا بالا گرفت که با وجود شخص مقتدر عظیم الشأنی نظیر محمود غزنوی این طایفه دائما ارتباطات او را با خانیان ترکستان تهدید میکردند و راه سفرای او را که بین ایران و توران رفت و آمد داشتند میبستند (اقبال آشتیانی و عاقلی، باقر، ۱۳۷۸، صص 66-۲۶۵).

بخش دوم: جنگ ملاذگرد
ورود تركان سلجوقی به ارمنستان، اعلام جنگی به قسطنطنیه، به بزرگانی که تا این زمان مدتی دراز در رفاه و آسایش زیسته بودند و به امپراتور رومانوس چهارم بود، که در ۱۰۷۱ میلادی (464 میلادی) با سپاه بیزانس برای باز پس راندن نیروی مهاجم بهجانب شرق اقدام نماید.
رومانوس، برای فتح بلاد از دست رفته ارمنستان و حدود غربی ممالک خود در همین سال با دویست هزار سپاهی مرکب از یونانیان و گرجیان و مردم بلغار و روسیه و فرانسه به آسیای صغیر آمد و در شهر ملاذگرد (مابین دریاچه وان و ارزنة الروم در شمال اخلاط) اردو زد. آلب ارسلان، با اینکه پانزده هزار سوار ترک بیشتر همراه نداشت، به جنگ با امپراتور روم پرداخت و ابتدا اهل و عیال خود را به همراهی خواجه نظام الملک به همدان فرستاد (اقبال آشتیانی و عاقلی باقر، ۱۳۷۸، ص ۲۸۰).
آقسرائی در تاریخ سلاجقه (۱۳6۲، ص16) درباره تعداد سپاهیان دوطرف می نویسد: «آلب ارسلان در جهانگیری مبالغت نمود و به همه اطراف تاختن کرد. پارس بگرفت و بر عراق مستولی شد و آخرالامر با دوازده هزار سوار بهجانب روم تاختن کرد، و ارمیانوس ملك الروم با پنجاه هزار سوار جوشن پوش، پذیرة او شدند و در صحرای ملاذگرد مقابل افتادند.

آلب ارسلان، با وجود آنکه در نزدیکی اخلاط بر مقدمه سپاه رومانوس غلبه یافت، از آنجا که از قلت لشکریان خود بیمناک بود، از امپراتور طلب صلح کرد. ليكن امپراتور مغرور گفت که در شهر ری با یکدیگر صلح خواهیم نمود. آلب ارسلان دل به دریا زد و در نزدیکی ملاذگرد بر رومیان تاخت و ترکان سلجوقی با همان سیرة خاصی که در حمله و جنگ و گریز داشتند با وجود کمی عدد به قدریازعیسویان کشتند که بی اغراق زمین از کشته پوشیده شد و امپراتور در چنگ ایشان اسیر شد. آلب ارسلان در مقابل گرفتن یک میلیون و پانصد هزار دینار او را عفوکرد و با او صلحی به مدت پنجاه سال بست و رومانوس را به کشور خود برگرداند»
فتح ملاذگرد یکی از وقایع مهم تاریخ آسیای غربی بود، زیرا از آن پس رومیان یا از اواسط عهد اشکانی همواره در ارمنستان اعمال نفوذ میکردند و با وجود مجامدات پادشاهان اشکانی و ساسانی هنوز دست تسلط و چشم طمع ایشان از این ناحیه برداشته نشده بود، دیگر روی این بلاد را ندیدند. پس از این واقعه نواحی آسیای صغير هم به تدریج از کف ایشان به در رفت و تمدن یونانی و آداب عیسوی، که به پشتیبانی امپراتوران قسطنطنیه تا حدود اران و آذربایجان دامنه نفوذ و راه رسوخ داشت، با فتح ملاذگرد و شروع استیلای ترکان سلجوقی شروع به نزول کرد و تمدن و آداب اسلامی و زبان فارسی به تدریج جای آنها را گرفت (اقبال آشتیانی و عاقلی باقر، ۱۳۷۸، ص ۳-۲۸۱).

از سال 464 هجری قمری /۱۰۷۲ میلادی، مشرق و مرکز آناتولی در برابر ترکان که به سرعت بر سراسر ناحیه، مگر دژهای استوار توروس، دست یافته بودند بی دفاع مانده بود. پیروزی آلب ارسلان در ملاذگرد بدان معنی بود که جدا از نواحی تشر و مشرق سیونیک، ارمنستان نیز به طور قطع به دست مسلمانان افتاد (بویل، ۱۳۸۰، ص69). بدین ترتیب نبرد ملاذگرد، آغاز فتح آناتولی به دست ترکها بود. طوری که آناتولی بهصورت سرزمین ترکهای اوغوز در آمد (سومر، ۱۳۸۰، ص ۱6۱).
بخش سوم: مقدمات جنگهای صلیبی
جنگ صلیبی به اردوکشیهایی که اقوام نصارای اروپای غربی در سده های یازدهم و دوازدهم و سیزدهم کردهاند اطلاق میشود. مقصود از این اردوکشیها نجات بیت المقدس و تربت عیسی از دست مسلمانان بود. مناسبت کلمه صلیب این بود که هر کس عازم این جنگ میشد بر شانه راست صلیبی از پارچه سرخ می دوخت.
پل لومرل می نویسد (لومرل، ۱۳۲۹، صص ۲-۱۳۱): جنگهای صلیبی حادثه بغرنجی اند که غالبا معنی آن را خوب درک نکردهاند، زیرا که به این موضوع فقط از نظر مغرب و به شکل مذهبی توجه میشود. در عمل، منافع سیاسی و اقتصادی عواملی بسیار نیرومند بودند، ولی در پس پرده یک فکر، یعنی نجات اماکن مقدسی پنهان شدند. خود پاپها نیز، که همیشه آرزو داشتند جدایی مذهبی ۱۰۵4 میلادی را میان مسیحیان از بین ببرند . مشرق را دوباره تحت اقتدار خود در آورند، دارای یک فکر مذهبی صرف نبودند.

در این زمان آلکسیس اول از سلسله کومنن در قسطنطنیه سلطنت میکرد ( ۱1۸۱ – ۱0۱۸ میلادی). او بود که از پیشرفت ترکان سلجوقی متوحش شد و از عیسویان اروپای غربی استمداد طلبید که به فریاد او برسند و او و عیسویان را از تجاوزات مسلمین حفظ کنند. همچنین او اول کسی بود که از ورود صليبيون متوحش شد و با آنها سخت مخالفت ورزید. زد و خورد در چندین جا در ممالک روم میان قواء او وصليبيون اتفاق افتاد و نزدیک بود جنگ صلیب به جنگ عیسویان مبدل گردد. تنها وعده صليبيون و ضعف آلکسیس از چنین پیشامدی جلوگیری کرد.
صليبيون نیز به خوبی می دانستند که عبور از بوسفر و نقل و انتقال از اروپا به آسیا و تحصیل آذوقه و خیلی چیزهای مهم دیگر با مساعدت ألكسيس و قوا و اتباع او امکان پذیر بود. از یک طرف ترس و از طرف دیگر احتیاج زمینه سازش و صلح و مسالمت را میان عیسویان مغرب و عیسویان مشرق فراهم آورد. آلکسیس دستور داد احتياجات صليبيون و لوازم سفر آنها را از هر جهت فراهم کنند و آنها را به آسیای صغیر و حدود دولت سلجوقی روم انتقال دهند. اشراف و سرداران صلیبی به سهم خود متعهد شدند که به نام و به نفع الكسيس داخل جنگ صلیب شوند و این محاربات منافع دنیوی برای خود و برای ممالک اروپای غربی در نظر نگیرند.
به این ترتیب، جرقه اولین جنگ صلیبی از تقاضای آلکسيوس اول از پاپ اورپان دوم (۱۰۹۹-۱۰۸۸ میلادی) برای دریافت کمک بر ضد تركان سلجوقی زده شد. آلکسیوس تقاضای کمک مالی کرد تا بتواند سربازان مزدور را اجیر کند، اما اوربان دوم نظر دیگری داشت: در چنین ایامی سربازان مسیحی به تازگی طليطله را در اسپانیا تسخیر کرده و نور منها نیز فتوحات خود را در سیسیل به پایان رسانده بودند.

اوربان دوم این موقعیت را فرصت طلایی برای دستگاه پاپ شمرد تا رهبری این آرمان بزرگ را به خود اختصاص دهد و جنگجویان اروپا را برای آزاد کردن بیت المقدس و سرزمین مقدس از دست مسلمانان جمع سازد. اوربان همچنین این موضوع را فرصتی برای وحدت مجدد کلیسای مسیحیت به رهبری روم دانست.
اوربان، در ۱۰۹5 میلادی، در شورای کلرمون در جنوب فرانسه مسیحیان را به برداشتن سلاح بر ضد کفار و شرکت در جنگ مقدس برای بازگرداندن سرزمین مقدس به دامن مسيحيت فراخواند. پاپ وعده آمرزش گناهان داد و گفت: هر آن کس چه در خشکی، چه در دریا و نبرد بر ضد بت پرستان بمیرد، فورا گناهانش پاک خواهد شد. من از طریق قدرتی که خداوند در وجودم به ودیعه نهاده است، این بخشش را اعطا می کنم (فوگل، ۱۳۸۰، ص 441).
1.جنگ صلیبی چهارم و تاراج قسطنطنيه
جنگ چهارم صلیبی در واقع دنبال جنگ سوم بود که تقریبا پنج سال بعد از مراجعت ریشار، پاپ اینوسان سوم به پا شد (۱1۹۸ میلادی) و سال بعد از آن در حین مسابقه جنگی که به دعوت حاکم شامپانی برپا شده بود، حضار صلیب برگرفتند و بسیاری از سواران جنگی شمال و مشرق فرانسه هم به ایشان تأسی جستند، اما پادشاهان فرانسه و انگلیس چون با هم در آمیخته بودند در جنگ صلیب شرکت نکردند.
جنگ چهارم نیز، مانند جنگ اول، اردوکشی سرکردگان بود. پاپ قشون صلیب را بر آن داشت که به مصر حمله کنند، زیرا مصر مرکز قدرت مسلمانان شمرده میشد و چون در آن خطه بر ایشان دست مییافتند مسلمانان را یارای نگاهداری فلسطین و شام نمی ماند (آلبر ماله و ایزاک، ۱۳4۵، ص ۲۲۰).

قشون صلیب برای انجام این خیال محتاج به کشتی بود و در آن ایام مهمترین بحریه دریای مغرب را مردم و نیز در دست داشتند. به این لحاظ قشون جمعی را به ونیز فرستاد که در باب کرایه کشتی گفتگو کند. ازجمله نمایندگان ويل آردوئن نامی از اهالی شامپانی بود که بعدها تاریخ جنگ صلیبی چهارم را نوشت. مردم و نیز بر عهده گرفتند که در ازای ۸۰ هزار مارک (به پول امروز تقریبا بیست میلیون میشود)، قریب چهارده هزار سوار و بیست هزار پیاده را به مصر برسانند و تمام مبلغ را نیز پیش خواستند.
به این ترتیب متحدین در تسخیر و غنیمت شریک شدند (آلبر ماله و ایزاک، ۱۳4۵، ص ۲۲۱). در تابستان سال ۱۲۰۲ میلادی سرکردگانی ازجمله مونفرا، بالدوین، سیمون دومون فور و کنت شامپانی دور یکدیگر گرد آمدند تا مقدمات حرکت اردوها را فراهم کنند (میرانی، ۱4۶۷، ص ۳۲5)،
هدف جنگ صلیبی چهارم مصر بود که فلسطین را در اختیار خود داشت. ولی الكسيوس آنژ جوان، پسر اسحق دوم آنژ و خویشاوند فیلیپ امپراتور آلمان که الكسیوس سوم او را از تخت برانداخته بود، در آن زمان در مغرب حضور داشت.
فیلیپ به صلیبیون پیشنهاد کرد که اول ألكسيوس را مجددا بر تخت بنشانند و به ایشان ثابت کرد که اگر امپراتور روم شرقی با آنها روابط دوستانه ای داشته باشد، منافع زیادی برای آنها در بر خواهد داشت. داندولو قبول کرد، زیرا متوجه شدم که ونیز از این وضع چه استفاده ای خواهد نمود.

عجیب تر آن است که صلیبیون به آن سهولت این تغییر مسیر را پذیرفتند. به هر حال، ناوگان ایشان، به عوض اینکه به مصر متوجه شود، عازم بیزانس شد و در ژوئن ۱۲۰۳ میلادی به آنجا رسید (لومرل، ۱۳۲۹، ص ۱۳6).
اتمام حجتی به آلکسيوس سوم تسلیم شد. به این مضمون که باید بی درنگ اریکه امپراتوری را به برادر نابینا یا برادر زاده اش، آلكسيوس جوان که همراه ناوگان سفر کرده بود، واگذارد. چون وی از قبول آن خودداری ورزید، صلیبیون در برابر مقاومتی جزئی، جلو حصار شهر، در خشکی پیاده شدند و داندولوی کهنسال (دوک ونیز) اولین کسی بود که به ساحل قدم نهاد. آلکسیوس سوم به تراكیا گریخت.
اعیان یونانی اسحاق آنگلوس را از سیاهچال بیرون آوردند، بر اریکه سلطنت نشانیدند و پیامی به نام وی نزد سرکردگان سپاه لاتین فرستادند به این مضمون که وی در انتظار است که به پسر خویش خوشامد بگوید.داندولو و بارونها، بعد از گرفتن تعهدی از اسحاق مبنی بر عملی کردن وعده ها و قولهایی که به پسرش داده بود، وارد شهر شدند، و آلکسيوس چهارم جوان تاج امپراتوری را بر سر نهاد.

اما چون یونانیان آگاه شدند که وی پیروزی خود را با چه قیمتی خریده است، با نفرت و خشم از وی برگشتند. مردم عادی متوجه شدند که امپراتور، برای ایفای قول خویش به منظور رسانیدن کمک مالی به سپاه نجات دهنده، به گرفتن مالیات از آنها نیاز دارد. طبقه اشراف یونانی از حضور اعيان و سپاهیان بیگانه در خاک خویش متنفر بودند و طبقه روحانیون با خشم تمام پیشنهاد را | رد کرده بودند و حاضر به اطاعت از شخص پاپ نمیشدند.
شاهزاده ای که پیوند نسبی با خاندان امپراتور داشت مردم را به شورش دعوت کرد، آلکسیوس چهارم را به قتل رسانید، اسحاق آنگلوس را دوباره زندانی ساخت و خود را به اسم ألكسيوس پنجم (مشهور به دو کاس) بر تخت نشست و شروع به تدارک و تجهیز سپاه کرد تا لشکریان لاتین را از اردوگاهشان در غلاطیا بیرون کند (دورانت، ۱۳۷۳ ب، ص ۸۰۹).
آلکسيوس پنجم حکمرانی بود سختکوش، اما نامحبوب. وی هر آن کس را که به خود وفادار نمی پنداشت ازجمله نیستاس کونیاتس تاریخ نگار را که در کتاب خویش از او انتقام باز گرفت، از پیشگاه خود براند. تلاشهایی به کار گرفت تا مگر برای دفاع از شهر دیوارها را تجدید عمارت کنند و مردم را فراهم آوردند. لیکن این همه عصیانهای پیدرپی جرئت از نگاهبانان شهر گرفته بود و هرگز هم مجالی دست نداده بود تا از ایالات افواجی آورده شود.
درون شهر نیز خیانتگرانی بودند که خود را به پول ونیزیان فروخته بودند. نخستین یورش صلیبیان در ششم ماه آوریل با تلفات سنگین واپس رانده شد. شش روز بعد، صلیبیان حمله ای دیگر کردند، در شاخ زرین (خلیج استانبول) نبردی سخت در گرفته بود (استیون، ص ۱4۸). پس از یک ماهی که قسطنطنیه در محاصره بود، همگی تسلیم شدند. آلکسيوس پنجم گریخت و لاتینیهای پیروزمند، مانند گروه عظیمی از ملخهای گرسنه، بهجان پایتخت امپراتوری بیزانس افتادند (۱۳ آوریل ۱۲۰4 میلادی) (دورانت، ۱۳۷۳ ب، بخش دوم، ص ۸۰۹).

آنها خشم و عصبانیت خود را نسبت به مردم قسطنطنیه از طریق کشتار آنها و غارت اموال مردم و خراب کردن شهر نشان دادند (بریتانیکا، اینترنت، ۲۰۰4).
تاراج قسطنطنیه در تاریخ نظیر ندارد. نه قرن می گذشت که این شهر مرکز تمدن جهان مسیحی و آکنده از آثار هنری بازمانده از یونان باستان و شاهکارهای هنرمندان چیره دست خویش بود. ونیزیان البته ارزش چنین آثاری را می شناختند و هر کجا که دستشان رسید گنجینه ها را غارت کردند و به قصد تزیین میدانها و کلیساها و کاخهای خویش، آنها را به ونیز بردند. لیکن فرانسویان و سربازان فلاندر که شهرت ویرانکاری وجودشان را فراگرفته بود، گروه گروه غریوکشان به گذرگاههای و خانه ها ریختند و هر آنچه را درخشان دیدند برداشتند و هر چیز را که از بردنش عاجز آمدند : نابود کردند.
در خود کلیسای سن صوفیا دیده میشدند سربازان میزده، درحالیکه کتابهای مقدس و پیکرهای قدیسین زیر پایشان افتاده بود، پرده های ابریشمین را فرو می کشیدند و آویزهای سیمین محراب را که به شمایل مقدسین مصور بود، قطعه قطعه میکردند. زنان و کودکان مجروح نیمه جان بر گذرگاههای بسیار افتاده بودند. سه روز تمام این خونفشانی و غارتگری هراسناک ادامه داشت، تا آنکه این شهر عظیم دل انگیز چهره کشتارگاه به خود گرفت (استیون، ۱۳۸۰، ج سوم، صص ۵-۱4۹).
حتى مدفن پادشاهان مرده از هتک حرمت مصون نماند و در کلیسای حواریون گورهای امپراتوران را گشودند و غارت کردند. فرانسویان و مردم فلاماندی تن خود و اسبانشان را به البسه منقش به الوان گوناگون پوشاندند و سر خود و ستوران خود را به منديلهای کتانی دنباله دار آراستند و در کوچه ها راه پیمودند (گیبون، ۱۳۸۱، ج سوم، ص1243).

سربازان صلیبی چنان قسطنطنیه را تاراج کردند که حتی روم در یورش واندالها و گوتها نظیرش را ندیده بود. عده تلفات یونانیان آن قدرها زیاد نبود، اما غارت حد و حصری نداشت. صلیبيها كاخها را بین خودشان تقسیم و نفایسی را که در آنها یافتند تصاحب کردند. در میان این چپاولها، کتابخانه ها به یغما رفت و کتابهای خطی گرانبهایی خراب یا ناپدید شد. دو حریق دیگر کتابخانه ها و چند موزه، به اضافه کلیساها و خانه های مردم، را ویران کرد. از نمایشنامههای سوفكل و اوریپید، که تا آن تاریخ تمام و كمال حفظ شده بود، پس از این تاراجها و آتش سوزیها فقط معدودی بهجا ماند. هزاران شاهکار هنری از دیده، ضایع یا منهدم شد (دورانت، ۱۳۷۳ ب، بخش دوم، ص ۸۱۰).
به نوشته آلبر ماله: «در تاریخ قسطنطنیه قشون صليب مانند اقوام جاهله معامله کرد. مثلاً مرمرها را خرد نمود و آثار مستظرفه را شکست تا سیم و زر و احجار کریمه آن را ببرد، مجسمه های مفرغی را، که شاهکار هنرنمایی قدیم بود، ذوب کرد تا پول از آن سکه کند. از آثار متبرکه و ظريفه ای که بعد از غارت ۱۲۰4 میلادی از قسطنطنیه آوردند امروز هم در ونیز و بعضی دیگر از بلاد مغرب دیده میشود.
بدین ترتیب صلیبیون حریص هیچ چیز را سالم نگذاشتند. آنان برای تکمیل تیره بختی اهالی آتشی نیز برافروختند که نیمی از شهر را خاکستر کرد. و این پایان کار امپراتوری روم شرقی بود (گریمبرگ، ۱۳۶۹، ص ۲5۰).

2. امپراتوری لاتینی در قسطنطنيه
هنگامی که موج تعدی و تاراج فرو نشست، اشراف لاتین بودوئن کنت فلاندر را برگزیدند تا فرمانروای امپراتوری لاتینی قسطنطنیه شود (۱۲۰4 میلادی) (دورانت، ۱۳۷۳ ب، بخش دوم، ص ۸۱۰).
در شانزدهم ماه مه ۱۲۰4 میلادی، بودوئن با تشریفاتی رسمی در کلیسای سن صوفيا تاجگذاری کرد. در اول ماه اکتبر در قسطنطنیه انجمنی تشکیل داد و به تقریبا ششصد تن از زیردستان خویش تیولهایی واگذار کرد.
ارمانیا نامی بود که لاتینها بر امپراتوری خویش نهادند، اما در عالم واقع مانند قدرت امپراتور خود هیچ نبود. بسیاری از ایالتهای آن تسخیر نشده مانده بود و هرگز به تصرف درنیامد. ونیزیان به پاس واقع نگری خویش تنها بر مناطقی چنگ انداختند که می دانستند نگاهداشتنی است؛ یعنی کرت و بنادر مودن و كرتون در پلویونز. کورفو نیز چند صباحی مال آنها بود. ونیزیان دست نشاندگانی زاده ونیز بر جزایر دریای اژه گماردند (استیون، ۱۳۸۰، ص153).

به این ترتیب، امپراتوری لاتین به وجود آمد و بودوئن امپراتور خوانده شد، منتهی فقط قسطنطنیه، تراس و چند جزیره در دست او بود. ضمنا لاتینیها که فاتح شده بودند در وضع نامساعد و دشواری قرار داشتند. میان آنها توافقی وجود نداشت. بودوئن و بونیفاس که بیشتر بر یونان مسلط بود با هم مبارزه میکردند؛ یونانیان آسیا به تعرض و حمله پرداخته بودند، بلغارها در تراس مشغول غارت شده بودند (دولاندلن، ۱۳۷۰، ص 265).
زبان این سلطنت نوبنیاد را فرانسه قراردادند. امپراتوری بیزانس به چند قلمرو و فئودال تقسیم شد که بر هر کدام یک نفر از اشراف لاتین حکومت میکرد. مهمترین نهاد امپراتوری لاتینی جدیدالتأسیس قسطنطنیه بود که به رهبری بودوئن فلاندری، در مقام امپراتور اداره میشد (فوگل، ۱۳۸۰، ص 45).
امپراتوری لاتینی قسطنطنیه، که به دست سلسله جنبانان جنگ صلیبی چهارم تأسیس شده بود، فقط پنجاه و هفت سال (۱۲6۱-۱۲۰4 میلادی) دوام آورد. سلطنت جدید از آنجا که از لحاظ نژاد، مذهب، یا رسوم قومی هیچگونه ریشه با سابقه ای نداشت، مورد تنفر کلیسای یونانی بود که به زور آن را تابع روم ساخته بودند؛ و تقسیم آن به امیرنشینهای متعدد فئودال، که هر کدام به تقلید از یکدیگر داعية حاکمیت داشتند، نیز مایه تضعیف سلطنت میشد؛ وانگهی، این واحدها تجربه لازم برای منظم و متشکل ساختن اقتصاد بازرگانی و صنعتی را نداشتند.
از خارج، هدف هجوم سپاهیان بیزانس و، از داخل، با دسیسه چینی مخالفان مواجه میشدند. بهعلاوه، قادر نبودند هزینه ضروری برای دفاع نظامی را از نفوسی متخاصم بازستاند. بدین ترتیب، امپراتوری لاتینی تا هنگامی دوام داشت که امپراتوری بیزانس برای انتقام جویی فاقد اتحاد و اسلحه بود (دورانت، ۱۳۷۳، بخش دوم، ص ۸۷۳). و سال بعد فتنه در ممالک اروپایی دولت لاتین قسطنطنیه در گرفت.
پادشاه بلغارستان موسوم به یحیی کارلویوانیس، که نخست از لاتينيها تبعیت و حمایت میکرد، بعدا از آنها رنجیده خاطر شد و به کمک یونانیهای ناراضی، که از رفتار غیرقابل تحمل لاتينيها، مخصوصا مداخله آنها در کلیسا و امور دینی مردم بهجان آمده بودند وارد مبارزه شد. او نیز از طوایف ترک و تاتار که در شمال بلغارستان مسکن و مأوی داشتند کمک طلبید. آنها متجاوزاز 000 / 20 سوار تیرانداز به کمک او فرستادند.
موقع نیز برای این طغيان مناسب بود، اکثر نیروهای جنگی صلیبی برای تصرف املاک تحت اختیار خود متفرق شده و عده دیگر، از بهترین پهلوانان فرانسه، با هانری دوهانيو، برادر بودوئن، قیصر لاتین قسطنطنیه برای تأمین آسیای صغیر و ارمنستان حرکت کرده بودند (شیبانی، ۱۳۱۴، صص ۲-۳۸۱).
پادشاه بلغارستان با قوای خود و سواران ترک و تاتار به تهاجم ممالک روم و قتل و غارت افراد لاتینی، که در نواحی اطراف متفرق شده بودند، پرداخت. بودوئن، قیصر روم، آن عده از صلیبیون را که در قسطنطنیه و اطراف آن شهر بودند گرد آورد و با مهاجمان به جنگ پرداخت. جنگ خونینی میان آنها در گرفت که چند تن از سرداران صلیبی کشته شدند و خود بودوئن به دست دشمن اسیر گردید. تلفات صليبيون بسیار بود. از آنها که موفق به فرار شدند به قسطنطنیه رسیدند. از قیصر اسير خبری به دست نیامد. سرگذشت او در تاریکی مرگ پوشیده ماند. ده سال بعد (۱۱ ژوئن ۱۲۱۶ میلادی) به تحقیق معلوم شد که در محبس در بلغارستان مرده است (شیبانی، ۱۳۱۴، ص ۳۸۲).

الف) هانری دوهانيو (۱۲۱۶-۱۲۰۶ میلادی)
در این ده سال هانری، برادر بودوئن، در مقام نیابت سلطنت، اما با استقلال در قسطنطنیه حکومت میکرد. هانری مزبور با پادشاه بلغارستان صلح کرد و او را در اراضی خود مستقل شناخت و با سیاست ملایم فتنه و طغیان را برطرف کرد.
به تدریج دولت لاتین از صلیبیون که به مشرق آمدند و قسطنطنیه را فتح کردند تهی شد. تلفات آنها در جنگها سنگین بود و مابقی از مشرق کنارهگیری کردند و به وطن خود برگشتند. و رئیس دولت ونیز، که روح شجاعت را در کبر سن به کالبد صليبيون دمیده و آنها را در فتح قسطنطنیه نیرومند کرده و بعد پادشاه رومانی شد، در پشت پرده سیاه مرگ، تا ابد پنهان شد. مارکی بونیفاس، که برای تقاص خون برادران لاتینی با بلغارها جنگ کرد، شکست خورد و کشته شد. بلغارها سر او را بالای نیزه کردند (شیبانی، ۱۳۱4، ص ۳۸۳).
هانری در ابتدا فاتح بود و توانست به عمق زیادی در آسیای صغیر پیش برود (لومرل، ۱۳۲۹، ص ۱۳۹). او به خوبی دانست که در دولت جدید و میان اقوام و ملل تابعه که نظر خوشی بدان تغییرات نداشتند، تدبیر لازم است، نه شمشیر. نخستین چیز که برای فاتح لازم است جلب قلوب مردم مملکت است. مردم را باید جلب کند و با کمک آنها دشمنان خارجی را براندازد. هانری مناصب مهم مملکت را، نظامی و کشوری، به یونانیها داد، در برابر ملل و اقوام تابع بیطرفی پیشه کرد و در امور دولت احساسات و اغراض شخصی را کنار گذاشت، اما نتوانست کلیسای یونان و روم را با هم نزدیک کند و مخالفت روحانیون عیسوی را براندازد. پلاژیوس، نماینده پاپ، در رأس کلیسای یونان قرار گرفت و آزادی مذهب را از یونانیها سلب کرد. شکوه و شکایت یونانیها از بی عدالتی او بلند بود. هانری از مقام پلاژیوس مزبور کاست و دستور داد جایگاه او را در کلیسای ایاصوفیه مافوق جایگاه بطریق و نماینده پاپ مذکور قراردادند. این جسارت پاپ اینوسان سوم را خشمگین کرد. پادشاهی هانری ده سال بود و او در میدان جنگ در مقدونیه درگذشت (۱۲۱6 میلادی) (شیبانی، ۱۳۱4، ص ۳۸4).

هانری به هنگام مرگ، که در ۱۱ ژوئن ۱۲۱6 میلادی در تسالونیکا اتفاق افتاد، تقریبا چهل ساله و در اوج قدرت بود. در مدت ده سال سلطنت توانست حکومت لاتین را به واقعیت تبدیل کند. بیشتر وقت و نیروی او صرف امنیت شد، که به ثمر رسید و در نهایت موفق شد بین لاتينيها و يونانيها تعادل برقرار کند (هاسی، ۱۹66، بخش اول، ص ۳۰۱).
و پس از درگذشت هانری، نه از او و نه از برادرش بودوئن، پسری نماند تا جانشین آنها شود. خواهرشان يولاند، زوجه پطرس کورتنای، کنت اوکسر فرزندان بسیار داشت. صلیبیون صلاح دیدند که سلطنت بیزانس را به یولاند و شوهرش بدهند و آنها را متفقا بهجای هانری به پادشاهی بنشانند.
فیلیپ اوگوست، پادشاه فرانسه، نیز بدین انتخاب رضایت و به دولت جدید وعده مساعدت داد و چنین مقرر شد که تاجگذاری یولاند و شوهرش در روم صورت گیرد (۹ آوریل ۱۲۱۷ میلاد). قيصر و ملکه جدید بیزانس در روم با تشریفات لازم از دست پاپ هنوریوس تاج پادشاهی بر سر گذاشتند.
سپس قیصر مزبور با کشتی ونیزی حرکت کرد و در بندر «دورازو» به خشکی فرود آمد. راه او از اینجا تا قسطنطنیه از طرف خشکی از جبال صعب العبور مقدونیه می گذشت. یونانیها در «اپیر» دولتی مستقل تأسیس کرده بود. تئودور آنژلوس، از خانواده کومنن، در رأس آن قرار داشت. یونانیها که از حرکت قیصر تازه خبر داشتند او و همراهانش را در وسط جبال احاطه و اسیر کردند. کوشش پاپ و فیلیپ اوگوست برای خلاصی پطرس کورتنای، قیصر اسير، بی فایده ماند و او قریب سه سال در حبس یونانیها در اپیر بود تا بمرد (۱۲۱۹-۱۲۱۷ میلادی). کمی پس از اسارت پطرس مزبور زنش یولاند پسری به دنیا آورد و او بودوئن، آخرین پادشاه لاتین قسطنطنیه، بود شیبانی، ۱۳۱4، ص ۳۸6).

ب) روبرت (۱۲۲۸-۱۲۲۱ میلادی)
دولت لاتین قسطنطنیه مدتی بی سرپرست ماند و دستخوش هرج و مرج شد. برای رفع بحران صلیبیون روبرت، پسر دوم پطرس کورتنای، را به سلطنت نشاندند (۱۲۲۱ میلادی).
روبرت در ۲۰ مارس ۱۲۲۱ میلادی در قسطنطنیه به دست اسقف جديد ماتيو ، که پاپ به تازگی او را منصوب کرده بود، تاجگذاری کرد. روبرت فردی ساده گیر و ضعیف بود و در حقیقت میتوان گفت که دوره سلطنت او آغاز ضعف و در نهایت سقوط امپراتوری چهل ساله لاتین در بیزانس بود (هاسی، ۱۹66، بخش یک، ص 307).
پادشاهی او را میتوان دوره افتضاح دولت لاتین قسطنطنیه نامید. یونانیهای نیقیه و اپیر از دو طرف به این دولت فشار وارد آوردند. تئودور آنژلوس، پادشاه اپیر، مقدونیه را در تصرف آورد و شهر ادرنه را پایتخت خویش قرارداد. از طرف مشرق و آسیای صغیر یحیی واتاس، داماد و جانشین تئودور لاسکاریس دولت آنجا را بسط داد و به تدریج حدود غربی خود را به قسطنطنیه نزدیک کرد.
مدت سلطنت وی سی و سه سال بود، که در این مدت پیوسته خود را به جوانمردی و به تدبیر و شجاعت و وطن پرستی معرفی کرد. در دولت او عدهای از لاتینیها که قسطنطنیه را ترک کرده بودند به قوای او ملحق شدند و با کوشش فراوان قوای بحری تدارک دید و با این قوا داردانل را در تصرف آورد. او ونیزیها را از چندین جزیره یونانی خارج کرد و قوای دولت لاتین قسطنطنیه را در خشکی سخت هزیمت داد. روبرت در ۱۲۲۸ میلادی درگذشت.

ج) يحيي برین (۱۲3۸-۱۲2۸ میلادی)
پس از مرگ روبرت، اشراف لاتین قسطنطنیه سلطنت را به یحیی برین، پادشاه افتخاری اورشلیم که در جنگ پنجم صلیبی شرکت کرده و در آنجا از مسلمین سخت شکست خورده بود، واگذار کردند، مشروط بر اینکه بودوئن که به سن بلوغ رسد، دختر دوم او را در نکاح آورد و بر تخت پادشاهی نشیند.
در این زمان واتاس، قیصر نیقیه، با آزان پادشاه بلغارستان متفقا قسطنطنیه را از خشکی و از دریا در محاصره آوردند. قوای متحد آنها را یکصد هزار مرد و سیصد فروند کشتی نوشتهاند، درصورتیکه دولت لاتین قسطنطنیه معدودی مرد جنگی بیش نداشت. در این جنگها شجاعت بسیار از یحیی برین ظاهر شد و او با همین عده کم یونانیها و بلغارها را شکست داد و محاصره را برانداخت و سال بعد نیز بر دشمن غالب آمد. یحیی در مارس ۱۲۳۷ میلادی فوت کرد (شیبانی، ۱۳۱4، ص ۷-۳۸6).
د) بودوئن دوم (۱۲6۱-۱۲۳۸ میلادی)
پس از مرگ يحيی برین، بودوئن که به سن بلوغ رسیده بود، به پادشاهی نشست. سلطنت او قریب بیست سال بود و بیشتر این مدت را در فرانسه و ایتالیا به سر برد و از رفتن به قسطنطنيه احتراز کرد و پیوسته دست گدایی به طرف پادشاهان و اشراف اروپای غربی و پاپ دراز داشت و از آنها درخواست زر و زور میکرد. به تدریج اوضاع دولت لاتین قسطنطنیه رو به انقراض گذاشت و کار بر لاتينيها سخت شد.

از این جوان بی لیاقت امید نجات نبود و چون کار بر او سخت و فشار دشمن از هر طرف زیاد شد، به ترکان پناه برد و خواهرزاده خود را به زنی به سلطان ترک داد و با ترکمانها که بلافاصله در حدود شمالی او مسکن داشتند، به ترتیب، بت پرستان شمالی پیمان دوستی بست (شیبانی ۱۳۱4، ص ۳۸۸).
بودوئن، برای تأمین مخارج لشکرکشی، پاره ای از اشیای نفیس و مقدس را که ظاهراً در خزانه بیزانس بود، مانند صلیبی که مسیح را بدان مصلوب کرده و قنداقی که در آن حضرت مسیح را پیچیده بودند و آلات و ابزاری که با آنها مسیح را داغ کرده و شکنجه داده بودند، به مبلغ کمی به دربار فرانسه فروخت تا بتواند از خطر انقراض حکومت خود جلوگیری کند (ممتحن، ۱۳۷۰، ص ۷۲۹).
ه) انقراض دولت لاتین
دولت لاتین قسطنطنیه از هر طرف هدف هجوم بود و محاصره شده بود (۱۲6۱-۱۲۳۷ میلادی). آخرین وسیله نجات لاتينيها اختلاف نظری بود که میان یونانیها و بلغارها وجود داشت. واتاس قیصر یونانی نیقیه، مردی بود با تصمیم و سیاستمداری با تدبیر. او با سیاست میانه روی حدود آسیایی روم را از هر طرف حفظ کرد، با امنیت و رفاه امور داخلی خود را سامان بخشید و پیوسته برای برانداختن دولت لاتین قسطنطنیه قوا جمع میآورد.
بهعلاوه، تراکیه و مقدونیه را از بلغارها پس گرفت و آنها را در حدود خودشان، بلغارستان امروزی در طرف جنوب رود دانوب، نگاه داشت. وانگهی، مردم از ضعف و تزلزل اخلاقی و بی لیاقتی بودوئن خسته و متنفر شده و به واتاس پناه برده بودند و او را به گرفتن قسطنطنيه تشویق میکردند. دولت واتاس کم کم در طرف مغرب تا دریای آدریاتیک توسعه پیدا کرد. در این اوضاعواحوال واتاس درگذشت و سلطنت به پسرش تئودور و پس از او به نواده صغيرش يحیی رسید (۱۲5۹ میلادی).

درنتیجه، حکومت به دست میکاییل پالئولوگ، نایب السلطنه افتاد. میکاییل هشتم مؤسس سلسله پالئولوگ قیصران قسطنطنیه است (شیبانی، ۱۳۱4، صص ۹-۳۸۹). میخاییل پالایولوگوس از رهبران نظامی یونانی در ۱۲5۹ میلادی بر پادشاهی نیقیه در آسیای صغیر غربی تکیه زد و دو سال بعد، به کمک ارتش بیزانسی، قسنطنطیه را باز پس گرفت و سلسله جدید پالایولوگی بیزانسی را تأسیس کرد.
امپراتوری بیزانس نجات یافت، اما دیگر قدرتی در مدیترانه به شمار نمی رفت. امپراتوری اعاده شده به طرز نامناسبی در اینجا و آنجا پراکنده بود و شامل شهر قسطنطنیه و اراضی اطراف آن و مقداری زمین در آسیای صغیر و بخشی از تسالونیک میشد. این امپراتوری حتی در اندازه کوچک خود لنگ لنگان تا ۱۹۰ سال دیگر عمر کرد تا اینکه در ۱۴۵۳ میلادی عاقبت به ترکان عثمانی تسلیم شد (فوگل، ۱۳۸۰، ص ۴۵۰).
قوای میشل پالئولوگ، بدون زحمت زیادی شهر قسطنطنیه را تصرف کردند. در این اثنا بودوئن دوم و «بطريق» لاتینی به مغرب گریختند. امپراتوری لاتین که از سالیان دراز زندگی بی ثبات و فلاکت باری را ادامه میداد، در حال نابودی بود. امپراتور برای امرار معاش اشیای نفیسی متعلق به مقدسین را می فروخت و، برای گرم نگاهداشتن منزل، چوبهای کاخ را می سوزانید. ليكن امپراتوری بیزانس نیز که دوباره تشکیل شده بود، پس از بحران سختی که بدان گرفتار شد ، در حالت ناتوانی به سر می برد و پس از دو قرن انحطاط ساقط شد (لومرل، ۱۳۲۹، ص ۱۴۰).
بخش چهارم: امپراتوری نیقیه
در شرق، بزرگترین دشمن امپراتوری لاتینی، یعنی امپراتوری نیقیه، قرار داشت. بسیاری از پناهندگان از قسطنطنیه به نیقیه در غرب آسیای صغیر گریخته بودند (کوریک، ۱۳۸۳ اب، ص ۱۲۱).
مادامی که یک امپراتور لاتینی در قسطنطنیه حضور داشت (سال ۱۲۰۴ تا ۱۲۱۶ میلادی)، امپراتوری نیقیه نماینده واقعی امپراتوری بیزانس و پناهگاه تمدن یونانی بود و نجات دهنده بیزانس از آنجا ظهور کرد. امپراتوری نیقیه را تئودور لاسكاریس (۱۲۰۴ تا ۱۲۲۲ میلادی) تأسیس کرد و امپراتور قوی الاراده ای به نام ژان سوم دوکاس واتانزس(۱۲۵۴-۱۲۳۳ میلادی) جای او را گرفت.

در ابتدا چنان به نظر می رسید که صلیبیون نخواهند گذاشت این دولت پایدار بماند، ارتشهای صلیبی برای فتح آسیای صغیر، که متمم ضروری قسطنطنیه بود، عزیمت کردند. ولی شورشی در بالکان، که یونانیها و بلغارها را به فرمان تزار بلغارستان کالوژان، دومین امپراتور بلغارستان در زمان سلسله آنژ، بر لاتينيها به قيام واداشت، آن ارتشها را واداشت که به سوی مغرب بروند. صلیبیون در نبرد (ادرنه)
در تاریخ آوریل ۱۲۰5 میلادی تار و مار شدند. امپراتور بودوئن که کشته یا اسیر شده بود، مفقودالاثر گردید. داندولو کمی بعد از آن درگذشت. این واقعه مهمی بود، چون از همان ابتدا تسلط فرانکها در مشرق از بین رفت. ضمنا، این قضیه موجب نجات امپراتوری نیقیه شد. وضع این کشور به يمن فتح درخشان تئودور لاسکاریس در جنگ با سلطان (ایکونیوم) محکمتر گردید. از آن تاریخ حتمی به نظر می رسید که امپراتوری بیزانس دوباره به دست نیقیه تشکیل خواهد شد، ولی پنجاه سال وقت لازم داشت، که در طی این مدت، با وضعی آشفته، امپراتوری لاتینی قسطنطنیه به زحمت زیاد توانست زنده بماند (لومرل، ۱۳۲۹، صص ۹-۱۳۸).

نیقیه، بر خلاف امپراتوری لاتینی، حکومتی مقتدر و اقتصادی استوار داشت که از امپراتوری بیزانس در دوره ژوستینین اول و باسیلیوس اول الگوبرداری شده بود.
در ۱۲۱4 میلادی، امپراتوری نیقیه به امپراتوری لاتینی اعلام جنگ کرد، اما درگیری با بن بست روبه رو شد. قضایا برای تقریبا نیم قرن متوقف ماند. سپس در ۱۲5۹ میلادی، امپراتوری تازه به نام میخاییل هشتم در نبرد مهمی بر غربیها پیروز شد. . و دو سال بعد، در ژوئیه ۱۲6۱ میلادی، یک سپاه کوچک بیزانسی قسطنطنیه را عملاً بی دفاع یافت. در آن زمان دو امپراتوری یک آتش بس موقت اعلام کرده بودند و امپراتور لاتینی و اکثر سربازانش خارج از پایتخت بودند و قلعه ای را در جزیره ای در دریای سیاه محاصره کرده بودند.

با وجود آتش بس، بیزانسیها، از قرار معلوم در مأموریت گشتزنی، بی درنگ به پایتخت حمله بردند و آن را به تصرف در آوردند. هنگامی که لاتينيها در دریای سیاه از این موضوع باخبر شدند، از منطقه گریختند. میخاییل هشتم در ۱5 اوت وارد قسطنطنیه شد و بدین ترتیب امپراتوری لاتینی خاتمه یافت و امپراتوری بیزانس احیا شد (کوریک، ۱۳۸۳ ب، ص ۱۲۲).
منبع:
- تاریخ بیزانس، نوشته محمد امیر شیخ نوری و محمدرضا نصیری
- انتشارات پیام نور، چاپ شده در ۱۱ مهر ۹۷
- تهیه الکترونیکی: سایت تاریخ ما، اِنی کاظمی