حماسه‌ها در ادبیات هند

34142133124155234951521717713510633138200157.jpg (180×140)

«مهابهاراتا» – داستان آن – شكل آن – «بهاگاواد-گيتا» – مابعدالطبيعة جنگ – بهاي آزادي – «رامايانا» – نغمة عاشقانه در جنگل – ربودن سيتا – حماسه‌هاي هندي و يوناني

مدارس و دانشگاهها فقط بخشي از نظام آموزشي هند بود، چون ارزش خطنويسي در اين تمدن كمتر از تمدنهاي ديگر بود، و آموزش شفاهي، تاريخ و شعر اين ملت را حفظ مي‌كرد و گسترش مي‌داد، رسم نقل، گرانبهاترين بخش ميراث فرهنگي مردم را در ميان آنان گسترش داد. و همان طور كه راويان گمنام در ميان يونانيان ايلياد و اوديسه را سينه به سينه سپردند وگسترش دادند، حافظان و نقالان هند هم حماسه‌هاي همواره روزافزوني را كه برهمنان علم افسانه‌اي خود را در آنها انباشته بودند از نسلي به نسل ديگر، و از دربار به مردم مي‌رساندند.

يكي از دانايان هندي مهابهاراتا را «بزرگترين اثر تخيل» دانسته است كه «آسيا پديد آورده است»؛ و سر چارلز اليت آن را «منظومه‌اي عظيمتر از ايلياد» خوانده است. به يك معنا، در اين قضاوت ترديدي نمي‌توان كرد. مهابهاراتا در آغاز (در حدود 500 ق‌م) منظومة روايتي كوتاهي بود كه با عدة‌ ابياتي متناسب، كم‌كم، با گذشت هر قرن، داستانها و گفتارها، و سپس بهاگاواد-گيتا و بخشهايي از سرگذشت راما به آن افزوده شد، تا سرانجام به 107000 بيت هشت وتدي رسيد، يعني هفت برابر مجموع ايلياد و اوديسه. گروهي مؤلف آن بوده‌اند. وياسه، كه، بنا بر روايات، مهابهاراتا از اوست، خود به معني«آراينده» است. صد شاعر آن را سرودند، هزار خواننده به آن شكل بخشيدند، تا در عهد شاهان گوپته (در حدود 400 ميلادي) برهمنان انديشه‌هاي ديني و اخلاقي خود را در اثري كه در اصل مربوط به طبقة كشتريه بود گنجانيدند و آن را به شكل عظيمي كه امروزه در دست ماست در آوردند.

ماية اصلي اين حماسه دقيقاً براي تعليم ديني آماده نشد، زيرا در آن سخن خشونت، قمار، و جنگ است. در «دفتر اول»، وصف شاكونتالاي زيبا (كه مقدر بود شخصيت اصلي مشهورترين نمايشنامة هند شود) و پسر نيرومندش بهاراتا آمده است. از صلب اين پسر قبايل «بهاراتاي بزرگ» (مهابهاراتا)، كوروها و پاندوها پديد مي‌آيند، كه نبرد خونين آنان بارها رشتة داستان را مي‌گسلد. يوديشتيره، شاه پاندوها، ثروت و سپاه و ملك و برادران، و دست آخر هم همسرش دروپدي، را در قماري كه دشمنش كورو با طاس پر در آن بازي مي‌كرد، پاك مي‌بازد. قرار بر اين شد كه پاندوها، پس از تحمل دوازده سال تبعيد از خاك زادگاه، ملكشان را پس بگيرند، دوازده سال سپري شد؛ پاندوها نزد كوروها آمدند كه قلمروشان را پس بگيرند؛ جوابي نشنيدند، و اعلام جنگ كردند. هر طرف متحداني پيدا مي‌كند، تا تقريباً تمام شمال هند درگير اين جنگ مي‌شود. اين نبرد هجده روز ادامه داشت و شرح آن پنج دفتر (مهابهاراتا) است؛ تمام كوروها، و تقريباً تمام پاندوها، كشته مي‌شوند. تنها بيشمة پهلوان 000،100 مرد را در ده روز مي‌كشد؛ بنا بر آماري كه شاعر نقل مي‌كند، رويهمرفته شمار به خاك افتادگان به چند صد ميليون تن مي‌رسيد. در ميان اين صحنة خونين مرگ، گاندهاري، ملكة همسر دريته–راشتره، شاه نابيناي كوروها، از وحشت ديدن كركسهايي كه حريصانه بر جسد پسرش – شاهزاده دوريدنه – مي‌چرخند، مويه و زاري مي‌كند.

مراد نمايشنامة «شاكونتالا» اثر كاليداس است.- م.

در وداها به برخي از چهره‌هاي «مهابهاراتا» اشاراتي شده است، و اين مي‌رساند كه اين داستان پيكار بزرگ ميان قبايل، كه در هزارة دوم ق‌م اتفاق افتاده، اساسي تاريخي دارد.

شهبانوي پاكدامن، و زن عفيف و هماره نيكوكار و هميشه خوب،

گاندهاري شكوهمند، با اندوه فراوانش در ميدان ايستاد.

ميدان سرخ از سرها و گيسوان پريشان انباشته از جوي خون، سياه،

پوشيده از دستها و پاهاي جنگاوران بيشمار. …

و زوزة ممتد شغالان بر عرصة آوردگاه خونين، و كركسان وزاغان بالهاي سياه و نفرت‌انگيز خود را به هم مي‌زنند.

«پيشاچه»هاي پليد، در بزم خون رزم‌آوران، هوا را پر مي‌كنند،

هزاران هزار «راكشسة» گرسنه بند از بند مردگان جدا مي‌كنند.

شاه ديرينه سال را از ميان اين عرصة مرگ و كشتار راه نمودند،

بانوان كورو، با گامهاي لرزان، به ميان مردگان بيشمار گام نهادند،

و شيوني جانسوز بر دشت توفنده طنين افكند.

آن هنگامي بود كه پسران، پدران، برادران، و سروران خويش را در ميان كشتگان ديدند،

و چون گرگهاي جنگل را ديدند كه از شكار مقدر تغذيه مي‌كنند،

و آوارگان تيرة نيمشب را ديدند كه در روشناي روز در پي شكار مي‌گردند،

و آن پژواك فرياد درد و شيون پريشاني بر ميدان سهمگين فرو مي‌پيچد،

و گامهاي ناتوانشان مي‌لرزد و برخاك مي‌افتد،

سوگواران، مويان از اندوه مشتركشان، از خويش بي‌خويش مي‌شوند،

و حس و جان از تنشان مي‌رود،

بيهوشي مرگ مانندي كه پس از اندوه مي‌آيد، دمي، فراغي زودگذر مي‌آورد.

آنگاه از سينة گاندهاري آه بلندي دردي برآمد،

به دختران پريشان خويش چشم بردوخت و با كريشنا چنين گفت:

« دختران بيقرار من، به شهبانوهاي شوي مردة دربار كورو بنگر،

بر رفتگان عزيز خويش مي‌گريند، به كردار همايي بر جفت خويش؛

چگونه هرر سيماي سرد و رنگباخته در خود عشق زني را بيدار مي‌كند،

چگونه در ميان رزم‌آوران بيجان با گامهاي بيقرار آرام مي‌گردند؛

مادران، فرزندان به خاك افتادة خويش را، كه همه به خواب بيهوشي فرو رفته‌اند، به آغوش مي‌گشند،

بيوگان بر شوهران خويش خم شده، در اندوهي بيفرجام مي‌گريند…».

اهريمنان گوشتخوارند كه انسانها را در تصاحب خود دارند؛ در جايگاههاي مرده‌سوزي مسكن دارند و شامگاهان، آزادانه، به همه جا مي‌روند؛ هر كه آنها را ببيند ظرف نه ماه خواهد مرد. هر كه دهن دره كند، براي اينكه پيشاچه‌ها به دهانش نروند، بايد جلو دهانش را بپوشاند، يا انگشتهايش را صدا بدهد كه آنها را دور كند. اگر داخل بدني بروند، جايشان در روده‌هاست. براي دفع اينها مراسم و آدابي وجود دارد.-م.

اهريمنان و ارواح خبيثه‌اي هستند كه شبها سرگردانند و مي‌توانند شكلهاي گوناگوني چون سگ، عقاب، كركس، جغد، كوكو، كوتوله، و شوهر عاشق به خود بگيرند. در شكل معمولي، چشماني آتشناك و زباني بسيار دراز دارند؛ براي نوزدان بسيار خطرناكند. براي دفع اينها نيز مراسم و آدابي وجود دارد.-م.

بدين سان، شهبانو گاندهاري كوشيد تا انديشه‌هاي اندوهناك خويش را به كريشنا بگويد، آنگاه، دريغا كه نگاه سرگردانش به پسرش دوريدنه افتاد،

ناگاهان دردي جانكاه بردلش خنجر زد؛ گفتي هوش و حواس خود را از دست داد؛

بي‌خويش، به كردار درختي در رهگذار طوفان، برخاك افتاد.

ديگر باره در اندوه به هوش آمد، باز به جايي كه پسرش،

ارغواني از خون خويش، زير آسمان فراخ دامن خفته بود، نظر كرد.

و درويدنة نازنين خويش را تنگ در آغوش كشيد.

چون آن پيكر بيجان را بر سينه فشرد، سينه‌اش از هاي هاي گريه مي‌لرزيد،

و اشكش، همچون بارانهاي تابستان، بر سر والاي دوريدنه فرو مي‌باريد،

سري كه به حلقه‌هاي گلي كه هنوز رنگ و رويي داشت، و به نشكاهاي رخشان و سرخ آراسته بود.

آنگاه كه دوريدنة نازنين من عزم پيكار داشت، گفت:

«مادر، چون بر ارابة نبرد بنشينم، مرا شادي آرزو كن، مرا پيروزي آرزو كن.»

به دوريدنة نازنين گفتم: «خداوند بدي را از سر تو دور كناد،

پيروزي در گرو فضيلت است، پيروز باشي.»

اما او دل در نبرد بسته بود، و گناهان خويش به دليريش بسترد؛

اكنون در قلمروهاي آسمانيي مي‌زيد كه رزم‌آور با ايمان بدان جايگاه مي‌رسد.

و من بر دوريدنه مويه نمي‌كنم، چون شهزاده‌اي بجنگيد و بر خاك افتاد،

اما شوي غمزده‌ام، سيه روزي او را كه باز تواند گفت؟ …

بشنويد زوزة نفرت‌انگيز شغالان را، گرگها شبها چگونه بيدارند-

زين پيش، كنيزكان سرشار از ترانه و زيبايي مي‌بايست نظاره‌گر خواب او باشند،

بشنويد كركسان پليد و خونين منقار را كه بر اين مرده بال مي‌زنند –

كنيزكان پنكه‌هاي پردار خويش را برگرد بستر شاهانة دوريدنه تكان مي‌دادند. …

بيوة نجيب دوريدنه را بنگر، مادري سرفراز از دلاوري لكشمنه،

هنوز چون شهبانويي جوان و زيباست، و چون محرابي از زر رخشان،

از آغوش شيرين شوهر و حلقة بازوان پسر جدا شده،

در جواني و زيبايي، به اندوه و درد تمامي عمر خويش محكوم است.

بردريد سينة سخت و سنگي مرا كه زير اين درد ستمگر فرو شكسته.

گاندهاري آيا بايد زنده بماند و به چشم خويش كشتة فرزند والا و نوة خويش را ببيند؟

باز به بيوة دوريدنه بنگريد، چگونه سر پرجلال او را به آغوش مي‌كشد،

چگونه با دستان آرام و ظريف خويش بنرمي او را بر بستر مي‌نهد،

چگونه از شوي در گذشتة عزيز من به عزيزترين پسرش رو مي‌آورد؛

و چگونه اشكهاي مادر راه نالة تلخ بيوه را در گلو مي‌بندد؛

پيكرش همچون برگ نيلوفر آبي نرم و طلايي است؛

اي نيلوفر من، اي دخترم، اي غرور بهاراتا و آوازة كورو!

نوعي گردنبند يا سينه‌ريز سيمين يا زرين. –م.

اگر وداها را حقيقتي است، دوريدنة دلاور را جايگاه بر آسمانهاست؛

چرا در اين اندوهگيني درنگ كنم كه از نوازش عشق او بريده‌ايم؟

اگر در «شاستره» حقيقتي باشد، پسر نبرده‌ام در آسمان جاي دارد؛

چرا در اندوه درنگ كنيم، چون او وظيفة خاكيش را به انجام رسانده.

در اين حكايت عشق و نبرد، هزاران نكتة الحاقي وارد شده است: كريشنا (خدا) كشتار را در يك بند از شعر متوقف مي‌كند تا در شرافت جنگ و كريشنا سخن بگويد؛ بيشمة محتضر مرگش را به تعويق مي‌اندازد تا قوانين نظام طبقاتي، ارث، ازدواج، هدايا، و آيينهاي سوزاندن جسد را شرح دهد؛ فلسفة سانكيه و اوپانيشادها را روشنگري كند؛ و مشتي افسانه، روايت، و اسطوره نقل كند؛ و، در گفتاري بلند، وظايف سلطنت را براي يوديشتيره شرح دهد؛ بر اين پهندشت واديهاي خشك علم‌الانساب، جغرافيا، الاهيات، مابعدالطبيعه، واحه‌‌هاي درام و عمل را از يكديگر جدا مي‌كنند؛ فابلها و افسانه‌هاي پريان، داستانهاي عاشقانه و زندگي اوليا، به مهابهاراتا نوعي بيشكلي و نيز مجموعه انديشه‌هايي داد – كه آن از بيشكلي ايلياد و اوديسه بدتر، و اين از مجموعة انديشه‌هاي آن دو غني‌تر است. در اين حماسه آنچه ظاهراً سرير جنبش و قهرماني و جنگ بود، در دست براهمه به صورت كرسي خطابه‌اي در مي‌آيد كه از آن، قوانين مانو، اصول يوگه، دستورهاي اخلاقي، و زيبايي نيروانه را به مردم تعليم دهند. «قانون زرين» به اشكال بسيار بيان مي‌شود. سخنان كوتاه اخلاقي زيبا و خردمندانه فراوان است؛ و داستانهاي زيبايي دربارة ‌وفاداري در زناشويي (نله، دمينتي، سويتري)آرمان برهمني را در باب همسر وفادار و صبور به زنان شنونده مي‌آموزد.

والاترين منظومة فلسفي ادبيات جهان، يعني بهاگاواد-گيتا، يا سرود خدايي، در ميان روايت اين نبرد بزرگ آمده است. بهاگاواد-گيتا به منزلة «عهد جديد» هند است، پس از وداها آن را حرمت مي‌نهند، و مثل كتاب مقدس يا قرآن آن را براي اداي سوگند در دادگاهها به كار مي‌برند. ويلهلم فون هومبولت دربارة آن چنين مي‌گويد:«زيباترين، يا شايد تنها سرود حقيقي و فلسفي موجود در همة زبانهاي شناخته شده است؛ … شايد عميقترين و والاترين چيزي است كه جهان مي‌تواند عرضه كند.» هند، كه اعتنايي به چيزهاي فردي و قانون زرين در مسيحيت اشاره است به آية 12 از باب هفتم «انجيل متي»، و آية 31 از باب ششم «لوقا»: «از آنچه خواهيد كه مردم به شما كنند، شما نيز بديشان همچنان كنيد.»-م.

مثلا «با ديگران آن مكن كه چون با تو كرده شود رنجت آيد.» «حتي خصم اگر ياري بخواهد، نيكمرد آماده خواهد بود كه ياريش كند.» «با نرمخويي بر خشم، و با دلسوزي بر بدي چيره شو؛ با دهش بر چشم‌تنگان، و با راستي بر دروغ پيروز شو.»

مثلا «همان گونه كه در اقيانوس بزرگ تكه‌چوبي به تكه چوب ديگر مي‌رسد، و باز از آن دور مي‌شود، ديدار آفريدگان نيز چنين است.»

جزئي ندارد، پيرامون آفريده‌هايش پرده‌اي از گمنامي مي‌كشد، و گيتا هم از اين روش بركنار نمانده است. نه نام مؤلف آن را مي‌دانيم و نه تاريخ پديد آمدنش را. شايد قدمت آن را بتوان بين 400 ق‌م و 200 ميلادي دانست. صحنة اين شعر نبرد ميان كوروها و پاندوهاست؛ زمينة شعر بيزاري دلاور پاندوها، يعني ارجونه، از جنگيدن در نبردي مرگبار است كه مي‌بايست با خويشان نزديكش در سپاه خصم بجنگد. ارجونه با خداي خود، كريشنا، كه نظير خداي هومري در كنار او مي‌جنگد، فلسفة گاندي و مسيح را باز مي‌گويد:

اي كريشنا، مردم خويش را چون مي‌نگرم، صف آراسته و پيكارجوي،

تاب دست و پايم رفته، كامم خشك شده، تنم مي‌لرزد، و موي بر تنم مي‌ايستد.

كمان گانديوه از دستم مي‌لغزد، و سراپاي پوستم نيز مي‌سوزد. استوار نمي‌توانم ايستاد.

دلم مي‌لرزد.

اي بلند موي كيشوه[كريشنا]، فال بد مي‌بينم، از كشتن مردمم در نبرد هيچ خوبي نمي‌بينم.

اي كريشنا، من نه آرزومند پيروزيم، نه پادشاهي، و نه خوشي. اي كريشنا، مرا از پادشاهي يا كامجويي يا بگو از زندگاني چه حاصل؟

آنان را كه آرزوي شاهي، كام و خوش مي‌كنيم، اينجا در نبرد ايستاده‌اند، از جان و خواستة ‌خويش دست بداشته.

آموزگاران، پدران، پسران، و نيز نيايان؛ داييها و پدران همسران، نوگان و برادران همسر و خويشان [ديگرند].

اي مدوسودنه [كريشنا] شاهي سه جهان را نيز هم به كشتن اينان راضي نيم، گر خود بكشندم؛ تا چه رسد به شاهي بر خاك؟

اي كريشنا، گيرم كه پسران دريته-راشتره را كشتيم، ما را چه شادي از اين تواند بود؟

خود اگر اين كينه‌جويان را به قتل آريم، گناه نصيبمان خواهد شد و بس. …

دريغا! بر آن شده‌ايم كه دست به گناه بزرگي بيازيم ما، خود از آز پادشاهي است كه مي‌كوشيم جان مردم خويش بستانيم!

مرا آن بسي نيكوتر خواهد بود كه پسران دريته-راشتره، رزم‌ابزار در دست، خون مرا كه در نبرد پايداري نمي‌كنم و بي‌سلاح مي‌مانم ضروريند.

آنگاه كريشنا، كه الوهيت او از شادي او در نبرد نمي‌كاهد، در مقام پسر ويشنو، توضيح مي‌دهد كه بنا بر كتابهاي مقدس، و بهترين انديشة درست‌پندار، كشتن خويشان در جنگ درست

كريشنا به شكل ارابه‌ران ارجونه مجسم شده است، و فقط تا همين اندازه در جنگ شركت دارد.- م.

اشاره است به مفهوم ودايي زمين، آسمان، و جو.- م.

دفتر اول، از ميان قطعات 29 تا 46. در ترجمة اين بخش از «بهاگاواد- گيتا» و در بخش ديگر، به جاي ترجمة سر ادوين آرنلد، از ترجمة رادا كريشنان استفاده كرده‌ايم.-م.

و دادگرانه است؛ و وظيفة ارجونه است كه از قوانين كاست كشترية خود پيروي كند، با وجدان خوب و ارادة نيكو بجنگد و بكشد؛ وانگهي، تنها تن كشته مي‌شود، اما روح باقي مي‌ماند، و پوروشة از ميان نرفتني سانكيه و آتمن بي‌تغيير اوپانيشاد را روشنگري مي‌كند:

بدان كه آنچه همه را سرشار مي‌كند نابود نمي‌شود. از اين بودن بي‌تغيير، هيچ كس نمي‌تواند نابودي پديدآورد.

گويند كه اين تن‌هاي كالبد گرفتة جاويد، كه نابودنشدني و درنيافتني هستند، به پايان مي‌رسند. پس، اي پارته(ارجونه) ، نبرد كن.

آن كه مي‌انديشد اين را مي‌كشد، و آن كه مي‌انديشد اين كشته شده است، اين هر دو، حقيقت را در نيافته‌اند؛ اين نه مي‌كشد و نه كشته مي‌شود.

نه هرگز زاده مي‌شود، و نه هيچ گاه مي‌ميرد؛ به هستي كه آمد، نيست نخواهد شد. او نزاده، جاويد، برماننده، و آغازين است. تن كه كشته شود، او كشته نمي‌شود.

آن كه مي‌داند كه اين نابودنشدني و جاويد، نيافريده و بي‌تغيير است، اي پارته (ارجونه)، چون اويي چگونه مي‌تواند ديگري را بكشد يا ديگري را به كشتن برانگيزد.

كريشنا، كه همچنان به ارجونه مابعدالطبيعه مي‌آموزد، سانكيه و ويدانته را به شكل خاصي تركيب مي‌كند كه مورد قبول فرقة ويشنوه است. او مي‌گويد كه همه چيز خود را با «برترين بودن» يك و همان مي‌داند:

اي برندة ثروت (ارجونه)، چيزي نيست كه فراتر از من باشد. هرچه اينجا هست به من آويخته است، به كردار رده‌هاي گوهر بر رشته‌اي.

اي پسر كونتي [ارجونه]، طعم آبهايم من، روشني ماه و خورشيدم من. لفظ «اوم» همة وداهايم من، آواز اثيرم، و مردي مردانم من.

بوي خوش ناب خاكم و رخشندگي آتشم من. زندگاني همة هستيها و رياضت مرتاضانم من.

اي پارته(ارجونه)، بدان كه تخمة جاويدان همة هستيهايم من، هوش هوشمندانم من؛ روشناي روشنانم من.

نيروي نيرومندانم من، بي‌كام و بي‌رنگم [شهوت] من. اي سرور پارته‌ها (ارجونه)، من آن كام موجوداتم كه خلاف آيين نيست.

دانايان باچشمي يكسان نگرند برهمن دانا و فروتن را، گاو را و پيل را، يا خود سگي يا از «كاست‌رانده»اي را.

يعني مطلق حيات، بودن مطلق. –م.

اشاره‌اي است به خود حقيقي فرد، يعني روان جاويد. اينها درنيافتنيند، چون از طريق ابزار معمولي شناسايي شناختني نيستند.-م.

اشاره است به «خود» و «نه خود»، پوروشه و پراكريتي مكتب سانكيه.- م.

اين منظومه، از نظر رنگهاي مكمل، و از نظر تناقضات مابعدالطبيعي و اخلاقي كه مغايرت و پيچيدگي زندگي را منعكس مي‌كند، غني است. هنگامي كه مي‌بينيم انسان آنچه را به نظر پايگاه اخلاقي عاليتري است مي‌پذيرد، اما خدا به اين دستاويز لرزان، كه حيات را نمي‌توان كشت وفرديت امري است غيرواقعي، جانب جنگ و كشتار را مي‌گيرد، دچار حيرت و شگفتي مي‌شويم. ظاهراً آنچه نويسندة بهاگاواد-گيتا در انديشه داشت اين بود كه روان هندي را از آرامش طلبي رخوت‌آور مذهب بودايي بيرون آورد، و در او تمايلي به جنگيدن براي هند ايجاد كند؛ اين عصيان طبقة كشتريه بود كه حس مي‌كرد دين، سرزمينش را ناتوان مي‌كند، و او با غرور اشاره مي‌كند كه بسياري از چيزها گرانبهاتر از صلح هستند. رويهمرفته درس خوبي بود كه اگر هند آن را عمقاً مي‌آموخت، مي‌توانست آزادي خود را حفظ كند.

دومين حماسة هندي از همة كتابهاي هندو مشهورتر و مطلوبتر است، غربيان آن را آسانتر از مهابهاراتا مي‌فهمند. رامايانا كوتاهتر از آن است؛ فقط هزار صفحه است كه هر صفحه‌اش 48 بيت دارد؛ و اگرچه از قرن سوم ق‌م تا قرن دوم ميلادي به آن نيز افزوده‌اند، اين افزوده‌ها كمتر از مهابهاراتاست و ارتباط موضوع اصلي را چندان قطع نمي‌كند. بنابر روايات، اين حماسه سرودة والميكي است، كه او هم مثل مؤلف فرضي مهابهاراتا، يكي از شخصيتهاي داستان است؛ اما بيشتر احتمال مي‌رود كه اين حماسه ساختة خنياگران دوره‌ گردي باشد كه نظير نقالاني هستند كه هنوز هم آن را تا نود شب پياپي براي شنوندگان مسحور شده نقل مي‌كنند.

مهابهاراتا، چنانكه ذكر شد، داستان جنگ بزرگي است كه خدايان و انسانها در آن شركت دارند، و يكي از علل درگرفتن آن هم ماجراي گم شدن زن زيبايي است از ميان يك ملت، و افتادن او به دست ملتي ديگر؛ از اين رو مي‌توان آن را به ايلياد تشبيه كرد. همين طور رامايانا هم به اوديسه شباهت دارد، كه از مرارتها و آوارگيهاي يك قهرمان، و چشم به راهي صبورانة همسر او، كه مي‌خواهد به او بپيوندد، حكايت مي‌كند. در آغاز حماسه، تصويري داريم از يك عصر طلايي، و آن دوره‌اي است كه دشه-رته، از پايتختش آيودهيا، بر قلمرو كسله(اودة كنوني) سلطنت مي‌كند.

دشه-رته سرشار از شايستگي شاهانه، سرشار از علم مقدس ودايي،

در روزگاران شاد گذشته بر امپراطوريش پادشاهي مي‌راند. …

راستكاران در صلح مي‌زيستند، از ثروت توانگر، و در نيكي والا،

نه رشك در سينه‌هاشان جايي داشت و نه دروغ در گفتارشان رنگي.

پدران با خانواده‌هاي خوشبخت خود مالك دام، غله، و زر خويش بودند؛

فقر تلخ و قحطي را در آيودهيا جايي نبود.

نزديك آنجا مملكت پادشاهي ديگري به نام ويديهه بود كه جنكه برآن سلطنت مي‌كرد. او خود، مانند كينكيناتوس دلير، «خيش برمي‌داشت و زمين را شخم مي‌زد.» روزي، از

متولد 519 ق‌م، سياستمدار و سردار و ديكتاتور رومي (458 و 439 ق‌م). مي‌گويند، موقعي كه روم مي‌خواست موقعيت خود را در ميان قبايل ايتاليا تحكيم بخشد، سناتورهاي روم او را در 458 ق‌م «از پشت خيش فراخواندند» تا فرماندهي ارتش روم را به او بسپارند؛ به اكراه پذيرفت و شانزده روز بعد، كه پيروزمندانه از جنگ برگشت، به كشتزارش بازگشت.- م.

برخورد خيش او به زمين، دختر زيبايي به نام سيتا از شيار خاك بيرون جهيد. ديري نگذشت كه مي‌بايست سيتا را به خانة بخت بفرستد؛ جنكه براي خواستگارانش مسابقه‌اي ترتيب داد، به اين معنا كه هر كه بتواند كمان جنگي او را خم كند، عروس از آن او خواهد بود. بزرگترين پسر دشه-رته، يعني راما، «شير دل، آهنين پنجه، نيلوفري چشم، شكوهمند چون فيل جنگلي، با تاج گرة گيسوانش»، به مسابقه آمد. فقط او كمان را خم كرد؛ و جنكه دخترش را با عبارت خاص ازدواج هندو به او پيشكش كرد:

اين سيتاست، فرزند جنكه، عزيزتر از جانش؛ اي شاهزاده، از اين پس، او شريك فضيلت تو، و همسر وفادار تو خواهد بود؛

شريك بهروزي و اندوه تو، و در هر سرزميني از آن تو خواهد بود؛

در شادي و اندوه او را بنواز، دستش را ميان دستت بگير؛

همچنان كه سايه به دنبال جسم است،

او نيز براي سرورش همسري وفادار است،

و سيتاي من، نيكوترين زنان، ترا در مرگ يا در زندگي دنبال خواهد كرد.

پس راما با شاهزاده خانم عروس – «با پيشاني همچو عاج، لباني چون مرجان، و دندانهايي چون مرواريد رخشان»- به آيودهيا باز مي‌گردد، و با پارسايي و آرامي و بخشندگيش دل از كسله‌ها مي‌ربايد. ناگهان ابليس به شكل همسر دوم دشه-رته، موسوم به كيكيي، به اين بهشت عدن پا مي‌نهد. دشه-رته به او قول داده بود كه هرچه از او بخواهد برآورد؛ و او هم به همسر[ديگر] دشه-رته، كه پسرش راما وارث تاج وتخت بود، رشك مي‌برد. از اين رو، از دشه-رته مي‌خواهد كه راما را مدت چهارده سال از آن قلمرو تبعيد كند. دشه-رته با، احساس شرافتي كه فقط يك شاعر ناآشناي به سياست مي‌تواند آن را بفهمد، سرقولش مي‌ايستد، و آماده مي‌شود كه تك وتنها راه جنگل در پيش گيرد؛ ولي سيتا پافشاري مي‌كند كه با او برود. سخنش جزئي از محفوظات تقريباً هر عروس هندوست؛

«اسب و ارابه وكاخ زراندود، اينها را در زندگي زن قدري نيست؛

همسر دلبند و دوستدار را ساية شوي عزيزتر است. …

آوارگي جنگلها را سيتا از كوشكهاي پدري خوشتر دارد،

نه به خانه مي‌انديشد و نه به خويشان، در عشق شوي خويش كاشانه مي‌كند. …

و از جنگل نورسته و خوشبو ميوه‌هاي صحرايي خواهد چيد،

بقية خوراكي كه راما آن را خورده باشد دلپذيرترين خوراك سيتا خواهد بود.»

لكشمنه، برادر راما، هم التماس مي‌كند كه همراه راما برود:

«تو تنها با سيتاي مهربان سراسر در تاريكي راه خواهيد سپرد؛

بگذار كه لكشمنة وفادار تو او را شب و روز پاسباني كند؛

بگذار لكشمنه با كمان و تركشش در تمام جنگل‌ها بگردد،

و با تبرش جنگل را فرو فكند؛ و با دستهايش خانه برآرد.»

حماسه از اينجا به بعد به صورت چكامة جنگل در مي‌آيد و متذكر مي‌شود كه چگونه راما، سيتا، و لكشمنه رهسپار جنگل شدند؛ چگونه مردم آيودهيا، سوگوار و غمگين. تا شامگاه، همپاي آنان مي‌رفتند؛ چگونه تبعيديان شبانگاه خود را از همرهان مشتاق خويش پنهان داشته، تمام چيزهاي باارزش و جامه‌هاي شاهانة خود را به جا گذاشتند، پوست درختان و بورياي بافته به تن كردند، و با شمشيرهايشان از ميان جنگل راه مي‌گشودند، وقوتشان ميوه و مغز ميوه بود.

سيتا، اغلب، شاد و كنجكاوتر از هميشه، رو به سوي راما مي‌كرد،

نام درختي يا پيچكي، ميوه‌اي يا گلي را كه پيش از اين نديده بود مي‌پرسيد. …

طاووسان پيرامونشان شادمانه پرواز مي‌كردند، بوزينگان بر شاخه‌ها مي‌جهيدند. …

راما در پرتو زرين بامدادي در آب رود غوطه مي‌خورد،

سيتا، بدان گونه كه نيلوفر پي‌ جويبار مي‌رود، به دنبال آب روان مي‌شد.

كنار رودي كلبه‌اي ساختند، خود را با زندگي در جنگل تطبيق دادند و به اين زندگي دل نهادند. اما شورپه-نكا، از شاهدختهاي جنوب، كه در جنگل سرگردان بود، راما را مي‌بيند و عاشقش مي‌شود، از پاكدامني راما دلگير مي‌شود و برادر خود راونه را برمي‌انگيزد كه سيتا را بربايد. راونه توفيق مي‌يابد و سيتا را مي‌ربايد و به دژ دوردست خود مي‌برد و به ياوه مي‌كوشد كه او را بفريبد. چون پيش خدايان و سرايندگان كاري نيست كه نشود كرد، راما هم سپاه گراني مي‌آرايد و به قلمرو راونه مي‌تازد، و او را در نبردي فرو مي‌شكند؛ سيتا را مي‌رهاند، و سپس (چون روزگار تبعيدش به سر آمده) در هواپيمايي با او به آيودهيا باز مي‌گردد، كه در آنجا برادر وفادار ديگر تخت سلطنت كسله را به او باز مي‌گرداند.

بنا بر بخشي، كه احتمالاَ بعدها به منظومه الحاق شده، راما سخن بدانديشان و شكاكاني را كه عقيده داشتند نمي‌توان قبول كرد كه سيتا كه در كاخ راونه بوده گاهي به آغوش او نرفته باشد، مي‌پذيرد. اگرچه او از اوردالي آتش (آزمايش با آتش) سرفراز بيرون مي‌آيد،

اين وسيلة نقليه پوشپكه نام دارد و يك ارابة هوايي افسانه‌اي است كه «چون انديشه تندگذر» است، و غازهايي آن را مي‌كشند.- م.

و اين بيگناهي او را ثابت مي‌كند، اما راما با آن شيوة تلخ موروثي، كه بدان وسيله يك نسل گناهان و خطاهايي را كه در جواني از بزرگتران خود ديده دربارة نسل بعدي تكرار مي‌كند، سيتا را به عزلتگاهي در جنگل مي‌فرستد. سيتا والميكي را در جنگل مي‌بيند؛ و دو پسر براي راما مي‌زايد. سالها بعد، اين دو پسر، به عنوان خنياگران دوره گرد، در محضر راماي دلشكسته حماسه‌اي را كه والميكي از خاطرات سيتا ساخته بود مي‌خوانند. راما پسرانش را مي‌شناسد، و پيامي به سيتا مي‌فرستد و از او درخواست مي‌كند كه برگردد. اما سيتا، دلشكسته از آن بدگماني شوهر، كه چنان تهمتي به او بسته بود، در خاك، كه روزگاري مادرش بود، ناپديد شد. راما سالهاي بسيار در تنهايي و اندوه سلطنت مي‌كند، آيودهيا در دورة سلطنت مهرآميز او همان مدينة فاضلة روزگار دشه-رته مي‌شود:

و فرزانگان كهن آورده‌اند كه، به روزگار شاد شاهي رامه،

رعايايش دستخوش مرگ نابهنگام و بيماريهاي مصيبت بار نشدند؛

بيوگان در اندوه از دست دادن نابهنگام سرورانشان نمي‌گريستند،

مادران در عزاي كودكاني كه يمه مي‌ربود مويه نمي‌كردند؛

راهزنان، فريبكاران، و فريبندگان شاد با دروغ كسي را نمي‌فريفتند؛

همسايه همساية درستكارش را دوست مي‌داشت، و مردم شاهشان را.

همان گونه كه فصول پياپي مي‌گذشتند، درختان ميوه‌هاي فراوان مي‌آوردند،

و زمين با شادماني و حقگزاري هيچ گاه از بارآوري نمي‌ايستاد.

باران به موسم خويش مي‌آمد، و هرگز تندباد آفت خيز نمي‌وزيد،

دره‌هاي خرم و باصفا پرحاصل و پرمرتع بودند.

دستگاه بافندگي و سندان و زمين شخم زده و بارور، همه، محصول خود را مي‌دادند، و مردمان، شادمانه، به دسترنج نياكان كهن خويش مي‌زيستند.

اين حماسه، داستان دلپذيري است كه حتي يك نفر كلبي امروزي هم، اگر چنان كه بايد عاقل باشد، مي‌تواند گهگاه خود را به اين سرگذشت و نواي سرود بسپارد و لذت ببرد. اين منظومه‌ها، اگرچه شايد از نظر كيفيت ادبي، يعني در منطق ساخت، رونق و درخشش زبان، عمق چهره‌پردازي و حفظ امانت در توصيف اشيا، به پاي حماسه‌هاي هومر نمي‌رسد، از لحاظ رقت احساسات، تعالي شأن زن و مرد، تا حد كمال مطلوب، تجسم زنده – و گاه واقعپردازانة – حيات ممتاز است. راما و سيتا خوبتر از آنند كه بتوان آنها را انسانهاي واقعي دانست؛ اما دروپدي، يوديشيتره، دريته-راشتره و گاندهاري، همه، تقريباً مانند اخيلس، هلنه، اوليس، و پنلوپه افرادي عادي هستند. هندو بحق معترض است كه هيچ بيگانه قادر نيست دربارة اين حماسه‌ها داوري كند، چه رسد به اينكه به درك آنها توفيق يابد. براي او اين حماسه‌ها فقط داستان نيستند، نگارخانة شخصيتهاي آرماني هستند، و هر هندو مي‌تواند سلوك خود را از آنها سرمشق بگيرد؛ مجموعه‌اي است از سنن، فلسفه، و الاهيات هند، و بالجمله كتابهاي مقدسي هستند كه،

همچنان كه يك مسيحي كتاب تأسي به مسيح يا حيات قديسان را قرائت مي‌كند، آنها را مي‌خواند. هندوي مؤمن معتقد است كه كريشنا و راما تجسمهاي الاهي بودند، و هنوز به آنان نماز مي‌برد؛ و هنگامي كه داستان آنها را در اين حماسه‌ها مي‌خواند احساس مي‌كند كه، علاوه بر كسب لذت ادبي و تعالي اخلاقي، ثواب ديني هم مي‌برد. او به اين امر اعتماد دارد كه اگر رامايانا را بخواند، از هر گناهي پاك مي‌شود؛ و [خداوند به او] پسري خواهد داد؛ و نيز، با ايماني ساده، نتيجة غرورآميز مهابهاراتا را مي‌پذيرد، كه مي‌گويد:

اگر مردي «مهابهاراتا» بخواند و به تعاليمش ايمان داشته باشد، از هر گناهي پاك مي‌شود و پس از مرگ به آسمان مي‌رود . … نسبت «مهابهاراتا» به تاريخهاي ديگر همچون كره است به خوراكيهاي ديگر؛ همچون برهمنان است به انسانهاي ديگر؛ … همچون اقيانوس است به استخر آب؛ همچون گاو است به چارپايان ديگر. … آن كه با دقت، و از ته دل، به «شلوكه»هاي «مهابهاراتا» گوش فرا دهد و به آنها ايمان داشته باشد، در اين جهان از عمر دراز و نام نيك، و در آن جهان از منزل جاويد برخوردار مي‌شود.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.