رابيندرانات تاگور مردي كه، پس از مرگ، توسط عيسي زنده شد

rabindranath-tagore-20.jpg (900×750)

علم و هنر – خانواده‌اي از نوابغ – جواني رابيندرانات – شعرش – سياستش – مكتبش

در ميان، هند، به رغم ستم و مرارت و تهيدستي، به آفرينش در علم و ادب و هنر ادامه مي‌داد. پروفسور جگديس چندره‌بوسي، با تحقيقاتش در الكتريسيته و فيزيولوژي گياهي، به شهرت جهاني رسيد؛ و پروفسور چاندرا سكارا رامان، در زمينة فيزيك نور، به دريافت جايزة نوبل نايل آمد. در قرن ما يك مكتب جديد نقاشي پيدا شد كه غناي رنگ فرسكوهاي آجانتا را با ظرافت خطوط مينياتور راجپوت به هم مي‌آميزد. نقاشيهاي ابنيندرانات تاگور تاحدي در آن رازوري شورانگيز و مهارت هنري ظريفي كه شعر عمويش را به شهرت جهاني رساند سهيم است.

خاندان تاگور از خاندانهاي بزرگ تاريخ است. دويندرانات تاگور (به بنگالي تكور) يكي از سازماندهان برهما- سمج بود، و بعدها رهبر آن شد؛ مردي بود توانگر، بافرهنگ، و با تقدس؛ و در روزگار پيريش سالار زنديقان بنگال شد. از اين خاندان دو نقاش به نامهاي ابنيندرانات و گوگونندرانات، يك فيلسوف به نام دوئيجيندرانات، و رابيندرانات شاعر پيدا شدند، اين دوتاي آخري پسران دويندرانات بودند.

رابيندرانات در جوي قرين آسايش و آرامش بار آمد، كه در آن موسيقي، شعر، گفتگوها و مباحثات عالي هوايي بود كه او در آن دم مي‌زد. از هنگام تولد، روحي آرام و حساس داشت؛ او هم يك «شلي» بود، ولي نه مي‌خواست بميرد نه اينكه زياد پير شود. چنان مهربان بود كه سنجابها بر زانويش مي‌نشستند و پرنده‌ها بر دستش. اهل مشاهده و ادراك بود و زير و بمهاي محض پديده‌ها را با حساسيتي رازورانه درك مي‌كرد. گاهي ساعتها بر مهتابيي مي‌ايستاد و با غريزة ادبيش پيكر و سيما، رفتار و شيوة راه رفتن هر عابري را در خيابان تحت‌نظر قرار مي‌داد؛ گاه در خلوت بر تختي مي‌نشست و نيمي از روز را با يادها و رؤياهايش در سكوت مي‌گذراند. رفته رفته شعرهايي بر لوح نوشت، شاد از اين انديشه كه خطاها را آسان مي‌توان از آن زدود. ديري نگذشت كه سرودهايي سرشار از لطافت براي هند سرود- در زيبايي مناظر، زيبايي زنان، و آلام مردم؛ و خودش براي اين سرودها آهنگ مي‌ساخت. در تمام هند آنها را مي‌خواندند، و شاعر جوان، ضمن آنكه به طور ناشناس در روستاهاي دوردست سفر مي‌كرد، چون آن سرودها را از لبان دهقانان زحمتكش مي‌شنيد، به شوق مي‌آمد. در اينجا [ترجمة فارسي] يكي از غزلهاي او را، كه خود شاعر از زبان بنگالي به انگليسي برگردانده، مي‌آوريم؛ تاكنون جز او چه كسي پوچي عشق آسماني را با لحني چنين پراحساس بيان كرده است؟

اي عاشق من، با من بگو كه آيا اين سخنان همه راست است؟ با من بگو.

آن گاه كه برق چشمان تو مي‌درخشد، ابرهاي تيرة سينة تو پاسخي توفنده مي‌دهند.

آيا راست است كه لبانم، چون غنچة نوشكفتة نخستين عشق آگاهانه، شيرين است؟

آيا خاطرة ماههاي سپري‌شدة بهاران هنوز در اندامهايم درنگ مي‌كنند؟

آيا تارهاي زمين نيز، همچون چنگ، با زخمة پاهاي من نغمه سر مي‌دهند؟

پس آيا راست است كه چون من پديدار شوم، ژاله از ديدگان شب فرو مي‌بارد، فروغ پگاهان از آنكه برگرد پيكر من مي‌گردد شاد است؟

راست است، آيا راست است كه عشق تو در سراسر جهان، و طي قرون، تنها به جستجوي

من ره سپرده است؟

سرانجام، آن گاه كه مرا يافتي، آرزوي ديرپاي تو در سخنان شيرين، چشمان، لبان، و زلفان مواجم آرامشي كامل يافت؟

پس آيا راست است كه رمز ابديت براين پيشاني كوچك من نوشته شده است؟

با من بگو، اي عاشقم، كه آيا اينهمه راست است؟

در اشعار تاگور فضايل بسياري وجود دارد: وطنپرستي شديد، اما معتدل؛ ادراك دقيق و لطيف از عشق و زن و طبيعت و مرد؛ تأملي سخت و پرشور از بينش فيلسوفان هند؛ و ظرافتي همسنگ ظرافت تنيسن، در احساس و بيان. اگر در آنها عيبي باشد، همان زيبايي يكدست و ايدئاليسم يكنواخت و رقت آنهاست. در اين اشعار، زنان همه دوست‌داشتني، و مردان همه شيفتة زنان يا مرگ هستند؛ طبيعت در آنها، گرچه گاهي هول‌انگيز است، هميشه باشكوه مي‌نمايدو هيچ‌گاه، سرد، سترون، يا زشت نمي‌نمايد. شايد چيترا ماجراي خود تاگور باشد: ارجونه، كه عاشق چيتراست، چون سالي از دلدادگي آنها مي‌گذرد، از معشوقه زده مي‌شود، زيرا كه او همواره از زيبايي كامل و بيزوال بهره‌ور است؛ فقط آنگاه كه زيباييش را از دست مي‌دهد و، چون نيرومند شده است، كارهاي طبيعي زندگي را در پيش مي‌گيرد، خدا بار ديگر دل به او مي‌بندد- و اين رمز عميقي است از ازدواج توأم با رضايت و خرسندي. تاگور محدوديتهاي خود را با ظرافتي افسونگر بدين‌نحو فاش مي‌كند:

اي دلدار، روزگاري شاعر تو حماسة بزرگي در انديشه پرورده بود.

دريغا، مراقب نبودم و آن حماسه به خلخالهاي طنين‌انداز تو خورد و بدل به اندوه شد.

شكست، و به صورت نغمه‌هاي خرد درآمد، و در پاي تو پراكنده گشت.

عکس Portrait_of_Rabindranath_Tagore_photographed_during_Bengali_Wikipedia_10th_Anniversary_Celebration_Jadavpur_University_Campus5887.jpg (3949×2591) Tarikhema.org

او تا پايان به سرودن غزل پرداخت، و مردم جهان، جز نقادان، به سرودهايش شادمانه گوش فرا مي‌دادند. هنگامي كه شاعر هندي جايزة نوبل گرفت(1913) هند كمي تعجب كرد. نقادان بنگالي همه به معايب آثارش چشم دوخته بودند؛ اساتيد كلكته شعرهايش را به عنوان نمونه‌هاي بد زبان بنگالي تلقي مي‌كردند. ملي‌گرايان جوان از او دل‌خوشي نداشتند، چون او معايب و تندرويها را در زندگي اخلاقي هند بشدت محكوم مي‌كرد، و فريادش در اين موضوع بلندتر و رساتر از خروشي بود كه براي آزادي سياسي برمي‌آورد؛ و هنگامي كه به لقب «سر» ملقب شد، به نظر آنها قبول اين لقب خيانت به هند بود. اما او مدت درازي اين لقب را

مهمترين كتابها عبارتند از: «گيتانجلي» (1913)، «چيترا» (1914)، «پستخانه» (1914)، «باغبان» (1914)، «ميوه‌چيني» (1916)، و «خرزهره‌هاي سرخ» (1925). كتاب «خاطرات من» (1917) بهتر از كتاب ا. تامسن به نام «ر. تاگور، شاعر و نمايشنامه‌نويس» (آكسفرد، 1926) به درك و فهم آثار او كمك مي‌كند.

مثلا به اين بيت پرشكوه او توجه كنيد: «چون از اينجا روم، بگذار اين سخن وداع من باشد: كه آنچه ديده‌ام بيهمتاست.»

نگاه نداشت؛ چه در موقعي كه سربازان بريتانيايي، براثر سوءتفاهم غم‌انگيزي، به روي يك اجتماع ديني در امريتسار آتش گشودند (1919)، تاگور هم نشان خود را، با نامة تند و زننده‌اي، براي نايب‌السلطنة هند پس فرستاد. امروزه تاگور چهرة منزويي است كه شايد نظرگيرترين همة مردان روي زمين باشد: مصلحي بود كه اين شهامت را داشت كه اساسيترين نهادهاي هند، يعني نظام طبقاتي، و نيز گراميترين عقايد آن، يعني تناسخ، را نفي كند. ملي‌گرايي بود مشتاق آزادي هند؛ با وجود اين، جرئت آن را داشت كه عليه وطنپرستي افراطي و خودخواهي طرفداران نهضت ملي اعتراض كند. مربيي بود كه از خطابه و سياست خسته شده بود و در «اشرم» و زاويه‌اش، در شانتي‌نيكيتان عزلت گزيد تا رسالت خود را، در باب نجابت اخلاقي نفس، به برخي از جوانان نسل نو بياموزد؛ شاعري بود دلشكسته از مرگ نابهنگام همسر، و سرشكستگي كشورش؛ فيلسوفي مستغرق در ويدانته؛ رازوري كه، چون چندي‌داس، ميان زن و خدا دو دل است، و، با اينهمه، براثر وسعت دانش، از ايمان نياكانش دست كشيده است؛ عاشق طبيعت است، و تنها تسلايش، در برابر پيام‌آوران مرگ، هدية جاويد نغمه‌هايي است كه خود سروده است.

«اي شاعر، شب بر سر دست است، مويت خاكستري مي‌شود.

آيا تو در تفكرات تنهايي خويش پيام زندگاني پس از مرگ را مي‌شنوي؟»

شاعر گفت: «شب فرا رسيده است و من سراپا گوشم كه شايد كسي از روستا ندا دهد، گواينكه ديرگاه است.

نگاه مي‌كنم تا مگر دلهاي سرگشتة جوان به هم باز گردند، و دو جفت چشم مشتاق تمناي موسيقيي كنند كه اين سكوت را بشكند و به جاي آنان سخن بگويد.

اگر من بر ساحل زندگاني بنشينم و مرگ و فرا مرگ را نظاره كنم، كيست كه ترانه‌هاي پرشور آنان را به هم ببافد؟

ستارة شامگاهي ناپديد مي‌شود.

تابش انبوه هيمة مرده‌سوزي آهسته آهسته در كنار رود خاموش از ميان مي‌رود.

شغالان با هم، در فروغ ماه، فرسوده از صحن آن خانة متروك، زوزه مي‌كشند.

اگر آواره‌اي خانه رها كرده، به اينجا بيايد تا شب را تماشا كند و با سري فروافكنده به زمزمة تاريكي گوش فرا دهد، چنانچه من درهاي خانه‌ام را فرو بندم و بكوشم كه خود را از بندهاي انساني آزاد كنم، كيست كه رازهاي زندگاني را به گوش او زمزمه كند؟

چه غم كه مويم خاكستري مي‌شود.

من همواره همچون جوانترين و كهنسالترين مرد اين روستا خواهم ماند.

برخي لبخندهاي دلاويز و ساده به لب دارند، و برخي فروغي كمرنگ در چشم.

تاگور در آن نامه مي‌نويسد: كمترين كاري كه مي‌تواند براي وطنش بكند اين است كه آن نشان افتخار را، كه اكنون نشان ننگ شده، به نشانة اعتراض به آن رفتار وحشيانه، پس بفرستد.-م.

به هنگام نوشته شدن اين كتاب، تاگور زنده بود؛ شاعر در هفتم اوت 1914 درگذشت.-م.

برخي اشكهايي دارند كه در روشني روز برمي‌جوشد، و برخي اشكهايي كه در تاريكي پنهان است.

آنان همه به من نيازمندند و مرا مجال آن نيست كه به پس از زندگاني بينديشم.

من با يكايك آنان همسالم، چه غم كه مويم خاكسترگون مي‌شود؟»

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.