شليمان کاشف شهر باستانی تروآ

در سال 1822، پسري در آلمان زاده شد كه مقدر بود كاوشكاري باستانشناسان را به صورت يكي از حوادث پرشور قرن خود درآورد. پدرش به تاريخ باستان عشقي داشت و او را با داستانهايي كه هومر درباره محاصره تروا و آوارگيهاي اودوسئوس (اوليس) به نظم كشيده بود، به بار آورد. ((با اندوه فراوان از او شنيدم كه تروا كاملا منهدم شده، چندانكه از صحنه روزگار برخاسته واثري هم به جا نگذاشته است.)) هاينريش شليمان در سن هشت موضوع انهدام تروا را مورد توجه قرار داد و مدعي شد كه ميخواهد خود را وقف بازيافت اين شهر گمشده كند. ده ساله بود كه درباره جنگ تروا رسالهاي به زبان لاتين نوشت و به پدرش تقديم داشت. در 1836، با اطلاعاتي كه نسبت به استطاعت او بسيار زياد بود، مدرسه را ترك گفت و نزد بقالي شاگردي كرد. در 1841، در يك كشتي بخاري كارگري كرد و از هامبورگ رهسپار افريقاي جنوبي شد.

كشتي پس از دوازده روز غرق شد و ملوانان آن مدت نه ساعت با زورق كوچكي به اينسو و آنسو رفتند و سرانجام، با مد دريا، به سواحل هلند افتادند. در هلند، هاينريش، با حقوق يكصد و پنجاه دلار در سال، كار منشيگري پيش گرفت و نيمي از درآمد خود ار صرف خريد كتاب كرد و با نيمه ديگر آن در روياهاي خود زندگي كرد. بتدريج هوش و پشتكار او نتايج طبيعي خود را پديد آورد: در سال بيست و پنجم عمر، تاجري مستقل بود و در سه قاره داد و ستد ميكرد. درسي و شش سالگي، كه خود را صاحب سرمايه كافي يافت، از بازرگاني دست كشيد و تمام وقتش را به باستانشناسي تخصيص داد. ((در بحبوحه هاي و هوي سوداگري، هيچ گاه تروا و قراري كه براي كاوش آن با پدرم گذارده بودم، از يادم نرفت.)) عادت كرده بود كه در ضمن سفرهاي تجارتي، پس از ورود به يك كشور، بشتاب زبان آن 

كشور را بياموزد و چند گاهي صفحات يادداشت روزانه خود را به آن زبان بنگارد. به اين طريق، انگليسي و فرانسوي و هلندي و اسپانيايي و پرتغالي و ايتاليايي و روسي و سوئدي و لهستاني و عربي را آموخته بود.

هنگامي كه به يونان رفت، توانست، در زماني كوتاه، يوناني قديم و يوناني جديد را مانند آلماني بخوبي بخواند. سپس چنين نوشت: ((نميتوانم در جايي مگر در خاك دنياي كلاسيك ساكن شوم.)) چون همسر روسي او ميخواست در روسيه سكونت گيرد، شليمان، به وسيله اعلان، خود را داوطلب ازدواج با زني يوناني معرفي كرد و مشخصات زن دلخواه خود را هم دقيقا اعلام داشت. پس از آن، از ميان عكسهايي كه دريافت داشت، يكي را كه از آن دختري نوزده ساله بود پسنديد و بيدرنگ به خواستگاري صاحب عكس رفت. والدين دختر، به فراخور تمولي كه براي هاينريش قايل بودند، قيمتي روي دختر خود گذاشتند، و هاينريش، به شيوه كهن، همسر خود را خريد. موقعي كه همسر تازهاش كودكي آورد، شليمان با اكراه به مراسم غسل تعميد رضايت داد، ولي، براي آنكه بر وقر تشريفات بيفزايد، نسخهاي از منظومه ايلياد هومر را روي سر كودك نهاد و به آواي رسا صد قطعه شعر خواند. فرزندانش را آندروماخه و آگاممنون خواند، خدمتگزاران خانه خود را تلامون و پلوپس ناميد، و خانهاي را كه در آتن داشت بلروفون نام نهاد. آري، شليمان پيرمردي بود ديوانه هومر.

در 1870، به ترو آده يا تروآس در گوشه شمال باختري آسياي صغير رفت و، برخلاف نظر همه محققان آن زمان، معتقد شد كه پايتخت پرياموس در زير تپهاي به نام حصارليك مدفون است. پس از يك سال گفتگو با حكومت عثماني، توانست پروانه كاوش آن محل را بگيرد و با هشتاد كارگر دست به كار شود.

همسرش، كه او را محض كارهاي غريبش دوست ميداشت، از بام تا شام با او همكاري ميكرد. در سراسر زمستان، تندباد سرد شمالي به هنگام روز چشمان زن و شوهر را از گرد و غبار رنجه ميكرد و شبانگاه با چنان شدتي از شكافهاي كلبه شكننده ايشان به درون راه مييافت كه چراغ هيچ گاه روشن نميماند و كلبه به قدري سرد 

ميشد كه، با وجود آتش بخاري، آب در درون كلبه يخ ميبست. ((جز شوقي كه به كار بزرگ خود يعني كشف تروا داشتيم، چيزي نداشتيم كه ما را گرم نگاه دارد.)) سالي گذشت تا به پاداش خود رسيدند. كلنگ كارگري، پس از ضربات مكرر، يك ظرف بزرگ مسي را هويدا كرد، و سپس گنجينهاي شگرف، كه تقريبا شامل نه هزار شي سيمين و زرين بود، آشكار شد. شليمان زرنگ نخستين يافته‌ها را در شال زنش مخفي كرد، به كارگران استراحت كوتاه غير منتظري داد و به كلبه خود شتافت. در را بست، اشياي گرانبها را روي ميز ريخت، و هر يك را به كمك منظومه‌هاي هومر بازشناخت.

trojan_horse

گيسوان زنش را با يك نيمتاج باستاني آراست، و براي دوستانش در اروپا پيام فرستاد كه ((گنجينه پرياموس)) را از خاك به درآورده است. هيچ كس سخن او را باور نميتوانست. بعضي از نقادان به او تهمت زدند كه آن اشيا را قبلا خود او در آن محل گذاشته است. در همان حال، باب عالي او را به جرم خارج كردن طلا از خاك عثماني مورد تعقيب قرار داد. اما محققاني مانند فيرخو و دورپفلد و بورنوف به محل آمدند، بر گزارشهاي شليمان صحه نهادند و همراه او كار را دنبال كردند. آنگاه چينه‌هاي گوناگون شهر تروا، يكي پس از ديگري، سر از خاك برآوردند. ديگر مسئله اين بود كه از ميان چينه‌هاي نه گانهاي كه در دل خاك پيدا شده است، كدام يك بازمانده شهر ايليون است.

در 1876، شليمان عزم جزم كرد كه محتواي حماسه ايلياد را از جهت ديگري نيز تاييد كند: نشان دهد كه آگاممنون نيز واقعيت خارجي داشته است. وي، به راهنمايي مطالبي كه پاوسانياس درباره يونان نوشته بود، در موكناي واقع در پلوپونز خاوري، سي و چهار شكاف حفر كرد. ولي مقامات عثماني كه خواستار نيمي از ((گنجينه پرياموس)) بودند، مانع كار او شدند، و شليمان كه نميخواست آن آثار گرانمايه را به كشور دورافتاده عثماني واگذارد، زير بار نرفت. پس، آنها را در نهان به موزه دولتي برلين فرستاد و جريمه مقرر را پنج بار بيشتر پرداخت و حفاري را در موكناي از سر گرفت. اين بار نيز پاداش خود را يافت: كارگران به تودهاي شامل اسكلتها و ظرفهاي سفالي و جواهرات و نقابهاي طلايي رسيدند، و اين كشف چنان شليمان را به وجد آورد كه بيدرنگ تلگرافي براي شاه يونان فرستاد و آگهي داد كه مقابر آترئوس و آگاممنون را يافته است. در 1884 به تيرونس رفت و در 

اينجا هم، به راهنمايي كتاب پاوسانياس، قصر بزرگ و ديوارهاي كلاني را كه هومر شرح داده است از دل خاك بيرون آورد. كمتر كسي به قدر شليمان به باستانشناسي خدمت كرده است. اما از فضايل شليمان لغزشها و نارواييهايي نيز زاده است، زيرا وي، به اقتضاي شوق عظيمي كه به كشف دنياي قديم داشت، متهورانه شتاب ميورزيد و، در نتيجه، باعث آميختگي يا نابودي بسياري از يافته‌ها ميشد. حماسه‌هايي كه ملهم تلاشهاي او بودند، مايه گمراهي او شدند و، بخطا، معتقدش كردند كه گنج پرياموس را در تروا يافته و مقبره آگاممنون را در موكناي كشف كرده است. از اين رو، دنياي علم گزارشهاي او را مورد ترديد قرار داد، و موزه‌هاي انگليس و روسيه و فرانسه مدتها از قبول اصالت يافته‌هاي او سرپيچيدند. او هم، براي تسلاي خود، به تفاخر پرداخت و، با شجاعت، حفاري را دنبال كرد. چندان به كاوش پرداخت كه سرانجام بيمار شد و از پاي درآمد. در بازپسين ايام عمرش، مردد بود كه آيا خداي مسيحيت را نيايش كند يا زئوس يونان باستان را. خود مينويسد: ((درود بر آگاممنون شليمان، محبوبترين فرزند! بسيار شادمانم كه ميخواهي آثار پلوتارك (پلوتارخوس) را بخواني و تاكنون از مطالعه گزنوفون (كسنوفون) فارغ آمدهاي. … دعا ميكنم كه زئوس، پدر مقدس و پالاس آتنه تو را روزي صد از سلامت و سعادت برخوردار دارند.)) در سال 1890، كه از سختيهاي اقليم و خصومت اهل علم و تب دايم روياي خود فرسوده شده بود، جان داد.

مانند كريستوف كلمب به كشف دنيايي عجيبتر از آنچه ميجست نايل آمد: جواهراتي كه يافت قرنهاي بسار كهنهتر از عصر پرياموس و هكابه بود، و مقابري كه كشف كرد به خاندان آترئوس تعلق نداشت، بلكه بازمانده تمدن اژهاي يونان بود و قدمت آنها به عصر مينوسي كرت ميرسيد. به اين ترتيب، شليمان، بي آنكه خود بداند، اين شعر معروف هوراس (هوراتيوس) را به اثبات رسانيد: ((دلاوران بسيار پيش از آگاممنون زيستهاند.)) پس از او، دورپفلد و مولر، تسونتاس و ستاماتاكيس، والدستاين و ويس در پلوپونز حفاريهاي دامنه دارتري كردند، و ديگران آتيك و جزاير ائوبويا و بئوسي و تسالي را كاويدند، و خاك يونان سال به سال آثار شبح مانند فرهنگي را كه به دوره پيش از تاريخ تعلق داشت، عرضه كرد. معلوم شد كه در اين خطه نيز، مانند سرزمينهاي ديگر، مردم، بر اثر انتقال از حيات بياستقرار صيادي به زندگي سكوني كشاورزي، تبديل ابزارهاي سنگي به ابزارهاي مسي و مفرغي، و به مدد كتابت و تجارت از بربريت به تمدن ارتقا يافتهاند. تمدن همواره از آنچه ما ميپنداريم كهسنالتر است، و هر كجا گام نهيم، استخوانهاي مردان و زناني را زيرپا داريم كه نام و هستيشان در جريان بي پرواي زمان از ميانه برخاسته است مردان و زناني كه به هنگام خود كار ميكردند و عشق ميورزيدند، سرود ميگفتند و زيبايي ميآفريدند.

منبع : تاریخ تمدن , مشرق زمین : جلد دوم 

نویسنده : ویل دورانت

نشر الکترونیکی سایت تاریخ ما

 

 

1 نظر
  1. مجید۱۶۰۸ می گوید

    تاریخ همیشه دوست داشتنی ست…وزحمات شماقابل قدردانی….

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.