نقش معبودهاي مختلف ديني در عوامل اخلاقی تمدن / ویل دورانت

121_14753.jpg (522×358)

خورشيد ستارگان زمين جنس جانوران توتمپرستي انتقال به خدايان بشري روحپرستي نياپرستي

چون براي هر چيز روحي تصوير شود، به عبارت ديگر خدايي در آن نهفته باشد، عدد اشياي پرستيدني نامعدود مي‌شود. اين خدايان بيشمار را مي‌توان در شش دسته قرار داد: آسماني، زميني، جنسي، حيواني، انساني، و الاهي. طبيعي است كه نمي‌توان گفت نخستين موجودي كه مورد پرستش قرار گرفته چه بوده، و شايد ماه در زمرة آنهايي باشد كه مقام اولويت را داشته‌اند؛ همان‌گونه كه ما اكنون در افسانه‌هاي خود از «مردي كه در ماه به سر مي‌برد» ياد مي‌كنيم، اساطير قديم نيز ماه را همچون مردي تصور مي‌كرده است كه زن را از راه به در مي‌كرده و، هر ماه يك بار، او را به حالت حيض مي‌انداخته است. ماه خداي محبوب زنان به شمار مي‌رفته و آن را به عنوان خداي حامي خود مي‌پرستيده‌اند؛ قرص رنگپريدة آن مقياس اندازه‌گيري زمان بوده و چنين تصور مي‌كرده‌اند كه ماه بر اوضاع جوي حكومت دارد و باران و برف را همين قرص از آسمان فرو مي‌فرستد؛ حتي، مطابق اساطير، قورباغه‌ها نيز براي باريدن باران به درگاه او تضرع مي‌كرده‌اند.

درست نمي‌دانيم چه زماني خورشيد، براي حكومت آسمان، جانشين ماه شده است؛ شايد آن هنگام كه كشاورزي جانشين شكارورزي گرديد و مردم دريافتند كه حرارت خورشيد سبب حاصلخيزي زمين مي‌شود و دورة گردش آن وسيلة تنظيم موسم كاشت و برداشت است اين حادثه اتفاق افتاده باشد. در اين هنگام، زمين به عنوان الاهه‌اي مورد توجه قرار گرفت كه اشعة سوزان خورشيد آن را آبستن مي‌كند، و از همين وقت مردم خورشيد را، چون پدر هرچه زنده است، مورد پرستش قرار دادند؛ از همين مقدمة بسيار ساده، آفتابپرستي در ديانتهاي بت‌پرستانة قديم وارد گرديد، و بيشتر خداياني كه از آن پس روي كار مي‌آمدند حالت تجسم و تشخصي از خورشيد به شمار مي‌رفتند. آناكساگوراس، حكيم يوناني، را مردم فهميدة يونان از آن جهت تبعيد كردند كه عقيده داشت خورشيد خدا نيست، بلكه قرص آتشيني است به بزرگي جزيرة پلوپونز؛ هاله‌هايي كه نقاشان قرون وسطي بر گرد سر و صورت قديسان رسم مي‌كردند اثري از همين خورشيدپرستي قديمي بوده است؛ امپراطور ژاپن هم، اكنون در نظر ملت خود، خورشيد مجسم‌شدة بر روي زمين به شمار مي‌رود. هيچ خرافه‌اي از خرافات عصر قديم نيست كه رنگي از آن در زندگي امروز كرة زمين وجود نداشته باشد. تمدن ساختة سست بنياد اقليتي است كه بنيان آن را بر روي تجمل بنا كرده‌اند، در صورتي كه توده‌ها، هزار سال هم، زندگيشان بر يك نهج جريان پيدا مي‌كند.

همة ستارگان، مانند خورشيد و ماه، يا محتواي خدا، يا خود خدايي بوده و به امر يك روح دروني به گردش خود ادامه مي‌داده‌اند. با ظهور مسيحيت اين ارواح عنوان فرشتگاني را پيدا كردند كه راه راست را به مردم نشان مي‌دهند؛ كپلر، با آن همه فرزانگي، هرگز منكر آنها نشد. خود آسمان خداي بزرگي بود كه با كمال تضرع به عبادت آن مي‌پرداختند، زيرا آن را سبب نزول باران يا بند آمدن آن مي‌دانستند. در نزد بسياري از قبايل اوليه، براي ناميدن آسمان و الوهيت كلمة واحدي به كار مي‌رفته است؛ لفظ «خدا»، در نزد طوايف لوباري و دينكا، معني «باران» نيز مي‌دهد؛ مغولان خداي بزرگ را تنگري مي‌ناميدند، كه به معني آسمان هم بود؛ در چين نيز كلمة تي همين حال را داشته است؛ در هندوستان ودايي خدا را به نام ديئوس پيتار مي‌ناميدند، كه معني «بابا آسمان» مي‌دهد؛ نزد يونانيان، نام خدا زئوس به معني آسمان و «گردآورندة ابرها»، بوده است؛ در ميان ايرانيان، كلمة اهورا معني «آسمان آبي» داشته است؛ هم‌اكنون چه فراوانند كساني كه از «آسمان» درخواست حمايت مي‌كنند! هستة مركزي علم اساطير نيز اتحاد و ازدواج بارور زمين و آسمان بوده است.

زمين، خود، نيز يكي از خدايان بوده و بر هر يك از اوضاع اساسي آن خدايي حكومت مي‌كرده است؛ براي درختان هم، درست مانند انسان، روحي قايل بوده و انداختن آن را با كشتن يكي مي‌دانسته‌اند؛ هنديشمردگان امريكا غالباً شكست و انحطاط خود را نتيجة آن مي‌دانسته كه سفيدپوستان درختان را بريده و از اين راه ارواح محافظ آنان را از بين برده‌اند. در جزاير مولوك به درختان شكوفه‌دار همان‌گونه نظر مي‌كردند كه به زنان آبستن؛ و براي اينكه آزاري به آنها نرسد در مجاورت آنها بانگ بلند نمي‌كرده و آتش نمي‌افروخته‌اند، تا مبادا سقط جنين كنند و ميوه‌هاي نارسيده بريزد؛ در جزيرة آمبون كسي حق ندارد نزديك مزرعة برنجي كه در حال گل است سر و صدا كند؛ به اين خيال كه، اگر چنين شود، از محصول، چيزي جز كاه به دست نخواهد آمد. مردم «گل» قديم درختان بعضي از جنگلهاي مقدس را مي‌پرستيدند، و دروئيدها براي گياه انگلي خاصي كه به درخت بلوط مي‌پيچد احترام خاصي مي‌گذاشتند؛ هنوز هم، در انگلستان، براي چيدن اين گياه، تشريفات و شعاير خاصي به كار مي‌رود. قديميترين عقيدة ديني در قارة آسيا، تا آن اندازه كه مي‌توان به آن اطلاع حاصل كرد، عبارت بوده است از پرستش درخت و رودخانه و كوه. بسياري از كوهها مقدس بوده و جايگاه خداياني به شمار مي‌رفته است كه صاعقه‌ها را ايجاد مي‌كرده‌اند؛ زمين لرزه وقتي حاصل مي‌شده كه خدايي، خسته يا خشمناك، شانة خود را بالا مي‌انداخته است؛ مردم فيجي زلزله را نتيجة آن مي‌دانند كه خداي زمين، در خواب، از اين پهلو به آن پهلو مي‌شود؛ مردم ساموآ، هنگامي كه زمين تكان مي‌خورد، آن را گاز مي‌گيرند و به خدايي به نام مافوئي متوسل مي‌شوند كه آرام بگيرد و زمين را خرد و متلاشي نسازد. تقريباً همه‌جا، زمين را «مادربزرگ» مي‌نامند؛ در لغت انگليسي، كه عقايد ابتدايي لاعن شعوري در آن تجمع يافته است، شباهت ميان كلمة ماده (materia) و مادر (mater) قابل توجه است. عشتر و كوبله، دمتر و كوس، آفروديته و ونوس و فريبا مجسم شده‌هاي نسبتاً جديد الاهة قديمي زمين به شمار مي‌روند، كه همة باروري خود را به زمين داده‌اند و سبب بيرون آمدن خير و بركت از آن شده‌اند؛ آنچه دربارة زادن و شو كردن و مرگ و بازگشت پيروزمندانة اين الاهگان در اساطير گفته مي‌شود، همه، رمزها و تعليلهايي است براي پيدايش گياه و خشك شدن آن، و اينكه پس از مدتي دوباره سبز مي‌شود و تجديد حيات مي‌كند. ماده بودن اين خدايان نشانة رابطة قديميي است كه ميان كشاورزي و زن، در روزگاران دور، وجود داشته است؛ هنگامي كه كشاورزي شكل اساسي و فرمانرواي زندگي بوده، الاهة نمو نبات بر همة خدايان ديگر پيشي داشته است. غالب خدايان ابتدايي از جنس لطيف بودند، و هنگامي كه خانوادة پدرشاهي بر سر كار آمد خدايان نر جانشين آنها شدند.

همان‌گونه كه روح عميق شاعرانة انسان اوليه سري الاهي در نمو گياه مي‌ديد، باردار شدن جنين زن و ولادت را نيز از تأثير موجودي برتر از طبيعت مي‌شناخت. انسان «وحشي» از موجود ذره‌بيني نطفة مرد و تخمك زن آگاهي ندارد و تنها چيزي كه مي‌بيند همان آلات تناسل مرد و زن است، كه مشتركاً در عمل توليد مثل دخالت دارند؛ به همين جهت به آنها نيز رنگ خدايي مي‌دهد. چون همان‌گونه كه عمل باروري تخم گياه در زمين صورت مي‌بندد، عمل توليد مثل انسان نيز در اين آلات اتفاق مي‌افتد، ناچار به تصور او، در جوف آنها ارواحي وجود دارد كه اين نيروي خلاقي را كه در جوف آنها نهفته و از شگفت‌انگيزترين عجايب به شمار مي‌رود هدايت مي‌كند، و قطعاً قدرت الاهي است كه به اين صورت مجسم درآمده و بايد مورد پرستش قرار گيرد. تقريباً تمام ملتهاي قديمي، هر يك به شكلي، آلات تناسلي را مي‌پرستيده‌اند؛ آنها كه بيشتر در اين عمل آداب و شعايري داشته‌اند، برخلاف آنچه در بدو امر به نظر مي‌رسد، و ملتهاي عاليتر و پيشرفته‌تر، همچون مردم مصر، هند، بابل، آشور، يونان، و روم، بوده‌اند. در آن زمانها، نقش جنسي خدايان بسيار مورد توجه بوده است؛ نه از آن جهت كه به جنبة قبيح آن نظر داشته‌اند، بلكه بدان سبب كه، از اين راه، عنايت خود را به حاصلخيزي زمين و زن آشكار مي‌ساخته‌اند. بعضي از جانوران، همچون گاو نر و مار، از آن جهت مورد پرستش بوده‌اند كه ظاهراً در توليد مثل نيروي الاهي داشته يا لااقل مظهري از اين قوه به شمار مي‌رفته‌اند. در داستان بهشت و آدم و حوا، مار علاقة جنسي را به عنوان اصل تمام بديها نمايش مي‌دهد و آشكار مي‌سازد كه بيداري حس جنسي آغاز معرفت نيك و بد است و شايد رمزي باشد براي نشان دادن رابطه‌اي كه ميان سادگي عقل و سعادت و نعيم فردوس موجود است و ضرب‌المثل شده است.

تقريباً مي‌توان گفت كه هر حيواني، از سوسك مصري گرفته تا فيل هندي، در يك گوشة زمين، روزي به عنوان خدا مورد پرستش بوده است. هنديان اوجيبوا حيوان خاص مورد پرستش خود را توتم مي‌ناميده و قبيلة خود و هر يك از افراد آن را نيز چنين نام مي‌داده‌اند؛ علماي مردمشناسي اين اسم را مأخذ قرار داده، پرستش اشيا را، به طور كلي، توتمپرستي ناميده‌اند؛ اين توتمها، معمولا، حيوان و، احياناً، به صورت گياه مي‌باشند. در ميان قبايل مختلف هنديشمردگان امريكاي شمالي و افريقا و قبيلة دراويدي هندوستان و قبايل استراليا، انواع مختلف توتم يافت مي‌شود كه ظاهراً با يكديگر هيچ‌گونه رابطه‌اي ندارند. توتم، كه رنگ ديني داشته، براي متحد ساختن افراد قبيله با يكديگر عامل مؤثري بوده است؛ همه چنين مي‌پنداشتند كه به وسيلة توتم با يكديگر ارتباط دارند يا همه از آن به وجود آمده‌اند. افراد قبايل ايركوئوي، كه در واقع بدون آنكه خود بدانند معتقد به عقايد داروين هستند، چنين تصور مي‌كنند كه از زناشويي زنان با خرس، گرگ و آهو به وجود آمده‌اند. توتم، كه عنوان شعار و رمزي داشته، علامت مفيدي براي خويشاوندي ملتهاي اوليه بوده، و پس از آن، رفته رفته، از جنبة ديني خود خارج شده، عنوان علامت خوشبختي يا نظر قرباني پيدا كرده؛ يا، همچون شير و عقاب، وارد علامت پرچمهاي پاره‌اي از دول گشته؛ يا مانند گوزن علامت جمعيتهاي برادري شده؛ و يا به صورت حيواناتي بي‌زيان نمايندة استواري فيل‌مآبانه يا جنبش لجوجانة بعضي از احزاب سياسي شده است. اينكه، در ابتداي ظهور دين مسيح، كبوتر، ماهي و بره حالت رمزي براي اين دين داشته، خود، آثاري از توتمپرستي قديمي بوده است، حتي حيوان بيقدر و منزلتي چون خوك زماني توتم يهوديان به شمار مي‌رفته است. غالب اوقات، توتم از محرمات محسوب مي‌شد و كسي حق دست زدن و خوردن آن را نداشت، مگر اينكه خود خوردن آن نوعي از مناسك ديني باشد؛ اين چنان بود كه انسان، در مواردي، خداي خود را به عنوان عبادت مي‌خورد. مردم قبيلة گالا، در حبشه، در ضمن تشريفات ديني خاص، ماهي مخصوصي را كه مي‌پرستند مي‌خورند و مي‌گويند: «هنگامي كه آن را مي‌خوريم، احساس مي‌كنيم كه روح در ما وارد مي‌شود و نفوذ مي‌كند.» مبلغان مسيحي، كه اولين مرتبه براي تبليغ در نزد اين قبايل مي‌رفتند، متعجب شدند كه چگونه در ميان اين مردم آدابي شبيه به قداس مسيحيان وجود دارد.

احتمالا بنيان توتمپرستي، مانند بسياري ديگر از عبادات، بر روي ترس نهاده است؛ انسان به واسطة نيرومندي جانوران، آنها را مي‌پرستيده و به خيال خود، به اين ترتيب، وسايل خوشنودي آنها را فراهم مي‌ساخته است. هنگامي كه شكار جنگلها را از حيوانات وحشي پاك كرد و اطمينان خاطر نسبي، مخصوص زندگاني كشاورزي، فراهم گرديد، رفته رفته حيوانپرستي كمتر شد؛ شايد خدايان انساني اوليه، كه جانشين خدايان حيواني شده‌اند، همان صفات درندگي حيواني را داشته‌اند؛ انتقال خدايي از عالم حيوان به عالم انسان، در داستانهاي تحول خدايان، بخوبي واضح است، و كساني چون اوويد و نظاير او اين داستانها را به همة زبانها سروده، و گفته‌اند كه خدايان حيواني به صورت انسان مبدل شده‌اند و بالعكس؛ صفت حيواني خدايان هرگز آنها را ترك نگفته و، مانند بوي اصطبلي كه چون كاخ روستايي بر آن بنا شود باز همراه آن است، هرگز از ميان نرفته است. حتي در آثار هومر، كه بسيار پيشرفته و مترقي است، يكي از خدايان، به نام گلائوپوكيس آتنه چشم جغد دارد، و خداي ديگر، هره‌بوپيس، چشم گاو. خدايان مصري و بابلي، كه صورت انسان و تنة حيوان دارند، همين مرحلة انتقال از عالم حيواني به عالم انساني را نشان مي‌دهند و اين حقيقت را آشكار مي‌سازند كه بسياري از خدايان انساني روزي به صورت جانوران بوده‌اند.

با وجود اين، بسياري از خدايان انساني ظاهراً مردگاني بوده‌اند كه در نتيجة نيروي تخيل زندگان، پس از مرگ، حالت پهلواني پيدا كرده‌اند. خود ظاهر شدن مردگان در خواب كافي بوده است كه سبب تقديس و پرستيده شدن آنها بشود؛ زيرا عبادت، اگر بچة ترس نباشد، لااقل، همزاد و برادر آن هست. مرداني كه در زمان حيات خود نيرومند بوده‌اند و ترسشان در دل فرويد، كه وسعت تخيل فراوان دارد، توتم را رمز تصور انسان نسبت به پدر مي‌داند، كه پسران از او مي‌ترسند و به واسطة نيرومندي و تسلطي كه دارد، دشمن اويند و از او تنفر دارند و بر او مي‌شورند و او را مي‌كشند و مي‌خورند. دوركم توتم را رمز عشيره مي‌داند، كه فرد از آن مي‌ترسد و نسبت به آن كينه مي‌ورزد (و به همين جهت است كه در آن واحد، هم «مقدس» است و هم «نجس»)، زيرا نسبت به فرد تسلط تام دارد و با وي به كمال استبداد رفتار مي‌كند؛ وي معتقد است كه احساس ديني اساساً حالتي است كه فرد در مقابل كساني كه در جمعيت صاحب سلطه هستند و امر و نهي مي‌كنند پيدا مي‌كند ديگران جاي مي‌گرفته است، پس از مرگ، مورد پرستش واقع مي‌شدند؛ در بسياري از زبانهاي اوليه، كلمه‌اي كه به معني خداست، در واقع، «مرد مرده» معني مي‌دهد؛ هم امروز، كلمة انگليسي (spirit) و كلمة آلماني (geist)، در آن واحد، هم به معني روح هستند و هم به معني شبح. يونانيان قديم، همان‌گونه كه مسيحيان به قديسين خود تبرك مي‌جويند، به مردگان خود تبرك مي‌جستند. اعتقاد به حيات ديگري براي مردگان، كه البته علت پيدايش آن همان خواب بوده است، به اندازه‌اي شديد بوده كه غالباً براي مردگان، به معني حقيقي كلمه، پيغام مي‌فرستاده‌اند: چون رئيس قبيله مي‌خواست به يكي از اموات پيغامي بفرستد، آن پيغام را بر غلامي مي‌خواند و بلافاصله سرغلام را مي‌بريد، و اگر تصادفاً قسمتي از آن فراموش شده بود، اين قسمت را به غلام ديگر مي‌گفت و او را به اولي ملحق مي‌كرد؛ به اين ترتيب، بر نامة اول خود حاشيه‌اي مي‌نوشت.

روحپرستي بتدريج پيش رفت تا صورت نياپرستي را به خود گرفت؛ همة مردم از مردگان مي‌ترسيدند و مي‌كوشيدند وسايل خشنودي آنان را فراهم آورند، تا مبادا زندگان را مورد لعنت خود قرار داده و زندگي را برايشان تلخ سازند. اين نوع نياپرستي چنان درست شده بود كه، از يك سو، باعث تحكيم مقامات اجتماعي مي‌گرديد و، از طرف ديگر، روح محافظت بر جريانات و نظامات قديمي را زنده نگاه مي‌داشت؛ به همين ترتيب، در سرتاسر جهان انتشار يافت و، در مصر و يونان و روم، به اوج خود رسيد – و هنوز با كمال قوت در چين و ژاپن برقرار است. به علاوه بسياري از ملل هستند كه جز نياكان خود چيزي را نمي‌پرستند و هيچ خدايي را نمي‌شناسند.

با وجود اينكه نسلهاي آينده به اين نوع توجه به اسلاف روي خوشي نشان نمي‌دهند، اين نوع ديانت، براي محكم ساختن روابط خانواده، اثر فراواني داشته و، در بسياري از اجتماعات اوليه، همچون چهارچوبه‌اي بوده كه افراد را در درون خود نگاه مي‌داشته است؛ همان‌گونه كه اجبار، رفته رفته، سبب ايجاد تمايل ارادي مي‌شود، ترس نيز، بتدريج، تغيير شكل يافته، به صورت محبت درآمده است؛ پرستشي كه مردم نسبت به اسلاف خود مي‌كردند، و از ترس آغاز شده بود، بعدها جاي خود را به حس احترام و تقديس مردگان داد. و، در آخر كار، به صورت ورع و تقواي ديني درآمد. همة خدايان را رسم چنين است كه از صورت غولان آغاز مي‌كنند و در پايان به شكل پدري مهربان در مي‌آيند؛ و چنين است كه، با مرور زمان و پيدايش اطمينان و امنيت و وجدان اخلاقي، از توحش اولية خدايان كاسته مي‌شود و خرده خرده به صورت كمال مطلوبهايي درمي‌آيند. همين كه خدايان بسيار دير به حالت مهرباني و شفقت رسيده‌اند از بقاياي همين پرستش نياكان است كه به قبور توجه داريم و به ديدار آنها مي‌رويم و براي مردگان در كليساها نماز برپا مي‌داريم. دليل بر آن است كه مدنيت با كمال كندي پيش مي‌رود.

توجه به خدايي بشري آخرين مرحلة يك تطور و تكامل طولاني به شمار مي‌رود، و پس از آنكه انسان از مراحل مختلف روحپرستي گذشت، اين مرحله كم‌كم آشكار شد. ظاهراً چنين به نظر مي‌رسد كه بشر، پس از پرستش نيروهاي مبهم و اسرارآميز، متوجه قواي آسماني و نباتي و جنسي گرديده، و بعد از آن نوبة حيوانات، و در آخر كار زمان نياپرستي رسيده است. به عقيدة ما، مفهوم خدا به عنوان «پدر» نيز از پرستش آبا و اجداد سرچشمه گرفته و مفهوم اولية آن چنين بوده است كه انسانها، به معني زيستشناسي كلمه، از خدايان متولد شده‌اند و تنها روحشان مخلوق خدايان نبوده است؛ به همين جهت، در علم الاهي زمانهاي قديم، حد فاصل مشخصي، از لحاظ ماهيت، ميان انسانها و خدايان ديده نمي‌شود؛ مثلا يونانيان قديم نياكان خود را خدا، و خدايان را نياكان خود تصور مي‌كردند. مرحلة ديگري كه بعد از اين پيش آمده آن بوده است كه،‌از ميان مخلوط بيشمار نياكان، مردان و زنان مشخصي را، كه امتيازات خاص داشته‌اند، انتخاب و جنبة خدايي آن را بيشتر تقويت كرده‌اند؛ به همين جهت است كه بسياري از پادشاهان، حتي پيش از مرگ خود، به درجة خدايي رسيده‌اند. هنگامي كه به اين مرحله از تكامل مي‌رسيم، مدنيت وارد دورة تاريخي خود شده است.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.