يونان‌ عصر پهلواني‌ (تمدن‌ آخايايي )

در یك‌ نوشته‌ی‌ مصری‌، كه‌ به‌ حدود 1221 ق‌م‌ تعلق‌ دارد، از قومی‌ یاد شده‌ است‌ به‌ نام‌ « آكایواشا » كه‌ به‌ سایر «اقوام‌ دریا» پیوست‌ و از لیبی‌ به‌ مصر حمله‌ برد. همین‌ نوشته‌ این‌ قوم‌ را گروهی‌ آواره‌ شمرده‌ است‌ كه‌ «برای‌ شكمهای‌ خود می‌جنگند.» در آثار هومر، مردم‌ یونانی‌ زبان‌ تسالی‌ جنوبی‌، قوم‌ آخایانی‌ نامیده‌ شده‌اند. اما، چون‌ این‌ مردم‌ از همه‌ی‌ قبایل‌ تواناتر شدند، هومر، كراراً، تمام‌ یونانیانی‌ را كه‌ به‌ شهر تروا هجوم‌ بردند به‌ نام‌ اینان‌ خوانده‌ است‌. مورخان‌ و سخن‌سرایان‌ یونانی‌ عصر كلاسیك‌ قوم‌ آخایایی‌ را، مانند قوم‌ پلاسگوی‌، از بومزادان‌ انگاشته‌ و گفته‌اند: تا جایی‌ كه‌ در یادها مانده‌ است‌، اینان‌ بومی‌ یونان‌ بوده‌اند . این‌ مورخان‌ بی‌هیچ‌ تردید می‌پنداشتند فرهنگ‌ آخایایی‌، كه‌ در آثار هومر توصیف‌ شده‌ است‌، همان‌ فرهنگی‌ است‌ كه‌ در این‌ كتاب‌ فرهنگ‌ موكنای‌ خوانده‌ایم‌ . شلیمان‌ این‌ نظر را پذیرفت‌، دنیای‌ تحقیق‌ هم‌ كوته‌ مدتی‌ با او همداستان‌ بود .

در 1901، یك‌ تن‌ انگلیسی‌ سنت‌ شكن‌ به‌ نام‌ ویلیام‌ ریجوی‌ این‌ اعتماد خرسندی‌ بخش‌ را بر هم‌ زد و نشان‌ داد كه‌ تمدن‌ آخایایی‌ گرچه‌ از جهات‌ بسیار به‌ تمدن‌ موكنایی‌ می‌ماند، از لحاظ‌ مختصات‌ اساسی‌، با آن‌ فرق‌ دارد: (1 ) آهن‌ عملاً بر مردم‌ موكنای‌ مجهول‌ است‌، ولی‌ قوم‌ آخایایی‌ با آن‌ آشنایند. (2 ) موافق‌ آثار هومر، مردگان‌ آخایایی‌ سوزانده‌ می‌شوند، اما مردم‌ تیرونس‌ و موكنای‌ اجساد را به‌ خاك‌ می‌سپارند، و از این‌ امر برمی‌آید كه‌ این‌ دو قوم‌ نیست‌ به‌ عقبی‌ نظری‌ واحد ندارند. (3) از خدایان‌ آخایایی‌، كه‌ همان‌ خدایان‌ اولمپی‌ هستند، اثری‌ در فرهنگ‌ موكنای‌ یافت‌ نمی‌شود. (4) مردم‌ آخایایی‌ شمشیرهای‌ بلند و سپرهای‌ گرد و سنجاق‌ قفلی‌ به‌ كار می‌برند، ولی‌ اشیایی‌ به‌ این‌ صورتها در بقایای‌ متنوع‌ فرهنگ‌ موكنایی‌ به‌ نظر نمی‌رسد. (5) تفاوتهای‌ قابل‌ ملاحظه‌ای‌ هم‌ از حیث‌ آرایش‌ مو و جامه‌ بین‌ این‌ دو قوم‌ وجود دارد. ریجوی‌ از همه‌ی‌ این‌ نكات‌ چنین‌ نتیجه‌ گرفت‌ كه‌ مردم‌ موكنای‌ از قوم‌ پلاسگوی‌ بودند و به‌ یونانی‌ سخن‌ می‌گفتند، اما قوم‌ آخایایی‌ از قوم‌ بورموی‌ سلت‌ یعنی‌ از مردم‌ اروپای‌ مركزی‌ بودند و از سال‌ 2000 به‌ این‌ سو، از راه‌ اپیروس‌ و تسالی‌، به‌ پایین‌ ریختند و آیین‌ زئوس‌ – پرستی‌ را با خود آوردند؛ در حدود 1400 به‌پلوپونز تاختند و در آنجا زبان‌ و بسیاری‌ از رسوم‌ یونانی‌ را برگرفتند؛ به‌ عنوان‌ خانهای‌ فئودال‌ مستقر شدند و، از قصور مستحكم‌ خود، براهالی‌ مقهور پلاسگوی‌ حكومت‌ كردند .

این‌ نظریه‌ حتی‌ اگر محتاج‌ تغییر اساسی‌ باشد، باز روشنی‌بخش‌ است‌. ولی‌ در ادبیات‌ یونانی‌ سخنی‌ از هجوم‌ قوم‌ آخایانی‌ نمی‌رود؛ در این‌ صورت‌، از خرد به‌ دور است‌ كه‌، علی‌رغم‌ سنتی‌ چنین‌ استوار، رواج‌ تدریجی‌ آهن‌ و تغییر طرق‌ دفن‌ یا آرایش‌ مو و درازشدن‌ شمشیرها و گردشدن‌ سپرها و استعمال‌ سنجاق‌ قفلی‌ را ملاك‌ قضاوت‌ قرار دهیم‌. بیشتر چنین‌ احتمال‌ می‌رود كه‌، مطابق‌ پندار همه‌ی‌ نویسندگان‌ كلاسیك‌، آخایاییان‌ قبیله‌ای‌ یونانی‌ باشند كه‌، بر اثر تكثیر طبیعی‌، در قرنهای‌ چهاردهم‌ و سیزدهم‌، تسالی‌ و پلوپونز را فرا گرفته‌ و در آنجا با پلاسگیها و موكناییان‌ اختلاط‌ خونی‌ یافته‌ و در حدود 1250 ق‌م‌ به‌ صورت‌ طبقه‌ی‌ حاكم‌ در آمده‌ باشند. گویا اینان‌ زبان‌ یونانی‌ را از مردم‌ موكنای‌ نگرفتند، بلكه‌، بر عكس‌، آنان‌ را با این‌ زبان‌ آشنا كردند. بازتاب‌ یك‌ زبان‌ مشترك‌ كرتی‌ – پلاسگویی‌ – موكنایی‌ در اسمهای‌ محل‌، مانند كورینتوس‌ و تیرونس‌ و پارناسوس‌ و اولمپیا، مشاهده‌ می‌شود. ظاهراً قوم‌ آخایایی‌ خدایان‌ كوه‌نشین‌ و آسمان‌ذی‌ خود را بر پروردگاران‌ درون‌ خاكی‌ یا زیرزمینی‌ جمعیت‌ اولیه‌ تحمیل‌ كردند. در موارد بسیار، بین‌ فرهنگ‌ موكنایی‌ و وجه‌ اخیر آن‌، یعنی‌ فرهنگ‌ قوم‌ آخایایی‌ كه‌ در آثار هومر وصف‌ شده‌ است‌، اختلاف‌ قاطعی‌ وجود ندارد، و چنین‌ به‌ نظر می‌رسد كه‌ شیوه‌های‌ زندگی‌ این‌ دو قوم‌ در جریان‌ زمان‌ می‌آمیزند و یگانه‌ می‌شوند. سپس‌، هنگامی‌ كه‌ تمدن‌ اژه‌ای‌ بر اثر شكست‌ تروا از توش‌ و توان‌ می‌افتد و آرام‌آرام‌ از میانه‌ برمی‌خیرد، بر شدت‌ اختلاط‌ آن‌ دو می‌افزاید و زمینه‌ی‌ تمدن‌ یونانی‌ فراهم‌ می‌آید .

روایتهای‌ پهلوانی‌

10-2- روایات‌ عصر پهلوانی‌ هم‌ منشأ و هم‌ مقدرات‌ قوم‌ آخایایی‌ را معلوم‌ می‌دارند. این‌ داستانها را نادیده‌ نباید گرفت‌، زیرا با آنكه‌ از توهمی‌ خون‌ بیزجان‌ گرفته‌اند، شاید بیشن‌ از آنچه‌ تصور می‌كنیم‌ متضمن‌ واقعیات‌ تاریخی‌ باشند. شعر و نمایش‌ و هنر یونانی‌ چندان‌ به‌ این‌ داستانها وابسته‌ است‌ كه‌ بدون‌ آنها به‌ دشواری‌ دریافت‌ می‌شوند. (1 )

در كتیبه‌های‌ ختی‌ آمده‌ است‌ كه‌ آتاریسیاس‌ در قرن‌ سیزدهم‌ ق‌م‌ بر قوم‌ آهیاوا سلطنت‌ می‌كرد. می‌توان‌ گفت‌ كه‌ این‌ آتاریسیاس‌ همان‌ آترئوس‌ ، شاه‌ قوم‌ آخایایی‌، است‌. در داستانهای‌ یونانی‌، زئوس‌ پدر تانتالوس‌ ، شاه‌ فروگیا ، است‌ (2 ) ، تانتالوس‌ پدر پلویس‌ پدر آترئوس‌؛ و آترئوس‌ پدر آگاممنون‌ است‌. پلویس‌ نفی‌ بلد شد و در حدود 1283 به‌ پلوپونز باختری‌ رفت‌ تا با هیپودامیا – دختر اوینومائوس‌ شاه‌ الیس‌ – زناشویی‌ كند. داستان‌ عشق‌ ورزیدن‌ این‌ دو هنوز بر سه‌ گوش‌ طاق‌ شرقی‌ معبد بزرگ‌ زئوس‌ در اولمپیا نمودار است‌. شاه‌ الیس‌، به‌ قصد آزمودن‌ خواستگاران‌ دخترش‌، با آنان‌ مسابقه‌ی‌ ارابه‌ رانی‌ می‌داد. اگر خواستگار مسابقه‌ را می‌برد، برهیپودامیا دست‌ می‌یافت‌، و اگر می‌باخت‌، به‌ هلاكت‌ می‌رسید. تنی‌ چند از خواستگاران‌ پاپیش‌ نهاده‌ و مسابقه‌ و جان‌ خود را باخته‌ بودند. پلوپس‌ ، برای‌ آنكه‌ از مخاطرات‌ بكاهد، به‌ مورتیلوس‌ ، ارابه‌ران‌ شاه‌، رشوه‌ داد تا میخ‌ محور ارابه‌ی‌ شاهی‌ را بیرون‌ آورد، و پیمان‌ نهاد كه‌ اگر در كارش‌ كامیاب‌ شود، مورتیلوس‌ را در سلطنت‌ شریك‌ خود كند. با این‌ شیوه‌، در مسابقه‌ای‌ كه‌ روی‌ داد، ارابه‌ی‌ شاهی‌ در هم‌ شكست‌ و شاه‌ كشته‌ شد، و پلوپس‌ با هیپودامیا زناشویی‌ كرد و به‌ سلطنت‌ الیس‌ رسید. اما، به‌ جای‌ آنكه‌ ملك‌ را با مورتیلوس‌ قمست‌ كند، او را به‌ دریا افكند. مورتیلوس‌ نیز همچنان‌ كه‌ در آب‌ فرو می‌رفت‌، پلوپس‌ و اخلاقش‌ را نفرین‌ كرد .

دختر پلوپس‌ با ستنلوس‌ – پسر پرسئوس‌، شاه‌ آرگوس‌ – ازدواج‌ كرد، و سپس‌ سلطنت‌ به‌ پسر آنان‌ ائوروستئوس‌ رسید، و پس‌ از مرگ‌ او به‌ داییش‌، آترئوس‌ ، منتقل‌ شد. پسران‌ آترئوس‌ (آگاممنون‌ و منلائوس‌)، كلوتایمنستر ! و هلنه‌ – دختران‌ توندارئوس‌، شاه‌ لاكدایمون‌- را به‌ زنی‌ گرفتند. چون‌ آترئوس‌ و تواندارئوس‌ در گذشتند، آگاممنون‌ و منلائوس‌ ، غافل‌ از نفرین‌ مورتیلوس‌، از پایتختهای‌ خود در موكنای‌ و اسپارت‌ بر تمام‌ پلوپونز خاوری‌ حكومت‌ كردند، پس‌، آن‌ سرزمین‌ به‌ نام‌ نیای‌ آنان‌ پلوپونز (پلوپونوس‌) یا « جزیره‌ی‌ پلوپس‌ » خوانده‌ شد .

در این‌ زمان‌، سایر نواحی‌ یونان‌ نیز به‌ وسیله‌ی‌ پهلوانانی‌ كه‌ عموماً به‌ شهرسازی‌ همت‌ می‌گماشتند، به‌ جنب‌وجوش‌ افتاده‌ بودند . موافق‌ روایات‌ یونانی‌، نا بكاری‌ نوع‌ بشر زئوس‌ را برانگیخت‌ كه‌ بشریت‌ را با طوفانی‌ براندازد. از این‌ طوفان‌، تنها یك‌ مرد، دئوكالیون‌، و همسرش‌ پورها جان‌ به‌ در بردند و با سفینه‌ یا صندوقی‌ روی‌ قله‌ی‌ پارناسوس‌ مستقر شدند. قبایل‌ یونانی‌ از تخمه‌ی‌ هلن‌، پسردئوكالیون‌، زادند و موافق‌ نام‌ او هلنس‌ نام‌ گرفتند. هلن‌ نیای‌ آخایوس‌ و یون‌ بود، و قبایل‌ آخایایی‌ و یونیایی‌، كه‌ پس‌ از آوارگیهای‌ فروان‌ به‌ ترتیب‌ در پلوپونز و آتیك‌ استقلال‌ یافتند، از این‌ دو به‌ وجود آمدند. یكی‌ از زادگان‌ یون‌ به‌ نام‌ ككروپس‌، به‌ كمك‌ الاهه‌ی‌ آتنه‌، در محلی‌ كه‌ قوم‌ پلاسگوی‌ در ارك‌ آن‌ ساكن‌ شده‌ بودند، به‌ ساختن‌ شهری‌ كه‌، به‌ اسم‌ الاهه‌، آتن‌ (آتنای‌) نام‌ گرفت‌، دست‌ زد. چنان‌ كه‌ در داستانها آمده‌ است‌، همین‌ ككرو پس‌ بود كه‌ به‌ آتیك‌ تمدن‌ داد، زناشویی‌ را نظام‌ بخشید، قربانیهای‌ خونین‌ را لغو كرد، و به‌ رعایای‌ خود آموخت‌ كه‌ خدایان‌ اولمپی‌ مخصوصاً زئوس‌ و آتنه‌ را بپرستند .

تولد آتن‌ یا آبادی‌ آتیك‌

10-3- اعقاب‌ ككروپس‌ در آتن‌ به‌ سلطنت‌ پرداختند . چهارمین‌ آنان‌ ارختئوس‌ بود كه‌ مردم‌ آتن‌ او را خدا شمردند و بعداً یكی‌ از زیباترین‌ معابد را وقف‌ او كردند. در حدود 1250، نوه‌ی‌ او، تسئوس‌ ، 12 دمس‌ یا آبادی‌ آتیك‌به‌ صورت‌ یك‌ واحد سیاسی‌ در آورد؛ مردم‌ این‌ آبادیها، بی‌ تفاوت‌، « آتنی‌ » خوانده‌ می‌شدند، و شاید به‌ سبب‌ همین‌ هم‌ خانگی‌ تاریخی‌ یا یگانگی‌ مدنی‌ ناحیه‌های‌ متعدد بود كه‌ نام‌ شهر آتن‌ مانند نامهای‌ تبای‌ و موكنای‌ به‌ صیغه‌ی‌ جمع‌ آمده‌ است‌. تسئوس‌ آتن‌ را نظم‌ و قدرت‌ بخشید، از تسلیم‌ خراج‌ انسانی‌ به‌ مینوس‌ سرپیچید، و با كشتن‌ راهزنی‌ به‌ نام‌ پروكروستس‌ ، كه‌ دوست‌ می‌داشت‌ پاهای‌ اسیران‌ كوته‌ قامت‌ یا بلند بالای‌ خود را بكشد یا ببرد تا به‌ طول‌ تخت‌ او مساوی‌ شوند، راهها را ایمن‌ كرد. آتنیان‌ پس‌ از مرگ‌ تسئوس‌ ، او را هم‌ خداوار پرستیدند و حتی‌ دیرگاهی‌ بعد، در 476، یعنی‌ در عصر دین‌ ستیزانه‌ پریكلس‌ ، استخوانهای‌ تسئوس‌ را از سكوروس‌ به‌ در آوردند و، به‌ عنوان‌ بازمانده‌ای‌ متبرك‌، در معبد تسئوس‌ نهادند .

رقابت‌ آتن‌ با تب‌

10-4- كلان‌ شهری‌ در شمال‌ بئوسی‌ در برابر آتن‌ به‌ رقابت‌ برخاست‌ و، با بر هم‌ زدن‌ سنن‌، تنها موضوع‌ هنر نمایش‌ یونان‌ در دوران‌ كلاسیك‌ شد. این‌ شهر، تب‌ یا تبای‌ نام‌ داشت‌. در اواخر سده‌ی‌ چهاردهم‌ ق‌م‌، كادموس‌ ، كه‌ از امیران‌ مقتدر فنیقیه‌ یا كرت‌ یا مصر بود، در ملتقای‌ راههای‌ شرقی‌ – غربی‌ و شمالی‌ – جنوبی‌ یونان‌ شهر تب‌ را پدید آورد و به‌ مردمش‌ فرهنگ‌ داد و، برای‌ آنكه‌ آب‌ چشمه‌ی‌ آرس‌ را به‌ شهریان‌ برساند، به‌ كشتن‌ نگهبان‌ آن‌ پرداخت‌. این‌ نگهبان‌ اژدهایی‌ مخوف‌ بود، و گویا در قدیم‌ این‌ نام‌ اژدها را بر هر جاندار تباهی‌ آور یا رنج‌ زای‌ اطلاق‌ می‌كردند. كادموس‌ دندانهای‌ اژدها را در خاك‌ افشاند. هر داندانی‌ مردی‌ مسلح‌ شد، و این‌ مردان‌، به‌ سان‌ یونانیان‌ تاریخ‌، به‌ جان‌ یكدیگر افتادند، تا آنكه‌ فقط‌ پنج‌ تن‌ باقی‌ ماندند. مردم‌ تب‌ این‌ پنج‌ تن‌ را بنیادگذاران‌ خاندانهای‌ سلطنتی‌ شهر تب‌ دانسته‌اند. حكومت‌ تب‌ در دژی‌ كوهستانی‌ به‌ نام‌ كادمیا ، كه‌ اكنون‌ در محل‌ آن‌ بنایی‌ موسوم‌ به‌ « كاخ‌ كادموس‌» از زیر خاك‌ بیرون‌ آمده‌ است‌، مستقر شد. (این‌ بنا به‌ 1400-1200 ق‌م‌ منسوب‌ است‌، و نوشته‌ای‌ به‌ خطی‌ نامكشوف‌، كه‌ احتمالاً اصلی‌ كرتی‌ دارد، در آن‌ یافت‌ شده‌ است‌) پس‌ ازكادموس‌ ، پسرش‌ پولودوروس‌ ، و سپس‌ نوه‌اش‌ لابداكوس‌ بر تخت‌ نشستند. بعد از لابداكوس‌، فرزند اولایوس‌ سلطنت‌ كرد، ولی‌ چنان‌ كه‌ همه‌ی‌ عالم‌ می‌دانند، پسر لایوس‌ یعنی‌ اودیپ‌ (اویدیپوس‌) پدر خود را كشت‌ و مادر را به‌ زنی‌ گرفت‌. چون‌ اودیپ‌ در گذشت‌، پسرانش‌ به‌ عادت‌ امیران‌ بر سر قدرت‌ به‌ ستیزه‌ برخاستند. اتئوكلس‌ برادر خود پولونیكس‌ را تار و مار كرد . اما پولونیكس‌ شاه‌ آرگوس‌، آدراستوس‌ ، را برانگیخت‌ كه‌ سلطنت‌ را به‌ او بازگرداند. به‌ فرمان‌ آدراستوس‌ ، درحدود 1213، جنگ‌ معروف‌ «مخالفان‌ هفت‌ گانه‌ تب‌» در گرفت‌، و شانزده‌ سال‌ بعد اپیگونها (اپیگونوی‌)، یعنی‌ پسران‌ سرداران‌ هفت‌ گانه‌، با تب‌ جنگیدند. این‌ بار، هم‌ اتئوكلس‌ و هم‌ پولونیكس‌ از پا در آمدند، و تب‌ با خاك‌ یكسان‌ شد .

یكی‌ از بزرگان‌ تب‌ موسوم‌ به‌ آمفیتروئون‌ زنی‌ دلربا به‌ نام‌ آلكمنه‌ داشت‌. هنگامی‌ كه‌ آمفیتروئون‌ به‌ جنگی‌ رفته‌ بود، زئوس‌ از همسر او دیدن‌ كرد، و كودكی‌ زاده‌ شد. (دیودوروس‌ می‌گوید : « زئوس‌ طول‌ آن‌ شب‌ را سه‌ برابر شبهای‌ متعارف‌ كرد و، با زمان‌ درازی‌ كه‌ صرف‌ باروری‌ درد، قوت‌ استثنایی‌ كودك‌ را تدارك‌ دید.» هرا (خواهر و همسر زئوس‌، ملكه‌ آسمان‌) كه‌ این‌ كهتر نوازیهای‌ لذت‌بخش‌ زئوس‌ را خوش‌ نداشت‌، دو مار فرستاد تا نوزاد را در گهواره‌ی‌ خود به‌ هلاكت‌ رسانند. اما پسرك‌ با هر دست‌ یكی‌ از ماران‌ را گرفت‌ و هر دو را خفه‌ كرد و، چون‌ به‌ وساطت‌ هرا به‌ چنین‌ افتخاری‌ نایل‌ آمد، هراكلس‌ نام‌ گرفت‌. (كلمه‌ی‌ یونانی‌ هراكلس‌ [Herakles] مركب‌ از نام‌ Hera ( هرا) و واژه‌ی‌ Kleos ( افتخار) است‌.) لینوس‌ كه‌ كهن‌ترین‌ شخصیت‌ تاریخ‌ موسیقی‌ است‌، كوشید تا نواختن‌ و خواندن‌ را به‌ هراكلس‌ یاد دهد. اما پسرك‌ شور موسیقی‌ نداشت‌ و با بربط‌، لینوس‌ را به‌ قتل‌ رسانید! چون‌ به‌ حد رشد رسید، غول‌ انسان‌ نما بود – نتراشیده‌ و درشت‌ و شكم‌ باره‌. در آن‌ هنگام‌، شیری‌ در رمه‌های‌ آمفیتروئون‌ و نیز رمه‌های‌ تسپیوس‌، سلطان‌ تسپیای‌، افتاد.

هراكلس‌ كشتن‌ شیر را تعهد كرد. در ازای‌ آن‌، تسپیوس‌ خانه‌ و دختران‌ پنجاه‌ گانه‌ی‌ خود را به‌ او عرضه‌ داشت‌؛ هراكلس‌ هم‌ مردانه‌ فرصت‌ را مغتنم‌ شمرد؛ شیر را كشت‌ و پوست‌ آن‌ را جامه‌ی‌ خاص‌ خود كرد، مگارا – دختر كرئون‌ (شاه‌ تب‌) – را به‌ زنی‌ گرفت‌ و كوشید كه‌ سر و سامانی‌ پیدا كند. اما الاهه‌ هرا او را به‌ چنگ‌ جنون‌ افكند. پس‌، ناآگاهانه‌ فرزندان‌ خود را كشت‌. سپس‌ با غیبگوی‌ معبد دلفی‌ كنگاش‌ كرد و دریافت‌ كه‌ باید به‌ تیرونس‌ برود و دوازده‌ سال‌ در خدمت‌ ائورستئوس‌ ، شاه‌ آرگوس‌ ، به‌ سر برد تا خدایی‌ جاویدان‌ شود. فرمان‌ برد و، به‌ خواست‌ شاه‌ آرگوس‌، دست‌ به‌ دوازده‌ شاهكار بلند آوازه‌ی‌ خود زد. (3) چون‌ شاه‌ او را مرخص‌ كرد، به‌ تب‌ باز گشت‌ و به‌ شاهكارهای‌ فراوان‌ دیگر پرداخت‌: به‌ آرگونوتها (4) پیوست‌، تروا را غارت‌ كرد، خدایان‌ را در پیكار غولان‌ یاری‌ داد، پرومته‌ (پرومتئوس‌) را آزاد كرد، آلكستیس‌ (5) را به‌ زندگی‌ باز گردانید، و گاه‌ گاهی‌ تصادفاً دوستان‌ خود را كشت‌. پس‌ از مرگش‌، به‌ نام‌ پهلوان‌ و خدا مورد نیایش‌ قرار گرفت‌، و چون‌ تن‌ به‌ عشقهای‌ بی‌شمار داده‌ بود، قبایل‌ بسیار او را نیای‌ خود انگاشتند (6 ) .

پسران‌ او در تراخیس‌ تسالی‌ خانه‌ كردند، اما ائوروستئوس‌، كه‌ هراكلس‌ را بیهوده‌ به‌ كارهای‌ رنج‌ بار ناضروری‌ واداشته‌ بود، از بیم‌ كینه‌ توزی‌ پسرانش‌، به‌ شاه‌ تراخیس‌ فرمان‌ داد كه‌ آنان‌ را از یونان‌ اخراج‌ كند. گروه‌ هراكلیدای‌ یعنی‌ هراكلس‌ زادگان‌ به‌ آتن‌ پناه‌ بردند. ائورستئوس‌ سپاهی‌ به‌ سوی‌ آنان‌ گسیل‌ داشت‌، اما آنان‌ سپاه‌ او را درهم‌ شكستند و او را كشتند . آترئوس‌ با نیروی‌ دیگری‌ به‌ مقابله‌ی‌ آنان‌ شتافت‌، اما هولوس‌ (یكی‌ از فرزندان‌ هراكلس‌) پیشنهاد كرد كه‌ با یكی‌ از مردان‌ آترئوس‌ تن‌ به‌ تن‌ بجنگد؛ اگر غالب‌ آید، ملك‌ موكنای‌ به‌ فرزندان‌ هراكلس‌ واگذار شود، و اگر مغلوب‌ شود، زادگان‌ هراكلس‌ تا پنجاه‌ سال‌ جلای‌ وطن‌ كنند، و موكنای‌ از آن‌ بازماندگانشان‌ شود. هولوس‌ جنگ‌ را باخت‌ و با هواخواهان‌ خود از وطن‌ رخت‌ بر بست‌. پنجاه‌ سال‌ بعد، نسل‌ نو فرزندان‌ هراكلس‌ باز گشتند، و مطابق‌ روایات‌ یونانی‌، اینان‌ بودند – و نه‌ قوم‌ دوری‌ – كه‌ چون‌ مدعایشان‌ با مقاومت‌ مواجه‌ شد، پلوپونز را گشودند و به‌ «عصر پهلوانی‌» پایان‌ دادند .

اگر قصه‌ی‌ پلوپس‌ و اخلافش‌ منشأ قوم‌ آخایایی‌ را آسیای‌ صغیر بیان‌ می‌كند، داستان‌ آرگونوتها مقدرات‌ این‌ قوم‌ را می‌رساند. این‌ داستان‌، مانند بسیاری‌ از روایاتی‌ كه‌ هم‌ تاریخ‌ و هم‌ قصص‌ یونانیان‌ را تشكیل‌ می‌دهند، داستانی‌ است‌ با شكوه‌، شامل‌ همه‌ گونه‌ مخاطره‌ و اكتشاف‌ و جنگ‌ و عشق‌ و شگفت‌ كاری‌ و مرگ‌؛ این‌ عناصر چنان‌ درست‌ به‌ هم‌ بافته‌ شده‌اند كه‌، بدون‌ هیچ‌ آرایشی‌، در نمایشنامه‌های‌ عالی‌ آتنیان‌ انعكاس‌ یافته‌اند. آپولونیوس‌ رودسی‌ ، ادیب‌ رودس‌، نیز در عصر هلنیستی‌ همین‌ داستان‌

را به‌ صورتی‌ بسیار پسندیده‌ تنظیم‌ كرد. حوادث‌ داستان‌ در شهر اورخومنوس‌ دربئوسی‌ آغاز می‌شود، و آغاز آن‌، مانند شروع‌ تراژدی‌ آگاممنون‌ (اشاره‌ است‌ به‌ حادثه‌ی‌ ایفیگنیا ، دختر آگاممنون‌، كه‌ پدرش‌ در صدد قربانی‌ كردن‌ او برآمد.) مراسم‌ قربانی‌ است‌ : آتاماس‌ ، شاه‌ اورخومنوس‌ ، كه‌ سرزمین‌ خود را دستخوش‌ قحطی‌ یافت‌، درصدد برآمد كه‌ پسر خود فریكسوس‌ را به‌ خدایان‌ پیشكش‌ كند. فریكسوس‌ به‌ این‌ نقشه‌ پی‌ برد و با خواهرش‌، هله‌، بر پشت‌ قوچی‌ زرین‌ پشم‌ نشست‌ و در هوا به‌ پرواز در آمدند . بر اثر تكان‌ بدن‌ قوچ‌، هله‌ فرو افتاد و در تنگه‌ای‌ كه‌ بعداً به‌ نام‌ « دریای‌ هله‌ » ( هلسپونتوس‌ = تنگه‌ی‌ داردانل‌ ) نام‌ گرفت‌، غرق‌ شد. اما فریكسوس‌ به‌ خشكی‌ رسید و به‌ شهر كولخیس‌ در جانب‌ دیگر دریای‌ سیاه‌ راه‌ برد. در آنجا، قوچ‌ را قربانی‌ و پشم‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ هدیه‌ وقف‌ آرس‌ ، خدای‌ جنگ‌، كرد. آیتس‌ ، شاه‌ كولخیس‌ ، اژدهای‌ بی‌خوابی‌ را به‌ نگهبانی‌ پشم‌ گماشت‌، زیرا غیبگویی‌ گفته‌ بود كه‌ اگر بیگانه‌ای‌ آن‌ را بر باید، آیتس‌ جان‌ خواهد داد. پس‌، برای‌ اطمینان‌ خاطر خود، فرمان‌ داد كه‌ هر بیگانه‌ای‌ به‌ كولخیس‌ آید به‌ قتل‌ برسد . دخترش‌ مدیا كه‌ دوستدار مردم‌ و رسوم‌ غریب‌ بود، به‌ مسافرانی‌ كه‌ به‌ كولخیس‌ پا می‌نهادند شفقت‌ می‌كرد و آنان‌ را در فرار یاری‌ می‌داد. پدر فرمان‌ به‌ حبس‌ او داد، ولی‌ او به‌ مرز متبرك‌ كنار دریا پناه‌ برد و عمر به‌ اندوه‌ گذاشت‌، تا آنكه‌ یاسون‌ بدان‌ جا رفت‌ و او را از سرگردانی‌ رهانید .

تقریباً بیست‌ سال‌ قبل‌ از این‌ زمان‌ (به‌ قول‌ تاریخ‌ گزاران‌ یونانی‌، در حدود 1245) پلیاس‌ ، فرزند پوسیدون‌ ، تخت‌ و تاج‌ آیسون‌، امیر یولكوس‌، واقع‌ در تسالی‌، را غصب‌ كرد . پسر نوزاد آیسون‌، به‌ نام‌ یاسون‌ ، كه‌ به‌ وسیله‌ی‌ دوستان‌ پدرش‌ پنهان‌ شده‌ بود، در بیشه‌ها به‌ بار آمد و قوت‌ و شجاعت‌ بسیار یافت‌. روزی‌، ملبس‌ به‌ پوست‌ پلنگ‌ و مسلح‌ به‌ دو نیزه‌، به‌ بازار شهر رفت‌ و ملك‌ خود را خواستار شد، اما همچنان‌ كه‌ نیرومند بود، ساده‌ دل‌ نیز بود. پلیاس‌ او را متقاعد كرد كه‌ در ازای‌ تخت‌ و تاج‌، كاری‌ سنگین‌ بر عهده‌ گیرد: پشم‌ زرین‌ قوچ‌. بالدار را باز گرداند . پس‌. یاسون‌ كشتی‌ بزرگ‌ آرگو (به‌ معنی‌ تندرو) را ساخت‌، و دلاورترین‌ افراد یونان‌ را به‌ خطر خواند. هراكلس‌ و رفیق‌ محبوب‌ او، هولاس‌؛ پلئوس‌، پدر خیلس‌؛ تسئوس‌، ملئا گروس‌، اورفئوس‌، و دوشیزه‌ چابك‌ پای‌، آتالانته‌، فرا آمدند. چون‌ كشتی‌ به‌ داردانل‌ رسید، متوقف‌ شد؛ ظاهراً توقف‌ آن‌ به‌ سبب‌ آمدن‌ نیرویی‌ از تروا بود. پس‌، هراكلس‌ دیگران‌ را ترك‌ گفت‌ و رفت‌ تا خاك‌ تروا را به‌ توبره‌ كشد و شاه‌ آن‌، لائومدون‌ ، را با همه‌ی‌ پسرانش‌ جز پریاموس‌ به‌ خاك‌ هلاكت‌ افكند .

اما یاسون‌ و یارانش‌ پس‌ از آزمایشهای‌ دشوار فراوان‌ پا به‌ مقصد گذاردند و، به‌ وسیله‌ی‌ مدیا، از مرگی‌ كه‌ در كولخیس‌ بیگانگان‌ را انتظار می‌كشید، خبر یافتند – یاسون‌ در طلب‌ مقصود اصرار ورزید، و مدیا پذیرفت‌ كه‌ دریافتن‌ پشم‌ آنان‌ را یاری‌ كند، مشروط‌ بر آنكه‌ یاسون‌ او را به‌ زنی‌ گیرد و به‌ تسالی‌ برد و تا پایان‌ عمر نگاه‌ دارد. یاسون‌ با او پیمان‌ نهاد و به‌ كمك‌ او پشم‌ به‌ دست‌ آورد و با او و یاران‌ خود به‌ كشتی‌ بازگشت‌. بسیاری‌ از آنان‌ زخمی‌ شده‌ بودند، و مدیا آنان‌ را با ریشه‌ها و علفها به‌ سرعت‌ شفا داد. وقتی‌ كه‌ یاسون‌ به‌ یولكوس‌ رسید، بار دیگر مطالبه‌ی‌ سلطنت‌ كرد، و پلیاس‌ باز هم‌ مسامحه‌ كرد. آن‌ گاه‌، مدیا، با فنون‌ جاودان‌، دختران‌ پلیاس‌ را بر آن‌ داشت‌ كه‌ پدر را تا سرحد مرگ‌ بجوشانند. (مدیا به‌ دختران‌ چنین‌ وانمود كرد كه‌ با این‌ عمل‌، پدرشان‌ جوانی‌ از دست‌ رفته‌ را باز خواهد یافت‌.) مردم‌ شهر كه‌ از قدرتهای‌ جادویی‌ مدیا به‌ هراس‌ افتاده‌ بودند، او و یاسون‌ را طرد و تا ابد از سلطنت‌ محروم‌ كردند. نمایشنامه‌ نویس‌ یونانی‌، اوریپید ، دنباله‌ای‌ بر این‌ داستان‌ افزوده‌ است‌ .

پیام‌ افسانه‌های‌ پهلوانی‌

10-5- معمولاً افسانه‌ پاره‌ای‌ است‌ از فرهنگ‌ عوام‌ كه‌ یك‌ امر اجتماعی‌ را به‌ صورتی‌ شاعرانه‌ در می‌آورد و به‌ فرد یا افراد معدود نسبت‌ می‌دهد، چنان‌ كه‌ دستیابی‌ انسان‌ بر دانش‌ و عشق‌ و عواقب‌ آن‌ در داستان‌ آدم‌ و حوا انعكاس‌ یافته‌ است‌، و بسیاری‌ از حوادث‌ تاریخی‌ در جریان‌ زمان‌ از تخیل‌ گران‌ بار شده‌ و به‌ صورت‌ افسانه‌های‌ پهلوانی‌ در آمده‌اند. احتمالاً در نسلی‌ پیش‌ از محاصره‌ی‌ تاریخی‌ تروا، یونانیان‌ كوشیدند تا از میان‌ داردانل‌ بگذرند و دریای‌ سیاه‌ را برای‌ كوچ‌ نشینی‌ و بازرگانی‌ خود بگشایند. شاید بتوان‌ گفت‌ كه‌ خاطره‌ی‌ این‌ حادثه‌، پس‌ از مایه‌گیری‌ از خیال‌ و هیجان‌، به‌ داستان‌ آرگونوتها انجامیده‌ است‌. همچنین‌ قصه‌ی‌ «پشم‌ زرین‌» را می‌توان‌ ناشی‌ از خاطره‌ی‌ پوستها یا پارچه‌های‌ پشمینی‌ دانست‌ كه‌ مردم‌ كهن‌ آسیای‌ صغیر شمالی‌ برای‌ گرفتن‌ ذرات‌ طلا از آب‌ برخی‌ از رودها به‌ كار می‌بردند. تقریباً در همین‌ عهد، در جزیره‌ی‌ لمنوس‌ كه‌ از داردانل‌ دور نیست‌، عملاً یك‌ كوچگاه‌ یونانی‌ به‌ وجود آمد. اما دریای‌ سیاه‌ علی‌رغم‌ نام‌ دلپذیر خود، مهمان‌ نواز نبود. (7) تروا هم‌ با آنكه‌ از هراكلس‌ چشم‌ زخمی‌ دیده‌ بود، باز در برابر یونانیان‌ قد علم‌ كرد و تنگه‌ی‌ داردانل‌ را مورد تهدید قرار داد. با این‌ همه‌، یونانیان‌ از آن‌ منصرف‌ نشدند: باز هم‌ برخاستند و، به‌ جای‌ یك‌ كشتی‌، هزار كشتی‌ فرستادند. سرانجام‌، مردم‌ آخایایی‌ برای‌ آزادی‌ كشتیرانی‌ در داردانل‌، خود را در دشت‌ تروا به‌ انهدام‌ كشانیدند .

عصر هومری‌ چیست‌؟

10-6- چگونه‌ باید از روایات‌ منظوم‌ باقی‌ مانده‌، زندگی‌ یونان‌ عصر قوم‌ آخایایی‌ (1300 – 1100 ق‌م‌) را بازشناسیم‌؟ تكیه‌گاه‌ اصلی‌ ما باید هومر باشد، هر چند كه‌ وجود شخص‌ او مسلم‌ نیست‌، و حماسه‌هایش‌ حداقل‌ سه‌ قرن‌ پیش‌ از عصر قوم‌ آخایایی‌ پدید آمده‌اند. باستان‌شناسان‌ تروا، موكنای‌، تیرونس‌، كنوسوس‌، و سایر شهرهای‌ مذكور در حماسه‌ی‌ ایلیاد را واقعی‌ انگاشته‌ و تمدنی‌ كه‌ شباهت‌ غریبی‌ به‌ تمدن‌ منعكس‌ در منظومه‌های‌ هومر دارد از دل‌ خاك‌ موكنای‌ بیرون‌ كشیده‌اند . این‌ اكتشافات‌ ما را بر آن‌ داشته‌ است‌ كه‌ اشخاص‌ اصلی‌ قصص‌ او را واقعی‌ شماریم‌. با این‌ وصف‌، به‌ هیچ‌ روی‌ نمی‌توان‌ معلوم‌ كرد كه‌ واقعیت‌ تاریخی‌ عصر هومر و احیاناً عصر قهرمانان‌ او تا چه‌ پایه‌ در منظومه‌های‌ او منعكس‌ شده‌ است‌. بنابراین‌، توصیف‌ ما از یونان‌، در فاصله‌ی‌ عصر فرهنگ‌ اژه‌ای‌ و عصر ظهور تمدن‌ درخشان‌ یونانی‌، صرفاً توصیفی‌ است‌ از عصر هومری‌، (مقصود از «عصر هومری‌ » عهدی‌ است‌ كه‌ در حماسه‌های‌ هومر وصف‌ شده‌ است‌.- م‌) بدان‌ صورت‌ كه‌ هومر از روایات‌ كهن‌ نقل‌ كرده‌ است‌ .

كار در عصر پهلوانی‌

10-7- تمدن‌ قوم‌ آخایایی‌ ، یعنی‌ تمدن‌ یونانیان‌ «عصر پهلوانی‌»، از تمدن‌ پیش‌ از خود، یعنی‌ تمدن‌ موكنایی‌ ، نازل‌تر و از تمدن‌ پس‌ از تمدن‌ پس‌ از خود، یعنی‌ تمدن‌ قوم‌ دوری‌ ، والاتر بود. قوم‌ آخایایی‌، در بادی‌ امر، از لحاظ‌ جسمانی‌گیر است‌: مردان‌ بلند و پرقوتند، و زنان‌ به‌ معنی‌ دقیق‌ كلمه‌ دوست‌ داشتنی‌ و فریبنده‌. این‌ قوم‌، مانند رومیان‌ هزاره‌ی‌ بعد، فرهنگ‌ را چون‌ فسادی‌ زنانه‌ به‌ تحقیر می‌نگرند، كتابت‌ را با بیزاری‌ به‌ كار می‌گیرند، و ادبیاتی‌ كه‌ می‌شناسند منحصر به‌ سرودهای‌ جنگی‌ و ترانه‌های‌ نامكتوب‌ خنیاگران‌ است‌. اگر سخن‌ هومر را باور داریم‌، باید بپذیریم‌ كه‌ قوم‌ آخایایی‌، به‌ مدد زئوس‌، مصداق‌ آرمان‌ یك‌ شاعر آمریكایی‌ بود. این‌ شاعر گفته‌ است‌ كه‌ اگر او خدا بود، همه‌ی‌ مردان‌ را نیرومند می‌ساخت‌ و همه‌ی‌ زنان‌ را زیبا می‌آفرید و آن‌ گاه‌ خود مرد می‌شد. یونان‌ در عصر هومری‌ اجتماع‌ رؤیایی‌ زیبا رویان‌ است‌. مردان‌، با موی‌ بلند و ریش‌ دلاورانه‌ی‌ خود، خوش‌ منظرند. بزرگ‌ترین‌ هدیه‌ای‌ كه‌ مرد آن‌ روزگار می‌تواند به‌ دوستش‌ پیشكش‌ كند. این‌ است‌ كه‌ موی‌ خود را ببرد و روی‌ توده‌ی‌ هیزمی‌ كه‌ جسد دوستش‌ را می‌سوزاند قرار دهد. برهنگی‌ هنوز متداول‌ نشده‌ است‌: هر دو جنس‌ پیكر خود را با جامه‌ای‌ مستطیل‌ شكل‌، كه‌ روی‌ شانه‌ تا می‌خورد و باگیره‌ای‌ بسته‌ می‌شود، می‌پوشانند. این‌ جامه‌ تقریباً به‌ زانو می‌رسد، ممكن‌ است‌ زنان‌ نقاب‌ یا كمربندی‌ هم‌ به‌ كار برند و مردان‌ لنگی‌ بر كمرببندند كه‌، به‌ تناسب‌ شأن‌ ایشان‌، به‌ صورت‌ زیر شلواری‌ یا شلوار معمولی‌ در می‌آید . فرخندگان‌ یونانی‌ رداهای‌ مجلل‌ را خوش‌ دارند – رداهایی‌ از آن‌ گونه‌ كه‌ پریاموس‌، به‌ نام‌ فدیه‌ی‌ پسرش‌، با خضوع‌ و خشوع‌ نزد اخلیس‌ می‌آورد. مردان‌ برهنه‌ ساقند، مردان‌ برهنه‌ ساقند، و زنان‌ برهنه‌ بازو، و هر دو جنس‌ در بیرون‌ خانه‌ كفش‌ سرپایی‌ به‌ پا می‌كنند، ولی‌ معمولاً در خانه‌ پای‌ پوشی‌ ندارند. هم‌ مردان‌ و هم‌ زنان‌ خود را به‌ جواهر می‌آرایند. زنان‌ و برخی‌ از مردان‌، چون‌ پاریس‌، «روغن‌ آمیخته‌ به‌ عطر گل‌ سرخ‌» بر پیكرهای‌ خود می‌مالند .

این‌ مردان‌ و زنان‌ چگونه‌ زیست‌ می‌كنند؟ هومر آنان‌ را به‌ ما چنین‌ نشان‌ می‌دهد : زمین‌ را می‌كارند؛ خاك‌ تیره‌ی‌ تازه‌ برگشته‌ را با لذت‌ بو می‌كشند؛ با غرور كرتهایی‌ را كه‌ بر خط‌ مستقیم‌ شخم‌ زده‌اند از نظر می‌گذرانند؛ گندم‌ را باد افشان‌ می‌كنند؛ كشتزارها را آب‌ می‌دهند؛ و برای‌ جلوگیری‌ از طغیانهای‌ زمستانی‌، لبه‌ی‌ رودها را بالا می‌آورند. هومر نومیدی‌ كشاورزان‌ را هم‌، كه‌ سیلاب‌ محصول‌ ماهها رنج‌ آنان‌ را می‌شوید، به‌ ما می‌نماید: «سیلاب‌ پر توان‌…، در مسیر تند خود، بندها را در هم‌ می‌شكند، و نه‌ ردیف‌ دراز خاك‌ریزها مانعش‌ می‌شوند و نه‌ دیوارهای‌ باغستانهای‌ پر میوه‌ در برابر یورش‌ ناگهان‌ آن‌ ایستادگی‌ می‌ورزند .» كشتكاری‌ دشوار است‌، زیرا بیشتر زمینها یا كوهند یا مرداب‌ یا تپه‌ی‌ بیشه‌زار، و جانوران‌ وحشی‌ به‌ دهكده‌ها می‌تازند. از این‌رو، شكار كاری‌ است‌ ضروری‌، و هنوز به‌ صورت‌ ورزشی‌ تفریحی‌ در نیامده‌ است‌. توانگران‌، دامپروران‌ بزرگند و گاو و گوسفند و خوك‌ و بز و اسب‌ به‌ بار می‌آوردند، چنان‌ كه‌ مردی‌ به‌ نام‌ اریختونیوس‌ دارای‌ سه‌ هزار مادیان‌ تخمی‌ و كره‌های‌ بسیار است‌. تهیدستان‌ ماهی‌ و حبوبات‌ و گاهی‌ سبزی‌ می‌خورند، جنگجویان‌ و مالداران‌ به‌ گوشت‌ كباب‌ شده‌ مایلند و چاشت‌ را با گوشت‌ و شراب‌ آغاز می‌كنند.

اوادوسئوس‌ و خوك‌ چرانش‌، برای‌ دهان‌ گیره‌، خوك‌ كوچك‌ بریانی‌ فرو می‌برند و، برای‌ ناهار، ثلثی‌ از گرازی‌ پنج‌ ساله‌. به‌ جای‌ شكر، انگبین‌ دارند و به‌ جای‌ كره‌، پیه‌ و به‌ جای‌ نان‌، چونه‌هایی‌ از حبوبات‌ كه‌، روی‌ صفحه‌ای‌ آهنین‌ یا سنگی‌ داغ‌، به‌ صورت‌ ورقه‌ای‌ پهن‌ و نازك‌ در می‌آورند و می‌پزند. بر خلاف‌ آتنیان‌، به‌ هنگام‌ خوردن‌ نمی‌لمند، بلكه‌ روی‌ صندلی‌ می‌نشینند. صندلیهای‌ آنان‌ دور میزی‌ چیده‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ كنار دیوار قرار دارند و بین‌ آنها میزهای‌ كوچكی‌ نهاده‌ شده‌ است‌ . چنگال‌ و قاشق‌ و دستمال‌ سفره‌ در میان‌ نیست‌، و كارد هم‌ منحصر به‌ همان‌ است‌ كه‌ مهمان‌ و میزبان‌ همواره‌ همراه‌ خود دارند. غذا را با دست‌ می‌خورند، و همه‌، حتی‌ تنگدستان‌ و كودكان‌، شراب‌ رقیق‌ می‌نوشند .

زمین‌ به‌ خانواده‌ یا طایفه‌ متعلق‌ است‌، نه‌ به‌ فرد. پدر زمین‌ را در اختیار دارد، اما نمی‌تواند آن‌ را به‌ فروش‌ رساند. در منظومه‌ی‌ «ایلیاد» از زمینهایی‌ پهناور به‌ نام‌ «تمنوس‌» یا اراضی‌ رعایای‌ سلطان‌ نام‌ می‌رود. این‌ زمینها در واقع‌ از آن‌ همه‌ی‌ جامعه‌ است‌، و هر كس‌ می‌تواند رمه‌ی‌ خود را در مراتع‌ بچراند. به‌ تصریح‌ منظومه‌ی‌ « اویسه‌» (اودوسیا)، اراضی‌ عمومی‌ دیر نمی‌پایند، اغنیا و اقویا آنها با می‌خرند و تصریف‌ می‌كنند؛ در نتیجه‌، یونان‌ قدیم‌، درست‌ مانند انگلیس‌ جدید، فاقد هر گونه‌ اراضی‌ عمومی‌ می‌شود .

زمین‌، گذشته‌ از خوراك‌، فلز هم‌ به‌ دست‌ می‌دهد . اما مردم‌ آخایایی‌ از استخراج‌ معادن‌ غفلت‌ می‌ورزند و خرسندند كه‌ مس‌ و قلع‌ و نقره‌ و طلا و نیر آهن‌ را، كه‌ برای‌ آنان‌ فلز تجملی‌ تازه‌ای‌ است‌، از خارج‌ وارد كنند. در مسابقاتی‌ كه‌ به‌ افتخار پاتروكلوس‌ بر پا می‌شود، جایزه‌ی‌ برنده‌ توده‌ای‌ از آهن‌ است‌. هومر از زبان‌ اخیلس‌ می‌گوید كه‌ آهن‌ برای‌ ساختن‌ بسیاری‌ از وسایل‌ كشاورزی‌ به‌ كار می‌رود، اما سخنی‌ درباره‌ی‌ ساختن‌ سلاح‌ آهنین‌ نمی‌راند، و این‌ نكته‌ می‌رساند كه‌ در آن‌ زمان‌ سلاحها را از مفرغ‌ می‌ساخته‌اند. در منطومه‌ی‌ «اویسه‌» شرح‌ آب‌ دادن‌ آهن‌ آمده‌ است‌، اما محتملاً این‌ حماسه‌ جدیدتر از «ایلیاد» است‌ .

آهنگر در پای‌ كوره‌، و سفالگر كنار چرخ‌ كوزه‌گری‌ خود كار می‌كند. ولی‌ سایر پیشه‌وران‌ عصر هومری‌ – زین‌ سازان‌، بنایان‌، نجاران‌، قفسه‌ سازان‌ – در خانه‌ی‌ كسی‌ كه‌ آنان‌ را فرا خوانده‌ است‌ به‌ كار می‌پردازند. این‌ مردم‌ برای‌ فروش‌ و سود تجارتی‌ دست‌ به‌ تولید نمی‌زنند. ساعات‌ دراز سرگرم‌ كار می‌شوند، از سر فراغت‌ كار می‌كنند و از نیش‌ و انگیزه‌ی‌ رقابت‌ علنی‌ مصونند. هر خانواده‌ بیشتر نیازمندیهای‌ خویش‌ را خود بر می‌آورد. همه‌ی‌ اعضای‌ آن‌، حتی‌ بزرگ‌ خانه‌، در كار شریكند. امیر محل‌، مثلاً اودوسئوس‌، هم‌ برای‌ خود چكمه‌ و زین‌، و برای‌ خانه‌ی‌ خود تخت‌ و صندلی‌ می‌سازد. همگان‌، برخلاف‌ یونانیان‌ اعصار بعد، به‌ مهارت‌ یدی‌ خویش‌ می‌بالند . پنلویه‌ (پنلوپیا)، آندروماخه‌، و هلنه‌، همانند زنان‌ خدمتكار خود، سرگرم‌ ریسندگی‌ و بافندگی‌ و قلاب‌ دوزی‌ و كارهای‌ خانگی‌ هستند. هلنه‌ ، وقتی‌ كه‌ سوزن‌ كاری‌ خود را به‌ تلماخوس‌ نشان‌ می‌دهد، دوست‌ داشتنی‌تر جلوه‌ می‌كند تا هنگامی‌ كه‌ با ملاحت‌ بر باروی‌ تروا می‌خرامد .

پیشه‌وران‌ مردمی‌ آزادند و، بر خلاف‌ همتایان‌ خود در اعصار بعد، برده‌ شمرده‌ نمی‌شوند. سلطان‌، به‌ وقت‌ اضطرار، كشاورزان‌ را به‌ كار می‌خواند، اما از وجود سرفهای‌ مقید به‌ زمین‌ خبری‌ به‌ ما نرسیده‌ است‌. بردگان‌ معدودی‌ وجود دارند، ولی‌ آنان‌ نیز در وضعی‌ پست‌ به‌ سر نمی‌برند. بیشتر آنان‌ در خانه‌ها كار می‌كنند و همپایه‌ی‌ خدمتگزاران‌ خانگی‌ كنونی‌ ما هستند، با این‌ تفاوت‌ كه‌ خدمت‌ آنان‌ تا پایان‌ عمر ادامه‌ دارد. بردگان‌ مورد خرید و فروش‌ قرار می‌گیرند، گاه‌ به‌ گاه‌ از خداوندان‌ خود آزار می‌بینند، ولی‌ معمولاً جز و خانواده‌ی‌ خداوندان‌ به‌ شمار می‌روند و در بیماری‌ و ملال‌ و پیری‌ از حمایت‌ محروم‌ نمی‌مانند. ممكن‌ است‌ رابطه‌ی‌ انسانی‌ محبت‌ نیز بین‌ آنان‌ و آقا یا با نویشان‌ برقرار شود. هنگامی‌ كه‌ كنیزان‌ ناوسیكائا (دختر شاه‌ جزیره‌ی‌ سخریا كه‌ به‌ اودوسئوس‌ مهر ورزید.) البسه‌ی‌ خانواده‌ی‌ او را در رود می‌شویند، ناوسیكائا آنان‌ را یاری‌ می‌كند، با آنان‌ به‌ توپ‌ بازی‌ می‌پردازد و، بر روی‌ هم‌، كنیزان‌ را چون‌ هم‌ نشینان‌ خود، مورد ملاطفت‌ قرار می‌دهد. اگر زنی‌ برده‌ از آقای‌ خود پسری‌ آورد، پسر معمولاً در شمار آزادان‌ است‌. این‌ همه‌، در تاخت‌ و تازها یا تهاجمات‌ دریایی‌ می‌توان‌ هر كسی‌ را گرفت‌ و برده‌ كرد، و این‌ تلخ‌ترین‌ وجه‌ زندگی‌ قوم‌ آخایانی‌ است‌ .

جامعه‌ی‌ عصر هومر جامعه‌ای‌ روستایی‌ است‌. دهكده‌ای‌ چند است‌ كه‌ روی‌ تپه‌ای‌ در سایه‌ی‌ ارگی‌ گرد آمده‌اند. ارتباطات‌ جامعه‌ به‌ وسیله‌ی‌ پیك‌ یا منادی‌ صورت‌ می‌گیرد. از این‌ گذشته‌، روی‌ قله‌ها آتش‌ می‌افروزند و به‌ وسیله‌ی‌ شعله‌ی‌ آن‌، نواحی‌ دور از یكدیگر را مرتبط‌ می‌كنند. رفت‌ و آمد در خشكی‌، به‌ سبب‌ كوهها و مردابهایی‌ كه‌ راه‌ و پل‌ ندارند، دشوار و خطرناك‌ است‌. درودگران‌ گاریهایی‌ با چرخهای‌ چوبین‌ پره‌دار می‌سازند. با وجود این‌، مردم‌ بیشتر كالاها را بر پشت‌ استران‌ یا بردگان‌ حمل‌ می‌كنند. دادوستد دریایی‌، علی‌رغم‌ دزدان‌ دریایی‌ و طوفانها، سهل‌تر است‌. لنگرگاههای‌ بسیار است‌، و كشتیرانان‌ فقط‌ در سفر چهار روزه‌ و مهلك‌ بین‌ كرت‌ و مصر، از رؤیت‌ خشكی‌ محروم‌ می‌شوند. معمولاً كشتیها شبانگاه‌ بر شن‌ می‌نشینند، و سرنشینان‌ آنها، دور از تلاطم‌، بر خاك‌ ایمن‌ می‌آرامند . در این‌ عصر، هنوز فنیقیان‌ در بازرگانی‌ و ناوبری‌ بر یونانیان‌ چیرگی‌ می‌ورزند، و یونانیان‌ این‌ نقیصه‌ را با تحقیر تجارت‌ و ترجیح‌ دریازنی‌ تلافی‌ می‌كنند .

یونانیان‌ عصر هومر پول‌ نمی‌شناسند. شمشهای‌ آهن‌ و مفرغ‌ وسیله‌های‌ مبادله‌ است‌، و گاو نر و گاو ماده‌ میزان‌ ارزش‌ به‌ شمار می‌روند. یك‌ شمش‌ بیست‌ و شش‌ كیلوگرمی‌ «تالانتون‌» (به‌ معنی‌ وزن‌) نام‌ دارد. معاملات‌ پایاپای‌ هنوز رایج‌ است‌. ثروت‌ را با قطعات‌ فلز یا كاغذ، كه‌ ارزش‌ آنها هر لحظه‌ موافق‌ دگرگونی‌ «الاهیات‌» اقتصادی‌ بشر در معرض‌ تغییر است‌، حساب‌ نمی‌كنند، بلكه‌، از روی‌ واقع‌بینی‌، با كالاها مخصوصاً چارپایان‌ می‌سنجند، آثار هومر، مانند عالم‌ واقع‌، هم‌ نمایشگر فرادستان‌ و هم‌ نمودار فرودستان‌ است‌. جامعه‌ی‌ بشری‌ به‌ مثابه‌

ارابه‌ای‌ پر تكان‌ است‌ كه‌ در راهی‌ ناهموار سیر می‌كند. از این‌رو، هر چه‌ در ساختن‌ ارابه‌ دقت‌ مبذول‌ شود، باز برخی‌ از اشیای‌ گوناگونی‌ كه‌ در آن‌ نهاده‌ شده‌اند. ناگزیر به‌ زیر می‌روند و برخی‌ روی‌ آنها قرار می‌گیرند – كوزه‌گر همه‌ی‌ ظرفها را از یك‌ خاك‌ و با استحكام‌ و شكنندگی‌ یكسانی‌ نمی‌سازد. در كتاب‌ دوم‌ «ایلیاد»، از جمله‌ هنگامی‌ كه‌ ترسیتس‌ خطیب‌وار به‌ آگاممنون‌ می‌تازد، یكی‌ از نخستین‌ جلوه‌های‌ اختلاف‌ طبقاتی‌ را، كه‌ از عوامل‌ پایدار تاریخ‌ است‌، در می‌یابیم‌ .

اخلاق‌ عصر پهلوانی‌

10-8- چون‌ به‌ خواندن‌ آثار هومر مشغول‌ می‌شویم‌، خود را در برابر جامعه‌ای‌ می‌بینیم‌ كه‌ از كنوسوس‌ یا موكنای‌ بی‌بند و بارتر و ابتدایی‌تر است‌. فرهنگ‌ آخایایی‌ به‌ منزله‌ی‌ گامی‌ است‌ به‌ عقب‌، برزخی‌ است‌ بین‌ تمدن‌ درخشان‌ اژه‌ و فرهنگ‌ «عصر ظلمت‌» كه‌ پس‌ از غلبه‌ی‌ قوم‌ دوری‌ فرا می‌آید. زندگی‌ عصر هومر از لحاظ‌ هنر فقیر، و از لحاظ‌ عمل‌ غنی‌ است‌. از ژرف‌اندیشی‌ بر كنار است‌، سبك‌ و شتابنده‌ است‌، جوان‌تر و برومندتر از آن‌ است‌ كه‌ جداً در بند آداب‌ یا فلسفه‌ باشد. اما شاید قضاوت‌ ما درست‌ نباشد، زیرا آنچه‌ در مقابل‌ ما قرار دارد فقط‌ یكی‌ از اعصار این‌ جامعه‌ است‌ – عصری‌ كه‌ جامعه‌، بر اثر جنگ‌، در آغوش‌ بحران‌ یا هرج‌ و مرجی‌ شدید دست‌ و پا می‌زند .

اما این‌ جامعه‌ برای‌ خود جلوه‌های‌ خوشی‌ نیز دارد؛ مردم‌، حتی‌ جنگجویان‌، بزرگوار و مهربانند. بین‌ پدر و مادر و فرزند مهری‌ هست‌ ژرف‌ و خاموش‌ : اودوسئوس‌، كه‌ پس‌ از جدایی‌ دیرنده‌ نزد خانواده‌ی‌ خود باز می‌گردد و شناخته‌ می‌شود، بر سر و شانه‌ی‌ یكایك‌ بوسه‌ می‌زند، و آنان‌ نیز به‌ همان‌ شیوه‌ او را می‌بوسند. چون‌ هلنه‌ و منلائوس‌ به‌ تلماخوس‌ برمی‌خورند و پی‌ می‌برند كه‌ وی‌ پسر اودوسئوس‌، آن‌ پهلوان‌ گمگشته‌ی‌ دلاور است‌، آب‌ در دیده‌ می‌گردانند . آگاممنون‌ خشن‌ خود نیز گریستن‌ می‌تواند، چندان‌ كه‌ اشكهای‌ او هومر را به‌ یاد نهری‌ می‌اندازد كه‌ بر صخره‌ها جاری‌ است‌! رفاقت‌ پهلوانان‌ با یكدیگر استوار است‌، گرچه‌ علاقه‌ی‌ ناسالم‌ اخیلس‌ به‌ پاتروكلوس‌، مخصوصاً به‌ جسد او، گرایشی‌ كما بیش‌ جنسی‌ است‌. مهان‌ نوازی‌ رایج‌ است‌، زیرا «همه‌ی‌ بیگانگان‌ و گدایان‌ به‌ زئوس‌ تعلق‌ دارند». دختران‌ خدمتكار پاها یا تمام‌ بدن‌ مهمان‌ را می‌شویند و با روغن‌ تدهین‌ می‌كنند و شاید جامه‌ی‌ نو بر او می‌پوشانند؛ به‌ مهمان‌ خوراك‌ و خانه‌ و بلكه‌ هدیه‌ نیز می‌دهند. «هلنه‌ی‌ خوب‌رخسار» چون‌ ردای‌ فاخری‌ بر دست‌ تلماخوس‌ می‌نهد، می‌گوید: «هان‌! طفل‌ عزیز، من‌ نیز این‌ را كه‌ یادگار دستهای‌ هلنه‌ است‌، به‌ امید زناشویی‌ تو كه‌ دیر زمانی‌ آرزویش‌ را داشته‌ام‌، هدیه‌ می‌كنم‌، تا عروست‌ برخود پوشاند .» از این‌ تصویر، رقت‌ انسانی‌ و عواطف‌ لطیفی‌ كه‌ در منظومه‌ی‌ ایلیاد در زیر سلیح‌ جنگ‌ رخ‌ می‌پوشاند بر ما آشكار می‌شود .

شوقی‌ كه‌ یونانیان‌ به‌ بازی‌ دارند حتی‌ در هنگام‌ جنگ‌ مكتوم‌ نمی‌ماند. خردسالان‌ و سالداران‌ با انصاف‌ و مودت‌ به‌ مسابقات‌ دشوار ماهرانه‌ تن‌ در می‌دهند. خواستگاران‌ پنلوپه‌ به‌ بازی‌ می‌گرایند و گرده‌ (دیسك‌) و زوبین‌ می‌پرانند. بزرگان‌ قوم‌ فایاكس‌ به‌ ذیرایی‌ اودوسئوس‌ می‌پردازند، حلقه‌ پرانی‌ می‌كنند و، از توپ‌پردانی‌ و رقص‌، بازی‌ آمیخته‌ی‌ غریبی‌ ترتیب‌ می‌دهند. (8) پس‌ از سوزاندن‌ جسد پاتروكلوس‌ مطابق‌ رسم‌ قوم‌ آخایایی‌، مسابقات‌ دو و گرده‌پرانی‌ و زوبین‌افكنی‌ و تیراندازی‌ و كشتی‌گیری‌ و ارابه‌رانی‌ و جنگ‌ مسلحانه‌ی‌ تن‌ به‌ تن‌ برپا می‌دارند. این‌ مسابقات‌، كه‌ مقدمه‌ی‌ مسابقات‌ اولمپی‌ به‌ شمار می‌آید، با روحیه‌ای‌ عالی‌ صورت‌ می‌گرفت‌، مگر در مواردی‌ كه‌ اعضای‌ طبقه‌ی‌ حاكم‌ پای‌ پیش‌ می‌گذاشتند یا خدایان‌ دغا بازی‌ می‌كردند .

روی‌ دیگر این‌ تصویر چنین‌ خوشایند نیست‌: اخیلس‌ ، «زنی‌ ماهر در كاردستی‌» را جایزه‌ی‌ مسابقه‌ی‌ ارابه‌رانی‌ می‌شمارد. برای‌ آنكه‌ پاتروكلوس‌ مرده‌، بی‌خوراك‌ و بی‌ملازم‌ نماند، روی‌ هیزمی‌ كه‌ برای‌ سوزاندن‌ جسد او گرد می‌آورند، چند اسب‌ و سگ‌ و گاو و گوسفند و نیز موجود انسانی‌ قربانی‌ می‌كنند! اخیلس‌ با ادب‌ خوشایندی‌ با پریاموس‌ روبه‌رو می‌شود، ولی‌ قبل‌ از آن‌ جسد هكتور را گرد توده‌ی‌ هیزم‌ سوختگاه‌ می‌كشاند و به‌ طرزی‌ فضیحت‌ بار متلاشی‌ می‌كند. زندگی‌ انسانی‌ در نظر مرد آخایایی‌ ارزش‌ چندانی‌ ندارد، و جان‌ ستانی‌ كاری‌ مهم‌ نیست‌ و می‌توان‌، محض‌ دمی‌ لذت‌، جانی‌ را گرفت‌. هنگامی‌ كه‌ شهری‌ سقوط‌ می‌كند، مردان‌ را می‌كشند یا به‌ بردگی‌ می‌فروشند و زنان‌ را، اگر دلربا باشند، به‌ متعه‌ می‌گیرند، و اگر نباشند، برده‌ می‌كنند. دریا زنی‌ هنوز حرفه‌ای‌ محترم‌ است‌. حتی‌ شاهان‌، صرقاً به‌ قصد چپاول‌ دست‌ به‌ لشكر كشی‌ می‌زنند، به‌ تاراج‌ شهرها و روستاها می‌پردازند و اهالی‌ را به‌ بردگی‌ می‌برند. توسیدید درباره‌ی‌ برده‌گیری‌ می‌گوید: «به‌ راستی‌ این‌ منبع‌ اصلی‌ معیشت‌ یونانیان‌ ابتدایی‌ بود، و چنان‌ حرفه‌ای‌ هیچ‌ گونه‌ خفتی‌ نداشت‌.» و شاید افتخار هم‌ داشت‌. وضع‌ عصر ما از وضع‌ آن‌ عصر بهتر نیست‌: ملل‌ بزرگ‌، ملل‌ بی‌دفاع‌ را مغلوب‌ می‌كنند و از شرافت‌ و صواب‌ نیز عاری‌ نمی‌شوند. چون‌ از اودوسئوس‌ می‌پرسند كه‌ آیا بازرگان‌ است‌ و «خواستار عواید حرص‌ خود»، چنین‌ می‌پندارد كه‌ مورد اهانت‌ قرار گرفته‌ است‌. اما خود با سرافرازی‌ نقل‌ می‌كند كه‌ در مراجعت‌ از تروا، چون‌ توشه‌اش‌ به‌ پایان‌ رسید، شهر ایسماروس‌ را غارت‌ كرد و خواربار شهر را در كشتی‌ خود انباشت‌ و «برای‌ تاراج‌ كشتزارهای‌ بارور و بردن‌ زنان‌ و كودكان‌ خردسال‌ و كشتن‌ مردان‌» به‌ سوی‌ رود سرزمین‌ آیگوپتوس‌ ] مصر [ راند. هیچ‌ شهری‌ از حلمه‌ی‌ ناگهانی‌ و بی‌مقدمه‌ مصون‌ نیست‌ .

مردم‌ آخایایی‌ بر رغبت‌ سرمستانه‌ای‌ كه‌ به‌ راهزنی‌ و كشتار دارند، دروغگویی‌ بی‌آزرم‌ را نیز می‌افزایند. اودوسئوس‌ به‌ ندرت‌ می‌تواند بی‌دروغ‌ سخن‌ گوید یا بی‌خدعه‌ كاری‌ كند. چون‌ او و دیومدس‌ چاووش‌ شهر تروا موسوم‌ به‌ دولون‌ را می‌گیرند، پیمان‌ می‌نهند كه‌ اگر دولون‌ اطلاعات‌ مورد لزوم‌ را به‌ آنان‌ بدهد، از جانش‌ در گذرند؛ می‌دهد ولی‌ او را می‌كشند. راست‌ است‌ كه‌ سایر افراد قوم‌ آخایایی‌ در نادرستی‌ به‌ گرد اودوسئوس‌ نمی‌رسند، ولی‌ نباید پنداشت‌ كه‌ آنان‌ نمی‌خواهند مانند او باشند، اما امكان‌ نمی‌یابند. از این‌ روست‌ كه‌ اودوسئوس‌ را با رشك‌ می‌نگرند و می‌ستایند و سرمشق‌ اعلای‌ خود می‌شمارند . شاعری‌ كه‌ او را تصویر می‌كند نیز از همه‌ جهت‌ قهرمانش‌ می‌داند. حتی‌ الاهه‌ آتنه‌ او را محض‌ دروغگوییش‌ تحسین‌ می‌كند و اعلام‌ می‌دارد كه‌ اودوسئوس‌ را برای‌ محاسن‌ خاصش‌ دوست‌ دارد، و دروغگویی‌ یكی‌ از آن‌ محاسن‌ است‌. الاهه‌ با دستش‌ اودوسئوس‌ را می‌نوازد و لبخند زنان‌ می‌گوید: «كسی‌ كه‌ بخواهد در شیوه‌های‌ تزویر از تو بگذرد، باید فریبكار و فرومایه‌ باشد، حتی‌ اگر آنكه‌ با تو روبه‌رو می‌شود خدا باشد. ای‌ مرد پرتهور، در رایزنی‌ پردستان‌ و در دغا بازی‌ سیری‌ناپذیر، گویا در سرزمین‌ خود نیز از تزویر و خبر چینی‌ مكرآمیزی‌ كه‌ از صمیم‌ قلب‌ دوست‌ می‌داری‌. بازنمانی‌ .»

در حقیقت‌، ما خود نیز به‌ این‌ مونكهاوزن‌ (افسر آلمانی‌ قرن‌ هجدهم‌ كه‌ در چند جنگ‌ شركت‌ كرده‌ و حوادث‌ مبالغه‌آمیز به‌ خود نسبت‌ داده‌ است‌) پهلوان‌ آسای‌ دنیای‌ قدیم‌ گرایش‌ داریم‌. در او و قوم‌ پرطاقت‌ و مكار او برخی‌ ویژگیهای‌ دوست‌داشتنی‌ می‌یابیم‌. وی‌ پدری‌ ملایم‌ و، در ملك‌ خود، حاكمی‌ است‌ عادل‌ كه‌ «با گفتار یا كردار، به‌ هیچ‌ یك‌ از مردم‌ سرزمین‌ ستم‌ روا نداشت‌. » خوك‌ چران‌ او می‌گوید: «هر چه‌ دور شوم‌، حتی‌ اگر به‌ خانه‌ی‌ پدر و مادرم‌ باز گردم‌، سروری‌ چنان‌ مهربان‌ نخواهم‌ یافت‌!» صورت‌ اودوسئوس‌ كه‌ به‌ «صورت‌ پایندگان‌» (خدایان‌) می‌ماند، كالبد سخت‌ ورزیده‌ی‌ او كه‌ تقریباً در پنجاه‌ سالگی‌ او را در مسابقه‌ی‌ گرده‌ پرانی‌ بر جوانان‌ فایاكی‌ چیره‌ كرد، مورد غبطه‌ی‌ ماست‌. «دل‌ استوار» و «دانش‌ خدایوار» او ما را به‌ تحسین‌ وا می‌دارد. او را می‌بینیم‌ كه‌ امیدوار به‌ بازدیدن‌ «دودی‌ كه‌ از سرزمین‌ خودش‌ بر می‌خیزد » نیست‌، و از این‌رو آرزوی‌ مرگ‌ می‌كند. در بحبوحه‌ی‌ خطرها و رنجها به‌ خود می‌گوید: «ای‌ روح‌ من‌، اینك‌ شكیبا باش‌، از این‌ بدتر را تحمل‌ كرده‌ای‌.» و با این‌ كلمات‌، كه‌ سقراط‌ نقلش‌ را خوش‌ داشت‌، به‌ خود دل‌ می‌دهد. در این‌ گونه‌ موارد است‌ كه‌ ما نسبت‌ به‌ او احساس‌ همدردی‌ می‌كنیم‌. اودوسئوس‌ مردی‌ است‌ آهنین‌پیكر و آهنین‌روان‌ و، در عین‌ حال‌، به‌ تمام‌ معنا انسان‌ – و به‌ این‌ دلیل‌ درخور بخشایش‌ .

رمز كار در این‌ است‌ كه‌ موازین‌ قضاوت‌ ما و موازین‌ قضاوت‌ انسان‌ آخایایی‌، مانند صلح‌ و جنگ‌، ناسازگارند. آخایایی‌ در دنیای‌ بی‌ سامان‌ و پریشان‌ و گرسنه‌ای‌ به‌ سر می‌برد كه‌ هر كس‌ باید به‌ حفاظت‌ خود پردازد؛ با تیر و نیزه‌ آماده‌ی‌ كار باشد و بتواند با آرامش‌ به‌ خونریزی‌ بنگرد. چنان‌ كه‌ اودوسئوس‌ شرح‌ می‌دهد، «شكم‌ حریص‌ را كسی‌ نمی‌تواند پنهان‌ كند… زیرا به‌ انگیزه‌ شكم‌ است‌ كه‌ كشتیها به‌ راه‌ می‌افتند تا خصم‌ را در دریای‌ بی‌آرام‌ به‌ مذلت‌ افكنند.» مرد آخایایی‌، چون‌ در موطن‌ خود چندان‌ امنیتی‌ نمی‌بیند، در خارج‌ وطن‌ به‌ چیزی‌ حرمت‌ نمی‌گذارد- پایمال‌ كردن‌ ضعیف‌ عدل‌ است‌. در نظر او، فضیلت‌ اعلا همانا هوشمندی‌ دلیرانه‌ و بی‌رحم‌ است‌ . كلمه‌ی‌ فضیلت‌ از نام‌ خدای‌ جنگ‌ مشتق‌ شده‌ و به‌ معنی‌ «مردی‌» است‌ (اشاره‌ است‌ به‌ بستگی‌ واژه‌ی‌ یونانی‌ «آرته‌ » Arete ( فضیلت‌) به‌ واژه‌ی‌ Ares ( مریخ‌، خدای‌ سنگ‌.) مرد نیك‌ كسی‌ نیست‌ كه‌ ملایم‌ و بردبار و صدیق‌ و معتدل‌ و ساعی‌ و درستكار باشد؛ كسی‌ است‌ كه‌ با شجاعت‌ و قدرت‌ بجنگد. مرد بد كسی‌ نیست‌ كه‌ زیاد نوشد، دروغ‌ گوید، آدم‌ كشد، و خیانت‌ كند؛ كسی‌ است‌ كه‌ بزدل‌ و كودن‌ و ناتوان‌ باشد. آری‌، مدتها پیش‌ از نیچه‌ و مدتها پیش‌ از تراسوماخوس‌ (فیلسوف‌ سوفسطایی‌ یونانی‌ در قرن‌ پنجم‌ ق‌م‌ كه‌ حق‌ و زور را یكی‌ می‌دانست‌.) و مدتها پیش‌ از بلوغ‌ دنیای‌ اروپایی‌، در جهان‌، نیچه‌ و شانی‌ وجود داشته‌اند .

مرد و زن‌ عهد پهلوانی‌

10-9- جامعه‌ی‌ آخایایی‌ از جوامع‌ پدرشاهی‌ است‌، ولی‌ استبداد پدران‌ به‌ وسیله‌ی‌ زیبایی‌ و خشم‌ زنان‌ و لطافت‌ مهر پدری‌ ملایم‌ شده‌ است‌. (در یونان‌ آثاری‌ حاكی‌ از وجود مادر شاهی‌ كهنی‌ باقی‌ مانده‌ است‌. بنا بر روایات‌ یونانی‌، پیش‌ از ككرویس‌ ، «كودكان‌ پدر خود را نمی‌شناختند»، یعنی‌ محتملاً نسب‌ از طرف‌ مادر بود. حتی‌ در عصر هومر، بسیاری‌ از خدایانی‌ كه‌ مخصوصاً در شهرهای‌ یونانی‌ پرستش‌ می‌شدند زن‌ بودند. از این‌ زمره‌اند هرا در آرگوس‌، آتنه‌ در آتن‌، و دمتر و یرسفونه‌ در الئوسیس‌. هیچ‌ یك‌ از اینان‌ زیر دست‌ خدایان‌ نرینه‌ نبودند.) اصولاً پدر بر همه‌ی‌ اعضای‌ خانواده‌ سلطه‌ دارد: می‌تواند هر چه‌ بخواهد متعه‌ بگیرد، (تسئوس‌ چندان‌ زن‌ داشت‌ كه‌ مورخی‌ فهرست‌ عالمانه‌ای‌ از نام‌ آنان‌ ترتیب‌ داده‌ است‌) و متعه‌هایش‌ را به‌ مهمانان‌ واگذارد. قادر است‌ كودكان‌ خود را بر قله‌ها به‌ دست‌ هلاكت‌ سپارد یا، در مذبحهای‌ خدایان‌ تشنه‌، دست‌ به‌ كشتار آنان‌ زند. این‌ «همه‌ توانی‌» پدری‌ لزوماً نمایشگر توحش‌ نیست‌، بلكه‌ تنها از جامعه‌ای‌ حكایت‌ می‌كند كه‌ سازمان‌ دولتش‌ هنوز به‌ آن‌ حد توسعه‌ نیافته‌ كه‌ قادر به‌ حفظ‌ نظم‌ باشد؛ جامعه‌ای‌ كه‌ در آن‌، خانواده‌، برای‌ تأمین‌ چنین‌ نظمی‌، به‌ اقتدار نیاز دارد كه‌ بعدها دولت‌، به‌ هنگام‌ ملی‌شدن‌ حق‌ كشتن‌، آن‌ را غصب‌ می‌كند. همچنان‌ كه‌ سازمان‌ اجتماعی‌ پیش‌ می‌رود، از اقتدار پدری‌ و وحدت‌ خانوادگی‌ می‌كاهد و بر فردگرایی‌ و آزادی‌ افراد خانواده‌ می‌افزاید. در نتیجه‌، مرد آخایایی‌ به‌ صورت‌ انسانی‌ در می‌آید كه‌ اهل‌ منطق‌ است‌، با شكیبایی‌ به‌ پر گویی‌ اهل‌ خانه‌ گوش‌ می‌دهد، و برای‌ فرزندان‌ خود فداكاری‌ می‌كند .

در عصر هومری‌، مقام‌ زن‌ در چارچوپ‌ این‌ جامعه‌ی‌ پدرشاهی‌ به‌ مراتب‌ از وضع‌ زن‌ عهد پریكلس‌ شامخ‌تر است‌. زن‌ در روایات‌ و حماسه‌ها نقش‌ بارزی‌ دارد – از معاشقه‌ی‌ هیپودامیا با پلوپس‌ تا نجابت‌ ایفیگنیا و نفرت‌ الكترا. وی‌ در خانه‌ یا بخش‌ اندرونی‌ آن‌ محبوس‌ نیست‌؛ آزادانه‌، در میان‌ مردان‌ و زنان‌ تكاپو می‌كند و گاه‌ گاه‌ در مباحثات‌ جدی‌ مردان‌ شركت‌ می‌جوید، چنان‌ كه‌ هلنه‌ در مذاكرات‌ منلائوس‌ و تلماخوس‌ دخالت‌ می‌كند. رهبران‌ آخایایی‌ وقتی‌ كه‌ می‌خواهند قوم‌ خود را علیه‌ تروا بر انگیزند، به‌ عوامل‌ سیاسی‌ یا نژادی‌ یا دینی‌ متوسل‌ نمی‌شوند، بلكه‌ با طرح‌ مسئله‌ی‌ یك‌ زن‌ زیبا آنان‌ را می‌شورانند. جنگی‌ كه‌ بر سر خاك‌ و تجارت‌ در می‌گیرد، باید به‌ وسیله‌ی‌ زیبایی‌ هلنه‌ ظاهری‌ خوشایند پیدا كند. پهلوانان‌ هومری‌، بدون‌ زن‌، آدمهای‌ بی‌ دست‌ و پای‌ ملال‌ آوری‌ هستند و برای‌ زیستن‌ یا مردن‌ محركی‌ نمی‌شناسند. این‌ زن‌ است‌ كه‌ از ادب‌ و ایدئالیسم‌ و لطافت‌ اخلاقی‌ بهره‌ای‌ به‌ مرد می‌آموزد .

زناشویی‌ به‌ وسیله‌ی‌ خریداری‌ صورت‌ می‌گیرد . خواستگار معمولاً چیزی‌ كه‌ با گاو یا معادل‌ آن‌ سنجیده‌ می‌شود، به‌ پدر عروس‌ می‌پردازد. از این‌رو، هومر از «دختران‌ گاو آور» نام‌ می‌برد. معامله‌ متقابل‌ است‌، زیرا پدر عروس‌ هم‌ معمولاً جهیز قابلی‌ به‌ او می‌دهد. تشریفات‌ زناشویی‌ جنبه‌های‌ خانوادگی‌ و دینی‌ دارد و با خوردن‌ فراوان‌ و رقص‌ و سخنان‌ بی‌بند و بار نشاط‌آمیز همراه‌ است‌. «در زیر فروغ‌ مشعلها، داماد و عروس‌ را از حجرات‌ خود به‌ شهر بردند و گردانیدند و ترانه‌ی‌ عروسی‌ را سر دادند. مردان‌ جوان‌، چرخان‌ می‌رقصیدند، و نغمه‌های‌ نی‌ و چنگ‌ از میان‌ آنان‌ برمی‌خاست‌.» آری‌، بنیادهای‌ زندگی‌ ما انسانها چه‌ بی‌تغییرند. زن‌، پس‌ از زناشویی‌، بانوی‌ خانه‌ می‌شود و، به‌ فراخور زیادتی‌ كودكان‌ خود، مورد اعزاز قرار می‌گیرد. یونانیان‌، مانند فرانسویان‌، معمولاً پس‌ از زناشویی‌ به‌ عشق‌ حقیقی‌، كه‌ آمیزه‌ای‌ از رأفت‌ و شوق‌ عمیق‌ و متقابل‌ باشد، گرفتار می‌آیند. عشق‌ اخگری‌ نیست‌ كه‌ از تماس‌ یا قرب‌ دو بدن‌ بجهد، بلكه‌ حالتی‌ است‌ كه‌ بر اثر اشتراك‌ طولانی‌ زن‌ و مرد در دغدغه‌ها و اشتغالات‌ خانوادگی‌ پدید می‌آید. وفاداری‌ زن‌ هومری‌ به‌ اندازه‌ی‌ بی‌وفایی‌ شوهرش‌ است‌. در عصر هومر، تنها سه‌ زن‌ خائن‌ وجود دارد: كلوتایمنسترا، هلنه‌، و آفرودیته‌. اما اینان‌، اگر نگوییم‌ در حق‌ خدایان‌، در حق‌ زنان‌ متعارف‌ فانی‌ اجحاف‌ كردند .

خانواده‌ی‌ هومری‌، كه‌ از این‌ زمینه‌ برمی‌خیزد، نهاد اجتماعی‌ سالم‌ و دلپذیری‌ است‌ (به‌ شرطی‌ كه‌ از شناعتهایی‌ كه‌ در روایات‌ یونانی‌ درباره‌ی‌ خانواده‌ آمده‌، ولی‌ در آثار هومر رخنه‌ نكرده‌ است‌، چشم‌ پوشیم‌). این‌ خانواده‌ شامل‌ زنان‌ نازنین‌ و كودكان‌ مطیع‌ است‌. زنان‌ نه‌ تنها مادرند، بلكه‌ كارگر نیز به‌ شمار می‌آیند: غلات‌ را آسیاب‌ می‌كنند؛ پشم‌ دامها را می‌چینند، می‌ریسند، و می‌بافند؛ و سرگرم‌ قلاب‌ دوزی‌ می‌شوند. اما چون‌ لباسها بسیار ساده‌ است‌، برای‌ خیاطی‌ وقت‌ زیادی‌ لازم‌ نیست‌. آشپزی‌ معمولاً به‌ مردان‌ واگذار می‌شود. زنان‌ كودك‌ می‌زایند و می‌پرورند، ناخوشیهای‌ فرزندان‌ را درمان‌ می‌كنند، مناقشات‌ آنان‌ را مرتفع‌ می‌سازند، و آداب‌ و اخلاق‌ و سنن‌ قبیله‌ را به‌ آنان‌ می‌آموزند. آموزش‌ و پرورش‌ رسمی‌ وجود ندارد و ظاهراً از تدریس‌ الفبا و هجا كردن‌ و دستور زبان‌ و كتاب‌ اثری‌ نیست‌ – آنجا مدینه‌ی‌ فاضله‌ی‌ بچه‌هاست‌. فقط‌ فنون‌ خانه‌داری‌ را به‌ دختر، و فنون‌ شكار و جنگ‌ را به‌ پسر می‌آموزند. پسر می‌آموزد كه‌ ماهی‌ بگیرد و شنا كند، كشتزارها را شخم‌ زند، دام‌ بگسترد، تن‌ به‌ دامپروری‌ دهد، با تیر و نیزه‌ نشانه‌ بزند، و در برابر همه‌ی‌ مخاطرات‌ زندگی‌ بی‌سامان‌ به‌ حراست‌ خود بپردازد. پسر ارشد چون‌ به‌ مردی‌ رسد، در غیاب‌ پدر، رئیس‌ مسئول‌ خانواده‌ به‌ شمار می‌آید و، پس‌ از زناشویی‌، عروس‌ خود را به‌ خانه‌ی‌ پدر می‌آورد. بدین‌ شیوه‌، آهنگ‌ نسلها تجدید می‌شود . اعضای‌ خانواده‌، در جریان‌ زمان‌، یكایك‌ می‌آیند و می‌روند. اما خانواده‌ واحدی‌ پایدار است‌ و چه‌ بسا كه‌ سده‌ها دوام‌ می‌آورد و، در كوره‌ی‌ آشوبناك‌ خانه‌، نظام‌ و قوامی‌ را به‌ وجود می‌آورد كه‌ بدون‌ آن‌ هیچ‌ حكومتی‌ مؤثر نمی‌افتد .

هنرها در عصر پهلوانی‌

10-10- قوم‌ آخایایی‌ فن‌ نوشتن‌ را، كه‌ گویا از عصر عظمت‌ موكنای‌ برای‌ آن‌ مانده‌ است‌، به‌ بازرگانان‌ و دبیران‌ افتاده‌ حال‌ وا می‌گذارد و خود خون‌ را بر مركب‌، و گوشت‌ را بر لوح‌ گلین‌ ترجیح‌ می‌دهد. در سراسر آثار هومر تنها یك‌ جا از كتابت‌ یاد می‌شود، آن‌ هم‌ در موردی‌ ممتاز، لوحه‌ی‌ ملفوفی‌ به‌ پیكی‌ می‌سپارند و در آن‌ به‌ گیرنده‌ دستور می‌دهند كه‌ پیك‌ را بكشد. مردم‌ آخایایی‌ تنها در دوره‌های‌ آرام‌ كوتاهی‌ كه‌ بین‌ جنگها و غارتگریها دست‌ می‌دهد، به‌ ادبیات‌ می‌پردازند، شاه‌ یا امیر، ملازمان‌ خود را در مجلس‌ جشنی‌ گرد می‌آورد، و خنیاگری‌ دوره‌ گرد چنگ‌ می‌نوازد و، با شعری‌ ساده‌، كرده‌های‌ قهرمانی‌ نیاكان‌ را بر می‌شمرد- و این‌، هم‌ شعر و هم‌ تاریخ‌ قوم‌ آخایایی‌ است‌. هومر، كه‌ شاید می‌خواهد مانند فیدیاس‌ (پیكر تراش‌ آتنی‌ قرن‌ پنجم‌ ق‌م‌.) صورت‌ خود را بر اثر خویش‌ باقی‌ گذارد، نقل‌ می‌كند كه‌ آلكینوئوس‌، شاه‌ فایاكی‌، برای‌ پذیرایی‌ از اودوسئوس‌ تدارك‌ ترانه‌ای‌ می‌بیند و می‌گوید: «خنیاگر آسمانی‌، دمودوكوس‌ را بدین‌ جا فرا خوانید، زیرا خدا او را بیش‌ از دیگران‌ از هنر سرود برخوردار كرده‌ است‌… آن‌ گاه‌ منادی‌ نزدیك‌ شد و خنیاگر نیكو را راه‌ نمود، و اوخنیاگری‌ بود كه‌ موزها ( موسایها) (نام‌ هر یك‌ از دختران‌ نه‌ گانه‌ی‌ زئوس‌ كه‌ الاهگان‌ هنرهای‌ زیبا به‌ شمار می‌روند.) بیش‌ از مردمان‌ دوستش‌ می‌داشتند، و بدو هم‌ حسن‌ دادند و هم‌ عیب‌ – از بینایی‌ محروم‌ و از موهبت‌ سرود دلنواز متنعمش‌ كردند .»

گذشته‌ از شاعری‌، تنها هنری‌ كه‌ هومر را خوش‌ می‌آید برجسته‌ كاری‌ است‌ – ایجاد اشكال‌ بر صفحات‌ فلزی‌ با چكش‌ كاری‌. از پیكر نگاری‌ یا پیكر تراشی‌ چیزی‌ نمی‌گوید، اما در توصیف‌ مناظر منقش‌ یا مرصع‌ بر سپر اخیلس‌ یا نقوش‌ بر جسته‌ی‌ نشان‌ اودوسئوس‌، از تمام‌ نیروی‌ ابداع‌ خود یاری‌ می‌گیرد. سخنش‌ درباره‌ی‌ معماری‌ كوتاه‌، ولی‌ روشنی‌بخش‌ است‌. بنابر آثار هومر، مسكن‌ متعارف‌ ظاهراً از خشت‌ آفتاب‌ پخت‌ ساخته‌ می‌شود، و تنها پی‌ آن‌ از سنگ‌ است‌. كف‌ اطاقها معمولاً از خاك‌ كوبیده‌ است‌ و با تراشیدن‌ پاك‌ می‌شود. بام‌ از نیهایی‌ كه‌ روی‌ آنها گل‌ می‌ریزند فراهم‌ می‌آید. شیب‌ بام‌ فقط‌ به‌ قدری‌ است‌ كه‌ باران‌ بتواند به‌ پایین‌ بریزد. درها یك‌ لنگه‌ای‌ یا دو لنگه‌ای‌ هستند و چفت‌ یا قفل‌ دارند. در خانه‌های‌ عالی‌، دیوارهای‌ داخلی‌ را با گچ‌ اندود و منقش‌ می‌كنند. بالای‌ دیوارها كتیبه‌ یا حاشیه‌ای‌ آرایشی‌ ترتیب‌ می‌دهند و روی‌ آنها سلاح‌ و سپر و فرشینه‌ می‌آویزند. آشپزخانه‌ و دودكش‌ و دریچه‌ وجود ندارد. قسمتی‌ از دودی‌ كه‌ از آتشدان‌ برمی‌خیزد، از سوراخ‌ بام‌ تالار مركزی‌، و بقیه‌ از درها بیرون‌ می‌رود یا به‌ صورت‌ دوده‌ بر دیوارها باقی‌ می‌ماند. خانه‌های‌ مجلل‌ دارای‌ گرمابه‌اند، ولی‌ سایر خانه‌ها به‌ داشتن‌ وانی‌ خرسندند. اثاث‌ البیت‌ از چوبهای‌ محكم‌ ساخته‌ و غالباً هنرمندانه‌ حكاكی‌ یا پرداخت‌ كاری‌ می‌شوند. ایكمالیوس‌ برای‌ پنلوپه‌ یك‌ صندلی‌ راحتی‌ می‌سازد و عاج‌ و فلزات‌ گرانبها در آن‌ به‌ كار می‌برد، و اودوسئوس‌ برای‌ خود و همسرش‌ تختی‌ عظیم‌ به‌ وجود می‌آورد كه‌ می‌بایست‌ یك‌ قرن‌ عمر كند .

وجه‌ مشخص‌ عصر هومری‌ بی‌اعتنایی‌ به‌ معبدسازی‌ است‌. هنر معماری‌ صرفاً در خدمت‌ قصرهاست‌، برخلاف‌ معماری‌ عهد پریكلس‌ كه‌ از كاخها غفلت‌ می‌ورزد و به‌ معبدها می‌گراید. در آثار هومر، از آثار معماری‌ مهمی‌ نام‌ رفته‌ است‌: مثلاً «منزلگاه‌ مجلل‌ پاریس‌ كه‌ آن‌ امیر به‌ یاری‌ هوشیارترین‌ معمار تروا ساخته‌ بود»، و قرارگاه‌ بزرگ‌ شاه‌ آلكینوئوس‌ با دیوارهایی‌ از مفرغ‌، كتیبه‌هایی‌ از خمیر شیشه‌ی‌ آبی‌ فام‌، درهایی‌ از سیم‌ و زر، و مشخصاتی‌ دیگر كه‌ شاید بیشتر مربوط‌ به‌ حوزه‌ی‌ شعر باشد تا مربوط‌ به‌ حوزه‌ی‌ معماری‌. از اقامتگاه‌ سلطنتی‌ آگاممنون‌ در موكنای‌ نیز چیزی‌ می‌دانیم‌ و از قصر اودوسئوس‌ در ایتاكا اطلاع‌ بسیار داریم‌. در جلوی‌ این‌ قصر، محوطه‌ای‌ هست‌ كه‌ قسمتی‌ از آن‌ سنگفرش‌ است‌. نرده‌ یا دیواری‌ گچی‌ محوطه‌ را احاطه‌ كرده‌ است‌. درختان‌ و آخورهای‌ اسبان‌ و توده‌ی‌ سرگین‌ گرم‌ (كه‌ لابد آرگوس‌ ، (كه‌ پس‌ از بیست‌ سال‌ جدایی‌، صاحب‌ خود را می‌شناسد و از خوشی‌ می‌میرد.) سگ‌ اودوسئوس‌ ، روی‌ آن‌ می‌خوابیده‌ و آفتاب‌ می‌گرفته‌ است‌) در اطراف‌ محوطه‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. دالان‌ وسیع‌ ستون‌ داری‌ در مدخل‌ قصر به‌ نظر می‌رسد. بردگان‌، و كراراً ارباب‌ رجوع‌، شب‌ هنگام‌ در این‌ دالان‌ می‌خوابند. در داخل‌ عمارت‌، پس‌ از اطاق‌ كفش‌ كن‌، تالار مركزی‌ واقع‌ است‌. این‌ تالار بر ستونهای‌ بسیار استوار است‌، و از سوراخهای‌ سقف‌ و همچنین‌ فضای‌ باز بین‌ گچبری‌ روی‌ سر ستون‌ و پیش‌ آمدگی‌ لبه‌ی‌ بام‌ نور می‌گیرد. شبانگاه‌ مجمرهای‌ فروزانی‌، از روی‌ پایه‌های‌ بلند، روشنایی‌ لرزانی‌ در تالار قرار دارد می‌كنند. خانواده‌، برای‌ دریافت‌ گرمی‌ و شادی‌، در پیرامون‌ آتشدانی‌ كه‌ در وسط‌ تالار قرار دارد گرد می‌آیند و درباره‌ی‌ راه‌ و رسم‌ همسایگان‌ و خودسری‌ كودكان‌ و فراز و نشیبهای‌ دولتها گفتگو می‌كنند .

دولت‌ در عهد پهلوانی‌

10-11- این‌ قوم‌ آخایایی‌ پرشور و پرنیرو چگونه‌ اداره‌ می‌شود؟ به‌ هنگام‌ آرامش‌ به‌ وسیله‌ی‌ خانواده‌، و به‌ هنگام‌ بحران‌ به‌ وسیله‌ی‌ طایفه‌. طایفه‌ گروهی‌ است‌ مركب‌ از كسانی‌ كه‌ برای‌ خود جد مشتركی‌ می‌شناسند و رئیس‌ مشتركی‌ دارند . همچنان‌ كه‌ زور رئیس‌ طایفه‌ تدریجاً به‌ صورت‌ عرف‌ و قانون‌ در می‌آید، مقرهای‌ روستایی‌ طایفه‌ رفته‌رفته‌ به‌ یكدیگر پیوند می‌خوردند و یك‌ اجتماع‌ سیاسی‌، كه‌ در عین‌ حال‌ بر مناسبات‌ خویشاوندی‌ استوار است‌، به‌ وجود می‌آروند. شهر ارگ‌ دارد. اقامتگاه‌ رئیس‌ طایفه‌ مركز و نیز منشأ شهر است‌. وقتی‌ كه‌ رئیس‌ از طایفه‌ و یا شهر خود خواهان‌ عمل‌ مشتركی‌ باشد، مردهای‌ آزاد را به‌ مجمعی‌ عمومی‌ فرا می‌خواند و پیشنهادی‌ عرضه‌ می‌دارد. آنان‌ می‌توانند پیشنهاد او را مورد رد یا قبول‌ قرار دهند، ولی‌ هیچ‌ كس‌، مگر مهم‌ترین‌ اعضای‌ مجمع‌ عمومی‌، حق‌ ندارد برای‌ تغییر پیشنهاد رئیس‌ نظری‌ ابراز كند. یگانه‌ عنصر دموكراتیك‌ جامعه‌ی‌ آخایایی‌، كه‌ اساساً جامعه‌ای‌ خانخانی‌ و اشرافی‌ است‌، همین‌ مجمع‌ عمومی‌ است‌، و به‌ ناطقان‌ ترزبانی‌ كه‌ می‌توانند در مردم‌ نفوذ كنند و برای‌ دولت‌ مفید باشند، فرصت‌ فعالیت‌ می‌دهد. نستور پیر ، (پیرترین‌ و آزموده‌ترین‌ پهلوان‌ یونانی‌ پیش‌ از محاصره‌ی‌ تروا كه‌ در بلاغت‌ و خرد شهره‌ بود) كه‌ آوایی‌ « شیرین‌تر از انگبین‌ از زبانش‌ روان‌ می‌شود»، واودوسئوس‌ فریبكار، كه‌ الفاظش‌ « مانند دانه‌های‌ برف‌» بر سر مردم‌ می‌ریزد، نخستین‌ نمونه‌های‌ سخنوری‌ یا بلاغتی‌ هستند كه‌ تمدن‌ یونانی‌ بیش‌ از تمدنهای‌ دیگر پرورش‌ داد و سرانجام‌ خود شكار آن‌ شد .

هر گاه‌ لازم‌ آید كه‌ طایفه‌ متحداً به‌ كار پردازد، رؤسای‌ طایفه‌ از میان‌ خود یكی‌ را كه‌ از همه‌ تواناتر است‌ به‌ رهبری‌ بر می‌گزینند، او را شاه‌ می‌شمارند و با سپاهیان‌ خود، كه‌ مركب‌ از آزادان‌ و بردگانند، به‌ خدمت‌ او می‌شتابند. برخی‌ از رؤسای‌ طایفه‌ها، كه‌ از لحاظ‌ محل‌ و حرمت‌ به‌ شاه‌ نزدیك‌ترند، «یاران‌ شاه‌» نامیده‌ می‌شوند، چنان‌ كه‌ بعداً در مقدونیه‌ ( ماكدونیا)، در اردوی‌ فیلیپ‌ و اسكندر، نزدیكان‌ شاه‌ را به‌ همین‌ نام‌ می‌نامیدند. شاه‌ به‌ یاری‌ شورا حكومت‌ می‌كند. اعضای‌ شورا، كه‌ بزرگان‌ طایفه‌ها هستند، با آزادی‌ كامل‌ سخن‌ می‌گویند و شاه‌ را طوری‌ مورد خطاب‌ قرار می‌دهند كه‌ معلوم‌ می‌شود فردی‌ است‌ هم‌ ردیف‌ آنان‌ و فقط‌ به‌ طور موقت‌ تقدم‌ یافته‌ است‌ . قانونهای‌ اساسی‌ جدید دنیای‌ غرب‌، كه‌ با صد گونه‌ تنوع‌ و هزار گونه‌ فاروق‌ لفظی‌ و اصطلاح‌ ظاهر شده‌اند، از این‌ سازمانهای‌ یونانی‌ كهن‌ سر چشمه‌ گرفته‌اند .

قدرت‌ شاه‌ بسیار وسیع‌، ولی‌ سخت‌ مقید است‌؛ مقید به‌ مكان‌، زیرا ملك‌ او كوچك‌ است‌؛ مقید به‌ زمان‌، زیرا ممكن‌ است‌ خود او با رأی‌ شورا یا بنا بر حقی‌ كه‌ قوم‌ آخایایی‌ به‌ آسانی‌ به‌ رسمیت‌ می‌شناسند- حق‌ زور – خلع‌ شود. صرف‌نظر از این‌ مقیدات‌، سلطنت‌ او موروثی‌ و حدود آن‌ فوق‌العاده‌ نامشخص‌ است‌. در وهله‌ی‌ اول‌، سرداری‌ جنگی‌ است‌ پایبند سپاهیان‌ خود. اگر از حمایت‌ سپاهیان‌ خود برخوردار نباشد، تخطئه‌ و خلع‌ او میسر خواهد بود. پس‌ وظیفه‌ی‌ خود می‌داند كه‌ سپاهیانش‌ به‌ خوبی‌ مجهز شوند، به‌ خوبی‌ تغذیه‌ كنند، درس‌ آموزش‌ یابند، و از داشتن‌ تیرهای‌ زهر آگین‌ و نیزه‌ و خود و ساقپوش‌ و سنان‌ و سینه‌پوش‌ و سپر و ارابه‌ محروم‌ نمانند. تا زمانی‌ كه‌ سپاه‌ مدافع‌ شاه‌ است‌، اقتدارات‌ حكومت‌ – قوه‌ی‌ قانون‌ گذاری‌ و قوه‌ی‌ اجرائی‌ و قوه‌ی‌ قضایی‌ – در كف‌ او قرار دارد. وی‌ كاهن‌ اعظم‌ دین‌ دولتی‌ نیز به‌ شمار می‌رود و مراسم‌ قربانیها را از طرف‌ مردم‌ تكفل‌ می‌كند. هنوز كلمه‌ی‌ «قانون‌» به‌ میان‌ نیامده‌ است‌. اما تصمیمات‌ شاه‌ قاطع‌، و فرمانهای‌ او به‌ مثابه‌ قانون‌ است‌. شورای‌ سابق‌الذكر، كه‌ زیردست‌ شاه‌ است‌، گاه‌گاه‌ اجلاس‌ می‌كند و اختلافات‌ شدید میاه‌ مردم‌ را مورد داوری‌ قرار می‌دهد. این‌ شورا، كه‌ گویی‌ می‌خواهد برای‌ همه‌ی‌ دادگاههای‌ آینده‌ زمنیه‌ای‌ فراهم‌ آورد، در دارویهای‌ خود، بر سابقه‌ و سنت‌ تكیه‌ می‌زند و مطابق‌ رویه‌های‌ پیشینیان‌ رأی‌ می‌دهد. پیشینه‌ بر قانون‌ مسلط‌ است‌، زیرا پیشینه‌ چیزی‌ جز رسم‌ نیست‌، و رسم‌، برادر ارشد و حسود قانون‌ است‌. اما در جامعه‌ی‌ هومری‌ بندرت‌ به‌ محاكمه‌ی‌ رسمی‌ و مؤسساتی‌ كه‌ اختصاصاً به‌ كار دادرسی‌ بپردازند، برمی‌خوریم‌. هر خانواده‌، به‌ اتكای‌ حق‌ تلافی‌، مستقلاً از اعضای‌ خود دفاع‌ می‌كند. تعدی‌ فراوان‌ است‌ .

شاه‌ برای‌ نگاهداری‌ دستگاه‌ خود مالیات‌ نمی‌ستاند، بلكه‌ گاه‌گاه‌ از زیردستان‌ خود «هدیه‌» می‌گیرد . ولی‌ اگر به‌ این‌ هدیه‌ها بسنده‌ كند، شاهی‌ تهیدست‌ خواهد بود. درآمد اصلی‌ شاه‌ سهمی‌ است‌ كه‌ سربازان‌ و كشتیهایش‌ از چپاولهای‌ زمینی‌ و دریایی‌ خود به‌ او می‌دهند. احتمالاً به‌ همین‌ سبب‌ است‌ كه‌ مردم‌ آخایایی‌ حتی‌ در سده‌ی‌ سیزدهم‌ در مصر و كرت‌ جولان‌ می‌كنند- در مصر به‌ صورت‌ راهزنانی‌ بی‌ توفیق‌، در كرت‌ به‌ صورت‌ فاتحانی‌ ناماندگار. در چنین‌ زمنیه‌ای‌ است‌ كه‌ ناگاه‌ بزرگان‌ قوم‌ آخایایی‌، ظاهراً بر سر ربوده‌شدن‌ خفت‌آمیز یك‌ زن‌، قوم‌ خود را به‌ هیجان‌ می‌آورند، نیروهای‌ همه‌ی‌ طوایف‌ را متحد می‌كنند، صد هزار مرد را بسیج‌ می‌كنند و، با ناوگان‌ جنگی‌ عظیم‌ و بی‌نظیری‌ مركب‌ از صدها كشتی‌، دل‌ به‌ دریا می‌زنند و می‌روند تا در دشتها و تپه‌های‌ تروا طالع‌ خود را در مقابل‌ سر نیزه‌ی‌ آسیا بیازمایند .

محاصره‌ی‌ تروا

10-12- آیا واقعاً چنین‌ محاصره‌ای‌ روی‌ داده‌ است‌؟ تنها این‌ را می‌دانیم‌ كه‌ همه‌ی‌ مورخان‌ و شاعران‌ یونان‌ و تقریباً همه‌ی‌ اسناد معابد و روایات‌ یونانی‌ در مورد وقوع‌ این‌ محاصره‌ تردید نكرده‌اند. باستان‌شناسی‌ هم‌ شهر ویران‌ تروا را، از سر بزرگواری‌، چند شهر شمرده‌ و به‌ ما عرضه‌ داشته‌ است‌. آری‌، عصر حاضر، مانند همه‌ی‌ اعصار جز قرن‌ گذشته‌، اصل‌ این‌ داستان‌ و پهلوانان‌ آن‌ را واقعی‌ می‌انگارد. در یك‌ كتیبه‌ی‌ مصری‌ كه‌ به‌ رامسس‌ سوم‌ متعلق‌ است‌، آمده‌ است‌ كه‌، در حدود 1196 ق‌م‌، این‌ «جزایر بی‌آرام‌ بودند». پلینی‌ اشاره‌ می‌كند كه‌ در زمان‌ رامسس‌ «تروا فرو افتاد». دانشمند بزرگ‌ اسكندریه‌، اراتستن‌ (اراتوستس‌ ) ، براساس‌ تبار نامه‌های‌ متواتری‌ كه‌ در اواخر سده‌ی‌ ششم‌ ق‌م‌ به‌ وسیله‌ی‌ هكاتایوس‌ – تاریخ‌ نویس‌ و جغرافیادان‌ – رسیدگی‌ شده‌ بود، تاریخ‌ محاصره‌ی‌ تروا را سال‌ 1194 ق‌م‌ شمرده‌ است‌ .

ایرانیان‌ و فنیقیان‌ باستان‌ نیز مانند یونانیان‌ منشأ این‌ جنگ‌ بزرگ‌ را یكی‌ از چهار حادثه‌ای‌ كه‌ محض‌ گریزاندن‌ زنی‌ زیبا روی‌ داده‌ است‌، دانسته‌ و گفته‌اند: مصریان‌ یو را از آرگوس‌ دزدیدند، یونانیان‌ ائوروپه‌ را از فنیقیه‌ و مدیا را از كولخیس‌ دزدیدند (9) ؛ آیا توازن‌ عادلانه‌ی‌ میزان‌ ایجاب‌ نمی‌كند كه‌ پاریس‌ هم‌ هلنه‌ را بگریزاند (10) ؛ ستسیخوروس‌ (11) در سالهای‌ پشیمانی‌ خود، و پس‌ از او، هرودوت‌ و اوریپید ، رفتن‌ هلنه‌ را به‌ تروا انكار كردند و گفتند كه‌ وی‌ را به‌ عنف‌ به‌ مصر بردند، و او دوازده‌ سال‌ در آنجا منتظر ماند تا منلائوس‌ آمد و او را یافت‌. از این‌ گذشته‌، به‌ قول‌ هرودوت‌، كی‌ باور می‌كند كه‌ مردم‌ تروا محض‌ یك‌ زن‌ ده‌ سال‌ بجنگند؟ به‌ نظر اوریپید زیادتی‌ جمعیت‌ یونان‌ و نیاز به‌ توسعه‌طلبی‌ علت‌ لشكركشی‌ یونانیان‌ به‌ ترواست‌؛ آری‌، تازه‌ترین‌ بهانه‌ها برای‌ كسب‌ قدرت‌، چنین‌ قدمتی‌ دارند .

با این‌ همه‌، احتمال‌ دارد كه‌ جنگاوران‌ یونانی‌ اساساً این‌ قصه‌ را جعل‌ كرده‌ باشند تا حادثه‌جویی‌ آنان‌ برای‌ مردم‌ ساده‌ قابل‌ هضم‌ شود – مردمی‌ كه‌ جان‌ خود را فدا می‌كنند، دست‌ كم‌ باید بهانه‌ی‌ دهان‌ پركنی‌ داشته‌ باشند. بهانه‌ی‌ این‌ جنگ‌ هر چه‌ باشد، علت‌ و ماهیت‌ آن‌ را باید تقریباً بی‌تردید در مبارزه‌ی‌ دو گروه‌ قدرت‌طلب‌ جست‌. هر یك‌ از این‌ دو می‌خواست‌ تنگه‌ی‌ داردانل‌ و سرزمینهای‌ پرنعمت‌ پیرامون‌ دریای‌ سیاه‌ را تصاحب‌ كند. سراسر یونان‌ و تمام‌ آسیای‌ باختری‌ این‌ جنگ‌ را تعارضی‌ حیاتی‌ و قاطع‌ می‌شمردند . پس‌، ملل‌ كوچك‌ یونان‌ به‌ كمك‌ آگاممنون‌ شتافتند. در مقابل‌ آنان‌، اقوام‌ آسیای‌ صغیر مكررراً قوای‌ امدادی‌ به‌ ترواگسیل‌ داشتند. این‌ جنگ‌ آغاز كشمكشی‌ بود كه‌ می‌باید بعداً در ماراتون‌ و سالامیس‌، در ایسوس‌ و اربیل‌، در تور و غرناطه‌ (گرانادا)، در لپانتو و وین‌، و… دنباله‌ یابد. (12 )

درباه‌ی‌ وقایع‌ و عواقب‌ جنگ‌ تروا جز آنچه‌ شاعران‌ و نمایشنامه‌نویسان‌ یونان‌ برای‌ ما نقل‌ كرده‌اند نمی‌توانیم‌ چیزی‌ بگوییم‌ – اما این‌ روایات‌ را بیشتر در شمار ادبیات‌ می‌گذاریم‌ تا در عداد تاریخ‌؛ و درست‌ به‌ همین‌ خاطر هم‌ آنها را به‌ عنوان‌ جزئی‌ از داستان‌ تمدن‌ آورده‌ایم‌. می‌دانیم‌ جنگ‌ زشت‌ است‌، و ایلیاد زیباست‌. اگر در نظر ارسطو (13) دست‌ ببریم‌، می‌توانیم‌ بگوییم‌ كه‌ هنر می‌تواند حتی‌ وحشت‌ را هم‌ زیبا سازد و با دادن‌ شكل‌ و معنی‌ به‌ آن‌، تطهیرش‌ كند. با این‌ همه‌، نباید ایلیاد را دارای‌ صورتی‌ كامل‌ پنداشت‌. بافت‌ آن‌ سست‌، و اخبار آن‌ گاهی‌ متناقض‌ یا مبهم‌ است‌ و به‌ درستی‌ خاتمه‌ نمی‌پذیرد. ولی‌ كمال‌ اجزا، بی‌سامانی‌ كل‌ را جبران‌ می‌كند، و داستان‌، با همه‌ی‌ كاستیهای‌ كوچك‌ خود، یكی‌ از درامهای‌ بزرگ‌ ادبیات‌ و بلكه‌ تاریخ‌ است‌ .

روایت‌ ایلیاد از سقوط‌ تروا

10-13- در آغاز منظومه‌، یونانیان‌ را می‌بینیم‌ كه‌ نه‌ سال‌ است‌ تروا را بیهوده‌ به‌ محاصره‌ گرفته‌اند . افسرده‌ و بیمارند، و ناخوشی‌ آنان‌ را درو كرده‌ است‌. قبلاً، به‌ علت‌ ناخوشی‌ و دریای‌ بی‌باد، در آولیس‌ معطل‌ شدند، و آگاممنون‌ به‌ كلوتایمنسترا تلخی‌ كرد و، به‌ امید وزیدن‌ باد، دختر خود ایفیگنیا را قربانی‌ كرد و با این‌ عمل‌ سرنوشت‌ خود را تدارك‌ دید، (اشاره‌ است‌ به‌ مرگ‌ آگاممنون‌: همسرش‌، كلوتایمنسترا، به‌ خونخواهی‌ ایفیگنیا ، او را هلاك‌ می‌كند.) یونانیان‌، در طی‌ راه‌، جای‌جای‌ در امتداد ساحل‌ متوقف‌ می‌شوند تا برای‌ خود خوراك‌ و هم‌ بستر بیابند. یونانیان‌ خروسئیس‌ و بریسئیس‌ زیبا، دختران‌ خروسس‌ – كاهن‌ معبد آپولون‌ – را می‌گیرند . خروسئیس‌ حصه‌ی‌ آگاممنون‌، و بریسئیس‌ نصیب‌ اخلیس‌ می‌شود. رمالی‌ اعلام‌ می‌دارد كه‌ چون‌ آگاممنون‌ به‌ خرروسئیس‌ تجاوز كرده‌ است‌، آپولون‌ كامیابی‌ را از یونانیان‌ دریغ‌ می‌دارد. پس‌، آگاممنون‌ خروسئیس‌ را به‌ پدرش‌ باز می‌گرداند، اما برای‌ آنكه‌ این‌ محرومیت‌ را جبران‌ كند و قصه‌ی‌ نكته‌ داری‌ به‌ وجود آید، بریسئیس‌ را وامی‌دارد كه‌ اخلیس‌ را ترك‌ گوید و در خیمه‌ی‌ سلطنتی‌ آگاممنون‌ جای‌ خروسئیس‌ را بگیرد. اخلیس‌ شورای‌ عمومی‌ را فرا می‌خواند و، با غیظی‌ كه‌ آغازگر و زبانزد منظومه‌ی‌ «ایلیاد» است‌، به‌ آگاممنون‌ می‌تازد و پیمان‌ می‌نهد كه‌ خود و سپاهیانش‌ دیگر به‌ یاری‌ او برنخیزند .

از برابر كشتیها و نیروهای‌ گرد آمده‌ عبور می‌كنیم‌. منلائوس‌ لافزن‌ را می‌بینیم‌ كه‌، برای‌ قطع‌ و فصل‌ پیكار، پاریس‌ را به‌ جنگ‌ تن‌ به‌ تن‌ می‌خواند. دو سپاه‌ به‌ آیین‌ متمدنان‌ جنگ‌ را متاركه‌ می‌كنند. پریاموس‌ به‌ آگاممنون‌ می‌پیوندد تا رسماً برای‌ خدایان‌ قربانی‌ كنند. منلائوس‌ بر پاریس‌ غالب‌ می‌آید، اما آفرودیته‌ ، پاریس‌ جوان‌ را به‌ وسیله‌ی‌ یك‌ ابر به‌ سلامت‌ از میدان‌ به‌ در می‌برد و او را، كه‌ به‌ قدرت‌ معجزه‌

آراسته‌ و عطرآگین‌ شده‌ است‌، در بستر عروسیش‌ قرار می‌دهد. هلنه‌ از پاریس‌ می‌خواهد كه‌ به‌ جنگ‌ باز گردد، اما پاریس‌ پیشنهاد می‌كند كه‌ «ساعتی‌ به‌ عشق‌ بازی‌ بپردازند». آن‌ گاه‌ بانو كه‌ مفتون‌ هوس‌ شده‌ است‌، تسلیم‌ می‌شود. آگاممنون‌ اعلام‌ می‌دارد كه‌ منلائوس‌ پیروز است‌، و جنگ‌ ظاهراً ختم‌ می‌شود. اما خدایان‌ در مقر خود، كوه‌ اولمپ‌، به‌ شیوه‌ی‌ یونانیان‌، شورایی‌ برپا می‌كنند كه‌ خواستار خون‌ بیشتری‌ می‌شوند. زئوس‌ به‌ سود صلح‌ رأی‌ می‌دهد، ولی‌ چون‌ همسرش‌ هرا ، سخن‌ به‌ مخالفت‌ او می‌راند، ترسان‌ رأی‌ خود را پس‌ می‌گیرد. هرا می‌گوید كه‌ اگر زئوس‌ با انهدام‌ تروا موافقت‌ كند، او نیز زئوس‌ را مجاز می‌گذارد تا موكنای‌ و آرگوس‌ و اسپارت‌ را با خاك‌ یكسان‌ كند. پس‌ جنگ‌ تجدید می‌شود. بسا مرد كه‌ به‌ ضرب‌ تیر و سنان‌ و شمشیر به‌ خاك‌ هلاكت‌ می‌افتد و «ظلمت‌ دیدگانش‌ را در هم‌ می‌نوردد ».

خدایان‌ با شادمانی‌ در این‌ بازی‌ بریدن‌ و دریدن‌ شركت‌ می‌كنند. آرس‌، خدای‌ مخوف‌ جنگ‌، با نیزه‌ی‌ دیومدس‌ مجروح‌ می‌شود. پس‌ «چون‌ نه‌ هزار مرد نعره‌ می‌كشد» و، برای‌ شكایت‌، به‌ جانب‌ زئوس‌ رهسپار می‌شود. در یكی‌ از میان‌ پرده‌های‌ زیبا، هكتور، سردار تروایی‌، پیش‌ از بازگشت‌ به‌ میدان‌ جنگ‌، همسر خود آندروماخه‌ را بدرود می‌گوید. آندرماخه‌ نجوا می‌كند: «عشق‌ من‌، دل‌ گران‌ تو مرگ‌ تو خواهد بود. نه‌ بر كودك‌ و نه‌ بر من‌ كه‌ به‌ زودی‌ بیوه‌ خواهم‌ شد شفقت‌ نمی‌كنی‌. پدرم‌ و مادرم‌ و برادرانم‌ همه‌ به‌ هلاكت‌ رسیده‌اند. اما هكتور، تو پدر و مادر منی‌، تو شوهر روزگار جوانی‌ منی‌. پس‌ بر من‌ ترحم‌ كن‌ و اینجا در برج‌ بمان‌.» هكتور پاسخ‌ می‌دهد: «درست‌ می‌دانم‌ كه‌ تروا از پای‌ در خواهد آمد. و اندوه‌ برادران‌ و شاه‌ را پیش‌بینی‌ می‌كنم‌. مرا غم‌ آنان‌ نیست‌. اما اندیشه‌ی‌ آنكه‌ تو را در آرگوس‌ به‌ بردگی‌ گیرند، تقریباً مردانگی‌ مرا از میان‌ می‌برد. با این‌ وصف‌، از جنگ‌ روی‌ بر نخواهم‌ تافت‌.» پسر نوزادش‌ آستواناكس‌ ، كه‌ مقدر است‌ بزودی‌ به‌ دست‌ یونانیان‌ پیروز از بالای‌ حصار پرتاب‌ و كشته‌ شود، از مشاهده‌ی‌ پرهای‌ لرزان‌ كلاهخود هكتور، ترسان‌ جیغ‌ می‌كشد، و پهلوان‌ خود از سر بر می‌دارد تا بر كودك‌ حیران‌ بخندد و بگرید و دعا بخواند. سپس‌ با گامهای‌ بلند از راه‌ سنگ‌ فرش‌ به‌ میدان‌ جنگ‌ می‌رود. هكتور، آیاس‌ – شاه‌ سالامیس‌ – را به‌ جنگ‌ تن‌ به‌ تن‌ می‌خواند؛ دلیرانه‌ می‌جنگند و شب‌ هنگام‌ از یكدیگر جدا می‌شوند. ولی‌، پیش‌ از جدایی‌، یكدیگر را می‌ستایند و به‌ یكدیگر هدیه‌ می‌دهند – و گل‌ ادب‌ روی‌ دریای‌ خون‌ شناور می‌شود. هكتور، پس‌ از پیروزی‌ یك‌ روزه‌ای‌، جنگجویان‌ خود را به‌ استراحت‌ امر می‌كند .

هكتور برای‌ آنان‌ چنین‌ سخن‌ گفت‌، و مردان‌ تروا هلهله‌ای‌ رسا كشیدند .

پس‌، از توسنهای‌ جنگی‌ خود كه‌ عرق‌ می‌ریختند لگام‌ بر گرفتند، و هر كس‌ در كنار ارابه‌ی‌ خود اسبهایش‌ را بست‌ .

شتابان‌، از شهر، گاوان‌ و گوسفندان‌ آوردند. به‌ آنان‌ شراب‌ انگبین‌ دادند،… و غله‌ از خانه‌ها. آن‌ گاه‌ هیزم‌ گرد كردند، و بوی‌ دلپذیر با بادها از دشت‌ به‌ آسمان‌ برخاست‌ .

و سراسر شب‌، با امید، كنار راههای‌ میدان‌ جنگ‌ نشستند، و آتشهای‌ نگهبانی‌ ایشان‌ فروزان‌ و فراوان‌ بود .

ستارگان‌ در آسمان‌ گرد مدار شب‌ می‌درخشند و نمایی‌ شگفت‌ دارند، بادها خوابیده‌اند و تاركها و برآمدگیها به‌ چشم‌ می‌خورند، سبزه‌ زارها هویدا می‌شوند، آسمان‌ پرشكوه‌ به‌ بیشینه‌ گسترش‌ خود می‌رسد، و انبوه‌ اختران‌، اخگر تابی‌ می‌كنند، و دل‌ شبان‌ كوفته‌ را به‌ وجد می‌اندازند .

در این‌ هنگام‌ بین‌ كشتیهای‌ سیاه‌ و رود كسانتوس‌ آتشهای‌ بی‌شمار اسب‌ پروران‌ تروایی‌ فروزان‌ است‌،

اسبها، خسته‌ از جنگ‌، گندم‌ و جو سفید را می‌جویدند، و نزدیك‌ اربه‌های‌ خود، سپیده‌ دم‌ را با تخت‌ زیبایش‌ انتظار می‌كشیدند، نستور ، شاه‌ پولوس‌ در الیس‌، آگاممنون‌ را پند می‌دهد كه‌ بریسئیس‌ را به‌ اخلیس‌ باز گرداند. وی‌ موافقت‌ می‌كند و وعده‌ می‌دهد كه‌ اگر اخلیس‌ به‌ محاصره‌گران‌ باز پیوندد، نیمی‌ از یونان‌ را به‌ او سپارد. اما اخلیس‌ همچنان‌ دژم‌ خویی‌ می‌ورزد. اودسئوس‌ و دیومدس‌ شبانگاه‌ به‌ تنهایی‌ به‌ اردوی‌ تروا شبیخون‌ می‌زنند و دوازده‌ تن‌ از سران‌ اردو را می‌كشند. آگاممنون‌ سپاه‌ خود را دلاورانه‌ رهبری‌ می‌كند، اما مجروح‌ می‌شود و كناره‌ می‌گیرد. اودسئوس‌، كه‌ در محاصره‌ می‌افتد، شیرآسا می‌جنگد. آیاس‌ و منلائوس‌ راه‌ را می‌گشایند و او را نجات‌ می‌دهند تا برای‌ حیاتی‌ تلخ‌ زنده‌ ماند. سپاه‌ تروا به‌ سوی‌ دیوارهایی‌ كه‌ یونانیان‌ گرداگرد اردوی‌ خود ساخته‌اند، پیش‌ می‌تازد. هرا چنان‌ بی‌آرام‌ می‌شود كه‌ به‌ نجات‌ یونانیان‌ بر می‌خیزد. پس‌ خود را تدهین‌ و عطرآگین‌ می‌كند، جامه‌ای‌ دلربا می‌پوشد، كمربند شهوت‌انگیز آفرودیته‌ را برخود می‌بندد، و زئوس‌ را می‌فریبد و به‌ خوابی‌ الاهی‌ فرو می‌برد. در همان‌ هنگام‌، پوسیدون‌ یونانیان‌ را در پس‌ راندن‌ سپاهیان‌ تروا یاری‌ می‌دهد. تفوق‌ یونانیان‌ پایدر نمی‌ماند: سپاه‌ تروا به‌ كشتیهای‌ یونانی‌ می‌رسد، و یونانیان‌، در حین‌ عقب‌نشینی‌ خود كه‌ به‌ مثابه‌ مرگ‌ است‌، نومیدانه‌ می‌جنگند. در این‌ مقام‌، سخن‌ هومر به‌ حد اعلا سوزان‌ می‌شود .

پاتروكلوس‌، محبوب‌ اخلیس‌، از او رخصت‌ می‌گیرد كه‌ سپاهیان‌ او را در مقابل‌ سپاه‌ تروا رهبری‌ كند. هكتور، پاتروكلوس‌ جوان‌ را به‌ قتل‌ می‌رساند. هكتور بر سر جسد پاتروكلوس‌ سبعانه‌ با آیاس‌ می‌جنگد. عاقبت‌، اخلیس‌ از شنیدن‌ خبر كشته‌ شده‌ پاتروكلوس‌ آهنگ‌ جنگ‌ می‌كند. مادرش‌ الاهه‌ تتیس‌، آهنگر آسمانی‌، هفایستون‌ را برمی‌انگیزد كه‌ برای‌ او سلاح‌ نو و سپری‌ عظیم‌ بسازد. اخلیس‌ با آگاممنون‌ آشتی‌ می‌كند. اخلیس‌ با آینیاس‌ (14) در می‌افتد و به‌ كشتن‌ او دست‌ می‌یازد، ولی‌ پوسیدون‌ آینیاس‌ را می‌رهاند تا، بر اثر دلاوریهای‌ خود، قهرمان‌ منظومه‌ی‌ ویرژیل‌ (ویرجیلوس‌) شود. اخلیس‌ جمعی‌ از سپاهیان‌ تروا را كشتار می‌كند و، پس‌ از آنكه‌ درباره‌ی‌ نسب‌ آنان‌ سخنانی‌ دراز می‌راند، به‌ هادس‌ (عالم‌ زیرزمینی‌ اموات‌) گسیلشان‌ می‌دارد. خدایان‌ داخل‌ كارزار می‌شوند: آتنه‌ با سنگی‌ آرس‌ را به‌ خاك‌ می‌افكند. چون‌ آفرودیته‌ به‌ یاری‌ سربازی‌ می‌شتابد و در نجات‌ او می‌كوشد، آتنه‌ ضربتی‌ بر سینه‌ی‌ زیبای‌ او وارد می‌كند و بر زمینش‌ می‌اندازد. هرا بر گوش‌ آرتمیس‌ می‌نوازد، پوسیدون‌ و آپولون‌ به‌ جنگ‌ لفظی‌ بسنده‌ می‌كنند .

همه‌ی‌ ترواییان‌، مگر هكتور از اخلیس‌ می‌گریزند. پریاموس‌ و هكابه‌ به‌ هكتور اندرز می‌دهند كه‌ داخل‌ حصار بماند، ولی‌ او سر می‌پیچد. سپس‌ وقتی‌ كه‌ اخلیس‌ به‌ سوی‌ او پیش‌ می‌رود ناگهان‌ پا به‌ فرار می‌گذارد. اخلیس‌ سه‌ بار او را گرد دیوار تروا دنبال‌ می‌كند. هكتور مقاومت‌ می‌كند، اما كشته‌ می‌شود .

در پایان‌ آرام‌ درام‌، جسد پاتروكلوس‌ را با شعار پر آب‌ و تاب‌ می‌سوزانند. اخلیس‌ گروهی‌ گاو و دوازده‌ اسیر تروایی‌ و نیز موی‌ بلند خود را نثار او می‌كند، و یونانیان‌ به‌ احترام‌ او مسابقه‌ بر پا می‌دارند. اخلیس‌ جسد هكتور را با ارابه‌ی‌ خود سه‌ بار به‌ دور سوختگاه‌ می‌كشاند . پریاموس‌ با شكوه‌ و اندوه‌ فرا می‌آید تا بقایای‌ جسد پسرش‌ را بستاند. اخلیس‌ نرم‌ می‌شود، جنگ‌ را دوازده‌ روز متاركه‌ می‌كند و به‌ شاه‌ سالدار رخصت‌ می‌دهد تا پیكر را، كه‌ شسته‌ و روغن‌ زده‌اند، به‌ تروا باز برد .

فاتحان‌ تروا، افسرده‌ باز می‌گردند

10-14- منظومه‌ی‌ بزرگ‌ در اینجا ناگاه‌ پایان‌ می‌یابد، گویی‌ كه‌ شاعر سهم‌ خود را نسبت‌ به‌ یك‌ داستان‌ عمومی‌ ادا كرده‌ است‌ و باید بقیه‌ را برای‌ سرودگوی‌ دیگری‌ دست‌ نخورده‌ به‌ جا گذارد. اما در آثار پس‌ از هومر آمده‌ است‌ كه‌ پاریس‌، از كنار میدان‌ جنگ‌، تیری‌ به‌ پاشنه‌ی‌ آسیب‌پذیر اخلیس‌ می‌زند و او را از پای‌ در می‌آورد . ( سراسر بدن‌ اخلیس‌ (= آشیل‌)، مگر پاشنه‌ی‌ پایش‌، رویین‌ بود.) و بعداً تروا با نیرنگ‌ اسب‌ چوبین‌ سقوط‌ می‌كند. (به‌ تدبیر اودسئوس‌، یونانیان‌ اسب‌ چوبین‌ عظیمی‌ ساختند و جمعی‌ از سربازان‌ خود را به‌ آن‌ نهادند. اسب‌ را نزدیك‌ حصار تروا قرار دادند و خود از تروا دور شدند. مردم‌ تروا بازگشت‌ آنان‌ را جشن‌ گرفتند و اسب‌ چوبین‌ را به‌ درون‌ شهر كشاندند. شبانگاه‌ سپاهیان‌ درون‌ اسب‌ بیرون‌ ریختند و دروازه‌ برای‌ سپاه‌ یونان‌ گشودند .)

ولی‌ فاتحان‌، با پیروزی‌ خود، در هم‌ شكستند و با اندوهی‌ كسالتبار به‌ سوی‌ اوطان‌ محبوب‌ خود راه‌ بازگشت‌ پیش‌ گرفتند. بسیاری‌ از آنان‌ كشتی‌ شكسته‌ شدند، و برخی‌ در سواحل‌ به‌ گل‌ نشستند و در آسیا و دریای‌ اژه‌ و ایتالیا عده‌ای‌ كوچگاه‌ یونانی‌ بر پا داشتند، منلائوس‌، كه‌ عهد كرده‌ بود هلنه‌ همسر فراری‌ خود را بكشد، چون‌ او را كه‌ «در میان‌ زنان‌ الاهه‌ای‌ محسوب‌ می‌شد» یافت‌ و دید كه‌ با زیبایی‌ پروقار و جلال‌ خود به‌ پیش‌ می‌خرامد، از نو به‌ عشقش‌ گرفتار آمد و به‌ شادی‌ او را باز برد تا بار دیگر شهر بانوی‌ اسپارت‌ شود. هنگامی‌ كه‌ آگاممنون‌ به‌ موكنای‌ رسید، «خاك‌ خود را به‌ سینه‌ فشرد و بوسید، و بسی‌ اشك‌ گرم‌ از چشمانش‌ سرازیر شد». اما در غیبت‌ طولانی‌ او، همسرش‌ كلوتایمنسترا پسر عموی‌ آگاممنون‌ را به‌ شوهری‌ و شاهی‌ برگرفته‌ بود. پس‌ وقتی‌ كه‌ آگاممنون‌ پا به‌ كاخ‌ نهاد، به‌ هلاكتش‌ رسانیدند .

از این‌ غم‌ انگیزتر داستان‌ بازگشت‌ اودسئوس‌ است‌، كه‌ در منظومه‌ی‌ اودیسه‌ آمده‌ است‌. اودیسه‌ به‌ قدر ایلیاد قوی‌ و قهرمانی‌ نیست‌، ولی‌ آرام‌تر و مطبوع‌تر است‌. (15) چنان‌ كه‌ در این‌ منظومه‌ می‌خوانیم‌، كشتی‌ اودسئوس‌ در جزیره‌ی‌ اوگوگیا، كه‌ همچون‌ تاهیتی‌ به‌ شهر پریان‌ می‌مانست‌، درهم‌ می‌شكند، و كالوپسو، ملكه‌ والاهه‌ی‌ جزیره‌، مدت‌ هشت‌ سال‌ او را برای‌ عشق‌ بازی‌ نگاه‌ می‌دارد. ولی‌ اودوسئوس‌ قلباً ازدوری‌ همسرش‌ پنلوپه‌ و پسرش‌ تلماهوس‌ افسرده‌ است‌، چنان‌ كه‌ آنان‌ نیز در ایتاكا برای‌ او دلتنگ‌ هستند. هومر داستان‌ را چنین‌ ادامه‌ می‌دهد :

آتنه‌ ، زئوس‌ را برمی‌انگیرد كه‌ كالوپسو را به‌ جدایی‌ اودوسئوس‌ امر كند. این‌ الاهه‌ نزد تلماخوس‌ رود و با شفقت‌ به‌ درد دل‌ آن‌ نوجوان‌ گوش‌ فرا می‌دهد، امیران‌ ایتاكا و جزایر تابع‌ به‌ پنلوپه‌ اظهار عشق‌ می‌كنند و می‌خواهند، با جلب‌ او، بر سلطنت‌ ایتاكا دست‌ یابند. پس‌ در كاخ‌ اودسئوس‌ به‌ سر می‌بردند و با دارایی‌ او عیش‌ می‌كنند. تلماخوس‌ از خواستگاران‌ مادرش‌ می‌خواهد كه‌ پی‌ كار خود بروند. اما چون‌ آنان‌ به‌ صباوت‌ او می‌خندند، محرمانه‌ با كشتی‌ برای‌ یافتن‌ پدر روانه‌ می‌شود. پنلویه‌، كه‌ اكنون‌ هم‌ بر هجران‌ شوهر و هم‌ بردوری‌ پسر زاری‌ می‌كند، برای‌ رهایی‌ از شر خواستگاران‌، پیمان‌ می‌نهد كه‌ پس‌ از اتمام‌ پارچه‌ای‌ كه‌ می‌بافد، یكی‌ از آنان‌ را به‌ شوهری‌ بپذیرد. ولی‌ حیله‌ گرانه‌ هر شب‌، به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ به‌ هنگام‌ روز می‌بافد، نخهای‌ پارچه‌ را می‌گشاید. تلماخوس‌ در پولوس‌ به‌ نستور و در اسپارت‌ به‌ منلائوس‌ بر می‌خورد. اما هیچ‌ یك‌ از پدر او خبری‌ ندارند. در این‌ مقام‌، شاعر تصویرگرایی‌ از هلنه‌ به‌ دست‌ می‌دهد: دیگر آرام‌ و افتاده‌ شده‌ است‌، ولی‌ هنوز جمالی‌ ملكوتی‌ دارد. مدتهاست‌ كه‌ گناهانش‌ را بخشوده‌اند و او هم‌ اعتراف‌ كرده‌ است‌ كه‌، از زمان‌ سقوط‌ تروا، بدان‌ شهر بی‌ مهر گشته‌ است‌. (بنا بر روایات‌، هلنه‌ پس‌ از مرگ‌ همچون‌ یا الاهه‌ پرستش‌ شد. عقیده‌ی‌ عموم‌ یونانیان‌ بر این‌ بود كه‌ هر كس‌ از او به‌ بدی‌ یاد كند، به‌ دست‌ خدایان‌ كیفر می‌بیند . اشاره‌ كرده‌اند كه‌ حتی‌ نابینایی‌ هومر از این‌ سبب‌ روی‌ داد كه‌ وی‌ در منظومه‌ی‌ خود نكته‌ای‌ افتراآمیز گنجانیده‌ و گفته‌ است‌ كه‌ هلنه‌ را برخلاف‌ میلش‌نر بودند و به‌ مصر نبردند، بلكه‌ خود با عاشقش‌ به‌ تروا گریخت‌ !)

اكنون‌ برای‌ نخستین‌ بار اودسئوس‌ وارد قصه‌ می‌شود: در جزیره‌ی‌ كالوپسو «روی‌ ساحل‌ نشسته‌ است‌. دیگر چشمانش‌ توان‌ اشك‌فشانی‌ نداشت‌. سوگورانه‌ آرزومند بازگشت‌ بود. زندگیش‌ از شیرینی‌ خالی‌ می‌شد. راست‌ است‌ كه‌ شبانگاه‌، در اندرون‌ غار ژرف‌، جبراً و بی‌ اشتیاق‌ در كنار حوری‌ مشتاق‌ می‌خوابید، اما روز هنگام‌ روی‌ صخره‌ها و شنها می‌نشست‌ و روح‌ خود را با اشك‌ و ناله‌ تسكین‌ می‌داد و به‌ دریای‌ بی‌آرام‌ می‌نگریست‌». كالوپسو سرانجام‌ به‌ اودسئوس‌ فرماند داد كه‌ زورقی‌ بسازد و به‌ تنهایی‌ دریا سپار شود .

اودسئوس‌، پس‌ از آنكه‌ با اقیانوس‌ كشمكشهای‌ بسیار می‌كند، به‌ كشور افسانه‌ای‌ فایاكی‌، كه‌ محتملاً همان‌ كوركورا یاكورفو است‌، پامی‌ نهد و دوشیزه‌ ناوسیكائا، دختر شاه‌ آلكینوئوس‌، او را می‌بیند و به‌ كاخ‌ پدرش‌ می‌برد. دخترك‌ اسیر عشق‌ پهلوان‌ قوی‌ پیكر و قویدل‌ می‌شود و او را به‌ ندیمان‌ خود می‌سپارد: «گوش‌ فرا دهید، ای‌ دختران‌ سپید بازوری‌ من‌،… چند گاهی‌ پیش‌، این‌ مرد بر من‌ ناخوشایند می‌نمود. اما اكنون‌ مانند خدایانی‌ است‌ كه‌ آسمان‌ فراخ‌ دامن‌ را نگاه‌ می‌دارند. كاش‌ چنین‌ كسی‌ شوهر من‌ نام‌ گیرد و اینجا به‌ سر برد و از ماندن‌ خود در اینجا خرسند شود.» اودوسئوس‌ چنان‌ تأثیر نیكی‌ در دل‌ آلكینوئوس‌ می‌گذارد كه‌ آلكینوئوس‌ همسری‌ ناوسیكائا را به‌ او پیشنهاد می‌كند. اما اودسئوس‌ عذر می‌خواهد و داستان‌ مراجعت‌ خود را از تروا به‌ او باز می‌گوید .

به‌ شاه‌ می‌گوید: كشتی‌ او از مسیر خود منحرف‌ و به‌ سرزمین‌ لوتوفاگی‌ (لوطس‌ خوران‌) كشانیده‌ شد. این‌ مردم‌ به‌ یاران‌ او میوه‌ دادند، و میوه‌ چنان‌ شیرین‌ بود كه‌ بسیاری‌ از یاران‌ او وطن‌ و اشتیاق‌ خود را از یاد بردند، و ادوسئوس‌ ناگزیر شد كه‌ آنان‌ را به‌ زور به‌ كشتیها باز گرداند . از آنجا به‌ سرزمین‌ سیكلوپس‌ (یك‌ چشمیها) رسیدند. ساكنان‌ این‌ سرزمین‌ غولانی‌ یك‌ چشم‌ بودند، و بدون‌ قانون‌ و دردسرهای‌ آن‌، در جزیره‌ای‌ كه‌ غلات‌ و میوه‌های‌ وحشی‌ فراوان‌ داشت‌، می‌زیستند. یكی‌ از سیكلوپها به‌ نام‌ پولوفموس‌ آنان‌ را در غاری‌ گرفتار كرد و گوشت‌ چند تن‌ را خورد. ولی‌ اودوسئوس‌ غول‌ را با شراب‌ به‌ خواب‌ برد و سپس‌ یگانه‌ چشم‌ او را با آتش‌ كور كرد و به‌ این‌ شیوه‌ یاران‌ خود را رهانید. آوراگان‌ مجدداً دل‌ به‌ دریا زدند و به‌ جزیره‌ی‌ لایستروگونیا آمدند. اما این‌ قوم‌ نیز آدمخوار بودند، و كشتی‌ اودوسئوس‌ به‌ زحمت‌ از آنجا گریخت‌. پس‌ از آن‌، اودوسئوس‌ و یارانش‌ به‌ جزیره‌ی‌ آینیا رسیدند.

در آنجا الاهه‌ی‌ زیبا و تبهكار، كیركه‌، بیشتر آنان‌ را با آواز وسوسه‌ كرد و به‌ غار خود برد، بدانان‌ دارو خورانید و به‌ هیئت‌ خوكشان‌ در آورد. اودوسئوس‌ آهنگ‌ كشتن‌ او كرد. اما رأیش‌ برگشت‌ و عشق‌ او را پذیرفت‌. آن‌ گاه‌ وی‌ و یارانش‌ به‌ صورت‌ انسانی‌ باز گشتند و سالی‌ نزدكیركه‌ ماندند. بار دیگر بادبان‌ برافراشتند و پا به‌ سرزمینی‌ نهادند كه‌ همواره‌ تاریك‌ بود و مدخل‌ هادس‌ محسوب‌ می‌شد. در آنجااودوسئوس‌ با ارواح‌ آگاممنون‌ و اخلیس‌ و مادر خود سخن‌ گفت‌. چون‌ به‌ سفر ادامه‌ دادند، گذارشان‌ از كنار جزیره‌ی‌ سیرنها (مردمی‌ بودند در سواحل‌ ایتالیای‌ جنوبی‌ كه‌ بدن‌ پرنده‌ و صورت‌ زن‌ داشتند و، با آواز خود، دریانوردان‌ را به‌ وادی‌ هلاكت‌ می‌كشاندند.) افتاد، و اودوسئوس‌ با نهادن‌ موم‌ در گوش‌ مردان‌ خود، آنان‌ را از شنیدن‌ آواز فریبنده‌ی‌ سیرنها مصون‌ داشت‌. سپس‌ كشتی‌ او در تنگه‌های‌ سكولا و خاروبدیس‌ ، كه‌ شاید تنگه‌ی‌ مسینای‌ كنونی‌ باشد، شكست‌، و تنها او از آن‌ میانه‌ جان‌ به‌ در برد و برای‌ اقامتی‌ هشت‌ ساله‌ به‌ جزیره‌ی‌ كالوپسو افتاد. آلكینوئوس‌ از شنیدن‌ سرگذشت‌ اودسئوس‌ چنان‌ به‌ رقت‌ می‌آید كه‌ او را به‌ كشتی‌ به‌ ایتاكا می‌فرستد. اما چشمان‌ او را می‌بندند تا مبادا محل‌ سرزمین‌ مسعود آنان‌ را بشناسد و فاش‌ كند. در ایتاكا، الاهه‌ آتنه‌ قهرمان‌ آواره‌ را به‌ كلبه‌ی‌ خوكچران‌ دیرین‌ او، ائومایوس‌، می‌كشاند. ائومایوس‌ گرچه‌ او را باز نمی‌شناسد، باز با مهمان‌ نوازی‌ فراوان‌ از او پذیرایی‌ می‌كند. سپس‌ الاهه‌ آتنه‌، تلماهوس‌ را به‌ همان‌ كلبه‌ راه‌ می‌نماید. اودسئوس‌ خود را به‌ پسرش‌ می‌شناساند، و هر دو «سخت‌زاری‌ می‌كنند». اودسئوس‌ برای‌ كشتن‌ خواستگاران‌ همسرش‌ طرحی‌ می‌ریزد و برای‌ تلماخوس‌ شرح‌ می‌دهد .

اودسئوس‌ به‌ هیئت‌ گدایان‌ پا به‌ قصر خود می‌گذارد و دلدادگان‌ همسرش‌ را می‌بیند كه‌ به‌ هزینه‌ی‌ او جشن‌ گرفته‌اند. چون‌ می‌شنود آنان‌ روزها به‌ پنلوپه‌ عشق‌ می‌روزند و شبها با كنیزكان‌ او هم‌ بستر می‌شوند، باطناً خشمگین‌ می‌شود. مورد دشنام‌ و آزار خواستگاران‌ قرار می‌گیرد، اما با شور و شكیبایی‌ از خود دفاع‌ می‌كند. خواستگاران‌، كه‌ سرانجام‌ به‌ حیله‌گری‌ پنلوپه‌ در بافندگی‌ پی‌ برده‌اند، او را به‌ اتمام‌ آن‌ وا می‌دارند. ناگزیر پنلوپه‌ می‌پذیرد كه‌ با یكی‌ از آنان‌ زناشویی‌ كند – یكی‌ كه‌ بتواند كمان‌ عظیم‌ اودوسئوس‌ را كه‌ بر دیوار آویخته‌ است‌ برگیرد و تیری‌ از سوراخ‌ دوازده‌ تبر –

كه‌ به‌ ردیف‌ نهاده‌ می‌شود – بگذراند. همه‌ می‌كوشند و وا- می‌مانند. اودوسئوس‌ رخصت‌ تیراندازی‌ می‌گیرد و از عهده‌ برمی‌آید. سپس‌، با خشمی‌ كه‌ همه‌ را به‌ بیم‌ می‌افكند، جامه‌ی‌ مبدل‌ را به‌ كنار می‌افكند، تیرهای‌ خود را به‌ سوی‌ خواستگاران‌ می‌بارد، و به‌ مدد تلماخوس‌ و ائومایوس‌ و آتنه‌ همه‌ را به‌ هلاكت‌ می‌رساند. برای‌ او دشوار است‌ پنلوپه‌ را متقاعد كند كه‌ او خود اودوسئوس‌ است‌. مشكل‌ كسی‌ بیست‌ خواستگار را به‌ خاطر یك‌ شوهر از كف‌ بدهد. با حمله‌ی‌ پسران‌ خواستگارها روبه‌رو می‌شود، آنان‌ را آرام‌ می‌كند و باردیگر سلطنت‌ خویش‌ را برقرار می‌سازد .

در همین‌ هنگام‌ بود كه‌ بزرگ‌ترین‌ تراژدی‌ روایات‌ یونانی‌ در آرگوس‌ روی‌ داد. اورستس‌، فرزند آگاممنون‌، كه‌ به‌ كمال‌ مردی‌ رسیده‌ بود، به‌ تحریك‌ خواهرش‌ الكترا، به‌ خونخواهی‌ پدر برخاست‌ و مادر خود را همراه‌ فاسقش‌ به‌ قتل‌ رسانید و پس‌ از سالها دیوانگی‌ و آوارگی‌، در حدود 1176 ق‌م‌ بر تخت‌ سلطنت‌ آرگوس‌ و موكنای‌ جلوس‌ كرد و بعداً اسپارت‌ را هم‌ بر ملك‌ خود افزود (16) . اما با جلوس‌ او عصر زوال‌ خاندان‌ پلوپس‌ فرا آمد. احتمالاً انحطاط‌ این‌ خاندان‌ در عهد آگاممنون‌ آغاز شد، و این‌ سلطان‌ مردد، برای‌ متحد ساختن‌ خطه‌ی‌ خود، به‌ جنگ‌ دست‌ زد. ولی‌ پیروزی‌ او سقوط‌ او را قطعی‌ كرد، زیرا تنها اندكی‌ از امیران‌ او از جنگ‌ بازگشتند، و بسیاری‌ از امارات‌، در غیاب‌ امیران‌، سر از اطاعت‌ برتافته‌ بودند. به‌ این‌ ترتیب‌، در پایان‌ عصری‌ كه‌ آغازش‌ محاصره‌ی‌ تروا بود، قدرت‌ قوم‌ آخایایی‌ بر باد رفت‌ و خون‌ پلوپس‌ فرو نشست‌ و مردم‌ با شكیبایی‌ در انتظار ظهور دودمانی‌ خردمندتر نشستند .

غلبه‌ی‌ دُوْریها

10-15- در حدود سال‌ 1104 ق‌م‌، یكی‌ دیگر از امواج‌ مهاجرت‌ یا حمله‌ از سرزمنیهای‌ اقوام‌ بی‌ آرام‌ شمالی‌ برخاست‌ و یونان‌ را فرا گرفت‌. مردمی‌ جنگی‌، بلند بالا و گردسر و بدون‌ خط‌، از راه‌ ایلوریا و تسالی‌ به‌ ناوپاكتوس‌ در خلیج‌ كورنت‌ ، به‌ پلوپونز پا نهادند، بر آن‌ مستولی‌ شدند، و تقریباً تمام‌ تمدن‌ موكنایی‌ را از میان‌ بردند. آگاهی‌ ما نسبت‌ به‌ منشأ و مسیر آنان‌ حدسی‌ بیش‌ نیست‌، ولی‌ از خصایص‌ و تأثیر ایشان‌ به‌ خوبی‌ آگاهیم‌. اینان‌ در مرحله‌ی‌ دامداری‌ و صیادی‌ به‌ سر می‌بردند. با آنكه‌ به‌ كشتكاری‌ محدودی‌ می‌پرداختند، تكیه‌ گاه‌ عمده‌ی‌ زندگی‌ آنان‌ دامپروری‌ بود، و به‌ این‌ جهت‌ همواره‌ در پی‌ چراگاه‌ از جایی‌ به‌ جایی‌ می‌كوچیدند. چون‌ به‌ فراوانی‌ از آهن‌ بهره‌ می‌جستند، مبشر فرهنگ‌ هالشتات‌ (17) یونان‌ به‌ شمار می‌رفتند. با شمشیرهای‌ آهنین‌ و روح‌ خشن‌ خود، بی‌رحمانه‌ قوم‌ آخایایی‌ و قوم‌ كرتی‌ را، كه‌ هنوز ابزارهای‌ آدمكشی‌ خود را با مفرغ‌ می‌ساختند، درهم‌ شكستند. گویا از دو جانب‌ باختری‌ و خاوری‌ – از الیس‌ و مگارا – فرا آمدند و به‌ امارات‌ كوچك‌ و مجزای‌ پلوپونز رسیدند و سپس‌ طبقات‌ حاكم‌ را از دم‌ تیغ‌ گذرانیدند و بازماندگان‌ تمدن‌ موكنایی‌ را به‌ اسارت‌ گرفتند. پس‌، پایتخت‌ پلوپونز را به‌ آتش‌ سوختند، و آرگوس‌ مدت‌ چند قرن‌ پایتخت‌ پلوپونز شد .

مهاجمان‌، در تنگه‌ی‌ كورنت‌، آكروكورینتوس‌ را، كه‌ محلی‌ مرتفع‌ و تسلط‌ بخش‌ بود، برگزیدند و شهر كورنت‌ را به‌ سبك‌ خود در آنجا ساختند. از قوم‌ آخایایی‌، آنان‌ كه‌ جان‌ به‌ در بردند، گریختند: بعضی‌ در كوههای‌ پلوپونز شمالی‌، برخی‌ در آتیك‌، و پاره‌ای‌ در جزایر و سواحل‌ آسیا پناه‌ گرفتند. مهاجمان‌ در پی‌ فراریان‌ به‌ آتیك‌ ریختند، اما چندان‌ به‌ پیش‌ نرفتند، حال‌ آنكه‌در جزیره‌ی‌ كرت‌ تاتوانستند پیش‌ تاختند. انهدام‌ كنوسوس‌ را به‌ مرحله‌ی‌ نهایی‌ رسانیدند، ملوس‌ و تراوكوس‌ و كنیدوس‌ و رودس‌ را گشودند و كوچگاه‌ خود كردند. در گیریهای‌ پلوپونز و كرت‌، یعنی‌ والاترین‌ پایگاههای‌ فرهنگ‌ موكنایی‌، انهدام‌ این‌ قوم‌ را تكمیل‌ كرد .

مورخان‌ عصر جدید این‌ حاثه‌ را، كه‌ بازپسین‌ فاجعه‌ی‌ تمده‌ اژه‌ای‌ است‌،غلبه‌ی‌ دوریها شمرده‌اند و روایات‌ یونانی‌ آن‌ را «بازگشت‌ هراكلس‌ زادگان‌ » نام‌ داده‌اند. ظاهراً دوریهای‌ فاتح‌، كه‌ نمی‌خواستند پیروزی‌ ایشان‌ غلبه‌ی‌ قومی‌ بربری‌ بر مردمی‌ متمدن‌ تلقی‌ شود، اعلام‌ كردند كه‌ آنان‌ همانا فرزندان‌ هراكلس‌ هستند كه‌ به‌ هنگام‌ بازگشت‌ به‌ پلوپونز به‌ مقاومت‌ برخورده‌ و، ناگزیر، با خشونتی‌ قهرمانی‌ به‌ اشتغال‌ آن‌ خطه‌ پرداخته‌اند. ما نمی‌دانیم‌ كه‌ این‌ روایت‌ تا چه‌ اندازه‌ واقعیت‌ است‌ و تا چه‌ اندازه‌ افسانه‌ای‌ سیاسی‌ برای‌ تبدیل‌ یورشی‌ خونین‌ به‌ تسلطی‌ مشروع‌. به‌ دشواری‌ می‌توان‌ باور داشت‌ كه‌ قوم‌ دوری‌ در روزگار جوانی‌ عالم‌ بتواند چنین‌ خبر بزرگی‌ را جعل‌ كند. شاید، برخلاف‌ نظر كسانی‌ كه‌ به‌ یكی‌ از این‌ دو قول‌ معتقدند، هر دو قول‌ درست‌ باشد: قوم‌ دوری‌ از شمال‌ هجوم‌ آورد، و اخلاف‌ هراكلس‌ آن‌ را رهبری‌ كردند .

این‌ یورش‌، هر چه‌ بود، نتایج‌ تلخی‌ به‌ بار آورد. دراز مدتی‌ یونان‌ را از پیشرفت‌ باز داشت‌، و در طی‌ چند قرن‌ نظام‌ سیاسی‌ جامعه‌ را از هم‌ گسیخت‌. براثر ناامنی‌، هر كس‌ سلاح‌ برداشت‌، و بر اثر زورگویی‌ روزافزون‌، كشاورزی‌ از میان‌ رفت‌ و بازرگانی‌ در خشكی‌ و دریا متوقف‌ شد. جنگهای‌ پیاپی‌ روی‌ داد و بر عمق‌ و دامنه‌ی‌ فقر افزود. خانواده‌ها، در جستجوی‌ ایمنی‌ و آرامش‌، از ولایتی‌ به‌ ولایتی‌ كوچیدند. هزیود (هسیودوس‌ – یونانی‌، قرن‌ هشتم‌ ق‌م‌.) این‌ عهد را «عصر آهن‌» نامیده‌ و با تأسف‌ پست‌ شمرده‌ است‌. یونانیان‌ بر آن‌ بودند كه‌ «كشف‌ آهن‌ به‌ زیان‌ بشر تمام‌ شده‌ است‌». با كشف‌ آهن‌، هنرها پژمردند؛ پیكر نگاری‌ از نظرها افتاد، پیكر تراشی‌ منحصر به‌ ساختن‌ مجسمه‌های‌ كوچك‌ شد، سفالگری‌ از طبیعت‌گرایی‌ (ناتورالیسم‌) جاندار و موكنایی‌ و كرتی‌ دوری‌ گرفت‌ و به‌ انحطاط‌ افتاد، و «سبك‌ هندسی‌» صدها سال‌ بر سفالگری‌ یونانی‌ سایه‌ افكند .

بی‌ گمان‌، مهاجمان‌ دوری‌ سر آن‌ داشتند كه‌ از آمیختن‌ خون‌ خود با خون‌ اقوام‌ زیردست‌ جلوگیرند. خصومت‌ نژادی‌ آنان‌ با یونیاییها چنان‌ حاد بود كه‌ سراسر یونان‌ را به‌ خون‌ كشید. با این‌ وصف‌، به‌ مرور زمان‌، نژاد نو و نژاد كهنه‌ اختلاط‌ كردند – اختلاطی‌ كه‌ در لاكونیا (لاكونیكه‌) به‌ كندی‌ صورت‌ گرفت‌، و در جاهای‌ دیگر به‌ تندی‌. احتمالاً از آمیختن‌ تخمه‌های‌ اقوام‌ پرشور و آخایایی‌ و دوری‌ با تخمه‌ی‌ مردم‌ سبكدل‌ یونان‌ جنوبی‌، محرك‌ حیاتی‌ نیرومندنی‌ پدید آمد، و عاقبت‌، بر اثر قرنها اختلاط‌، مردم‌ پر تنوع‌ نوی‌ كه‌ عناصر نژادهای‌ آلپی‌ و نوردی‌ و آسیایی‌ را به‌ طرزی‌ مغشوش‌ در خون‌ داشتند، ظهور كردند .

فرهنگ‌ موكنایی‌ هم‌ به‌ تمامی‌ منهدم‌ نشد. عناصری‌ از تمدن‌ اژه‌ای‌ – مانند روابط‌ اجتماعی‌ و حكومت‌، وجوهی‌ از فن‌ و صناعت‌، داد و ستد و بازرگانی‌، اشكال‌ و وسایل‌ عبادت‌، سفالگری‌ و كنده‌ كاری‌، هنر تهیه‌ی‌ فرسكو، شیوه‌های‌ تزیین‌ و اسلوبهای‌ معماری‌ – در جریان‌ اعصار پریشانی‌ و جنگ‌، به‌ صورتی‌ نیمه‌ جان‌ دوام‌ آوردند. یونانیان‌ معتقد بودند كه‌ پاره‌ای‌ از شئون‌ اجتماعی‌ كرت‌ به‌ اسپارت‌ منتقل‌ شده‌ است‌، و مجمع‌ عمومی‌ قوم‌ آخایایی‌، حتی‌ نهاد اصلی‌ یونان‌ دموكراتیك‌ قرار گرفت‌. از این‌ گذشته‌، به‌ احتمال‌ بسیار، قوم‌ دوری‌ برای‌ ساختن‌ معابد خود از بناهای‌ موكنایی‌ سرمش‌ گرفت‌، ولی‌، موافق‌ روح‌ خود، معابد را از آزادی‌ و تقارن‌ و استحكام‌ برخوردار كرد. پس‌، سنن‌ هنری‌ آهسته‌ آهسته‌ احیا شد. در كورنت‌، سیكوئون‌، و آرگوس‌ رنسانسی‌ به‌ وجود آمد، و حتی‌ چهره‌ی‌ اسپارت‌ خشن‌ چند گاهی‌ باهنر و سرود متبسم‌ گشت‌. در همین‌ عصر ظلمانی‌ بی‌ تاریخ‌، شعر بزمی‌ رونق‌ گرفت‌، و پلاسگیها، آخایاییان‌، یونیاییها، و مینوسها، كه‌ از اوطان‌ خود رمیده‌ و به‌ جزایر اژه‌ و آسیا كوچیده‌ بودند، سنن‌ هنری‌ خود را مبادله‌ كردند. در نتیجه‌ی‌ آن‌، كوچگاههای‌ دور افتاده‌ی‌ یونانیان‌، در زمینه‌ی‌ ادبیات‌ و هنر، از شبه‌ جزیره‌ی‌ یونان‌ پیش‌ افتادند. هنگامی‌ كه‌ مهاجران‌ یونانی‌ به‌ جزایر و سرزمین‌ یونیا رسیدند، بقایای‌ تمدن‌ اژه‌ای‌ را در دسترس‌ یافتند و از آن‌ بهره‌ گرفتند. در شهرهای‌ كهنسال‌ این‌ نواحی‌، كه‌ بیش‌ از شهرهای‌ شبه‌ جزیره‌ی‌ یونان‌ آرامش‌ داشتند، پاره‌ای‌ از فنون‌ و جلال‌ تمدن‌ عصر مفرغ‌ هنوز باقی‌ بود. از این‌رو، نخستین‌ رستاخیز یونان‌ در سرزمینهای‌ آسیایی‌ روی‌ داد .

تمدن‌ یونانی‌ كه‌ در شبه‌ جزیره‌ی‌ یونان‌، بر اثر جنگ‌ و تاراج‌، به‌ پستی‌ گراییده‌ و در كرت‌، به‌ سبب‌ تنعم‌ و تجمل‌، سستی‌ گرفته‌ و به‌ طور كلی‌ به‌ راه‌ هلاكت‌ افتاده‌ بود، به‌ بركت‌ برخورد پنج‌ فرهنگ‌ كرتی‌ و موكنایی‌ و آخایایی‌ و دوری‌ و شرقی‌، جوانی‌ خود را باز یافت‌. پیوند نژادها همانند آمیختگی‌ شیوه‌ها، پس‌ از چند قرن‌، به‌ نتایجی‌ نسبتاً پایدار انجامید و اندیشه‌ی‌ یونانی‌ را از تنوع‌ و تغییرپذیری‌ و لطافت‌ بی‌سابقه‌ای‌ بهره‌ور كرد. بنابراین‌، هیچ‌ گاه‌ نباید چنین‌ پنداریم‌ كه‌ فرهنگ‌ یونانی‌ شعله‌ای‌ است‌ كه‌ ناگهان‌ و به‌ طرزی‌ معجزه‌ آسا در میان‌ دریای‌ بربریت‌ درخشیدن‌ گرفته‌ است‌. باید این‌ فرهنگ‌ را محصول‌ ابتكارات‌ تدریجی‌ و پراكنده‌ی‌ مردمی‌ بینگاریم‌ كه‌ به‌ حد وفور از خون‌ و سنت‌ برخوردار بودند و، به‌ تحریك‌ جماعات‌ جنگاور و امپراطوریهای‌ مقتدر و تمدنهای‌ باستانی‌ پیرامون‌ خود، به‌ جنب‌ و جوش‌ افتادند و از اقوام‌ دیگر درس‌ گرفتند .


1- « پرسئوس‌… هراكلس‌… مینوس‌، تسئوس‌، یاسون‌… در عصر جدید رسم‌ بر این‌ جاری‌ شده‌ است‌ كه‌ اینان‌ و سایر پهلوانان‌ آن‌ عصر را صرفاً مخلوقاتی‌ اساطیری‌ بشمرند. یونانیان‌ اخیر، به‌ هنگام‌ نقادی‌ مدارك‌ گذشته‌ی‌ خود، مطمئن‌ بودند كه‌ این‌ اشخاص‌ وجود تاریخی‌ داشته‌ و واقعاً برآرگوس‌ و ملكهای‌ دیگر استیلا ورزیده‌اند. بعد از دوره‌ی‌ بد گمانی‌ افراطی‌ محققان‌، اكنون‌ بسیاری‌ از نقادان‌ به‌ نظر یونانیان‌، كه‌ به‌ بهترین‌ وجه‌ قراین‌ و شواهد را تببیین‌ می‌كند، بازگشته‌اند…. پهلوانان‌ این‌ قصه‌ها، مانند محلهای‌ جغرافیایی‌ پهلوانان‌، واقعیت‌ داشته‌اند .»

(Cambridge Ancient History, II, p475.) . به‌ نظر ما، روایات‌ اساساً حقیقی‌ هستند، ولی‌ جزئیات‌ آنها خیالی‌ است‌ .

2- تانتالوس‌ چون‌ اسرار خدایان‌ را فاش‌ كرد و نوشابه‌ی‌ بهشتی‌ و خوراك‌ آسمانی‌ آنان‌ را دزدید و پسر خود، پلوپس‌، را جوشانید و قطعه‌قطعه‌ كرد و به‌ آنان‌ عرضه‌ داشت‌، به‌ خشم‌ خدایان‌ گرفتار آمد. زئوس‌ قطعات‌ بدن‌ پلوپس‌ را دوباره‌ به‌ یكدیگر پیوند داد و، برای‌ مجازات‌ تانتالوس‌، او را عالم‌ اموات‌ برد، دچار تشنگی‌ موحشی‌ كرد، و در میان‌ دریاچه‌ای‌ نهاد. چون‌ تانتالوس‌ برای‌ نوشیدن‌ آب‌ كوششی‌ می‌كرد، آب‌ دریاچه‌ از او كناره‌ می‌گرفت‌. شاخه‌های‌ پر بار میوه‌ بر فراز سرش‌آویزان‌ بود، ولی‌ چون‌ می‌خواست‌ به‌ آنها برسد، از او دور می‌شدند . صخره‌ی‌ عظیمی‌ بر فرازش‌ معلق‌ بود و هر لحظه‌ موجودیت‌ او را تهدید می‌كرد .

3- شیری‌ را كه‌ مزاحم‌ رمه‌های‌ نمئا بود، خفه‌ كرد؛ به‌ كشتن‌ مار نه‌ سر، كه‌ لرنا را به‌ ویرانی‌ كشانید، پرداخت‌. گوزنی‌ بادپایی‌ را گرفتار و به‌ شاه‌ آرگوس‌ عرضه‌ كرد. از كوه‌ ائورمانتوس‌ گرازی‌ وحشی‌ گرفت‌ و به‌ محضر شاه‌ آرگوس‌ رسانید. با گردانیدن‌ مسیر رودهای‌ آلفیوس‌ و پنئوس‌، در یك‌ روز، همه‌ی‌ ستورگاههای‌ آوگیاس‌ را، كه‌ محل‌ سه‌ هزار گاو بود، شست‌، و دراز مدتی‌ در الیس‌ ماند و مسابقات‌ اولمپی‌ را به‌ راه‌ انداخت‌؛ پرندگان‌ جانستان‌ ستومفالوسی‌ را در آركادیا به‌ هلاكت‌ رسانید؛ گاو دیوانه‌ای‌ را كه‌ مایه‌ی‌ ویرانی‌ كرت‌ بود، گرفت‌ و نزد شاه‌ آرگوس‌ به‌ دوش‌ برد؛ اسبان‌ آدمخوار دیومدس‌ را گرفتار و رام‌ ساخت‌؛ تقریباً همه‌ی‌ آمازونیان‌ را از پای‌ در آورد، دردهانه‌ی‌ مدیترانه‌ دو برآمدگی‌ در مقابل‌ یكدیگر به‌ وجود آورد و آنها را «ستونهای‌ هراكلس‌» خواند؛ گاوان‌ گروئون‌ را از راه‌ گالیا و كوههای‌ آلپ‌ به‌ ایتالیا راند و از دریا نزد شاه‌ آرگوس‌ برد؛ به‌ سیبهای‌ جمع‌ دختران‌ شب‌ هسپریدس‌ دست‌ یافت‌ و چند گاهی‌، به‌ جای‌ اطلس‌، زمین‌ را نگاه‌ داشت‌؛ به‌ هادس‌ رفت‌ و تسئوس‌ و آسكالافوس‌ را از شكنجه‌ رهانید. باید توضیح‌ داد كه‌ جمع‌ دختران‌ شب‌، دختران‌ اطلس‌ بودند و سیبهای‌ زرینی‌ را كه‌ هرا، به‌ هنگام‌ عروسی‌ خود با «زئوس‌» ازگایا (الاهه‌ی‌ زمین‌) گرفته‌ و به‌ آنان‌ سپرده‌ بود، در اختیار داشتند. اژدهایی‌ از این‌ سیبها مراقبت‌ می‌كرد، و هر كس‌ آنها را می‌خورد، صاحب‌ خصایص‌ نیمه‌ الاهی‌ می‌شد .

4- دریانوردان‌ بی‌باكی‌ كه‌ با كشتی‌ آرگو به‌ كولخیس‌ رفتند و پشم‌ زرین‌ یك‌ قوچ‌ بالدار را به‌ دست‌ آوردند. -م‌ .

5- همسر آدمتوس‌، شاه‌ شهر فرای‌ در تسالی‌، كه‌ در راه‌ شوهرش‌ جان‌ داد. -م‌

6- به‌ نظر دیودوروس‌، این‌ «پهلوان‌ فرهنگی‌» حیرت‌آور، یك‌ مهندس‌ ابتدایی‌ و در حكم‌ امپدوكلس‌ پیش‌ از تاریخ‌ بود . از آنچه‌ درباره‌ی‌ او در روایات‌ آمده‌ است‌ چنین‌ بر می‌آید كه‌ او چشمه‌ها را پاك‌ كرد، كوهها را شكافت‌، مسیر رودهارا تغییر داد؛ در آبادانی‌ نواحی‌ بایر، بیشه‌ها را از ددهای‌ خطرناك‌ پیر است‌ و یونان‌ را سرزمینی‌ قابل‌ سكونت‌ كرد. از جهت‌ دیگر، هراكلس‌ فرزند محبوب‌ خدا بود و برای‌ بشریت‌ رنج‌ كشید، مردگان‌ را به‌ زندگی‌ باز گردانید، و به‌ هادس‌ (جهان‌ زیرین‌) هبوط‌، سپس‌ به‌ آسمان‌ عروج‌ كرد .

7- اشاره‌ است‌ به‌ دریای‌ سیاه‌ كه‌ نام‌ یونانی‌ آن‌ «پونتوس‌ ائوكسینوس‌ » به‌ معنی‌ «دریای‌ مهمان‌ نواز» بود، ولی‌ بر اثر بادها و جریانهای‌ مزاحم‌، عملاً كشتیها را به‌ مخاطره‌ می‌انداخت‌ .

8- « سپس‌ آلكینوئوس‌ به‌ هالیاس‌ و لائوداماس‌ فرمان‌ داد كه‌ به‌ تنهایی‌ برقصند، زیرا هیچ‌ گاه‌ كسی‌ جزئت‌ آن‌ نداشت‌ كه‌ به‌ آنان‌ بپیوندد. آنان‌ توپی‌ زیبا و ارغوانی‌ رنگ‌… به‌ دست‌ گرفتند و به‌ بازی‌ پرداختند. اولی‌، در حالی‌ كه‌ بدنش‌ را درست‌ به‌ عقب‌ خم‌ كرده‌ بود، توپ‌ را به‌ سوی‌ جمعیت‌ انداخت‌، ولی‌ دیگری‌، به‌ نوبه‌ی‌ خود، به‌ بالا جست‌ و، پیش‌ از آنكه‌ پاهایش‌ زمین‌ را لمس‌ كند، با ظرافت‌ توپ‌ را در هوا گرفت‌. بعد از آنكه‌ این‌ سو و آن‌ سو افكندن‌ را خوب‌ آزمایش‌ كردند، توپ‌ را بین‌ خود پیش‌ و پس‌ انداختند و در آن‌ حین‌ روی‌ زمین‌ پر بار رقصیدند .»

9- یو ، دختر شاه‌ آرگوس‌، مورد عشق‌ زئوس‌ قرار گرفت‌ و، بر اثر حسادت‌ و مزاحمت‌ هرا، همسر و خواهر زئوس‌، برده‌ شد و سرانجام‌ در مصر سكونت‌ یافت‌. ائوروپه‌، دختر شاه‌ صور در فنیقیه‌، به‌ وسیله‌ی‌ زئوس‌ ربوده‌ و به‌ كرت‌ برده‌ شد. مدیا، دختر شاه‌ كولخیس‌، به‌ كمك‌ یاسون‌ از سرزمین‌ پدرش‌ گریخت‌. -م‌

10- چندان‌ محتاج‌ گفتن‌ نیست‌ كه‌ هلنه‌ دختر زئوس‌ بود از لدا ، همسر توندارئوس‌ – شاه‌ اسپارت‌ . زئوس‌ به‌ شكل‌ قو درآمد و لدا را فریب‌ داد .

11- شاعر یونانی‌ در قرن‌ هفتم‌ ق‌م‌ كه‌ گویند چون‌ در شعری‌ هلنه‌ را نكوهید، كور شد. پس‌، از سر پشیمانی‌ شعر دیگری‌ سرود و بینایی‌ خود را باز یافت‌ .

12- اشاره‌ است‌ به‌ محلهایی‌ كه‌ در جریان‌ تاریخ‌ صحنه‌ی‌ كارزار اروپاییان‌، مخصوصاً یونانیان‌، با ایرانیان‌ و سپس‌ مسلمین‌ بوده‌ است‌ .

13- اشاره‌ است‌ به‌ نظر ارسطو درباره‌ی‌ تأثیر هنر، وی‌ می‌گفت‌ كه‌ اثری‌ هنری‌، با انگیختن‌ عواطف‌ مزاحمی‌ كه‌ در ماست‌، ضمیر را پاك‌ و سبك‌ بار می‌كند .

14- یكی‌ از اعضای‌ خانواده‌ی‌ سلطنتی‌ ترواست‌ كه‌ به‌ ایتالیا می‌رود و پدر رومیان‌ محسوب‌ می‌شود. منظومه‌ی‌ «انئیس‌» اثر ویرژیل‌ درباره‌ی‌ اوست‌. – م‌ .

15- ارزش‌ تاریخی‌ این‌ منظومه‌ احتمالاً از منظومه‌ی‌ « ایلیاد» كمتر است‌. روایت‌ مربوط‌ به‌ دریانورد یا جنگجویی‌ كه‌ مدتها به‌ سرگردانی‌ عمر می‌گذارد و، پس‌ از بازگشت‌ مورد شناسایی‌ همسرش‌ قرار نمی‌گیرد، كهنه‌تر از داستان‌ تروا است‌ و تقریباً در ادبیات‌ هر قومی‌ دیده‌ می‌شود . اودسئوس‌ یونانیان‌ برابر است‌ با سینوحه‌ و سندباد و روبنسون‌ كروزوئه‌ و انوخ‌ آردن‌ منظومه‌ی‌ تنیسن‌. محلهای‌ جغرافیایی‌ منظومه‌ی‌ «اودیسه‌» كمتر شناخته‌ شده‌اند و هنوز هم‌ اذهان‌ مردم‌ بیكار را به‌ خود مشغول‌ می‌دارد .

16- آرثر اونز در یكی‌ از مقابر بئوسی‌، كه‌ به‌ عصر تمدن‌ موكنایی‌ تعلق‌ داشت‌، كنده‌ كاریهایی‌ یافت‌ نمودار جوانی‌ كه‌ به‌ ابوالهول‌ حمله‌ می‌كند و جوانی‌ دیگر كه‌ زن‌ و پیرمردی‌ را می‌كشد. به‌ عقیده‌ی‌ او، این‌ نقوش‌ نمایشگر اودیپ‌ و اورستس‌ است‌. وی‌ باور دارد كه‌ قدمت‌ این‌ نقوش‌ به‌ حدود 1450 ق‌م‌ می‌رسد؛ ای‌ این‌رو، استدلال‌ می‌كند كه‌ اودیپ‌ و اورستس‌ تقریباً دو قرن‌ پیش‌ از عصری‌ كه‌ ما برای‌ آنان‌ قائل‌ شده‌ایم‌، می‌زیسته‌اند .

17- شهری‌ است‌ كه‌ در اتریش‌ كه‌، به‌ سبب‌ آثار آهنینی‌ كه‌ در آن‌ یافت‌ شده‌ است‌، نامش‌ را بر نخستین‌ دوره‌ی‌ عصر آهن‌ اروپا اطلاق‌ كرده‌اند .

5 نظرات
  1. مازی می گوید

    یه سوال اینکه میگن کشوری به نام یونان وجود نداشته و همشون دولت شهر بودن راسته یا نه و آیا مقدونیه جزو یونان بوده یا نه آقای انی کاظمی اینکه میگن اسکندر یونانی بود راسته یانه

  2. جواد مفرد کهلان می گوید

    این نگاره توسط ویل دورانت در تاریخ ۲م مرداد, ۱۳۸۹ و در دسته تاریخ باستان ارسال شده است. باز هم خطا اندر خطا شد. ویل دورانت انگلیسی زبان مورخ مشهور دنیا که مطلبی به فارسی ارسال نمی دارد. شاید از ویل دورانت فارسی زبان باشد. در این صورت منبع و اسم و رسم نویسنده اگر مقدورتان باشد. موش صداقت شما را بخورد الهی.

  3. جواد مفرد کهلان می گوید

    مطلب ما که گم و گور شد بی خیال. منابع را نباید قورت داد. این مطلب از تاریخ تمدن ویل دورانت معروف است. و منبع طهور. بهت می خنذند و کارت بسیار کودکانه است و صداقت محذوف.

    1. انی کاظمی می گوید

      درود. گویا نویسنده نگاه را ندیده اید : “ویل دورانت”

  4. جواد مفرد کهلان می گوید

    نامهای آتریسیاس و آترئوس به ترتیب به معنی دارای تقدیر شجاع و نترس و شخص نترس است. یعنی این ها به سادگی می توانستند اسامی فرد تاریخی-اساطیری واحدی باشند. جنگ تروا در واقع حمله همین مردمان آهیوا (یا اقوام دریایی) به ارزوه و هیتیان است. نام آگاممنون رهبر اتحادیه اقوام دریایی اخایی در معنی بسیار ثابت قدم بیانگر نام نقطه مقابل وی یعنی آشیل (جنگاور آسیب پذیر از پاشنه) است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.