يانگ چوي خودگراي در تاریخ چین

chinese oainting001.jpg (550×303)

يك جبري لذت‌جو- بحث شر

در بحبوحة اين كشاكش، نظرية ديگري در ميان چينيان رواج فراوان يافت. يانگ‌چو، كه دربارة او جز از زبان دشمنانش خبري به ما نرسيده است، با بياني متناقض، اعلام داشت كه حيات پر از رنج است و هدف اصلي آن، لذت. خدا و عقبي وجود ندارند، و مردم بازيچه‌هاي بيچارة نيروهاي كور طبيعي هستند. اين نيروها انسانها را ساخته‌اند و جبراً تبار و منش تغييرناپذيري بر هر فرد تحميل كرده‌اند. مرد خردمند سرنوشت خود را بي‌شكايت مي‌پذيرد و فريفتة لاطايلات كنفوسيوس و موتي دربارة فضيلت ذاتي و عشق همگاني و نيكنامي نمي‌شود: اخلاق، فريبي است كه زيركان برساده‌دلان روا مي‌دارند؛ عشق همگاني و هم كودكاني است كه از همستيزي عمومي، يعني ناموس حيات، بيخبرند؛ و نيكنامي بازيچه‌اي است واهي، و ابلهاني كه بهاي سنگين آن را مي‌پردازند، از آن طرفي نمي‌بندند. نيكان در زندگي، همانند بدان، رنج مي‌كشند و، كمتر از بدان، به خوشي مي‌رسند. خردمندترين مردان كهن، بر خلاف پندار كنفوسيوس،‌ از طرفداران اخلاق حكومت نبودند،‌ بلكه نفس‌پرستان هشياري بودند كه، از بخت خوش، پيش از زمان قانونگذاران و فيلسوفان زيستند و از همة لذات غريزي برخوردار شدند. راست است كه گاهي بدكاران نامي بد از خود به جا مي‌گذارند، ولي اين بد نامي آسيبي به استخوانهاي آنان نمي‌رساند. براي دريافت اين نكته، سرنوشتهاي نيكان و بدان را در نظر آوريد:

همه برآنند كه شوين و يو و كنفوسيوس، ستايش انگيزترين مردان، ‌و چي‌يه و چو ]سين[، بدترين اشرار بودند.

شوين ناگزير بود كه در جنوب رود هو زمين را شخم زند و در كنار درياچة لي سفالگري كند. اندامهايش حتي از آسايش موقت نصيب نمي‌بردند. حتي نمي‌توانست براي دهان و شكم خود خوراكي خوشايند و پوشاكي گرم بيابد. نه مهر پدر و مادر او را دست داد، نه علاقة برادر و خواهر. وقتي كه بر تخت نشست، عمرش از نيمه گذشته و دانش او زايل شده بود. پسرش شانگ‌چون نالايق از كار درآمد، و خود سرانجام ناگزير از ترك سلطنت شد. در آغوش اندوه جان داد؛ از ميرندگان، هيچ كس مانند او حياتي تباه و زهرآگين نداشت.

يو تمام نيروي خود را صرف عمران اراضي كرد. فرزندي يافت. اما نتوانست او را به عرصة رشد رساند. خانة خود را بدرود گفت. پيكرش به خميدگي و پژمردگي گراييد، و پوست دستها و پاهايش كلفت و پينه‌دار گرديد. چون به سلطنت رسيد، با جامه و كلاه مجلل در خانه‌اي محقر اقامت گزيد. در آغوش اندوه جان داد. از ميرندگان، هيچ كس مانند او حياتي غم‌آلوده و پرمرارت نداشت.

كنفوسيوس راه و رسم حكام و سلاطين باستان را دريافت و به دعوتهاي اميران زمان خود لبيك گفت. در سونگ، درخت را بر سر او سرنگون كردند؛ در خاك وي، آثار قدمش را زدودند؛ در شانگ و چو، به حد اعلا خوارش داشتند؛ در چان و چي، مطرود شد، مورد بيمهري يانگ هو قرار گرفت؛ در آغوش اندوه جام داد؛ از ميرندگان، هيچ كس مانند او حياتي پر دغدغه و شتابزده نداشت.

اين چهار خردمند، كه در حيات خود روزي بخوشي نزيستند، پس از مرگ شهرتي يافتند كه هزاران قرن دوام خواهد آورد. اما كسي كه در بند واقعيتها باشد، به شهرت وقعي نمي‌گذارد. در بزرگداشت آنان اهتمام ورز نيستند كه دريابند! به آنان پاداش ده نيستند كه بدانند! نيكنامي براي آنان همان است كه براي تنة درخت يا كلوخ زمين.

[از آن سو،] چي يه بر ثروت متراكم نسلهاي بسيار دست يافت. اورنگ شاهي از آن او بود. خرد آن داشت كه همة زيردستان را زبون سازد. چندان قدرت داشت كه

رجوع شود به پايان بند 3 از قسمت I همين فصل.

مي‌توانست تمام جهان را بلرزاند. به لذاتي كه چشم و گوش مي‌خواستند، تن در مي‌داد. هر چه به فكرش مي‌رسيد‌‌، مي‌كرد. كامران در گذشت؛ از ميرندگان، هيچ كس مانند او حياتي پر جلال و جنون‌‌آميز نداشت. چو [سين] بر ثروت متراكم نسلها دست يافت. اورنگ شاهي از آن او بود. چندان قدرت داشت كه آنچه مي‌خواست مي‌توانست كرد. عواطف خود را در كاخهاي گوناگونش سيراب مي‌ساخت. در شبهاي دراز لگام از هوسهاي خود بر مي‌گرفت، هيچ‌گاه بر سر مردمداري و حق‌جويي، كام خود را تلخ نكرد. كامران از ميان رفت؛ از همة‌ ميرندگان، هيچ كس مانند او حياتي بي‌بندوبار نداشت.

اين دو تبه‌كار در حيات خود از بر آوردن آرزوهاي خويش سرمست بودند، و پس از مرگ به شرارت و ستم نامور شدند. اما واقعيت ]لذت[ چيزي است كه از نيكنامي به دست نمي‌آيد. آنان را به زشتي ياد كن در نخواهند يافت! آنان را بستا نخواهند دانست! بدنامي براي آنان همان است كه براي تنة درخت يا كلوخ زمين.

اين گفته‌ها كجا و سخنان كنفوسيوس كجا! زمان – اين عمل ارتجاعي! – پر ارجترين متفكران چين را براي ما حفظ كرده و بقيه را به ورطة ارواح فراموش شده رانده است. شايد هم حق با زمان باشد: اگر همفكران يانگ‌چو بسيار بودند، ‌بشريت نمي‌توانست دير گاهي دوام آورد. تنها پاسخي كه در خور اوست، ‌اين است كه اگر افراد قيود اخلاقي را نپذيرند، جامعه دوام نمي‌آورد، و بدون وجود جامعه، وجود افراد تكامل يافته نامقدور است. محدوديتهايي كه ما را در فشار مي‌گذارند،‌ ضامن زندگي ما هستند. به اعتقاد برخي از مورخان، يكي از علل بيساماني و پريشاني جامعة چين در قرنهاي چهارم و سوم ق‌م همانا فلسفه‌هاي خودگرايانه‌اي چون فلسفة يانگ چو است. منسيوس – كه براستي، مانند دكتر جانسون، نقاد عصر خود بود – بر ضد لذت طلبي يانگ چو و همچنين خيال پردازي موتي،‌ با شدت و حدت، زبان به اعتراض گشود. ‌و اين هم عجيب نيست:

سخنان يانگ چو و موتي جهان را فرا مي‌گيرند. اگر به گفتگوهاي مردم گوش فرا دهي،‌ درخواهي يافت كه هر گروهي پيرو نظر يكي از اين دو حكيم است. يانگ مي‌گويد: «هر كس براي خودش»، و بنابر اين به حقوق سلطان نسبت به مردم معترف نيست. مو مي‌گويد: «همه را يكسان دوست بدار»، و بنابراين از مهر شديد فرزند به والدين غفلت مي‌ورزد. اگر حقوق شاه و پدر را از ديده دور داريم،‌ با بهايم فرقي نخواهيم داشت، و اگر اين نظريات دفع نشود و آراي كنفوسيوس جذب نگردد، سخنان فاسد اينان مردم را به گمراهي كشد و راه خير و صواب را مسدود سازد.

من از اينها وحشت دارم و بر خود هموار مي‌كنم كه به دفاع نظريات خردمندان پيشين برخيزم و با يانگ و مو بستيزم. هرزه‌گوييهاي آنان را به دور مي‌ريزم تا چنين سخنوران تباهكاري خودنمايي نتوانند. خردمندان آينده كلام مرا تغيير نخواهند داد.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.