منسيوس، رايزن اميران

mencius.jpg (250×264)

يك مادر نمونه- فيلسوف درميان شاهان- آيا انسانها طبعاً نيكوكارند؟ – يگانه خراج- منسيوس و كمونيستها- سودجويي – حق انقلاب

منسيوس كه در سالنامه‌هاي فلسفة چين، از لحاظ شهرت، پس از كنفوسيوس قرار دارد، از خانوادة كهنسال مانگ بود و، به فرمان پادشاه، نامش از مانگ‌كو به مانگ‌تزه، يعني مانگ استاد، تبديل شد. محققان اروپايي، كه زير نفوذ زبان لاتين قراردارند، نام او را به «منسيوس» گردانيدند، چنانكه كونگ‌فوتزه را «كنفوسيوس» خواندند.

مادر منسيوس را به خوبي خود او مي‌شناسيم، زيرا مورخان او را به نام مادري نمونه بلند‌آوازه كرده و حكايت نغز بسيار دربارة او نوشته‌اند. مي‌گويند كه وي سه بار، محض فرزندش، خانة خود را تغيير داد: بار اول به اين علت كه مجاور گورستان مي‌زيستند، و پسر همچون خادمان گورستان سلوك مي‌كرد. بار دوم به اين سبب كه همساية كشتارگاه بودند، و پسر به تقليد حيوانات نعره مي‌كشيد. بار سوم به اين علت كه نزديك بازار اقامت داشتند، و پسر رفتاري بازاري مي‌نمود. سرانجام در كنار مدرسه‌اي خانه كردند، و ديگر بر رفتار كودك ايرادي نبود. وقتي كه طفل در درس كوتاهي كرد، مادر در حضور او نخ ماكوي خياطي خود را گسست و، در پاسخ پسر، توضيح داد كه چون فرزند در درس خواندن و پيشرفت كردن كوتاهي كرده است، مادر هم دست از كار مي‌كشد. بر اثر اين تذكر، منسيوس محصلي ساعي شد. در جواني همسري برگزيد و سپس در برابر وسوسة طلاق مقاومت ورزيد. براي تدريس فلسفه مدرسه‌اي برپا كرد و گروه نخبه‌اي از دانشجويان را گرد آورد. اميران از هر سو دعوتش كردند تا به دربار آنان رود و در بارة كشورداري به ايشان نظر دهد. منسيوس، كه نمي‌خواست مادرش را در سالخوردگي تنها گذارد، امتناع نمود. اما مادر پير سرانجام با سخناني نغز او را قانع و رهسپار كرد. اين سخنان نغز، كه شايد در اصل به وسيلة يكي از مردان چيني جعل شده باشد، چينيان را به بزرگداشت مادر منسيوس برانگيخته است:

زن را حق آن نيست كه خود تصميم گيرد، بلكه وظيفة او اطاعت است از سه امر: در كودكي بايد از پدر و مادر خود فرمان برد. پس از ازدواج بايد شوهر را اطاعت كند، و چون بيوه شد بايد مطيع فرزند خود باشد. تو مردي هستي در كمال عمر، و من زني سالخورده‌ام. آنچه را صواب مي‌داني، جامة عمل پوشان؛ من نيز بروفق قانوني كه از آن من است، عمل مي‌كنم. چرا بايد بهر من دغدغه به خود راه دهي؟ ‌

منسيوس روانه شد، زيرا ميل تعليم دادن از ميل حكومت كردن جدا نيست؛ يكي را بخراش و ديگري را بياب. منسيوس، مانند ولتر، حكومت سلطنتي را بر دموكراسي ترجيح مي‌داد و مي‌گفت كه، در نظام دموكراسي، حكومت براي توقيق خود بايد همة مردم را تربيت كند، ولي درحكومت سلطنتي، براي سلامت دولت، كافي است كه حكيمان تنها يك تن- شاه-

را به دانش رسانند. «خطاهاي ذهن امير را تصحيح كن. چون امير را به صواب آوري، سلطنت استوار مي‌شود.» نخست به چي رفت و كوشيد تا امير شوان را به راه راست كشاند. به شغلي افتخاري تمكين كرد و از قبول حقوق آن سرپيچيد. اما پس از آنكه بيرغبتي امير را به فلسفه دريافت، به امارت كوچك تانگ، كه فرمانروايش يكي از شاگردان مخلص ولي بي‌ماية او بود، كوچيد. سپس به چي بازگشت و، با قبول مقامي سودآور، به اثبات رسانيد كه دانش و فهم او فزوني يافته است! در خلال اين سالهاي آسودگي، مادرش درگذشت، و منسيوس جسد را با كبكة بسيار به خاك سپرد، چندانكه شاگردانش به شرم افتادند، و منسيوس ناگزير توضيح داد كه آنچه كرده است تنها از سر مهر فرزندي بوده است. چند سال بعد، شوان دست به كشورگشايي زد و، به سبب ناخشنودي از صلح‌طلبي نابهنگام منسيوس، به خدمت او پايان داد. چون شهرت يافت كه امير سونگ مي‌خواهد همچون فيلسوفان حكومت كند، منسيوس به دربار او شتافت. ولي در آنچا پي برد كه خبر آوران دربارة فيلسوف‌مآبي امير راه مبالغه پيموده‌اند. پس، يكباره از او و اميران ديگر روي گردانيد. همة اميران اصلاح‌ناپذير مي‌نمودند و، مانند كساني كه به يك وليمة عروسي ناخواسته دعوت شده باشند، براي اصلاح‌ناپذيري خود بهانه‌هايي داشتند. يكي از آنان مي‌گفت: «من ضعفي دارم: عاشق شهامتم!» ديگري مي‌گفت: «من ضعفي دارم: طالب ثروتم!» منسيوس، پس از كناره‌گيري از زندگاني اجتماعي، سالهاي پيري را وقف تعليم طلاب و تصنيف كتابي به نام كتاب منسيوس، حاوي مكالمات خود با سلاطين آن زمان، كرد. درست نمي‌‌دانيم كه آيا بايد اين مكالمات را با مباحثات والتر ساوج‌لندور، اديب انگليسي، برابر شماريم يا نه. اين را هم نمي‌دانيم كه آيا اساساً اين كتاب به منسيوس تعلق دارد يا به شاگردان او، يا به هيچ كدام. تنها اين را مي‌توانيم بگوييم كه كتاب منسيوس يكي از گراميترين آثار فلسفة كلاسيك چين است.

نظرية او، مانند نظرية كنفوسيوس، به كار دنياي عمل مي‌آيد و از منطق و شناختشناسي و فلسفة اولي بهرة چنداني ندارد. پيروان كنفوسيوس اين گونه تدقيقات را به پيروان لائوتزه سپردند و خود به تفكرات اخلاقي و سياسي پرداختند، چنانكه منسيوس به بررسي حيات مقرون به خير و حكومت اخيار بسنده كرد. دعوي اصلي او اين بود كه انسانها طبعاً نيكو هستند، و مشكلات اجتماعي ناشي از طبع انساني نيست، بلكه معلول بدي حكومت است. بنابراين بايد يا فيلسوفان شاه شوند و يا شاهان اين جهان فيلسوف گردند. به زبان منسيوس:

«اينك، اگر خدايگان فغفور حكومتي بر صواب برپا دارد، همة كارگزاران كشور را آرزو آن خواهد بود كه در دربار خدايگان به خدمت قيام كنند، همة برزگران كشور را آرزو آن خواهد بود كه در دربار خدايگان به خدمت قيام كنند، همة برزگران را آرزو آن خواهد بود كه در مزارع خدايگان به شخم زدن پردازند، همة بازرگانان را آرزو آن خواهد بود كه كالاهاي خود به بازارهاي خدايگان رسانند و همة مسافران بيگانه را آرزو آن خواهد بود كه در شوارع خدايگان پاي گذارند. آنگاه، در سراسر كشور، همة كساني كه از حكام خود ستم ديده‌اند، نزد خدايگان خواهند شتافت، و هنگامي كه آنان چنين كنند، كي قدرت آن خواهد داشت كه آنان را پس زند؟» فغفور گفت: «من چيزي نمي‌دانم و نمي‌توانم بدين سو روم.»

زمامدار نيك بايد، نه بر ضد كشورهاي ديگر، بلكه بر ضد دشمن مشترك همگان، يعني فقر، بجنگد، زيرا از فقر و نيز جهل است كه جنايت و اغتشاش مي‌زايد. مجازات مردم براي جناياتي كه در نتيجة بيكاري و بيچارگي مرتكب مي‌شوند، دامي است ناجوانمردانه بر سر راه آنان. حكومت مسئول رفاه مردم است، و بايد امور اقتصادي را در اين جهت بگرداند. بايد تنها از زمين خراج ستاند و از چيزي كه روي آن ساخته مي‌شود يا كاري كه روي آن صورت مي‌‌گيرد، چيزي نخواست، و باجهاي ديگر را لغو كرد، و آموزش و پرورش عمومي اجباري را سالمترين مبناي تكامل مدنيت دانست. «قوانين نيكو، به خوبي آموزش نيكو، بر مردم دست نمي‌يابند.» و «آنچه انسان را از حيوانات پست‌تر ممتاز مي‌گرداند، امتيازي لطيف است؛ بيشتر مردم اين امتياز را از كف مي‌دهند، و فقط افراد برتر آن را حفظ مي‌كنند.»

چون به ياد آوريم كه اميران، به سبب اصلاح‌طلبي شديد منسيوس، او را مردود مي‌شمردند و سوسياليستها و كمونيستهاي آن عصر او را به گناه كهنه‌پرستي ملامت مي‌كردند، درمي‌يابيم كه مسئله‌ها و نظريه‌ها و چاره‌گريهاي عصر منور ما چه قدمتي دارند. در زمان منسيوس بود كه شوشينگ درفش ديكتاتوري رنجبران را برافراشت و خواستار شد كه رهبري دولت به كارگران سپرده شود. شو مي‌گفت: «كلانتران بايد كارگر باشند.» در آن هنگام نيز، مانند اكنون، بسياري از «دانايان» زير درفش نو گرد آمدند. اما منسيوس با آنان درافتاد و احتجاج كرد كه حكومت بايد در دست مردان بافرهنگ باشد. با اين وصف، منسيوس سودجويي را شايستة جامعة انساني نمي‌دانست، از اين رو پيشنهاد سونگ‌كانگ را مردود مي‌شمرد. سونگ‌كانگ، به شيوة زمان ما، تنها به اين علت كه جنگ سودرسان و نتيجه‌بخش نيست، شاهان را به صلح‌دوستي مي‌خواند. ولي منسيوس در رد نظر او مي‌گفت:

هدف تو بزرگ است، اما استدلال تو خوب نيست. اگر از منظر سود بنگري و شاهان امارات چين و امارت چي را اندرز دهي و آنان هم، محض سود خود، از حركت ارتشهايشان جلوگيرند، آنگاه همة كساني كه به آن ارتشها بستگي دارند، از قطع ]جنگ[ خرسند خواهند شد و خوشي خود را در سودجويي خواهند يافت. وزيران، محض سود، به خدمت سلطان كمر خواهند بست. خدمت فرزندان به پدران و خدمت برادران كهتر به برادران مهتر نيز به همين سبب خواهد بود، و در نتيجه، سلطان و وزير، پدر و پسر، برادر مهتر و برادر كهتر از خير و صواب منصرف خواهند شد و، به اقتضاي فكر سودآوريي كه در قلب خود گرامي مي‌دارند، همة كارها را به جريان خواهند انداخت. اما هيچ گاه چنين ‌]جامعه‌اي[ نبوده است، مگر آنكه تباهي به بار آورده باشد.

منسيوس براي مردم حق انقلاب شناخت و علناً، در برابر ديدگان شاهان، درترويج اين رأي كوشيد. جنگ را جنايت شمرد و قهرمان پرستان عصر خويش را چنين خوار كرد:

«مرداني هستند كه مي‌گويند: «من در تجهيز نيروهاي نظامي مهارت دارم، من در آراستن صحنة جنگ چيره‌دستم. اينان بزهكاراني بزرگند.» و نيز «جنگ مقرون به خير هيچ‌گاه وجود نداشته است.» منسيوس با تجمل دربارها مخالفت نمود و به پادشاهي كه در خشكسالي مردم را ناديده مي‌گرفت و سگ و خوك مي‌پروريد، تاختن گرفت. چون شاه متعذر شد كه براي جلوگيري از قحطي توانايي ندارد، منسيوس بدو گفت كه بايد از سلطنت چشم پوشد. از ديدگاه او، «مردم مهمترين عنصر ]ملت[ هستند، سلطان عاليترين عنصر است؛» ومردم حق آن دارند كه زمامداران خود را خلع كنند و حتي در مواردي ايشان را به قتل رسانند.

شاه شوان دربارة ‌وزيران والامقام پرسيد. منسيوس پاسخ داد: «اگر از امير تقصيري عظيم سرزند، بايد آنان بحق امير را به باد نكوهش گيرند، و اگر آنان چند بار چنين كنند و امير گوش به سخن آنان ندهد، بايددست به خلع او زنند.» منسيوس به سخن ادامه داد: «اگر قاضي‌القضات از ادارة امور مأموران ] زيردست خود[ بازماند، با او چه مي‌كني؟» شاه گفت: «اخراجش مي‌كنم.» منسيوس مجدداً گفت: «اگر در ميان مرزهاي چهارگانة ]ملك تو[ حكومت خوبي برقرار نباشد، چه بايد كرد؟» شاه به چپ و راست نگريست و ازمقولات ديگر سخن گفت. شاه شوان پرسيد: «آيا تانگ دست به تبعيد چي‌يه زد، و چو]سين[ از شاه وو گوشمالي ديد؟ منسيوس پاسخ گفت: «چنين روايت كرده‌اند.» شاه گفت: «آيا وزير مي‌تواند سلطان خود را به هلاكت رساند؟» منسيوس پاسخ داد: «كسي كه از خير ]موافق طبع خود[ رو مي‌گرداند، از راهزنان است، كسي كه از صواب كنار رود، از اوباش است. در نظر ما، راهزنان و اوباش صرفاً افرادي ساده‌اند. چو را سر بريدند، ولي چو در آن هنگام فردي ساده بود و نه سلطان..»

اين نظريه، نظريه‌اي است تهورآميز و در بينش اجتماعي چينيان تأثير ژرف گذارده است. فغفورها و همچنين مردم چين بر آن بودند كه اگر زمامداري دشمني مردم را برانگيزد، «نمايندگي خدا» را از كف مي‌دهد، و مي‌توان او را كنار گذاشت. از اين رو هونگ‌وو، بنيادگذار دودمان مينگ، از خواندن مكالمة منسيوس با شاه شوان دژم شد و فرمان پايين آوردن لوحة او را، كه در سال 1084 در معبد كنفوسيوس نصب شده بود، صادر كرد. اما، يكي دو سال بعد، لوحه را به جاي نخستين نهادند و منسيوس تا انقلاب 1911به نام يكي از قهرمانان چين و دومين فرد پرنفوذ تاريخ فلسفة رسمي آن كشور باقي ماند. كنفوسيوس پيشوايي فكري خود را كه مدت دو هزار سال در چين دوام آورد، به او و چوشي مديون است.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.