انحطاط و انقراض در مصر باستان

توت عنخ‌امون- كوششهاي رامسس دوم- ثروت كاهنان- فقر ملت- تسخير مصر- سهم مصر در پيشرفت تمدن

دو سال پس از مرگ اخناتون، داماد وي، توت‌عنخ‌آمون، كه طرفدار و محبوب كاهنان بود، بر تخت سلطنت جلوس كرد. وي نام توت عنخ‌آمون را، كه پدر زنش به وي داده بود، عوض كرد؛ دوباره پايتخت را به طيوه بازگردانيد؛ با اولياي معابد سازش كرد؛ بازگشت به پرستش خدايان كهن را به مردم اعلام كرد- همه از اين خبر شاد و شكفته شدند. كلمات «آتون» و «اخناتون» از همة آثار زدوده شد، و كاهنان بردن نام آن شاه زنديق را بر مردم حرام كردند؛ هر وقت كسي مي‌خواست ذكري از او بر زبان آورد، وي را به نام «تبهكار بزرگ» مي‌ناميد. همة اساميي را كه اخناتون از آثار پاك كرده بود دوباره نقش كردند، و روزهاي جشني را كه وي از ميان برده بود از نو زنده ساختند. همه چيز به ترتيب سابق خود بازگشت.

از اين كارها گذشته، ديگر توت‌عنخ‌آمون هيچ كار برجستة ديگري نكرد؛ اگر از گور وي آن اندازه طلا- كه پيش از آن سابقه نداشت از قبري به دست آيد- بيرون نيامده بود، شايد كسي در جهان اصلا از نام او خبردار نمي‌شد. پس از وي، سردار شجاعي به نام حارمحب لشكريان خودرا، در كنار ساحل، رو به بالا و پايين نيل به حركت درآورد و دوباره قدرت خارجي و وضع داخلي مصر را مستقر ساخت. ستي اول حكيمانه از پيدايش نظم و ثروت استفاده كرده، تالار سر ستون كرنك را ساخت و به تراشيدن معبدي درميان تخته‌سنگهاي ابوسمبل آغاز كرد و، با نقوش برجستة باشكوه، عظمت خود را براي آيندگان به يادگار گذاشت و اين بهرة نيك نصيب وي شد كه هزاران سال در بهترين و مزينترين گورهاي مصري آرام بگيرد.

پس از وي آخرين فرعون مصر، رامسس دوم، كه شخصيت افسانه‌اي عجيبي دارد به تخت شاهي نشست- تاريخ از كمتر پادشاهي به شگفت‌انگيزي او ياد مي‌كند. وي زيباروي و شجاع بود، و چون به شكل كودكانه‌اي از اين زيبايي و شجاعت خود استفاده مي‌كرد، محاسن او بيشتر جلوه‌گر مي‌شد؛ تلاشهاي آميخته به كاميابي وي، كه هرگز از يادآوري آنها خسته نمي‌شد، به هيچ چيز بيشتر از ماجراهاي عشقي وي شباهت نداشت. پس از آنكه برادري را كه نسبت به تاج و تخت ادعاهاي نابهنگامي داشت دور كرد، لشكر به خاك نوبه كشيد تا معادن طلاي آنجا را تصرف كند و خزانة مصر را پرسازد؛ با غنايمي كه از اين حمله به دست آورده بود به مطيع ساختن استانهاي آسيايي كه بر مصر شوريده بودند توجه كرد. سه سال طول كشيد تا فلسطين را به زير حكم آورد؛ پس از آن، پيش راند و در كاديش با لشكر عظيمي كه متحدان آسيايي گرد كرده بودند، رو به رو شد (سال 1288ق‌م) و، با شجاعت و رهبري عالي خويش، شكستي را كه در كمين او بود به پيروزي مبدل ساخت. شايد در نتيجة همين نبرد بوده است كه عدة فراواني از يهوديان را به عنوان بنده يا مهاجر به مصر آورده بود؛ بعضي چنان عقيده دارند كه رامسس دوم همان فرعون معاصر با موسي است كه نام وي در سفرخروج آمده است. اين شاه فرمان داد كه گزارش پيروزيهاي او را، بدون اندك مبالغه و جانبداري، بر روي پنجاه ديوار نقش كنند، و يكي از شاعران را مأمور ساخت تا قصيده‌اي بسازد و نام او را جاودانه باقي گذارد؛ پاداش خود را آن قرار داد كه چند صد همسر براي خويش انتخاب كند. در آن هنگام كه از دنيا رفت، صد پسر و پنجاه دختر از وي برجاي مانده بود؛ عدد اين فرزندان، و نسبت ميان شمارة پسران و دختران، بهترين نمايندة نيروي مردي به شمار مي‌رفت. فرزندان و فرزندزادگان وي به اندازه‌اي زياد بودند كه از ايشان طبقة خاصي در مصر پيدا شد و مدت چهار قرن دوام كرد؛ فرمانروايان مصر در مدتي بيش از صدسال از ميان همين طبقه انتخاب مي‌شدند.

آن پادشاه شايستة اين همه احترام بود، زيرا، چنانكه از ظواهر برمي‌آيد، وي بخوبي و از روي فرزانگي بر مصر فرمان رانده است. به اندازه‌اي در ساختمان زياده‌روي داشت كه تقريباً نصف آثار باستاني مصر كه برجاي مانده از ساخته‌هاي ايام سلطنت اوست. بناي تالار اصلي كرنك را تمام كرد و به معبدالاقصر ساختمانهاي تازه‌اي افزود، و در طرف غربي نيل ضريح بزرگي ساخت، كه به نام خود او رامسئوم خوانده مي‌شود؛ همچنين معبد عظيمي را كه در نزديكي ابوسمبل در كوه تراشيده بودند تمام كرد؛ وي در سراسر مصر مجسمه‌هاي عظيمي از خود برپاي داشت. بازرگاني، در زمان او، از دو طريق كانال سوئز و بحر ابيض متوسط (درياي مديترانه) رواج داشت؛ او ترعه‌اي ميان نيل و درياي سرخ حفر كرد كه، پس از مرگش، ريگهاي روان آن را از بين برد. رامسس به سال 1225 ق‌م در سن نودسالگي، و پس از گذراندن دورة سلطنتي كه در تاريخ بسيار شهرت دارد، از دنيا رفت.

در تمام مصر هيچ نيروي بشري، جز نيروي كاهنان، بر وي برتري نداشت: در آن سرزمين نيز، مثل هر جاي ديگري در تاريخ، كشمكش پايان‌ناپذير ميان دولت و متوليان معابد جريان داشت. غنايم جنگ، و قسمت اعظم خراجي كه از كشورهاي گشوده شده در زمان او و جانشينانش به مصر سرازير مي‌شد، سهم معابد و كاهنان بود؛ اين ثروتمندي متوليان ديني در عهد رامسس سوم به منتها درجه رسيد. معابد، در آن زمان،107000 برده در اختيار داشتند كه به اندازة يك سي‌ام جمعيت مصر بود؛ اراضي متعلق به اين معابد در حدود000،300 هكتار، يعني هفت يك اراضي قابل كشت مصر مي‌شد؛ تعداد چهارپايان در ملكيت معابد 000،500 رأس بود، و درآمد 169 شهر مصر و شام به آنها تعلق داشت؛ اين درآمد هنگفت از پرداخت ماليات بردرآمد معاف بود. رامسس سوم، از روي بخشندگي يا بزدلي، آن اندازه هدايا به معابد بخشيد كه پيش از آن مانند نداشت؛ از جملة اين هدايا 32000 كيلوگرم طلا و يك ميليون كيلوگرم نقره بود؛ اين شاه هر سال 185000 كيسه دانه‌بار به اين معابد هديه مي‌كرد. هنگامي كه موعد پرداخت دستمزد كارگراني كه در خدمت دولت بود رسيد، دريافت كه خزانه تهي است. ملت روز به روز گرسنه‌تر مي‌شد؛ و اين همه براي آن بود كه خدايان بتوانند هر چه مي‌خواهند تناول كنند.

نتيجة چنين سياستي آن بود كه شاهان، دير يا زود، به صورت خدمتگزاران كاهنان درآيند. در دوران شاهي آخرين شاه سلسلة رامسسي، كاهن اعظم آمون تخت سلطنت را غصب كرد و تسلط و قدرت عالي مملكت آشكارا به دست وي افتاد؛ امپراطوري مصر به صورت حكومت ديني راكدي درآمد كه در آن امر ساختمان و توجه به خرافات رونق گرفت؛ از اين دو گذشته، ساير عوامل دوام و پيشرفت حيات ملي انحطاط پيدا كرد. براي آنكه ضمانت اجرايي احكامي كه از دستگاه كاهنان صادر مي‌شد زيادتر باشد، غيبگويي و پيشگويي رواج يافت. به اين ترتيب، براي فرونشاندن عطش خدايان، همة سرچشمه‌هاي نيروي حياتي مصر خشكيد؛ اين درست در همان زماني بود كه مهاجمان خارجي خود را آمادة آن مي‌ساختند كه بر سر مصر بتازند و آن همه ثروتهاي انباشته را به چنگ آرند.

در تمام مرزها بيم فتنه و آشوب مي‌رفت. قسمتي از تفوق مصر وابسته به وضع جغرافيايي و قرار گرفتن آن بر سر راه اصلي بازرگاني درياي مديترانه بود؛ معادن و ثروت اين كشور سبب شده بود كه در باختر بر ليبي، و در خاور و شمال بر فنيقيه و سوريه و فلسطين تسلط پيدا كند. ولي در آن زمان، در كنار ديگر اين راه بازرگاني- يعني در آشور و بابل و پارس- ملتهاي تازه‌اي در حال رشد و رسيدن به حد بلوغ و اقتدار بودند و، با اختراعات و داد و ستدهايي كه مي‌كردند، رفته رفته قويتر مي‌شدند و جرئت آن پيدا مي‌كردند كه با مصريان پرهيزگار و از خود راضي، در بازرگاني و صناعت، به رقابت پردازند. مردم فنيقيه در كار ساختن كشتيهايي بودند كه سه رديف پاروزن داشت؛ با ساختن اين كشتيها به جايي رسيده بودند كه بتوانند تسلط بر دريا را رفته‌رفته از چنگ مصر خارج كنند. دوريها و يكي از طوايف مردم قديم يونان. – م. آخاياييها برجزيرة كرت و جزاير درياي اژه مسلط شده (حوالي 1400ق‌م) در شرف ساختن امپراطوري بازرگاني خاصي براي خويش بودند؛ بازرگانان رفته رفته از راههاي كاروانرو كوهستاني و صحرايي خاور نزديك، كه پيوسته در معرض دزدان و مهاجمان قرار داشت، سرخورده بودند و بيشتر كالاها، با خرج كمتر و امنيت بيشتر، به وسيلة كشتي، و از طريق درياي سياه و درياي اژه به شهر تروا و كرت و يونان و، در آخر كار، به كارتاژ] =قرطاجنه[ و ايتاليا و اسپانيا حمل مي‌شد. كار كشورهاي واقع بر كناره‌هاي شمالي مديترانه بتدريج رونق مي‌گرفت؛ در عين حال كشورهاي جنوبي اين دريا رو به انحطاط و اضمحلال مي‌رفت. مصر بازرگاني و ثروت و قدرت و هنر و، در آخر كار، غرور خود را نيز از كف داد؛ رقيبان وي، يكي پس از ديگري، بر سر‌آن تاختند و بر آن مسلط شدند و هر چه داشت به يغما بردند.

به سال 954ق‌م، مردم ليبي از تپه‌هاي باختري به اين سرزمين درآمدند و به خرابي در آن پرداختند؛ در 722، حبشيان از جنوب هجوم آوردند و انتقام بندگيهاي قديم خود را گرفتند؛ در 674، آشوريان از شمال سرازير شدند و مصري را كه در اختيار كاهنان بود خراجگزار خويش ساختند. مدت زماني پسامتيك، اميرسائيس، توانست مهاجمان را دور كند و اجزاي پراكندة مصر را به زير پرچم خويش متحد سازد. در زمان حكومت دراز وي، و نيز در دورة جانشينانش، نهضتي در هنر فراهم شد كه در تاريخ به نام «نهضت سائيسي» خوانده مي‌شود. معماران و مجسمه‌سازان و شاعران و دانشمندان مصر به جمع‌آوري سنن و مخلفات فني و ذوقي مكتبهاي خويش پرداختند، و همة اين گردآورده‌ها را مهياي آن ساختند كه نثار قدم يونانيان كنند. ولي در سال 525ق‌م، پارسيان، به رهبري كبوجيه، از كانال سوئز گذشتند و بار ديگر استقلال مصر ازميان رفت. در 332 ق‌م، اسكندر، هنگام بازگشت از آسيا، مصر را به صورت ايالتي از مقدونيه درآورد. در سال 48ق‌م، قيصر روم به مصر درآمد تا پايتخت تازة آن، اسكندريه، را مسخر كند وبه كلئوپاترا پسري بدهد كه وارث دو امپراطوري بزرگ قديم باشد؛ ولي بايد گفت كه اين آرزو هرگز جامة عمل به خود نپوشيد. در سال 30ق‌م، كشور مصر عنوان استاني از امپراطوري روم را پيدا كرد و نام آن از تاريخ قديم محو شد.

دوبار ديگر، براي مدت كوتاهي، در مصر نهضتي پيش آمد: يكي آن زمان بود كه قديسان و آباي مسيحي به آبادكردن صحرا پرداختند، و سيريل آن اندازه هيپاتيا را در كوچه‌ها بر كشيد تا جان داد (415 ميلادي)؛ و ديگر آنگاه كه مسلمانان مصر را گشودند (حوالي 650 ميلادي) و، از مصالح بازماندة ممفيس، شهر قاهره را بنا نهادند و در همه جاي آن قلعه‌ها و مساجد با قبه‌هاي خوشرنگ ساختند. ولي اين هر دو تمدن، درواقع، تمدن بيگانه و غير مصري بود و طولي نكشيد كه از ميان رفت. اكنون نيز در جهان جايي هست كه به نام مصر ناميده مي‌شود، ولي مصريان بر اين سرزمين سيادت ندارند؛ مدتهاست كه روحية آنان به صورت روحية مردمي شكست‌خورده درآمده، و از راه زبان و زناشويي با كشورگشايان عرب سخت درهم‌ آميخته شده‌اند؛ شهرهاي اين كشور چيزي جز مسلمانان و انگليسيها و هزاران سياح را نمي‌شناسد؛ اين سياحان، كه از همه جاي جهان، پس از پيمودن هزاران كيلومتر، براي ديدن اهرام به آن ديار مي‌شتابند، چيزي جز توده‌هاي سنگ در برابر خويش نمي‌بينند. شايد، در آن هنگام كه آسيا دوباره ثروتمند شود و مصر به صورت انبار نيمه‌راه بازرگاني جهاني درآيد، دوباره مصر بتواند عظمت از دست‌رفتة خود را باز يابد. ولي هيچ كس نمي‌داند كه فردا چه پيش خواهد آمد، و آنچه امروز مسلم است حالت انحطاطي است كه در مصر وجود دارد. آثار باستاني مصر ويران شده و فرو ريخته، و سياحان به هرجا رو كنند ويرانه‌هاي عظيم و آثار باستاني و گورهايي را مي‌بينند كه از به كار افتادن نيروهاي شگرفي در آن زمانهاي دور حكايت مي‌كند؛ همه جا بينوايي و بدبختي و خشكيدن خون قديم به چشم مي‌خورد، و پيوسته بادهاي گرم ريگهاي روان را از هر سو به حركت درمي‌آورد، تو گويي سر آن دارد كه در پايان كار همه چيز را در زير خود مدفون سازد.

ولي اين را بايد گفت كه شنهاي روان، از مصر باستاني، تنها جسد آن را ويران كرده‌اند، و روح آن، به صورت ميراثي از معرفت و يادگارهاي عالي در نوع بشر، پيوسته باقي خواهد ماند. كافي است به ياد بياوريم كه پيشرفتهاي نخستين، در كشاورزي و استخراج معادن و صناعت و مهندسي، از سرزمين مصر است؛ به گمان بيشتر، اختراع شيشه و بافتن پارچة كتاني و ساختن كاغذ و مركب و ساعت و علم هندسه و حروف الفبا از كارهاي مصريان است؛ همين مصر است كه ساختن لباس و زينت‌آلات و اثاث خانه و خانه را بهبود بخشيد و اصلاحاتي را در اوضاع و احوال اجتماعي و شئون زندگي سبب شد؛ از لحاظ پيشرفت مفهوم حكومت و نگاهداري نظم عمومي و سرشماري و پست و تعليمات ابتدايي و متوسطه، و حتي تعليمات فني خاص براي تربيت كارمندان اداري، به اين سرزمين دين فراوان داريم؛ همين مردمند كه سبب پيشرفت هنر خطنويسي شده، و ادبيات و علوم پزشكي را ترقي داده‌اند؛ تا آنجا كه مي‌دانيم، مصريان براي نخستين‌بار تعريف و دستور آشكاري براي ضمير فردي و ضمير اجتماع وضع كردند؛ هم آنان نخستين منادي عدالت اجتماعي و نخستين مبلغ تكگاني و يكتاپرستي و نخستين مقاله نويس در فلسفة اخلاق بوده‌اند؛ به اندزه‌اي در هنرهاي معماري و مهندسي و مجسمه‌سازي و هنرهاي كوچك پيش رفتند و به اين هنرها استحكام و قدرت بخشيدند كه هرگز، پيش از آنان، ملتي به اين حد نرسيده بود (تاآنجا كه ما آگاهيم)، و پس از آنان كمتر ‌ ملتي توانست به پاي ايشان برسد، اين فضل و برتري مصريان، حتي در آن هنگام كه بهترين آثار اين سرزمين در زير شن مدفون شد، يا بر اثر تقلبات ارضي بر زمين ريخته بود، هرگز از ميان نرفت، چه تمدن مصري ميان فنيقيان و شاميان و يهود و مردم كرت و يونان دست به دست گشت، تا آنگاه كه عنوان ميراث فرهنگي تمام نوع بشر را پيدا كرد. كارهايي كه مصر در بامداد تاريخ به آنها برخاسته در نزد هر ملت و هر دوره‌اي تأثير خود را كرده است. بنا به گفتة فور «حتي ممكن است كه مصر، بر اثر وحدت و همبستگي، و تنوع منسق و منظم محصولات هنري، و كوششهاي شگرفي كه در مدتهاي دراز كرده، نمايندة بزرگترين تمدني باشد كه تا كنون بر روي زمين پيدا شده است.» براي ما بهتر آن است كه بكوشيم و كار كنيم تا با آن برابر شويم.

شهر طيوه [= طيبة] در سال 27 ق‌م بر اثر يك زمين لرزه بكلي منهدم شد.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.