بازگشت به وطن در یونان باستان
منظومه بزرگ در اينجا ناگاه پايان مييابد، گويي كه شاعر سهم خود را نسبت به يك داستان عمومي ادا كرده است و بايد بقيه را براي سرود گوي ديگري دست نخورده به جا گذارد. اما در آثار پس از هومر آمده است كه پاريس، از كنار ميدان جنگ، تيري به پاشنه آسيبپذير اخيلس ميزند و او را از پاي در ميآورد. و بعدا تروا با نيرنگ اسب چوبين سقوط ميكند. ولي فاتحان، با پيروزي خود، در هم شكستند و با اندوهي كسالتبار به سوي اوطان محبوب خود راه بازگشت پيش گرفتند. بسياري از آنان كشتي شكسته شدند، و برخي در سواحل به گل نشستند و در آسيا و درياي اژه و ايتاليا عدهاي كوچگاه يوناني برپا داشتند. منلائوس، كه عهد كرده بود هلنه همسر فراري خود را بكشد، چون او را كه ((در ميان زنان الاههاي محسوب ميشد)) يافت و ديد كه با زيبايي پروقر و جلال خود به پيش ميخرامد، از نو به عشقش گرفتار آمد و بشادي او را باز برد تا بار ديگر شهر بانوي اسپارت شود. هنگامي كه آگاممنون به موكناي رسيد، ((خاك خود را به سينه فشرد و بوسيد، و بسي اشك گرم از چشمانش سرازير شد)). اما در غيبت طولاني او، همسرش كلوتايمنسترا پسر عموي آگاممنون را به شوهري و شاهي برگرفته بود. پس وقتي كه آگاممنون پا به كاخ نهاد، به هلاكتش رسانيدند.
از اين غم انگيزتر داستان بازگشت اودوسئوس است، كه در منظومه اوديسه آمده است. اوديسه به قدر ايلياد قوي و قهرماني نيست، ولي آرامتر و مطبوعتر است. چنانكه در اين منظومه ميخوانيم، كشتي اودوسئوس در جزيره اوگوگيا، كه همچون تاهيتي به شهر پريان ميمانست، در هم ميشكند، و كالوپسو، ملكه و الاهه جزيره، مدت هشت سال او را براي عشقبازي نگاه ميدارد. ولي اودوسئوس قلبا از دوري همسرش پنلوپه و پسرش تلماخوس افسرده است، چنانكه آنان نيز در ايتاكا براي او دلتنگ هستند.
(ii) آتنه، زئوس را بر ميانگيزد كه كالوپسو را به جدايي اودوسئوس امر كند. اين الاهه نزد
تلماخوس ميپرد و با شفقت به درد دل آن نوجوان گوش فرا ميدهد: اميران ايتاكا و جزاير تابع به پنلوپه اظهار عشق ميكنند و ميخواهند، با جلب او، بر سلطنت ايتاكا دست يابند. پس در كاخ اودوسئوس به سر ميبرند و با دارايي او عيش ميكنند. (ii) تلماخوس از خواستگاران مادرش ميخواهد كه پي كار خود بروند. اما چون آنان به صباوت او ميخندند، محرمانه با كشتي براي يافتن پدر روانه ميشود. پنلوپه، كه اكنون هم بر هجران شوهر و هم بر دوري پسر زاري ميكند، براي رهايي از شر خواستگاران، پيمان مينهد كه پس از اتمام پارچهاي كه ميبافد، يكي از آنان را به شوهري بپذيرد. ولي حيله گرانه هر شب، به همان اندازه كه به هنگام روز ميبافد، نخهاي پارچه را ميگشايد. (iv – iii) تلماخوس در پولوس به نستور و در اسپارت به منلائوس بر ميخورد. اما هيچ يك از پدر او خبري ندارند. در اين مقام، شاعر تصوير گيرايي از هلنه به دست ميدهد: ديگر آرام و افتاده شده است، ولي هنوز جمالي ملكوتي دارد. مدتهاست كه گناهانش را بخشودهاند و او هم اعتراف كرده است كه، از زمان سقوط تروا، بدان شهر بي مهر گشته است.
(v) اكنون براي نخستين بار اودوسئوس وارد قصه ميشود: در جزيره كالوپسو ((روي ساحل نشسته است.
ديگر چشمانش توان اشك فشاني نداشت. سوگوارانه آرزومند بازگشت بود. زندگيش از شيريني خالي ميشد. راست است كه شبانگاه، در اندرون غار ژرف، جبرا و بي اشتياق در كنار حوري مشتاق ميخوابيد، اما روز هنگام روي صخرهها و شنها مينشست و روح خود را با اشك و ناله تسكين ميداد و به درياي بي آرام مينگريست.)) كالوپسو سرانجام به اودوسئوس فرمان داد كه زورقي بسازد و به تنهايي درياسپار شود.
(vi) اودوسئوس، پس از آنكه با اقيانوس كشمكشهاي بسيار ميكند، به كشور افسانهاي فاياكي، كه محتملا همان كوركورا يا كورفو است، پا مينهد و دوشيزه ناوسيكائا، دختر شاه آلكينوئوس، او را ميبيند و به كاخ پدرش ميبرد. دخترك اسير عشق پهلوان قوي پيكر و قويدل ميشود و او را به نديمان خود ميسپارد: ((گوش فرا دهيد، اي دختران سپيد بازوي من،… چند گاهي پيش، اين مرد بر من ناخوشايند مينمود. اما اكنون خداياني است كه آسمان فراخ دامن را نگاه ميدارند. كاش چنين كسي شوهر من نام گيرد و اينجا به سر برد و از ماندن خود در اينجا خرسند شود.)) (viii – vii) اودوسئوس چنان تاثير نيكي در دل آلكينوئوس ميگذارد كه آلكينوئوس همسري ناوسيكائا را به او پيشنهاد ميكند. اما اودوسئوس عذر ميخواهد و داستان مراجعت خود را از تروا به او باز ميگويد.
(ix) به شاه ميگويد: كشتي او از مسير خود منحرف و به سرزمين لوتوفاگي (لوطس خوران) كشانيده شد. اين مردم به ياران او ميوه دادند، و ميوه چنان شيرين بود كه بسياري از ياران او وطن و اشتياق خود را از ياد بردند، و اودوسئوس ناگزير شد كه آنان را به زور به كشتيها بازگرداند. از آنجا به سرزمين سيكلوپس (يك چشميها) رسيدند. ساكنان اين سرزمين غولاني يك چشم
بودند و، بدون قانون و دردسرهاي آن، در جزيرهاي كه غلات و ميوههاي وحشي فراوان داشت، ميزيستند.
يكي از سيكلوپها به نام پولوفموس آنان را در غاري گرفتار كرد و گوشت چند تن را خورد. ولي اودوسئوس غول را با شراب به خواب برد و سپس يگانه چشم او را با آتش كور كرد و به اين شيوه ياران خود را رهانيد.
(x) آوارگان مجددا دل به دريا زدند و به جزيره لايستروگونيا آمدند. اما اين قوم نيز آدمخوار بودند، و كشتي اودوسئوس بزحمت از آنجا گريخت. پس از آن، اودوسئوس و يارانش به جزيره آينيا رسيدند. در آنجا الاهه زيبا و تبهكار، كيركه، بيشتر آنان را با آواز وسوسه كرد و به غار خود برد، بدانان دارو خورانيد و به هيئت خوكشان درآورد. اودوسئوس آهنگ كشتن او كرد. اما رايش گشت و عشق او را پذيرفت. آنگاه وي و يارانش به صورت انساني بازگشتند و سالي نزد كيركه ماندند.(xi) بار ديگر بادبان برافراشتند و پا به سرزميني نهادند كه همواره تاريك بود و مدخل هادس محسوب ميشد. در آنجا اودوسئوس با ارواح آگاممنون و اخيلس و مادر خود سخن گفت. (xii) چون به سفر ادامه دادند، گذارشان از كنار جزيره سيرنها افتاد، و اودوسئوس با نهادن موم در گوش مردان خود، آنان را از شنيدن آواز فريبنده سيرنها مصون داشت. سپس كشتي او در تنگههاي سكولا و خاروبديس، كه شايد تنگه مسيناي كنوني باشد، شكست، و تنها او از آن ميانه جان به در برد و براي اقامتي هشت ساله به جزيره كالوپسو افتاد. (xiii) آلكينوئوس از شنيدن سرگذشت اودوسئوس چنان به رقت ميآيد كه او را با كشتي به ايتاكا ميفرستد. اما چشمان او را ميبندند تا مبادا محل سرزمين مسعود آنان را بشناسد و فاش كند. در ايتاكا، الاهه آتنه قهرمان آواره را به كلبه خوكچران ديرين او، ائومايوس، ميكشاند. (xiv) ائومايوس گرچه او را باز نميشناسد، باز با مهمان نوازي فراوان از او پذيرايي ميكند. (xv) سپس الاهه آتنه، تلماخوس را به همان كلبه راه مينمايد. (xvi) اودوسئوس خود را به پسرش ميشناساند، و هر دو ((سخت زاري ميكنند)). اودوسئوس براي كشتن خواستگاران همسرش طرحي ميريزد و براي تلماخوس شرح ميدهد.
(xvii – xviii) اودوسئوس به هيئت گدايان پا به قصر خود ميگذارد و دلدادگان همسرش را ميبيند كه به هزينه او جشن گرفتهاند. چون ميشنود آنان روزها به پنلوپه عشق ميورزند و شبها با كنيزكان او همبستر ميشوند، باطنا خشمگين ميشود. (xix – xx) مورد دشنام و آزار خواستگاران قرار ميگيرد، اما با شور و شكيبايي از خود دفاع ميكند. (xxi) خواستگاران، كه سرانجام به حيله گري پنلوپه در بافندگي پي بردهاند، او را به اتمام آن وا ميدارند. ناگزير پنلوپه ميپذيرد كه با يكي از آنان زناشويي كند يكي كه بتواند كمان عظيم اودوسئوس را كه بر ديوار آويخته است بر گيرد و تيري از سوراخ دوازده تبر كه به رديف نهاده ميشود بگذراند. همه ميكوشند و وا ميمانند. اودوسئوس رخصت تيراندازي ميگيرد و از عهده بر ميآيد. (xxii) سپس، با خشمي كه همه را به بيم ميافكند، جامه مبدل را به كنار ميافكند، تيرهاي خود را به سوي خواستگاران ميبارد، و به مدد تلماخوس و ائومايوس و آتنه همه را به هلاكت ميرساند. (xxiii) براي او دشوار است پنلوپه را متقاعد كند كه او خود اودوسئوس است. مشكل كسي بيست خواستگار را به
خاطريك شوهر از كف بدهد. (xxiv) با حمله پسران خواستگارها روبه رو ميشود، آنان را آرام ميكند و بار ديگر سلطنت خويش را برقرار ميسازد.
در همين هنگام بود كه بزرگترين تراژدي روايات يوناني در آرگوس روي داد. اورستس، فرزند آگاممنون، كه به كمال مردي رسيده بود، به تحريك خواهرش الكترا، به خونخواهي پدر برخاست و مادر خود را همراه فاسقش به قتل رسانيد و، پس از سالها ديوانگي و آوارگي، در حدود 1176 قم بر تخت سلطنت آرگوس و موكناي جلوس كرد و بعدا اسپارت را هم بر ملك خود افزود. اما با جلوس او عصر زوال خاندان پلوپس فرا آمد. احتمالا انحطاط اين خاندان در عهد آگاممنون آغاز شد، و اين سلطان مردد، براي متحد ساختن خطه خود، به جنگ دست زد. ولي پيروزي او سقوط او را قطعي كرد، زيرا تنها اندكي از اميران او از جنگ بازگشتند، و بسياري از امارات، در غياب اميران، سر از اطاعت برتافته بودند. به اين ترتيب، در پايان عصري كه آغازش محاصره تروا بود، قدرت قوم آخايايي بر باد رفت و خون پلوپس فرونشست و مردم با شكيبايي در انتظار ظهور دودماني خردمندتر نشستند.