حکومت مگارا در یونان باستان

مگارا هم مثل كورنت شيفته طلا بود و مثل آن در بازرگاني پيشرفت كرد. مگارا در عين حال شاعر بزرگي داشت، و اشعار اين شاعر، اين شهر قديمي را چنان زنده نگاه داشت كه گويي انقلابات آن همين انقلابات دوره خودمان است. مگارا در مدخل پلوپونز واقع بود و در هر دو خليج آن، بندر داشت و، به سبب همين وضع جغرافيايي، ميتوانست با لشكرهاي مهاجم وارد مذاكره شود و از محمولات بازرگاني ماليات بگيرد.

در مگاراي كهن نه تنها بازرگاني رونق داشت، بلكه پارچهبافي نيز صنعتي درخشان بود و كارگران اين صنعت مردان و زناني بودند كه در آن زمان، به معني واقع كلمه، برده بودند. مگارا در قرون ششم و هفتم ق‌م، كه بر سر بازرگاني در برزخ كورنت، با شهر كورنت در كشمكش بود، به اوج عظمت خود رسيد و در فاصله ميان بيزانس (بوزانتيون) در كنار بوسفور، و مگارا هوبلايا در سيسيل، براي خويش كوچگاه‌هايي كه به منزله مراكز بازرگاني آن بود، ايجاد كرد. دارايي روز افزون شهر در دستهاي عده اندكي متمركز ميشد كه در گرد آوردن ثروت مهارت بيشتري داشتند. اكثر مردم بردگاني بينوا بودند كه در كنار اقليتي ثروتمند زندگي ميكردند. و سخن مصلحاني را كه زندگي بهتر و آسودهتري را به ايشان نويد ميدادند، جدي ميگرفتند.

در سال 630، تئاگنس تصميم گرفت كه ديكتاتور شود، پس بينوايان را ستود و ثروتمندان را سرزنش كرد و شورشيان گرسنه را به چراگاه‌هاي رمه داران توانگر كشانيد و موفق شد كه، از ميان مردم، يك دسته نگهبان تشكيل دهد. افراد اين دسته رفته رفته فزوني يافتند تا آنجا كه وي با كمك آنان حكومتي را كه بر سر كار بود، ساقط كرد، و خود مدت يك نسل در مگارا به حكومت پرداخت. در اين مدت، رعايا را آزاد و زورمندان را زبون كرد و هنرها را رواج بخشيد. اما، تقريبا به سال 600، ثروتمندان دست به قيام زدند و حكومت را از كف او بيرون آوردند. سپس براي بار سوم انقلابي درگرفت و دموكراسي را به بار آورد. پس، املاك اشراف بزرگ مصادره و خانه همه ثروتمندان تصرف شد. وامهاي مردم لغو، و مقرر شد همه ثروتمندان بهره‌هايي را كه در گذشته از بدهكاران خود دريافت كردهاند، به آنان بازگردانند.

تئوگنيس، شاعر مگارا، كه در جريان اين تحولات زنده بود، بتلخي درباره انقلابات شهر خود شعر سروده است، تو گويي درباره جنگهاي طبقاتي عصر ما شعر سروده است. به اتكاي اقوال خويش (چرا كه او تنها ماخذ ما در اين مورد است)، ميدانيم كه از يك خاندان اشرافي كهن برخاست و در آغاز از يك زندگي آسوده و رضايتبخش برخوردار بود. تئوگنيس راهنما، فيلسوف، و معشوق جواني به نام كورنوس بود; اين جوان يكي از رهبران حزب اشراف شد. تئوگنيس راهنماييهاي بسيار به كورنوس كرد و در مقابل، صرفا خواهان عشق او شد. تئوگنيس، مانند همه عشاق، از ناكاميها شكايت داشت و، در زيباترين شعر موجود خود، 

به كورنوس يادآور ميشود كه تنها از طريق شعر اوست كه كورنوس ميتواند به جاودانگي دست يابد:

من براي تو بالهايي ساختهام كه ميتواني با آنها پرواز كني روي زمين و درياي بي انتها.

بزودي نام تو بر زبانها ميافتد و تو در ميهمانيها و خوشيها با مردم همراه خواهي بود.

دوستان جوانت از تو خواهند خواست كه باني سيمين آنان را به طرب آوري.

و هنگامي كه در دل تاريك خاك جاي بگيري در خانه مرگ، آنجا كه دل را پر اندوه ميكند پيوند تو با افتخار هرگز گسسته نخواهد شد، بلكه جاويد خواهد شد نام تو كورنوس در درياها و سواحل يونان، و از جزيرهاي به جزيرهاي خواهد رفت.

ترا به اسب نيازي نخواهد بود، زيرا به پرواز درخواهي آمد، به ياري خدايان شعر كه تاجي از بنفشه دارند.

همواره تا آن زمان كه زمين و خورشيد برقرار باشد، شيفتگان سرود، تو را گرامي خواهند داشت.

آري، من براي تو بال آفريدهام، و تو در عوض با ملامت خود مرا ميسوزاني.

در قطعه ديگري، تئوگنيس به كورنوس آگهي ميدهد كه بيداد طبقه اشراف چه بسا آتش انقلاب را برافزود.

كشور ما آبستن است بزودي بار ميدهد: خونخواهي گستاخ زاده تجاوزاتي ديرپا.

مردم هميشه خردمند بودهاند، ولي سروران آنان فاسد و نابينايند.

استيلاي طبايع آزاده و دلاور هيچ گاه نظم و صلح را دچار خطر نكرده است.

خودستايي و گزافگويي و دعويهاي دروغين از آن اشخاص ناتوان و وقيح و كوتهنظر است.

مكر و طمع و خودخواهي، عدالت و حق و قانون را به يغما برده است.

كورنوس، اينها هستند كه ما را تباه ميكنند.

گرچه اكنون كشور آرام است، باز مپندار كه صلح و سلم در آستين آينده است دير يا زود خونريزي و نزاع بر خواهد خاست. 

آتش انقلاب افروخته شد، و تئوگنيس يكي از آنان بود كه به وسيله دموكراسي پيروز تبعيد شدند و اموالشان مورد مصادره قرار گرفت. پس، زن و فرزندان خويش را به دوستانش سپرد و خود در يونان آوارگي پيش گرفت و از ملكي به ملكي رفت. ائوبويا و تب و اسپارت و سيسيل را سياحت كرد. در آغاز، مورد استقبال مردم قرار گرفت و با شعر خود به آسايش رسيد، اما پس از چندي دچار فقري جانكاه شد كه بدان عادت نداشت; پس، با تغير سوالاتي پيش پاي زئوس نهاد كه بعدها ايوب نيز از يهوه كرد:

اي زئوس توانا، من با حيرت عميق جهان را مينگرم، و از مشيت تو در شگفتم. …

تو كه نعمتهاي خود را بين خوبان و بدان يكسان پخش ميكني، چگونه پاس حق و باطل را نگاه ميداري، و چگونه ميخواهي كه قوانين تو را دريابند

وي خشم خود را بر رهبران دموكراسي فرو ميريزد و آرزو ميكند كه زئوس، با حكمت در نيافتني خود، او را از نوشيدن خون آنان خرسند كند. مگارا را به كشتيي تشبيه ميكند كه ملاحاني ناتوان و نيازموده جايگزين ناخداي آن شدهاند تا آنجا كه ما اطلاع داريم، اين تئوگنيس است كه نخستين بار اين تشبيه را به كار برده است. تئوگنيس معتقد است كه برخي از مردم فطرتا تواناتر از ديگرانند، و از اين رو برقراري حكومت اشراف اجتنابناپذير است; حتي در آن زمان هم فهميده بودند كه اكثريتها هيچوقت نميتوانند حكومت كنند. وي كلمه ((نيكان)) را به معني اشراف، و كلمه ((بدان)) يا ((فرومايگان)) را به معني مردم متعارف به كار ميبرد. ميگويد كه اختلافات فطري مردم از ميان رفتني نيست و ((مرد شرور را با آموزش و پرورش نميتوان مردي صالح كرد.)) مقصود وي اين است كه يك فرد متعارف را با تمام تعليمات ممكن هم نميتوان به عنصري اشرافي تبديل كرد. مانند همه محافظه كاران ناب، براي اصلاح نژاد، اصراري فراوان ميورزد: ((بديهاي جهان زاييده طمع ((خوبان)) نيست، بلكه نتيجه انتخاب همسراني فرومايه و بي بركتي آنان است.)) وي با همكاري كورنوس توطئهاي بر ضد انقلاب مردم ميچيند، و عقيده دارد كه انسان، حتي اگر به حكومت جديد سوگند وفاداري خورده باشد، باز رواست كه جباري را ترور كنند; و خود عهد ميكند كه، به ياري دوستان خويش، سختترين انتقام را از دشمنان بگيرد. اما پس از آنكه سالهاي بسيار از عمر خويش را در تبعيد و دوري از وطن سپري ميكند، يكي از كارگزاران حكومت را به وسيله رشوه راضي ميكند كه وسايل بازگشت او را به مگارا فراهم آورد. سپس از اين دورويي خود متنفر ميشود و در ضمن ابياتي چند، كه صدها يوناني ديگر آن را تكرار كردهاند، نوميدي خود را بيان ميدارد: 

در جهان نعمتي وجود ندارد، بزرگتر از آن كه انسان زاده نشود و خورشيد را نبيند.

اگر انسان زاده شد، سعادت آن است كه هر چه زودتر بميرد و در خاك بيارامد.

در آخرين روزهاي زندگيش، تئوگنيس را مردي سالخورده و دردمند ميبينيم كه به مگارا بازگشته و پيمان بسته است تا براي امنيت خود، ديگر درباره سياست چيزي ننويسد. آرامش خويش را در شراب و همسري باوفا ميجويد. و سعي در فراگيري اين درس ميكند كه هر چيز طبيعي را ميتوان مورد عفو قرار داد.

بياموز اي كورنوس، بياموز كه فكري آسانگير داشته باشي و مزاج خويش را با بشريت موافق كني، و طبع بشري را همان گونه كه مييابي، بپذيزي.

ما همه از عناصر خوب و بد سرشته شدهايم، و چنين هستيم ما، بهترين موجود.

بهترين مردم ناقصند و باقي همه در امور متعارف، برابر بهترين.

اگر جريان امور خلاف اين بود، چگونه كار عالم پيش ميرفت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.