بئوسي در عصر هزيود یونان باستان
در شرق مگارا راهي وجود دارد كه از جنوب به آتن و از شمال به تب منتهي ميشود. شاخه شمالي اين راه، كوهستاني است و مسافر را به ارتفاعات كوه كيتايرون ميبرد. هنگامي كه مسافر از اين نقطه به سوي باختر بنگرد، كوه پارناسوس از دور نظر وي را جلب ميكند. در پشت اين كوه، ارتفاعاتي كوچك و سپس دشت حاصلخيز بئوسي به چشم ميخورد. در دامنه اين كوه، ناحيه پلاته يا پلاتايا قرار دارد كه شاهد انهدام 000،300 ايراني به دست 100000 يوناني بوده است. اندكي در جانب باختر، شهر لئوكترا ديده ميشود كه محل نخستين غلبه بزرگ اپامينونداس بر اسپارت است، و پس از آن كوه هليكون به نظر ميرسد كه منزلگاه موزهاست. اساطير بسياري درباره اين كوه وجود دارد. بنابر يكي از آنها، هنگامي كه اسب بالدار، پگاسوس، پا بر زمين كوفت و به آسمان رفت، از خوردن سم او به زمين، چشمه هيپو كرنه، كه موضوع يكي از اشعار كيتس است، در كوه هليكون پديد آمد. در شمال اين كوه، شهر تسپياي واقع است كه با تب در كشمكش بود، و در نزديكي آن چشمهاي است كه، بنابر اساطير، ناركيسوس تصوير خود يا صورت خواهر محبوب خود را در آن ديد و شيفته آن شد.
در شهر كوچك آسكرا، نزديك تسپياي، هزيود، شاعري كه پس از هومر محبوبترين شاعر كلاسيك يونان است، به سر ميبرد. اين شاعر بر طبق يك روايت تاريخي به سال 846 متولد شد و به سال 777 درگذشت.
ولي برخي از دانشمندان و تاريخنويسان تولد او را به 650 رسانيدهاند. محتملا صد سال پيش از اين تاريخ اخير زندگي ميكرده است. زادگاه هزيود شهر كومه از بلاد آيوليا واقع در آسياي صغير بود. پدرش كه در آن شهر دچار فقر شده بود، به آسكرا، كه به گفته هزيود ((در زمستان نكبتبار و در تابستان طاقت فرساست و هيچ گاه لطفي
ندارد))، مهاجرت كرد. هزيود از كودكي به شباني پرداخت و در مزارع كار كرد و در پي گلههاي خود در دامنه كوهستان هليكون خراميد. ناگاه دريافت كه خدايان هنر در كالبد او روح شعر دميدند، و از آن پس به ساختن و خواندن شعر پرداخت و در مسابقات موسيقي به دريافت جايزههاي بسيار نايل آمد و، بنا به گفته عدهاي، برخي از جوايز را از دست هومر دريافت كرد.
مانند ساير يونانيان، به اساطير و داستانهاي شگفت آور كهن علاقه فراوان داشت و تبارنامهاي براي خدايان نگاشت كه بخشي از آن موجود است. همان گونه كه تاريخ از تبارنامههاي پادشاهان بي نياز نيست، دين نيز نيازمند نسب نامههاي خدايان است. اين نسب نامه تئوگونيا نام دارد. نخست درباره موزها سخن سرايي ميكند، زيرا اينان كه الاهه هنرهاي زيبا شمرده ميشدند، در مجاورت او، در كوه هليكون استقرار داشتند. وي با خيال جوان خود، آنان را ميديد كه در دامنه كوه ((با پاهاي لطيف خود ميرقصند)) و در هيپوكرنه ((پيكر لطيف خود را ميشويند)); سپس به توصيف زاييده شدن جهان )آري زاييده شدن، نه آفريده شدن)) ميپردازد و داستان ولادت يافتن خدايي از خداي ديگر را، تا آنجا كه جاي در كوه اولمپ بر خدايان تنگ ميشود، نقل ميكند: در آغاز، خدايي بيتعين (خائوس) وجود داشت. سپس خداي زمين (گايا)، كه ملجا استوار و ايمن همه موجودات جاويدان (خدايان) شد، پديد آمد. (در آيين يونانيان كهن، خدايان يا روي زمين و يا اندرون آن، و در هر حال نزديك به آدميان، به سر ميبرند.) پس از آن، تارتاروس، خداي عالم سفلا، و بعد از او اروس، كه خداي عشق و زيباترين خدايان است، فرا آمد. خداي تاريكي و شب (اربوس) از خائوس زاده شد، و خداي اثير و روز از او. خداي كوهها و آسمان (اورانوس) از خداي زمين زاد، و از قرين گشتن آن دو، خداي دريا (اوكئانوس) ولادت يافت. ميتوان گفت كه مقصود هزيود از زاده شدن اين خدايان چيزي جز اين نيست كه جهان در آغاز مادهاي بي تعين بوده است و سپس زمين و مظاهر آن، شب و روز، و درياها از آن ماده بي تعين پديد آمدهاند، و عامل پديد آمدن همه آنها نوعي شوق يا خواست است. براستي كه هزيود فيلسوفي است كه مفهوم انتزاعي خدايان را متشخص كرده و در قالب شعر ريخته است و اين همان كاري است كه يكي دو قرن بعد، در جزيره سيسيل، به وسيله امپدوكلس تكرار شد و زمينه فلسفه طبيعي حكيمان يونيايي را فراهم آورد.
اساطيري كه هزيود بيان ميكند، از قساوت و كارهاي وحشتناك سرشارند و رسواترين روابط جنسي را با بي پروايي به خدايان نسبت ميدهند. از آميزش آسمان با زمين، تيتانها
پديد آمدند كه برخي از آنان داراي پنجاه سر و صد دست بودند. اما چون مورد مهر اورانوس قرار نگرفتند، به دنياي سفلا يا تارتاروس تيره افكنده شدند. زمين كه از اين كار ناراضي بود، به آنان پيشنهاد كرد كه پدر خود را بكشند، و يكي از آنان به نام كرونوس اين مهم را برعهده گرفت. زمين كه سخت شادمان شده بود، كرونوس را در جايي پنهان كرد و داسي دندانه دار به دست او داد و روشي را كه ميبايستي در پيش گيرد به او آموخت. آنگاه خداي آسمان پهناور با خداي شب نزد زمين برفت و، چون مشتاق عشق بود، زمين را در آغوش گرفت. كرونوس كه اين بديد، پدر را اخته كرد و اندام بريده شده را به دريا افكند. از قطرههاي خوني كه بر زمين پاشيده شده، ارينوئس يا الاهگان انتقام زادند، و از كفي كه گرد اندام بر روي آب فراهم آمد، آفروديته، الاهه عشق، برخاست. پس تيتانها بر كوه اولمپ دست يافتند و خداي آسمان را از تخت خويش فرود آوردند و كرونوس را به جاي او نشاندند. كرونوس خواهر خويش رئا را به زني گرفت. چون پدر و مادرش، يعني آسمان و زمين، پيشگويي كرده بودند كه كرونوس به دست يكي از فرزندان خويش سرنگون ميشود، وي همه فرزندان خود را بلعيد. فقط زئوس كه در نهان در كرت ولادت يافته بود، زنده ماند و، هنگامي كه به جواني رسيد، كرونوس را خلع كرد و او را بر آن داشت كه فرزندان خويش را از شكم بيرون آورد. سپس تيتانها را به قعر زمين باز فرستاد.
اين است روش به وجود آمدن خدايان، و چنين است شرحي كه هزيود درباره آنها سروده است. اما ما در منظومه تئوگونيا به افسانههاي ديگري هم برمي خوريم. از اين زمرهاند داستان پرومته دورانديش و آتش آور، و داستان فسق و فجور فراوان خدايان، كه به اعتبار آن همه يونانيان خود را از نسل خدايان ميدانند، چنانكه همه امريكاييان به اصرار خود را بازمانده سرنشينان دلير كشتي ميفلاور ميشمارند. ما نميدانيم كه كدام يك از اين افسانهها از فرهنگ ابتدايي و نزديك به دوره توحش يونان ناشي شده و كدام يك را هزيود ساخته است. در آثار هومر جز اندكي از اين افسانهها نيامده است، و شايد برخي از مفاسدي كه در اين افسانهها به خدايان كوه اولمپ نسبت داده شده است، در دوره تكامل اخلاقي و رواج نقدهاي فلسفي، به وسيله خيال تيره خنياگر آسكرا (هزيود) جعل شده باشند.
هزيود، در منظومهاي كه بدون شك از اوست، از قله كوهها به دشتها فرود آمده و شعري استوار در وصف زندگي كشاورزان سروده و آن را به صورت اندرزنامه عتاب آلودي براي برادر خود پرسئوس درآورده است.
اين منظومه كارها و روزها نام دارد، و هزيود در طي آن، به بهانه هدايت برادر خود، گفتنيها را ميگويد.
پرسئوس با فريبكاري بخشي از ميراثي را كه
به برادر رسيده ضبط كرده است. در مطلع منظومه آمده است: ((اكنون براي تو، پرسئوس بسيار ابله، سخن ميگويم، و از اين سخن جز خير تو منظوري ندارم.)) آنگاه شاعر فضيلت و همت را توصيف ميكند و شرافتمندي و رنجبري را بالاترين كرامتها ميخواند و خوشگذراني و تنبلي را نشانههاي بيخردي ميداند.
((انتخاب انبوه رذيلتها براي تو آسانتر است، زيرا راه آن هموار و نزديك است. خدايان جاويد راه فضيلتها را، مخصوصا در آغاز كار، سخت دراز و ناهموار و با رنج و كوشش قرين كردهاند. ولي، برخلاف رنجهايي كه در آغاز اين راه وجود دارد، پايان آن بسيار راحت بخش است.)) سپس هزيود براي كارهاي كشاورزي قانونهايي وضع ميكند و بهترين فصل كشت و نهالكاري و درو را، با بياني كه بعدها در شعرهاي عالي ويرژيل صيقل مييابد، برمي شمارد و برادرش را از بسيار ميگساردن در تابستان، و تن را كم پوشانيدن در زمستان برحذر ميدارد. در بيان فصل زمستان سخت بئوسي ميگويد: ((باد در اين فصل به قدري سرد است كه پوست گاوها را ميكند. آب درياها و رودها بر اثر وزش باد شمال متموجند; جنگلها ناله سر ميدهند، صنوبرها فرو ميافتند، و حيوانات، وحشت زده در برابر برف سفيدفام، به پناهگاهها ميشتابند.)) اما در همين هنگام كلبههاي روستايي محيطي بس دلپذير دارند، و اين است پاداش كار و دلاوري و زيركي رنجبران! بادهاي سخت نميتوانند به كلبهها راه يابند و نظام خانوادگي را بر هم زنند. زنان كلبه نشين، كه براي مردان بهترين ياور و برترين پاداشند، در مقابل فداكاريهاي مردان خود، جانفشاني ميكنند.
هزيود درباره زناشويي نظري قاطع نميدهد. از اين رو ميتوان گفت كه يا تاهل اختيار نكرده است يا دوره ازدواج او، به سبب مرگ همسر، كوتاه بوده است. زيرا كسي كه همسري در كنار دارد، با لحني چنين كينه آلود درباره زن سخن نميگويد. البته هزيود، در پايان مطالبي كه از تئوگونيا بر جاي مانده است، از روزگاراني كه زنان قهرمان از مردان قهرمان كمتر نبودند و خدايان زن شيوع داشتند ياد ميكند. اما به طور كلي، در هر دو منظومه خود با غبطهاي آميخته به كينه و سرزنش، همه بديهاي جهان را به پاندوراي زيبا نسبت ميدهد و ميگويد كه چون پرومته آتش را از خدايان دزديد، زئوس سخت به خشم افتاد و خدايان را به آفرينش زن واداشت تا تحفهاي به انسان بدهد.
فرمان داد كه هفايستوس بيدرنگ خاك را با آب درآميزد و آواز و نيروي مرد را بر آن بيفزايد و بدو چهرهاي زيبا، به سان چهرههاي الاهگان، بخشد. سپس از آتنه خواست تا او را بافندگي بياموزد و به آفروديته زرين فرمود كه گرداگرد سر او لطف و شهوت و علايقي تباهيآور بپراكند. به هرمس پيغام رسان امر كرد كه ذهني چون ذهن سگ بدو ارزاني دارد و در او خدعه بيافريند. … همه فرمان بردند … و پيك خدايان آوازي نافذ در نهان او نهاد و او را ((پاندورا)) نام داد، زيرا همه ساكنان كوه اولمپ هديهاي به او داده بودند تا بخوبي بتواند مردان پرتدبير را بيازارد.
زئوس پاندوراي زيبا را به اپيمتئوس بخشيد و، اپيمتئوس، برخلاف راي برادرش پرومته كه وي را از پذيرفتن هديههاي خدايان منع كرده بود، در برابر زيبايي زانو زد. اپيمتئوس صندوقي عجيب و اسرارآميز داشت كه پرومته نزد وي گذارده، و سپرده بود كه هيچ گاه آن را نگشايد. پاندورا از ديدن آن صندوق كنجكاو شد، پس صندوق را گشود. ناگهان ده هزار بدي از درون آن صندوق به پرواز درآمدند و زندگي را براي انسان ناگوار كردند. چيزي جز اميد در صندوق باقي نماند. بدان سان كه هزيود ميگويد، ((زنان لطيف، زنان موذي، از پاندورا ناشي شدند زنان با آنكه با مردان به سر ميبرند، نه تنها براي رفع نيازمنديها آنان را ياري نميكنند، بلكه بر مشكلات آنان ميافزايند. آري، زئوس زنان را به مردان بخشيد تا مصدر شر باشند.)) با اينهمه، شاعر پريشان معتقد است كه تجرد خوشتر از ازدواج نيست. زيرا پيري و تنهايي بدبختيهايي بزرگند، و دارايي آن كس كه فرزندي ندارد، پس از مرگ او، به خويشاوندانش ميرسد. پس، مصلحت مرد در ازدواج است. با اينهمه نبايد پيش از سي سالگي ازدواج كرد. فرزند نيز بايد داشت، اما نه بيش از يكي. اگر شماره فرزندان از يك تجاوز كند، اموال پدر، پس از مرگ او دستخوش انقسام ميشود:
چون مردانگي تو به پختگي رسيد، زني را كه به همسريت رضا دهد، با خود به خانه بر.
سن ازدواج سي سالگي است.
از اين حد چيزي مكاه و بر آن ميفزاي. …
دوشيزهاي برگزين كه بتواني اخلاق پاك را با اين عشق خردمندانه بر دل او نقش كني.
همسر تو بايد دختري از اطرافيان تو باشد.
و با چشماني محتاط بنگر مبادا با انتخابي ابلهانه مايه خنده نزديكان خود شوي.
بهترين هديه سرنوشت به انسان زني است زيبا و پرهيزگار، و مصيبتي بدتر از آن نيست كه سرنوشت همسري فرومايه، اسير خورد و نوش، بر سر راهت قرار دهد.
زناني اين گونه، بي آتش، پيكر رنجديده تو را ميسوزانند و در استخوانهاي نيرومند تو آشتي بر ميافروزند كه تو را در بحبوحه جواني، پير ميگرداند.
هزيود بر آن است كه انسان در آغاز ظهور خود با سعادت قرين بود. خدايان، در دوره خوش كرونوس كه ويرژيل آن را دوره ((سلطه كيوان)) ناميده است، ((نژادي زرين)) آفريدند كه مانند خدايان، بدون رنج، زندگي ميكرد. زمين، خود، غذاي آن قوم را آماده ميكرد و گلههاي آن را، با رستنيهاي خود، به بار ميآورد. پس، انسانها سدهها با شادي زيستند; پيري نميشناختند، و مرگ براي آنان همچون خوابي بود بر كنار از كابوس و عذاب. اما ديري نگذشت كه خدايان، به اقتضاي هوسهاي آسماني خود، ((نژاد سيمين)) را پستتر از مردم نخستين آفريدند; هر يك از اينان در ظرف يك قرن به كمال رشد خود ميرسيد و بندرت با رنج به سر ميبرد.
پس از آن، زئوس ((نژاد برنجين)) را آفريد; اين مردم براي خود از برنج ابزار و سلاح و خانه ساختند و چندان با يكديگر درافتادند كه سرانجام مرگ سياه آنان را در ربود. آنگاه زئوس ((نژاد قهرماني)) را آفريد كه در تروا و تب جنگيدند و پس از مرگ بخوشي در الوسيون يا ((جزيره خجستگان)) خانه گرفتند. در پايان، ((نژاد آهنين)) به وجود آمد، افراد اين نژاد از نژادهاي پيشين پستتر و از اصلاح و پاسداري قانون دورتر بودند; روزها را با رنج سپري ميكردند و شبها را به تلخي به روز ميرساندند; فرزندان بر پدران خود وقعي نمينهادند، و همه از فرمانهاي خدايان سر ميپيچيدند; به شهوتراني و تن آساني ميگراييدند و با يكديگر ميجنگيدند; بي اعتمادي و رشوه و تهمت و ظلم و فقر شيوع داشت. هزيود با لحني حسرتبار ميگويد كه ((كاش او در اين دوره به دنيا نميآمد، بلكه به دورههاي پيش يا پس از آن تعلق داشت)). آرزو ميكند كه زئوس در انهدام مردم دوره آهن شتاب ورزد.
هزيود فقر و بيداد عصر خويش را بدين صورت لاهوتي نمايش ميدهد. از دريافت بديهاي عصر خود، باور ميدارد كه در گذشته خدايان و قهرمانان بر جهان حكومت ميكردهاند، و زندگي سيمايي خوشايند داشته است; بحق ميرساند كه انسان همواره، مانند كشاورزان بئوسي، دچار بينوايي و خواري نبوده است، اما در نمييابد كه وي از منظر محدود طبقه خود به جهان مينگرد و نظراتش درباره زندگي، كار، و زن و مرد تا چه اندازه محدود و ناسوتي و، رويهمرفته، بازاري است. تصوري كه هزيود از زندگي انسانها داده است بسيار پستتر از تصويري است كه در هومر يافت ميشود. هومر تصوري از جنايت و ترس، و همچنين شكوه و بزرگواري، ترسيم ميكند. هومر شاعر بود، و ميدانست كه پرتوي از زيبايي، انبوهي از گناهان را جبران ميكند. هزيود دهقاني بود كه از مخارج زن گرفتن ميناليد و از گستاخي زنان، كه سر يك ميز با شوهران خود مينشستند، شكايت داشت. هزيود، با صراحت خشني، وضعيت زشت طبقات پايين جامعه اوليه يونان را تصوير ميكند فقر شديد بردگان و برزگران كوچكي كه با رنج خود تمام شكوه و بازيهاي جنگي اشراف و شاهان را مهيا كردند. هومر درباره قهرمانان و اميران، و براي بزرگان و بانوان شعر ميسرود. ولي هزيود بزرگان را
نميشناخت و به توصيف زندگاني مردم ساده ميپرداخت. در اشعار هزيود بانگ رساي قيامهاي دهقاني را كه، در آتيك، اصلاحات سولون و ديكتاتوري پيسيستراتوس را به وجود آورد، ميشنويم.
در بئوسي نيز مانند پلوپونز، زمينها متعلق به اشراف بود، و اشراف، دور از املاك خود، در شهرها به سر ميبردند. آبادترين شهرهاي بئوسي در پيرامون درياچه كوپايس قرار داشت. اين درياچه اكنون خشك است، ولي در قديم، به كمك چند تونل و ترعه، اراضي اطراف را آبياري ميكرد. در اواخر عصر هومر، اقوامي از حدود كوه بوئئون در اپيروس، به اين ناحيه آباد يورش آوردند و شهرهاي متعدد را گرفتند. از اين قبيل است: خايرونيا، كه در آنجا فيليپ، با غلبه خود، به آزادي يونان پايان داد; تب، كه بعدا پايتخت قوم مهاجم گشت; و اورخومنوس، كه پايتخت ديرين قوم مينوسي بود. در اعصار قديم، اين شهرها و چند شهر ديگر اتحاديهاي به نام ((اتحاديه بئوسيايي)) تشكيل دادند و سيادت تب را پذيرفتند. مردم هر ساله مديران اتحاديه را بر ميگزيدند و در كورونيا به وجود آمدن اتحاديه را جشن ميگرفتند.
مردم آتن اهالي بئوسي را مردمي بيذوق ميخواندند و مسخره ميكردند و كودني آنان را به پرخوري و آب و هواي مرطوب و مه آلود آنان نسبت ميدادند درست همان گونه كه فرانسويان كشور و اهالي انگليس را به سخره ميگيرند. اتفاقا آتنيان در تحقير بئوسي چندان از صواب بر كنار نبودند. زيرا مردم بئوسي در جريان تاريخ به كارهايي بس ناپسند دست زدند و حوادثي نامطلوب به وجود آوردند. مثلا مردم شهر تب با مهاجمان ايراني همكاري كردند و صدها سال همچون خاري در تن آتن فرو رفتند، ولي البته محسناتي هم داشتند. قهرمانان دلاور و وفادار جنگ پلاته، همچون هزيود رنجبر و مبارز، پينداروس بلند پرواز، اپامينونداس نجيب، و پلوتارك محبوب از اين سرزمين برخاستند. بايد مراقب باشيم كه رقيبان آتن را از چشم مردم آتن ننگريم.