برقراري حكومت دموكراسي در یونان باستان
بصيرت پيسيستراتوس، كه در هر آزمايشي پيروز شد، در برابر مهر پدري شكست خورد. پسرانش را جانشين خود كرد. چون در سال 527 درگذشت، پسرانش به حكومت رسيدند. هيپياس، كه قول داده بود حاكمي خردمند و دادگر باشد، سيزده سال سياست پدر را دنبال كرد; برادر كوچكترش هيپارخوس مستغرق عشق و شعر شد و آناكرئون و سيمونيدس را نزد خود خواند.
ولي آتنيان از اينكه زمام حكومت بدون رضايت آنان به دو پسر پيسيستراتوس تفويض گشته بود، خرسند نبودند و رفته رفته دريافتند كه به بركت استبداد همه چيز دارند، اما آزادي ندارند. با وجود اين، آتن از آسايش و تنعم برخوردار بود، و اگر ((عشق يوناني)) مداخله نميكرد، حكومت آرام هيپياس ادامه مييافت.
آريستوگيتون، كه مردي ميانه سال بود، دوستي داشت به نام هارموديوس كه در آن هنگام، به قول توسيديد، ((در عنفوان جواني و زيبايي بود.)) اما هيپارخوس هم، كه مانند آريستوگيتون نر و ماده نميشناخت، براي جلب محبت هارموديوس به تلاش پرداخت. هنگامي كه آريستوگيتون اين موضوع را شنيد، تصميم گرفت كه هيپارخوس را به قتل برساند و حكومت را نيز براندازد. در اين توطئه، هارموديوس و بسياري ديگر از مردم آتن بدو پيوستند (سال 514)، و هيپارخوس را، در حالي كه مسابقات آتن را تدارك ميديد، كشتند. هيپياس آنان را دستگير كرد و به قتل رسانيد. حتي لئاينا، معشوقه هارموديوس، را، چون از فاش كردن نام توطئه گران سرباز زد، زيرشكنجه كشتند. آوردهاند كه اين زن تكهاي از زبان خود را قطع كرد و آن را به سوي چهرههاي شكنجه گران تف كرد تا مطمئن شوند كه وي هرگز به پرسشهاي آنان پاسخ نخواهد گفت. اگرچه مردم از اين آشوب حمايت محسوسي نكردند، هيپياس از آن بيمناك شد، و همين امر باعث گشت كه حكومت معتدل خود را تبديل به حكومت زور و وحشت و جاسوسي كند. ولي آتنيان كه يك نسل كامل در رفاه به سر برده بودند، دفاع از آزادي را در استطاعت خود ديدند. هر قدر زورگويي رو به شدت رفت، فرياد آزاديخواهي بيشتر طنين انداخت. هارموديوس و آريستوگيتون، در نظر ملت، شهيدان راه آزادي محسوب شدند، و حال آنكه آن دو توطئه گراني بودند كه تنها به خاطر عشق و شهوت دست به توطئه زدند. در اين هنگام، سران خانواده اشرافي آلكمايونيداي، كه در دلفي در تبعيد بودند، فرصت را مغتنم شمردند و سپاهي گرد آوردند و به آتن لشكر كشيدند و اعلام داشتند كه جز خلع هيپياس از حكومت قصدي ندارند. در ضمن، وخش معبد آپولون، بر اثر رشوهاي كه از آنان گرفت، به مردم اسپارت ابلاغ كرد كه وظيفه اسپارتيان برانداختن حكومت ظالم آتن است. هيپياس در برابر قواي آلكمايونيداي با سرسختي ايستادگي ورزيد. با اينهمه، چون ارتش اسپارت به كمك خانواده آلكمايونيداي آمد، ناگزير به آريوپاگوس پناه برد و فرزندانش را مخفيانه به خارج آتن فرستاد. ولي آنان به وسيله مهاجمان دستگير شدند و هيپياس، در مقابل تضمين جان آنان، تن به كنارهگيري و تبعيد داد (سال 510). سپس خانواده آلكمايونيداي، به رهبري كليستنس كه
مردي دلير بود، پيروزمندانه وارد آتن شدند، و اشراف تبعيدي نيز به دنبال آنان آمدند و، به خاطر بازيافتن املاك و اقتدارات خود، به تدارك جشن پرداختند.
در انتخاباتي كه صورت گرفت، ايساگوراس كه نماينده طبقه اشراف بود، به عنوان آرخون ارشد برگزيده شد. كليستنس، كه انتخاب نشده بود، مردم را به آشوب برانگيخت و حكومت ايساگوراس را ساقط كرد و ديكتاتوري مردم پسندي به وجود آورد. بار ديگر اسپارتيان با حكومت آتن به جنگ پرداختند و بازگشت ايساگوراس را به مقام پيشين خواستار شدند. ليكن مقاومت سخت آتنيان آنان را وادار به عقب نشيني كرد، و كليستنس اشرافزاده درصدد ايجاد حكومت دموكراسي برآمد (سال 507).
نخستين اصلاح كليستنس ضربت سنگيني بود بر پيكر اشرافيت آتيك يعني قبايل چهارگانه و 360 طايفهاي كه، به حكم سنن، پيشوايي را به قديمترين و متمولترين خانوادهها ميسپردند وارد آمد. كليستنس اين سازمان كهن را كه بر قرابت استوار بود، لغو كرد و سازماني جديد به وجود آورد. مطابق سازمان جديد، جامعه به ده قبيله منقسم شد، و هر قبيله بخشهايي چند را در برگرفت. براي آنكه از تشكيل واحدهاي منطقهاي و اجتماعي پيشين و از آن جمله جناحهاي ((كوهستان)) و ((ساحل)) و ((دشت)) جلوگيري كند، مقرر داشت كه هر قبيله بايد واحدهاي اجتماعي گوناگون را شامل شود. چون سازمان قديمي جنبه ديني داشت، وي دستور داد كه براي سازمان جديد نيز مراسمي ديني برپا دارند و قهرمانان باستان را خدا يا حامي هر قبيله و بخش به شمار آورند. مردم آزادي كه از خارج به آتيك آمده بودند، خود به خود، جزو بخشي كه در قلمرو آن سكونت داشتند در ميآمدند و، برخلاف گذشته، از حقوق اجتماعي برخوردار ميشدند. به اين شيوه، تعداد كساني كه حق شركت در امور سياسي را داشتند تقريبا به دو برابر رسيد، و پشتيبانان تازهاي براي دموكراسي فراهم آمد.
به هر يك از قبيلههاي جديد حق نامزد كردن يكي از سرداران ارتش داده شد. شوراي چهارصد نفري سولون به يك شوراي پانصد و يك نفري مبدل گشت، و هر قبيله پنجاه تن از اعضاي اين شورا را، كه اختياراتي معادل اختيارات مجلس سناي سابق داشت، برمي گزيد. براي انتخاب اعضاي شورا، قرعه ميكشيدند. همه شارمنداني كه سي سال داشتند، از حق انتخاب شدن برخوردار بودند. دوره شورا يك سال بود، ولي يك فرد ميتوانست تا دو دوره به عضويت شورا درآيد. اين دولت منتخب، كه به وسيله قرعه كشي تشكيل ميشد، اصل توارث در حكومت اشرافي و اصل ثروت در حكومت متنفذان را ملغا كرد و به تمام شارمندان، نه تنها حق راي، بلكه حق احراز حساسترين مقامات دولتي را ارزاني داشت. اين شورا قدرت اداري و قضايي دامنهداري داشت و برخي از قضاياي اجتماعي را به راي مجمع عمومي واميگذاشت.
دستيابي شارمندان جديد به حق عضويت در مجمع عمومي، تعداد اعضاي اين مجمع را
افزايش داد; به طوري كه كل اعضاي آن به سي هزار نفر رسيد. تمام اين اعضا ميتوانستند در دادگاهها خدمت كنند، مگر طبقه چهارم كه، مثل دوران سولون، از حق احراز مقامات دولتي محروم بود. با استقرار قانون تبعيد، كه كليستنس براي دفاع از دموكراسي جوان وضع كرد، اختيارات مجمع افزايش يافت. مجمع عمومي كه با شركت شش هزار عضو رسميت مييافت، ميتوانست در هر لحظه، با راي مخفي خود، هر كسي را كه براي دولت خطرناك تشخيص ميداد، براي ده سال به تبعيد بفرستند. به اين ترتيب، رهبران جاه طلب ناگزير بودند كه جانب احتياط را از دست ندهند، زيرا هر كس كه ظن خيانت به او ميرفت، بدون تاخير تبعيد ميشد. مقررات ايجاب ميكرد كه از مجمع پرسيده شود: ((آيا در بين شما كسي هست كه او را براي دولت خطرناك پنداريد اگر هست، كيست)) اعضاي مجمع، اگر كسي، حتي خود سوال كننده، را خطرناك تشخيص ميدادند، اعلام ميكردند و درباره او به رايگيري ميپرداختند. تبعيد متضمن مصادره املاك نبود و ننگي هم متوجه شخص تبعيد شده نميكرد، بلكه فقط دموكراسي آتن را از شر مزاحمان ميرهانيد. بايد دانست كه مجلس آتن هيچ گاه از اين قدرت سواستفاده نكرد، و در طول نود سال كه اين رسم در آتن برقرار بود، تنها ده تن از آتيك نفي بلد شدند.

ميگويند كه كليستنس يكي از اين ده تن بود، وليكن در حقيقت ما از مراحل آخر عمر او چيزي نميدانيم.
كليستنس كار خود را با انقلاب بر ضد نظام سياسي شروع كرد و، علي رغم مخالفت نيرومندترين خانوادههاي آتن، قانون اساسي دموكراتيكي وضع كرد كه با كمي تغيير تا آخرين دوره آزادي آتن نافذ ماند.
پوشيده نيست كه دموكراسي آتن يك دموكراسي كامل نبود، زيرا فقط آزادگان را در بر ميگرفت و تنها به كساني كه به اندازه معيني از دارايي برخوردار بودند اجازه احراز مقامات اجتماعي ميداد. همه قواي مقننه و مجريه و قضاييه به مجلس، و دادگاهي كه مردم به وجود ميآوردند، سپرده شده بود. كارگزاران حكومتي به وسيله شورا و مجلس عمومي تعيين ميشدند. هر كسي ميتوانست از طريق قرعه كشي به عضويت شورا، كه اقتدارات فراوان قانوني داشت، درآيد و حداقل مدت يك سال در امور اجتماعي مداخله نمايد. از اين رو، با اطمينان ميتوان گفت كه دموكراسي آزادمنشانه و دامنهدار آتن تا آن زمان نظيري نداشت.
آتنيان خود از مساعي سياسي خويش كه هدفش سيادت و سربلندي ملت بود، كمال رضايت را داشتند; دريافته بودند كه به كاري بس دشوار و خطير مبادرت كردهاند، و بدين سبب با دلاوري و غرور و متانت به سوي آن گام برميداشتند. آتنيان، در عهد دموكراسي خود، ارزش آزادي عمل و سخن و انديشه را شناختند، و از همان زمان بود كه در حوزه ادبيات و هنر و حتي سياست و جنگ رهبر سراسر يونان شدند. آموختند كه قانون يعني اراده مشترك خود را حرمت گذارند و دولت را كه نشانه وحدت و قدرت و شخصيت اجتماعي آنان بود، گرامي دارند. چون ايران اين بزرگترين امپراطوري آن عصر در صدد برآمد كه شهرهاي پراكنده يونان را ويران يا خراجگزار پادشاه خود كند، فراموش كرد كه مردم آتيك زميني را كه ميكارند، در تملك خود دارند، و بر حكومتي كه آنان را اداره ميكند، تسلط ميورزند. براستي از اقبال يونان و نيز اروپا بود كه، دوازده سال پيش از درگيري جنگ ماراتون، كليستنس كار خطيري را كه سولون آغاز كرده بود، كمال بخشيد.