خدايان اولمپي یونان باستان
خداياني كه تاكنون از آنها سخن گفتيم، در نظر يونانيان، از لحاظ شهرت (ولي نه از نظر احترام و اهميت) در درجه دوم قرار داشتند. به همين جهت، در اشعار هومر فقط نام بعضي از آنها آمده، و در عوض نام خدايان اولمپي مكررا ذكر شده است. احتمالا خدايان اولمپي به وسيله اقوام مهاجم آخايايي و دوري به يونان آمدند و خدايان بومي و موكنايي را تحت الشعاع قرار دادند. مثلا، در دو ناحيه دودونا و دلفي، گايا، الاهه زمين، از نظرها افتاد و به جاي آن، زئوس در دودونا، و آپولون در دلفي اهميت يافتند. ولي خدايان درجه دوم مورد پرستش مردم ساده قرار ميگرفتند، در صورتي كه خدايان فاتح اولمپ، از مقر كوهستاني خود،
بر اشراف كامروا فرمان ميراندند. بدين سبب، شاعراني چون هومر و هزيود، و مجسمه سازان فراوان، مطابق مقتضيات اشراف، پرستش خدايان اولمپي را ترويج كردند. در موارد بسيار، خدايان كوچك در خدايان بزرگ مستهلك ميشدند يا به صورت وابستگان آنان در ميآمدند، همچنانكه دولتهاي كوچك معمولا ضميمه يا تابع دولتهاي بزرگتر ميشدند. در نتيجه، شخصيت ديونوسوس، سيلنوس و ديوان بيشهها و جنگلها را به خود كشيد; آرتميس ارواح جنگلي و كوهستاني را در بر گرفت; و پوسيدون بر همه پريان دريايي اشتمال يافت. پس، اعتقادات و مراسم و اساطير وحشيانه ابتدايي از رواج افتاد و يونانيان، جهان را، كه تا آن زمان جولانگاه شياطين و ديوان و ارواح محسوب ميشد، دستگاهي منظم دانستند كه خداياني با سازمان و سلسله مراتب مشخص بر آن حكومت ميكنند; و اين تحول فكري مسلما از تحول عمومي جامعه يوناني و استقرار نظام سياسي جديدي خبر ميداد.
در راس خدايان اولمپي، زئوس، خداي بزرگ يا خداي خدايان، قرار داشت. زئوس از لحاظ زماني، نخستين خدا به شمار نميرفت. زيرا، چنانكه ديدهايم، اورانوس و كرونوس و ساير تيتانها بر او مقدم بودند.
هنگامي كه بساط الوهيت ابتدايي در ميان يونانيان برچيده شد، زئوس و برادرانش جهان را با قرعه ميان خود تقسيم كردند. بر اثر قرعه كشي، آسمان به زئوس رسيد، و درياها به پوسيدون، و زيرزمين به هادس. در اساطير يوناني، جهان مخلوق خدايان نيست. جهان پيش از خدايان وجود داشته است. خدايان در آغاز با يكديگر آميختند و انسان را زادند. سپس با زادگان خود، انسانها، زناشويي كردند. از اين رو آدميان از نسل خدايانند. خدايان علم و قدرت تام ندارند و، مانند انسانها، فريب ميخورند و اشتباه ميكنند. هر خدا قدرت خدايان ديگر را محدود ميكند و حتي با آنان به معارضه برمي خيزد. اما خدايان، به اقتضاي رعايت مقام پدري، زئوس را به سروري پذيرفتهاند. خدايان در بارگاه زئوس گرد ميآيند. زئوس در برخي از كارها راي آنان را ميجويد، و اگر آنان را مخالف يابد، مطابق راي ايشان عمل ميكند. اما، بسا اوقات، زئوس خود دستور صادر ميكند و خدايان ديگر را وادار ميكند كه حدود خود را بشناسند. زئوس در ابتدا خداي آسمان و كوهها و فرستنده باران و نيز، مانند يهوه، رب النوع جنگ بود. از اين رو، در جريان جنگ تروا، در كارزار مداخله كرد و جنگ را خونينتر ساخت.اما بتدريج مبدل به مقتداي خدايان و آدميان شد.
وي، با سيمايي پرريش و وقاري تمام، بالاي كوه اولمپ نشسته است و بر نظام اخلاقي همه جهان حكومت ميكند، فرزندان نافرمان را كيفر ميدهد، در حفظ خانوادهها ميكوشد، خيانت را بدون كيفر نميگذارد، حدود و ثغور را رعايت و از ميهمانان و حاجت خواهان دستگيري ميكند، و بالاخره، داور عالم ميشود و ناگفته نماند كه فيدياس با ساختن مجسمه او در هيئت داور، شاهكاري به وجود آورده است.
تنها عيب زئوس اين است كه در برابر عشق سريعا تسليم ميشود; او، كه خود زن را نيافريده است، از خلقت او سخت در شگفت است. زن را موجودي عجيب ميداند، برخوردار از نعمت زيبايي كه اعظم نعمات است. زئوس در برابر دلربايي زن، خود را ناتوان ميبيند. هزيود آماري از معاشقات و فرزندان او فراهم آورده است. نخستين معشوقه او ديونه است، كه زئوس او را در اپيروس ترك ميكند. نخستين همسر او، متيس، خداي سنجش و خرد و دانش است. ولي زئوس چون ميشنود كه فرزندان اين زن او را خلع خواهند كرد، متيس را ميبلعد و، با بلعيدن او، خود صاحب سجاياي او ميشود و به صورت خداي خرد در ميآيد. متيس، آتنه را در اندرون زئوس ميزايد، و زئوس سر خود را ميشكافد تا آتنه به خارج راه يابد. پس از آن، تميس را همسر خود ميكند، و دوازده ((ساعت)) محصول اين ازدواج است. سپس ائورونومه را به همسري ميگيرد، و او ((الاهگان رحمت)) را ميزايد. بعد از آن، منموسونه را به ازدواج خويش در ميآورد، و از او صاحب نه موساي (موزها) يعني الاهههاي هنر ميشود. آنگاه لتو را به زني برميگزيند، و آپولون و آرتميس را از او مييابد. بعد خواهر خويش دمتر را به همسري انتخاب ميكند، و پرسفونه از اين ازدواج به دنيا ميآيد. زئوس، پس از آنكه جواني خود را بدين گونه به خوشي ميگذراند، سرانجام با خواهر ديگر خويش، هرا، ازدواج و او را ملكه اولمپ ميكند. هرا، به نوبه خود، هبه، آرس، هفايستوس، و ايليتويا را ميزايد. از آنجا كه هرا از برادر خود مسنتر است، در بسياري از شهرهاي يوناني كه مقام مادري و روابط زناشويي را محترم ميداشتند، او را بيش از برادرش حرمت مينهادند. هرا خود زني هوشمند و موقر و جدي است و البته بازيگوشيهاي شوهرش را خوش ندارد. از اين رو بالاخره ميانشان اختلاف ميافتد.
زئوس ميخواهد او را مضروب كند، ولي دل بستن به زنان ديگر را چارهاي موثرتر مييابد. نخستين زني كه از آدميان ميگيرد، نيوبه است. آخرين همسر او از ميان آدميزادگان، آلكمنه است كه از اخلاف نيوبه و شانزدهمين نسل پس ازاوست. زئوس، به شيوه انسان يوناني، ميان زن و مرد فرقي نميگذارد. به پسري زيبا به نام گانومده دل ميبازد و او را ميربايد تا بر فراز كوه اولمپ ساقي بزم او شود.
بديهي است كه چنين پدري در مياه انبوه فرزندان خود قهرماناني نيز خواهد داشت. يكي از فرزندان ممتاز او آتنه است كه به صورت زني كامل و مسلح از سر زئوس متولد شد. آتنه الاهه شهر آتن است، به بكارت خويش ميبالد و به همين جهت با دختران باكره دوستي ميكند و، با انگيختن شور جنگجويي، مردان را به ستايش خود وا ميدارد. چون وي دختر متيس و صاحب حكمت است، حكمت را به عصر پريكلس ارزاني ميدارد. پالاس جبار را كه با او نرد عشق ميبازد، به قتل ميرساند و نام او را بر نام خويش ميافزايد تا براي ديگر خواستگارانش درس عبرتي باشد. شهر آتن زيباترين معابد و باشكوهترين اعياد خود را به آتنه اختصاص ميدهد.
پرستش آپولون زيبا نسبت به پرستش خواهرش آتنه رواج بيشتري دارد. آپولون خداي خورشيد، نگهبان موسيقي و شعر و هنر، آفريننده شهرها، واضع قوانين، خداي درمان، و پدر آسكلپيوس (خداي پزشكي) به شمار ميرود. تيراندازي توانا، خداي جنگ، و جانشين گايا و فويبه در دلفي است و اين شهر را مقدسترين معبد يونان ميكند. خداي رويش هم هست، به همين دليل، در روزهاي درو، ده يك محصول را به او تخصيص ميدهند. او هم در عوض، گرمي و روشني طلايي رنگ خود را از دلفي و دلوس پخش ميكند. در همه جا نظام و زيبايي به وجود ميآورد، و برخلاف ساير خدايان وحشتانگيز نيست. در جشنها و مراسم پرستش او، كه مخصوصا در دلوس و دلفي برپا ميشود، شادي موج ميزند، و مردم در پرتو او خود را از سلامت و حكمت و خرد و موسيقي برخوردار مييابند.
خواهر او آرتميس (ديانا در روم) الاهه عفت است و در جنگلها چنان به حيوانات و خوشيهاي ساده طبيعي ميپردازد كه براي عشق ورزي با مردان فرصتي ندارد; الاهه جنگلها و صحراها و چراگاههاست.
همچنانكه آپولون سرمشق جوانان محسوب ميشود، آرتميس عاليترين نمونه دختران جوان به شمار ميآيد. داراي بدني نيرومند و ورزيده و چابك، و به زيور عفت و تقوا آراسته است. چون الاهه زنان باردار نيز هست، زنان براي تخفيف دردهاي زايمان از او كمك ميخواهند. در افسوس، شخصيت آسيايي خود را حفظ ميكند و خداي مادري و زايش ميشود. به اين ترتيب، هنگام نيايش او، مفهوم باكره و مادر در هم آميخت و كليساي مسيحي، در قرن پنجم ميلادي، خصايص او را به مريم نسبت داد و عيد درو را كه در تابستان به نام آرتميس برپا ميشد، به ((عيد صعود مريم)) تبديل كرد. از چنين طرقي است كه كهنه در نو محفوظ ميماند و همه چيز عوض ميشود، مگر جوهر اصلي. تاريخ هم، مثل زندگي، يا بايد سيري مداوم داشته باشد، يا بميرد، افراد و سازمانها ميتوانند تغيير كنند، ولي آرام; ايجاد اختلالي موحش در روند توسعه آنها نسيان ملي و ديوانگي بار ميآورد.
در ميان خدايان اولمپ، يك خدا هست كه بيش از ديگران به آدميان شباهت دارد. اين خدا، هفايستوس لنگ، مظهر صنعت است. روميان به او وولكانوس نام دادهاند. اين خدا مضحك و رقت آور است، ولي بيش از خدايان فريبكاري كه شفقت ندارند و با او بدرفتاري ميكنند، احترام ما را به خود معطوف ميدارد. شايد در آغاز مظهر فروزان كوره و آتش بوده است. در منظومههاي هومر، فرزند زئوس و هرا به شمار ميرود.
ساير افسانهها تاكيد ميكنند كه چون زئوس آتنه را از درون خود به دنيا ميآورد، هرا بر او رشك ميبرد و هفايستوس را، بدون آميزش با مرد، ميزايد. سپس چون هفايستوس را زشت روي و ناتوان ميبيند، او را از اولمپ به زير ميافكند. اما هفايستوس راه بازگشت به وطن را مييابد، و بعدا قصور فراواني براي اقامت خدايان ميسازد. با همه بدرفتاريهايي كه از مادر ديده بود، حرمت و مهر او را در دل ميپرورد و براي دفاع از او با زئوس در ميافتد، به طوري كه زئوس، از خشم، پاي او را ميگيرد و به سوي زمين ميافكند. يك روز تمام طول ميكشد تا هفايستوس از آسمان به جزيره لمنوس سقوط كند. قوزك پايش صدمه ميبيند و از آن زمان لنگ ميشود. ليكن به نظر هومر او پيش از اين حادثه هم لنگ بوده است. در هر حال، دوباره به اولمپ باز ميگردد و در كارگاه خود كوره بزرگي برپا ميدارد و، به وسيله بيست دم عظيم و سنداني بزرگ، به ساختن اسلحه اخيلس و مجسمههايي متحرك و شگفتيهاي ديگر ميپردازد. يونانيان او را به نام خداي فلزكاري و مصنوعات دستي ميپرستيدند و ميگفتند كه كوههاي آتشفشان، دودكشهاي كارگاه زيرزميني او هستند. از بخت بد، با آفروديته ازدواج ميكند و در مييابد كه اجتماع تقوا و زيبايي در يك موجود بسي دشوار است. وقتي از روابط همسر خويش با آرس آگاه ميشود، براي آن دو دلداده دامي ميسازد و آنان را در وقت ملاقات به دام مياندازد. براي اينكه انتقام خود را بگيرد، ارباب انواع عشق و جنگ (آفروديته و آرس) را به زنجير ميكشد و در معرض تماشاي ديگر خدايان قرار ميدهد و موجب خنده آنان ميشود. در اين باره، چنانكه هومر نقل ميكند، هرمس و آپولون به گفتگو ميپردازند. آپولون ميگويد: هرمس، اي پسر زئوس، آيا براستي محض همبستري با آفروديته موطلايي حاضري تن به غل و زنجير دهي)) هرمس پاسخ ميدهد: ((اي آپولون بزرگ، كاش چنين ميشد. كاش مرا در غلها و زنجيرها ميبستند و هيچ راه رهايي نداشتم و همه خدايان هم مرا ميديدند و ميخنديدند، ولي در عوض ميتوانستم در آغوش آفروديته طلايي باشم.
خداي ديگر، آرس (مريخ يا مارس رومي) است كه در هوش و فهم امتيازي ندارد و تنها هنرش جنگ كردن است; حتي جادو و فتنه انگيزي آفروديته نميتواند در او مستي خونريزي را
فرو نشاند. هومر آرس را ((لعنت بشر)) لقب ميدهد و، با لذت، ماجراي سرنگون شدن او را با سنگي از دست آتنه وصف ميكند; ((وقتي افتاد، هفت جريب زمين را پوشاند.)) هرمس (عطارد يا مركوريوس رومي) جالبتر است. آوردهاند كه او در آغاز سنگ بود، و پرستش او از سنگپرستي آغاز شد. به گمان يونانيان، هرمس در سنگها تجسم مييابد. معمولا به هيئت سنگ درازي است كه بر فراز گورها مينهند. سنگهاي مرزي مزارع، كه علاوه بر تحديد اراضي، عامل نگهباني مزارع و افزايش و فراواني محصولات هستند، از اوست.
قدرت باروري مرد نيز، كه علامتهاي آن در مقابل خانههاي بزرگان آتن نصب ميشد، مرهون هرمس است. بيحرمتي نسبت به اين علامتها بود كه سبب هلاكت الكيبيادس و ويراني آتن شد. از اينها گذشته، هرمس، خداي مسافران و پشتيبان چاپارها به شمار ميرفت، از اين رو چوبدستي يكي از علايم او بود. بعدا خداي بخت و سوداگري و زيركي، و مظهر مقياسات و اوزان، و همچنين قديس حامي پيمان شكنها، اختلاس كنندگان، و دزدان ميشود. وانگهي، هرمس پيامها و فرمانهاي خدايان را به يكديگر و به آدميان ميرسانيد، و با كفشهاي بالدارش چون تندباد راه ميرفت. به بركت جست و خيزهاي خود، پيكري متناسب داشت، چنانكه پراكسيتلس پيكر او را مدل مجسمه سازي ميدانست. معمولا او را به شكل جواني نيرومند و تيز تك و نگهبان و ياور ورزشكاران نشان ميدادند، و تصوير پيكر عريان او، بي پرده، در همه مراكز ورزش به چشم ميخورد. به عنوان پيك خدايان، الاهه فصاحت و مفسر امور نهاني نيز بود. به طوري كه هومر نقل ميكند، با بستن چند تار بر كاسه سنگ پشت، چنگ را اختراع كرد. سرانجام به عشق آفروديته دچار آمد و از او صاحب فرزندي خنثي به نام هرمافروديته (متخذ از نام هرمس و آفروديته) شد، كه واجد ويژگيهاي گوناگون پدر و مادر خود بود.
آفروديته خداي زيبايي و عشق يونانيان است. از خاورميانه برخاست و در قبرس به عنوان مادر آسماني پرستش شد. بدون ترديد، در آغاز خداي مادران و مسبب توليد نسل و باروري گياهان و جانوران و انسانها بود. در جريان پيشرفت تمدن، چون دامنه امنيت بسط يافت و جمعيت افزوني گرفت، مردان به جاي تكيه بر زايندگي زنان، زيبايي آنان را مورد تاكيد قرار دادند. بر اثر اين تحول، از آن پس آفروديته به عنوان مظهر زيبايي و لذات جنسي مورد پرستش يونانيان قرار گرفت و به صورتهاي گوناگون تجلي كرد: آفروديته آسماني (خداي عشق پاك) و آفروديته زميني (الاهه شهوات جنسي) و آفروديته زيبا (ونوس رومي).
در آتن و كورنت، زنان روسپي به نام آفروديته معابدي ميساختند و او را پشتيبان خويش ميشناختند. در برخي از شهرهاي يوناني، نخستين روز آوريل را به عنوان عيد بزرگ آفروديته جشن ميگرفتند; در اين جشن، مردان و زنان ميتوانستند آزادانه به فعاليت جنسي پردازند. ساكنان جنوب، كه شور جنسي حادي داشتند، آفروديته را خداي عشق ميشمردند، حال آنكه شكارچيان سرد مزاج شمال، آرتميس را خداي عشق ميدانستند. بنابر اساطير، اين مظهر عشق و شهوت،
همسر هفايستوس لنگ شد، ولي با آرس، هرمس، پوسيدون، ديونوسوس، و بسياري از آدميان مانند آنخيسس و آدونيس به عشقبازي پرداخت، تا از رنج همسري هفايستوس برهد. پاريس در مسابقه زيبايي، كه بين آفروديته و هرا و آتنه صورت پذيرفت، سيب زرين را به عنوان جايزه به او داد. پراكسيتلس مجسمه بسيار زيبايي از او ساخت، به طوري كه يونانيان مستغرق جمال او شدند و گناهانش را فراموش كردند.
خواهر زئوس، هستيا، الاهه اجاق خانواده، و برادر سركش او، پوسيدون (نپتونوس رومي)، حاكم درياها بود. پوسيدون خود را با زئوس برابر ميشمرد، و بسا اقوام، حتي اقوامي كه در قارهها دور از درياها به سر ميبردند، او را پرستيدند، زيرا نه تنها بر درياها فرمان ميراند، بلكه بر رودها و چشمهها و مجاري نهفته در زيرزمين نيز حكومت داشت و، به وسيله جريان امواج مد، ايجاد زلزله ميكرد. ملاحان يوناني در جزيرههاي خطرناك براي او معبد ميساختند تا از خشم دريا ايمن باشند.
در ميان خدايان يوناني و حتي در ميان خدايان اولمپي، خدايان كوچك كم اهميت بسيار فراوان بودند، و هر يك برخي از مظاهر بيشمار طبيعت را نمايش ميدادند. از اين زمرهاند: هستيا (وستاي رومي، خداي اجاق و آتش مقدس)، ايريس (رنگين كمان، قاصد زئوس)، هبه (خداي جواني)، ايليتويا (ياور زنان باردار)، ديكه (خداي عدالت)، توخه (بخت)، اروس (خداي عشق) كه هزيود او را آفريننده جهان ميدانست و ساپفو او را موجودي كينه توز و تلخ و شيرين خواند، هومنئوس (نغمه ازدواج)، هوپنوس (خواب)، اونيروس (رويا)، گراس (پيري)، لته (فراموشي)، تاناتوس (مرگ)، و موزها يا موساي (هنرهاي زيبا) كليو، موز تاريخ; ائوترپه، موز شعر بزمي; موز نمايشنامههاي كمدي و اشعار عاشقانه; ملپومنه، موز تراژدي; ترپسيخوره، موز رقص و آواز; اراتو، موز غزل و اشعار هزلآميز; پولومنيا، موز سرودها; اورانيا، موز نجوم; و كاليوپه، موز شعر حماسي. سه الاهه رحمت وجود داشتند، و دوازده خداي ((ساعت)) آنها را خدمت ميكردند. خدايي به نام نمسيس نيك و بد را ميان مردم
تقسيم ميكرد و كساني را كه در روزگار فراواني نعمت افراط مينمودند (يعني دستخوش هوبريس يا سعادت غرورآميز بودند) به بدبختي ميانداخت. الاهگان انتقام يا ارينوئس هيچ ستمي را بي انتقام نميگذاردند و يونانيان، از سرترس، آنها را ائومنيدس (مهربانان) ميناميدند. الاهگان سرنوشت يا مويراي حوادث را تعيين و تثبيت ميكردند. مفهوم سرنوشت چنان بر انديشه يوناني سلطه ميورزيد كه حتي خدايان يوناني هم در اسارت سرنوشتهايي محتوم به سر ميبردند. با چنين مفاهيمي، مذهب يونان محدوديتهاي خود را يافت و راه به علم و قانون باز كرد.
يكي از محبوبترين خدايان يونان كه تشخيص وضع و مقام او در سلسله مراتب خدايان بسي دشوار است، ديونوسوس است. اين خدا در آغاز يكي از معبودهاي تراكيا و مظهر شراب بود و سابازيوس نام داشت. يونانيان او را، كه سرانجام براي نجات بشريت تن به مرگ داد، خداي شراب و مستي و نگهبان تاك و ضامن فراواني نعمت ميشمردند. سرگذشت او از آميختن چند داستان پديد آمده است. بنابر اساطير يوناني، ديونوسوس از آميزش زئوس با دختر خود پرسفونه زاده و در بادي امر به صورت زاگرئوس (كودك شاخدار) بوده است. چون مورد محبت شديد زئوس قرار داشت و در كنار زئوس بر مسند آسماني مينشست، هرا بر منزلت او رشك برد و تيتانها را به كشتن او برانگيخت. زئوس، براي دفع خطر، ديونوسوس را نخست به صورت ميش، و سپس به صورت گاو درآورد. اما تيتانها او را در هيئت گاو شناختند، پس او را پاره پاره كردند و پارهها را در ديگي افكندند. آتنه دل او را از ديگ بيرون آورد و نزد زئوس برد. زئوس دل را به سمله داد، و سمله از آن آبستن شد، و كودكي كه از سمله به دنيا آمد، خود سابازيوس بود، و اين بار ديونوسوس نام گرفت.
موضوع مرگ و زندگي مجدد ديونوسوس، موجد مراسم ديني بسيار گشت. در فصل بهار، هنگامي كه درختان مو جوانه ميزدند، زنان يونان براي مشاهده تولد مجدد ديونوسوس به كوهها ميرفتند و دو روز تمام در آنجا به سر ميبردند. ميگساري ميكردند و معتقد بودند كه هر كس با شراب، عقل از سر ندهد، بيخرد است. مردم از شنيدن داستان عذاب و مرگ و زندگي مجدد خداي خود به شور ميآمدند، در حالي كه خود سراسر اين داستان را بخوبي ميدانستند. در طي مراسم ميگساري و رقص، زنان دچار هيجان ميشدند كه پا بر هر گونه قيود و مقررات مينهادند. مهمترين قسمت مراسم اين بود كه زنان ميش يا گاو و گاهي انساني را كه تجسم خدا ميانگاشتند، ميگرفتند و اعضاي او را، به ياد مثله شدن بدن ديونوسوس، پاره پاره ميكردند و از گوشت آن يك شام رباني مقدس براي خود ميساختند و ميخوردند. عقيده داشتند كه خدا بدين وسيله داخل بدن انسان ميشود و با روح انسان ميآميزد. در چنين حالي، خود را وابسته ديونوسوس و جاويد ميپنداشتند و، مطابق يكي از القاب او، كه باكوس يا باكخوس بود، خود را باكخوي يعني وابسته باكخوس ميناميدند. حالتي را كه بديشان دست ميداد ((خلسه)) يا ((جذبه)) ميخواندند و بر آن بودند كه در اين حالت از قيد جسم آزاد ميشوند و ميتوانند پردههاي غيبي را پس زنند و از آينده خبر دهند و در حقيقت، خدا شوند. اين مراسم پرشور، كه از تراكيا به يونان سرايت كرد، يونان را از دست خدايان سرد و رسواي اولمپي بيرون آورد و تدريجا دين يوناني را به هيجان آميخت و سرور بخش كرد. كاهنان معبد دلفي و فرمانروايان آتن خواستند اين گونه مراسم ديني را منسوخ كنند، ولي توفيق نيافتند. فقط توانستند از سويي ديونوسوس را در شمار خدايان اولمپي درآوردند و رنگ يوناني بدو بدهند و عيد او را يكي از اعياد رسمي كنند، و از سوي ديگر، بدمستيهاي جنونآميز پيروان ديونوسوس را به مراسم سنگين و نمايش باشكوهي مبدل كنند. پس، ديونوسوس تحت الشعاع آپولون قرار گرفت، چنانكه بعدا آپولون هم، با همه سجاياي عالي خود، ميدان را براي عيسي مسيح خالي كرد.
المپی نه اولمپی