رفتار، رسوم و منش در هند باستان
![]()
حجب جنسي – بهداشت – لباس – صورت ظاهر – هنر ظريف هندوها – عيوب و فضايل آنها – بازيها – جشنوارهها – مرگ
براي فردي تنگ نظر، قبول اين نكته خوار است كه همان مردمي كه نهادهايي چون ازدواج در خردسالي، روسپيگري معابد، و ساتي را تحمل ميكنند در نرمخويي، رفتار شايسته و ادب، والاتر از ديگران باشند. صرف نظر از چند ديوه داسي، اصولا تعداد روسپيان در هند اندك بود و، بعكس، پاكدامني و عفاف جنسي بسيار زياد. دوبوا كه از هندوان خوشش نميآيد ميگويد «بايد قبول كرد كه قوانين نزاكت و ادب اجتماعي (هند) بسيار واضحتر[از اروپا] تدوين شده است، همة طبقات هندو، حتي پايينترينشان هم آنها را بسيار بهتر از وضع اجتماعي مشابه خود در اروپا رعايت ميكنند.» در گفتگوها و لطيفههاي غربي مسائل جنسي سهم اساسي دارد، اما اين كار در رفتار هندوان كاملا بيگانه است، چه اينان هرگونه صميميت مردان و زنان را در ملاء عام منع ميكنند، و به هنگام رقص تماس جسمي دو جنس مخالف را نادرست و وقيح ميدانند. زن هندو ميتوانست در اجتماع هرجا كه ميخواهد برود بيآنكه از آزار يا اهانت بترسد؛ در واقع، از ديد شرقيان، خطر همه در آن طرف (يعني در مرد) بود. مانو به مردان هشدار ميدهد كه «سرشت زن هميشه گرايش به اغواي مرد دارد، پس، مرد نبايد حتي با نزديكترين خويش زن خود در جاي خلوتي تنها بنشيند.»؛ مرد هرگز نبايد به بالاتر از قوزك پاي دختر عابر نگاه كند.
در هند پاكيزگي دقيقاً به معناي دينداري بود؛ بهداشت، چنانچه آناتول فرانس فكر ميكرد، تنها اصل اخلاقي نبود، بلكه بخش اساسي تقوا نيز به شمار ميرفت. مانو، قرنها پيش، قوانين سختي در باب پاكيزگي تن مقرر داشته بود. يكي از آن تعاليم اين است: «برهمن پگاهان بايد شستشو كند؛ تنش را بيارايد، دندانش را پاكيزه كند، سرمه به چشم بكشد، و خدايان را در بحث از رسوم بيگانه همواره بايد اين نكته را به ياد داشته باشيم كه اعمال ديگران را نميتوانيم از نظر عقلي با معيار قوانين اخلاقي خودمان قضاوت كنيم. تاد در اين مورد ميگويد «ناظري سطحي و ظاهربين كه بخواهد معيار خود را دربارة رسوم همة ملل به كار گيرد، با نوعدوستي تصنعي بر روزگار تباه زن هندو افسوس خواهد خورد، و چنين تصور خواهد كرد كه زن هندو گرايش به آن دارد كه در اين احساس به او بپيوندد.» براي تغييراتي كه امروزه در اين رسوم ايجاد شده به فصل 22 كتاب حاضر مراجعه كنيد.
بپرستد.» در مدرسههاي بومي رفتار درست و نظافت شخصي اولين مواد برنامة درسي بود. هندوي عضو طبقه هر روز تنش را ميشست و جامة سادهاي را كه ميبايست بپوشد شستشو ميداد؛ به نظر او همان جامه را بيش از يك روز نشسته به تن كردن نفرت آور بود. سرويليام هوبر ميگويد«هندوان از نظر پاكيزگي تن در ميان نژادهاي آسيايي – و، اگر تعبير را منظور بداريد، در ميان نژادهاي جهان – نمونه هستند. غسلهاي هندوان ضربالمثل شده است.»
1300 سال پيش يوانگ چوانگ عادات غذا خوردن هندوان را اين طور وصف ميكند: آنان خود به خود پاكند، و كسي به اين كار مجبورشان نميكند. قبل از هر غذا بايد شستشو كنند، خرده ريزها و پسماندهها را دوباره نميخورند؛ ظروف غذا را بين خود نميگردانند؛ ظروف سفالي يا چوبي را پس از مصرف دور ميريزند، و ظروف طلا، نقره، مسين، يا آهني را از نو صيقل ميدهند. همينكه غذا تمام شد دندان را خلال، و خود را تميز ميكنند. پيش از اينكه شستشويشان تمام شود با يكديگر تماس نميگيرند.
برهمن معمولاً دست و پا و دندانش را قبل و بعد از هر غذا ميشست؛ غذايي را كه معمولا روي برگي بود با دست ميخورد و مصرف مجدد بشقاب و كارد و چنگال را ناپاك ميدانست؛ و چون غذا خوردنش تمام ميشد، هفت بار دهانش را آب ميكشيد. مسواك هميشه تازه بود؛ و آن تركة كوچكي بود كه تازه از درخت كنده باشند؛ در نظر هندوها با موي حيوان دندانها را شستن، يا دوبار مسواك واحدي را به كار بردن ماية ننگ بود. پس، راههايي كه مردم بتوانند يكديگر را ريشخند يا تحقير كنند بسيار بود. هندو تقريباً مدام برگ فوفل ميجويد؛ كه اين عمل دندانها را سياه ميكرد و به صورتي در ميآورد كه براي اروپاييان ناخوشايند، ولي براي او خوشايند بود. براي هندو، كه معمولاً از مصرف توتون و مشروبات الكلي خودداري ميكرد، جويدن برگ فوفل و، گاه و بيگاه، خوردن افيون تسلايي به شمار ميرفت.
در كتابهاي قانون هندو قواعد صريحي دربارة بهداشت قاعدگي و تخليه آمده است. چيزي نبود كه بتواند از نظر پيچيدگي يا تشريفات بر آداب تخلية برهمنان برتري داشته باشد. «دوبارزاد»[=برهمن]، در اين آداب، فقط بايد از دست چپش استفاده كند و آن قسمتها را با آب بشويد؛ و صرف حضور اروپاييان، كه خود را با كاغذ پاك ميكنند، خانه را نجس خواهد كرد. اما افراد بيرون طبقه و خيلي از سودرهها كمتر به اين جزئيات توجه ميكردند، و ممكن بود هر كنار راهي را به هندوي بزرگ، يعني لجپت راي، به اروپاييان خاطرنشان ميكند كه «مدتها پيش از آنكه ملتهاي اروپايي چيزي از بهداشت بدانند، و باز مدتها قبل از آنكه آنان به ارزش مسواك و شستشوي روزانه پيببرند، هندوها اين هر دو كار را وظيفه و تكليف حتمي خود ميدانستند. تا همين بيست سال پيش، خانههاي لندن وان حمام نداشت، و مسواك جزو اشياي تجملي بود.»
مستراح تبديل كنند. شبكة فاضلاب محلاتي كه اين طبقات در اشغال خود داشتند محدود به يك مجراي فاضلاب روبازي ميشد، آنهم در وسط خيابان.
در يك چنين اقليم گرمي، پوشاك چيز زايدي بود، و فقرا و پارسايان در نپوشيدن جامه هماهنگ، و از اين رو طبقه و مرتبة اجتماعي را زير پا گذاشته بودند. افراد يك طبقة ساكن مناطق جنوبي، مثل دوخوبورهاي كانادايي، تهديد كردند كه اگر اعضاي طبقه را مجبور به پوشيدن لباس بكنند مهاجرت خواهند كرد. تا اواخر قرن هجدهم احتمالاً در جنوب هند چنين بوده است (و هنوز هم دربالي رسم است) كه بالاتنة مرد و زن عريان باشد. بيشترين قسمت تن بچهها را فقط با مهره و حلقه ميپوشاندند. اغلب مردم پابرهنه ميرفتند؛ اگر هندوي مؤمني كفش ميپوشيد، ميبايست پارچهاي باشد، زيرا در هيچ شرايطي كفش چرمي به پا نميكردند. تعداد بيشماري از مردان فقط به اين بسنده ميكردند كه فوطهاي به ميان ببندند؛ وقتي هم كه حاجت به پوشاك بيشتري بود شالي به كمر ميبستند و سر آزاد آن را روي شانة چپ ميانداختند. راجپوتها شلواري به رنگها و شكلهاي گوناگون، و نيمتنهاي ميپوشيدند و شالي بر كمر، و شالي هم به دور گردن ميبستند؛ صندل يا چكمهاي به پا، و دستاري بر سر داشتند – دستار با آمدن مسلمانان رسم شده بود، و هندوان آن را از مسلمانان گرفته بودند، به شيوههاي گوناگون و متناسب با طبقة خود، بدقت دور سر ميپيچيدند- اين دستارها عموماً از سخاوت جادوگري كه ابريشم بيانتهايي را باز ميكند برخوردار بود؛ و گاه طول دستار باز شده به بيست و يك متر ميرسيد. زنان جامة راستة بلندي ميپوشيدند به نام «ساري»، از ابريشم رنگين، يا از «كدر» دستباف، كه از روي هر دوشانه ميگذشت و محكم به كمر بسته ميشد و تا پايين پا ميرسيد؛ اغلب چند سانتيمتر از گوشت مفرغرنگ زير سينه را عريان ميگذاشتند، به مويشان روغن ميزدند تا آن را از آفتاب خشك كننده محفوظ بدارند؛ مردها فرق باز ميكردند و موها را تا پشت گوش چپ ميكشيدند و آنچا جمع ميكردند. زنان قسمتي از گيسويشان را روي سر جمع ميكردند، اما مابقي را افشانده رها ميكردند و اغلب آن را به گل ميآراستند، يا آن را با روسري ميپوشاندند. مردان خوش قيافه، و زنان جوان زيبا بودند و رفتاري بسيار عالي داشتند؛ هندوي معمولي فوطه بسته، بيش از يك ديپلمات اروپايي سراپا ملبس، وقار و متانت داشت. از نظر پيرلوتي «مسلم است كه زيبايي نژاد آريايي در ميان طبقة بالاي» هند «به عاليترين درجة شكوفايي كمال و پاكي ميرسد.» زن و مرد در استعمال آرايهها و «هرهفت كردن» ماهر بودند؛ و زنان چنانچه جواهر به خود نميآويختند خويش را عريان ميپنداشتند. حلقهاي در سوراخ چپ بيني نشانة ازدواج بود. در اغلب موارد، بر پيشانيشان نمادي رنگين، رمز ايمان ديني آنان بود.
نفوذ در لايههاي زيرين اين كيفيات سطحي، و توصيف شخصيت و منش فرد هندو كاري دشوار است، زيرا هر قومي همة عيبها و هنرها را در خود جمع دارد، و گواهان مايلند كه آن نكاتي را انتخاب كنند كه مبين اخلاق خود آنهاست و سخن آنان را ميآرايد. كشيش دوبوا ميگويد«فكر يك فرقة مذهبي روسي بود كه در سال 1785 در روسيه پيدا شد، و سپس هزاران تن از آنان، به علت آزاري كه در آن كشور ميديدند، در سال 1898 به كانادا مهاجرت كردند. اينان هواخواه برهنگي بودند و، به هنگام مقاومت منفي، دست به «اعتصاب برهنگي» ميزدند و عريان ميگشتند.- م.
ميكنم قابل اعتماد نبودن، دغلكاري، و دورنگي را … كه در ميان هندوان عموميت دارد، بايد بزرگترين عيب آنها بدانيم… مسلم است كه در جهان ملتي نميتوان يافت كه تا اين حد سوگند يا پيمان شكني را ناچيز بداند.» وستر مارك ميگويد «دروغگويي را عيب ملي هندوان خواندهاند.» مكولي ميگويد «هندوان محيل و نيزنگبازند.» بنا بر قوانين مانو و راه و رسم دنيا، دروغ اگر به انگيزههاي خير گفته شود بخشودني است؛ مثلاً، اگر نتيجة راستگويي مرگ روحاني باشد؛ دروغ گفتن رواست.» اما يوان چوانگ ميگويد «نيرنگباز نيستند و قولي را كه بر آن سوگند خورده باشند به جا ميآورند… چيزي را از راه نادرست بدست نميآورند، و بيش از آنچه انصاف حكم ميكند ميدهند.» ابوالفضل [علامي دكني]، كه هيچ تعصبي به نفع هند ندارد، هندوان قرن شانزدهم را «ديندار، مهربان، شاد، عاشق دادگري، عزلتنشين، توانا در كسب و كار، ستايندة حقيقت، سپاسگزار، و با وفاداري بي پايان» ميداند. كيرهاردي چنين متذكر ميشود: «نجابت آنها ضربالمثل است. به اعتبار قولشان وام ميدهند و ميستانند، و انكار وام تقريباً در ميانشان كاري ناشناخته است.» يك قاضي بريتانيايي در هند ميگويد«من با صدها مورد رو به رو شدهام كه در آنها اموال، آزادي، و جان مردي بسته به دروغگويي او بود، اما راضي به دروغگويي نشد.» چگونه ميتوان اين شهادتهاي ضد و نقيض را با هم آشتي داد؟ شايد راه سادهاش اين باشد كه برخي از هندوان شريفند و برخي نيستند.
ديگر آنكه هندوان بسيار ظالم و نرمخو هستند. زبان انگليسي يك واژة كوتاه و زشت، يعني «Thug»، را از آن انجمن مخفي عجيب، كه تقريباً يك طبقه است، گرفته است. تگها در قرون هجدهم و نوزدهم مرتكب هزاران قتل بيرحمانه شدند تا (به قول خودشان) قربانيان را به الاهة كالي پيشكش كنند. وينسنت سميث دربارة اين تگها (كه در لغت به معناي «دزد» است) با عباراتي كه با زمان ما چندان بي ارتباط هم نيست چنين ميگويد:
اين گروهها چندان بيمي نداشتند، و تقريباً از مصونيت كامل برخوردار بودند؛… آنان هميشه حاميان قدرتمندي داشتند. احساس اخلاقي مردم چنان به پستي گراييده بود كه در برابر جناياتي كه تگها با خونسردي مرتكب ميشدند هيچ نشاني از سرزنش عمومي ديده نميشد. آنان را به عنوان بخشي از نظام مستقر پذيرفته بودند؛ و تا موقعي كه اسرار اين سازمان به بيرون درز پيدا نكرده بود،… معمولاً امكان نداشت كه حتي عليه بدنامترين افراد فرقه مدركي به دست آيد.
با اينهمه، جنايت و خشونت در هند، به طور نسبي، كم است. همه قبول دارند كه هندوان تا سرحد جبن ملايم و نرمخو هستند؛ آنان والامنش و قابل احترامند، و چون مدتي طولاني در زير چرخ كشور گشايي و استبدادهاي بيگانه در هم شكستهاند، ديگر نميتوانند جنگجويان خوبي در لغت به معناي «گول زدن و دزديدن» است. «تگها» اعضاي يك انجمن اخوت مخفي ديني وآدمكشهاي حرفهاي بودند كه در بخشهايي از شمال و مركز هند و دكن پراكنده بودند. گرچه خاستگاهشان معلوم نيست، چنان كه يوان چوانگ ميگويد، در قرن هفتم ميلادي فعاليت داشتند. «تگها» ديري در هند رعب بسيار در دلها انداخته بودند، و سرانجام در سال 1861، كمابيش، از مناطق مسكوني هند رانده شدند.- م.
باشند؛ تنها رنج است كه آن را با شجاعت بينظيري تحمل ميكنند. احتمالاً بزرگترين عيبشان بيحالي و تنبلي است؛ اما اينها عيوب هندوان نيست، بلكه ضرورتها و سازگاريهاي اقليمي است كه ميتوان آن را با مثل «بيكاري خوش است» اقوام لاتين، و تب اقتصادي امريكاييها قياس كرد. هندوان، حساس، باعاطفه، دمدمي مزاج، و خيالپرستند؛ از اين رو بيشتر هنرمند و شاعرند، تا فرمانروا و كارگزار و مجري. آنان با همان شوق و شوري كه مشخصة «مقاطعه كاران» همه جاست مي توانند هموطنان خود را استثمار كنند؛ با اينهمه بغايت بخشندهاند؛ ميهمان نوازترين ميزبانها هستند. حتي دشمنانشان هم نزاكت آنان را قبول دارند، و يكي از رعاياي سخي بريتانيايي تجربة طولاني خود را، با توصيف طبقات بالاي كلكته، چنين خلاصه ميكند: داراي «رفتار عالي، روشني و جامعيت فهم، آزادگي احساس، و استقلال در اصولند؛ اينها خود عواملي است كه در هر يك از كشورهاي جهان ميتواند مهر جوانمردي بر آنها بزند.»
هندو هم نبوغي دارد، ولي اين نبوغ به چشم خارجيان غمگينانه مينمايد؛ بيشك هندوان چندان دليلي براي خنديدن نداشتهاند. در گفتگوهاي بودا نام بسياري از بازيها[ي آن زمان] – از جمله بازي خاصي كه به طرز عجيبي شبيه شطرنج است. -را ميتوان ديد؛ اما نه اينها و نه بازيهاي بعدي هيچكدام آن سرزندگي و نشاط بازيهاي غربي را ندارد. در قرن شانزدهم اكبر شاه بازي چوگان را، كه ظاهراً اصل آن ايراني بوده است، به هند آورد؛ و اين بازي بعداً، از طريق تبت، به چين و ژاپن راه يافت؛ او دوست داشت كه «پچيسي» («پارچس» كنوني) بازي كند. گفت تا در حياط چارگوش آگره خانههايي درست كنند كه، به جاي مهره، مهرههاي زنده، يعني كنيزكان را بگذارند.
Dolce far niente، عبارتي ايتاليايي است به معني «كاري نكردن خوش است»؛ يعني تنبلي و تنآسايي را راه خوشايند زندگي دانستن.-م.
شطرنج آنقدر كهنسال است كه نيمي از كشورهاي كهن مدعي زادگاه اين بازي هستند. نظري كه عموم باستانشناسان پذيرفتهاند چنين است كه اين بازي در هند پيدا شد؛ مسلماً كهنترين شكل قطعي آن را در هند مييابيم (حدود 750 ميلادي). كلمة Chess (=شطرنج) از كلمة شاه فارسي ميآيد، و «checkamte» در اصل «شهمات» (شاه مرده) است. ايرانيان آن را شطرنج ميناميدند و اين نام، و هم خودبازي، را از طريق اعراب، از هند- كه در آنجا به «چتورنگه» يا «چهارگوشه» معروف است- آموختند.
هندوان در باب خاستگاه اين بازي افسانة شيريني نقل ميكنند؛ ميگويند در آغاز قرن پنجم ميلادي، يكي از شاهان هندو ستايندگان دو طبقة براهمه و كشتريه را رنجاند؛ بدين معنا كه مشورتهاي آنان را ناديده گرفت، و از ياد برد كه عشق مردم مطمئنترين حمايت تاج و تخت است. برهمني سسه نام [يا، به روايتي، صصبه ابن داهر] بر عهده گرفت كه چشم شاه جوان را باز كند، بدين معنا كه بازيي اختراع كند كه در آن مهرهاي كه نشانة شاه است، بايد تنها و تقريباً بي يار و ياور بماند؛ گو اينكه شاه در شأن و ارزش بالاتر از همه است (چنانكه در جنگ شرقيها چنين است). از اين رو شطرنج پيدا شد. فرمانروا را از اين بازي چنان خوش آمد كه از سسه خواست كه پاداشي از او بخواهد. سسه فروتنانه چند دانه برنج [يا، به روايت ايراني، گندم] خواست، به اين شرط كه مقدار آن بدين نحو تعيين شود كه در اولين خانه از 64 خانة شطرنج يك دانه برنج گذاشته شود و در خانة دوم دو برابر خانة اول، و در خانة سوم دو برابر خانة دوم، اليآخر. شاه بيدرنگ قبول كرد، اما چيزي نگذشت كه با تعجب دريافت كه تمام قلمروش را بر سر اين قول گذاشته است. سسه فرصت را مناصب ديد و به سرورش يادآور شد كه شاه وقتي كه مشاورانش را حقير ميشمارد چه آسان ميتواند سرگشته شود.
جشنهاي مذهبي گوناگون به زندگاني مردم رنگ و رويي ميبخشيد. بزرگترين جشن «دورگاـ پوجا» بود كه به افتخار بزرگترين الاهة مادر، يعني كالي، برپا ميشد. از هفتهها قبل از آغاز اين جشن، هندوان ضيافتهايي برپا ميكردند و آواز ميخواندند؛ اما اوج اين آيين مراسمي بود كه در آن هر خانوادهاي پيكرهاي از اين الاهه را به گنگ برده، به آب ميسپرد و پس از شادمانيها راه خانه در پيش ميگرفت. جشن هولي را به افتخار الاهة واسنتي برپا ميكردند و صفت ساتورناليايي داشت: در راهپيمايي نشانهايي از آلت رجوليت (اهليل) با خود ميبردند و طوري آنها را حركت ميدادند كه حركات و جفت و خيز را نشان دهند. در چوته ناگپور هنگام برداشت خرمن موقعيتي براي عيش و عشرت عمومي بود؛ «مردان هرگونه ضابطهاي را به كنار ميگذاشتند و زنان هر گونه پاكدامني را، و به دختران آزادي كامل ميدادند.» پرگنهايها، كه طبقهاي از دهقانان بودند و در تپههاي راج محل ميزيستند، يك جشن كشاورزي داشتند كه سالي يك بار برگزار ميكردند و افراد مجرد مجاز بودند كه در آن آزادانه با يكديگر روابط جنسي برقرار كنند. بيشك بار ديگر در اينجا بقاياي سحر رويش گياه را ميبينيم، با اين نيت كه به باروري خانوادهها و كشتزارها بيفزايد. شايستهتر از همة اينها جشنوارههاي عروسي بود كه نشانة رويداد بزرگي در زندگي هر هندو بود؛ اي بسا پدري كه با ترتيب دادن ضيافت پر خرج عروسي دختر يا پسرش به خاك سياه مينشست.
در آخر مسير زندگي، مراسم فرجام كار بود، يعني سوزاندن جسد. در زمان بودا زردشتيها جسد را طعمة مرغان شكاري ميكردند و اين راه و رسم معمولي وداع بود؛ اما بزرگان را پس از مرگ برتلي از آتش ميسوزاندند و خاكسترشان را زير «توپ» يا يك «ستوپا» كه بقعة يادگار بود دفن ميكردند. بعدها سوزاندن جسد امتياز هر مرد شد؛ هر روز بر بلنديها هيزم گرد ميآوردند و شب همه شب مردهاي را بر آن ميسوزانيدند. در زمان يوان چوانگ عجيب نبود كه پيران به پيشواز مرگ بروند. فرزندان، آنان را به ميان گنگ ميبردند، و اينان خود را به آب نجاتبخش ميسپردند. خودكشي، در شرايط خاصي، هميشه در شرق بيش از غرب مورد تاييد بود؛ بنابر قوانين اكبر شاه، پيران يا بيماران علاج ناپذير، و كساني كه ميخواستند خود را در راه خدايان قرباني كنند، مجاز به خودكشي بودند. هزاران هندو آخرين نذر و قرباني خود را بدين ترتيب به جا ميآوردند كه روزه ميگرفتند تا بميرند، يا خود را در برف مدفون ميكردند، يا خود را در تپالة گاو ميگرفتند و آن را آتش ميزدند، يا ميگذاشتند كه در دهانة گنگ خوراك سوسماران شوند. در ميان برهمنان هاراكيري پيدا شد؛ اين نوع خودكشي براي آن بود كه تاوان آسيبي يا خطاكاريي را داده باشند. وقتي يكي منسوب به ساتورناليا- و آن جشني است كه به افتخار ساتورنوس، خداي خرمن، در روم قديم برپا ميشد. – م.
از شاهان راجپوت بر طبقة براهمه خراج بست، چند تن از متمولترين برهمنان در حضور آن شاه خود را كشتند، با اين فرض كه او را به وحشتناكترين و كاريترين لعنتها، كه همان نفرين و لعنت برهمن در حال مرگ باشد، دچار كردهاند. بنابر كتابهاي قانون براهمه، لازم است كسي كه ميخواهد خود را با دست خودش بكشد سه روز روزه بگيرد؛ و كسي كه دست به خودكشي زد و ناكام شد بايد سختترين توبهها را به جا آورد. زندگي يك صحنة نمايش است كه يك در ورودي دارد و چندين در خروجي.
منبع : تاریخ تمدن , جلد اول : مشرق زمین
نویسنده : ویل دورانت
نشر الکترونیکی سایت تاریخ ما