اعتقادات هندیان باستان

mandaean-e8.jpg (400×306)

پورانه‌ها – تناسخات جهان – حلول روان – كرمه – جنبه‌هاي فلسفي آن – زندگي شر است – رهايي

اساطير پيچيده‌اي هم با اين الاهيات درهم پيچيده آميخته است كه هم خرافي است و هم عميق. چون وداها در همان زباني كه به آن نوشته شده بودند مردند، و مابعدالطبيعة مكاتب برهمني هم از دسترس فهم مردم دور بود، از اين رو وياسه و ديگران، در طي يك دوران هزارساله (از 500 ق‌م‌ تا 500 ميلادي) هجده پورانه،‌يا داستانهاي كهن، در 000،400 بيت، ساختند و حقيقت كامل را دربارة آفرينش جهان، شكوفايي و زوال ادواري آن، شجره‌نامة خدايان، و تاريخ عصر پهلواني را براي عامة مردم بتفصيل شرح دادند. در اين كتابها هيچ تظاهري به شكل ادبي، نظم منطقي، يا رعايت اعتدال در عدد و رقم نشده است؛ ] مثلا[ اصرار داشتند كه دو عاشق و معشوق، يعني اوروشي و پوروروس، 61000 سال خوش و خرم زيستند. ولي از آنجا كه زبان اين آثار قابل فهم، تمثيلاتشان جذاب، و تعليمشان با درست پنداري ديني همساز بود، لاجرم، به صورت دومين كتاب آيين هندو و انبان بزرگ خرافات، اسطوره‌ها، و حتي فلسفه‌اش درآمدند. مثلا در ويشنو پورانه مسئلة موهوم بودن تكثر و اصالت وحدت و يگانگي كل حيات را مي‌يابيم كه، در حقيقت، قديميترين زمينة انديشه هندوست، كه اين زمينه گردش رجعي داشته است:

پس از هزار سال ريبو

به شهر نيداگه آمد كه دانش بيشتري بدو سپارد.

او را هم بدانگاه كه شاه مي‌خواست با خيل طويل ملازمانش وارد شود،

در بيرون شهر ديد، كه در كناري ايستاده

و از جمع كنار گرفته،

گردنش از روزه خشكيده، از جنگل با سوخت و علف بازمي‌گشت.

ريبو چون او را ديد به نزدش رفت و سلام كرد و گفت:

«اي برهمن، چرا اين جا تنها ايستاده‌اي؟»

نيداگه گفت: «جمعيت را بنگر كه پيرامون شاه فشار مي‌آورد،

شاه اكنون دارد وارد شهر مي‌شود. به اين دليل تنها در كناري ايستاده‌ام.»

ريبو گفت: «از اينان كدام يك شاه است؟

و آن ديگران كيانند؟

به من بگو. زيرا گويا تو مي‌داني.»

نيداگه گفت:«آن كه برپيلي دمان نشسته است

و چون قلة كوه سربرافراشته،

او شاه است و ديگران هم ملازمان او.»

كهنترين پورانه‌هاست، احتمالا در قرن اول ق‌م تأليف شده. – م.
ريبو گفت: «تو به اين دو شاه و فيل، اشاره كرده‌اي بي‌آنكه به نشان تمايز جدايشان كرده باشي؛

نشان تمايز اين دو را برايم بگو.

مي‌خواهم بدانم، اينجا كدام فيل است و كدام شاه.»

نداگه گفت: «فيل در زير است و شاه بر زبر او؛

كيست كه رابطة ميان راكب و مركوب را نداند؟»

ريبو گفت: «من مي‌خواهم بدانم، مرا تعليم ده.

آن چيست كه به واژة «زير» و واژة «زبر» اشاره مي‌كند؟»

نيداگه راست بر پشت گورو پريد و به او گفت:

«اكنون بشنو، خواهمت گفت آنچه از من خواستي:

من بر زبرم چون شاه، و تو بر زيري چون فيل،

من براي تعليم تو اين عمل را انجام دادم.»

ريبو گفت: «اگر تو در جاي شاهي، و من در جاي فيل، پس اين نيز با من بگو، از ما كدامين «تو»است و كدام يك‌«من»؟

آنگاه نيداگه بسرعت در برابر او برزمين افتاد، پايش را در دست گرفت و گفت:

«استادم، تو براستي ريبويي…

من از اين مي‌دانم كه تو،«گورو»ي من، آمده‌اي.»

ريبو گفت: «آري، تا ترا بياموزم،

به سبب ميل پيشين تو كه به من خدمت كني،

من، ريبونام، به نزد تو آمده‌ام.

و آنچه اكنون به سخن كوتاه ترا آموخته‌ام – كه لب برترين حقيقت است – همان نادو گانگي كامل است.»

چون «گورو» ريبو اين را به نيداگه گفت، از آنجا رفت.

ولي جان نيداگه، كه اين تعليم نمادي را آموخته بود،

بيدرنگ بتمامي به نادوگانگي روي آورد

از آن پس هيچ موجودي را از خود جدا نديد.

و از اين رو «برهمن» را ديد و بدين سان بر برترين رستگاري رسيد.»

در اين پورانه‌ها، و نوشته‌هاي مشابه قرون وسطاي هند، نظرية بسيار جديدي دربارة عالم مي‌يابيم. در اين نظريه هيچ گونه آفرينشي به معناي «تكوين» وجود ندارد، جهان، به طور تسلسل و ادواري، چون هر گياهي كه در آن است و چون هر سازواره‌اي، جاودانه برمي‌شكند و از ميان مي‌رود، مي‌رويد و مي‌پوسد. برهما – كه در اين آثار ادبي آن را بيشتر آفريدگار يا پرجاپتي مي‌خوانند – آن نيروي معنوي است كه اين فرايند بي‌پايان را نگاه مي‌دارد. اگر جهان آغازي آموزگار و مرشد.

Advaitam [= نه-دويي]؛ اين واژه از واژگان هستة فلسفة هندوست.

در آغاز «سفر تكوين» يا پيدايش، كه «تورات» با آن آغاز مي‌شود، آمده است: «در ابتدا، خدا آسمانها و زمين را آفريد. و زمين تهي و باير بود و تاريكي بر روي لجه و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت. و خدا گفت روشنايي بشود و روشنايي شد.…» و همين طور ادامه يافت تا تمامي گيتي و هر چه در او هست آفريده شد «در روز هفتم خدا از همة كار خود كه ساخته بود فارغ شد.…» – م.

داشته باشد، ما نمي‌دانيم چگونه آغازشده است؛ پورانه‌ها مي‌گويند شايد تخم آن را برهما گذاشته باشد و بعد روي آن نشسته و آن را درآورده باشد؛ شايد خطاي گذراي كردگار است، يا لطيفة كوچكي است. هر دوران يا كلپه در تاريخ جهان به هزار «مهايوگه»، يا عصر بزرگ، تقسيم مي‌شود كه هريك از آنها خود 000،320،4 سال است و هر مهايوگه شامل چهار «يوگه» يا عصر مي‌شود كه در طي آنها نژاد بشري تدريجاً رو به زوال مي‌رود. سه عصر از اعصار مايوگة كنوني گذشته است ، كه مجموعاً 888،888،3 سال مي‌شود؛ ما در عصر چهارم، يا «كالي – يوگه» يا عصر بينوايي زندگي مي‌كنيم. از اين دوران تلخ 5035 سال سپري شده است، اما هنوز 965،426 سال آن مانده است. بعد جهان دستخوش يكي از مرگهاي ادواريش خواهد شد، و برهما «روزبرهما»ي ديگري، يعني يك «كلپة» 000،000،432 سالي ديگري را آغاز خواهد كرد. در هر دوران كلپه، جهان با وسايل و فرايندهاي طبيعي تكامل مي‌يابد، و هم با وسايل و فرايندهاي طبيعي رو به زوال مي‌رود. نابودي كل جهان همان قدر مسلم است كه مرگ يك موش، و اين نزد فيلسوف ارزشي ندارد. هيچ مقصدي غايي در كار نيست كه تمام آفرينش به سوي آن در حركت باشد؛ هيچ «پيشرفتي» در كار نيست؛ تكرار بي‌پايان است و بس.

ميلياردها روح از تمام اين عصرها و عصرهاي بزرگ در حلولي ملالت بار از اين نوع به آن نوع، از اين تن به آن تن، از اين زندگي به آن زندگي رفته‌اند. هيچ فردي واقعاً يك فرد نيست، حلقه‌اي در زنجير حيات و ورقي در تاريخ وقايع يك روح است؛ هيچ نوعي واقعاً يك نوع جداگانه نيست، زيرا روان اين گل يا آن كك شايد ديروز روان انساني بوده، يا شايد فردا روان انساني باشد؛ تمام حيات يكي است. تمام وجود انسان، انسان نيست، او حيوان هم هست؛ ذرات و پژواكهاي وجودهاي پست‌تر گذشته در او جاي دارند، و او را بيشتر به ستمگري مانند مي‌كنند تا به فرزانگي. انسان فقط بخشي از عالم است، عملا مركز يا مولاي آن نيست؛ هر زندگي فقط جزيي از گذر يك روان است، نه تمام آن؛ هر شكلي گذرنده است، ولي هر واقعيتي پيوسته و يگانه است. تناسخهاي بسيار روان شبيه به سالها يا روزهاي يك زندگي واحد است، و شايد روان را گاهي به رشد، و گاهي به زوال بكشاند. چگونه زندگي فردي، كه در جريان مداوم و خروشان نسلها اينهمه كوتاه است، مي‌تواند حاوي همة سرگذشت يك روان باشد، يا براي كار بد و نيكش پاداش شايسته‌اي به او بدهد؟‌ و اگر روان بيمرگ و نمير است، چگونه يك زندگي كوتاه مي‌تواند تا ابد سرنوشت او را تعيين كند؟

سه يوگة گذشته به ترتيب كرته، ترلا، و دواپره نام دارد؛ طول زماني چهار يوگه به ترتيب كم مي‌شود، چنانكه اولي (كرته) 1728000 و آخري (كالي) 432000 سال است كه از 3102 ق‌م شروع شده. با محاسبة ارقامي كه در متن اصلي آمده، به نظر مي‌رسد مجموعة سه يوگة گذشته 3888000 سال بوده، و رقم 3888888 متن اصلي اشتباه چاپي باشد. – م.

چون از هندويي بپرسند كه چرا از وجودهاي گذشتة خود چيزي به ياد نداريم، مي‌گويد كه از كودكيمان هم چيزي به ياد نداريم؛ و كودكيمان را مسلم فرض مي‌كنيم تا بلوغمان را توضيح بدهيم. بدين ترتيب اوهم وجودهاي گذشته را مسلم مي‌كند تا مكان و سرنوشت ما را در زندگي كنوني توضيح دهد.

هندوان مي‌گويند زندگي را فقط بر اين فرض مي‌توان فهميد كه هر وجودي به كيفر گناهان زندگي گذشته خواهد رسيد يا از ثمرات تقواي آن دوره برخوردار خواهد شد. هيچ عملي، بزرگ يا كوچك، نيك يا بد، نمي‌تواند بدون معلول باشد؛ هرچه در جهان انجام گيرد فاش مي‌شود. اين قانون كرمه است، يعني قانون كردار، قانون عليت جهان معنوي؛ و اين برترين و هراس انگيزترين همة قانونهاست. اگر مردي داد و مهرباني كند، بي‌آنكه گناهي كرده باشد، يك عمر فاني براي برخورداري از ثمرات اين اعمال نيك كافي نخواهد بود، بلكه به دورة حياتهاي ديگر كشيده خواهد شد كه، چنانچه نيكي و تقوايش ادامه داشته باشد، تولدي دوباره در مقامي والاتر، و با بهروزي بيشتر، خواهد يافت؛ اما اگر به بدي زيست، در تولد دوباره‌اش به صورت خارج از طبقه يا راسو يا سگي خواهد شد. 35 اين قانون «كرمه» نظير مويراي يا الاهگان سرنوشت اساطير يوناني از خدايان و انسانها برتر است؛ حتي خدايان هم اعمال خودكامة آن را تغيير نمي‌دهند؛ يا چنانكه متألهين مي‌گويند، كرمه همان مشيت يا كردار خدايان است، اما كرمه سرنوشت نيست؛ سرنوشت ناتواني و درماندگي انسان را در تعيين بخت و تقدير خود مي‌رساند، حال آنكه كرمه او را (اگر همة زندگيهايش را به عنوان يك كل در نظر بگيريم) بر آن مي‌دارد كه خود خالق سرنوشت خويش باشد. نه بهشت و نه دوزخ به كار كرمه، يا زنجير تولدها و مرگها، پايان نمي‌دهند؛ روان، پس از مرگ تن، ممكن است براي چشيدن كيفري به دوزخ برود يا براي پاداش عاجل و خاصي، به بهشت؛ اما هيچ رواني در دوزخ نمي‌ماند، و فقط چند روان جاودانه در بهشت مي‌مانند، كمابيش هر رواني كه به يكي از اين دو وارد شود، بايد دير يا زود به زمين بازگردد و «كرمة» خود را در تناسخهاي نوبتي طي كند.

راهبي علت اشتهايش را اين طور توضيح مي‌داد كه او در زندگي پيشين فيل بوده است، و «كرمة» او يادش رفته است كه اشتهايش را با تن مناسب كند. زني كه تنش بوي تندي مي‌داد معتقد بود كه قبلا ماهي بوده است.

الاهگان سرنوشت سه دختر زئوس هستند كه رشتة عمر انسان به دست آنهاست. اين دخترها عبارتند از كلوتو، كه رشتة عمر را مي‌بافد؛ لاخسيس، كه درازاي آن را مي‌سنجد؛ و آتروپوس كه آن را قطع مي‌كند.- م.

هندوان معتقد به هفت بهشتند، كه يكي از آنها روي زمين، و مابقي طي مدارجي بالاي آن قرار دارند؛ بيست و يك دوزخ هست، كه به هفت بخش تقسيم مي‌شود. مجازات ابدي نيست، اما گوناگون است. وصف پدر دوبوا از دوزخهاي هندو با شرح دانته از دوزخ (در «كمدي الهي») رقابت مي‌كند و، مانند آن، ترسهاي بسيار و تخيل ساديستي انسان را مجسم مي‌سازد. «آتش، تيغ پولادين، ماران، حشرات سمي، ددان، مرغان شكاري، زهره، زهر، گند، به طور خلاصه، هر چه ممكن است به كار تعذيب لعنت‌شدگان بيايد. رشته‌اي كه از ميان منخرين بعضي مي‌گذرد، آنان را، تا ابد، به لبة تيغهاي بينهايت تيزي مي‌كشد؛ برخي ديگر محكومند كه از سوراخ سوزن بگذرند؛ جمعي ميان دو سنگ صاف قرار گرفته‌اند، و اين دو سنگ به هم مي‌رسند و آنان را در هم مي‌شكنند، اما اين شكنجه آنها را نمي‌كشد؛ چشمهاي گروهي ديگر را كركساني گرسنه دائماً نوك مي‌زنند؛ در همان حال، ميليونها تن از آنان مستمراً در استخري كه پر از پيشاب سگان يا آب دماغ آدمهاست دست و پا مي‌زنند.» چنين اعتقاداتي احتمالا ساختة پست‌ترين افراد هندو و بافتة سختگيرترين متألهين مي‌باشد. اگر در نظر آوريم كه جهنم ما، به خلاف دوزخ هند، نه فقط گوناگون، بلكه ابدي هم هست، آن وقت بخشودن مبدعين اين اوهام سهلتر خواهد بود.

اين معتقدات، از نظر زيستشناسي، حقايق بسياري دربر دارد. ما تجسمات مجدد نياكانمان هستيم، و در فرزندانمان دوباره تجسم خواهيم يافت؛ و معايب پدران تا حدي (اگر چه شايد نه آن قدر كه محافظه‌كاران ساده‌دل تصور مي‌كنند)، حتي پس از گذشت چندين نسل، به فرزندان مي‌رسد. كرمه اسطوره‌اي عالي بود كه افراد ددمنش را از قتل، دزدي، طفره و تعلل و خست در احسان و اعانة مذهبي بازمي‌داشت؛ وانگهي حس وحدت و تعهدات اخلاقي را به تمام زندگي مي‌كشاند، و بيش از هر تمدن ديگري به قوانين اخلاقي وسعت و كاربردي بسيار گسترده‌تر و منطقي‌تر مي‌داد. هندوهاي پاك‌طينت حتي المقدور از كشتن حشرات خودداري مي‌كنند؛ حتي، آنان كه چندان رغبتي به فضيلت ترحم ندارند با جانوران چون برادران فروتن خود رفتار مي‌كنند، نه چون مخلوقات پست‌تري كه بنا به فرمان الاهي بر آنان سلطه دارند.» از نظر فلسفي «كرمه» براي هندو حقايق بسياري را تشريح مي‌كند كه، بدون آن،‌از لحاظ معنا نامفهوم و از لحاظ عدالت بسيار ظالمانه به نظر مي‌رسد. عدم مساوات و نابرابريهاي ابدي ميان افراد كه شوق و طلب ابدي انسان را براي استقرار عدالت و مساوات به شكست مي‌كشانند، تمام رنجي كه همراه با تولد انسان به زندگاني او وارد مي‌شود و تا مرگ با آن همراه است، همه و همه، ‌براي فرد هندويي كه كرمه را پذيرفته، قابل درك و فهم است؛ اين شرها و بيعدالتيها، اين اختلافهاي ميان بلاهت و نبوغ، ميان فقر و ثروت، نتايج وجودهاي گذشته است؛ كاركرد اجتناب ناپذير قانوني است كه گرچه براي يك زندگي يا يك لحظه ناعادلانه است، در پايان كار كاملا عادلانه مي‌باشد. كرمه يكي از آن ابداعات بسياري است كه انسان به عمل آورده است تا شر را صبورانه تحمل كند، و با زندگي باحالتي اميدوار روبه‌رو شود. اغلب اديان كوشيده‌اند كه وظيفة توضيح شر و يافتن طرحي را به انجام رسانند كه بنابر آن طرح، انسان شر را، نه با دلخوشي، بلكه با آرامش جان بپذيرد. چون مشكل واقعي حيات رنج نبوده، بلكه رنج ناشايست است. دين هند، با معنا بخشيدن و ارزش دادن به اندوه و درد از اندوه غمنامة انسان مي‌كاهد. در الاهيات هندو، روان لااقل اين تسلا را دارد كه فقط بايد بار نتايج كردارهاي خود را بر دوش كشد و اگر در كل هستي شك نكند مي‌تواند شر را مجازاتي سپنجي بداند و چشم به راه پاداشهاي محسوس فضايل و اعمال نيك انجام دادة خود باشد.

اما، در حقيقت هندوان در كل هستي شك مي‌كنند. آنان كه زير ستم محيط تخدير كننده، عقيده به كرمه و حلول، بزرگترين مانع نظري از بين بردن نظام طبقاتي در هند است؛ زيرا فرض هندوي درست‌پندار بر اين است كه اختلافات طبقاتي ناشي از فرمان سلوك روان در زندگيهاي گذشته، و جزئي از يك نقشة الاهي است كه بر هم زدن آن اهانت به مقدسات به شمار مي‌رود.

انقياد ملي، و بهره‌كشي اقتصادي بودند، گرايش به اين داشتند كه زندگي را بيشتر به چشم مجازاتي جانكاه بنگرند تا به صورت فراغت يا پاداشي. وداها، كه نوشتة نژاد سختكوشي بود كه از شمال به هند آمده بود، كمابيش، نظير اشعار ويتمن، جنبة خوشبيني دارد؛ بودا، كه نمايندة همان نژاد در پانصد سال بعد بود، تقريباً ارزش زندگي را انكار كرد؛ پورانه‌ها، كه باز پنج قرن ديرتر از بودا پديد آمده بودند، نمايندة نظري بودند كه، بيش از هر چه در مغرب زمين شناخته شده بود – جز لحظات پراكندة شك فلسفي -، بدبينانه بود. مشرق زمين، تا زماني كه انقلاب صنعتي به آن نرسيد، نتوانست شور و شوق غربيان را در برداشت از زندگي دريابد؛ شرق، در تلاش بي‌امان، در جاه طلبي بي‌امان، در تمهيدات جانكاه و خرد كنندة اعصاب براي صرفه‌جويي در كار، و در ترقي و سرعت مغرب‌زمين، جز بيمايگي و سبكسري چيزي نمي‌ديد؛ ديگر نمي‌توانست اين گرفتاري عميق در امور سطحي و اين تحاشي زيركانه را دريابد كه غايات را درصورت و ظاهر بنگرد، كما اينكه غرب هم نمي‌تواند به عمق اين رخوت آرام، «ركود»، و «نوميدي» شرق سنتي دست يابد. در نيابد حال پخته هيچ خام.

يمه از يوديشتيره مي‌پرسد: «آن چيست كه در جهان از همه شگفت‌انگيزتر است؟» يوديشتيره پاسخ مي‌دهد كه: «افراد يكايك مي‌ميرند؛ مردم اين را مي‌بينند، اما باز اينسو و آنسو مي‌روند، مانا كه خود بيمرگند. مهابهاراتا مي‌گويد «جهان از مرگ رنج مي‌برد، گرفتار پيري است، و شبها، كه تمامي ناپذير است، مدام مي‌آيند و مي‌روند. حال كه مي‌دانم مرگ از فعاليت باز نمي‌ايستد، مرا از گام زدن با نقاب علم چه حاصل؟» و سيتاي رامايانا، كه در هر وسوسه و آزموني نسبت به شوهرش وفادار مانده است، به عنوان پاداش اين وفاداري، فقط مرگ را مي‌طلبد:

اگر در حقيقت به شويم نشان داده‌ام كه همسري وفادارم، اي زمين، اي مادر من، سيتا را از بار اين زندگي برهان!

پس، آخرين كلام در فكر مذهبي هندو مكشه، يعني رهايي و نجات، است؛ نخست رهايي شوپنهاور، مانند بودا، ارادة صيانت نفس و توليد مثل را سرچشمة هر گونه رنجي مي‌دانست، لاجرم از خودكشي نژادي، از طريق عقيم كردن اختياري افراد، دفاع مي‌كرد. هيچ قطعه‌اي از هاينه نمي‌توان يافت كه در آن از مرگ سخن نرفته باشد، او مي‌توانست به سبك هندو بنويسد كه:

خواب شيرين است. اما مرگ نيكوتر است؛

نيكوتر از همه، خود، هرگز به جهان نيامدن است.

كانت، كه خوشبيني لايبنيتز را به ريشخند مي‌گرفت، مي‌پرسيد: «انسان درست‌انديشي كه به قدر كافي زيسته و در ارزش وجود بشري تفكر كرده باشد، آيا مي‌خواهد باز نمايش پست زندگي را – نمي‌گويم در همان شرايط، بلكه در هر شرايط ديگري كه باشد – تكرار كند؟»

متن: گرما نمي‌تواند سرما را دريابد. – م.

از هرگونه كام و آرزو، و سپس رهايي از زندگي. نيروانه را مي‌توان رهايي آن يا اين دانست؛ ولي نيروانة كامل هنگامي دست مي‌دهد كه رهايي از اين هردو باشد. بتري-هري فرزانه، [رهايي] اول را چنين بيان مي‌كند:

هرچه برزمين است از آن بيم زايد، و تنها راه رهايي از بيم را مي‌توان در پشت پا زدن به هرگونه كام و آرزو يافت …. روزگاري كه دلم سخت از آن خونين بود كه گوشة چشمي از توانگران مي‌طلبيد، روزها بر من بس ديرپاي مي‌نمود؛

اما آنگاه كه به جستجو برآمدم تا به آرزوها و كامهاي اين جهاني پايان بخشم، روزها برمن همه بس كوتاه مي‌نمود. اما اكنون چون فيلسوفي، در غار كنار كوهي، برسنگ سختي مي‌نشينم، و چون به زندگاني پيشينم مي‌انديشم، مي‌خندم.

گاندي شكل دوم رهايي را بيان كرده، مي‌گويد: «نمي‌خواهم دوباره زاييده شوم.»

برترين آرزو و غايت آمال هر هندو اين است كه از بازآمدن برهد؛ آن تب «خويشتن» را، كه با هر تني و تولد فردي دوباره زنده مي‌شود، از دست بدهد. رستگاري نه از رهگذر ايمان حاصل مي‌شود و نه با كردارهايمان؛ بلكه از انكار نفس پيوسته، و شهود فراوان دور از خودپرستي آن «كل» جزءسوز به دست مي‌آيد، تا سرانجام «خود» مرده باشد، و چيزي نماند كه ديگر بار زاييده شود. دوزخ فرديت به بهشت، و بهشت وحدت به مجذوبيت كامل و بي تشخص در برهمن – يعني به جان جهان يا نيروي جهان – بدل مي‌شود.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.