آزمايشي در حكمراني پارسیان

300px-Reconstruction_of_the_mosaic_depiction_of_the_Battle_of_Issus_after_a_painting_by_Apelles_found_in_the_House_of_the_Faun_at_Pompeii_(published_1893).jpg (300×156)

شاه- اشراف- سپاه- قانون- كيفري وحشيانه- پايتختها- ايالات (ساتراپ نشينها)- هنر بزرگ اداره كردن

زندگي پارس به سياست و جنگ بيشتر از مسائل اقتصادي بستگي داشت، و ثروت آن سرزمين بر پاية قدرت بود، نه بر پاية صناعت؛ به همين جهت پايه‌هاي دستگاه دولتي متزلزل بود، و به جزيرة كوچكي مي‌نمود كه در وسط درياي وسيعي باشد وبر آن دريا حكومت كند، و اين حكومت و تسلط بنا و بنياد طبيعي نداشته باشد. سازمان شاهنشاهي، كه بر اين مجموعه تسلط داشت، از نيرومندترين سازمانها و تقريباً منحصر به فرد بود. بر رأس اين سازمان شخص شاه قرار داشت و، چون شاهاني در زير فرمان او بودند، به نام «شاه شاهان» يا «شاهنشاه» خوانده مي‌شد و جهان قديم به اين لقب اعتراضي نداشت، تنها يونانيان شاهنشاه پارس را «باسيلئوس»، يعني «شاه»، مي‌خواندند. قدرت مطلقه در دست شاه بود و كلمه‌اي كه از دهان وي بيرون مي‌آمد كافي بود كه هر كس را، بدون محاكمه و توضيح، به كشتن دهد- و اين راه و رسمي است كه بعضي از ديكتاتورهاي زمان حاضر نيز در پيش گرفته‌اند؛ گاهي نيز به مادر يا زن سوگلي خويش اين حق فرمان قتل صادر كردن را تفويض مي‌كرد. كمتر، از ميان مردم و حتي اعيان مملكت، كسي را جرئت آن بود كه از شاه خرده‌گيري يا وي را سرزنش كند؛ افكار عمومي، در نتيجة ترس و تقيه، هيچ‌گونه تأثيري در رفتار شاه نداشت. هرگاه شاه فرزند كسي را، در برابر چشم وي، با تير مي‌زد، پدر ناچار در برابر شاه سر فرود مي‌آورد و مهارت او را در تيراندازي ستايش مي‌كرد؛ كساني كه به امر شاه تنشان در زير ضربه‌هاي تازيانه سياه مي‌شد، ازمرحمت شاهنشاه سپاسگزاري مي‌كردند كه از ياد آنان غافل نمانده است. اگر همة شاهان ايراني روح نشاط و فعاليت كوروش و داريوش اول را داشتند، مي‌توانستند هم حكومت كنند و هم پادشاهي، ولي شاهان متأخر بيشتر كارهاي حكومت را به اعيان و اشراف زيردست خود يا به خواجگان حرمسرا وا مي‌گذاشتند و خود به عشقبازي و باختن نرد و شكار مي‌پرداختند. كاخ سلطنتي پر از خواجه‌سراياني بود كه از زنان حرم پاسباني مي‌كردند و شاهزادگان را تعليم مي‌دادند و، در آغاز هر دورة سلطنت جديد، دسيسه‌هاي فراوان برمي‌انگيختند. شاه حق داشت كه از ميان پسران خود هركدام را بخواهد به جانشيني برگزيند، ولي غالب اوقات مسئلة جانشيني با آدمكشي و انقلاب همراه بود.

آنچه دربارة قدرت شاه گفتيم از لحاظ نظري بود، ولي عملا اين قدرت به وسيلة نيروي هر سال پانصد غلام اخته شده از بابل فرستاده مي‌شد تا در كاخهاي پارس «خواجه و پاسبان حرمسرا» باشند.

اعيان و اشراف مملكت، كه درواقع واسطة ميان دربار و مردم بودند، محدود مي‌شد. عادت بر اين جاري شده بود كه شش خانواده‌اي كه با داريوش اول انقلاب كردند و بردياي غاصب را از ميان برداشتند امتيازات خاصي داشته باشند، و در مهمات امور كشور رأي آنان خواسته شود. بسياري از بزرگان در كاخ شاهي حاضر مي‌شدند و مجلسي تشكيل مي‌دادند كه شاه غالباً به نظر مشورتي آنان اهميت فراوان مي‌داد. املاك اختصاصي بسياري از ثروتمندان و بزرگان را شاه به ايشان بخشيده بود، و آنان در مقابل، هرگاه شاه فرمان بسيج مي‌داد، مرد جنگي و ساز برگ فراهم مي‌آوردند. اين اشراف در املاك خود تسلط بيحد و حساب داشتند و ماليات مي‌گرفتند و قانون مي‌گذاشتند و دستگاه قضايي در اختيارشان بود و براي خود نيروهاي مسلح نگاه مي‌داشتند.

ارتش پاية اساسي قدرت شاه و حكومت شاهنشاهي به شمار مي‌رفت، چه دستگاه شاهنشاهي تا زماني سرپا مي‌ماند كه قدرت آدمكشي خود را محفوظ نگاه دارد. تمام كساني كه مزاج سالم داشتند، و سنشان ميان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازي در آيند. يك بار چنان اتفاق افتاد كه پدر سه فرزند درخواست كرد كه يكي از آنان را از خدمت سربازي معاف دارند، و شاه در مقابل اين درخواست فرمان داد تا هر سه پسر او را كشتند؛ پدر ديگري چهار پسر خود را به ميدان جنگ فرستاد و از خشيارشا تقاضا كرد كه پسر پنجم او را براي رسيدگي به كارهاي كشاورزي نزد او بازگذارند؛ شاه فرمان داد تا آن پسر را دو پاره كردند، و هر پاره را در يك طرف راهي كه قشون از آن مي‌گذشت آويختند. سپاهيان، در ميان بانگ موزيك نظامي و فرياد تحسين مردمي كه سنشان از خدمت سربازي گذشته بود، به ميدان جنگ رهسپار مي‌شدند.

گل سرسبد سپاه گارد سلطنتي بود كه از دو هزار سوار و دو هزار پياده تشكيل مي‌شد، و همه از اشراف و بزرگان بودند و كارشان پاسباني شخص شاه بود. سپاه ثابت و فعال منحصراً از افراد پارسي و مادي تشكيل مي‌شد، كه به صورت دسته‌هاي ثابت در مراكز مهم سوق‌الجيشي كشور مستقر مي‌شدند تا ماية آسايش خاطر مردم و برقراري امنيت باشند. ولي نيروي جنگي كامل مركب از دسته‌هايي بود كه از تمام اقوام تابع شاهنشاهي بسيج مي‌شدند، و هر كدام به زبان خاص خود تكلم مي‌كردند، و با راه و رسم جنگاوري و سلاح مخصوص خويش به جنگ مي‌پرداختند. همان گونه كه سربازان از اقوام گوناگون بودند، سلاحها و ساز و برگ جنگ نيز اشكال مختلف داشت و در ميان آنها تير و كمان، شمشير، زوبين، خنجر، سرنيزه، فلاخن، كارد، سپر، كلاه‌خود، زره چرمي، زره آهني ديده مي‌شد؛‌ اسب و فيل، هر دو، را در جنگ به كار مي‌بردند؛ با ارتش، جارچيان، منشيها، خواجه‌سرايان، زنان روسپي و معشوقه‌ها نيز به راه مي‌افتادند، و همراه آنان ارابه‌هايي حركت مي‌كرد كه چرخهاي آنها را با داسهاي بزرگ مسلح كرده بودند. اين گونه لشكرهاي جرار، كه شمارة جنگاوران يكي از آنها در حملة خشيارشا به 000،800،1 نفر رسيد، هرگز يك وحدت كامل نداشتند؛ به همين جهت، چون نخستين علامات شكست آشكار مي‌شد، به صورت گروه پريشان و بيساماني در مي‌آمد. پيروزي چنان لشكري معلول فزوني شمارة آن بر سربازان دشمن، و هم از اين بود كه مي‌توانستند بآساني جاي كشتگان را در صفهاي جنگ پركنند؛ ولي چون با سپاه منظمي روبه رو مي‌شدند، كه افراد آن يك زبان داشتند و در تحت سازمان يكسان و منظمي مي‌جنگيدند، ناچار شكست مي‌خوردند؛ سرشكست خوردن پارسيان در جنگهاي ماراتون و پلاته همين بود.

در چنين دولتي حق و قانون منحصر به ارادة شاه و قدرت قشون بود؛ هيچ حقي در برابر اين حق محترم شمرده نمي‌شد، و هيچ سابقه و سنتي، بدون اتكا برحكم شاه، ارزشي نداشت. پارسيها به آن فخر مي‌كردند كه قوانين ايشان تغييرناپذير است، و وعده يا فرمان شاه به هيچ وجه نبايد نقض شود. تصميمات و احكام شاه، در نظر آن مردم، همچون وحي و الهامي بود كه از جانب اهورمزدا به شخص شاه نازل مي‌شود؛ به اين ترتيب، قانون مملكت عنوان مشيت الاهي را داشت و سرپيچي از آن، سرپيچي از فرمان و خواست الاهي به شمار مي‌رفت. قوة عالية قضايي در اختيار شخص شاه بود، ولي شاه غالباً عمل قضاوت را به يكي از دانشمندان سالخورده واگذار مي‌كرد. پس از آن، محكمة عالي بود، كه از هفت قاضي تشكيل مي‌شد. پايين‌تر از آن، محكمه‌هاي محلي بود كه در سراسر كشور وجود داشت. قوانين را كاهنان وضع مي‌كردند و، تا مدت درازي، كار رسيدگي به دعاوي نيز در اختيار ايشان بود؛ ولي، در زمانهاي متأخرتر، مردان و حتي زناني جز از طبقة كاهنان به اين گونه كارها رسيدگي مي‌كردند. در دعاوي، جز آنها كه اهميت فراوان داشت، غالباً ضمانت را مي‌پذيرفتند، و در محاكمات از راه و رسم منظم خاصي پيروي مي‌كردند. محاكم، همان‌گونه كه براي كيفر و جرايم نقدي حكم صادر مي‌كردند، پاداش نيز مي‌دادند و، در هنگام رسيدگي به گناه متهم، كارهاي نيك و خدمات او را نيز به حساب مي‌آوردند. براي آنكه كار محاكمات قضايي به درازا نكشد، براي هر نوع مدافعه مدت معيني مقرر بود كه بايد در ظرف آن مدت حكم صادر شود؛ نيز به طرفين دعوي پيشنهاد سازش از طريق داوري مي‌كردند، تا نزاعي كه ميان ايشان است به وسيلة داور، و به صورت مسالمت‌آميز، حل و فصل شود. چون رفته رفته سوابق قضايي زياد شد و قوانين طول و تفصيل پيدا كرد، گروه خاصي به نام «سخنگويان قانون» پيدا شدند، كه مردم در كارهاي قضايي با آنان مشورت مي‌كردند و براي پيش بردن دعاوي خويش از ايشان كمك مي‌گرفتند. در محاكمات، سوگنددادن و واگذاشتن متهم به روش آزمايش «اوردالي» نيز مرسوم بود. براي جلوگيري از رشوه‌دادن و گرفتن، و پاك نگاه داشتن دستگاه قضايي، اين كار را از جنايتهاي بزرگ مي‌شمردند، و مجازات‌ دهنده و گيرندة رشوه، هر دو، اعدام بود. كبوجيه فرمان داد تا زنده زنده پوست يك قاضي فاسدي را كندند و بر جاي نشستن قاضي در محكمه گستردند؛ آنگاه فرزند همان قاضي را بر مسند قضا نشانيد، تا پيوسته داستان پدر را به خاطر داشته باشد و از و آن چنان بود كه متهم را به كار سختي- چون انداختن خويش در رودخانه يا نظير آن- وا مي‌داشتند، تا در صورتي كه بيگناه باشد از خطر برهد، و گرنه جان خود را از دست بدهد.-م. راه راست منحرف نشود.

بزههاي كوچك را با شلاق زدن- از پنج تا دويست ضربه- كيفر مي‌دادند: هر كس سگ چوپاني را مسموم مي‌كرد، دويست ضربه شلاق مجازات داشت، و هر كس ديگري را بخطا مي‌كشت، مجازاتش نود ضربه تازيانه بود. براي تأمين حقوق قضات غالباً، به جاي شلاق زدن، جريمة نقدي گرفته مي‌شد و هر ضربة شلاق را با مبلغي معادل شش روپيه مبادله مي‌كردند. گناههاي بزرگتر را با داغ كردن، ناقص كردن عضو، دست و پا بريدن، چشم كندن، يا به زندان افكندن و كشتن مجازات مي‌كردند. قانون، كشتن اشخاص را در برابر بزه كوچك، حتي بر شخص شاه، ممنوع كرده بود، ولي خيانت به وطن، هتك ناموس، لواط، كشتن، استمناء، سوزاندن يا دفن كردن مردگان، تجاوز به حرمت كاخ شاهي، نزديك شدن با كنيزكان شاه يا نشستن بر تخت وي، يا بي‌ادبي به خاندان سلطنتي، كيفر مرگ داشت. در اين گونه حالات، گناهكار را ناچار مي‌كردند كه زهر بنوشد يا او را به چهار ميخ مي‌كشيدند يا به دار مي‌آويختند (در حين دار كشيدن، معمولا سر مجرم به طرف پايين بود) يا سنگسارش مي‌كردند يا، جز سر، تمام بدن او را در خاك مي‌كردند يا سرش را ميان دو سنگ بزرگ مي‌كوفتند يا به مجازاتي كه عقل نمي‌تواند آن را باور كند، به نام مجازات «دو كرجي»، كيفر مي‌دادند. بعضي از اين مجازاتهاي وحشيانه را تركاني كه بعدها بر سرزمين ايران مسلط شدند به ميراث بردند و خود، به عنوان ميراث، براي تمام بشريت بر جاي گذاشتند.

با اين قوانين و اين سپاه، شاه، از چند پايتخت خود، ايالات (ساتراپ‌نشين‌هاي) بيستگانة كشور را اداره مي‌كرد: پايتخت اصلي در پازارگاد بود، و گاهي شاهنشاه در پرسپوليس (= تخت جمشيد) اقامت مي‌كرد؛ پايتخت تابستاني اكباتان بود، ولي شاه بيشتر پلوتارك نقل مي‌كند كه: «سربازي به نام مهرداد در حال مستي گفته بود كه كشتن كوروش اصغر در جنگ كوناكسا كار وي بوده و شاه را نرسد كه اين كار بزرگ را به خود نسبت دهد؛ اردشير دوم كه اين را شنيد فرمان داد تا آن سرباز را با مجازات «دوكرجي» به اين طريق اعدام كنند: دو كرجي چنان انتخاب شود كه درست بر يكديگر منطبق شود؛ گناهكار را، كه مقصود شكنجه كردن اوست، در يكي از دو كرجي مي‌گذارند و كرجي ديگر را چنان بر وي قرار مي‌دهند كه، جز سر و دستها، تمام بدن وي ميان آن دو كرجي بماند. آنگاه به وي غذا مي‌دهند، و اگر از خوردن آن خودداري كرد، با داخل كردن ميخي به چشم وي، او را به اين كار وا مي‌دارند. چون خوراك خورد، بر سر وصورت او مخلوطي از شير و عسل مي‌پاشند و از همين شربت به او مي‌نوشانند؛ در اين حين، كرجي‌ها را چنان نگاه مي‌دارند كه رويش به جانب خورشيد باشد. به اين ترتيب، مگسان بر وي هجوم مي‌آورند و او را در ميان خود مي‌گيرند. چون خوراك خورده، ناچار، كاري مي‌كند كه همة كسان ديگر كه مي‌خورند و مي‌آشامند چنان مي‌كنند. از پليديهاي وي حشرات و كرمهايي توليد مي‌شود و به اندرونة وي راه مي‌يابد و همة تن او را مي‌خورد. چون، پس از چند روز، دانستند كه آن مرد گناهكار براستي مرده است، كرجي فوقاني را برمي‌دارند، و در آن حال، ديگر گوشتي بر تن وي ديده نمي‌شود، چه حشرات پليد، كه گويي از اندرونة وي برخاسته، همه جاي او را خورده‌اند. به اين ترتيب بود كه مهرداد، پس از هفده روز شكنجه ديدن، جان داد.»

اوقات خود را در شهر شوش، پايتخت عيلام قديم، مي‌گذرانيد- در همين شهر است كه تاريخ تمام خاورزمين باستاني جمع مي‌شود و آغاز و انجام آن به يكديگر پيوستگي پيدا مي‌كند. يكي از امتيازات شوش اين بود كه رسيدن به آن دشواري داشت‌، ولي دور بودن آن از ساير پايتختهاي شاهنشاهي‌، خود نقصي براي اين شهر بود؛ اسكندر براي تسخير اين شهر ناچار شد بيش از سه هزار كيلومتر راهپيمايي كند، ولي براي فرونشاندن شورش ليديا يا مصر سربازان او دوهزار و چهارصد كيلومتر را زير پا گذاشتند. چون در آخر كار راههاي بزرگ كاروانرو ساخته شد، يونانيان و روميان بآساني توانستند لشكرهاي خود را بر سر آسياي باختري بريزند؛ در مقابل‌، باختر آسيا نيز، با معتقدات ديني خود، يونان و روم را تسخير كرد. پارس به ايالات تقسيم شده بود، تا به اين ترتيب امر اداره كردن و ماليات گرفتن آسانتر باشد. درهر ايالت شخصي از طرف شاهنشاه حكومت مي‌كرد؛ اين ساتراپها گاهي از امراي محلي بودند، ولي بيشتر آنان (به يوناني‌، ساتراپ‌) را شاه انتخاب مي‌كرد؛ و هنگامي كه از او راضي بود بر سركار خود باقي مي‌ماند. داريوش‌، براي آنكه بيشتر ساتراپها را در قبضة خود داشته باشد، و براي آنكه ساتراپ و فرماندة سپاه‌، هر دو، را در زير فرمان بگيرد و خاطرش از جانب آنان آسوده باشد، اميني از جانب خود به هر استان گسيل مي‌داشت؛ وظيفه اين شخص آن بود كه وي را از رفتار آن هر دو آگاه سازد. براي دورانديشي بيشتر، دستگاه خبرگزاري محرمانه‌اي به نام «چشم و گوش شاه» تشكيل داده بود كه به صورت ناگهاني به ايالات سركشي مي‌كردند و دفاتر و امور اداري و مالي را مورد بازرسي قرار مي‌دادند. گاهي ساتراپها، بدون محاكمه، معزول مي‌شد؛ گاهي، بدون سر و صدا، خدمتگزاران خود ساتراپ به فرمان شاه، به او زهر مي‌خوراندند و كارش را مي‌ساختند. در زير دست ساتراپ و امين خصوصي شاه گروه فراواني منشيان بودند كه از امور مملكتي آنچه را مستقيماً به استعمال نيروي نظامي نيازمند نبود، انجام مي‌دادند؛ اين منشيان و مأموران اداري با تغيير ساتراپ و حتي با تغيير شاه به كار خود ادامه مي‌دادند، چه شاه فاني، ولي كاغذبازي دولتي جاوداني بوده است.

كارمندان اداري ساتراپ‌نشينها از خزانة شاهي حقوق دريافت نمي‌كردند، بلكه حقوق ايشان از مردم همان ايالتي گرفته مي‌شد كه در تحت ادارة آنان بود. اين حقوق بسيار گزاف بود و به آن كفاف مي‌داد كه ساتراپها كاخها و حرمسراها و شكارگاههاي وسيعي، كه پارسيان «فردوس» مي‌ناميدند، براي خود فراهم كنند. هر ايالت موظف بود سالانه مبلغ ثابتي، نقدي يا جنسي، به عنوان ماليات براي شاه بفرستد. هندوستان 4680 تالنت مي‌فرستاد، آشور و بابل 1000 تالنت، مصر 700 تالنت، چهار ايالت آسياي صغير1760 تالنت، و قس علي‌هذا؛ اين مبالغ روي هم رفته سالانه 560،14 تالنت مي‌شد، كه ارزش آن، به تخمينهاي مختلف، ميان 000،000،800،12 و 000،000،500،17 ريال مي‌شود. از اين گذشته هر ايالت ناچار بود كالاي موردنياز شاه را تهيه و تسليم كند؛ مثلا مردم دانه باري را كه براي خوراك سالانة 000،120 نفر لازم بود مي‌فرستادند؛ اهالي ماد 000،200 گوسفند تقديم مي‌كردند؛ ارمنيان سي‌هزار كره اسب و بابليان پانصد غلام اخته كرده. جز اينها، منابع ديگري نيز بود كه خزانة مركزي از آنها نيز اموال فراوان تحصيل مي‌كرد. براي اينكه اندازة آن ثروت هنگفت معلوم شود، همين اندازه كافي است كه بدانيم، در آن هنگام كه اسكندر بر خزانه‌هاي سلطنتي پارس دست يافت، مبلغ عظيم 000،180 تالنت در آنها يافت، كه به پول اين زمان در حدود 21 ميليارد ريال مي‌شود، در صورتي كه داريوش سوم هنگام فرار از مقابل اسكندر 8000 تالنت را نيز با خود برده بود.

با وجود آنكه دستگاه اداري شاهنشاهي پارس خرج فراوان داشت، بايد گفت كه اين دستگاه شايسته‌ترين تجربه در سازمان حكومت شاهنشاهي است كه خاورميانه، پيش از پيدا شدن امپراطوري روم، شاهد آن بوده است؛ اين امپراطوري اخير نيز سهم بزرگي از انتظام سياسي و اداري شاهنشاهي قديم ايران را به ميراث برد. اگر چه شاهان اخير بيرحمي و تجمل‌پرستي فراوان داشتند، و در بعضي از قوانين آن زمان وحشيتي ديده مي‌شود، و بار ماليات بر دوش مردم بسيار سنگيني مي‌كرده، بايد گفت، در برابر همة اين معايب، از بركت دستگاه حكومت، نظم و امنيتي موجود بود كه در ساية آن، با وجود مالياتهاي سنگين، مردم ايالتها ثروتمند مي‌شدند. در ايالتها چنان آزاديي وجود داشت كه در ايالتهاي وابسته به روشنترين و پيشرفته‌ترين امپراطوريها نظير آن ديده نمي‌شود: مردم هر ناحيه زبان و قوانين و عادات و اخلاق و دين و سكة رايج مخصوص به خود داشتند، و پاره‌اي اوقات سلسله‌هاي محلي بر آنان حكومت مي‌كردند. بعضي از ملتهايي كه، مانند بابل و فنيقيه و فلسطين، خراجگزار پارس بودند، از اين وضع كمال خرسندي را داشتند، و چنان مي‌پنداشتند كه اگر كار به دست سرداران و تحصيلداران بومي باشد، بيش از پارسيها بيرحمي و بهره‌كشي خواهند كرد. دولت شاهنشاهي پارس، در زمان داريوش اول، از لحاظ سازمان سياسي، به سرحد كمال رسيده بود؛ تنها امپراطوري روم، در زمان ترايانوس، هادريانوس، و آنتونينهاست كه مي‌تواند همپاية شاهنشاهي پارس به شمار رود.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.